کافه تلخ

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

تفسیر کشف الاسرار خواجه عبدا… انصاری « کتاب گویا »




اندوه غريبان به سر آيد روزی

در کار غريبان نظر آيد روزی


تفسیر کشف الاسرار عظیم ترین و قدیمی ترین تفسیر عرفانی فارسی است. 

هم از نظر تفسیری هم از نظر عرفانی هم از نظر نثر فارسی مقام شایان و شامخی دارد. این تفسیر به تفسیر خواجه عبدا… انصاری معروف است ولی تفسیر خواجه عبدا… اثری موجز و کوتاه و کوچک بوده و ابوالفضل رشید الدین میبدی بابسط و گسترش بسیاری بر مبنای آن اثر و الهام و اقتباس آن، این تفسیر گران سنگ ده جلدی را فراهم آورده است. تفسیر را به 3 نوبت یا مجلس تقسیم کرده است. مجلس با نوبت اول، ترجمه فارسی و معنای صریح و بدون پیرایه ی آیات. نوبت دوم تفسیر به معنای متعارف شامل بحث در وجوه معانی، قرائت مشهوره، سبب نزول، بیان احکام، ذکر اخبار و آثار و نوادری که تعلق به آیات دارد. نوبت یا مجلس سوم رموز عارفان و اشارات صوفیان است. در این بخش از تفسیر به تأویل می پردازد و سراسر آن آکنده از اذواق و مواجید عرفانی و سخنان بزرگان طریقت و شعر و ترانه فارسی است. افتخار کشف و تصحیح و طبع کشف الاسرار از آن شادروان دکتر علی اصغر حکمت است. 
از محققان معاصر، دکتر محمد مهدی رکنی تحقیق ارزشمندی درباره ی کشف الاسرار را که زبده ای از تفسیر را نیز در بر دارد، تحت عنوان الطایفی از قرآن کریم تالیف و منتشر کرده است. ایشان سالها بیش نیز مقاله ی مبسوطی تحت عنوان " جلوه های تشیع در تفسیر کشف الاسرار" در یاد نامه ی علامه امینی انتشار داد. این مقاله، اعتقاد و احترام میبدی را به مناقب ائمه اطهار علیهم السلام و نقل روایاتی از ایشان نشان می دهد.



ترس از خدا غير از ترس از مردم است.


اندوه غريبان به سر آيد روزی

در کار غريبان نظر آيد روزی

«و لمن خاف مقام ربه جنتان ...»


نعمت باقی، ملک جاودانی، قرب الهی، کسی را سزد که از عذاب خدا بترسد؛ و هول رستاخيز پيوسته پيش چشم خويش دارد. ترس و بيم چراغ دل است؛ و زمام نفس و رياضت روح و تازيانه حق؛ و حصار دين است.

عارفی گويد: ترس از خدا غير از ترس از مردم است.
کسی که از مردم ترسد بگريزد؛ و آنکه از خدا ترسد به سوی او گريزد. ترس از خدا با شهوت دنيا نسازد. آنکه اسير شهوت گشت ترس از دل او رخت بر بست و در دست ديو افتاد تا او را گمراه سازد.
آورده اند که «يحيی بن زکريا» به ابليس رسيد و ديد در دست او بندها از هر جنس. پر سيد: ای شقی٬ اين بندها چه است؟
گفت: اين انواع شهوتهای فرزند آدم است که ایشان را با این دربند آورم و بر مراد خویش رسم.
پرسید: هیچ بند داری که مؤمنان را در حکم خود آری؟
گفت: نه، آنها را از ما نگه داشته اند و دست ما به آنها نرسد.
پرسيد: هيچ چيزی در آنها شناسی که در آنها طمع کنی؟

گفت: آری، هر وقت که خوراک سير و پر خورند، ساعتی از نماز و ذکر خدا غافل شوند. آنگاه جای طمع ماست. يحيی پيش خود با خدا عهد کرد که ديگر هرگز سير نخورد.

