کافه تلخ

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

یلدا و رازهای گم شده در تاریخ

یلدا و رازهای گم شده در تاریخ

a

a
باز یلدا این شب مقدس غلبه نور بر تاریکی رسید و مردم از جنوب روسیه و فلات ایران تا شبه قاره هند آنرا جشن خواهند گرفت. شاید بسیاری از ما ایرانیان هر ساله یلدا را جشن گرفته باشیم و حتی برای لحظه ای به تقارن این شب و آیین باستانی خورشید روز و نام یلدا که از واژه سریانی “یلد” که در زبان عربی نیز به معنای زایش استفاده می شود و همزمانی آن با انقلاب زمستانی و تقارن نسبی آن با زادروز عیسی مسیح اندیشیده باشیم ولی احتمالا بسیاری از ما معنای گرامی داشت این سنت باستانی را درانقلاب زمستانی و طولانی ترین شب سال شمارده و از تقارن جالب آن با زادروز پیامبری که پیروانش نجات دهنده جهانش می شمارند به سادگی گذشته باشیم.روزهای بین 21-25 دسامبر روزهایی شناخته شده و مقدس برای بسیاری از مردم جهان است.به تقارنهای جالب این روزها که می نگریم با موارد جالبی مواجه می شویم:
1) مسیحیان سراسر جهان این روز را زاد روز عیسی مسیح که او را نجات دهنده جهان می دانند شمارده و این روز را جشن گرفته و مقدس می دانند و شاید این مهمترین دلیل شناخته شدن این روز در دنیای امروز باشد.
2) این روز معادل با انقلاب زمستانی در نیمکره شمالی است و به همین دلیل روزها پس از آن بلندتر و شب ها کوتاه تر می شوند.
3) ایرانیان باستان این روز را خورشید روز دانسته و این شب را به عنوان شب زایش مهر یا خورشید جشن می گرفته اند و به عنوان یک آیین باستانی در دامنه های البرز تا دمیدن سپیده به انتظار طلوع خورشید می نشسته اند و پیروزی مهر و شکست اهریمن را با خواندن دعایی با نام “نی ید” جشن میگرفته اند. این شب همچنین به عنوان شب تولد میترا ایزد مهر و همچنین مهر پیامبر ایرانی در ایین های باستانی ایرانیان شناخته شده است و شگفت انگیز آنکه این سنت از فلات ایران تا شبه قاره تداوم داشته و حتی مردم بنگلادش نیز این شب را شب نور دانسته و گرامی می دارند. در دوره های بعدی نیز مزدکیان وخرم دینیان این روز را خرم روز نامیده و گرامی می داشته اند.
4) حدود 4000 سال پیش این روز با عنوان روز باز زاییده شدن خورشید در مصر جشن گرفته می شده است و در تقارنی شگفت و غیر قابل توضیح تمدن مایایی که تمدنی دورافتاده در قاره امریکا بوده است در تقویم خویش این روز را مقدس دانسته و نخستین دوره تمدن مایایی که آن را “نور و زمان”- light and time نامیده اند در 21 دسامبر 3314 قبل از میلاد آغاز شده و روز پایانی این تقویم که آن را پایان تاریخ انسان و خروج او از تاریکی زیر زمین دانسته اند 21 دسامبر سال 2012 خواهد بود که به دلیل نزدیک بودن توجه بسیاری را در جهان به خود مشغول داشته است. تقارن این روز با تقویم مایایی شاید با روز مقدس تقویم مایایی شاید برای اولین بار است که در این مقاله طرح می گردد که دلیل آن علاقه به تمدن بومیان امریکای لاتین و توجه اتفاقی به این تقارن در حین مطالعه بر تقویم مایایی بوده است.

2c6c546d432


شب یلدا، اعتدال بهاره، میلاد ایزد مهر، تولد مهر پیامبر، جشن زایش از جنوب روسیه و فلات ایران تا شبه قاره، روز مقدس باستانی مصریان و مایاهای ساکن قاره امریکا همگی 21 دسامبر و تولد عیسی مسیح 25 دسامبر است. این اختلاف جزیی ممکن است تقارن مطلق این روز را با سایر این تاریخهای مقدس از نظر پنهان دارد ولی دلیل این اختلاف چند روزه توسط باستان شناسان به خوبی توضیح داده شده است که در جایی دیگر به آن اشاره خواهم کرد.
شاید بسیاری از ایرانیان به صورتی پراکنده از تاثیراتی که آیین های باستانی ایرانی بر مسیحیت داشته است شنیده باشند ولی احتمالا تنها گروه اندکی به بررسی چندوچون این تاثیر پرداخته اند. زیرا از یک سو یافته ها بسیار متاخر و آشنایی ایرانیان با آیینهای باستانی خود اغلب محدود به آیین زرتشت است و مضاف بر آن به دلیل بسیار روشن عدم علاقه کلیسای کاتولیک به طرح این قرابتها برای مدتی طولانی نه تنها توجهی بدین امر نمی شد بلکه تا حد امکان این شواهد و اثار قابل بررسی به صورتی کاملا عمدی نابود گشته اند. در این مقاله من می کوشم تا چهره مهر پیامبر باستانی ایرانی را از پس چهره تاریخی عیسی مسیح بازشناسی کنم اگرچه بی تردید این شواهد بیشتر دال بر پیرایه ها و آیینهای مسیحیت پس از مصلوب شدن عیسی مسیح است که ریشه در کلیسای کاتولیک دارد و نه تردید در صحت وجود پیامبری با نام عیسی ناصری که پیروانش او را مسیح و یا نجات دهنده می خوانند. نخست ببینیم مهر پیامبر باستانی ایرانیان که بوده است و آیا ارتباطی میان این پیامبر ایرانی و میترا ایزد شناخته شده ایرانیان و اقوام هندواروپایی وجود دارد؟

