کافه تلخ

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

هم‌آغوشی سیمرغ، با چشم اسفندیار





چشم در فرهنگ ایران ، برای دیدن اصل زیبائی درسراسرگیتی است که سیمرغ، به آن ( گیتی = همه جانها ) تحول یافته است ، و چنین دیدی ، « دین » خوانده میشود . چشم باید درهرجانی ودرهرانسانی ، تخم نهفته سیمرغ ، یا بسخنی دیگر، تخم خدا را ببیند .درهرجانی وانسانی، زیبائی اصیل هست و باید آنرا رویانید و زایانید .
چشم ، باید جوهرخود( اقتران هلال ماه وپروین = سیمرغ و بهمن است ) را که همان سیمرغست ، ببیند . وقتی چشم ، چنین بینشی ندارد ، پس نا بیناست ، و نیازبه فرشگرد و نوشوی و رستاخیزازنو دارد . سیمرغ باید ازسر، با آن جفت شود، وبا آن عشق ببازد و آنرا ببوسد ، تا ازسر ، زاینده شود .
« گن » ، که همیشه به « زدن » ترجمه میشود ، معنای اصلیش « جماع کردن و همبوسی و همبستری وهمآغوشی و عشق ورزی و آمیزش ومهر» بوده است .
سیمرغ ، تیر نگاه را به چشم اسفندیار« میزند » ، واین به معنای « هم‌آغوشی سیمرغ، با چشم اسفندیار» است .
خاموش وبشنو ای پدر، ازباغ ومرغان ، نوخبر
پیکان پران آمده ، از لامکان ، از لا مکان
ای پدر نشاط نو ، در رگ جان ما برو
جام فلک نمای شو ، وز دوجهان کرانه کن
ای خردم ، شکار تو ، تیر زدن ، شعارتو
شست دلم به دست کن ، جان مرا نشانه کن
این واژه « گن = جن = زن » سپس، تبدیل به « گان و گون و گین » شده است . نام بهرام که « ورتره + گنverethraghna » باشد ، همیشه درمتون به غلط ترجمه میگردد . پیشوند « ور+ تره »، به معنای « سپنتا = سه زهدان » که سیمرغ است . بهرام ، یارو جفت و همبستربا « سپنتا» یا سیمرغ یا صنم است . بهرام ، همخوابه و عاشق ویارو جفت ِ صنم یا سیمرغست . این معنای اصلی واژه است . آنگاه این واژه را چنین ترجمه میکنند که «. بهرام ، پهلوانیست که با اسلحه میزندواژدها ئی را که مانع باریدن است میکشد » . درحالیکه ابرسیاه بارنده که سیمرغست ، جفت بهرامست ، ودرست دراثر این همآغوشی است که باران میبارد ! این ترجمه ها ، تحریف و مسخسازی فرهنگ زنخدائیست که فرهنگ اصیل ایرانست . در الهیات زرتشتی ، اصل پیدایش جهان نباید ، « عشق دو اصل نرینه و مادینه باهم » باشد . « یوغ اصل نرینه و اصل مادینه» ، معنای « مهر بطورکلی» داشته است ، و تنها محدود به « پیوند جنسی » نمیشده است .
همه پیوندها و همبستگیها، طیف و رنگین کمان مهرند . مهر، یک رنگین کمانست، که درآن ، همه مهرها باهم میآمیزند . مهر اجتماعی نیز، یک مهر بوده است . همه مهرها باهم ، پیکریابی « همآغوشی بهرام و سیمرغ » بوده اند، که نخستین پیدایش « بهمن » هستند . البته همین جفت نیز، « گواز= جوز» نیز خوانده میشده است ، که نه تنها اصل آفریننده و تحول و فرشگرد بود ، بلکه « اصل پیدایش بُن ِ روشنی و بینش » هم بود .
درفرهنگ سیمرغی ، به هر درختی و گلی و گیاهی ، یک نام ویژه نمیدادند ، بلکه به همه گلها و گیاهان و درختانی که با یک خدا ، اینهمانی داشتند ، همان یک نام را میدادند . اینست که نام یک خدا ، مثلا سیمرغ ، به گیاهان و گلها و درختان گوناگون داده شده است . این خدا (= خواجه) که یوغ یا« نرماده »، یا جفت ( گوهرعشق و خود آفرینی) بود ، چون یوغ یا « گواز= گز= گوز= جوز = جواز = جوزا = گز» بود، « گواز چترا » بود، « تخمی که درونش نرمادگی است » ، سرچشمه روشنی و بینش باهم بود . ازاین رو درکردی ، همه معانی مربوط به « گز» ، در ترکیباتش باقی مانده است . گز=نگاه خیره+مشتاق+صدای لاک پشت هنگام جفتگیری+ناگهانی / گزگزه = شیشه / گزم = درخت گز که درعربی کزم شده است / گزکی = ائینه / گزنگ = اولین تابش آفتاب . نخستین پیدایش ، گوهرآنچیز را میگسترد / گزینک= مردمک چشم + اولین تابش آفتاب . روشنی و بینش باهم جفتند / گزه گز= فکرکردن درمورد کاری ( فرهنگ شرفکندی ) .
بدینسان هرانسانی میتواند با چشمش ، مستقیما از بُن آفریننده کیهان و زمان و انسانیت و خدا ، ببیند و روشن کند . و چنین چشمی درهرانسانی ، نو به نو و تازه به تازه ، ازهمپرسی هما با بهمن، یا ماه با پروین ، ازنو زنده میشد ، وچشم خسته و بیمار، ازنو شفا می یافت (وش کرده میشد ) . اینست که چشم ، و« دیدن با چنین چشمی» ، اصل خرد و دین شمرده میشد . خود « دین » که واژه « دا، یا دی » ریشه اش ، به معنای دیدن است . و دراوستا به چشم ، doithra« دویتره » گفته میشود، که درواقع به معنای « بینش از بُن سه تائی » هست، و« تری» ، در تحفه حکیم موءمن به « شاهسفرم » گفته میشود، که همان « بهروز و صنم » باشد . پیشوند « دوی» ، ازواژه « دا ، دی » دیدن هست. دیدن سیمرغ ( خدا = اصل زایندگی بینش ) ، یا دیدن اصل زیبائی درگوهرخود ، و درگوهر هرچیزی وهرانسانی ، خویشکاری چشم است . کسیکه با چشمش نمیتواند گوهر خودش را که سیمرغ و بهمنست ببیند ، کسیکه با چشمش، نمیتواند گوهر هرانسانی را که سیمرغ و بهمن است ، ببیند ، چشم ندارد و چشمش ، خسته و سست است . هرچند در هادخت نسک ، این خویشکاری چشم تنها به پس ازمرگ ، تخصیص داده شده است ، ولی این خویشکاری چشم بطورکلی بوده است ، و فقط پس ازمرگ ، چشم انسان ، روشن و بینا نمیشود . در هادخت نسک ( 7 ) میآید که " پس از سپری شدن شب سوّم ، روان اشون مرد را چنین می نماید که خود را درمیان گیاهان و بوهای خوش می یابد و اورا چنین می نماید که باد خوشبوئی از سرزمینهای نیمروزی به سوی وی میوزد ... 9- در وزش باد ، دین به پیکر دوشیزه ای براو نمایان میشود . و میگوید من ، دین تو ام .
و روان به این دوشیزه که دین اوست میگوید پاره 11 : « پس کجاست آنکه ترادوست داشت برای بزرگی و نیکی و زیبائی .... آنچنان که تو درچشم من می نمائی ، و دوشیزه میگوید 12- این توئی که مرا دوست داشتی برای بزرگی و نیکی و زیبائی... آنچنان که من در چشم تو می نمایم . »
الهیات زرتشتی « دین یا این دوشیزه را، تجسم کردارو اندیشه و گفتار نیک مرده » میکند ، درحالیکه « دین ، که اصل مادینگی و آبستنی به بینش و زیبائی و بزرگی وسرخوشی باشد ، خود سیمرغ در گوهر هرانسانی بوده است » . وجود تخم خدا یا ارتا فرورد را درانسان، انکار ونفی میکند ، و این دوشیزه که همچند همه زیبایان زیباست ، فقط « تجسم اندیشه ها و گفتارها و کردارهائی میگردد که اهورامزدا در آموزه زرتشت به مردم ابلاغ کرده است» . دین ، که سیمرغ و پری وخدا است ، تبدیل به « قواعد و مراسم= آئین » وچشم ، فقط « آئینه » میگردد . ناگهان معنای « دین » ، واژگونه میشود و خدای زنده از درون انسان ، با یک ضربه ، تبعید میگردد . ولی این اندیشه نزد سیمرغیان و خرمدینان ومغان باقی میماند، و سپس عطار، درالهی نامه آنرا دراصالتش درداستان سرتاپک هندی میآورد . فردوسی و عطار و اسدی طوسی و ایرانشاه ، این گونه مطالب را به برهمنهای هندی نسبت میدهند . درهادخت نسک که ازسوی موبدان زرتشتی ، دستکاری شده است ، رد پای این نکته ، بجای مانده است . روان مرده ، پس از « سه شب » ، با دوشیزه زیبای دین روبرو میشود . درفرهنگ ایران ، رستاخیز را درتصویر رویش نی عبارت بندی میکردند . مردن ، گره ( قه ف = کاب = کعبه) میان دونی است که سه لایه است که همان بُن جان باشد . نی به این قاف = کاب = کعبه ( معنایش همین بند نی است ) میانجامد ، که خود تخم وبُن آفرینش تازه است . ازاین رو ، زمان میان مردن و زنده شدن را، بندی که سه شب باشد، میدانستند . سیمرغ دراین « قاف = کاب = کعبه » است. اینکه گفته میشود « کوه قاف » ، برای اینکه به خوشه پروین ، « کوه » میگفته اند ( شرفکندی ) :
آنگاه روان مرده ازاو میپرسد که( 11 ) : پس کجاست آنکه ترا دوست داشت برای بزرگی و زیبائی و خوشبوئی و نیروی پیروز و توانائی چیرگی بردشمن » و دوشیزه که « همچند همه زیبایان زیبا » است ، یعنی اصل زیبائی گیتی است به او میگوید » این توئی که مرا دوست داشتی « آنچنان که درچشم تو مینمایم »
مهم اینست که این چشم انسانست که این اصل زیبائی را می بیند و دوست داراصل زیبائیست . واین اصل زیبائی در درون انسان ، نامش دین است . چنین چشمی که توانائی ِ دیدن گوهر زیبای خود وگوهر زیبای هرانسانی را دارد ، بینش دینی دارد . چشم و دین ( دید و بینش گوهرسیمرغی یا تخم درون هرتخمی) جفت همند .

