کافه تلخ

۱۳۸۶ آذر ۱۴, چهارشنبه

ندیشه های فلسفی قرآن

اندیشه های فلسفی قرآن(جهان شناسی در قرآن)

نویسنده: سید احمد رمضانی میر


همانطوریکه در مقالات نخستین اجمالاً متذکر شدیم که فلسفه متافیزیک بعبارتی فلسفه اولی وخاص، علمی است که موضوع آن بطور خلاصه ، شامل بخشهایی است که : اولاً و خصوصاً ، متافیزیک ، از موجود بما هو موجود بحث می کند ، یعنی علمی است که از ماهیت اشیاء و امور ذات و کنه آنها بحث می کند که در اصطلاح غالب فلاسفه از جوهر سخن می گوید.
خلاصه اینکه فلسفه از وجود یا هستی مطلق و اوصاف آن بحث و سخن می گوید. موضوعی که فلاسفه و متفکران از یونان باستان گرفته تا قرون وسطی و عصر معاصر بحثها و مجادله هایی متفاوت از آن موضوع داشتند و در واقع هنوز به جایی نرسید. وختم مسلم نشده یعنی هنوز فلاسفه و اندیشمندان به حقیقت و ماهیت وجود مطلق یا جوهر، موجود با هر موجود ، نرسیدند، اما قرآن کریم، در این بخش مهم فلسفه سخنی به میان نیاورده است.

ثانیاً،فلسفه متافیزیک، از اصول و قواعد کلی و بدیهی عقلی، بحث می کند، که بخشی از فلسفه است که فلاسفه از قدیم الایام به حصول و یافتن این اصول و قواعد بر مبناء عقل و ذهن بشری ‌پرداختند.
اصولی که مورد قبول همه افراد و اذهان بوده است و هیچگونه تردیدی در آنها نبوده حتی نیازی به اثبات و چون و چرا ندارند، هر چند فلاسفه به اثبات آنها نیز پرداختند، نکته قابل توجه اینکه ، فلاسفه و متفکران از این اصول عقلی و بدیهی برای اثبات دیدگاههای خود استفاده می کنند. از جمله این اصول شامل:

1- اصل ، الشیء ما لم یجب لم یوجد، یعنی هر شیئ مادام که به سرحد وجوب نرسد هرگز وجود پیدا نمی کند.

2- اصل، الشیء لا یعدم بذاته ، هیچ چیز خودبخود نابود نمی شود بعبارتی ذات شی مقتضی نیستی خود نمی باشد بلکه همواره نیستی بر ذات شیئ عارض می شود.

3- اصل، من فقد حسأ فقد علمأ، کسیکه حسی را نداشته باشد یا آنرا از دست بدهد ، در واقع عملی را ندارد یا عملی را از دست داده است. این اصل مهم از ارسطو است

4- لایؤثر حتی یتأثر و غیره ... اما قرآن کریم، در این بخش سخن به میان نیاورده است.

ثالثاً، فلسفه متا فیزیک از ، اصول کلی و عام جهان هستی بحث می کند. بعبارتی بحث و نظر در مورد قوانین که مربوط به همه پدیده ها و امور جهان هستی می شود یعنی ، مشمول قلمرو تمام جهان هستی می شود.

مثلاً ، هیچ پدیده ای در جهان هستی ثابت و لایتغیر نیست، یا، کل جهان هستی حادث است و کل جهان هستی وحدت دارد و ... که در مقاله نخستین در بحث جهانشناسی در این رابطه بحث شده است و در آنجا برخی از آن اصول و قوانین عام و کلی را در دیدگاه قرآنی ، خصوصاً ، سخن گفتیم، اما قرآن کریم، در این زمینه سخنها و دیدگاههایی دارد.