بزرگان دينی گفته اند هر کس اندک خورد و به جامه ای از دنيا قناعت کند تفکر در دل او پديد آيد؛ و از تفکر حکمت زايد؛ و حکمت چون در دل او روان گردد؛ و آن کس که غذا زياد خورد از تفکر باز ماند و دل او سخت گردد؛ و سخت دل از خدا دور و به آتش نزديک است.
آری، ترسی از خدا بايد که روزگار آدمی همه اندوه شود و چون اندوه پديد آيد، خورشيد محبت بر دل او بتابد. چه که خداوند دلهای اندوهگين را دوست مي دارد، ولی مردم دنيا قدر اندوه نداشتند و به راه نفس اماره رفتند و شادی و طرب اختيار کردند؛ در حالي که اگر همگی روی به جهان تفکر و اندوه نهادی، به هر جا که رفتی چشم فرشتگان قدمگاه آنان بودی.
چهره ترس و صورت اندوه فردا پديد آيد که قيامت بازار خويش را بر سازد، آنگاه هر نفسی که به ترسی بر کشيده باشد نوری گردد؛ و هر قدمی که به اندوهی برداشته باشد مرکبی شود که مسافت سرای رضوان را با آن بپيمايد. او در آنجا با حق در مناجات باشد و بهشت را ياد نيارند. آنگاه بشارت آيد که نترسيد و برای هميشه خوش باشيد.

«تفسير خواجه عبدالله انصاری»

«تفسیر خواجه عبدالله انصاری» یا «تفسیر الهروی» یا «تفسیر قرآن مجید به زبان درویشان» را ‏«ابوالفضل رشیدالدین میبدی» در سال 520 هجری یافت و آن را بسط و ‏گسترش داد. از خصوصیات این ‏تفسیر اینکه، در لا‏بلای معنا و تفسیر آیات و حکایات و آموزه های عارفان پیشین، اشعار و لطایفی آورده شده که در فهم ‏و درک بیشتر آیات کمک می کند؛ به طوری که این تفسیر را از دیگر تفاسیر ‏متمایز ساخته است.‏
روش تفسیری وی در سه نوبت است: نوبت نخست تفسير ظاهری آیه در حد ترجمه ‏آن است. نوبت دوم بیان وجوه معانی و قرائتها و اسباب نزول و بیان احکام و ذکر اخبار و آثاری ‏است که به مناسبت آمده است.
در نوبت سوم، در بیان رمزها و اشارات عرفانی ‏و نکات لطیف و ظریف و دقیقی است که از روح و درون عبارات برگرفته شده است و این ‏همان شاه بيت تفسیر وی به شمار می آید.
در سالهای 1344، استاد «حبیب الله آموزگار» به تلخیص این تفسیر بزرگ اقدام کرد و در واقع ‏خواسته است که با این تلخیص تفسیر اصلی را که خواجه آن را پدید آورده است از آن بيرون كشد و آن را «تفسیر ادبی و عرفانی خواجه عبدالله انصاری» نام نهاده است.
در جای جای این تفسیر، از سخنان بزرگان دین و ائمه هدی استفاده شده است. 