چشم ، نه عقل ِعصائی و نه کتابِ مقدس
درعرفان ایران ونزد مولوی ،
عقل و کتاب مقدس ( منقولات دینی) ارزشی ندارند
بلکه ،« چــشــم » ، معیار اصلیست ، و
همان خویشکاری را دارد که
درفرهنگ سیمرغی داشته است
چشم هرانسانی ، پیوند مستقیم با خداوحقیقت دارد


خدا یا سیمرغ






درعرفان ، « عقل »، گوهر شرایع و ادیان نوری شمرده می‌شود، و به آنها نیز اطلاق میگردد ، معیارمعرفت حقیقی نیست . همچنین هرگونه علم انتقالی که منقولات دینی وکتابی جزوآن میباشند، میزان معرفت حقیقی نیست ، ولو نیز به آنها، اشاره کرده شود، و تصاویر آنها نیز بکار برده شود . برترین میزان ، چشم ، به همان معنائیست که درفرهنگ ایران، اصل خرد و اصل دین شمرده میشده است . چشم، سرچشمه بینشی ازبُن کیهانی وجود خودِ هر انسانیست، که هنگامی فوران کند، سراپای وجود انسان را تحول میدهد و تازه میسازد .
«چشم » ، جانشین عقل و کتاب مقدس دینی میگردد . ازآنجا که ما ، چشم را یک « اندام حسی» میدانیم ، طبعا اصطلاح « چشم » را نزد مولوی ، یک تشبیه، برای « معرفتی فرازین » بشمار میآوریم . ولی اگر با فرهنگ سیمرغی آشنا باشیم ، دیده میشود که مفهوم آنها از« چشم » ، بدون هیچگونه تغییری ، به عرفان و به مولوی ، به ارث رسیده است . برای آنها، نه « عقل عصائی» ونه « کتاب مقدس» ، سرچشمه چنین بینش وجودی وبنیادی مستقیم که استواربر اصالت انسانست ، نیست .چشم انسان، زهدان کیهانی و سیمرغیست که درهرتجربه ای ، از نطفه خدا درآن تجربه ، آبستن میشود .
دیوانه دگرسانست ، او حامله جانست
چشمش چو به جانانست ، حملش نه بدو ماند ؟
گرچشم سرش خسپد، بی سر ، همه چشمست او
کز دیده جان خود ، لوح ازلی خواند
همه حواس انسان، همین نقش بیواسطگی را در رابطه با حقیقت و خدا بازی میکنند . حواس ، اندام رابطه مستقیم وبی واسطه با حقیقت و خدا میگردند. انسان با روشنی چشم است که همه چیزها را برهنه می بیند . انسان باید خودش برهنه شود ( از همه منقولات و معقولات آموخته ) تا چشم خورشید ( صنم) به او بتابد و او ازخورشید ، آبستن گردد . نورآفتاب وماه ، ویژگی آبکی داشتند ( خور= خونابه و شیرابه است ، آفتاب = آب+ تاب ، خود آفتاب ، آو= آف نامیده میشود ) . انسان ازروشنی ماه و آفتاب، که جوی آب ( حامل نطفه ) هستند، آبستن میشود . این برهنگی که در غزلیات مولوی فراوانست ، پیآیند بریدن وگسستن از همه علوم منقول و معقول است . خورشید حقیقت یا صنم = سیمرغ کسی را تا برهنه نباشد نمیتواند درآغوش بگیرد .
انسان باید این گوهر خود ( دوشیزه یا صنمی که همچند همه زیبایان درگیتی است ) را با چشمش ببیند، تا به قبول ورد مردمان اعتنائی نکند و ازهیچ قدرتی نترسد .
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ، زقبول و رد نترسد
درهرچیزی، درهرانسانی ( بدون درنظر گرفتن عقیده و ایمانش ) ، این اصل زیبائی نهفته است ، وچشم، اصل معرفت و تماشای این راز نهفته است.
کفر دان در طریقت ، جهل دان درحقیقت
جز « تماشای رویت » ، پیشه و کار دیگر
تا تو « آن رخ نمودی » ، عقل و ایمان ربودی
هست منصورجان را ، هر طرف دار دیگر
خدا یا سیمرغ ( دوشیزه ای که اصل زیبائی است ) آینه انسان است . آئینه ، واژه ایست که جانشین دین ساخته شده است . خدا ، دین انسانست، ودردیدن اوست که گوهرخودش را میتواند بشناسد
خدا به انسان میگوید :
ای آنکه ترا ما زهمه کون گزیده
بگذاشته مارا تو و ، درخود ، نگریده
تو شرم نداری که ترا ، آئینه مائیم
تو آئینه ناقص کژ شکل خریده
ای بیخبر ازخویش ، که ازعکس دل تو
برعارض جانها ، گل و گلزار دمیده
برچرخ زشادی جمال تو ، عروسیست
ای همچوکمان ، جان تو درغصه خمیده
ای آنکه « شنیدی» سخن عشق ، « ببین » عشق
کوحالت بشنیده و کوحالت دیده
در عشق همانکس که ترادوش بیاراست
امشب تو به خلوتگه عشق آی ، جریده ( تنها )
مولوی ، پس ازآنکه « عطارد وار» ، اهل علم وکتاب و ادب بوده است ، درپایان، بسراغ همان چشمی میرود که از دیدن زیبائی سیمرغ ( ساقی ) مست میشود، و اورا، تنها معبود خود در مسجد و کلیسا و کعبه و کنشت میشناسد . هرکسی ، ارزش آنچیزی را دارد که میپرستد . یکی مقام و دیگری قدرت و ... را – در بُن وجودش – میپرستد، طبعا وجودش نیز، همان ارزش را دارد . پرستیدن ، هنگامی پرستش است که عملی باشد که از بُن وجود انسان بتراود . خم و راست شدن درمسجد و کلیسا و... چند کلمه تعظیمی بر زبان راندن ، پرستیدن نیست . یکی، همیشه نمازمیخواند وروزه میگیرد وحج میرود ، ولی ازبُن وجودش ، قدرت و پول و جاه را میپرستد. ومولوی ازبُن وجودش ، اصل همه زیبائیها را میپرستد ، که با چشم ژرف بین ِ وجودِ خودش، بی واسطه ، درهمه معابد و بتخانه های دنیا می یابد . با سراسر وجود خود دیدن ، و همه حواس وتن را تبدیل به چشم کردن ، امکان دیدن حقیقت و اصل زیبائی درهمه انسانها و درهمه گیتی هست . هرحسی ازانسان، میتواند چشم بشود .
عطارد وار، دفتر باره بودم
زبردست ادیبان می نشستم
چو « دیدم لوح پیشانی ساقی »
شدم مست و ، قلمها را شکستم