c2


شاید توجه به این نکته جالب توجه باشد که ما ایرانیان کلمه “مهر” را هم به معنای خورشید و هم به معنای عشق و محبت به کار می بریم و نور دانستن محبت نشان از اهمیت ویژه این واژه و انطباق این مفاهیم در فرهنگ پارسی دارد. در شکل بسیار ساده آن شاید در سالهای اخیر بارها کلمه میتراییسم را در اشاره به آیینی باستانی در ایران شنیده باشید ولی احتمالا به دلیل توجه بیشتر به آیین زرتشت و قدمت بسیار دور تاریخی این آیین و کمبود مدارک و اطلاعات و پیروان حاضر درعصر حاضر این آیین به عنوان یکی از ادیان منسوخ کمتر مورد توجه واقع شده است و جالب اینکه بسیاری میتراییسم را که که اشاره به ایزد باستانی آریاییان میترا دارد به دلیل تشابهات بسیار با مهر پیامبر ایرانی که با اسطوره میترا یگانه گشته است یکی تلقی می کنند.

akh_2

شادروان پورداود در جایی می نویسد:”از روزی که نام مردم آریایی در سرگذشت جهان آمده است از نام خداوند نگاهبان آنان “میترا” نیز یاد شده است.” نبشته ای در سال 1906 در بغازکوی ترکیه با قدمت 2400 سال به زبان میخی و هیتی یافت شد که در آن به نام میترا و سه ایزد باستانی دیگر اشاره شده بود. به نظر می رسد میترا آنقدر قدیمی است که حتی در سروده های باستانی اشویی هندی نیز تنها وقتی به شکوه گذشته اشاره می شود نام او پدیدار می شود و البته نام او در سروده های ودا و اوستا ستایش می شود.
بررسی اسطوره شناسی و تاریخی اسطوره-خدای میترا موضوعی بسیار مفصل و خارج از مقدورات این مکتوب است ولی به همین اندازه بسنده می کنیم که این ایزد که پاسدار آریاییان و ایزد خورشید بوده است با ارابه چهار اسبه خود آسمان را می پیموده ودر روز رستاخیز نیز آناهیتا ایزد بانوی آب در کنار او بر این ارابه ظهور خواهد کرد. این خدای باستانی در یونان در ردای ژوپیتر و در مصر با عنوان هوروس با همانندی بسیار ظهور مجدد پیدا کرده است که درباره انتقال میترا به مصر می توان به فرعون آریایی نژاد مصر”آخن آتون” اشاره کرد که مادرش آریایی نژاد و همسرش “نفرتی تی” از آریایی های میتانی بودندو هم او بود که آیین یکتاپرستانه آتون را با شنیدن سرود خورشید درمصر بنیان گذارد که به اعتقاد بسیاری از جمله فروید ریشه مستقیم در آیینهای باستانی آریایی داشته است.
akh_2
بی تردید اسطوره قدرتمند میترا با نام مهر آمیخته است و بسیاری آیین مهر و میتراییسم را مترادف می دانند. در سالهای اخیر بقایای معابد و مهرابه های میترایی که نه تنها در آسیایی صغیر و فلات ایران که حتی با وسعت بسیار در اروپا از ایتالیا تا آلمان، ایرلند وانگلستان بدست آمده اند و تصاویر منقوش در این معابد کمک کرده اند تا اطلاعات جدید از این چهره مرموز تاریخ حاصل گردد. اطلاعاتی که به روشنی نشان از شخصیتی مستقل از ایزد باستانی با عنوان مهر نجات بخش و پیامبر ایرانی می دهد که آیینی بسیار مدون و البته راز آمیز را نمایندگی می کند پیامبری که تحت تاثیر نشانگان میترا و بازگشت او ظهور می کند و دهها تصویر، مجسمه و معابد باقیمانده از آیین او نشان از گسترش منحصر به فرد این آیین اندکی پیش از تولد مسیح به ویژه در امپراطوری روم دارد آیینی که امروز کلیسای کاتولیک و به طبع آن بسیاری حتی در دانشگاههای جهان غرب با اطلاق نام کلی پاگانیسم یا شرک وزندقه می کوشند آنرا به فراموشی بسپارند و به سادگی از آن بگذرند.