قسمت هفتم را بشنوید

قسمت هشتم را بشنوید

قسمت نهم را بشنوید

قسمت دهم را بشنوید

قسمت یازدهم را بشنوید

قسمت دوازدهم را بشنوید



منبع رادیو تهران




ميدان انرژي انساني



يكي از پديده هاي مرموزي كه ظاهرا مربوط به توانايي ديدن جنبه هاي فركانسي واقعيت مي شود هاله يا ميدان انرژي انساني است.عقيده به اينكه دور و بر بدن انسان را ميدان نامحسوسي از انرژي فراگرفته، يك پرتوي هاله مانند نور كه خارج از درك معمولي انسان است، در بسياري از سنت هاي قديم متداول بوده است. در هندوستان مثلا نوشته هاي مقدسي كه به پنج هزار سال پيش تعلق دارند اين انرژي حياتي را نامگذاري كرده و به آن "پرانا" مي گويند. در چين هزاره ي سوم پيش از ميلاد نيز بدان "چي" مي گفتند و مردم چين بر اين باورند كه اين همان انرژيي است كه با طب سوزني مريدين(بخشي از دايره اي بزرگ روي شبكيه چشم) به جريان مي افتد. كابالا، فلسفه ي عرفاني يهودي كه در قرن ششم پيش از ميلاد پديد آمد، به اين اصل حياتي "نفيش]=نفس[" مي گويد. جان وايت نويسنده و استنلي كريپنر فراروانشناس، در كتابشان "علم آينده" از 97 نوع فرهنگ گوناگون نام مي برند كه به اين هاله 97 نام مختلف داده اند.
بسياري از فرهنگها بر اين باورند كه هاله ي يك فرد بسيار روحاني چنان نوراني است كه حتي به چشم انسان معمولي نيز ديده مي شود. به همين خاطر است كه بسياري از سنتها از جمله مسيحيت، سنت هاي چيني، ژاپني، تبتي و مصري، مقدسين خود را همواره با هاله اي به دور سر نقاشي مي كنند.ترستون در كتابي درباره ي معجزات، يك فصل كامل را وقف توصيف پديده هاي نوراني مربوط به مقدسين كاتوليكي مي كند و هم از نويمان مي گويد و هم ساي بابا كه گاه به گاه هاله اي رويت شدني به دور خود داشته اند. درباره ي صوفي و عارف بزرگ، حضرت عنايت خان كه در سال 1927 فوت كرده، مي گويند كه گاه از خود آن چنان نوري مي افشاند كه مي شد زير پرتوي آن مطالعه كرد.
با اين حال تحت شرايط عادي، ميدان انرژي انساني تنها به چشم افرادي رويت پذير است كه قابليت خاصي جهت رويت آن از خود بروز داده اند. گاه افراد از بدو تولد صاحب چنين كراماتي هستند.
بسياري از فيزيكدانان بر اين باورند كه هاله، هفت لايه ي اصلي دارد كه هر لايه نسبت به لايه ي قبلي لطيف تر و كمتر قابل رويت مي باشد. بنا به يك سيستم نامگذاري رايج، چهار لايه ي اول را به ترتيب كالبد اثيري، كالبد اختري يا عاطفي، كالبد ذهني و كالبد شهودي مي نامند. در مورد ساير كالبدها چندان اشتراك نظري وجود ندارد ولي همگان قبول دارند كه به هر حال مربوط به روح و كاركردهاي عالي معنوي و روحاني آن مي شود.
طبق متون يوگي هاي هندي، و نيز از ديد بسياري از فيزيكدانها، ما در بدن خود نيز داراي مراكز خاص انرژي به نام "چاكرا" هستيم كه مربوط به غدد درون ريز و مراكز اصلي اعصاب مي باشند.
ميدان انرژي انساني به رنگهاي گوناگون مي باشد كه نوع و شدت رنگها بستگي به حالات ذهني، سلامتي، عاطفي، فعاليتها و عوامل گوناگون ديگر دارد.