« جمال یار» شد « قبله » ......
زاشک رشک او شد آبدستم
توئی معبود درکعبه و کنشتم توئی مقصود ازبالا وپستم
همان ارزد کسی ، کش میپرستد
زهی من که مراو را می پرستم
دیدن جمال این اصل همه زیبائیها ، گاه و بیگاه و ناگاهست ، و طبق قاعده، ودر مراسم و مناسک مشخص ، چهره نمی نماید . ولی هنگامی ناگهان درتو چهره نمود و دیدی، آنگاه با چنین دیدی ، کل وجودت تحول می یابد، وخود را میشناسی :
مبر امید که عمرم بشد و یار نیامد
بگه آید وی و بیگه ، نه همه درسحر آید
تو مراقب شو و آگه ، گه و بیگاه ، که ناگه
مثل کحل ( سرمه ) عزیزی ، شه ما دربصر آید
مانند سرمه خودشاه ( = سیمرغ ) در چشم میآید وباچشم میآمیزد
چو دراین چشم درآید ، شود این چشم چو دریا
چو بدریا نگرد ، ازهمه آبش ، گهر آید
تو چه دانی تو چه دانی ، که چه کانی و چه جانی
که خدا داند و بیند ، هنری کز بشر آید
در دیدن جوهرخود که اصل زیبائیست ، سماع و دیوانگی و سرمستی پیدایش می یابد . اینست که رقص و موسیقی، تجربه بنیادی دینی و نیایشی این فرهنگست. نماز، رقص وموسیقی است.
کسیکه نماز را به تعظیم و حرکات خشک میکاهد، ازگوهر خدائی خود بیخبر است .
سماع آنجا بکن ، کانجا عروسیست
نه درماتم ، که آن جای فغانست
فرود آمدن سیمرغ و مالیدن پربرسررستم رستم ، عروسی خدا با انسانست، و جای سماع ( زما = پایکوبی ) است
کسی کو جوهرخود را ندیده است
کسی کان ماه ( = سیمرغ ) ، ازچشمش نهانست
چنین کس را سماع و دف چه باشد ؟
سماع از « وصل دوستان » است
کسانی را که روشان سوی قبله است
سماع این جهان و آن جهانست
خصوصا ، حلقه ای کاندر سماعند
همی گردند و ، قبله درمیان است
اینست که تنها « دیدمستقیم اصل زیبائی درهمه جانها » ، تجربه بنیادی معرفت حقیقی است ، نه اندیشیدن با عقل عصائی، و نه دیدن با نورکتابهای مقدس ومنقولات ازمکاتب فلسفی وایدئولوژیها و آموخته ها .
سوگند بجان تو ، که جز دیدن رویت
گرملک زمین است ، فسونست و فسانست
شمشیرسیمرغ ، قطره آبست که میبارد
بسی سرها ربوده چشم ساقی( = سیمرغ = لنبک = پیرمغان)
به شمشیری که آن ، « یک قطره آبست »
به همین علت سیمرغ میگوید که تیرگز را درآب رز، بخیسان
یکی گوید که : این ازعشق ساقیست
یکی گوید که این فعل شرابست ( بگمز= ماه خدا = باده )
می وساقی چه باشد ؟ نیست جز حق
خدا داند که این عشق ازچه بابست
همین « چشم » است که انسان را مستقل و آزاد ، به معنای حقیقی میسازد، و عقاید و ادیان برایش میزان نیستند، و بدون رعایت نظر این و آن ، خود ، می بیند و میاندیشد
عاشقا دوچشم بگشا، چهارجو در خو ببین
جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
عاشقا « درخویش بنگر» ، سخره مردم مشو
تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین
من غلام « آن گل بینا » که فارغ باشد او
کان فلانم خارخواند ، و آن فلانم یاسمین
دیده بگشا زین سپس، با دیده مردم مرو
کان فلانت گبر گوید ، و آن فلانت ، مرد دین
فرود آمدن سیمرغ برتارک سررستم ، برای پیدایش چنین چشمیست . همچنین تیرگزشدن سیمرغ ، برای فرشگرد چشم خسته و افسرده و بیمار اسفندیاراست که دیگر نمیتواند ، زیبائی کارهای هزارساله رستم و سیمرغیان را درایران، ببیند و بستاید و به آنها ارج بگذارد . سیمرغ
برستم نمود آنزمان راه خشک همی آمد ازباداو، بوی مشک
بفرمود تا رفت رستم بپیش بمالید بر تارکش پرخویش
بدوگفت : شاخی گزین راست تر سرش برترو تنش برکاست تر
برین گز بود هوش اسفندیار تو این چوب را خوارمایه مدار
برآتش بر این چوب را راست کن
یکی نغز پیکان نگه کن کهن
بنه پرّ و ، پیکان براو برنشان
نمودم ترا از گزندش نشان
چو ببرید رستم تن شاخ گز بیامد زدریا ، به ایوان و دز
بدان راه سیمرغ بد رهنمای
همی بود بر تارک او بپای
دراین چوب گز، هوش اسفندیار هست . تیرگز، نه تنها برگزیده سیمرغ است، بلکه چشم ( روشنی و بینش) خودش هست . این سیمرغ که « ابرسیاهست» ، وخودش را میبارد . و جهان را « تیر باران » میکند . این سیمرغ درشکل لنبک است، که خودش ساقی است، و خودش وجود خود را که باده ( بگمز) است می پیماید. این سیمرغ است که « آرش کمانگیر» است و خودش درتیرش، پرتاب میشود و درتیرانداختن ، خودش ، محو میشود . بیواسطه بودن تحول سیمرغ به گیتی ، به درخت ، به گل و به جانورو به انسان ، درداستانهای عرفا ، در داستان اسکندرو بهرام گور، عبارت بندی میشود که خودشان ، به کردار فرستاده از اسکندرو بهرام گور، نزد شاه ایران یا شاه هند میروند . آنها هم ، فرستنده ( مرسل ) و هم فرستاده ( رسول ) هستند . هم تیراندازند و هم تیر. در یونان ، خدای زیبائی ( آفرودیت) ، عاشق نمیکرد ، بلکه « اروس» که با او بود، تیرعشق را به چشمها میزد . ولی درایران ، این سیمرغ یا هماست که هم اصل زیبائیست ، هم کمانگیر( کمانی = خمانی) وهم تیری که میاندازد و هم چشمی که به آن مزند .
پنهان یاری بگوش من گفت : کا ینجا پنهان، لطیف یاریست
او بُد ، که به این طریق میگفت
کز تعبیه هاش ، دل نزاریست
او بود، رسول خویش و مرسل
کان لهجه ازآن شهریاریست

