جمشید کافر شد و بنابراین تخت و تاج از دستش برفت. و مردم رفتن و ضحاک را به عنوان شاه خود انتخاب کردند. اینجا برام سوال بود که اگر جمشید همان سلیمان باشد پس این حرفا چیه که فردوسی می زنه؟ یاد این آیه از قرآن افتادم: آیه 102 سوره بقره
بعضی از مردم از آنچه شياطين در ملک سليمان بر مردم ميخواندند پيروي ميكردند، سليمان هرگز كافر نشد، ولكن شياطين كفر ورزيد و به مردم تعليم سحر دادند (و نيز يهود) از آنچه بر دو فرشته بابل «هاروت» و «ماروت» نازل شد پيروي كردند، به هيچ كس چيزي ياد نميدادند مگر اينكه قبلا به او ميگفتند ما وسيله آزمايش شما هستيم، كافر نشويد (و از اين تعليمات سوء استفاده نكنيد) ولي آنها از آن دو فرشته مطالبي را ميآموختند كه بتوانند به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدائي بيفكنند (نه اينكه از آن براي ابطال سحر استفاده كنند) ولي هيچگاه بدون فرمان خدا نميتوانند به انساني ضرر برسانند.
بنابراین طبق این آیه بعضی ازمردم پیرو شیاطین و کافرشدند ولی به غلط می گفتند سلیمان کافر شده است! طبق قرآن مردم و آن شیاطین کافر بودند و نه سلیمان.
در شاهنامه هم آمده که جمشید دچار غرور شد و فر کیانی از او گشت و صد سالی ناپدید شد و مردم سوی ضحاک (بیوراسپ) رفته و او را شاه خواندند ولی بیوراسپ از شیطان فریب خورد و به مردم گفت من جمشید را در دریا با اره به دو نیم کردم و بدین سان بر مردم حکومت کرد و کشور را ویران کرد. جالب اینجاست که مردم ایران از سرنوشت جمشید خبر نداشتند و ضحاک به آنها گفت که من او را کشته ام. که تو قرآن هم گفته وقتی سلیمان مرد آدمیان از مرگ او مطلع نشدند و تنها موریانه با خوردن عصای او و انداختن او به زمین شیاطین را از مرگ او آگاه کرد: در سوره ی سبا آیات 12 تا 13 آمده است:" و باد را براى سليمان مسخر کردیم كه رفتن آن بامداد يك ماه و آمدنش شبانگاه يك ماه [راه] بود و معدن مس را براى او ذوب [و روان] گردانيديم و برخى از جن به فرمان پروردگارشان پيش او كار میكردند و هر كس از آنها از دستور ما سر برمیتافت از عذاب سوزان به او می چشانيديم. براى او هر چه مىخواست از نمازخانه ها و مجسمه ها و ظروف بزرگ مانند حوضچه ها و ديگ هاى چسبيده به زمين میساختند اى خاندان داوود شكرگزار باشيد و از بندگان من اندكى سپاس گزارند. پس چون مرگ را بر او مقرر داشتيم جز جنبندهاى خاكى [=موريانه] كه عصاى او را [به تدريج] می خورد [آدميان را] از مرگ او آگاه نگردانيدیم پس چون [سليمان] فرو افتاد براى جنيان روشن گرديد كه اگر غيب میدانستند در آن عذاب خفت آور [باقى] نمی ماندند "
جمشید در شاهنامه
منی کرد آن شاه یزدان شناس ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
چنین گفت با سالخورده مهان که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پدید چو من نامور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستم چنانست گیتی کجا خواستم
چو این گفته شد فر یزدان از وی بگشت و جهان شد پر از گفتوگوی
منی چون بپیوست با کردگار شکست اندر آورد و برگشت کار
چه گفت آن سخنگوی با فر و هوش چو خسرو شوی بندگی را بکوش
به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس به دلش اندر آید ز هر سو هراس
به جمشید بر تیرهگون گشت روز همی کاست آن فر گیتیفروز
جهانجوی را نام ضحاک بود دلیر و سبکسار و ناپاک بود
کجا بیور اسپش همی خواندند چنین نام بر پهلوی راندند
چنان بد که ابلیس روزی پگاه بیامد بسان یکی نیکخواه
دل مهتر از راه نیکی ببرد جوان گوش گفتار او را سپرد
بدو گفت پیمانت خواهم نخست پس آنگه سخن برگشایم درست
جوان نیکدل گشت فرمانش کرد چنان چون بفرمود سوگند خورد
که راز تو با کس نگویم ز بن ز تو بشنوم هر چه گویی سخن
پس ضحاک با شیطان پیمان بست و حاکم شد و سپس شیطان به شکل آشپزی به کاخ او آمد و برای او آشی پخت و بر دوش او بوسه زد و بر دوش او مار پدیدار شد و بعد دوباره شیطان به شکل طبیبی آمد و گفت دوای تو خوردن مغز جوانان است و
از آن پس برآمد ز ایران خروش پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپید گسستند پیوند از جمشید
برو تیره شد فرهٔ ایزدی به کژی گرایید و نابخردی
پدید آمد از هر سویی خسروی یکی نامجویی ز هر پهلوی
سپه کرده و جنگ را ساخته دل از مهر جمشید پرداخته
یکایک ز ایران برآمد سپاه سوی تازیان برگفتند راه
شنودند کانجا یکی مهترست پر از هول شاه اژدها پیکرست
سواران ایران همه شاهجوی نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی برو آفرین خواندند ورا شاه ایران زمین خواندند
کی اژدهافش بیامد چو باد به ایران زمین تاج بر سر نهاد
از ایران و از تازیان لشکری گزین کرد گرد از همه کشوری
سوی تخت جمشید بنهاد روی چو انگشتری کرد گیتی بروی
چو جمشید را بخت شد کندرو به تنگ اندر آمد جهاندار نو
برفت و بدو داد تخت و کلاه بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
چو صدسالش اندر جهان کس ندید برو نام شاهی و او ناپدید
صدم سال روزی به دریای چین پدید آمد آن شاه ناپاک دین
نهان گشته بود از بد اژدها نیامد به فرجام هم زو رها
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ یکایک ندادش زمانی درنگ
به ارش سراسر به دو نیم کرد جهان را ازو پاک بیبیم کرد
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه زمانه ربودش چو بیجاده کاه
ازو بیش بر تخت شاهی که بود بران رنج بردن چه آمدش سود
گذشته برو سالیان هفتصد پدید آوریده همه نیک و بد
چه باید همه زندگانی دراز چو گیتی نخواهد گشادنت راز
همی پروراندت با شهد و نوش جز آواز نرمت نیاید به گوش
یکایک چو گیتی که گسترد مهر نخواهد نمودن به بد نیز چهر
بدو شاد باشی و نازی بدوی همان راز دل را گشایی بدوی
یکی نغز بازی برون آورد به دلت اندرون درد و خون آورد
دلم سیر شد زین سرای سپنج خدایا مرا زود برهان ز رنج