يكي از كساني كه توانايي هاي فرارواني دارد خانم باربارا برنان مي باشد كه از كودكي پي به توانايي هاي خاص خود برد، به طور مثال او مي توانست با چشم بسته و تنها با احساس ميدان انرژي درختان بوسيله ي دستان خود، به راحتي در جنگل راه برود. او ابتدا كار خود را به عنوان فيزيكدان در ناسا شروع كرد ولي بعد اين مركز را ترك گفت و راه درمانگري را در پيش گرفت. او به طرز حيرت انگيزي قادر است لايه هاي هاله و چاكراها و ساير ساختارهاي ظريف ميدان انرژي انساني را ببيند و تشخيص پزشكي درستي بدهد. او مي گويد سرطان در مراحل اوليه ي رشد، در هاله به صورت رنگ آبي خاكستري نمود پيدا مي كند و هر چه بيشتر رشد كند بيشتر به رنگ سياه متمايل مي شود. و عاقبت نقاط سفيدي در زمينه سياه پديدار مي شود كه اگر اين نقاط سفيد جرقه بزنند و شبيه فوران آتشفشان باشند، بدين معناست كه سرطان پيشرفته و پخش شده است. مواد مخدر مانند الكل، ماري جوانا و كوكايين نيز رنگهاي درخشان و سالم هاله ي انرژي را به هم مي ريزند و چيزي را بوجود مي آورند كه خانم برنان آن را "مخاط اثيري" مي نامد. او حتي مي تواند بگويد كه بيمار با كدام سوراخ بيني اش كوكايين را بالا مي كشد. داروهاي قوي نيز مانند داروهاي شيمي درماني تمام ناحيه ي ميدان انرژي روي كبد را تاريك مي كنند. بنا به نظر خانم برنان، وضع و حال روانشناختي اشخاص در ميدان انرژي آنها انعكاس مي يابد. شخصي كه تمايلات روانپريشانه دارد داراي هاله اي زمخت و سنگين است. هاله ي مازوخيست ها(خودآزار ها) زمخت و غليظ و بيشتر خاكستري است تا آبي. هاله ي افرادي نيز كه نسبت به زندگي سختگير و خشن هستند نيز زمخت و خاكستري است و انرژي آن بيشتر روي لبه ي هاله متمركز شده است. خانم برنان همچنين قادر است با استفاده از ميدان انرژي خود، هاله ي بيمار را دستكاري كرده و فرايند بهبود او را سرعت ببخشد. خانم برنان، گفته ي پريبرام مبني بر اينكه وراي ميدان عادي ادراك ما قلمرو فركانسي ديگري وجود دارد را بهترين الگوي علمي جهت فهم اين پديده مي داند و مي گويد: «از ديدگاه جهان هولوگرافيك، اين پديده ها(هاله و نيروهاي شفابخش لازم جهت ماهرانه به كاربردن آن) همگي از فركانس هايي ساطع مي شوند كه از زمان و مكان فراتر مي روند، يعني مجبور نيستند فرستاده و پخش شوند، چرا كه آنها به طور بالقوه همزمان در همه جا حضور دارند».
اينكه ميدان انرژي انساني در همه جا وجود دارد و تا زماني كه بوسيله ي ادراك انساني از قلمرو فركانسي جدا و جابجا نشده است، لامكان است، در اين كشف خانم برنان ثابت مي شود كه وي مي تواند هاله ي يك شخص را حتي وقتي كيلومترها با وي فاصله دارد بخواند. دورترين فاصله اي كه خانم برنان براي تشخيص هاله ي يك شخص اتخاذ كرد در يك مكالمه ي تلفني بين نيويورك و ايتاليا بود. وي اين ماجرا و ساير جنبه هاي قابليت هاي حيرت انگيز خود را در كتابي كه اخيرا منتشر شده و "دستهاي نور" نام دارد بازگو كرده است.