به هوش آمدن اسفندیار با تیر گزسیمرغ
اسفندیاردرمرگ، به هوش میآید
هوش = روند زاده شدن روشنی ازتاریکی
سیمرغ به رستم میگوید :
« برین گـَز بود هوش اسفندیار »

« هوش » ، به معنای مرگ و هلاکت گرفته میشود . غالبا، میاندیشند، که « هوش» ، دراین بیت ، فقط معنای « مرگ وهلاکت» را دارد . ولی دراینجا ، سیمرغ ، تنها ازهوش ، این معنا را نمیخواهد ، بلکه « روند مردن» را ، روند « به هوش آمدن یا هوشیارشدن هرانسانی» میداند. اسفندیار درست دررسیدن تیرگز به چشمانش، نه تنها میمیرد ، بلکه درهمان آن مرگ ، به هوش میآید ، و درست ازمقصرواقعی باخبرمیشود ، ووارونه ایمانش به اهورامزدا وزرتشت ، عمل میکند . سیمرغ ، « جانان »است، و اصل یا بُن همه جانهاست، و همه جانها ، ازجمله جان اسفندیار، وچشم جانش (با روشنی وبینش اصلی) ، به سیمرغ بازمیگردند ، و سیمرغ ، اورا درآغوش میگیرد.
اسفندیار، خود را دشمن سیمرغ میداند و دردشمنی عمل میکند، ولی سیمرغ ، دوست اوست ، و اورا برغم همه دشمنیهایش، دوست میدارد و آماده است که ازنو، اورا درآغوش گرم خود به کردار وجود خود ، بپذیرد . سیمرغ ، اصل همه جانهاست، و با همه جانها میآمیزد و هیچ فرقی میان دوست و دشمن و کافرو موءمن و ... نمیگذارد . هرجانی در پیوند به سیمرغ ، به هوش میآید . هرچند رستم ، دراوج اضطراروناچاری، تیر را بسوی او پرتاب میکند، ولی آغوش مهر سیمرغ برای جان و چشم اسفندیاری که دشمن شماره یک سیمرغست، بازاست .

چرا ، مردن ، به هوش آمدن است ؟

اوشهین گاه و اوشهین مینو -ushahin

اصطلاح « هوش » را از واژه « اوشهین گاه و اوشهین مینو » میتوان دریافت . اوشهین گاه ushahin، گاهیست که میان « نیمه شب» و « روز» قراردارد، و پیشوندش که « اوُش» است ، همین واژه ِ« هوش» میباشد . اوشهین گاه ، بُرهه گذر از تاریکی به روشنی است ، بُرهه ایست که تاریکی را به روشنی، جفت و یوغ میکند .

درنیمه شب ، عروسی بهرام با ارتا فرورد است، وازاین همآغوشی، نطفه خورشید پیدایش می یابد، و جنین درشکم شب میگردد . خدایان « اوشهین گاه » ، سروش و رشن هستند . این جفت خدایان ، مامایانی هستند که خورشید را از مادرشب، میزایانند . دراین گاه ، روشنی که ازنطفه ، جنین و کودک میشود، درراه زاده شدنست.
این همان چیزیست که « به هوش آمدن » نامیده میشود . البته این تصویر، تنها کیهانی نیست ، بلکه این دو سروش و رشن ، دربُن هرانسانی نیزهستند ، و تجربیاتی را که درضمیر تاریک آفریده میشوند ، یاری میدهند تا « دربینش و روشنی آگاهبود » پدیدارشوند.