رابعاً، فلسفه متافیزیک، از مجردات جهان هستی ، سخن به میان می آورد. یعنی بحث از حقایق و موجوداتی که درک و دریافت آنها نامحسوس بوده بلکه از طروقی چون عقل، نقل، دل و ... می توان به وجود آنها پی برد.
البته در این بخش ، برخی از فلاسفه خصوصاً مسلمانان، به تبعیت از آیات به تحقیق و بحث پرداختند . اما بسیار ی از فلاسفه و متفکران به وجود چنین قائل نبوده و آنها را موهوم و ساخته ذهن بشری می دانند.
اما قرآن ، خصوصاً در این بخش و موضوع، سخنها و دیدگاههای زیادی دارد. که ما در این مقاله قصد بیان و بررسی آنها را داریم، اگر چه قصد اصلی ما بیان دیدگاه و نظر قران کریم است اما در ضمن بحث برخی از مکاتبی که در این زمینه سخن گفتند را متذکر خواهیم شد.
البته فلاسفه و متفکران مسلمان به تبعیت از اهل آیات و احادیث در این باب بررسی و به اثبات مسئله پرداختند که قرآن بهترین استدلال برای اثبات است . اگر چه این بخش از فلسفه در میان متفکران غربی جایگاهی خاصّ ندارد.

۱۳۸۶ آذر ۱۳, سه‌شنبه

اساطير ايران

پس از تهمورث ییماخشائیته (جمشید) پادشاه کل گیتی شد . که بر طبق اساطیر پادشاه جن و انس بود ( نخستین کسی که صفت شاهی گرفت ) و همه موجودات روی زمین از او فرمان می بردنند .
در زمان او جهان خرم و مردم خوشبخت بودنند . رنج و بیماری و قحطی از جهان رخت بر بست و همه در آسایش بودند. در دینکرت در باره جمشید آمده که نخستین پادشاه روی زمین بوده و هزار سال سلطنت کرده است و در زمان او دیوا در ناتوانی بودند .
او آسایش و آرامش برای مردم آورد و همه نیازهای آنان را رفع نمود .
او چیستا (حکمت ) برای مردم آورد و سبب رستگاری آنان شد . در ریگ وادا هم نام جمشید و پادشاهی او برده شده . هرودوت نقل کرده تامانیان و هیرکانیان و پارتیان و هرائیویان و خوارزمیان پیش از پارسها ( و مادها ) به رهبری جمشید متحد شدند و مشترکین از آب رودخانه آک استفاده کردند . دو افسانه در مورد جمشید نقل شده که در ذیل نقل می کنیم :

نقل اول : ( از دینکرت ) در زمان جمشید جا برای زیستن نداشتند پس او زمین را سه بار ( سه برابر ) وسعت داد تا مردم در تنگنا نباشند ولی در پایان این دوران سراسر خوشی و جهان همچون بهشت خداوند ابلاغ کرد که زمستان بسیار سختی در پیش است که همه تلف خواهند شد .
پس او باید حفره وسیعی در زیر زمین درست کند و تخم زیبا اندامترین مردان و زنان ایران و بهترین گیاهان و مفید ترین جانوران و بهترین خوراکیها را با خود به زیر زمین برده تا از نابود شدن برهند .
همچنین آسایش ابدی . در آنجا دروغ، حسد، کینه ، ستیز و بیماری و پیری وجود ندارد و همه با هم برابرند . ( در واقعه از عقیده آریاییان به حیاط اخروی و زندگی پس از مرگ نشعت می گیرد ) در گاتاهای (اشعار ) زرتشت نام جمشید ییما ذکر شده و در کتاب ریگ ودا ( مییما ) نامیده شده است .

نقل دوم : شکوه و قدرت جمشید را فریفت و مغرور شد و ادعای خدایی کرد و مردم را به پرستش خود مجبور نمود پس فره خدایی و لطف ایزدی و حمایت آسمانی از او گرفته شد و در جنگ با اژدهاک بیوراسپ ( اپدهای هزار اسب ) از اقوام بیگانه و دشمن ایرانیان شکست خورد ( به تعبیر فردوسی کسانی که از دشت سواران نیزه دار آمده بودند که به تعبیری همان خوزستان می باشد ) و ایران به دست بیگانه افتاد .
که می تواند یاد آور هجوم عیلامیان در زمانی از هزاره دوم ق.م باشد . ( از نظر آریایها حتی کسی مثل جمشید اگر دچار غرور قدرت شود فنا خواهد شد . وظیفه شاه فقط دادگری و مهرورزی به مردم و ایجاد صلح و آرامش برای مردم است .