جهان هولوگرافيك _ (ديدن هولوگرافيكي)

انسان از جنس آگاهي

 

قابليت هاي ما در اثرگذاري بر حواس ديگران تنها محدود به حالات حاصل از هيپنوتيزم نمي شود. در يك سري آزمايش هاي معروف، هرولد پوت هاف و راسلِ تارگ فيزيكدان به اين كشف نايل آمدند كه هر كه را مورد آزمايش قرار مي دادند ظرفيت آنچه را كه آنها دورنگري مي ناميدند دارا بود. يعني توانايي توصيف دقيق آنچه يك داوطلب ديگر، دور از او، مي ديد. پژوهشگران دريافتند كه همه ي افراد تحت آزمايش،‌يكي پس از ديگري قادرند دورنگري كنند؛ كافي است آرام گرفته و به توصيف هرگونه تصويري كه به ذهنشان مي آيد بپردازند. كشفيات پوت هاف و تارگ را يك دو جين آزمايشگاه در سراسر جهان كپي برداري كرده اند و اين خود نشانگر آن است كه دورنگري شايد قابليت خفته ي بسيار متداولي در همه ي ما باشد.
آزمايشگاه تحقيقات آنومالي پرينستن نيز كشفيات پوت هاف و تارگ را تاييد كرده است. در يكي از اين تحقيقات، خود يان به عنوان گيرنده[ي امواج] كوشيد دريابد كه همكارش در پاريس چه چيزي را مشاهده مي كند، شهري كه يان هرگز نديده بود. علاوه بر ديدن خياباني شلوغ، تصوير شواليه اي زره پوش به ذهن يان آمد. بعدها معلوم شد كه فرستنده ي امواج روبروي ساختماني دولتي مزين به مجسمه هايي از شخصيت هاي ارتشي تاريخي ايستاده بوده كه يكي از آنها شهسواري زره پوش بوده است.
بنابراين به نظر مي آيد كه ما به نحو ديگري هم عميقا از درون به هم پيوسته ايم، موقعيتي كه در جهان هولوگرافيك چندان هم غريب نيست. افزون بر آن، اين درون پيوندها حتي وقتي هم كه از آنها خبر نداريم متجلي مي شوند.
بررسي ها نشان داده اند كه هرگاه به شخصي در اتاقي شوك الكتريكي مي دهند، روي نوشته هاي پلي گراف شخص ديگر در اتاقي ديگر هم ضبط مي شود، و نوري كه به چشم داوطلب مورد آزمايش تابيده مي شود، در برگه هاي الكتروآنسفاگرافي داوطلب اتاق ديگر هم ضبط مي شود،‌ و حتي حجم خون انگشت يك داوطلب نيز _آن طور كه با دستگاه هاي حجم نگار اندازه گيري مي كنند_ بسته به اينكه از ميان ليست اسامي ناآشنا، نام كدام فرد آشنا براي فرد فرستنده در اتاق ديگر برده شود تغيير مي كند. (ادامه دارد...)

جهان هولوگرافيك _‌بخش دوم(جيبي پر از معجزه)

نظام باورها


 ( باورهايي كه در ايمان ما تجسم يافته اند)