آنها ، انجام ِ روند زاده شدن یا زایمان « بینش و روشنی » را به عهده دارند .
در واقع « بهمن » که مینوی خرد یا آسن خرد هست ، دربُن کیهانی انسان میاندیشد ، و سروش ، این « سرود رازگونه بهمن» را میشنود، و در گوش« پیش آگاهبود »هرانسانی ، زمزمه میکند.
سروش و رشن ، جفتی هستند که یاری میدهند تا حقیقت ( اشه ) ازتاریکی زهدان درون ، درپیش آگاهبود انسان، پدیدارشود . سروش و رشن ، قابل سنجش با جبرئیل قرآنی و روح القدس انجیلی نیستند . سروش و رشن ، در گوهرهرانسانی هستند و ویژه برگزیدگان نیستند .
حقیقت ، ازهمه انسانها زاده میشود، و هرانسانی رابطه مستقیم و بیواسطه با حقیقت دارد . این اندیشه ، هم برضد بت شکنی اسفندیار، و هم برضد جهاد دینیست که با زرتشت ، آغازشد.
البته چنین خدایانی با چنین خویشکاری ، بکار الهیات زرتشتی که اهورامزدا را مرکز انحصاری روشنی ، و زرتشت را تنها واسطه او میدانست،نمیخورد. طبعا،سروش ورشن در خویشکاریهایشان محدود ساخته شدند وازاصالت افتادند . ردپای نقشهای اصلی که آنها بازی میکرده اند ، درشاهنامه و درگرشاسپ نامه اسدی ، ودر ویس و رامین باقی مانده است . ازاین گذشته سروش ورشن ، زایاننده بینش و روشنی ازتاریکی تخم بودند، و این برضد اولویت روشنی ، وو پیدایش ِ روشنی از روشنی بود .
این بود که سروش و رشن را، به کارهای « آنجهانی و پس ازمرگ » گماشتند، وازشرّشان دراین قبیل کارها نجات یافتند .
ازآنجا که مرگ هم روند زاده شدن درسیمرغ ( فروردین) و وصال باسیمرغ شمرده میشد ، الهیات زرتشتی ، سروش و رشن را به « کارهای آنجهانی ، جهان پس ازمرگ » گماشتند .
سروش ، مامای زایمان بود، و رشن ( رشنواد درشاهنامه ) خدای چرخشت بود، و درپائیز، شیره انگور را درچرخشت ( سپار) میفشرد، و شیرابه اش را به خمخانه میسپرد، تا ازآن باده فراهم آید.ازاینرو ، رشن ، یابنده حقیقت ، یعنی بدست آرنده ِ اشه و شیره جانها و انسانها شمرده میشد . رشنواد در داستان هما وبهمن درشاهنامه ، درواقع « یابنده داراب » است . او بود که باهمین شیوه چرخشتی، شیره گیری ازنای و انگوروانارو ... اشه انسانها را هم مییافت . بدینسان که مردمان را سه یا چهار جام باده مینوشانید . ایرانیها براین باور بودند که انسان درمستی از باده ، گوهرخود را آشکارمیسازد . این همان پیدایش « روشنی ازتاریکی » بود .
مستی ، درست همان روند زایمان روشنی از تاریکی بود . بدینسان مستی، پیوند تنگاتنگ با معرفت ازحقیقت داشت . واین اندیشه در غزلیات مولوی ، هزاران شکل بخود میگیرد . خدا ، خودش هم ساقی وهم باده است، و مستی ازخدا و درخرابات ( خور، پیشوند خرابات ، به معنای شیرابه وخونابه هست )، بهترین روش برای زایش حقیقت ازخود میباشد . اسفندیار درهفتخوانش به دشمنش که راهنمایش هست، باده مینوشاند ، تا حقیقت را درباره « آنچه پیش خواهد آمد » بگوید . خودش به رغم بینشی که با روشنائی اهورامزدائی دارد، نمیتواند پیش بینی کند، و نیاز به « راهنما و راهبر» دارد .
رستم درهفتخوانش ، بی نیاز از راهبراست .
اسفندیار، با چشمی که به روشنی اهورامزدا خو پیدا کرده ، نمیتواند بی راهنما ، هفتخوانش را بپیماید . چنانچه ضحاک، باچشم خودش نمیتوانست، به روشنی وبینش دست یابد و نیار به آموزگار داشت .
تجربه ژرف و بنیادی که انسان ، ازمینوئی خرد یا آسن خردش در وجودش ( بهمن ) پیدا میکرد، سرودی بود که سروش با « گوش – سرود خردش » میشنید ، و سپس آنرا به « پیش آگاهبود انسان » انتقال میداد، و آنرا در گوش ، پنهانی زمزمه میکرد . اندیشه بنیادی، به پیش آگاهبود ( بخش اوشین وجودش ، بخش سحری وجودش ) آورده میشد ، ودرخطوط سایه روشن مه آلود طرح کرده میشد، و ازاینجا بود که سپس « به روز» میشد، واز پیش آگاهبود ، به آگاهبود میآمد .
درهمان آغاز شاهنامه ، این سروش است که توطئه اهریمن را برای آزردن جان نخستین انسان ، به سیامک، پنهانی خبر میدهد .
سروش ، خدای ضد خشم ( ضد قهرو پرخاشگری وطبعا ضد جهاد ) است .سپس این سروش است که درشاهنامه « نخستین فرمان » را برای دفاع ازقداست جان، برای کیومرث میآورد که نمیدانست دربرابر یک زدارکامه چه باید بکند . خوب دیده میشود که سروش ، پیام بهمن ( مینوی خرد= آسن خرد ، خرد بنیادی کیهانی درانسان ) را که « اصل ضد خشم و ضد قهر و ضد جهاد دینی است » و تنها استوار بر « قداست جان هرانسانی » است میآورد .
درحالیکه اسفندیار، درهیجای تلاش برای جهاد دینی و بت شکنی ( که شکستن پیکرهای خدایان سیمرغی بود ) و تحمیل آموزه زرتشت ، و گسترش و پیشرفت دین بهی ، دست به قهر و پرخاشگری زده بود، و به همین منظور، بسراغ رستم آمده است ، تا اورا درصورت نپذیرفتن دین بهی ، بند کند .
او به رستم فقط دو امکان میداد ، یا جنگ ( جهاد دینی ) و یا بند .
این پیآیند آموزه زرتشت بود که او با گوش خود ، مستقیما آنهارا شنیده بود !
واین به کلی برضد گوهر بهمن- سروش ، درفرهنگ اصیل ایران ، فرهنگ سیمرغی بود .سروش وبهمن ، بنمایه خرد ضد پرخاشگر بودند، که استوار بر مقدس شمردن جان انسانی ، چه موءمن چه کافر، چه ایرانی چه انیرانی ، چه زرتشتی چه بت پرست و برهمنی ، چه اهورامزدا پرست بودند .
این خدایان درالهیات زرتشتی ، همگی اصالت خود را که درفرهنگ اصیل ایران ( فرهنگ سیمرغی ) داشتند ، از دست دادند و دیگر انباز آفرینندگی نبودند، و همه آفریده اهورامزدا و گماشتگان اهورامزدا شدند . سروش و رشن هم حق زایش بینش و روشنی را ازهرانسانی ، از دست دادند .
البته ملت، همان اندیشه هارا که فرهنگش بود درضمیرش نگاهداشت، و زرتشتیگری نتوانست کاملا این فرهنگ را از دلها و روانها بزداید .
این راه گذر از تاریکی به روشنی ، این فاصله میان سرّ و آشکار، این نوسان میان خود و بیخودی ، میان مستی و بیداری ، یا به عبارت دیگر ، این بخش سایه ای و سحری وجود انسان ، نقش بسیار مهمی در غزلیات مولوی بازی میکند . ما ، به « اندیشه ها ئی که در آگاهبود ، مرزبندی شده و روشن هستند » اهمیت میدهیم، و به آنها رو می‌آوریم ، طبعا دربرخورد با این « بخش از تجربه های سایه ای وسحرگونه مولوی » ، میکوشیم آنهارا به همان مفاهیم روشن ، بکاهیم .
مولوی ، درمعرفت حقیقت ، سخت پای بند « معرفت زایشی از بُن وجود انسان » است که جنبشی است از تاریکی بیخودی به روشنائی خود ، و از
تاریکی خودی که درتصرف بیگانه درآمده است
( خودی که فقط با روشنی بیگانه ازخود، با روشنی اهورامزدا و الله و .... می بیند ) به بیخودی اصیل و لی تاریک بُن خود . این بررسی، بسیار ژرف و دراز است و دراینجا باید ازآن گذشت . « به هوش آمدن» ، روند یک تحول ژرف دروجود انسانست. به هوش آمدن ، آمیختن با سیمرغ یا جانانست.

سیمرغ یا فروردین


نیروی فرازبالنده درانسان( معراجی، ترانسندس )
و « اصل دگرگونی انقلابی و جنبش نوین » است



