کافه تلخ

۱۳۹۴ آذر ۱۲, پنجشنبه

فلسفه آفرينش از ديدگاه عرفان، فلسفه و كلام


كساني كه به مبدأ آفرينش اعتقاد دارند، فلسفه آفرينش را با در نظرگرفتن اعتقاد به خداوند مطرح مي كنند. اينان مي خواهند بدانند كه از نقطه نظر حكمت الهي چه هدفي را بايد براي آفرينش انسان در عرصه هستي درنظر گرفت . در اين گفتار ديدگاه عرفا و فيلسوفان اسلامي را در اين زمينه مطرح مي كنيم .
 نظریه‌ی عرفا

جمعي از عرفا معتقدند كه هدف خداوند از خلقت موجودات ظهور وتجلي خود در جهان ممكنات بوده است . چنانكه مولوي مي گويد:
چون مراد و حكم يزدان غفور
بود در قدمت تجلي و ظهور
بي زضدي ضد را نتوان نمود
و آن شه بي مثل را ضدي نبود
پس خليفه ساخت صاحب سينه اي
تا بود شاهيش را آينه اي
جامي نيز دراين باره چنين مي گويد:
در آن خلوت كه هستي بي نشان بود
به كنج نيستي عالم نهان بود
وجودي بود از نقش دويي دور
زگفت وگوي مايي و تويي دور
وجودي مطلق ازقيد مظاهر
به نور خويشتن برخويش ظاهر
دل آرا شاهدي در حجله غيب
منزه دانش از هر تهمت و عيب
برون زد خيمه زاقليم تقدس
تجلي كرد در آفاِ وانفس
به هر آينه اي بنمود رويي
به هر جا خواست از غيب گفتگويي
عرفا بر اين عقيده اند كه وجود يكي است و اين وجود ظاهري داردوباطني .باطن اين وجود واحد نور است و هر آنچه در اين عالم وجود دارد،پرتوي از اين نور است . همه آثار موجودات ناشي از اين نور است . ظاهر اين وجود، تجلي اين نور است . چون اين نور اراده كرد كه جمال خود را ببيند وصفات خود را مشاهده كند، تجلي كرد و در واقع موجودات اين عالم مظاهرصفات اين نور هستند. اين نور هر چند واحد است، اما چون صفات بسياردارد، كثرات عالم وجود مظاهر وجود اين صفات هستند.
در ميان مظاهر حق تعالى، عرفا دو مظهر را از همه مظاهر قويتر مي دانند.يكي انسان كبير است و ديگري انسان صغير. انسان كبير همان آسمانها وزمين است و انسان صغير نيز انسان كامل است . انسان كامل هم زبده وخلاصه همه موجودات است . انسان كبير مظهر قدرت حق تعالي است وانسان صغير مظهر علم حق تعالي .
حق تعالي به ذات خود صفات و افعال خود را به حكم اوليت و باطنيت مشاهده مي كرد، ولي چون خواست كه ذات و صفات و افعال خود را به حكم آخريت و ظاهريت مشاهده كند، انسان را خلق كرد، چرا كه انسان استعداد وجودي آن را داشت تابه وسيله آن سّر حق براي حق ظاهر شود.

اگر سؤال شود كه خداوند پيش از خلقت عالم و آدم به ذات و صفات وافعال خود بصير و آگاه بود، پس چرا دوباره خواست تا خود را به وسيله خلقت انسان مشاهده كند؟ پاسخ ابن عربي اين است كه ديدن دوگونه است :يكي آنكه چيزي ذات خود را در خود ببيند و ديگر آنكه خود را در چيزديگري مشاهده كند كه آن چيز مانند آينه باشد تا آن چيز را چنان كه هست نشان دهد. بنابراين، حق تعالي انسان را براي آن آفريد تا هر گاه بروي تجلي كند، ذات وصفات و افعال خود را به خود ببيند.
با اين بيان عرفا، حق تعالي را بي نياز از خلق نمي دانند، چرا كه عرفا بر اين اعتقادند كه هم خلق به خدا نيازمند است و هم خدا به خلق . البته نيازمندي خالق به خلق، غير از نيازمندي خلق به خالق است . خلق از نقطه نظر فقرذاتى، نيازمند به حق تعالي است . در حالي كه حق تعالي از نظر ذات نيازي ندارد تا به خلق نيازمند باشد. پس ملاك نيازمندي در اينجا چيست ؟ و اصولاًحق تعالي از چه جهت نيازمند به خلق است ؟ پاسخ ابن عربي اين است كه حق تعالي چون واجب الوجود است از نظر ذات نيازمند به آفرينش موجودات نيست، بلكه نياز وي از جهت ظهور و تجلي است . يعني از اين جهت نياز به خلق دارد كه مي خواهد اسماء و صفات خود را در موجودات و اعيان خارجي مشاهده كند. به عبارت ديگر مي توان گفت در اينجا نيازمندي حق تعالي به خود است نه به ديگري . يعني او به خودش نيازمند است نه به ديگران . از آنجا كه عالم و همه موجودات، فعل حق تعالي به شمار مي روند،تجلي حق تعالي در عالم خارج با نيازمندي او به ظهور و تجلي در مواقع نيازمندي او به افعال خود به شمار مي رود، نه نيازمندي به غير.

موجودي هم كه شايستگي و استعداد آن را دارد تا حق تعالي در اوتجلي كند و اسماء و صفات خود را در آن ببيند انسان كامل است كه عرفا ازوي به اسامي گوناگون ياد كرده اند. نظير كون جامع . اين كون جامع در واقع آينه اي است كه حق تعالي مي تواند به وسيله آن ذات و صفات و افعال خودرا پس از تجلي دروي مشاهده كند. و در واقع به خاطر همين انسان كامل است كه حق تعالي آدم وعالم را آفريده است . عرفا در بحث از تجلي حق تعالي به حديث قدسي زير تمسك جسته اند.
كُنْت كَنْزاً مَخْفياً فَاحبَبْت اَن اُعْرَف فَخَلَقْت الخَلْق لِكي اُعْرَف
من يك گنج مخفي بودم، خواستم شناخته شوم، مخلوقات راآفريدم .


گنج مخفي بد ز پري چاك كرد
خاك را تابان تر از افلاك كرد
گنج مخفي بد زپري جوش كرد
خاك را سلطان اطلس پوش كرد


عرفا در تفسير حديث فوق مطالب مهمي را بيان داشته اند كه طرح آنهادر بحث از فلسفه خلقت ضروري است :
مراد از «كنز مخفي» كه در حديث آمده مقام و مرتبه اي است كه در آن اثري از تعّين و تقيد نيست . يعني لاتعيني محض است . اين مرتبه را «مرتبه هويت» ناميده اند. و اين هم كه در حديث آمده، كُنت كنزاً مخفياً (من گنج پنهاني بودم) در واقع اشاره اي است به مرتبه هويت كه مرتبه لاتعيني و اطلاِذاتي حق تعالي است .
پس از اين مرتبه، ذات حق تعالي براي خودش تجلي پيدا مي كند. و به اين ترتيب نخستين تعين ذاتي تحقق مي يابد. در اين مرتبه، ذات حق تعالي كمالات ذاتيه خود را به نحو اجمال و بساطت در خود مشاهده مي كند. اين مرتبه را عرفا مرتبه احديت نام نهاده اند. چون در اين مرتبه، صفات و كمالات حق تعالي از يكديگر تميز داده نمي شود، يعني به نحو تفصيل صفات گوناگون خدا مانند علم و قدرت و حيات و سمع مشاهده نمي شود، بلكه به نحو وحدت و بساطت شهود مي شود، ذات خداوند كنز مخفي است يعني مخفي بودن حق تعالي به معناي آن است كه صفات و كمالاتش در اين زمينه به نحو اجمال است نه به تفصيل .
كلمه «فاحببت» كه در حديث آمده، اشاره به مقام و مرتبه اي دارد كه ازآن به «تجلي عشقي» نام برده شده است .
توضيح آنكه : چون ذات حق تعالي سراسر كمال است و جمال وكمالات او فوق لايتناهاست و همچنين حق تعالي مدرك ذات خود است، پس حق تعالي عاشق و محب ذات خود است، چرا كه ملاك عشق و ابتهاج ادراك كمالات است و از آنجا كه حق تعالي هم داراي كمالات بينهايت است و هم كمالات خود را درك مي كند، پس عشق و ابتهاج وي به ذاتش، فوق هرگونه عشق و ابتهاجي است . تا اينجا حق تعالي دو تجلي كرده است .يكي تجلي علمي اجمالي كه در آن تجلي صفات و اسماء خود را به نحواجمال مشاهده كرده است و ديگري تجلي عشقي كه نمايانگر حب ذات او به خويشتن است .


سايه معشوِق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاِق بود


پس از اين دو تجلى، تجلي سوم تحقق پيدا مي كند. يعني در اين مقام، حق تعالي صفات و كمالات خود را به نحو تفصيل مشاهده مي كند. به بيان ديگر بر اثر تجلي عشقى، صفات وكمالات خداوند از يكديگر متمايز وممتاز مي شود، به طوري كه مي توان گفت حق تعالي عالم است . قادر بامرحي است و سميع ـ بصير است و مريد و متكلم . اين مقام و مرتبه را مرتبه واحديت ناميده اند و به اسامي هفتگانه فوق، يعني عالم و قادر وحي و... اسماء سبعه ياد كرده اند.
عرفا معتقدند كه براي هر اسمي از اين اسماء لوازمي است كه به آنهااعيان ثابته گفته مي شود. به طور مثال، مفهوم معلوم از لوازم اسم عالم است و مقدور از لوازم اسم قادر و هر يك از اين معاني تحت اسم مربوط به خودواقع است .
جمله اين اعيان ثابته به وجودي واحد و بسيط در ذات خداوند موجودند.يعني همه مقدورات و معلومات و مسموعات و... در ذات خداوند به وجودي واحد موجودند.
خلاصه آنكه، حب ذات به ذات (تجلي عشقي) موجب تجلي اسماء وصفات مي شود و اين تجلي نيز مستلزم اعيان ثابته ــ كه از لوازم آن اسماء به شمار مي رورد ــ است . پس از اين مرتبه، نوبت به تجلي چهارم مي رسد كه بر اثر آن، اعيان ثابته در جهان هستى، تحقق عيني پيدا مي كند. جمله «فخلقت الخلق» به همين تجلي اشاره دارد.
كلمه خلق نيز در واقع نمايشگر اضافه اشراقيه ذات حق تعالي است . يعني همه موجودات از مبدأ وجود ـ كه فياض علي الاطلاِ است ــ صادرشده اند. از آنجا كه موجودات وجودي مستقل از خود ندارند و وجودشان عين الربط به حق است جمله «فخلقت الخلق» نشانگر اشراِ تجلي وجودحق تعالي است . مراد از جمله لكي اُعرف نيز كه در پايان حديث آمده، غايت و هدف خلقت است كه همان ظهور و هويدايي ذات مبدأ فياض است . به گفته عارف وارسته آيه الله شاه آبادي :
«در بيان جمله لكي اعرف، گوييم غايت و نتيجه خلقت پروردگارظهور و هويدايي خودش مي باشد و به عبارت ديگر از براي ذات مقدسش دو ظهور و جلوه است : يكي ظهور و جلوه علمي در مرتبه و احديت به نحو كثرت اسمايي و صفاتي در وحدت حقه حقيقيه وجوديه، و ديگر ظهور و جلوه فعلي پروردگار كه عبارت از مشيت و رحمت واسعه اوست و او ظهور وحدت كليه حق است در كثرت تعينات و اسماء ظاهره پروردگار، و مقام «لكي اعرف» همين ظهورثانوي است .و خلاصه آنكه غرض و داعي در ايجاد اولاً و بالذات ظهور و هويدايي ذات مقدسش مي باشد و لكن ثانياً و بالعرض ظهور و تعينات ماهيات ممكنه است كه مترتب بر ظهور و هويدايي خودش مي باشد. پس مفاد جمله «فخلقت الخلق لكي اعرف» اين است كه پس خلق نمودم، اينكه ظاهر و هويدا شوم نه اينكه كسي مرابشناسد ومعروف احدي شوم . پس بايد گفت شناسايي خلق ذات مقدسش را غايت ايجاد و نتيجه خلقت نيست و اگر كسي هم او رانشناسد، هر آينه غايت و مقصود از خلقت و ايجاد حاصل است .»


 نظریه فلاسفه 

فلاسفه اسلامي هدف آفرينش انسان را بر مبناي فياضت الهي مطرح مي سازند. به اين بيان كه خدا هستي مطلق و وجود صرف است و از جميع كمالات وجودي نيز برخوردار است . چنين وجودي منشأ و سرچشمه تمام خيرات و فضايل و كمالات است.
ذات احديث واجد همه صفات كماليه است و هيچ نقص و عيبي در ذات پاك او راه ندارد. او وجودي بحت و بسيط است كه تعدد و تركب در ذاتش راه ندارد. صفات كماليه عين ذات اوست . صفاتي چون علم، حكمت، قدرت، عدل و... همه عين ذات او هستند و اين صفات هيچ گاه زايد بر ذات او نمي باشند. سرتاسر وجود او علم است و قدرت و در عين حال حكمت است و عدل . وجودي از همان نظر كه عين عدل است، از همان نظر هم عين قدرت است و حكمت .
ذات واجب الوجود از آن جهت كه كامل و تمام است، فياض علي الاطلاِ است، چرا كه لازمه كمال، فياضيت است و هر موجودي كه كامل باشد، فياض نيز هست و هر وجودي كه ناقص باشد از فيض بخش تهي است .بنابراين واجب الوجود كه كمال مطلق است و غني بالذات، فياض مطلق هم هست . بنابراين فياضيت مطلقه حق تعالي ايجاب فيض بخشي مي كند و جهان آفرينش نيز محصول عاليه فيض اوست . بنابراين چون خداوند واجب الوجود است، لازمه واجب الوجود بودن او آن است كه همه كمالات راداشته باشد كه از جمله كمالات او فيض بخشي است و جهان خلقت نيز نتيجه فيض وجود اوست .
دارا بـودن همـه صفـات و كمـالات واجب الوجود = خدا
آفرينش جهان نتيجه صفت فياضيت
فيض بخشي يكي از كمالات است
خلاصه آنچه كه از مبدأ وجود صادر مي شود، صدورش براساس فيض وجودي آن مبدأ است . از آنجا كه همه موجودات از ذات احديت كسب فيض مي كنند، هيچ يك از آنها به هيچ وجهي از وجوه، نه سبب وجوداوست و نه غايت وجود او و نه موجب كمالي براي اوست . چرا كه در غيراين صورت نمي توان از خدا به عنوان وجودي كامل و مطلق ياد كرد.
همان طور كه گفته شد، فياضيت الهي لازمه ذات اوست و اين گونه نيست كه خداوند داراي دو وجود باشد. يكي ذات او و ديگري وجودي كه منشأ فيض است . بلكه ذات او از آن جهت كه ذات است، از همان جهت هم فياض علي الاطلاِ است . بنابراين فاصله و تقدم و تأخري ميان ذات وفياضيت او وجود ندارد تا بتوان گفت كه فياضيت او هميشگي و قديم نيست، بلكه از آنجا كه ذات خداوندي قديم است وازلى، فياضيت او نيز قديم وازلي است .
پاسخ يك اشكال
بر نظريه فياضيت اشكالي مطرح شده كه به بررسي آن مي پردازيم، اشكال اين است كه اگر به فياضيت الهي اعتقاد پيدا كنيم لازم مي آيد كه جهان آفرينش را قديم بدانيم نه حادث، زيرا فياضيت خداوندي قديم است .به عبارت ديگر، اگر جهان را حادث بدانيم مسئله فياضيت الهي منتفي مي شود، زيرا اين مسئله مطرح است كه مبدأ آفرينش قبل از حدوث جهان چه مي كرده و چرا از فيض بخشي محروم بوده است و اگر هم فياضيت الهي را قديم بدانيم لازم مي آيد كه جهان آفرينش قديم باشد.
اشكال از اينجا ناشي شده كه اولاً برخي فياضيت الهي را مساوي باآفرينش عالم طبيعت مي دانند. در صورتي كه اگر ما به مسئله مراتب وجودي عالم دقت كنيم و جهان طبيعت را مرحله ضيعفي از ديگر عوالم وجودبدانيم، هيچ گاه اين اشكال مطرح نخواهد شد.
توضيح آنكه : عالم هستي داراي مراتب وجودي است كه مرتبه مافوق برمرتبه مادون خود مشرف است و بر آن احاطه وجودي دارد. همچنين هرمرتبه اي نسبت به مرتبه بالاي خود محاط بوده و قايم به آن مي باشد.
در قوس نزول و مراتب وجودي عالم هستى، جهان طبيعت كه عالم ناسوت ناميده شده است، پايين ترين مرتبه وجودي را داراست و همه عوالم وجود بر آن احاطه دارند. عالم ناسوت از نظر مرتبه وجودي بسيار ضعيف است، چرا كه از قوه و فعل، ماده و صورت تشكيل شده است و مرتبه اي پايين تر از آن متصور نيست . بالاترين مرتبه نيز عالم لاهوت يا الوهيت است كه ذات مقدس حق را شامل است و عظيمترين و كاملترين عوالم وجودي به شمار مي رود. در فاصله ميان عالم لاهوت و عالم ناسوت، در منابع ديني وفلسفه اسلامي عوالم ديگري ذكر شده است كه عبارتند از:
عالم عقل يا عالم جبروت كه مرتبه مادون عالم الوهيت است .عالم مثال يا عالم ملكوت كه مرتبه مادون عالم جبروت و مافوق عالم ناسوت است . اين عالم مانند جهان طبيعت، جسماني است ولي بر خلاف آن مادي نيست . يعني داراي جسم است، ولي از قوه حركت و زمان و مكان مجرد است . اين عالم همان گونه كه از جنبه جسماني شبيه عالم طبيعت است از جنبه تجرد شبيه عالم عقل است . بنابر اين عوالم وجود را در قوس نزول مي توان به صورت زير ترسيم كرد:
عالم لاهوت (الوهيت)
عالم جبروت (عقل)
عالم ملكوت (مثال)
عالم ناسوت (طبيعت)
به هر جهت منظور از طرح مطالب فوق اين است كه فيض باري تعالي تنها به عالم طبيعت تعلق پيدا نمي كند تا اين اشكال مطرح شود كه خداوندقبل از جهان چه مي كرده است ؟ اصولاً آنهايي كه اين اشكال را مطرح مي سازند، در ابتدا گمان مي كنند كه هستي منحصر به عالم طبيعت است وسپس نتيجه مي گيرند كه فيض خداوندي نمي تواند دايمي باشد، در حالي كه طبق مطالب فوق هستي منحصر به عالم طبيعت نيست، بلكه هستي داراي مراتبي است كه نازلترين مرتبه آن عالم طبيعت است و غير از آن عوالم ديگري وجود دارد كه فيض الهي قبل از پيدايش عالم طبيعت به آن عوالم تعلق داشته است .
ثالثاً مي دانيم كه خداوند واجب الوجود بالذات است و در جاي خوداثبات شده كه واجب الوجود بالذات، واجب الوجود من جميع الجهات والحيثيات است و از جمله جهات و حيثيات وجودي او، فاعليت اوست .بنابراين صدور و افاضه وجود از مبدأ وجود واجب و ضروري است . يعني چون ذاتش ضرورت ازلي دارد، پس ايجاد او هم ضرورت ازلي دارد و اگرچنين نباشد بناگزيرامكان در او راه مي يابد. يعني امكان در جهت فاعليت اوراه پيدا خواهد كرد و امكان در فعل او نيز موجب امكان در ذات او خواهدشد به بيان ديگر، اگر بگوييم حق تعالي از ابتدا فيض بخشي نكرده و بعداًدست به ايجاد زده است، صفت امكان را براي او اثبات كرده ايم، چرا كه دراينجا خدا را واجب الايجاب ندانسته و سلب فعل از او نيز موجب امكان خواهد شد.
ممكن است در اينجا كسي سؤال كند كه پس چرا در حديث آمده :
كان اللّه وَ لَم يَكُن مَعَه شيْي
خدا بود و با او هيچ نبود
آيا اين حديث دلالت برآن داردكه مدتها خداوند افاضه فيض نكرده است ؟
در پاسخ بايد گفت كه معناي حديث اين نيست، بلكه مراد آن است كه غير از ذات اقدس الهي چيزي وجود ندارد و همه هستيها از ذات او ناشي شده است . به بيان ديگر، همه موجودات از او بوده و هيچ موجودي معيت وجودي با او ندارد.همه موجودات از صفت امكان به معني الفقر برخورداربوده و تنها خداست كه قيوم و واجب الوجود است . بر همين اساس است كه وقتي در حضور مبارك امام كاظم (ع) اين حديث خوانده مي شود،حضرت مي گويند: الان كَم'ا كَان 