سای بابا شیردی

قدیس سای بابا شیردی(1835-1918میلادی): درویشی فقیر بود که لباسی ژنده، سفید و بسیار ساده می پوشید و در مسجد کوچک به شکل ساده ای زندگی می کرد. اگر چه در خانواده ای هندو متولد شده بود،همانند درویشی مسلمان زندگی می کرد و همیشه زیر لب این ذکر را تکرار می نمود : «الله مالک»

بابا گه‌گاه چپق می کشید و از مواد غذایی که در کشکول آهنی او می گذاشتند تناول می کرد و حیوانات و پرندگان اطرافش را در غذای خود شریک می کرد.
او روح خداوند را در تمامی افرادی که به او مراجعه می کردند، مشاهده می کرد و به آنها بدون توجه به دین، مسلک و مرام آنها احترام می گذاشت و با رویی گشاده از آنها استقبال می کرد.
اگر چه بابا هرگز در مکتب یا مدرسه ای درس نخوانده بود ولی به زبان سانسکریت، تامیلی و بسیاری از زبانهای زنده دنیا سخن می گفت. او بسیاری از جملات کتب مقدس را حفظ بود.
خداوند قدرتها و تواناییهای خارق العاده ای به بابا عنایت فرموده بود. او از گذشته، حال و آینده ی انسان‌ها باخبر بود. زبان حیوانات را می فهمید و در جریان حال و احوال آنها قرار می گرفت.

بابا از قدرت شفادهندگی خاصی برخوردار بود لذا از بیمارانی که به او مراجعه می کردند در مسجد دِوارکا پذیرایی می نمود و شفای آنها را از خداوند طلب می کرد و با دادن خاکستر مقدس، نیازمندان را معالجه می کرد. گاهی به حدی در دریای عشق الهی غرق می شد که بی اختیار در مسجد به رقص می پرداخت.

بابا اعمال و عبادات هندوها و مسلمانان هر دو را تمرین می کرد و به عنوان سمبل یک انسان باکرامت و باتقوا مورد قبول هندوها، مسلمانان، پارسیها و حتی مسیحیان بود.
سای بابا شیردی تا آخر عمر تجرّد اختیار نمود و خود را وقف هدایت مردم کرد. او از منبع بیکران عشق الهی که سراسر وجودش را فراگرفته بود به مردم عشق می ورزید.

از تعالیم سای بابا شیردی:«نگران هیچ چیز نباش! بدن مانند حباب آبی ست که بزودی می ترکد، پس به آن وابسته نشو،متوجه روح خود باش که زنده و جاوید است.
نگرانیها و غصّه ها چون ابرهایی هستند که به زودی حرکت کرده و می گذرند.همه ی انسانها آنها را تجربه می کنند، فقط نظاره گر آنها باش، توجه و تمرکز بر روی آنها تو را بیمار و مضطرب خواهد کرد.»

در سال 1940 و در سن 14 سالگی،فردی بنام ساتیا نارایانا، اعلام داشت که روح متعال خداوند در او وجود دارد و تجسم بعدی سای بابا شیردی است. از آن پس ایشان به "ساتیا سای بابا" ملقب گشته اند و همان راه را ادامه می دهند.....




ساتیا سای بابا: «من آمده ام تا روشنگر عشق در قلبهای شما باشم تا ببینید که هر روز بر درخشش و انوارش افزوده می شود.نمی خواهم از اصولی چون اصول هندو صحبت کنم یا فرقه،کیش و نهضت خاصی را تبلیغ کنم یا برای مکتبی هوادارانی جمع کنم.
هیچ نقشه ای برای جذب مرید و هواخواه برای گروه خود یا دیگری را ندارم، تنها می خواهم با شما از ایمان واحد عالمگیر، این سرچشمه ی ایزدی، راه عشق، حقیقت عشق، وظیفه ی عشق و لزوم عشق سخن بگویم».

ساتیا سای بابا

یکی از بزرگترین رویدادهای معنوی قرن 20 ظهور سری ساتیا سای بابا ما امسال تولد ۸۰ سالگی اورا جشن گرفتیم.درطی60 سال اخیر وی مشغول آموزش وپاسخ دادن به دعاهای پیروانش درسراسر جهان بوده است.شکل منحصر به فرد آموزش های بابا به آنهادرجهان عمومیت بخشیده وبه تقاضای تمامی مردم با ادیان گوناگون ونیاز همه کس در سطوح مختلف از ایمان ومعنویت پاسخ گفته است.