سیمرغ ، همان « ارتا» هست . یک چهره اش ، « ارتای خوشه = پروین » است که بُن هستی است، و چهره دیگرش ، ارتای فرورد » است که همان « نیستان مولوی » و همان « سیمرغ عطار» در منطق الطیرهست، که همه جانها درپایان، باهم میآمیزند، و به « وَنا= خوشه درخت عشق » میرسند، که معربش « فنا » شده است ، ولی معنایش « عشق وآمیزش همه جانها باهم یا سیمرغشدن » است .
برداشتی که موبدان ازاندیشه مجازات و مکافات درسرودهای زرتشت کردند، برضد این تصویر شد . فروهرها یا « مرغان چهارپرضمیر» که تخمهای سیمرغ بودند ، پس از مرگ ، یکراست، تحول به سیمرغ نمی یابند ، بلکه اگرنیک و اشون باشند و طبق خواستهای اهورامزدا رفتارکرده باشند ، به حضور اهورامزدا ( فقط به پیش اهورامزدا ) برده میشوند ، ولی دیگر، خبری از آمیختن آنها با اهورامزدا نیست . این فروهرهای پرهیزکاران ، همه ساکنان بهشتند و طبعا فروهردروند ها و کافران همه به جهنم میروند . مجازات و مکافات، پس ازمرگ روی میدهد ،و فروهرهای موءمنان وکافران ازهم جداساخته میشوند، و دیگر، آمیزش فروهرهای پرهیزکاران و پارسایان باهم دراهورامزدا ، وجود ندارد . ازاین پس متون زرتشتی واژه « ارتا فرورد » را تحریف و مسخ میکنند، تا « فروهرها یا فره وشیهای پرهیزکاران و پارسایان » ازآب درآید . فروهرها ، بیان افراد ازهم پاره شده درآن جهان میگردند . درآن جهان، به سعادت فردی خود میرسند . این تفاوت میان زرتشتیان وسیمرغیان ، یک ورطه بسیارژرفی بود . برای درک این ورطه، باید نقش سیمرغ را که همان ارتافرورد یا فروردین باشد ، درفرهنگ سیمرغی شناخت . این اندیشه ، سپس در آثارعرفا، ماند و اوج عبارت بندیش را درغزلیات و اندیشه های مولوی به خود گرفت.
فروردین ( fravartin)، نام نخستین ماه سال، و سرآغازتحول بهاری و بیدارشدن و نوشدن و باززائی طبیعت یا « فرشگرد» است . و« بهار»، درغزلیات مولوی ، همیشه مفهوم اورا از« قیامت و رستاخیزو باززائی » مشخص میسازد، که به کلی با مفهوم اسلامی قیامت و رستاخیز و بازگشت مهدی وصاحب الزمان فرق دارد . « بهاریه های » مولوی ، تنها تعریف بهارطبیعت سایر شعرا نیست ، بلکه گسترش پدیده نوزائی گوهر انسان است.
بلبل رسد بربط زنان ، وان فاخته کوکو کنان
مرغان دیگرمطرب « بخت جوان» ، « بخت جوان »
من زین قیامت ، حاملم ( حامله هستم) گفتِ زبان را می هلم
می ناید اندیشه دلم ، اندر زبان ، اندر زبان
خاموش و بشنو ای پدر، از باغ و مرغان ، نوخبر
پیکان ِ پرّ ان آمده ، از لامکان ، از لامکان
سجستانیها بنا بر ابوریحان بیرونی به این ماه، « کواد» میگفتند که همان « قباد » باشد . معنای این واژه درشکل « غباد » در برهان قاطع مانده است . دربرهان قاطع، « غباد» ، به معنی « ابداع میباشد که نو آوردن و نوساختن و شعرنو گفتن است – ومردم برحق را نیزگویند. یعنی درفعل حق ، طرف نقیض را نگیرد و جانب کسی را ملاحظه نکندو روی نه بیند و آنچه حق است بعمل آورد » .
البته دکترمعین پنداشته است که این معانی، همه مجعولند . علت هم اینست که ایرانشناسان ، درخطوط اصلی ، همه دنباله رو الهیات زرتشتی و جعلیات موبدان زرتشتی هستند، و آنرا علم وعلمی میدانند .
بدین سان ، آخوند ، مرجع حقیقت و علم میشود ! ولی همین تساوی فروردین با کواد ، نشان میدهد که این سخن، مجعول نیست ، بلکه سخن موبدان و ایرانشناسان مجعولست . هم کواد و هم فرودین به 1- چوب زیرین چهارچوب درخانه گفته میشود که آستانه باشد و بعربی عتبه خوانند و هم کواده به « چوب آستان درخانه باشد + چوبی که پاشنه در، برآن گردد » . فروردین یا قباد ، درب ورود به زمان وپیدایش گیتی هست ، و این تصویر دراین فرهنگ، به معنای « بن زمان و بن گیتی » را داشته است .
ستانه و پاشنه درخانه ،که با گردیدن، دربازمیشود ، درست بیان « افتتاح زندگی وجهان تازه » بود . سیمرغ که خودش بهاراست ( بهار دریوستی ven-ghre+ vanh-hra= نای به ) است، با نواختن نای به ، جهان را ازنو میآفریند . این واژه « فرورد + فروردین» در سغدی هم باقیمانده است، و درست درسغدی این واژه درهمه ترکیباتش معنای « گردیدن + تغییر کردن + دگرگونی و حرکت و گردش » دارد .فرورد= parwart به معنای گردیدن و تغییر کردن و برگشتن دارد . parwert به معنای تغییر دهنده + برگرداننده است .
پروَست parwast به معنای گردیدن و برگرداندن است . پروارت = فروارد parwaart به معنای گردش وحرکت است . این واژه درسغدی ، نکات بسیار مهمی را بازگو میکند . یکی آنکه دیده میشود که این واژه که درهمه متون سغدی به معنای گشتن، گردیدن، برگشتن است ، مرکب از « پری + ورته = warta + pari » است . ورت ، همان « گرد=گشتن» امروزیست . ولی « پری » ، بیان آنست که جفت ویوغ و عروسی ، سرچشمه این حرکت و تغییر و تحول هست . پیشوند « فر، فرا » تنها معنای « بسوی بالا و فراز» ندارد . این یوغ وعشقست که تحول و گردش و آفرینش و تعالی( ترانسندس) میآورد . گذشته ازاین، درست واژه فروهر، همین ریشه را دارد
( frawarti ) prwty . سپس دیده میشود که به قبریا گور « فرورد کده = پرورت کته prawart-kaate میگویند، که به معنای « خانه تحول » است ( به فرهنگ سغدی- فارسی دکتربدرالزمان قریب مراجعه گردد ) . البته این گردیدن و تحول ، دارای محتوای بسیارژرفیست که نخست به دید نمیآید .
دراین تحول و گشتن ، انسان ، گذشته را بکلی فراموش میکند، و بدون بارگذشته ، به بُن یا وصال سیمرغ ( جانان ) میرسد .
وقتی انسان بیاد عملها و اندیشه ها و گفتارهایش باشد ، هیچگاه نمیتواند قرین سیمرغ یا جانان گردد وعشق را دریابد . اصل عشق، همه گناهان را فراموش میکند، و دنبال « توبه ازگناه ، و بخشیدن گناه » نمیگردد .
بخشیدن گناه ، نشان قدرتست ، نه بیان عشق .
درفرهنگ سیمرغی، پدیده پاداش و مکافات ، به آنجهان انتقال نمی یابد ، بلکه درخود انسان درحین عمل ، پاداش و مکافات درهمین گیتی روی میدهد . هر عملی و گفته ای و اندیشه ای، وجود انسان را بطورکلی، دگرگون میسازد، و ایجاد شادی یا درد میکند، ولو آنکه این روند ، نا آگاهبودانه باشد .مسئله آنست که باید حساسیت اخلاقی انسان را چنان بالا برد که خودش درهرعملی، این مجازات ومکافات را بلافاصله دریابد .
ضحاک ، پیآیند همه خونخواریهای خود را درگیتی ، درپایان، درمی یابد ، و تبدیل به مارها بردوش خود ِ او میگردند، و اورا عذاب میدهند .
این اندیشه پاداش و مکافات ، در فرهنگ سیمرغی، بکلی با مفهوم پاداش و مکافات در زرتشتیگری فرق داشت، و برداشت زرتشتیان ، به خلق « بهشت و دوزخ » کشیده شد، که فرهنگ سیمرغی نداشت.درفرهنگ سیمرغی، همه بدون استثناء به وصال سیمرغ میرسیدند، و اندیشه انتقام کشی، پس ازمرگ ، وجود نداشت .
این بودکه سیمرغ ، خدای عشق و خدای فراموشی بود. در مسیحیت ، پدرآسمانی ، پسرش عیسی را قربانی میکند، تا مردم را از گناهانی که کرده اند،برهاند . درفرهنگ ایران، سیمرغ ، گناه همه گناهکاران را درهنگام مرگ، فراموش میکرد.
البته « یاد و فراموشی » در الهیات زرتشتی ، پدیده هائی بودند که با « هستی انسان» اینهمانی داده میشدند .
برای الهیات زرتشتی ، کسیکه فراموش میکند، هستی خود را از دست میدهد . برای سیمرغ ، ایجاد آفرینش نو درانسان ، همگام با فراموشی بود . انسان نباید توبه بکند، بلکه باید فراموش کند . با توبه کردن ، هیچگاه ، گناه ، پایان نمی یابد ، بلکه ازنو تجدید میگردد .
این مسئله نیاز به گسترش دارد که درحوصله این جستار نمی گنجد . به هرحال ، سیمرغ ، همه زشتیها و بدیها و آزارها ، ازجمله « قتل خود را بوسیله اسفندیار» ، فراموش میکند، و همان مهررا به او دارد که پیش ازاین تجاوزگری وجهاد طلبی و آزار ، به او داشته است . فرهنگ سیمرغی ، این را گوهر عشق میداند . جائی عشق، ازنو میآفریند که گذشته را فراموش کند . نو آفرینی ، با فراموشی کار دارد . این ویژگی مثبت فراموشی را در آفرینندگی ، صوفیها درهمان اندیشه « شستن کتاب » داشته اند .