يعني حالا هم همينطور است و غير از ذات اقدس او چيزي وجود نداردو همه چيزها از او سرچشمه مي گيرند.

۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه

بایزید بسطامی

خانقاه حاجي شيخ هادي هاشمي سالى ( 46 ).‏3gp

نگاهي به زندگي و اشعار غوث الثقلين بحرالمعاني




قطب رباني ابا محمد محيي الدّين شيخ عبدالقادر گيلاني (قدس سرّه )


 تولّد وكودكي:
شب اول ماه مبارك رمضان سال 470 هجري بر آسمان سايه افكنده بود كه خبر تولد كودكي در صومعه سراي گيلان قلب خانواده اش را به هيجان در آورد .
اين كودك كه او را "عبدالقادر " ناميدند در آغوش خانواده اي كه در دينداري و زهد و تقوي سر آمد روزگار بودند روز به روز بزرگ ترشد و اخلاق و رفتار قرآني و توحيدي را از محيط خانوادگي خويش جذب كرد .
پدرش "ابوصالح موسي جنگي دوست " نام داشت و نسب پاكش به امام حسن ابن علي ابن ابيطالب(ع) مي رسيد و مادرش نيز "امه الجبار, فاطمه خيرالنساء" دختر سيدعبدالله صومعي ـ زاهد نامدارـ و از نسل امام شهيدان حسين ابن علي (ع) بود .
در مورد جدﹼ مادري حضرت شيخ عبدالقادر گيلاني ( قدس الله سره العزيز) گفته اند : " شيخ عبدالله صومعي مجاب الدعوه بوده است و چون از كسي خشمگين مي گرديد خدا فوراً از او انتقام مي گرفت و يا اگر كاري رادوست داشت خداوند فوراً طبق دلخواهش فراهم مي ساخت : با وجود ضعف بنيه و سن زياد مرتب نماز سنّت مي خواند و دل و زبانش به ذكر مشغول بود و خوف و خشيت او از خدا ظاهر و در حفظ وقت و ضايع نكردن ايّام عمر بسيار دقيق بود و از اتفاقاتي كه هنوز نيافتاده بود خبر مي داد".
شيخ عبدالله محمد قزويني مي گويد : " بعضي از ياران ما حكايت كرده اندكه با قافله تجاري به صحراي سمرقند رسيديم , در سفري كه شيخ عبدالله صومعي همراه ما نبود , ناگهان به دو دسته عظيم از راهزنان برخورد كرديم كـه بر ما
حملـه كردند ناگهان شيخ عبدالله دربين ما ظاهر شد , به او متوسل شديم , او فرياد كشيد , خداوند پاك و منزه است , اي گروه از ما دور شويد , آن گروه چنان از اين صدا وحشت كردند كه به قلّه كوه ها و قعر دره ها گريختند و كاروان ما از شر آنان سالم ماند. پس از رفع خطر شيخ زاهد را در بين خود نيافتيم و نديديم و نمي دانيم كجا رفت . چون به گيلان بازگشتيم و مردم را از واقعه خبر داديم گفتند , به خدا سوگند شيخ هرگز از ما غايب نبوده است".[1]
سيد عبدالله صومعي دو دختر داشت يكي به نام بي بي نصيبه كه سيدحيدر اصفهاني او را به همسري برگزيد و سيد حسن شاه خاموش را به دنيا آورد و ديگري نيز بي بي فاطمه كه همسر ابوصالح گرديد و حضرت عبدالقادر از او زاده شد .[2] سلسله پدري ايشان به اين ترتيب به حضرت علي (ع) مي رسد:
سيدابوصالح نورالدين موسوي جنگي دوست ابن سيدابي عبدالله گيلاني , ابن سيد عمر يحيي زاهد ابن سيد محمد روحي ابن سيد داوود ابن سيد موسي ثاني ابن سيد عبدالله ثاني ابن سيد حسن الجان , ابن سيد عبدالله محسن ابن سيد حسن المثني ابن حضرت امام حسن المجتبي ابن حضرت اميرالمومنين علي مرتضي (ع).
در مورد تولّد حضرت عبدالقادر (قدس سرﹼه ) قطب يونيني رحمت الله عليه گفته است كه : حضرت عبدالقادر در سال 470 متولد شده است و پسرش عبدالرﹼزاق گفته است : "از پدرم سال تولدش را پرسيدم فرمود : حقيقتاً نمي دانم ولي سالي كه من به بغداد آمدم همان سالي بود كه تميمي ( فقيه و دانشمند بسيار معروف و محدﹼث نامدار ) وفات يافت در آن موقع من هجده ساله بودم و تميمي در سال 488 فوت كرده است ". پس چنانكه گفتيم سال تولد ايشان 470 يعني 18 سال قبل از فوت تميمي بوده است . علامه شيخ شمس الّدين بن ناصر الّدين دمشقي رحمت الله عليه گويد :
"وي به سال 470 در شهر جيل كه اسم بياباني بزرگ و هم شهري از شهر هاي ديلم است متولد شده و جيل كه محل تولد حضرت عبدالقادر است و آن را گيل نيز مي گويند از همان شهرهاي كوچك ديلم است. "
آورده اندكه بي بي فاطمه روزي گفت :" وقتي فرزندم عبدالقادر را به دنيا آوردم و او بچه بود از پستان هيچكس در ماه رمضان شير نخورد ."حضرت ابي صالح پس ازتولد پسرش با قرآن تفالي زد كه نتيجه آن را حضرت عبدالقادر (قدس سرﹼه ) اينگونه بيان كرده است :
عشق و مستي و جنون در طالع ما ديده اند
چـون ز مادر زاده گشتيم و پدر بگشاد فال
 حضرت عبدالقادر مي فرمايد: پدرم با قدرت و تسلط بر دنيا از دنيا كناره گرفت مادرم نيز با زهد او همدم و همقدم شد و به كارش راضي بود زيرا هردو اهل صلاح و ديانت و شفقت با خلق خدا بودند و چيزي از آنان يا كسان ديگر براي من نماند جز عقيده به خدا و رسول و پيغمبران وفرشتگان (درود خدا بر آنها ) لذا با اين دو فرد صالح خداي تعالي مرا به هر خير و نعمت موفق كرد ( جلاءالخاطرـ ترجمه حواري نسب ص 109).
در مورد هجده سال نخست زندگي ايشان اطلاعات زيادي دردست نيست , ولي ظاهراً طي اين مدت پدرش از دنيا رفته (و به قولي كشته شده است ) و وي در كنار مادر زندگي مي كرده است .
دوران كودكي شيخ گاه با دريافت نشانه ها و پيام هائي همراه بود كه روحش را براي يك زندگي غير عادي آماده مي ساخت , از او پرسيدند از كي دانستي كه وليﹼ خدا هستي؟ گفت : من ده ساله بودم و در شهر خودمان به مكتب مي رفتم , فرشتگان را مي ديدم كه به دور من در حركت بودند و چون به مكتب رسيدم شنيدم كه فرشتگان مي گفتند : " راه را باز كنيد براي دوست خدا تا بنشيند ".