آرزومندان معنویت را میتوان به 3 دسته تقسیم کرد. 1: همچون بشکه ای از باروت هستند آنها با تماس جرقه ای

از آتش فورا به توده ای از زبانهای آتش بدل میگردند.گروه 2: شبیه رغال هستند آنها قبل از به آتش کشیده شدن وسوختن نیازمند دمیدن وباد زدن هستند.گروه سوم: مانند تنه های تازه بریده شدهُ درخت اند که قبل از سوختن باید خشک وتکه تکه شوند.

بسیار جالب است بدانید آموزش های بابا قادر است نیاز های هرسه گروه از آرزومندان معنویت را پاسخ گوید

واین تنها از عهدهُ یک آواتار بر خواهد آمد زیرا تنها اوست که میتواند سطح درک وایمان افراد را بشناسد.این نکته زمانی درک خواهد شد که بدانید یک آواتار دارای خود آگاهی وشعوری بی نظیروفوق العاده است.آواتار زمان ما دارای توانایی برای رساندن افراد به هدف مطلوب تعالی انسان ومعنا بخشیدن به تولد انسانهاست.

با کمال تواضع وعشق این گل کوچک را بر پاهای نیلوفرگون بابا میگذارم باشد که چون ۸۰ سال گذشته خداوند لطف خود را شامل حال ما کرده ووجود پر مهر ومحبت او را برای تمام انسان ها زنده و سالم نگه دارد.