سیمرغ و خدای مهر





انسان باید همه منقولاتی را که ازکتابها ، ازجمله کتابهای مقدس بخاطرسپرده و آموخته است ، فراموش کند، تا به وصال سیمرغ و خدای مهر برسد .
این اندیشه را مولوی دریکی از غزلیاتش میآورد . یکی ، معشوقه ای دارد و میخواهد به وصالش برسد ، راه چاره را دراین می بیند که نزد افسونگری برود .
افسونگربرای او، وردی در نامه ای می نویسد و به او میگوید که این نامه را باید دفن کنی (نامه ، تخم شمرده میشد که باید کاشته شود تا عشق = وَن= درخت ، ازآن بروید.
آرزوها تخمند که وقتی کاشته شدند ، واقعیت می یابند ) ، ولی درهنگام دفن کردن این نامه، تو نباید به فکر بوزینه باشی . ولی این مرد ، هروقت میرود این نامه را دفن کند ، بوزینه بیادش میآید ، و بدینسان همیشه از وصال محبوبه ، محروم میماند.
خواست یکی نوشته ای ، عاشقی ، از معزمی
گفت بگیر رقعه را ، زیر زمین یکن دفین
لیک به وقت دفن این ، یاد مکن تو بوزنه
زانک زیاد بوزنه ، دوربمانی از قرین
هرطرفی که رفت او ، تا بنهد دفینه را
صورت بوزنه ز دل ، می بنمود از کمین
گفت که : آه تو خود ، بوزنه را نگفتئی
یاد نبد زبوزنه ، در دل هیچ مستعین
هنگامیکه سیمرغ ، پرش را برتارک سر رستم میمالد ، دراثر همین مالیدن پراست که رستم همه احساسات خشم و کین را درباره اسفندیارو گشتاسپ وآموزه جهادی زرتشت و اهورامزدا ، فراموش میکند .
یوستی هزوارش آمرزیدن را ، که ازریشه واژه « مرزیدن = مالیدن » باشد ، « فرامُشت » ذکر میکند .
ما امروزه می پنداریم که آمرزیدن ، بخشیدن گناهان اوست . خدا ، کسی را که بیامرزد، گناهان اورا می بخشد ، ولی درحقیقت ، آمرزیدن ، به فرهنگ سیمرغی باز میگردد . خدا، در آمرزیدن ، همه گناهان را فراموش میکند و آمرزیده هم ، همه را فراموش میکند . آمرزیدن، فراموش کردن خود، درروند عشقست .
سیمرغ یا خدا ، در آمرزیدن ، درعشق ورزی و آمیزش با انسان، همه کینه هارا درانسان ودرخود ، فراموش میسازد . اکنون سیمرغ با « تیرنگاهش» میخواهد با چشم اسفندیاربیامیزد ، تا ازاین بوسه سیمرغ، چشمی نوین دراو بیافریند . این نگاه ، سرمه چشم اسفندیارمیشود
خواهی تو دوعالم را همکاسه وهم یاسه
آن کحل (= سرمه ) انا الله را ، درعین دوعالم زن
« سرمه – من خدایم » را باید درچشم بزنی ، تا دوعالم را همکاسه بکنی .
همین کار را سیمرغ میخواهد بکند.
با بوسه تیر نگاه سیمرغ که درآن، خود سیمرغ آب شده است، میخواهد شورش در اندیشه و وجود اسفندیاربیاندازد .
تیر، باران ابرسیاه ( سیمرغ ) را درلوله های نی ( = تیر) میبارید. اکنون سیمرغ به رستم میگوید :
بدوگفت اکنون ، چو اسفندیار
بیاید ، بجوید زتو کارزار
تو، خواهش کن و خوبی و راستی
مکوب ایچ گونه در کاستی
مانند بارگذشته ، ازاو انتقاد مکن، واورا سرزنش تحقیرمکن
مگر باز گردد به شیرین سخن
بیاد آیدش روزگار کهن
چو پوزش کنی چند و نپذیردت
همی از فرو مایگان گیردت
به زه کن کمانرا و این چوب گز
بدینگونه پرورده در آب گز
ابر چشم او ، راست کن هر دو دست
چنان چون بود مردم گز پرست
زمانش برد راست اورا به چشم
به چشمست ، بخت ، ارنداری تو خشم
این زمان هست که تیرگز را به چشم او میبرد ، نه تو . بهرام و سیمرغ ، بُن زمان هستند . بخت که همان بغ = سیمرغ باشد ، درچشم است . درچشم اسفندیار، این منم که درانتظارنخستین تابش این نگاه هستم .
ولی تو درانجام این کار، نبایستی هیچگونه خشم و کینی نسبت به اسفندیار و گشتاسپ و اهورامزدا و زرتشت داشته باشی که اورا بدین دشمنی انگیخته اند .اینست که وقتی سپیده دم ، رستم به میدان رزم میرود میگوید
بگفت ای گزیده یل اسفندیار ایا سیرناگشته ازکارزار
بترس از جهاندار یزدان پاک خرد را مکن با دل، اندرمغاک
درآغاز، دل راسرچشمه خرد و اندیشیدن میدانستند .
من امروز نی بهر جنگ آمدم
پی پوزش و نام وننگ آمدم
تو با من بدی را چه کوشی همی
دو چشم خرد را بپوشی همی
آنگاه رستم ، به اهورامزدای زرتشت ، که اسفندیار به او ایمان دارد و برای گسترش آموزه اش میجنگد و برای تحمیل همین آموزه به رستم ، برای جنگ با او آمده است ، سوگند میخورد .
به دادار زردشت و دین بهی
به نوش آذر و فرّه ایزدی
به خورشید و ماه و به استا و زند
که دل را بتابی زرا ه گزند
نگیری بیاد آن سخنها که رفت
وگر پوست برتن ، کسی را بکفت
بیائی ببینی یکی خان من
رونده است کام تو برجان من
اگر من در نبرد پیشین زیاده روی کردم ، پوزش میخواهم و بیا امروز، مهمان من بشو .
کسی را به مهمانی طلبیدن ، به معنای آشتی طلبی است . اسفندیاراین دعوت را نمی پذیرد، و آنچه رستم میگوید ، فریب و نیرنگ میشمارد، و برستم میگوید که آنچه تو ازمن میخواهی، آنست که من ازفرمان اهورامزدا که پدرم آنرا بکارمی بندد سرپیچی کنم .یا تن به بند و اسارت بده یا بجنگ
مرا گوئی از راه یزدان بگرد زفرمان شاه جهانبان بگرد
که هرکوزفرمان شه شد برون خداوند را کرده باشد فسون
جز ازبند یا رزم ، چیزی مجوی چنین گفتنیها به خیره مگوی