 من در ميان خانواده خود طفل كوچكي بودم .هرگاه با بچه ها قصد بازي مي كردم ندائي مي شنيدم كه به من مي گفت : اي مبارك نزد من بيا من از ترس فرار مي كردم و خود را به دامن مادرم مي انداختم و حالا در خلوت خود چنين صدائي را نمي شنوم. "[1]
و به اين ترتيب بود كه عبدالقادر سنين كودكي و نوجواني را طي كرد .
 هجرت:
در سن هيجده سالگي اتفاق عجيبي براي او افتاد , حضرت خود در اين باره فرمود:
" روز عرفه به بيرون شهر رفتم و براي كشاورزي به دنبال گاو شخمي افتادم ناگهان متوجه شدم كه گاو به من مي گويد : اي عبدالقادر توبراي اين كارخلق نشده اي[2] ترسان برگشتم و به پشت بام خانه رفتم و ديدم كه همه مردم در عرفات ايستاده اند . آنگاه نزد مادرم آمده و گفتم : مرا به خدا ببخش يا مرا در راه خدا نذر كن و اجازه بده به بغداد بروم و به آموختن علم بپردازم و صالحاني را كه در آنجا زندگي مي كنند زيارت كنم ".
" مادرم گريست آنگاه هشتاد دينار بيرون آورده و گفت نصف آن مبلغ از ميراث برادري كه داشتم به من رسيده است و چون آن را به من داد از من خواست تا سوگند ياد كنم كه هرگز دروغ نگويم . پس از آن به من گفت : اي فرزند تو را به خدا مي سپارم , ديدار ما به قيامت خواهد افتاد , من به راه افتادم چون به نزديك همدان رسيدم شصت سوار به قافله ما حمله كردند و قافله را به يغما بردند يكي از
دزدان از من پرسيد چه داري ؟ گفتم چهل دينار در زير جامه ام دوخته دارم آن مرد چنان پنداشت كه مزاح وشوخي مي كنم , به خنده آمد .
ديگري همان سئوال را كرد وهمان جواب شنيد . وقتي كه اموال را تقسيم مي كردند مرا به نقطه اي بلند كه اميرشان در آنجا ايستاده بود بردند . از من پرسيد چه داري ؟ من گفتم دو نفر از شما از من پرسيدند و من به ايشان گفتم چهل دينار در زير جامه دوخته دارم حكم كرد كه بيرون آرم چو آن را به وي نشان دادم تعجب كرد و پرسيد چرا مال مخفي خود را به ما نشان دادي ؟ پاسخ دادم كه به مادرم قول داده ام هرگز دروغ نگويم .
امير دزدان گفت : اي پسر تو در اين سن حق مادر را رعايت ميكني و من حق خدا را فراموش كرده ام . سپس دست خود را دراز كرد و گفت : دست خود را به من بده تا در دست تو توبه كنم . من چنان كردم و او از كرده خود اظهار پشيماني نمود . پيروان وي نيز چون اين وضع را ديدند از او پيروي كرده و به دست من استغفار كردند . آنگاه امير حكم كرد تا اموال قافله را كه به يغما برده بودند بازگردانند ."
ورود به بغداد:
عبد القادر جوان بالاخره به بغداد رسيد اما هنگامي كه مي خواست وارد اين شهر شود پيري از ورود او جلوگيري كرد و از او خواست تا جز به اشاره وي به شهر بغداد داخل نشود . به همين خاطر ايشان هفت سال بر در بغداد و در كنار دجله رياضت كشيد و از گياهان خورد تا اينكه اجازه ورود دريافت كرد . آن پير حضرت خضر (ع) بود.[3] در بغداد براي رياضت به برجي پناه برد كه بعدها به خاطر اقامت وي "برج عجمي" ناميده شد ايشان مي فرمايد :
"يازده سال در يك برج نشستم و با خداي خود عهد كرده بودم كه نخورم تا نخورانند و لقمه در دهان من نرود تا مرا نياشامانند . يكبار چهل روز هيچ نخـوردم پس از چهل روز شخصي آمد و قدري طعام آورد و بنهاد و رفت و نزديك بود كه نفس من بر بالاي طعام افتد از بس كه گرسنه بودم گفتم و الله كه از عهدي كه با خدا بسته ام برنگردم .
ميشنيدم كه از باطن من شخصي فرياد مي كند و به آواز بلند مي گويد : الجوع الجوع ناگاه شيخ ابوسعيد مخزومي رحمت الله تعالي عليه بر من گذشت و آن آواز شنيد و گفت : عبدالقادر اين چيست ؟ گفتم : اين ناآرامي و اضطراب نفس است . اما روح بر قرار خود است و در مشاهده خداوند خود , گفت : " بر خيز و به خانه ما بيا " اين بگفت و برفت . من در دل خود گفتم بيرون نخواهم رفت . ناگاه ابوالعباس خضر (ع) درآمد و گفت بر خيز و پيش ابوسعيد برو آنوقت من برخاستم و رفتم , ديدم كه ابوسعيد بر در خانه خود ايستاده است و انتظار من مي برد گفت : " اي عبدالقادر آنچه من تو را گفتم بس نبود كه حضرت خضر (ع) را نيز مي بايست گفت ؟ , پس مرا به خانه درآورد و طعامي كه مهيا كرده بود لقمه لقمه در دهان من نهاد تا سير شدم . بعد از آن مرا خرقه پوشانيد و صحبت وي را لازم گفتم ".
رياضت هاي حضرت شيخ عبدالقادر گيلاني ( قدس الله سرﹼه ) پايان نداشت :"بيست و پنج سال در بيابان ها به قدوم تجريد و تفريد ( به تنهائي ) رياضت نمودم و تا چهل سال با وضوي عشاء نماز بامداد گزارده بودم و پانزده سال بعد از نماز به يك پا ايستاده ختم قرآن كردم شبي نفس من آرزوي خواب كرد گفته او را نشنيدم و در آن حال زهد و رياضت روزه مي داشتم و بعد از چهل روز افطار به برگ درختان كردم ". [4]
ايشان در كنار سيروسلوك عرفاني علوم ديگر را نيز از استادان زمان مي آموخت ." ادبيات را از علي ابن زكرﹼيا يحيي ابن علي تبريزي فرا گرفت و حديث را از جماعتي چون ابوغالب محمد حسن باقلاني و ابوسعيد محمد بن عبدالكــريم ابن خشيشاوابولغنائم محمد بن محمد ابن علي ابن ميمون فرسي و ابوبكر احمد ابن مظفّر و ابوجعفر احمد ابن حسين و ابوالقاسم علي ابن احمد ابن نيان كرخي و ابوطالب عبدالقادر ابن محمد ابن يوسف و غيره
آموخت و در تصوﹼف و عرفان آن حضرت ملازمت و خدمت و صحبت " حماد بن مسلم ابن دروه دباس " را برگزيد و علم طريقت را از او فراگرفت و تحت توجه و مراقبت او سلوك كرد تا به خدا رسيد ".[1]
به هر حال حضرت عبدالقادر گيلاني تحت عنايت پير وقت و غوث زمان خويش شيخ ابوسعيد مخزومي المبارك و صحبت " حماد دباس " پله هاي طريقت را پشت سر گذاشت و به جائي رسيد كه گروهي او را خدا پنداشتند[2] كه البته نه اينچنين بلكه ايشان مظهر صفات خدا در ميان بندگانش بوده است .
ايشان براي رسيدن به چنين مقامي بارهاي سنگيني را بر دوش كشيده بود چنانكه خود مي فرمايد :
" من بارهاي سنگين را تحمل كرده ام كه اگر آن ها را بر كوه ها مي نهادند از هم مي پاشيدند , وقتي اين بارها زياد شد پهلويم را برزمين نهادم و گفتم :" پس از هر تلخي خوشي هست و به حقيقت پس از هر سختي گشايشي و پس از هر گراني ارزاني مي آيد . پس سربلند كردم و ديدم آن سنگيني ها از هم پاشيدند و بارمن سبك شد ."
در اين دوران تنهائي , بيابان و آوازهاي غيبي دوستان جدائي ناپذير حضرت شيخ ( قدس الله سرﹼه ) بوده اند :ابوعبدالله نجارمي مي گويد كه حضرت عبدالقادر به من گفت : " من نزد استادان بغداد درس فقه مي خواندم و بيشتر به بيابانها مي رفتم و در خود بغداد سكونت نمي كردم . شب و روز در يك خرابه مي نشستم , جبّه اي از پشم پوشيده و پارچه كهنه اي به دور سر پيچيده و برهنه راه مي رفتم در ميان غارها و خارها و سنگلاخها و از ريشه گياهان كنار رود گرسنگي خود را فرو مي نشاندم .
هيچ چيز مرا نمي ترسانيد جز اين كه با آن خو مي گرفتم و نفس خود را به مجاهدت و سلوك و تحمل هرگونه سختي در راه خدا وا مي داشتم تا ندائي غيبي از طرف خداي تعالي مرا ندا در داد و شب و روز در صحرا و كوه هشدار مي داد و بر من فرياد مي زد و به هيجان مي آورد و به حركت در عبادت و كوشش در فكر و ذكر تشويق مي كرد و نهيب مي زد و من حقيقت حال را نمي فهميدم ."[3]
"گاه شيطان تنها خود پيش من مي آمد و به من مي گفت از اينجا برو آنگاه مرا تهديد مي كرد و از چيزهاي سخت مي ترسانيد .پس من با دست خود بر روي او سيلي مي زدم و او مي گريخت آنگاه مي گفتم لا حول و لا قوﹼﺓ الا بالله العلي العظيم "
رودرروئي حضرت شيخ (قدس الله سرﹼه العزيز ) با موانع نفس و طي مراحل سلوك را مي توان در اين گفتار به خوبي ديد :
" يكبار شخصي بد منظر و بدبو پيش من آمد و گفت من شيطانم و آمدم تا خدمتگزار تو باشم زيرا تو من و پيروانم را عاجز كردي . گفتم برو , زيرا من از تو ايمن نيستم و به تو باور ندارم پس دستي از بالا آمد و بر مغز او كوبيد و او در زمين فرو رفت .
بار دوم آمد در حاليكه شعله اي از آتش در دست داشت و به وسيله آن با من مي جنگيد . ناگهان مردي سوار بر اسب ابلق ظاهر شد و يك شمشير به من داد و شيطان از ترس به عقب فراركرد .
بار سوم او راديدم كه دور از من نشسته مي گريست و خاك بر سر مي ريخت و مي گفت : همـانا از تو مـأيوس شدم اي عبدالقـادر پس به او گفتم كـورشو , من همواره از مكر تو مي ترسم . شيطان گفت اين از قيچي هاي آتشين عذاب جهنم در من بيشتر اثر كرد و براي من سخت تر بود. در اين هنگام دام ها و وسايل فريب و شكار و چنگال ها وانبرها را به من نشان داد.گفتم اين ها چيست؟گفت: اينها دامهايي است كه امثال تو را با آن شكار مي كنند .حضرت عبد القادر فرمود در اين موقع بر او حمله كردم و او فراركرد . يكسال در فكر مكائد او بودم تا اين كه تمام مكر ها و نيرنگ هاي او را قطع كردم . بعد از آن اسباب زيادي را كه از هر طرف با من ارتباط داشت نشانم داد پرسيدم اين ها چيستند ؟ گفت اين ها علائق خلق جهان اند . يكسال نيز به آن ها توجه كردم تا آنها نيز نابود شدند وخلاصي يافتم . سپس قلب مرا به من نشان داد ديدم كه با علائق و عوائق زيادي مربوط است گفتم اين چيست ؟ جواب داد اين ها "اراده " وخواسته هاي تو است سال ديگر نيز به رفع و دفع آنها پرداختم تا قلبم از هر علاقه اي فارغ وخلاص شد . آنگاه نفس اماره مرا آشكار ساخت ديدم دردها و گرفتاري هايش زياد و آرزوهايش زنده و شيطانش گستاخ است يك سال نيز متوجه نفس خود شدم تا از همه دردها ونقص هاي نفس اماره نيز رهايي يافتم . آرزو در من مرد وشيطان منتسليم شد و كارهاي من همه خدائي گرديد يعني نقصي در من نماند و خود تنها بدون هيچگونه غلّ و غشي باقي ماندم ولي به مطلوب نرسيدم . لذا به باب توكّل جذب شدم تا بلكه از آنجا به مقصود برسم موانع آن را برطرف ساختم و از آنجا نيز گذشتم و وارد باب شكر گشتم زحمات و موانع ورود به اين باب را نيز از ميان برداشتم سپس به اميد وصول به باب غِني روي بردم وبراي شايستگي ورود به آن نيز موانعي در خود يافتم كه رفع كردم و همچنان بالاتر رفتم و به باب قرب رسيدم , آنجا نيز موانع راه را زدودم و طالب باب مشاهده گشتم و از آنجا به باب فقر وارد شدم . اينجا را ديگـر خالي و بدون مانع يافتم و پس از ورود مقصود خويش را در آن يافتم و گنج بزرگـي برايم فتح شد و به عزّت بزرگ و بي نيـازي ابدي و آزادي كامل وخالص رسيدم" .[4]به اين ترتيب بود كه شيخ عبدالقادر گيلاني پس از خلاصي از نيرنگ هاي نفس و نفي اراده و خواسته هاي خود در برابر اراده خدا پله هاي تسليم , توكــل , شكر , غني , قرب و مشاهده را طي كرده و به فقر و درويشي رسيد كه بالاترين مقام در طريقت است چنانكه خود در مورد مرحله درويشي مي فرمايد :
 
محـرم انـدر حـرم خـاص خـدا درويـش اسـت
مخزن ســر الهي به خـدا درويش است
 هسـت در صـورت انـســان ولـي مـظـهـر ذات
جامع جمله صفت ها به صفا درويش است
 ايشان خرقه فقر را از دست ابوسعيد مبارك مخزومي پوشيده بود كه خود مخزومي از شيخ علي هكاري و او از ابوالفرج طرطوسي و او از عبدالواحد يماني و او از ابوبكر شبلي و او از جنيد بغدادي و او از سري سقطي و او از معروف كرخي دريافت كرده بودند .
اين سلسله مباركه از اينجا به دو شاخه تقسيم مي شود شاخه ذهبي كه به امام علي الرضا (ع) و امام موسي كاظم (ع) و امام جعفر صادق (ع) و امام محمد باقر (ع) و امام سجاد (ع) و امام حسين ابن علي (ع) و امام علي ابن ابيطالب (ع) و حضرت محمد مصطفي (ص) و از ايشان به جبرئيل (ع) وحضرت عزّت جلّ جلاله ميرسد و شاخه مشايخ كه به داوود طائي , حبيب عجمي , حسن بصري و علي ابن ابيطالب (ع) و حضرت ختمي مرتبت (ص) و حضرت جبرئيل (ع) و خداوند تبارك و تعالي باز مي گردد .
يعني به اين ترتيب از دو طريق نسب سلسله طريقتي قادري به علي مرتضي (ع) و پيامبر (ص) مي رسد و هردو معتبر و قابل استناد است .
مدرسه ابوسعيد مخزومي:
ابوسعيد مخزومي در باب ازج بغداد مدرسه اي داشت كه آن را در اختيار شيخ عبدالقادر ( قدس سرﹼه ) قرارداده بود . ايشان در آنجا مردم را نصيحت مي كرده و كرامات زيادي نيز از خود نشان داده است .
سپس مردم از تمام طبقات فقير و ثروتمند با بذل مال و توان خويش آن را توسعه دادند و اطاق ها و ايوان هائي بدان افزودند تا اين كه همگان با آرامش بيشتري سخنان شيخ را بشنوند و از آن بهره گيرند .
روزي زن و شوهري به خدمت حضرت عبدالقادر ( قدس سرﹼه ) آمدند , زن اظهار داشت كه 20 دينار طلا بابت مهريه ام از شوهر خويش طلب دارم و با او قرار گذاشته ام به شرط آن كه به اندازه نصفش در بناي مدرسه كار كند نصف ديگر را به او ببخشم و شوهرم نيز قبول كرده و رسيد نصف مهريه را به او داده ام . آن مرد در ساخت مدرسه شيخ كار كرد و هر روز مزد خود را دريافت داشت ( از محل نصف مهريه )",[5] شيخ عبدالوﹼهاب فرزند حضرت عبدالقادر (ره) مي گويد :
" پدرم در هفته سه مجلس صحبت مي فرمود , صبح جمعه و غروب سه شنبه در مسجد و يكشنبه در محل اجتماع شهر و در مجلس او علماء و فقهاء و غيره حاضر مي شدند و چهل سال اين روش را ادامه داد ، ابتدايش سال 521 و انتهايش سال 561 بود و مدت تصدي فتوا و تدريس او 33 سال از سال 528 تا 561 و در مجلسش برادراني با قرائتي ساده و بدون الحان و به اصطلاح امروز مرتّل قرآن مي خواندند ."[6]
در اين مدرسه علوم مختلفي توسط شيخ (قدس سرﹼه) آموزش داده مي شد , محمد ابن حسين موصلي مي گويد : "از پدرم شنيدم كه گفت شيخ عبدالقادر از سيزده علم صحبت مي فرمود و در مدرسه خود درسي از مذهب و درسي از خلاف و اصول و صرف و نحو درس مي  داد و بعد از ظهر قرآن را به چند قرائت تلاوت مي فرمود "[7]

فتوا دادان و آموزش حضرت شيخ عبدالقادر گيلاني(قدس سره) نيز حالت ويژه اي داشت .
شيخ عمر بزاز گفت :" از شهرهاي عراق و ديگر شهرها هميشه در مسائل شرعي از حضورش استفتاء مي كردند و او به آنها پاسخ مي گفت و فتوا صادر مي فرمود و هرگز نديدم شبي فتوايي نزد او مانده باشد تاپس از مطالعه به آن پاسخ بگويد بلكه بعد از قرائت بلافاصله جواب را مي نوشت ".[8]
احمد ابن مبارك مرقعاني گفت : " از جمله كساني كه در محضر حضرتش فقه آموخته بود مردي غير عرب به نام "ابي" بود . او بسيار كم هوش و كند ذهن بود و جز با زحمت زياد چيزي نمي فهميد , در اثناي آن كه يك روز نزد شيخ درس مي  خواند ناگهان ابن سمحل به زيارت شيخ آمد و از صبر و حوصله شيخ در تدريس به چنين طالبي بسيار تعجب كرد وقتي "ابي" برخاست و رفت ابن سمحل به شيخ عرض كرد كه من از شدت صبر و مداراي تو در تدريس اين طلبه واقعاً متعجب شدم حضرت عبدالقادر فرمود : تنها يك هفته باقي مانده است كه من براي اين طلبه زحمت بكشم زيرا او به همين زودي دعوت حق را لبيك مي گويد . احمدابن سمحل گويد كه من از اين سخن بر تعجبم افزوده شد ونزد خود روز به روز مي شمردم تا هفته به آخر رسيد ودر روز آخر "ابي " وفات يافت .
 
اي عبد القادر حرف بزن:
همانطور كه گفتم حضرت شيخ عبد القادر (قدس سرﹼه) ميل زيادي به بيابان وتنهائي داشت اما بر خلاف ميل خويش در ميان مردم زندگي كرد وبا آنها سخن گفت :
جبائي ميگويدكه شيخ عبد القادرگفته است:" از باطنم ندائي رسيد كه اي عبدالقادر داخل بغداد شو و با مردم سخن بگوي وچون وارد بغداد شدم مردم را در حالي عجيب ديدم به همين خاطر از آنجا خارج شدم , براي بار دوم ندائي شنيدم كه اي عبدالقادر داخل شو و با مردم حرف بزن زيرا آنها از سخن تو نفع مي برند گفتم مردم بغداد به من چه ؟ من مي خواهم دينم سالم بماند نداي باطني گفت برگرد , دين تو سالم است" . همچنين استاد وسرور ما شيخ عبد القادر گفت :" پيش از ظهري حضرت رسول (ص) را ديدم , به من گفت اي فرزند چرا سخن نمي گويي  ؟ گفتم اي پدر من مردي ايراني ام نزد فصيحان بغداد چگونه تكلم كنم  ؟ به من فرمود دهان بگشاي من دهان گشودم و ايشان هفت بار دهانم را با رطوبت دهان خويش مرطوب ساخت و گفت : اكنون براي مردم سخن بگوي و با دلايل عقلي و موعظه اي نيكو مردم را دعوت كن . پس نماز ظهر را خواندم در حالي كه مردمي زياد حاضر بودند , نشستم , ناگهان بدنم لرزيد , پس نگريستم علي ابن ابيطالب (ع) را ديدم كه به من گفت : دهان باز كن او نيز شش بار دهانم را مرطوب ساخت , گفتم چرا هفت بار اين كار را نكردي ؟ گفت به خاطر ادب و احترام نسبت به رسول خدا (ص) وآنگاه از من دور شد."
 از اين رو بود كه شيخ بزرگوار به سخن گفتن و امر به معروف و نهي از منكر آغاز كرد چنانكه خود گفته است :
"من در خواب و بيداري امر و نهي مي كنم و گاهي امر و نهي بر سخنان من غالب مي شود و قلب مرا فرا ميگيرد كه اگر صحبت نكنم خفه مي شوم ."[9]
باز اشهب:
حضرت شيخ عبد القادر گيلاني مرد عمل بود ودر مورد اين صفت مي فرمايد : "تمام مرغان مي خوانند و عمل نكنند جز بازها كه نمي خوانند و عمل كنند از اين روي بالاي دست پادشاهان پناهگاه و لانه آنها است ."[10]
در واقع بازي كه ايشان از آن سخن مي گويد خود وي بوده است زيرا شيخ سليمان داود منبجي نقل مي كند :
" نزد شيخ عقيل بودم به او گفتند به تازگي مردي جوان و شريف و غير عرب در بغداد شهرت يافته است كه نامش عبدالقادر است , شيخ عقيل گفت : كار او در آسمان از زمين مشهور تر است , آن جوان بلند قدر را در عالم قدس باز اشهب مي نامند و در وقت خود ميان مسلمانان يگانه خواهد بود ."
مجلس قدم:
روزي شيخ "حماد دباس " در ميان مريدان خويش با اشاره به شيخ عبدالقادر (قدس سرﹼه ) كه از ميانشان بر خواسته و دور مي شد گفته بود : " اين عجمي را قدمي است كه در وقت خود بر گردن همه اولياء خواهد بود , هر آينه مامور شود به اين كه بگويد :
قَدﹶمي هذِهِ عَلي رَقَبَهِ كُلِّ وَليِّ الله
اين قدم هاي من بر گردن همه اولياء خداست.
ديري نپائيد كه حضرت شيخ مراتب طريقت را طي كرد و به جائي رسيد كه پير صحبتش پيش بيني كرده بود .
حافظ ابولعز عبدالمغيث بن حرب بغدادي و غيره گفته اند ما در حلبه بغداد در رباط شيخ درحضور او بوديم و عموم مشايخ عراق در مجلس او حاضر بودند و شيخ براي آنان سخن مي گفت در حالي كه قلبش حاضرو ذاكر بود , پس گفت :" اين قدمهاي من بر گردن تمام اولياء خداست پس شيخ علي هيتي برخاست و بالاي كرسي رفت و قدم شيخ را برداشت و برگردن خود نهاد ."
شيخ پيشوا ابوسعيد قيلوي گويد :
" همين كه شيخ عبدالقادرگفت (قدم من) نورخدابرقلب او تجلي كرد و خلعتي ازجانب رسول خدا (ص) براي او آمد به وسيله دسته اي از فرشتگان مقّرب كه آن را در حضور اولياء سلف و خلف به او  پوشانيدند و ملائكه و رجال الغيب محل مجلس را طواف مي كردند
 و دور مي زدند و درفضا و صف هاي مرتب ايستاده بودند و آنقدر جمعيت روحاني زياد بود كه فضاي افق را مسدود كرده بودند و يك ولي در زمين نماند جز اين كه گردن خود را در مقابل عظمت او خم كردند."[11]
تمامي اولياء زمان شهادت داده اند كه حضرت شيخ اين سخن را به امر رسول خدا (ص) بر زبان رانده است .
شيخ بقا گفت : "همين كه شيخ عبدالقادر گفت قدم من بر گردن اولياء خواهد بود ابراهيم اغرب ابن شيخ ابي الحسن علي رفاعي بطائحي گفت كه پدرم به دائي ام "شيخ احمد رفاعي " گفته است كه آيا جمله (قدم من برگردن "اولياءحق " است ) به امر است يا بدون امر ؟ جواب داد حتماً به امر است ."
شيخ لولو ارمني ملقب به مخاطب علي الانفاس گفت :
" و نه از يك منبع بلكه از منابع فراوان اولياء خدا خبر داده اند كه حضرت عبدالقادر اين جمله را فقط به امرخدا و به واسطه حضرت رسول (ص) بر زبان آورده است . و ازآن جمله اند شيخ عدي ابن مسافر , ابوسعيد قيلوي , علي ابن هيتي , احمد رفاعي و ..."
در مورد اين حقيقت كه جمله (قدم ) به امـرخدا بوده است حضرت شيخ فرموده است :
انا الواصف الموصوف شيخ الطريقه
و مـا  قـلت هذا القول فـخرا و انما
اتـي الاذن حـتي يـعـرفوا بحقيقتي
وما قلت حتي قيل لي قل ولا تخف
من به پير طريقت توصيف شده ام و اين را نه به خاطر فخر فروشي بلكه از آن , رو گفتـه ام كه دستور يافته ام حقيقت خويش را آشكـار كنم . به من گفته اند بگو ونترس .