زندگی ساتیا سای بابا



ساتیاسای بابا در سال 1926 در دهکده «پوتاپارتی (pattaparti)» نزدیک شهر بنگلور واقع در جنوب هندوستان دیده به جهان گشود. آغاز زندگی را نزد پدر و مادر خویش شروع کرد و پس از مدتی وارد مدرسه شد و تحصیلات ابتدائی را در محل زندگی خود ادامه داد. سای بابا زندگی ساده ای داشت و مانند بچه‌های دیگر به بازی و کنجکاوی مشغول بود. روزها را یکی پس از دیگری صرف تحصیل و بازی در محل سکونت خود می گذراند اما به یکباره اساس زندگی معنوی او رقم می‌خورد. او وارد دوران جدیدی از زندگی شخصی و مرحله‌ی جدیدی از حیات روحانی میشود. ساتیا سای بابا تبلیغات معنوی را از همان سن ابتدائی به مرحله اجرا می گذارد.
ساي بابا در سن 14 سالگي، مدعي شد روح خداوند در جسم او رفته است و علنا گفت كه براي هدايت انسان‌ها بر روي زمين ظهور كرده‌است و تلاش وي بر اين است كه با نگاهي پلوراليستي همه پيروان اديان را به سمت خويش بكشاند.
در بیستم اکتبر 1940 در سن حساس 14 سالگی، ساتیا زندگی شخصی خویش را در اوراواکندا (uravakonda) رها نمود. سای بابا در تعالیم خود همواره اعلام می داشت:
صلح و آرامش منحصر به سه رکن ذیل است:
1. رهائی از وابستگی
2. دین و ایمان
3. عشق
بدین سان برای عمل به اولین رکن صلح و آرامش یعنی رهائی از وابستگی خانه و والدین خویش را ترک باید گفت تا رسالت خود را با رهائی از تمام وابستگی ها و تعلقات آغاز نماییم.
در کتاب زندگی من پیام من است چین نقل شده که بعد از مدتی والدین سای بابا او را در حین انجام ذکرهای ریتمیک پیدا می‌کنند. پدر و مادر سای بابا از او خواهش می‌کنند که به خانه باز گردد و به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. اما وی در مقابل اسرار والدین خود می‌گوید: هیچکس به دیگری متعلق نیست، اینها همه توهمات است.
از طرف دیگر، سای بابا هدیه گرفتن را فقط از طرف والدین و گورو (استاد معنوی) جایز می‌داند. سای بابا دو دوست صمیمی به نام «رامش» و «سودهیر» داشت. این دو دوست در دو طرف سای بابا در کلاس درس می‌نشستند. رامش از خانواده ثروتمندی بود. روزی رامش یک یونیفورم بسیار شیک و نو را که ساتیا قادر به تهیه آن نبود به وی هدیه نمود ولی ساتیا یونیفورم را با یادداشت زیر به رامش برگرداند:
دوست عزیز: اگر میخواهی دوستی ما ادامه یابد باید از زیاده روی در مورد تبادل کالا خودداری نمائی. هنگامی که فرد نیازمندی هدیه ای را از ثروتمندی می‌پذیرد، ذهنش نگران می‌گردد که چگونه خوبی ثروتمندی را جبران نماید در عین حال، ذهن ثروتمند احسان کننده، از غرور انباشته می‌گردد. دوام دوستی واقعی بر پایه احساس قلبی استوار است. فردی که هدیه ای را می‌پذیرد خود را حقیر و کوچک احساس می‌کند و فردی که هدیه ای را می‌دهد، خود را بزرگ و مغرور احساس می‌نماید چنین دوستی دوام نخواهد داشت. از این جهت لباهایی را که به من هدیه نموده ای به من تعلق ندارد آنها را به همراه این یادداشت باز میگردانم.1
ساتیا سای بابا سالیان زندگی خود را (در دهکده پوتا پارتی) وقف تبلیغ، تعلیم تجربیات عرفانی و ریاضت‌های گوناگون کرده است. تا جائی که به شهرت جهانی رسیده و کتابهای بسیاری از وی در کشورهای مختلف جهان ترجمه و به چاپ رسیده است. انسان‌های بسیاری برای کسب معنویت و زیارت ساتیاسای بابا از دور ترین نقاط جهان به سمت هند می‌رفتند. تا شاید به دیدار وی نایل شوند و معنویت و حقیقت را در آن روستای دور افتاده بیابند و طعم خوش عرفان را از دستان او هدیه گیرند. اما هر کس بااندکی تامل در داشته های عرفانی ساتیا سای بابا اذعان می دارد که برای عمل به هر یک از تعالیم عرفانی او ناگذیر باید یک قدم از علایق جامعه وقوانین معمول اجتماعی دور شوند.
این تقابل یعنی استقبال از عرفان و ارامش عرفانی، و از سوی دیگر ناروایی دوری از اجتماع و گوشه نشینی نشانیه یکی از بزرگ ترین دغدغه های انسان مدرن خواهان معنویت است. این تعارض عمیق باعث میشود تا استقبال از عرفان های نو ظهور - هر چند در بدو امر با شور و شوق بسیار همراه است - در ادامه فاقد دوام و التزام فراگیری باشد.
اما، سای بابا شیردی عارف دیگر هندی است که با وجود شباهت اسمی با ساتیا سای بابا دارای شخصیت مجزایی است. او نیز یکی دیگر از عارفان معاصر هند است که لازم است سرگذشت و آموزه های وی جداگانه مورد بررسی قرار بگیرد.
دوران کودکی سای بابا شیردی برای مدتها در هاله ای از رمز و راز پوشیده بود. در 28 سپتامبر1990 ساتیا سای بابا قسمتی از زندگی دوران کودکی قدیس شیردی را تشریح می‌کند. بر اساس اظهار ایشان شری بابا شیردی در 28 سپتامبر1835 در جنگلی نزدیک دهکده پاتری در ایالت حید آباد هند در خانواده ای بر همن به نام بهار دواجا گوترا (bhardwaja gotra) به دنیا آمد نام مادرش دوگیری عمه (devgiriamma) بود.
شیردی بابا در 15 اکتبر 1918 فوت شد. اکثر اتفاقات زندگی سای بابا شیردی در کتاب شیردی سای بابا چاریتا sai baba charita به چاپ رسیده و یا توسط دوستداران وی به صورت پراکنده منتشر شده است. شری سای بابا شیردییک معلم روحانی بود که طرفداران تمام مذاهب هندو، از هر طبقه ای به او به دیده احترام می نگریستند و از تعالیم و نصایح او بهره میبردند.2
نوشته شده توسط: محمد حسین کیانی
منابع:
1. سوآمی ساتیا سای بابا. زندگی من پیام من است، ترجمه پروین بیات انتشارات عصر روشن بینی چاپ اول 1382 ص. 10
2. ساتیا پال روهلا. قریس سای بابا شیردی ترجمه حمد رضا جعفری انتشارات پیک ایران چاپ اول 1377 ص. 9

اساس نگرش و فلسفۀ کریشنا مورتی ، ذهن

اساس نگرش و فلسفۀ کریشنا مورتی بر این است که درک ما از پدیده های پیرامون باید کاملا مستقل و تازه و آزاد از هرگونه چهارچوب هایی که پیش از ما بسته شده اند، و یا به اصطلاح به دور از معارف و شناخته های موروثی باشد.
کریشنا مورتی معتقد است، هنرمند کسی نیست که با هفت هنر آشنا باشد بلکه درست دیدن یک آسمان آبی هم یک فضای هنری است وهر انسانی قبل از هنر باید هنر زندگی کردن را بیاموزد.
او به شاگردان و خوانندگانش پیوسته تأکید می کند:Look at what is " -"نگاه کن به آنچه هست."...