شايد قوي ترين نوع باورها،‌ آنهايي است كه ما از راه ايمان معنوي ابراز مي داريم. در سال 1962 شخصي به نام ويتوريو ميكي با غده ي سرطاني بزرگي روي كفل چپش به بيمارستان ارتشي وروناي ايتاليا رفت. وضعش چنان وخيم بود كه بي درنگ بدون مداوا او را روانه ي منزلش كردند. در عرض ده ماه كفل او كاملا تجزيه شده بود، به طوري كه استخوان رانش در چيزي همچون بافتي نرم شناور بود. به عبارت ديگر، استخوان ها در حال فروپاشي كامل بودند. به عنوان آخرين راه چاره،‌به شهر لورد سفر كرد و به چشمه ي آب گرم رفت(تا اينجا وي در حالت گچ گرفتگي كامل بود و به زحمت تكان مي خورد). به محض ورود به چشمه، احساس كرد كه گرماي خاصي تمام بدنش را فرا گرفته است. پس از حمام، اشتهايش را كاملا باز يافت و نيروي تازه اي پيدا كرد. چند بار ديگر به چشمه رفت و سپس به خانه برگشت.
در طول ماه بعد، چنان احساس سلامتي روزافزوني مي كرد كه از پزشكانش خواست دوباره از كفلش با اشعه ي ايكس عكس بگيرند. و از آن عكس دريافتند كه تومورش كوچكتر شده است. پزشكان چنان به هيجان آمده بودند كه در اين آزمايش هر اقدام ناچيز را ضبط و مستند مي كردند. بدين طريق دريافتند كه پس از آنكه تومور ميكلي ناپديد شده، استخوان ها شروع به نشو و نما كرده اند و به تدريج بهبود يافته اند؛ امري كه از نظر جامعه ي پزشكي غيرممكن مي نمود. در عرض دو ماه بهبودي كامل پيدا كرده و به راه افتاده بود و درعرض چند سال بعد استخوان ها كاملا بازسازي و احيا شده بودند. كميسيون پزشكي واتيكان بعد از بررسي شواهد و مدارك موجود به اين نتيجه رسيد كه در مورد ميكلي واقعا معجزه اي رخ داده است.
آيا شفا يافتن ميكلي از آن رو كه هرگونه قانون شناخته شده ي علم فيزيك را به هم ريخته بود معجزه قلمداد مي شد؟ عليرغم سكوت هيئت داوري در اين موارد، دليل قاطع و روشني در دست نيست كه ثابت كند كه در اينجا از قانون خاصي سرپيچي شده است. به عكس، شايد بهبودي ميكلي به سادگي مديون گونه اي از فرآيندهاي طبيعي باشد كه ما هنوز از درك آنها عاجزيم. با توجه به گستره ي فوق العاده ي توانايي هاي شفابخشي كه تا اينجا برشمرديم، كاملا روشن است كه ميان ذهن و جسم، بسيار جريانات اثرگذار متقابل در كار است كه ما هنوز آنها را نمي فهميم. اما در اين صورت باز هم سوالي پيش مي آيد كه پس چرا باززايي استخوان اين قدر نادر است؟ شايد براي اين باشد كه انجام آن مستلزم دستيابي به سطوح بسيار ژرف روان ماست، يعني سطوحي كه قاعدتا از طريق فعاليت معمولي آگاهي نمي توان به آنها دست يافت. شايد دليل شفاي ميكلي به خاطر ايماني است كه به شهر لورد(يك شهر بسيار مذهبي) داشت و اين امر به طور خودآگاهانه يا ناخودآگاهانه باعث شفاي او گرديد.