 اما پيرامون اين كه چرا به شيخ چنين دستوري داده شده سلطان العلماء عزالدين ابن عبدالسلام گفته است :
شيخ عبدالقادر با تمام وجود به شريعت اسلام پايبند بود و مريدان را به طرف آن دعوت مي كرد و از مخالفت آن تنفر داشت و مردم را به اجراي احكام شرع توصيه مي فرمود و همواره با اصرار در طاعت و عبادت به مجاهده در سلوك و طريقت نيز تشويق مي كرد و اين همه مجاهدات و عبادات در عين حال آميخته با مخالطت مشاغل و متدين و سالك به امور دنيوي مانند اداره زن و فرزند بوده و كارو شغل و صنعت براي تامين امور معاش مي نمود ...از اين روايت كه شيخ فرمود قدم من بر گردن همه اولياء خدا قراردارد و ديگري نگفت مستفاد   مي شودكه در زمان او كسي چون اوجامع اين اوصاف و كمال نبوده است ."(1)
حضرت غوث الاعظم در مورد اسراري كه در سينه داشت مي فرمايد : "من همان را به شما مي گويم كه حضرت اميرالمومنان علي ابن ابيطالب فرموده است (همانا بين دو شانه من علمي است كه اگر حاملي براي آن پيدا مي شد باب اسرار را نمي بستم نگاه داشتم تا اهلش بيايد .)"(2)
ازدواج:
شيخ شهاب الدين سهروردي ( شيخ اشراق ) كه يكي از دست پروردگان شيخ عبدالقادر بوده است در باب 21 كتاب عوارف المعارف مي گويد : " شنيدم يكي از صلحابه شيخ عبدالقادر گفت چرا ازدواج كردي ؟ جواب داد : ازدواج نكردم تا اين كه حضرت رسول (ص) به من فرمان داد كه ازدواج كن .
ثمره اين ازدواج فرزنداني بود با نام هادي، عبدالوهاب , ابراهيم , عبدالرّزاق , عبدالعزيز و يحيي ونوه هائي با نام هاي عبدالسلام , داوود , محمد , ابوالصالح و نصر كه همگي در علم و ايمان شهرت يافتند .
وفات
در شب هشتم ربيع الاول سال 561 هجري حضرت ابامحمدمحيي الدين شيخ عبدالقادر گيلاني آخرين لحظات را در اين دنياي فاني مي گذراند .
هنگامي كه دربسترآرميده بودفرزندبزرگش عبدالوهاب گفت :
اوصيني يا سيّدي ...بما اعمل به
اي آقاي من وصيتي كن تا پس از تو به آن عمل كنم
شيخ فرمود :عليك بتقوَي الله وَ لا تخف احداً سوَي اللهِ وَ لا تَرج احدا سَوَي اللهِ وَكُلّ الحوائج اِلي الله
بر تو باد تقوي خداوند و اين  كه از كسي جز خدا نترسي , به كسي جز خدا اميد نبندي و همه نيازها را تنها نزد خدا ببري .
التّوحيد التّوحيد اِجماع الكُل اَصّح القلبُ مَعَ اللهِ لا يخلومنه شئ و بِما لا يخرج منه شي اَنا لبّ’‘ بِلا قشور
توحيد , توحيد را در نظر داشته باشيد كه همه در مورد آن اجماع و اتفاق دارند تنها پاك ترين قلب ها با خداست , ازآن چيزي خالي نمي ماند وچيزي از آن خارج نمي شود .من مغزي بدون پوستم .
قَد حَصر عِندي غيركم
كساني غير از شما دورم را گرفته اند
فَاَوْسَعُوا لهم و تَادّبوا معهُم هيهنا رَحْمَه’‘ عظيمه
بر ايشان جاباز كنيد در مقابلشان مودب ‌‌باشيد , در اينجا رحمتي بزرگ فرود آمده است .
عليكم سلام’‘ وَ رَحمت اللهِ وَ بركاته غفرالله لي وتابَ اللهُ عَليَّ وَ عليكم .
سلام خدا و رحمت و بركات او بر شما باد , خدا مرا بيامرزد و توبه من و شما را بپذيرد .
آنگاه پسرش عبدالعزيز پرسيد كه اي پدر بيماري ات چيست ؟ شيخ پاسخ داد :
 لا يسالُني اَحد’‘ من شئً اَنا اَنقلِبُ في عِلمِ الله اِنَّ مَرَضي لا يَعْلَمْهُ واحِداً اِنسّي’‘ و لا جِنيّ’‘ وَلا مَلَكَ ما يَنقُص عِلمَ الله بِحُكم الله اَلحُكم يَتَغَيَّروَالْعِلْمُ لا يَتَغَيَّر والحكم يَنسخ والعلم لا يَنسخ يَمحو الله ما يَشاء  و يُثبت وَعِنده ام الكتاب لا يُسال عَما يَفعل وَهُم يُسالون .
هيچكس از من در مورد چيزي سئوال نكند , من در علم خداوند دگرگون مي شوم , بيماري مرا هيچ انسان و جن و فرشته اي نمي داند علم خدا با  حكمش آسيب نمي بيند , حكم تغيير مي كند و علم تغيير نمي كند , حكم منسوخ مي شود و علم منسوخ نمي شود , خدا هر چه را كه بخواهد محو ونابود مي كند و هر چه را بخواهد تثبيت و پا برجا مي دارد و ام الكتاب نزد اوست . از آنچه انجام مي دهد سئوال نمي شود امّا آنان _ مردم _ مسئول كرده هاي خوداند .
آنگاه گفت : استنعتُ بلا اِله الا الله سُبحانه و تعالي وَ الحَيّ الذي لا يَخشي الفَوْت .
از لااله الا الله ياري مي جويم . خداوند منزه و متعالي است و زنده اي است كه از مرگ نمي ترسد .
و آنگاه 3 بار از دهان مباركش شنيده شد :
الله ... الله ... الله ...
و صدايش خاموش گشت , زبانش در كام آرام گرفت و روح بزرگوارش از جسم خارج گرديد .
هنگامي كه حضرت عبدالقادر ( قدس سره ) وفات يافت پسرش عبدالوهّاب بر جنازه اش نماز خواند و جماعتي از فرزندان،اصحاب و مريدانش حاضر بودند و آنگاه در رواق مدرسه خود دفن شد و در مدرسه را تا ظهر باز گذاشتند . مردم براي نماز مي شتافتند . بعد ازنماز به قبر او روي آوردند و او را زيارت كردند . خليفه بغداد در آن روز المستنجد بالله بود . (1)
  در دوران حيات شيخ شش خليفه حكومت كرده اند , مقتدي ،مستظهر , مسترشد , راشد , مقتضي و مستنجد و در زمان مستظهرايشان به بغداد وارد شده بود .
حضرت شيخ عبدالقادر گيلاني در اشعار خود فرموده است :
يارب آن كس رابيامرزي كه بعدازمرگ ما
روح مـا را او به تكبيري كند گهگـاه ياد
و همچنين گفته است :
گر به خاكم بگذري يا بگذرم بر خاطرت
 اين دعا مي كنكه يارب گور او پر نور باد  
 اِنَّ بازالله سلطان الرّجال  جاء في "عشق" و مات في "كمال " * *
غوث اعظم , فرياد رس بزرگ :
شيخ علي خباز گفت : از شيخ ابوالقاسم عمر شنيدم كه خبر داد از حضرت عبدالقادر شنيدم كه فرمود : "كسي كه در بلائي از من فرياد رسي خواهد آن بلا را از او بردارم و كسي كه در سختي مرا ندا كند مشكلش را حل كنم و كسي كه نزد خدا به من توسل جويد نيازش بر آورده شود." (1)
حضرت شيخ به مريدان خويش اجازه داده است كه در حال سختي او را به كمك بطلبند , امّا مقام غوثي ايشان از اين هم بالا تر است .
شيخ عمربزاز گفت از حضرت عبدالقادر شنيدم كه گفت : " حسين ابن منصور حلاّج لغزيد و در زمانش كسي نبود كه اورا دستگيري وهدايت كند واگر من با او همزمان بودم نجاتش مي دادم . من تا قيامت نجات دهنده ودستگير هر مريد ومنسوب به خود هستم كه مركبش بلغزد "
شيخ مظفر گفت :
يكبار اورا تكيه زده بر بالين يافتم . به او گفتند فلان كس (اسم مردي را بردند ) در
اين زمان كراماتش مشهور است ودر عبادات وسلوك وزهد وطاعت معروف از او نقل مي كنند كه ادعا كرده است من از مقام حضرت يونس هم گذشته ام وبالاتر رفته ام .ناگهان آثار خشم در چهره شيخ آشكار شد تا اين كه مستقيم بر زمين نشست وبالش را به دست گرفت وبه دور انداخت وفرمود : به قلبش راه يافتم به فريادش رسيدم واو را در راه خدا وبه امر او اصلاح كردم .پس من با سرعت به نزد آن شخص رفتم وديدم همان وقت جان تسليم كرده بود در حالي كه قبل از آن سالم وتندرست بود ومرضي نداشت . پس اورا خوشحال در خواب ديدم .به اوگفتم خدا با تو چگونه رفتار كرد ؟ جواب داد مرا بيامرزيد وسخني را كه در مورد يونس گفته بودم به من بخشيد وشفيع من ووسيله نجاتم از اين خطر سرورم شيخ عبدالقادر بود كه در حضور حضرت حق نزد يونس براي من شفاعت كرد واينك به بركت شفاعت حضرت عبدالقادربه خيرفراواني نائل گرديده ام."(1) حضرت عبدالقادر (قدس سره) فرموده است :
از مالك دربان جهنم پرسيدم كه آيا از ياران ومريدان من كسي نزد تو هست ؟ گفت به عزت خدا سوگند مي خورم كه نيست
 و نيز فرمود : "دست من بر سر مريدان مثل آسمان بالاي زمين است واگر مريد من خوب نبود من خوبم وبه عزت وجلال پروردگارم سوگند از حضور خدا دور نمي شوم تا خودم وشما را به بهشت نبرم"(2)
غوثني گفت : "به شيخ عبد القادر گفتند , آيا شخصي كه به تو منسوب باشد اما بهره اي از تو نيابد وخرقه از دست تو نپوشد آيا از مريدان تو محسوب مي شود ؟ جواب داد كسي كه نام من روي او باشد يا به من نسبت داده شود خداوند اورا قبول مي كند اگرچه به اكراه آمده باشد "(3)
البته اين قدرت فرياد رسي بعد از وفات به اذن خداوند به ايشان داده شده است چنانكه شيخ ابوالبركات صخر بن صخر مسافر(رض) گفت : "او تنها ولي باشد كه به اذن خدا در حضرت قدس كبريا اجازه سخن دارد ونيز او كسي است كه بعد از مرگش هم تصريف ودگرگوني در عالم هستي به او اجازه داده شده است همچنان كه قبل از وفات اين اختيار راداشته است " در مورد شيوه توسل به حضرت عبدالقادر از قول ايشان آورده اند كه :
"هركه دو ركعت نماز بخواند وبعد از فاتحه در هر ركعت يازده دفعه سوره اخلاص (قل هوا... ) بخواند وبعد از سلام بر حضرت رسول يازده بار صلوات بفرستد وبعد بر من سلام كند وحاجت خود را بگويد ويازده قدم به طرف شرق مقابل قبرم جلو برود ومرا ياد كند واحتياج خود رادوباره بگويد انشاالله نيازش بر آورده خواهد شد ".(1)
در ضمن قرائت "قصيده غوثيه "  را كه توسط حضرت عبد القادر ودر حال جذبه الهي سروده شد را براي نيل به حاجات وتوسل به روح گرامي ايشان مجرب دانسته اند "(2)
همچنانكه گفته اند  :" هر كه شب جمعه قدري شيريني را به روح پر فتوح آن حضرت   (رض ) هديه كند وفاتحه خوانده باشد وبعد پخش كند ومدد جويد مر وي را از آن جناب امداد باشد بسيار بسيار"(3)  
 