( برای مثال تا به حال چند بار هنگام خوردن انار به دانه های زیبا و کنار هم چیده ی آن توجه کرده ایم؟ چند بار آگاهانه و با وجد از خوردن آن لذت بردیم؟ و چند بار طعم زندگی و انرژی هستی را از خوردن آن احساس کردیم و چشیدیم؟
چند بار از خالقی که به این زیبایی و با هنرمندی تمام این دانه ها را کنار هم چیده تشکر کردیم ؟
و آیا از دیدن نظم زیبای دانه های کنار هم چیده ؛دری به سوی حکمت، مراقبه و مکاشفه به روی ما باز شده است؟
یا در حال ِ تماشای سریال جدیدی بودیم که از تلوزیون پخش می شد و... )


ذهن ما قادر به نگاه کردن به چيزها به طور مستقيم نيست و ذهن ما نمی تواند تجربه ای بلا واسطه داشته باشد. دانش نقل قولی ،ظرفيت ما را برای دريافت فردی و مستقيم از حقيقت ،نابود کرده است .
ذهن شما فلج است و ذهنی که فلج است ، اقتدار رهائی ندارد. وقتی ذهن رها است تا بداند که فلج است ، آنوقت امکان انجام کاری در آن باره ممکن می گردد. ذهنی که می گويد ((من فلح نيستم)) بلکه سرشار از دانش هستم و نيز ((سرشار از نقل قولهای ايده آل ديگران))، اقتدار کشف آن چه را که واقعی است از دست داده است . انسان با چنين ذهنی، انسانی است دست دوم.


( اما منظور از دانش نقل قولی: ذهن بشر در زمان تولد مثل لوحه ای سفید است و کم کم ؛ از خانواده، جامعه و احکام ؛ چیزهای می آموزد و به مثال کامپیوتری برنامه ریزی می شود و هنگامی که بزرگ می شویم معمولاً از همان برنامه استفاده می کنیم. برای مثال: اولین باری که گلی را دیده ایم و بعد از آن هم و معمولاً همیشه شنیده ایم چه گل زیبایی، چه گل خوش بویی؛ و حال هر گاه گلی را می بینیم نا خود آگاه این جمله در ذهن ما شکل می گیرد . ولی ؛ واقعاً چند بار به گلبرگ های زیبای آن توجه کردیم ؟
و چند بار آن را عمیقاً بوئیده ایم؟
و چند بار خدا را بابت این هدیۀ زیبایش که ۱۰۰۱ خاصیت دارد: زیبای و رنگش برای این که ببینیم و لذت ببریم . بوی خوشش برای بوئیدن و مست شدن، نشانی از عشق و نزدیک کننده ی قلب عشاق، و گاهی مرحمی برای امراض درد مندان ، و و و ... واقعاً خدا رو بخاطر وجودش شکر که اگه گل نبود دنیای ما بی گل حتماً خیلی کم داشت . پس می بینید فرق دا نش نقل قولی و دانش لمسی ؛ این اسمئ که همین حالا به بهش دادم فکر کنم اسم مناسبی باشه چون از طریق احساس، قلب رو لمس می کنه.
و دانش نقل قولی یعنی همان گفتار پیشینیان درسته که اغلب درش حکمت است ولی ؛ ۱.
اولاً که همون طوری که تکنولوژی و کلاً دنیا در حال پیش رفت است پس همانطور که برنامه های کامپیوتر ما مرتب جدید و به روز می شود و ما جدیدش رو دانلود می کنیم ؛ به همان صورت هم باید تعصبات خشک خود را کنار گذاشته ، اینو کلی میگم و منظورم فقط در زمینه های اخلاقی نیست و ۲.
اگر ما هر چیز را شخصاً خودمان تجربه کنیم ؛ هم از لذت و همچنین از درد و سختی آن می آموزیم هم قدر آن را بیشتر می دانیم. ببخشید توضیحاتم یه کم طولانی شد ولی فکر می کنم خالی از لطف نباشه . )