شواهد مستدلي در دست است كه اعتقاد(و نه الزاما دخالت عاملي الوهي)، برانگيزاننده ي لااقل پاره اي رويدادهاي معجزه آساست، چنانچه ديديم موهوتي(به قسمت 3 اين مقاله رجوع شود) صيانت نفس فوق العاده ي خود را از طريق دعا و نماز به درگاه كاتاراگاما به دست آورده بود. مگر اينكه موجوديت كاتاراگاما را قبول نداشته باشيم، چرا كه توانايي هاي موهوتي را با توسل به "ايمان" عميق و راسخ او به اينكه نيرويي الهي حافظ و نگهدار او بوده بهتر مي توان توضيح داد و همين را مي توان در مورد بسياري از معجزاتي صادق دانست كه به دست مسيحيان يا قديساني صورت مي گرفت كه با اعمال و رفتار خود شگفتي مي آفريدند.
يكي از معجزات مسيحي كه ظاهرا توسط نيروي ذهني به وجود مي آيد زخم پذيري است. قديس فرانسيس آسيزي اولين كسي بود كه زخمهاي ناشي از صليب را خود به خود بر بدن خود آشكار ساخت. اما پس از مرگش صدها نفر پيدا شدند كه زخم پذير بودند گرچه نحوه ي بروز اين زخمها در همگان يكسان نيست، ولي همگان در يك مورد مشابه هستند و آن اين است كه از قديس فرانسيس به بعد، همگي زخمهايي در كف دست و روي پا داشته اند كه نشان مي داده مسيح چگونه به صليب ميخكوب شده است. اما نكته ي قابل توجه اين است كه طبق گزارش دكتر اسكات روگوي فراروانشناس از دانشگاه جان اف كندي كاليفرنيا، استخوانهاي باقي مانده از مصلوبان زمان مسيح نشان مي دهد كه رومي ها ميخ را بر روي مچ دست مي كوبيدند و نه كف دست ها، چرا كه ميخ را به كف دستها كوبيدن باعث مي شود كه بدن آويخته روي صليب نتواند سنگيني وزن خود را تحمل كند.
پس چرا زخم ها در كف دست ايجاد مي شوند؟‌ زيرا اغلب نقاشان و هنرمندان قرن هشتم به بعد، ميخ هاي كوبيده شده را در كف دستها نمايش مي دادند. چنانچه زخم هاي خانم گما گالگاني ايتاليايي(وفات در سال 1903) دقيقا آينه اي از مجسمه ي زخمهاي مجسمه ي مسيح مصلوب مورد علاقه اش بود.
پژوهشگري به نام ترستون كشيش انگليسي نيز در چند مجلد كتاب مثل "پديده هاي فيزيكي عرفان" كه در سال 1952 منتشر شد، دلايل و شواهدي را مي آورد كه نشان مي دهد زخم پذيري محصول خودالقايي است. از آنجا كه اندازه، شكل و جاي زخمها در هر فرد زخم پذير متفاوت است، مي توان نتيجه گرفت كه اين زخمها از منبع واحدي، يعني زخمهاي واقعي مسيح، منشعب نگشته اند.
مهمتر از همه اينكه درصد حيرت انگيزي از زخم پذيرها از هيستري رنج مي برند، واقعيتي كه ترستون آن را مدركي براين نكته مي دانست كه زخم پذيري عارضه ي يك روان بي ثبات و به طور غيرعادي عاطفي است و نه لزوما حاصل ذهنيتي روشن بين. حتي برخي از اعضاي آزاد انديش رده بالاي كليساي كاتوليك نيز بر اين باورند كه زخم پذيري حاصل تامل عارفانه است، يعني در حالت مراقبه ي شديد، توسط ذهن آفريده مي شود.
اگر زخم پذيري حاصل فرآيند خودالقايي است،‌ پس دامنه ي كنترلي كه ذهن روي بدن هولوگرافيك دارد مي بايد حتي از اين هم بيشتر باشد. مانند زخمهاي موهوتي، زخمهاي حاصل از زخم پذيري نيز مي توانند به سرعت شفا يابند.