 ظاهر شيخ (قدس سره ) :
در مورد صورت ايشان در كتاب قلائد الجواهر مي خوانيم " كساني كه اين مختصر گنجايش نام آنها را ندارد متفقند براين كه شيخ موفق الدين ابن قدامه مقدسي رحمت الله عليه گفته است كه,"شيخ ما محيي الدين عبد القادر لاغر بدن وچهار شانه وسينه فراخ وداراي ريش پهن وچهره گندمگون وابروهايش به هم پيوسته وصدايش بم ودر قدر ومنزلت وهيبت بلند ودر علم بسيار بود"(1)
ابراهيم ابن سعد داري در مورد ظاهر شيخ گفته است "شيخ ما عبدالقادر  لباس علما مي پوشيد وطيلسان بر سر مي بست سوار بر استر مي شد ولگام آن را در دست خود بلند نگه مي داشت. هنگام وعظ بر صندلي مي نشست در سخنش سرعت ودر بيانش فصاحت آشكار بود.كلام او شنيدني بود ومردم براي سماع خاموش  مي نشستند "(2)
خلق وخوي شيخ (قدس سره ) :
در كتاب قلائد الجواهر آمده است "او هر شب سفره مي گسترد وبا ميهمانان غذا مي خورد وبا ضعفا همنشيني مي كرد ورفتارش با طالبان علم طوري بود كه هيچكدام از آنان گمان نمي كردند كه ديگري نزد استادش از او عزيز تر باشد "(3)
"شيخ عبدالقادر (قدس سره ) اطعام فقيران را بهترين كار مي دانست , علامه  ابن نجار در تاريخ خود مي گويد جبائي به من مي گفت :" شيخ عبد القادر مرا فرمودند تمام اعمال نيك رابررسي كردم وكاري بهتر از اطعام طعام نيافتم  ونيز از خوش اخلاقي وگشاده روئي صفتي نيكوتر نديدم,دوست دارم كه تمام دنيا در دست من باشد وبا آن گرسنگان را سير كنم تا تمام شود " ونيز ايشان به من فرمودند اگر هزار دينار به دستم برسد فوراً مي بخشم مال دنيا در نزد من دوامي ندارد"(1 )
در مورد سكوت ايشان گفته اند:"شيخ عبد القادر سكوتش بيش از كلامش بود ومطابق دل هاي حاضران صحبت مي فرمود وخطرات قلبي آنها را افشا مي كرد "
حال وهواي ايشان در هنگام عبادت نيز بسيار درس آموز است, ابوالفتح هروي  مي گويد :" من چهل سال خدمتگزار حضرت شيخ عبدالقادر بودم و در آن مدت نماز صبح را با وضوي عشا مي خواند وچون نقض وضو مي كرد فوراً به تجديد وضو مي پرداخت وبعد از وضو فوراً دو ركعت نماز مي خواند وچون نماز عشا را به جا مي آورد به خلوت خود مي ر فت وهيچكس را با خود داخل نمي كرد "(2)
اخلاق اجتماعي:
از خصوصيات بي نظير حضرت ابا محمد محيي الدين شيخ عبدالقادر گيلاني (قدس سره ) نوع رفتارش با طبقات مختلف مردم واوضاع واحوال زمانش بود .ايشان " مرد عمل " بوده وهمچون راهبان خودرا از سرنوشت مردم دور   نمي دانست همچنين نوع رفتارش با هر گروه از مردم نماينده اخلاق علوي وقرآني را به نمايش مي گذاشت .
شيخ معمر جراده گفت : چشمان من خوش اخلاق تر نجيب تر رحيم تر وصادق تر از حضرت عبدالقادر را نديده است .وي با وجود بزرگي وبلندي مقام وفراواني علم با اشخاص كم سن وسال صحبت مي كرد و بزرگتران را احترام مي گذاشت ودر سلام پيش دستي مي فرمود وبا بيچارگان نشست وبرخاست مي نمود با فقرا متواضع وخوش رو بود وبراي بزرگان وثروتمندان دنيا دوست ومتكبر قيام نميكرد وهيچگاه به در گاه پادشاه يا وزيري نرفت "(3)
محمدابن خضر از پدرش حكايت كرد كه او گفته است "سه سال خدمتگزار حضرت عبد القادر بودم ... هرگز به احترام صاحبان مقامات دنيوي از جاي خود برنخاست .غالباً وزرا وپادشاهان وصاحبان قدرت به خدمت  او مي آمدند در حالي كه او در خانه اش بي باك نشسته بود شيخ بر مي خاست وهنگام ورود آنها به اطاق ديگر مي رفت چون آنان مي نشستند شيخ به نزد آنان مي آمد تا مجبور نشود كه به احترامشان قيام كند وغالبا" آمرانه وبدون ترس به آنان تذكر مي داد ودر نصيحت امرا مبالغه مي فرمود وايشان دستش را مي بوسيد ندودر عين فروتني واظهار حقارت در حضورش مي نشستند و چون به خليفه ( بزرگترين مقام دنيوي آن زمان ) نامه مي نوشت . در ابتدا پس از حمد وثناي خدا مرقوم مي فرمود كه : " عبدالقادر به تو امر مي كند كه فلان كار را انجام دهي يا انجام ندهي آيا امر بر تو نافذ واطاعتش واجب است ؟ واو ترا پيشوا و حجّت است ؟ و چون نامه به دست خليفه مي رسيد آن را مي خواند و مي بوسيد و مي گفت : شيخ راست فرموده است ."(1)
شيخ فقيه ابوالحسن ابن الوزير ابن مغيره نيز گفته است كه خليفه المقتضي لامرالله نزد من از شيخ شكايت كرد و اظهار داشت كه عبدالقادر مرا تحقير مي كند و به من تذكر مي دهد و به درخت خرمائي كه در حياط خود دارد اشاره مي كند كه اي نخل به حريم من تجاوز نكن و الاّ سرت را مي برم و منظور او اشاره به من است ؛ تو از طرف من نزد او برو و در خلوت به او بگو كه خوب نيست كه تو بر امام وقت تعرض مي كني و به ضرر او سخن مي گوئي در حاليكه خود خدمت خلافت را مي داني . ابوالحسن گفت بعد از آن به خدمت شيخ رسيدم در حالي كه عده اي نزد او بودند نشستم  و انتظار خلوت كشيدم و شنيدم كه او در اثناء سخن
خود با آن جماعت گفت : " بلي سرش را مي برم " فهميدم كه اشاره به من است
 پس بلند شدم و رفتم "(1)
شيخ ابوالعباس خضرحسيني موصلي نيز گفته است :" ما شبي در مدرسه شيخ محيي الدّين عبدالقادر در بغداد بوديم , امام مستنجدبالله ... به حضورش آمد و سلام كرد و ا زاو طلب نصيحت نمود و ده كيسه پول در حضور او نهاد كه ده نفر خدمه آنها را حمل مي كردند . حضرت شيخ فرمود : من احتياجيمل مي كردند .ر او نهاد كه دو خلوت به او بگو كه خوب نيست كه تو كه اي نخل به حريم من تجاوز نكن و الاّ سرت را به آنها ندارم و پول ها را تحويل نگرفت و چون خليفه اصرار زياد كرد دو كيسه كه بهترين و تميزترين آنها بوديكي به دست راست و ديگري به دست چپ گرفت و آنها را به دست خود فشار داد , از كيسه ها خون سيلان پيدا كرد و حضرت شيخ به خليفه گفت :
اي " ابوالمظفر" آيا ازخدا حيا نمي كني كه خون مردم را جمع كرده نزد من آورده اي ؟ خليفه در حال غش كرد , پس شيخ فرمود : به خدا سوگند اگر حرمت اتصّال و خويشاوندي با رسول خدا مانع نمي شد خون را مي گذاشتم از خانه خليفه جريان پيدا كند "(2)
حضرت شيخ عبدالقادر حكومت خليفه را حاكميت ستمگران مي دانست , و در يكي از اشعار خود به خدا عرض مي كند
سلطنت غيرتوكس را نسزد زانكه به لطف
هيچ دّيــار ننالـد  ز تو در هيچ  ديـــار
در ديداري كه خليفه با شيخ داشته است سخناني ا زاو مي شنود كه بيانگر اين حقيقت است , شيخ ابوالعباس خضرحسيني موصلي گفته است : روزي شاهد بودم كه المستنجد بالله ... در خدمت شيخ عبدالقادر (رض) بود . پس به شيخ گفت ميخواهم از كرامات تو چيزي ببينم . شيخ فرمود چه مي خواهي ؟ خليفه در جواب  عرض كرد :"سيبب مي خواهم از غيب " و حال آنكه آن روز وقت سيب نبود . شيخ دستش را رو به هوا دراز كرد ,  ناگهان دو سيب در دستش پيدا  شد يكي از آنهـارا به المستنجد داد و ديگري را خود شكست كه سفيد بود وبوي مشك مي داد ,امّا وقتي مستنجد سيب خود را شكست كرمي در آن بود. مستنجد گفت اين چه سرّي است كه آنچه در دست من است چنين و آنچه در دست تو است چنان باشدكه مي بينم ؟ شيخ گفت : اي ابوالمظفر سيب تو را دست "ظلم " لمس كرده است لذا به كرم تبديل شده و سيب مرا دست "ولايت خدا " لمس كرده و معطر و شيرين شده است "(1)
ايشان از ياري كردن ستمگران مانع مي شد و در برابر عزل و نصب هاي حكومتي بي تفاوت نبود , در كتاب قلائد الجواهر آمده است : "كساني را كه به ظالمان كمك مي كردند منع مي كرد , حتي هنگامي كه خليفه عباسي , المقتضي لا مرالله قاضي ابوالوفا يحيي ابن سعيد ابن يحيي ابن مظفر مشهور به ابن مزاحم ظالم را حكم قضاوت بغداد داد . بدون ترس خطاب به خليفه روي منبر فرمود : توكه ستمكارترين مردمان را قاضي مسلمين كردي فردا جواب خداي احكم الحاكمين و ارحم الرّاحمين را چه خواهي داد ؟ و خليفه از اين تذكر برخود لرزيد و گريه كرد و قاضي را عزل نمود .
خصوصيات طريقتي :
حضرت شيخ (قدس سره) به شدت به قوانين شريعت پايبند بود.سلطان العلماء و شيخ الاسلام عزالدّين عبدالسلام گفته است :"شيخ عبدالقادر با تمام وجود به قوانين شريعت اسلام متمسك بود و مريدان را به طرف آن دعوت مي كرد و از مخالفت آن تنفر داشت و مردم را به اجراي احكام شرع توصيه مي فرمود."  و شيخ ابوسعيد قيلوي علت برتري ايشان بر ساير اولياء خدا را همين مي داند و مي گويد :
"پيشواي مـا شيخ عبدالقـادر همواره با خدا و در خدا و بـراي خدا "بود و قـواي
بزرگان طريق در برابر قوه معنوي او ضعيف بود و از متقدّمان بسيار كسان بودند كه بر اثر رياضت و سلوك به عروه الوثقاي حقيقت كه گسستگي براي آن نيست دست يافتند و سبقت گرفتند امّا خداوند حضرت عبدالقادر را با دقتي كه در انجام طاعات و عبادات مي كرد به مقام مهمّي رفعت داد ."(1)
خصوصيات ديگر شيخ تكيه بر رياضت و سختي دادن به نفس بود , ايشان  مي فرمايد :"تصوّف را به قيل و قال نمي توان يافت .فقط به جوع و حرمان مي توان بدست آورد ."(2)
و بالاخره اصلي ترين خصوصيت طريقتي حضرت عبدالقادر (قدس سره ) حضور دائم ايشان در نزد پروردگار و به عبارت ديگر "صحو" بوده است چنانچكه حضور در ميان خلق او را از مشاهده حق غافل نمي كرد , (حالت صحوپس از محو فرا مي رسد )"(3)
خليل ابن احمد صرصري گويد كه از شيخ بقاء ابن بطو شنيدم كه گفت طريق شيخ عبدالقادر اتحاد "گفتار و كردار " و اتحاد "نفس و وقت " و اتحاد "اخلاص وتسليم " و پيروي از كتاب و سنت در هر لحظه و هر نفس بود و هر بركت كه وارد قلب او شده و در هرحال و و مقام ثابت بودن با خدا ي عزَو جلّ اي ما شيخ عبدالقادر همواره با خدا و در وصيه مي فرمود." كرد و مريدان عبدالقادر با تمام وجود به قوانين قاضي ابوالوفا حيي ابن بوده است .
چند گفتار از حضرت شيخ (قدس سره):
كن مع الله عزّوجلّ كانّ لا خلق و مع الخلق كانّ لا نفس فاذا كنت مع الخلق بلا نفس عدلت و اتّقيت ومن التّبعات سلمت و اترك الكلّ علي باب خلوتك وادخل وحدك ترمونسك في خلوتك بعين سّرك و تشاهد ماوراء العيان و تزول النّفس و ياتي مكانها امر الله و قربه فاذن جهلك علم و بعدك قرب و صمتك ذكر و وحشتك انس (4)
با خدا چنان باش كه گوئي خلق وجود ندارند و با خلق چنان باش كه گوئي نفس وجود ندارد . پس هنگامي كه بدون نفس باخلق بودي عدالت و تقوا خواهي داشت وديگرآن كه سلامت مي ماني.هنگامي كه به درگاه خلوت خود رسيدي همگان را ترك كن و خود تنها داخل شو .آنگاه مونس خود ( خدا ) را در خلوت خود خواهي ديد , باچشم باطن خويش آن سوي پديدار ها را مشاهده خواهي كرد . آنگاه نفس تو به مرور از ميان مي رود و به جاي آن "امر " خدا و "قرب" به او  مي آيد . آنگاه جهل تو به آگاهي , دوري ات به نزديكي و سكوت تو به ذكر و گريز تو به انس بدل ميشود .
اعلم يا ولدي وفّقنا الله ايّاك والمسلمين , انّ التّصوّف علي ثماني خصال اوّلها السّخاء و ثانيها الرّ ضا و ثالثها الصّبرورابعها الاشاره وخامسها الغربه و سادسها لبس التّصوّف و سابعها السّياحه وثامنها الفقر فالسّخا لنبيّ الله ابراهيم والرّضا لنبيّ الله هُ اِيّاكَ وَالمُسلمينَ " به او مي آيد .ده و در هر حال و اسحق و الصّبرلنبيّ الله ايّوب و الاشاره لنبيّ الله يوسف و لبسر التّصوّف لنبيّ الله يحيي والسّياحه لنبيّ الله عيسي والفقرلسّيدنا محمّدصلّي الله تعالي عليه وسلم.(1)
 فرزندم بدان كه – خدا ما و تو وهمه مسلمانان را توفيق دهد – تصوف بر هشت خصلت استوار است , اول سخاوت دوم رضا سوم صبر چهارم اشارت , پنجم غربت و بيگانگي ششم لباس تصوف هفتم سفر هشتم درويشي و فقر , سخاوت از آن پيامبر خدا ابراهيم است و رضا از آن پيامبر خدا اسحق و صبر از آن پيامبر خدا ايّوب و اشارت مشورت از آن پيامبر خدا يوسف و لباس تصوف از آن پيامبر خدا يحيي و سفر از آن پيامبر خدا عيسي و فقر از آن سرور ما محمّد كه درود و سلام خدا بر او باد .
* اَمِتْ نفسكَ حتّي تحيي(2)
 نفست را بميران تا زنده شوي
 * اذا وجدت في قلبك بغض شخص اوحبّه فاعرض اعماله علي الكتاب و السّنه فان كانت فيهما مبغوضه فالبشربموافقتك لله و لرسوله وان كانت اعماله فيهما محبوبه وانت تبغضه بهواك.ظالم... وعاص للّه عزّوجلّ ولرسوله فتب الي الله تعالي من بغضك و اساله محبّت ذالك الشّخص و غيره من احباب الله واولياءه .(1)
اگردر قلب خويش نفرت كسي را يافتي و يا محبّت او را , پس كارهايش را بر قرآن و روش پيامبر (ص) عرضه كن .اگر در آنها مورد بغض و نفرت بود , پس به خاطر موافقت خويش با خدا و پيامبر شادباش و اگر كارهايشان در آنجاها محبوب بود و توبه خاطر هواي نفس با او دشمن بودي , ستمگرو عاصي از خدا و رسولش هستي .پس به سوي خدا باز گرد و محبت آن شخص و ديگر دوستان خدا را بخواه .  هِلِمْ...وَعاصِِ لِلّهِ عَزضه فَالبشِربلبشِر
 حضرت شيخ از زبان ديگران:

*" عارف نامي حضرت عبد الرحمن جامي قدس سره در كتاب شواهد النبّوه در اتمام احوال دوازده امام نوشته است:”مي بايد كه فضايل وكمالات اهل بيت را مختصر در اين دوازده تن ننمائي زيرا كه اهل فضيلت از اهل بيت  بسيار بوده اند چنانكه حضرت سلطان الاوليا غوث الارض والسماء محبوب سبحاني وبرگزيده يزداني شيخ محيي الدين عبد القادر گيلاني رضي الله عنه بوده است "(2)
- حضرت شيخ محمد نقشبند فرموده است :
پادشاه هر دو عالم شاه عبدالقادر است
سرور اولاد آدم شاه عبد القادر است
آفتاب وماهتاب وعرش وكرسي وقلم
نور قلب از نور اعظم شاه عبد القادر است .(3)
 - سعدي (عليه الرحمه ) در گلستان مي فرمايد :
عبدالقادر گيلاني را در حرم كعبه ديدند روي بر حصبا(سنگريزه) نهاده همي گفت اي خداوند ببخشاي واگر هر آينه مستوجب عقوبتم در روز قيامتم نا بينا بر انگيز تا در روي نيكان شرمسار نباشم "
- كتاب هاي شيخ (قدس سره )
از حضرت شيخ عبدالقادر گيلاني كتاب هاي ديوان اشعار,ملفوضات قادريه, الغنيه لطالبيه, فتوح الغيب الفتح الرباني والفيض الرحماني وملفوظات گيلاني برجاي مانده است .
 اشعاري در مدح حضرت غوث گيلاني
اي عيان نور خـدا  از روي تو                        قبله ايمــان مــا ابروي تو
اي نگـاه پاكــبازان سـوي تو                            ناتوان افتاده ام در كـوي تو
 غوث اعظم قطب عالـــم دستگير
دست من گير اي شه روشن ضمير
اي فـــروغ  شمــع بزم انبيا                                   واي بهـــار بوستان اولـيا
اي چــراغ  دودمان  مرتضي                               رحم كن برمن براي مصطفي
 غوث اعظم قطب عالــم دستگير
دست من گير اي شه روشن ضمير
 يت رحمت رخ نيكــوي توست                          رايت وحدت قد دلجوي تواست
سجده گاه ما غريبان كوي تو است                     بيكسان را تكيه بر بازوي تواست
 غوث اعظم قطب عالـــم دستگير
دست من گير اي شه روشن ضمير
گــر روم بعد از فنا در زير خاك                          از عذاب قبــر نبود هيچ بـاك
اندر آن وحشت سـراي هولـناك                           بر زبـان رانم  بدينسان نام پاك
 غوث اعظم قطب عالـــم دستگير
دست من گير اي شه روشن ضمير
 رحمي اي مسند نشين مصطــفي                    رحمي اي محبوب محبوب خدا
رحمي اي ملجا ي هر شاه وگدا                     رحمي اي مــولاي اهــل اقتدا
 غوث اعظم قطب عالـــم دستگير
دست من گير اي شه روشن ضمير
 الغياث اي غوث دوران  الـغياث                           الــغياث اي پير پيران الـغياث
الغياث اي شــاه گيلان الـغياث                             الــغياث اي نوح طوفان الغياث
 غوث اعظم قطب عالـــم دستگير 
دست من گير اي شه روشن ضمير
 الــغياث اي سيد  عــاليجناب                                الـغياث اي رهنماي شيخ وشاب
الــغياث اي مـرشد راه  ثواب                                الـغياث اي مـرشد وحدت مآب
غوث اعظم قطب عالـــم دستگير
دست من گير اي شه روشن ضمير
*  *  *
مدد يا غوث گيلاني
معلا حب سبحاني مقدس قطب رباني
علي سيرت حسن ساني مدد يا غوث گيلاني
شفابخش محباني عطــابخش مريداني
خطــابخش  مسلماني مدد يا غوث گـيلاني
رخت لعل بدخشاني لبت يا قوت رماني
حديث فيض سبحــاني مدد يا غوث گيلاني
چه ايراني چه توراني مكان درشش جهت داري
تو خورشيد فلك شاني  مدد يا غوث گيلاني
نظّام جمله ديواني قوام چار اركــاني
توئي محبوب يزداني  مدد يا غوث گيلاني
زهي نظّام پيغمبر گلي از باغ آن سرور
زهي طـوطّي رضواني مدد يا غوث گيلاني
به همت شاه مرداني به صورت يوسف ثاني
به قدرت شير يزداني مدد يا غوث گـيلاني
سگ در گاه گيلان شو چو خواهي قرب رباني
كه برشيران شرف دارد سگ در گاه گيلاني
بكن كـاري كه بتواني مـرا از غم تو برهاني
تو قطب عرش يزداني  مدد يا غوث گيلاني
*   *   *
از آن روزي كه دل پرزد به سوي يار پنهاني
نشان مي جويم از هر كس ز كوي پير رباني
منم سرگشته و حيران مدد يا غوث گيلاني
دل و دين را زكف دادم زغيـر عشـق آزادم
در اين صحراي بي پايان چومجنونم تو ميداني
منم سرگشته و حيران مدد يا غوث گيلاني
توئي آن باده بـاقي توئي ميخـانه وسـاقي
توئي آن جذبه پنهان كه سوي خويش مي خواني
منم سرگشته و حيران مدد يا غوث گيلاني
در اين شبهاي بي ساحل من وعشق وتوواين دل
به راه حي بي هـمتا مـرا ســردار وسلطاني
منم سرگشته و حيران مدد يا غوث گيلاني
 