می خواهيم از روی ادراک بدانيم که چه چيزی عشق نيست؛ زيرا به دليل ناشناخته بودن عشق، ما بايد از راه طرد شناخته ها به آن دست يابيم. ناشناخته را نمی توان با ذهنی که مملو از شناخته ها است شناخت.
آن چه ما می خواهيم انجام دهيم اين است که ارزش های شناخته شده ها را دريابيم، به آن ها به طور دقيق نگاه کنيم و وقتی که پاک و صادقانه و بدون محکوم سازی به آن ها نگاه کرديم، آن وقت ذهن از شناخته ها آزاد می شود؛ آنگاه به ماهيت عشق پی می بريم. بنابراين، بايد با عشق به گونه ای منفی نزديک شد؛ نه مثبت.

غالب مردم چه نظری درباره عشق دارند؟ وقتی می گوييم کسی را دوست داريم، منظور ما چيست؟
منظورمان اين است که ما مالک آن شخص هستيم. از اين مالکيت، حسادت برمی خيزد؛ زيرا اگر او را ازدست بدهيم، احساس تهی بودن و گمشدگی می کنم؛ ازاين رو، به اين مالکيت، شکل قانونی می دهم؛ او را (زن يا مرد) به تصرف خود درمی آورم. از تصرف و مالکيت اين فرد، حسادت، ترس و تعارض های بی شماری برمی خيزد. به طور حتم، اين گونه مالکيت، عشق نيست؛ شما چه فکر می کنيد؟
شکی نيست که عشق، احساسات نيست.احساساتی بودن يا عاطفی بودن، عشق نام ندارد؛ زيرا اين حالات، احساساتی بيش نيستند. يک شخص مذهبی که به خاطر مسيح يا کريشنا، به خاطر مرشدش يا شخص ديگری گريه و زاری راه می اندازد، آدمی صرفاً احساساتی و عاطفی است.
او تسليم احساساتی می شود که فرآيندی از انديشه است و انديشه، عشق نيست.
انديشه، حاصل احساسات است؛ بنابراين، شخصی که احساساتی و عاطفی است، احتمالاً عشق را نخواهد شناخت. احساساتی و عاطفی بودن صرفاً شکلی از گسترش خود است.
لبريز از عاطفه بودن، عشق نيست؛ زيرا وقتی به احساسات شخص احساساتی پاسخ ندهيد، وقتی برای احساساتش مفری نباشد، چه بسا که همين شخص، ظالم هم ازآب دربيايد. آدم عاطفی را می توان تحريک کرد و به جنگ و قتل عام واداشت. در وجود آدمی که دارای احساسات است و برای اعتقاداتش، اشک می ريزد، يقين داشته باشيد که عشق جايی ندارد.


آيا بخشيدن، عشق است؟ در بخشش چه چيزی نهفته است؟
شما به من توهين می کنيد و من از اين کار نفرت دارم و آن را از ياد نمی برم؛ آن وقت يا از راه اجبار و يا از راه پشيمانی می گويم: «شما را می بخشم» که معنايش اين است که باز هم من، شخصيت اصلی بوده، اهميت خود را دارم و اين من هستم که شخص ديگری را می بخشم. تا زمانی که نگرش بخشندگی وجود دارد، من دارای اهميت ام؛ نه آن کس که تصور می شود به من توهينی کرده باشد. پس در انباشتن و آنگاه دورريختن نفرت که به آن بخشندگی می گوييم، عشق وجود ندارد.
آن کس که عشق می ورزد، بی شک با دشمنی بيگانه است و دربرابر تمامی امور، بی اعتنا است. غمخواری، بخشندگی، ارتباط ميان مالکيت، حسادت و ترس؛ هيچ يک از اين ها عشق نيست.
تمامی اين امور به ذهن مربوط می شوند.
تا وقتی که ذهن حکم است، عشق معنايی ندارد و حکميت او، صرفاً مالکيت به شکل های ديگر است. ذهن فقط می تواند عشق را به فساد بکشاند و توانايی آن که عشق و زيبايی بيافريند، ندارد.