اینست که رستم دراوج اضطرار، فقط یک راه درپیش خود دارد و آن دفاع ازخودش هست، و بدینسان ناگزیرمیشود که به رغم خواست درونش ، تیرسیمرغ را بکارگیرد
تهمتن گز اندر کمان راند زود بدانسان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر برچشم اسفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار
دراینجاست که اسفندیار، ناگهان به معنای حقیقی هوش ، به هوش میآید و دگرگونی سراسری وجود اورا فرامیگیرد . این به هوش آمدن در لحظه مرگ ، که برای رسیدن به آغوش سیمرغ روی میدهد ، اندیشه ای بسیارنیرومند درفرهنگ ایران بوده است .
ازجمله شیخ عطار، درالهی نامه داستانی درباره بایزید بسطامی میآورد که در لحظه نزع ، در آخرین دم زندگی ، زنار میطلبد تا اقرارکند که من این هفتاد سال عمرم ، همیشه گبر ( = سیمرغی) بوده ام و اکنون این زنار را میگشایم ، چون دراین لحظه، با سیمرغ، اینهمانی پیدامیکنم. نام « بایزید» ، که سبکشده « وای ایزد » است ، همان « رام » میباشد .
نام دیگربایزید ، « طیفور» است، که معرب « دی + پور» است، و به معنای « فرزند سیمرغ » است.
چو درنزع اوفتاد، آن مرد بسطام
به یاران گفت : ای قوم نکو نام
یکی زنــّار، آریدم هم اکنون که تا بربندد این مسکین مجنون
خروشی ازمیان قوم برخاست
که از زنار ناید کارتوراست
چگونه باشد ای سلطان اسرار
میان بایزید ، آنگاه و ، زنار
دگر درخواست زناری زاصحاب
نمی آورد کس ، آن کاررا تاب
به آخرکرد شیخ الحاح بسیار
نمیدانست کس درمان آن کار
همی گفتند اگر بر شیخ تقدیر
شقاوت خواستست آنرا چه تد بیر
یکی زنارش آوردند اصحاب
که تا بربست ، و بگشاد ازدوچشم آب
پس آنگه روی را درخاک « مالید »
بسوزجان و درد نالید
بسی افشاند خون ازچشم خونبار
وزآن پس ، ازمیان ببرید زنار
زبان بگشاد: کای قیوم مطلق
به حق آنکه جاویدان تو ئی حق
که چون این دم ، بریدم بند زنار
چو آن هفتاد ساله گبرم انگار
نه گبری کو دراین دم ، بازگردد
بیک فضل تو صاحب رازگردد
من آن گبرم ، که این دم بازگشتم
چه گر دیر آمدم ، هم بازگشتم
بگفت این و شهادت تازه کرد او
بسی زاری بی اندازه کرد او
اگرچه راه افزون آمدم من
همان انگارکاکنون آمدم من
چومیدانی که من هیچم الهی
زهیچی ، اینهمه پس می چه خواهی
این به هوش آمدن دردم آخرعمر، پیشینه درهمین اندیشه وصال به سیمرغ وجانان دارد که انسان اینهمانی با عشق ازلی پیدا میکند، و پیشینه ریاکاری ویااشتباهکاریهای خود رافراموش میکند .اسفندیارپس اززخم جانگزائی که ازتیر گزمی یابد ، بازبخودمیآید
زمانی همی بود تا « یافت هوش»
برآن خاک بنشست و بگشاد گوش
بهمن و پشوتن ببالین او میشتابند
و رستم باشنیدن سخنهای اسفندیاردرحال نزع بخود می پیچدومیگرید. ازاینکه اورا دربیچارگی و اضطرار کشته است، درد میبرد و برکسیکه به اسارت او کمربسته بود ، غم میخورد
چو اسفندیاراین سخن یادکرد بپیچیدو بگریست رستم بدرد
چنین گفت کز دیوناسازگار مرا رنج ، بهرآمد از روزگار
چنانست کو گفت یکسر سخن زمردی به کژی نیفکند بن
که تامن به گیتی کمربسته ام همه رزم گردنکشان جسته ام
سواری ندیدم چو اسفندیار زره دار با جوشن کارزار
سوی چاره گشتم ز بیچارگی
ندادم بدو سر به یکبارگی
چو بیچاره برگشتم از دست او
بدیدم کمان و برو شست او
« زمان ورا » در کمان ساختم
چو روزش برآمد ، بینداختم
« به هوش آمدن ، و تحول ناگهانی اسفندیار» را پس ازاین زخم تیرگز، میتوان از وصیتی که به رستم میکند میتوان دید . اسفندیار درمی یابد که مقصراصلی، پدرش بوده است نه رستم و نه سیمرغ.
درواقع ، مقصر، همان اندیشه جهاد دینی بوده است که پدرش همت به اجرای آن کرده بوده است .
این اندیشه جهاد و قدرت پرستی گشتاسپ، که دین زرتشت را بهانه جهانگیری خود و تحمیل عقیده ساخته است ، علت ریختن خون او شده است .
چنین گفت با رستم ، اسفندیار که ازتو ندیدم بد روزگار
بهانه ، تو بودی ، پدر، بُد ، زمان
نه سیمرغ ورستم ، نه تیروکمان
مرا گفت شو سیستان را بسوز
نخواهم کزین پس بود نیمروز
این گشتاسپ است که برای تبلیغ دین زرتشت ، فرمان نابود کردن سیستان و نیمروز را که پایگاه سیمرغیان بود ، به او میدهد .
آنگاه پسر خود ، بهمن را برای پرورش و آموزش به رستم میسپارد، و میخواهد که اورا به تخت شاهی بنشاند . اسفندیارزرتشتی ، بجای سپردن فرزند خود به زرتشت و جاماسپ ( تئوریسین جهاد دینی از آموزه زرتشت ) و دادن مشروعیت دینی به حکومت ، هم پرورش و آموزش پسرش را به خانواده سیمرغیان میسپارد، و هم میخواهد که پسرش ، « حقانیت سیمرغی به حکومت درایران » بیابد و رستم به او تاج ببخشد .
ورستم ، همه کین وخشم خود ازکارهائی که گشتاسپ واسفندیاربرضد سیمرغ کرده اند فراموش میکند ، و برپای میخیزد ودست راست را به برمیزند وبا اسفندیاردراین دم آخرعمرش ، پیمان میبندد
تهمتن چو بشنید برپای خاست
ببرزد بفرمان او ، دست راست
که گر بگذری ، زین سخن نگذرم
سخن هرچه گفتی تو ، فرمان برم
نشانمش بر نامور تخت عاج
نهم برسرش بر ، دلارای تاج