چو درويشان به هم آيند همه خمّار رسوايند
سـرودستار مي بازند تو شمع بزم آناني
منم سرگشته و حيران مدد يا غوث گيلاني
درون ظلمت جــانم به سان مــاه  تابانـي
به تلخي هاي دورانم تو روح وراحت جاني
منم سرگشته و حيران مدد يا غوث گيلاني
شبي ازپرده بيرون شوطبيب اين دل خون شو
كه تا غرقم كند اي جان تجلي هاي سبحاني
منم سرگشته و حيران مدد يا غوث گيلاني
توئي شـاهين سلطـاني يگانه شـاه ايمـاني
مرا بربال خود مي بر بر اوج عرش رحماني
منم سرگشته و حيران مدد يا غوث گيلاني
*  *   *
حضرت ميـران خداوند جهـــان                     غوث جن وانس شاه عارفان
محيي الدين شيخ عبد القادر است                  آن كه اورا عرش باشد آستان
سيد الســادات و فخــر اولــيا                          شير دين شهبــاز اوج لامكان
قــائل قول قــدم معشـوق ربّ                          از تواضع كرده خم سر سرور
رهنمــاي شــاهراه  احمــدي                        دستگــير جملـه در ماندگــان
هركجــا پا مي نهادي بـر زمين                      فخـر كردي  آن زمين بر آسمان
كي توانم گفت خود را قادري                      "قادري " باشد سگ اين آستان(1)
 

۱۳۹۴ آبان ۱۵, جمعه

سوامی ساتیاناندا، یوگی بزرگ و بنیانگذار سبك بیهار






سوامی ساتیاناندا، یوگی بزرگ و بنیانگذار سبك بیهار در سال 1923 در شهر آلمورا در كوهپایه‌های هیمالیا متولد شد.
ستاره بینان و پیشگوها، زندگی او را سراسر آوارگی، غربت و تنهایی دیدند و در واقع چنین هم شد، بخش عمده‌ای از زندگی این یوگی در سیر و سفر و حركت گذشت ولی این سیر و سفر نه از روی اجبار و انكار بلكه از روی استغنا و به شیوه زندگی سانیاسا گذشت.

سوامی ساتیاناندا از دوران كودكی به زندگی آزادانه و درك مسائل و مفاهیم معنوی عشق می‌ورزید، و سوالات گوناگونی كه در ذهنش مطرح می‌شد با خانواده و دوستانش در میان می‌گذاشت تا پاسخی بیابد. خوشبختانه راهبان و مقدسان بسیاری برای ارتفاعات هیمالیا و اماكن مقتدر و مقدسی كه در آنجا بود از آبادی كوچك آنها می‌گذشتند. ایشان بنا بر سنت سانیاسا حداكثر چند روزی در آنجا می‌ماندند، سپس مسیر خود را به سوی مناطق شمالی ادامه می‌دادند. در آن چند روز معمولا مهمان مردم آبادی بودند. آنها سوالات مردم را پاسخ می‌دادند، احیانا به مداوای بیماران می‌پرداختند، برای ایشان دعا می‌كردند، مردم هم از آنها پذیرایی می‌كردند. این موقعیت مناسبی بود تا ساتیاناندا بتواند سوالات خود را با انسان‌هایی وارسته در میان گذارد و از حكمت و بركات این مقدسان بهره‌مند شود. بسیاری از این پارسایان به پدر ساتیاناندا توصیه كردند تا اجازه دهد او وارد طریقت سانیاسا شود زیرا دارای استعداد و درك معنوی والایی است.

خانواده ساتیاناندا، مثل بسیاری از دیگر خانواده‌های هندی سرسپرده پیر و استادی بودند كه او نیز چند سالی یك بار از آبادی ایشان عبور می‌كرد.
این استاد بسیار مورد علاقه پدر ساتیاناندا بود، و چون شمع وجودش به پایان نزدیك می‌شد در آخرین دیداری كه از شهر آلمورا و آبادی‌های اطراف آن كرد، به پدر ساتیاناندا وصیت كرد پسرش را، كه دارای استعدادی بارز در مسائل معنوی است، در راه آرامش بشریت وقف كند و به او اجازه زندگی سانیاس‌وار دهد. هر چند خانواده ساتیاناندا نسبتا مرفه و پدران او ملاك و زمین دار بودند، ولی ایمانی راسخ به شعائر دینی و دستور استادان داشتند، لذا چند سال بعد، زمانی كه ساتیاناندا جوان عزم كرد كه زندگی راهبانه پیشه كند با او مخالفتی نكردند. عشق او به كشف حقیقت و القای این مردان وارسته او را بر آن داشت كه از همان دوران كودكی و نوجوانی به سراغ آثار بزرگان یوگا برود و تعالیم ایشان را برای رسیدن به رهایی به كار بندد. او در آغاز با آثار و گفتار راما كریشنا و سوامی ویوكاناندا آشنا شد و تا حدی كه توان داشت آموزش‌های آنها را به كار بست تا آنكه دفتر سرنوشت صفحه‌ای نو و شگفت‌انگیز بر روی او گشود.
در حالی كه تنها 15 سال داشت در راه مدرسه با زنی به نام سوكنا آشنا شد این زن یك گورو در طریقت تنترا و در واقع یكی از آخرین بازمانده‌های سنتی مرموز و افسانه‌ای با نام كائولای تانترا بود. سوكنا تلفظ و گویش محلی واژه سانسكریت سوشومنا به معنای راه راست و نزدیك است.
ساتیاناندا باید هر روز مسیر نسبتا طولانی و سختی را برای رسیدن به مدرسه طی می‌كرد. یك بار در این مسیر زن مسنی را دید كه روی صخره‌ای نشسته و برای چهار پنج نفری كه اطراف او بودند صحبت می‌كرد علیرغم ظاهر چاق، سیاه و زشتی كه داشت در اطراف خود موجی از قدرت و آرامش ایجاد كرده بود. ساتیاناندا كه جوانی قدرتمند و بسیار سركش بود، ناخواسته به او نزدیك شد و شنید كه او درباره فعالیت چاكراها و جریان انرژی در نادی‌ها صحبت می‌كند. ساتیاناندا كه تا آن موقع كتب بسیاری از یوگیان خوانده بود و می‌پنداشت اطلاعات بسیاری در این‌باره دارد با خرسندی از آن بانو پرسید: این مطالب را از كجا خوانده‌ای؟