جهان هولوگرافيك _  (من ترانه ي تن هولوگرافيك را مي خوانم)

تمثیل غار افلاطون



همانطور که می دانید نظریه های جهان هولوگرافیک و فیزیک کوانتومی بر اساس آزمایشات و محاسبات خود بر این اعتقادند که جهان ما و هر آن چه که در آن هست و مشاهده می شود همگی توهمی برساخته از یک واقعیت بسیار بزرگتر و دور می باشند. این اصلی است که حتی اغلب ادیان شرقی هندی-بودایی نیز بر آن صحه می گذارند و شاید عرفا و صوفیان ایرانی بیش از هر کسی بر آن اصرار ورزیده اند.
--------------------------------------------------

افلاطون این ایده را با مثال « غار » واضح تر توضیح می دهد .
او می گوید : غاری را در ذهن مجسم کنید ، که تعداد زیادی انسان را در آن محبوس کرده اند . زندانیان در انتهای غار ، به زنجیر کشیده شده اند ؛ به طوری که فقط دیوار انتهای غار مقابل دیدگان آنها قرار دارد . این زندانیان در تمام عمر بدین شکل بوده اند و هرگز لحظه ای سر خویش را تکان نداده اند . و جز دیوار روبروی خویش هیچ چیز را نمی توانند ببینند . در پشت سر این زندانیان آتشی روشن است ، و بین آتش و زندانیان اندکی فاصله است ، که در میان این فاصله ، عده ای از افراد مختلف عبور می کنند ، و سایه ی آنها روی دیوار روبروی زندانیان منعکس می شود . تعدادی از این افراد ، اشیائی را با خود حمل می کنند ، که سایه ی این اشیاء نیز بر روی دیوار غار می افتد . حال زندانیان فقط می توانند سایه ها را ببینند . این زندانیان ، اعتقاد یافته اند ، که این سایه ها اشیائی حقیقی هستند ، چرا که بیشتر از این چیزی نمی دانند . و واقعیت این است که آنها چون نمی توانند برگردند ، هرگز نمی توانند افراد و اشیاء واقعی پشت سر خویش را ببینند .
و اما یک روز ، یکی از زندانیان به خود شهامت می دهد که پشت سرش را نگریسته و به شعله های آتش نگاه کند . در ابتدا نور آتش چشمانش را اذیت می کند و نمی تواند جایی را ببیند ، اما آهسته آهسته قادر می شود دنیای اطراف خویش را مشاهده کند . آنگاه از دهانه ی غار خارج شده و در برابر نور عظیم خورشید قرار می گیرد ، نوری که به علت تابش زیاد ، بار دیگر چشمان او را اذیت نموده و قدرت بینایی را از او می گیرد . اما ، باز هم آهسته آهسته چشمانش به نور خورشید ، خو می گیرد . حال ، رفته رفته ؛ واقعیات زندگی بیرون و تراژدی زندگی را می تواند به عینه ببیند و لمس کند . او تا به حال به جهان مجازی سایه ها قناعت کرده بود ، در صورتی که در پشت سرش جهان حقیقی روشن با همه ی متعلقاتش قرار داشته . اکنون ، همان گونه که چشم هایش به نور خورشید عادت می کند ، رفته رفته ، تا آن اندازه با نور اُنس می گیرد که حتی می تواند به طور مستقیم چشم در چشم آفتاب بگذارد .
و در همین حین به یاد دوستان زندانی اش می افتد ، که چه نعمتی را از کف داده اند ، و از این بایت به حال آنها افسوس می خورد . پس از چندی ؛ او دوباره به جایگاه سابقش در انتهای غار باز می گردد . چشمان و باور او ، دیگر به این سایه ها خو نمی گیرد . او هرگز نمی تواند سایه ها را از یکدیگر تمیز دهد ، کاری که همواره برای دوستان زندانی اش ، عادی و معمول به نظر می رسد . وقتی او برای دستانش از جهان بیرون غار می گوید ؛ آنها به حرف های او بی توجه بوده ، و بر این باورند که خارج شدن او از غار ، نور چشمانش را از بین برده و کور گردیده . در حالی که او ، جهان واقعی را مشاهده کرده ، اما دوستانش به همان جهان سایه ها و نمودهای سطحی دل خوش بوده اند ، و حتی آنقدر به این باور دل خوش بوده اند ، که اگر اجازه ی خروج از غار را داشتند ، اراده ی بیرون رفتن از غار را در خویش نمی دیدند .
افلاطون با این تمثیل ، نظریه ی خویش را در باب چیستی واقعیت ، به طرزی زیبا و آسان شرح می دهد .
به نظر افلاطون ؛ بیشتر آدمیان ، مانند همین زندانیان ، به سایه ها و جهان مجازی محض ، باور دارند و بدان دلخوش اند . و تنها فیلسوفان و اهل تفکرند که شهامت بیرون رفتن از غار را در خود می یابند ، و می آموزند هستی را آنگونه که حقیقت دارد ، تجربه کنند .
نمی توان به طور محض با ادراکات حسی و توهمات ذهنی ، شناختی درست از جهان بدست آورد . و تنها با فلسفیدن و تفکر است که این امر حاصل می گردد. چون شناختِ « حقیقت » مستلزم تفکر است !