 زیرا خودش علیرغم مطالعه كتابهای فراوان در این مورد هنوز مطالب او را در جایی نخوانده بود. سوكنا با چشمان سیاه و نافذ خود نگاهی به ژرفای وجود ساتیاناندا انداخت و به سادگی به او پاسخ داد سواد ندارد و حتی نمی‌داند كتاب را چگونه باید به دست گرفت. آنگاه از ساتیاناندا پرسید: آیا می پنداری این مطالب را می‌توان از كتاب‌ها آموخت علاقه توام با وحشت و احترام ساتیاناندا به او بیشتر شد سرانجام یك روز آن بانو از ساتیاناندا خواست تا برایش كاسه‌ای شیر بیاورد. این آغاز تشرف او به طریقت تنترا بود. ساتیاناندا آن زن را در كلبه‌ای در یكی از زمین‌ها و مزارع متعلق به پدرش اسكان داد. جایی در نزدیكی ارتفاعات و كوه‌هایی كه سوكنا در آنجا توانست غاری را كه مكان مناسبی برای تعالیمش تشخیص داده بود بیابد. سوكنا از ساتیاناندا خواست تا برای تعلیم و آموزش در طریقت او در شب‌های خاصی به دیدنش برود البته این كار چندان ساده نبود. محلی كه سوكنا در آنجا اسكان یافته بود بیش از دو ساعت تا خانه ساتیاناندا فاصله داشت و گذشتن از جنگل در شب با وجود حیوانات وحشی خطرات دیگر برای یك نوجوان 15 ساله مشكل بود، ولی جاذبه و قدرت فوق انسانی سوكنا و علاقه ساتیاناندا مشكلات را از سر راه برمی‌داشت.
از طریق آموزش‌ها و قدرت سوكنا، كوندالینی در ساتیاناندا به حركت در آمد و تجربیات پر شور و شگفت‌آوری برای او رخ داد; سفرهایی در افق‌های معنوی و رویت عجایبی فرا سوی تصور او. در همین ایام بود كه ساتیاناندا توانست در خلسه‌های عمیق خود حوادث فراوانی از آینده هند و جهان از جمله جنگ قریب الوقوع جهانی را مشاهده كند. او بعدا همان حوادث و بعضی از آنها و صحنه‌ها را
مجدداً، و این بار در عالم واقع مشاهده كرد به هر حال پس از مدتی سوكنا به ساتیاناندا گفت كه خیال دارد از آنجا برود. ساتیاناندا به شدت دلگیر شد و مصرانه از سوكنا خواست تا تعالیم خود را ادامه دهد، ولی چهره سرد و آرام سوكنا نشان از عزم راسخ اوداشت. ساتیانادا در دل خود اندیشید: او زن گیج و بی‌معرفتی است. ولی سوكنا كه از دل او خبر داشت، به او گفت این خود اوست كه هنوز در درون خود كارماهای بیهوده‌ای را نهفته است، و اگرچه تجربیات فوق العاده‌ای از كنترل و حركت انرژی به دست آورده است ولی برای روشن شدگی كامل باید درونش را از تمام كثافات و كارماها پاك كند، و این كار را باید یك گورو (غیر از او ) انجام دهد. سوكنا گفت : من گوروی تو نیستم، من به تو تجربه‌ای را منتقل كردم. تجربه تو جریانی است كه شاكتی سانچار ( چرخش و وزش تند باد انرژی ) یا شاكتی پات نامیده می‌شود. وقتی این هدیه آسمانی از طریق استادی به تو منتقل شود، باید تجربه خود را با توسعه آگاهی‌ات تثبیت كنی. در این صورت من نمی‌توانم گوروی تو باشم، تو باید گوروی درونی‌ات را جست و جو كنی.
هنگام وداع در واپسین ملاقات، به عنوان آخرین بركت، سوكنا دو هدیه معنوی به ساتیاناندا داد، اول اسرار و شیوه عمل مانتراهای تنترا و دوم رازی كهن در فنون یوگا ( كه ساتیاناندا هیچ گاه نخواست آنرا به كسی بیاموزد)، سپس سوكنا چون نسیمی از كنار ساتیاناندا گذشت. پس از آن هیچ گاه همدیگر را ملاقات نكردند. به این ترتیب ساتیاناندا، پس از اجرای تعالیم سوكنا، اهتمام به منظور تعالی و خلوص خویش، مطالعات فراوان، و تسلط به زبان سانسكریت به مرحله سانیاسا نزدیكتر می‌شد. او دیگر قادر نبود در شرایط عادی، زندگی را سپری كند، در حالی كه بعضی از سوالات او بی پاسخ مانده بود. باید گورویی پیدا می كرد تا با راهنمایی او و هم نشینی با او آخرین حجاب‌ها را هم از دل بر می‌داشت. سرانجام زمان جدایی از خانواده، برای یافتن گورو و آزادی، فرا رسیده بود. این زمانی بود كه او تنها هفده سال داشت. پدر ساتیاناندا كه با شور و شوق فرزند خود نمی توانست مقابله كند با گذاشتن نود روپیه در جیب او و دعای خیر، او را بدرقه كرد و به این ترتیب دوره جدیدی از زندگی این مرد بزرگ شروع شد.
هر چند سن او كم بود ولی استعداد ذاتی، مطالعه عمیق متون یوگا و تنترا، مراقبه‌های ژرف و تجربه شگفت‌انگیزش با سوكنا از او یك راهب محترم، حتی از دید یوگی‌ها و سوامی‌ها، ساخته بود. پس از خروج از خانه، توانست با استادان بسیاری ملاقات كند و آشنا شود. در كنار بعضی ازآنها تعالیم مهم بسیاری گرفته و در نزد بعضی بركت و دعای خیر یابد. برخی نیز او را كاملتر از آن تشخیص دادند كه به عنوان شاگرد بپذیرند. بعضی فرزانگی كه او توانست با آنها ملاقات كند عبارتند از: اروبیندو ، راماناماهاریشی ، سوامی رامداس، سوامی نیتیاناندا، دونیوال دادا، آچاریا راجنیش و ماهاریشی ماهش یوگی.
سرانجام در سال 1943 توانست با ماها یوگی شری سوامی شیواناندا ماهاراج ملاقات كند. ساتیاناندا بعدها درباره ملاقاتش با شیواناندا می‌گفت: (( تاثیر عظیم شیواناندا از همان آغاز بالاتر از تصور و درك من بود. احترام من به او نه فقط به خاطر این است كه او (( گوروی )) من می‌باشد بلكه او شخصیتی بود در افق‌های عالی الهی و رفتار او مطابق با قوانین آسمانی هدایت می‌شد.))
شخصیت قدرتمند، معرفت والا و رفتار آسمانی شیواناندا كه شهرت آن در تمام هند طنین انداز شده بود توانست به زودی ساتیاناندا را متحول سازد.
ساتیاناندا در آغاز دائما نسبت به احوال خود نگران و از شیواناندا می‌خواست كه او را راهنمایی كند، ولی تربیت شیواناندا متفاوت از درك ساتیاناندا بود.
او اجازه می‌داد كه آگاهی ساتیاناندا توسعه یابد و در نتیجه عملكردش تغییر كند. رفتار كلیشه‌ای و الگوهایی جزمی كه ذهن او را خسته و ناتوان سازد در برنامه شیواناندا نبود. شیواناندا در پرتویی از آرا مش به ساتیاناندا می‌گفت: (( سخت كار كن، تو پاك و خالص خواهی شد. نیازی نیست كه به دنبال روشنایی و اشراق بگردی بلكه روشنایی، خود در درونت طلوع خواهد كرد.))
شیواناندا كه استعدادهای ساتیاناندا را تشخیص داده بود، به او اجازه داد تا آنها را تكمیل كند. او چون پدری دلسوز از هر جهت به او كمك می‌كرد. به عنوان نمونه با توجه به علاقه و استعداد ساتیاناندا به مطالعه و درك متون مقدس تنترا و اوپانیشاد كه به زبان سانسكریت و پالی نوشته و سروده شده‌اند، او را بر آن داشت كه برای تكمیل معرفت خود در این زمینه نزد سوامی تاپووانام جی برود. هر چند شیواناندا خود استاد اوپانیشاد و دیگر متون معنوی بود، و بیش از چهارصد كتاب درباره علوم یوگایی، تانترا و شرح متون معنوی نوشته بود، ولی اگر می‌شنید استاد بزرگی در گوشه‌ای زندگی می‌كند و می‌تواند در تعلیم شاگردانش به ایشان كمك كند، آنها را برای تكمیل معرفتشان نزد آن استاد، كه معمولا از دوستان خود شیواناندا جی هم بود، می‌فرستاد.
ساتیاناندا به مدت دوازده سال نزد پیر خود شیواناندا جی باقی ماند. در این دوران نسبتا طولانی امواج فكر و تلاطمات اندیشه او آرام شدند، كارماها و ناخالصی‌ها‌ی خود را از دست داد و سرانجام توانست آگاهی خود را در سطوح لطیف وجود تثبیت كند. به این ترتیب در سال 1956 شیواناندا او را نزد خود خواند و به عنوان آخرین تعلیم معنوی علم كهن (( كریا یوگا )) را بر او كامل كرد. او واپسین اسرار این طریقت والا را بر ساتیاناندا مشكوف ساخت و سپس 108 روپیه به او داد و گفت: (( حالا می‌توانی از اینجا بروی. این اشرام بیش از این جای تو نیست. پویا باش و پیام یوگا را كران به كران و خانه به خانه گسترش ده.)) وقتی ساتیاناندا از اشرام خود خارج می‌شد تا مرحله دیگری از زندگی خود را آغاز كند، سوامی شیواناندا در حق او چنین گفت: (( با توسل به رحمت الهی و با اتكا به بركات و الطاف خدای متعال، چنین مقرر شده است كه شری سوامی ساتیاناندا لیاقت دریافت عنوان والا و مقدس (( جنانا واجروپابریتی )) را پیدا كند.
این عنوان بر اساس خدمات بی دریغ او و استواری و سرسپردگی محكم او به حقیقت، عشق و خلوص، به او عطا شد. بدین وسیله من این پاداش را با والاترین آرزوها برای سلامت، آرامش، بركت ابدی، طول عمر و موفقیت در جمیع كارهای سوامی ساتیاناندا به او اعطا می‌كنم.))
پس خروج از اشرام، ساتیاناندا با پذیرش زندگی راهبان دوره گرد در طی هفت سال سراسر هندوستان، برمه، نپال، تبت، سیلان و افغانستان را پیمود. در این مسیر طولانی او به راهنمایی، آموزش و مداوای مردم می‌پرداخت و عمیقا پیرامون مشكلات آنها می‌اندیشید و از طرفی با اساتید و طریقت‌های معنوی مختلف هم آشنا می‌شد. و البته در طی این دوران رابطه‌ای عمیق و باطنی هم با پیر خود داشت.
در جولای سال 1963 در حالی كه در شهر مونگر به سر می‌برد دفعتا دچار مكاشفه‌ای شد. او در این مكاشفه خود را در ریشی كش می‌دید، در حالی كه در كنار رود گنگ ایستاده و به كشتی‌ای خیره شده بود كه استادش شیواناندا روی عرشه آن ایستاده بود. شیواناندا دست‌هایش را در حالت سلام گرفته بود و مستقیما به چشم‌های ساتیاناندا نگاه می‌كرد. زنگ‌ها به صدا در آمدند، طبل‌ها، سنج‌ها و سازهای فراوان دیگری نواخته می‌شدند. جریان آب بسیار قدرتمند بود. در جایی كه كشتی، با فاصله‌ای اندك، از برابر ساتیاناندا می‌گذشت چرخ طیار كشتی باعث شد آب بر سر و روی ساتیاناندا پاشیده شود.
وقتی ساتیاناندا به حال آمد دریافت كه گورو و پیر معنویش بدن فانی خود را ترك كرده و بركات خود را به او منتقل ساخته است. لذا در سكوت، و بی آنكه با كسی حرف بزند، بلیطی تهیه كرد و همان روز به ریشی كش رفت. چون به اشرام رسید هنوز موج عظیم شیواناندا را حس می‌كرد ولی دیگر صورت مهربان و نافذ و شاد او را نمی‌توانست در اشرام ببیند. ساتیاناندا بارها و بارها وقتی از استادش شیواناندا جی یاد می‌كرد می گفت: (( من هیچ گاه عیسی مسیح را ندیده‌ام ولی مطمئنم كه او وجود داشته است زیرا شیواناندا را دیده‌ام. شیواناندا دریایی از عشق و مهر الهی بود.))
ساتیاناندا در این دوران ماموریت الهی خود را كاملا تشخیص داده بود و با بركات و راهبری‌های پیر خود مرحله به مرحله ماموریت خود را محقق می‌ساخت.
در هر حال در همان سال با نیرویی فراوان(( جنبش جهانی دوستی یوگا )) را به منظور گسترش و توسعه یوگا به عنوان كمكی برای آرامش فكر و سلامت اجتماع تاسیس كرد. پس از چندی به مونگر كه شهری بسیار كوچك در ایالت بیهار است رفت و (( مدرسه یوگای بیهار )) را به منظور آموزش كاربردی و كلاسیك یوگا بنیاد نهاد. ( امروزه این مدرسه از معتبرترین مراكز آموزش یوگا در دنیا به حساب‌می‌آید.)
سوامی ساتیاناندا، در طی سال‌های 1964 تا 1969، اقدامات و برنامه‌های فراوانی را در جهت توسعه جنبش جهانی یوگا راهبری و هدایت كرد، از جمله تاسیس چندین مجله ماهانه درباره علوم یوگایی به زبان‌های هندی و انگلیسی، برگزاری كنفرانس های متعددی با حضور و دعوت از یوگیان مختلف مثل باباسیتا رامداس، شری آبهیانكار صاحب، راجارام گوپتا، سوامی چیداناندا، سوامی آتماناندا و بسیاری دیگر در زمینه‌های مختلف علوم یوگایی و كاربرد یوگا بر سلامت جسمی، روانی فرد و اجتماع . همچنین ساتیاناندا جی بعضی از سانیاسین‌های خود را به عنوان پیام آوران صلح و شادی به سرزمین‌ها و كشورهای مختلف، برای سخنرانی و راه اندازی مراكز یوگا گسیل می‌كرد. از طرفی با برگزاری دوره‌های تربیت معلم یوگا، نیازها و علایق پیش آمده را پاسخ می‌گفت.
از جمله دیگر فعالیت‌های ایشان در طی این سال‌ها تاسیس (( شیواناندا كوتیر یوگا اشرام )) در مونگر به قصد كمك به نیازهای اقتصادی و اجتماعی مردم و تاسیس آزمایشگاهی برای تحقیقات عالی بر روی تاثیرات تمرینات یوگا و مراقبه بود.
در طی آن سال‌ها عده‌ای از پیروان او علاقمند بودند كه در طریقت سانیاسا وارد شوند. ولی در اكثر موارد مورد پذیرش قرار نگرفته بودند.
تا سرانجام در سال 1970 طی مراسمی كه در سالروز تولد شیواناندا جی برگزار شد از برنامه‌ای بسیار عظیم و فوق العاده صحبت كرد. او تصمیم گرفته بود برنامه‌ای فشرده و كامل برای تربیت 108 سانیاسین اجرا كند. در همان سال با حضور 108 ساداكای علاقمند این برنامه آغاز شد. بعضی كتبی كه امروزه در مدرسه یوگای بیهار تجدید چاپ می‌شوند مثل كتاب (( آسانا، پرانایام، مودرا، باندا)) و یا (( كوندالینی تانترا )) مجموعه آموزش‌های ساتیاناندا جی به سانیاسین‌هایش در آن دوره بوده است. این كتاب‌ها امروزه از معتبرترین كتب یوگا در موضوع خودشان به حساب می‌آیند. آموزش این سانیاسین‌ها به صورتی فشرده و كاملا جدی در طی سه سال با رژیم‌های سخت غذایی، حضور مدام در اشرام ، آموزش در روش های مختلف یوگا مثل هاتا یوگا، جاپا، كارما، راجا و كریا یوگا ... و برنامه‌های مختلف دیگری مثل (( پادیاترا)) كه باید در مسیری بیش از دویست و پنجاه كیلومتر پیاده به قصد رسیدن به مكان‌های متبرك و مقتدر حركت می‌كردند و تعالیم لازم را دریافت می‌كردند، راهبری شد.
در پایان این دوره در سال 1972 جشنواره عظیم گلدن جوبیلی با حضور جاگادگورو سوامی شانتاناندا شانكاراچاریه برگزار شد. این مراسم به منظور بزرگداشت سوامی شیواناندا و به عنوان تقدیر و حرمت از رحمات بی دریغ سوامی ساتیاناندا برگزار می‌شد. این جشنواره سنتی با حضور بسیاری از یوگیان محترم و اندیشمندان معنوی هند مانند پروفسور رائو، سوامی چیداناندا، كاوی یوگا شودهاناندا، شری آین گر و جوشی برگزار شد.
به این ترتیب یكصدو هشت نفر با انرژی و آموزش‌های ساتیاناندا جی به اقصی نقاط دنیا برای توسعه پیام یوگا و به راه انداختن جنبش‌ها، مراكز، مجلات و غیره به راه افتادند. این موج عظیم در آن دوران توانست تاثیرات مطلوبی بر سلامت و آرامش فكر بسیاری از مردم بگذارد.
در این دوران و تا حدود 16 سال بعد سوامی ساتیاناندا به عنوان یك گورو و راهبر جنبش جهانی یوگا، فعالیت‌های خود را ادامه می‌داد. او در طی این سال‌ها چندین بار تور آسیا، اروپا و آمریكا داشت و پیام معنوی خود را برای سلامت جسم، آرامش فكر و شادی دل به گوش مردم می‌رساند. در سال 1984 دو بنیاد عظیم دیگر را تاسیس كرد. اول (( شیواناندا مات )) با یاد خاطره پیر خود شیواناندا جی با اهداف یاری به كشاورزان و زارعان، حفر چاه آب و فراهم ساختن وسایل مورد نیاز ایشان، اعطای كمك هزینه تحصیلی به دانش آموزان و دانشجویان بی بضاعت، ارسال كمك‌های درمانی به دهات دور افتاده و ... (این كمك‌ها بیشتر متوجه استان بیهار در هند بوده است.) بنیاد بعدی، (( بنیاد تحقیقی یوگا )) با اهداف تحقیقی در مورد تاثیرات یوگا برسلامت انسان، یوگاتراپی و تاثیرات یوگا بر كاركردهای ذهنی بوده است.
ولی با آغاز سال 1988 تغییراتی در برنامه‌های سوامی ساتیاناندا پیش آمد. او اكثر اوقات در اتاق خود به تنهایی می‌گذراند. مسئولیت برنامه‌ها بیشتر به سوامی نیرانجاناندا، سوامی سات سانگی و سوامی گیان پراكاش محول شده بود. حتی اداره برنامه‌هایی را كه از سال پیش برای آموزش نادا یوگا به یوگی‌های پیشرفته تنظیم شده و تا آن موقع ادامه یافته بود به سوامی گوروپوجاناندا محول كرد.
و این آخرین برنامه‌ای بود كه پارام هانس ساتیاناندا ( غیر مستقیم ) تنظیم و رهبری می‌كرد. این برنامه با سونداریالاهاری سادانا و مانترا آنوشتانا به كمال رسید و پایان یافت.
در آن سال مراسم (( گورو پور نیما )) با شكوه و عظمت فراوانی برگزار شد. پارام ها مساجی واپسین تعالیم لازم خود را به مریدان و شاگردان خود به خصوص سوامی نیرانجان كه محبوبترین مرید و فرزند خوانده او بود منتقل كرد .
بسیاری از رهروان را به طریقت سانیاسا مشرف ساخت. به بعضی مانترا داد و همه را از موج عظیم معنوی خود سرمست و بهت زده كرد. جشن عظیمی برپا شده بود و او همراه با باكتاها و یوگیان به رقص و پایكوبی پرداخت. و این آخرین حضور او در اشرام بود.
در هشتمین روز از ماه هشتم سال 1988 او از اشرام 108 روپیه گرفت. سپس تنها و بی هیچ كوله باری پیاده از اشرام خارج شد. مریدان و پیروان او می‌گریستند و قادر نبودند عمل او را دریابند. او همانقدر از اشرام گرفت كه پیرش به او داده بود و تمام سرمایه‌ای را كه در این مدت به دست آورده بود در جهت شادی دل‌ها و آرامش فكر باقی گذاشت. سال ها پیش پیر او شیواناندا جی وقتی خواست 108 روپیه به ساتیاناندا بدهد با لبخندی به او گفته بود تو صفرهای زیادی در كنار این هشت اضافه خواهی كرد ولی در نهایت باز 108 روپیه به تو خواهم داد و آن زمانی است كه تو باید والاترین مرحله سانیاسا را طی كنی. تو در آن مرحله كاملا مجذوب امواج الهی خواهی بود.
او به عنوان یك راهب دوره‌گرد ( پاری ورا جاكا ) همان طور كه سالها پیش، از نزد پیرش رفته بود از اشرام خارج شد در حالی كه همان شعری را زمزمه می‌كرد كه آن موقع سروده بود:
بی هیچ جامه‌ای بر تنم،
بی هیچ چیز در دستانم، و بی هیچ چیز در ذهنم،
اجازه دهید در كنار گنگ قدم بزنم
با نام شیواناندا بر لبم
و فكر دوی و دورگا در قلبم،
اجازه دهید حتی ندانم كه وجود دارم،
و چون مردم ندانم كه مرده‌ام،
سفر زیارتی پارام هامساجی این گونه آغاز شد. او در این سفر طولانی تمامی (( سیدها تیرتاهای )) هندوستان را زیارت كرد، تا در نهایت به ایالت ماهاراشترا رسید. در آنجا اول به (( شیردی )) رفت، سپس به ترایام باكش وار یكی از مكان های اقتدار كه معبد مریتیونجایا هم در آن واقع است. او به معبد مریتیونجایا كه ایشتادواتای او هم بود رفت، گروی خود را پای او انداخت و به مدت دو ماه در آنجا به مراقبه نشست.
او در همین ایام الهامی دریافت می‌كند مبنی بر اینكه با هر نفس نام خداوند را ذكر كند. سپس می‌اندیشید كه به كجا رود. او چندان میلی نداشت كه مجددا به شمال هند باز گردد زیرا در آن صورت مریدان و یارانش مایل بودند با او باشند، از طرفی از سوی نیرانجانی آكهارا تقاضا شده بود به آنجا برود. در این اثنا الهامی دیگر دریافت می‌كند و آن تنها یك كلمه بود (( چیتابومی )).
در افسانه‌های كهن هند، گفته شده لرد شیوا چون همسر خود (( ساتی )) را از دست داد سراسیمه و آواره. همچون دیوانگان، بدن او را در آغوش كشید، درحالی كه به این سو و آن سو می‌رفت. در هر منطقه‌ای قسمتی از بدن او می‌افتاد و یكی از اماكن اقتدار در آنجا ایجاد می‌شد تا آنكه فقط قلب او فقط باقی ماند، و این زمانی بود كه به (( دئوگار )) رسیده بود.
به این ترتیب دئوگار شهری است كه قلب ساتی را در خود جای داده، و در واقع مدفن همسر شیواست. بومی یعنی زمین و یكی از معانی چیتا یعنی قلب، چیتا بومی یعنی زمینی كه صاحب قلب است، محلی كه قلب همسر شیوا را در خود جای داده است.
به این ترتیب سانیاناندا دریافت كه دئوگار آخرین منزلی است كه او به آنجا خواهد رفت. او پیش خود اندیشید اگر دئوگا جایی است كه مادر الهی او در آنجا فوت كرده و قلبش مدفون شده است، پس جای مناسبی خواهد بود اگر او نیز سالهای آخر عمر خود را آنجا سپری كند. او به دئوگار رفت و شری پارام هامسا الخ بارا را در آنجا تاسیس كرد. مكانی خاص برای پارام هانس‌ها و سانیاس‌هایی در مراحل والای تجرد، خلوص و آگاهی.
از سال 1990 كه پارام هامسا جی به دئوگار رفت بسیاری از بذرها و نهال‌هایی كه پرورش داده بود به یاری و پی‌گیری‌های مریدان و پیروان او به خصوص پارام هانس نیرانجا ناندا به بار نشست، به‌عنوان مثال تاسیس (دانشگاه یوگای بیهار) (B..Y.B) كه در سال 1994 علم یوگا را به عنوان یك رشته آكادمیك دانشگاهی تنظیم و در رشته‌های مختلفی مثل فلسفه یوگا، روانشناسی یوگا، یوگای كاربردی و غیره تا درجه دكتری مورد تدریس قرار داد. (مدارك این دانشگاه امروز مورد تایید تمام دانشگاه‌های هند است).
و اما خود ساتیاناندا جی، او در آغاز دهه 90 بنا بر الهاماتی كه دریافت كرده بود به اجرای مراقبه پنج آتش خارجی یا (( پانچا آگنی )) پرداخت. این مراقبه كهن و والا، كه در اوپانیشادها از آن صحبت شده، در میان چهار آتش بزرگ اجرا می‌شود. آتش پنجم خورشید است. مدت چهار قرن بود كه هیچ یوگی یا سادوئی در هند این مراقبه را به طور كامل انجام نداده بود پس از گذشت چهار قرن ساتیاناندا جی این مراقبه را در ریكیا، در حومه دئوگار انجام داد. محلی كه در تابستان‌ها برگ درختان از شدت نور آفتاب می‌سوزد و معمولا تابستانها به سبب گرما تلفاتی می‌دهد. این مراقبه خارق العاده بیش از پنج سال به‌‌طول انجامید مردم بسیاری می‌آمدند تا این مرد عجیب را كه در میان چهار ستون آتش در خلسه‌ای شگفت فرو رفته بود ببینند. پس از پایان مراقبه "" پنج آتش خارجی "" ، مریدان و علاقه‌مندان به ساتیاناندا مایل بودند از بركات او استفاده كنند به همین دلیل و با اصرار سوامی نیرانجان، او واپسین برنامه خود را كه اجرای مراسم خاصی از سنت تنترا بود تدارك دید. این برنامه كهن و خاص به نام ((سیتا كالیا نام )) است كه طی ده روز برگزار می‌شود. هروز طی چهار مرحله مراسمی به نیت یكی از كیفیات كیهانی برگزار می‌گردد كه بیش از چهارده ساعت به طول می‌انجامد.
--------------------------------------------------------------------
1- Sanyasa
2- Rama Krishna
3- Swami Virekananda
4- Sukhna
5- Kaula Path(Kaula of Tantra)
6- Sushumn
7- Chakar
8- Nadi
9- Kundalini
10- Shakti Sanchar
11- shakti patانتقال انرژی از گور به شاگرد به منظور بیدار سازی انرژی عظیم خفته مرید موسوم به كندالینی
12- Aurobindo
13- Ramana Maharishi
14- Swami Ramdas
15- Swami Nityananda(of vajreshwari)

16- Dhuniwal Dada (of karva





۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

چرا اين همه رنج در جهان است؟




 


گزارشات تاسف بار اخير از خرابي هاي فراگير و تلفات جاني در بسياري از کشورهاي جنوب آسيا همهي ما را با اين پرسش دشوار روبرو مي کند که: "اين همه بلايا در جهان براي چيست؟"

البته پديده بلاياي فراگير چيز تازه اي نيست. بلاياي طبيعي ،جنگ ها، بيماري هاي همه گير و بزهکاريها از ابتدا هميشه پيرامون ما بوده اند. با اين تفاوت که امروزه وسايل ارتباط جمعي رنج هاي انسان هاي بيشمار را از اکناف جهان مستقيما وارد زندگي روزمره ما مي کنند.

اين پديده مدرن به تنهايي کافي است تا ما را وادارد بر اين پرسش تمرکز کنيم و در جستجوي پاسخ آن برآييم.

سوامي هاري هاراناندا آرانيا مفسر بزرگ متون باستاني يوگا (سوترا) مي گويد: "اگر هدف دانش بشري زدودن رنج هاي انسان است، پس والاترين دانش آن است که آن را کاملا از بين ببرد." ما زمان پرارزش بسياري را براي کسب اين دانش ناچيز سپري کرده ايم.

بيايد همه دعا کنيم تا فرزانگي دانستن اين چرايي را بدست آوريم.

يوگا بسيار در پي آن است تا در بارهي دلايل رنج انسان و اينکه چه بايد کرد، سخن بگويد، اما بر خلاف راهکارهاي تکنوکراسي نوين، که از بهسازي هايي همچون "توسعهي اقتصادي"، "مراقبت هاي بهداشتي" و " آموزش" سخن مي گويد، سيداهاي يوگا همچون "پاتانجالي" و " تريمولار"، چگونگي اوضاع انسان را در بنيادي ترين پايه، آسيب شناسي و براساس بينش درونيشان چاره جويي کرده اند. اين راهکارها امروزه به همان خوبي 2000سال پيش کارساز هستند چرا که طبيعت بشري ما تفاوتي نکرده است. و اين است که براي ما به عنوان آموزندگان يوگا نه تنها يادگيري تعليمات آنان، که نماياندن آن به جهان آسيب ديده نيز ارزشمند است.

پريشاني‌ (درماندگي) يا کِلِشا

در پاداي(فصل) دوم يوگا سوترا(متون باستاني يوگا) پاتانجالي به ما مي گويد:

" ناداني، خودخواهي و منيت، وابستگي، نفرت و دنيا دوستي (ترس از مرگ) پنج مايهي پريشاني هستند.II -3

ريشه اي ترين علت رنج، ناداني است که خود پديدآورندهي ساير علل است. منظور نه تنها يک ناداني عام، بلکه به ويژه نبود خودآگاهي است. اين موجب درهمريختگي بين نهاد "من" و تجسمهاي متفاوت آگاهي ميشود. آگاهي دروني ما را پنهان و هويتي ساختگي خلق مي‌کند: "من، جسم، ذهن، حواس، احساسات و غيره هستم." در عموم افراد اين پنج عارضه پايدار و هميشگي هستند. هنگامي که تندرستي يا هستي ما مورد تهديد قرار ميگيرد ما برحسب عادت با ترس و بدون هيچ واکنشي با آن برخورد ميکنيم.


در ابيات بعدي پاتانجالي به ما ميگويد: .

"ناآگاهي، گذرا را ماندگار، ناخالص را خالص، دردناک را لذتبخش و غيرخود را خود مينماياند."II -5

اين خطاي شناخت است که باعث ميشود بگوييم "من خستهام،" "من نگرانم،" "من خشمگينام." اگرچه هنگامي که ميگوييم "بدن من خسته است،" يا "ذهن من پراز افکار نگران کننده است" به حقيقت نزديک شده ايم. غفلت از هويت واقعيمان، "خويشتن"، علت

اساسي رنج هاي بشري ماست. خود راستين، گواه هميشگي، بيننده، پايدار، وجود ناب، بيکران، فراگيرنده و باشنده در همه چيز است. هر چيز ديگري گذرا و دگر شدني است. با وابستگي به آنچه گذراست، نه تنها آنگاه که از دستش ميدهيم بلکه بسا پيشتر با واگذاردن خود به ترس از دست دادن آن يا او، با رنج کنارهمند ميشويم. با دريافتن جاودانه، خود، چون يک پايا در ميان دريايي از دگرگوني، به همه چيز راه يافته و فرد به بودگاه آرامش و درک خويشتن، دست مي‌ابد.

خودپرستي(اگوئيسم)،چنانکه بوده است، شناساندن توانايي بينش(پوروشا) به آنچه که ابزار ديدن است (بدن-ذهن)، مي باشد.II -6

خودپرستي، عادت شناسائي خودمان است به بدن، ذهن، احساسات و حواس، به آنچه که نيستيم. اين اشتباه از ناآگاهي اساسي ما از آنچه حقيقتاً هستيم، ناشي ميشود. اين يک خطاي شخصي نيست بلکه يک ويژگي فراگير بشر است، يا يک کاستي گذرا در طرحمان، بوسيله‌ي آن هوشياري که در هر فرد قرارداده شده است .چيرگي بر اين قاعده کلي طبيعت، گسستگي آگاهي، تنها با افزايش تدريجي هوشياري مان بوسيله ي تقويت وارستگي و بينش درست: وايراگيا و ويوِکا، دو وظيفه ي اصلي يک يوگي، امکان پذير خواهد بود. به جاي اين انديشه، "من رنج مي برم" بينا و گواه بر رنج باشيد و هر کاري که براي کاهش، دور کردن و يا ترويج مخالف آن لازم است انجام دهيد.



"وابستگي چسبيدن به لذت هاست." II -7

به علت گسستگي و جداافتادگي آگاهي، و خويش پنداري اشتباه اش با يک جسم ويژه و يک سري افکار و خاطرات، ما به تجربه هاي لذت بخش متفاوتي در پيرامونمان وابسته هستيم. وابستگي، همچون ترس، از يک پندار(ويکالپا) سرچشمه ميگيرد، و هنگامي روي ميدهد که ما تجربهي خوشي و سرور دروني (آناندا) را با رشتهاي از رويدادها يا عوامل بيروني اشتباه ميگيريم و ما اين تداعي را لذت ميناميم(سوخام). ما ميپنداريم که اين خوشيها به اين شرايط و فاکتورهاي بيروني وابستهاند. وقتي ديگر آنها وجود ندارند ما وابستگي را تجربه ميکنيم، توهم اينکه سرخوشي دروني جز با تحقق ديگربار رويدادهاي بيروني باز نخواهد گشت. وابستگي، چسبندگي(تعلق) (آنوسايي) و رنج ( دوخما) را به همراه ميآورد. در واقع، سرور ذاتي، بي قيد و شرط و مستقل از رويدادها و عوامل محيطي ميباشد. فرد براي تجربه آن تنها ميبايست آگاه باشد. وتمرين موجب رهايي از وابستگي ها ميشود.

"نفرت چسبيدن به رنج هاست."II -8

به همين ترتيب، ما بوسيلهي آزمون هايي در پيرامونمان واپس زده ميشويم. اينها شرايط نسبي هستند، و آنچه براي يکي دردآور است ممکن است براي ديگري لذت بخش باشد. اگرچه واکنش سومي نيز امکان پذير است: وارستگي يا عدم وابستگي (وايراگيا) که پاتانجالي به عنوان مهمترين وسيلهي فرا رفتن از دوگانهي درد و لذت پيشنهاد ميکند. دگرگوني يک پيشامد بيروني اغلب، لااقل به فوريت امکان پذير نيست، ما ميبايست ابتدا بر روي خواستمان به پاکسازي و تعميق آگاهيمان براي اجتناب از واکنش با بيزاري، تمرکز کنيم. سپس آرزومند يک دگرگوني بروني براي يک موقعيت سازگارتر باشيم. هر آنچه برايتان پيش ميآيد را با روح کارما يوگا به عنوان يک کارورزي روحاني براي پالايش از دلبستگي و بيزاري بپذيريد. همهي اعمال را فارغ از نفس، ماهرانه، و صبورانه با

تصديق به اينکه "فاعل" نيستيد، به انجام برسانيد. چنانکه اعمال را به جا ميآوريد با ملاحظهي نتيجه، متانت خود را حفظ کنيد.

"چسبندگي به زندگي(که) خودبه خودي است، حتي در فرد خردمند نيز بروز مي کند." II -9

هر موجود زنده اي يک پيش رانندهي غريزي بقاي نفس را دارا ميباشد، که بر ترس از مرگ و خطاي شناسايي اش با جسم، استوار است. همهي ما پروسهي دردناک مرگ و باززايي را که از اجبار تکرار آن شانه خالي ميکنيم، ناچاريم که بارها پشت سر بگذاريم. وقتي زندگي ما به خطر ميافتد، بدن ما غيرارادي با ترشح آدرنالين واکنش نشان ميدهد و تپش قلب ما سريع ميشود. ترس ما

ا فرا ميگيرد. اگرچه، با واکنش عميق بر اساس هويت حقيقيمان، خويش ناميرا، ما خود را از چنين پريشانيهايي رها ميسازيم.

"اين (نابسامانيها در سطوح) لطيف و پيچيده با ترسيم راه و بازراني علتها(ي آن) به ريشه ها(ي آن) از ميان رفتهاند." II -10

در سطوح نهاني و زيرين، اين پريشاني ها به صورت ادراکات ناخودآگاه يا (سامسکارا) وجود دارند، و تنها با بازگشت پي در پي به سرچشمه هايمان از طريق مراحل مختلف سامادهي زدوده ميشوند. به دليل اينکه ادراکات ناخودآگاه در هوشياري عادي يا حتي در مديتيشن در دسترس ما نيستند، فرد ميبايست ريشه هاي آن، خودپرستي(اگوئيسم) را با شناخت پياپي خويشتن حقيقي خود بزدايد. "من" کوچک به تدريج در"من" بزرگ بازکاوي ميشود و در اين حين ادراکات ناخودآگاه از بين ميروند.در سوترا 1-12 پاتانجالي به ما روش را ميگويد: با تمرينات پيوسته (آبياسا) و وارستگي (وايراگيا) فرد از شناسايي خود با نوسانات برخاسته از هوشيارياش، دست برميدارد

"(در حالت فعال) اين نوسانات (برخاسته از هوشياري) با مديتيشن از بين رفتهاند." II -11

اين نشان ميدهد که مديتيشن در تقابل با تحرکات خو گرفتهي ذهن متداول يک پيشنياز ناگزيرِ سامادهي (رسيدن به يگانکي) است.

کارما و سرچشمه هاي پيش بيني نشدهي رنج

هنگامي که بلاياي جانگداز ناگهاني، مانند آنچه در جنوب آسيا رخ داد، بر ما فروميآيند، ما خود را شگفت زده مييابيم که " چرا بعضي ميميرند و ديگران جان به در ميبرند؟" يا نزديک تر "چرا من؟" چه کردهام که سزاوار اين شدهام؟ پاتانجالي و سيدا ها در باره‌ي طبيعت کارما بسيار گفتهاند، که ممکن است پي آمد پندار، گفتار و کردار گذشتهمان باشد. به علت وجود پنج نابساماني پيش گفته، ما

کارماها را مياندوزيم و پيش ميفرستيم . اينها بر سه گونهاند:

پارابدا کارما : آنها که به زودي در اين زندگي ادا شده و تمام مي‌شوند.
آگاما کارما: کارماهاي تازه که در اين زندگي خلق مي شوند.
سامجيتا کارما :  آنها که منتظرند تا در زايش‌هاي آينده برآورده شوند.
کارمآاسايا نهنج تمام کارماها شناخته ميشود، " مخزن، يا زهدان، کارما، يا انباشت کردار." کارماها مترصد فرصت هستند تا به سطح بيايند و خود را در پريشانيها نمايان سازند. يک کارماي قوي ممکن است يک زايش و جسم خاص را براي ابراز خود فرا بخواند، و ساير کارماهاي تنگاتنگ نيز از اين طريق ابراز شده و به انجام خواهند رسيد. اين ادامه خواهد يافت تا آنگاه که فرد به خودشناسي دست

يابد و خلق کارماهاي نو متوقف گردد.

هنگامي که هر کدام از ما کارماي خود را دارد که او را به زندگي و واکنش ويژهاي واميدارد، اين برنامهريزي، يگانه و بيچون و چرا نيست. ما براي برخورد مثبت يا منفي با چگونگي زندگي خود، آزادکامي داريم . اگر ما برخورد منفي با آن، به طور مثال، آسيب رساندن به ديگران، را برگزينيم، واکنشها به اشکال سخت تر و هولناکتري به ما بازميگردند. رفتار صبورانه و آگاهانه با شرايط، با پديد آوردن شادماني براي ديگران ،به تدريج پيآمدهاي کارمايي را بيکنش(خنثي) ميکند.



گزارشي به خاطرم آمد که دو روز پيش از آسانکا ويتاچي، پسر يکي از نوسلکان ، که براي امداد به آوارگان در سريلانکا داوطلب شده بود، به دستم رسيد: " در يک بعدازظهر که به تقسيم اعانه هاي ناچيزمان پرداخته بودم، من شاهد پست ترين و والاترين چگونگيهايي که انسان ممکن است آرزومند آن باشد، بودم. همزمان با اينکه بيرحمي و تباهي دستاويزي براي آدمياني شده بود تا با خشونت و خيانت به چپاول و تاراج مايملک ناچيز باقيماندهي نجات يافتگان بپردازند و حتي با وسايل نقليه به حمل خوراکي‌هاي ربوده شده مشغول بودند، ديگراني شرافتمندانه ترين رفتاري را که انسان ممکن است آرزومند آن باشد از خود بروز ميدادند. نمونهاي از اين گونه، مردي بود: ايستاده در ميان خرابه هاي منزلش. او را صدا کردم و يکي از بسته هاي غذاي آمادهاي را که تقسيم ميکرديم، به او پيشنهاد کردم. او با چشماني اندوهگين و سپاسگزار به آهستگي به من گفت که او تکهاي نان براي صبحانه خورده است و بنابراين ترجيح ميدهد ما بسته را به کسي بدهيم که آن روز چنين شانسي نداشته است...."



پاسخگويي به رنج.

که مرا به تامل براين نکته واميدارد: آنچه در باره اين رويدادهاي اندوهناک مهم است، اين است که ما از آنها چه ميآموزيم و
چگونه به آن پاسخ ميدهيم. پاتانجالي به ما ميگويد:

" آنچه که نابود شده اندوه آينده است." .II16 تنها زماني که ما خويشتن را به ياد آوريم مي توانيم از " اندوه پيش آمده" که به نوبه‌ي خود " نتيجهي کارماي پيش فرستادهي ماست" ، فراتر رويم. براي اينکه " مشهودات فقط براي تکان دادن خود،(موجود)هستند." II.21 و " مشهودات...هدفشان مهيا کردن تجربه و آزادي(براي خويشتن) است" II.18 طبيعت تجربياتي براي ما مهيا کرده است تا در نهايت ذهن ما از اسارت سوءشناخت آزاد گردد. سرانجام ما احساس ميکنيم که ما به اندازه کافي دردست هاي طبيعت رنج بردهايم

و راهي براي خروج از آشفتگيهاي خودپرستي(من جسم-ذهن هستم و غيره) ميجوييم. به عبارت ساده تر، هدف هر پيشآمدي براي آماده کردن ما با يک درس است: براي باز شناخت حقيقت از دروغ، خرد از

بي‌خردي، ناپايدار از پايدار، عشق از وابستگي، خويش از تشخص جسم – ذهن، بصيرت يا خود از مشهود.

يوگا براي خودفراموشي ما پادزهري شگفت است. آنگاه که ما شروع به يادآوري آنچه واقعا هستيم ، مي‌کنيم، وقتي با رنج ديگران روبرو مي‌شويم، ما فرصت داريم که با شفقت يا با واکنش منفي، مانند قضاوت يا ترس، با آن برخورد کنيم. ولو اينکه آنچه ما با انديشه و کردار خود مي‌توانيم براي ديگري انجام دهيم، بسيار کم باشد، شفقت (کارونا) در برابر رنج ديگران، ذهن و احساسات ما را پالايش مي‌کند و صفا مي‌بخشد. با ذهن پالايش يافته با شفقت(نرم دلي)، کردار ما الهام گرفته، انرژي گرفته و هم راستا با خواست خداوند، و
موجب بهترين نيکوييها براي همه، خواهند بود. پس، در برابر رنج بشر بگذاريد پندار و گفتار ما تنها با شفقت و دلسوزي به حرکت درآيند. باشد که از قلب هاي ما مهر به بيرون تراوش کند.