b2b1


گسترش شگفت این آیین در غرب آسیا و اروپا و محو شدن ناگهانی آن در تاریخ با غلبه زرتشتی گری در امپراطوری ساسانی و مسیحیت در اروپا تنها نشان ازگسترش نیرومند و سپس سرکوب بیرحمانه آن در هر دو امپراتوری دارد. از آنجا که پرداختن به جزییات آیین مهری خود بحثی مفصل است که خوانندگان را به بررسی آن دعوت می کنیم و در اینجا تنها به ذکر شباهتهایی معنادار میان آیین مهر و مسیحیت اکتفا می کنیم:

persian-cross-400

- آیا هرگز از خود پرسیده ایم که چرا روز مقدس و تعطیل هفته نزد مسیحیان Sunday یعنی ترکیبی از Sun یعنی خورشید و Day به معنای روز است؟ آیا این صرفا تقارنی تصادفی میان میتراییسم یا آیین مهر که خورشید و مسیحیت است که مسیحیان روز مقدس هفته خود ا خورشیدروز نامیده اند و درمیتراییسم روز آخرهفته مهرشید یا روز خورشید است ؟ جالب ایت بدانیم که این روز نخستین بار توسط کنستانتین نخستین امپراتور روم در سال 321 میلادی و با نام روز خورشید تعطیل شد. دلیل آن گسترش میتراییسم در رم و مقدس بودن مهرشید نزد مردم و سربازان رومی بوده است که برای گسترش سریع مسیحیت بهترین راه استفاده از سنتهای جاری و تغییر معنای آنها بوده است!
2) مطابق روایت انجیل لوقا از تولد عیسی او در تابستان و نه زمستان متولد شده است. در انجیل لوقا آمده است : و در “ماه ششم” جبرئیل فرشته از جانب خدا به بلدی از جلیل که ناصره نام داشت فرستاده شد . نزد باکره نامزد مردی مسمی به یوسف از خاندان داود و نام آن باکره مریم بود . پس فرشته نزد او داخل شده ، گفت : سلام بر تو ای نعمت رسیده . خداوند با توست و تو در میان زنان مبارک هستی . مطابق تقویم مذهبی یهود این ماه ماه پایانی تابستان و تولد عیسی مسیح باید در تابستان بعد باشد اگرچه گاهشماری غیرمذهبی دیگری در یهود وجود دارد که با استناد به آن تاریخ با مدعای آغاز زمستان هماهنگ است ولی نکته اینجاست که در انجیل روایت تولد مسیح همزمان با فصل چرای گوسفندان ذکر شده است حال آنکه هیچ شبانی گوسفندان خود را در زمستان به چرا نمی برد! و چرا هیچ اشاره ای به نشانگان زمستان در تولد عیسی مسیح نیست؟ نکته اینجاست که در این مورد نیز امپراتور کنستانتین پس از پذیرش مسیحیت به دلیل وجود اختلافات در تولد مسیح در سال 325 میلادی شورایی به نام شورای اول نیکائا (First Council of Nicaea) را تشکیل داد تا اصول دین مسیح را بنیان گذارند در این شورا و شورای بعدی بود که اناجیل اربعه رسمیت یافت و در مورد زمان تولد حضرت مسیح تصمیم گیری شد اگرچه هنوز نیز کلیسای گریگوری و ارتدوکس 6 ژانویه را زادروز مسیح می شمارند. ولی چرا 25 دسامبر؟ پاسخ به این سوال وقتی جالب می شود که باز به گسترش میتراییسم در روم و محبوبیت آیین خورشیدروز و باور شکست تاریکی در این شب برگردیم روزی که آنرا زادروز تولد میترا یا مهر می دانسته اند.گاهشماری مورد استفاده رومیان گاهشماری یونانی بوده است و دلیل جابجایی تاریخ تولد مسیح از 21 دسامبر به 25 دسامبر ناشی از یک خطای محاسباتی بوده است که امروزه مورخین بسیاری این احتمال را مورد تاکید قرار داده اند
- در آیین مهر نیز صلیب علامتی مقدس شمارده می شده است. حتی امروز نیز بسیاری از کسبه در هند دفتر حساب خود را با رسم علامت صلیب می گشایند که ریشه در سنتهای آریایی دارد و آن را نشان از احترام به حرکت در عرض و عمق زندگی و دو بعد مادی و معنوی رشد می دانند و میتراییستها نیز صلیب را در یک دایره ترسیم میکرده اند که خورشید، چهار اعتدال و حرکت خورشید در آسمان را نمایندگی می کرده است این چلیپا را حتی بر چهره خود نقش می کرده اند و یک صلیب معروف دیگر میترایی که در مهرابه ها یافت شده است چلیپایی است که دور آن با برگها و سه گوشها آرایش یافته است .راستی کلمه محراب که معرب شده مهرآب است و مقدس ترین بخش معابد میترایی بوده که اشاره به دو عنشر نور و آب که نماد مهر و آناهیت است ریشه ای باستانی را در این واژه نمی نمایاند؟

celtic-cross-1


celtic-cross-1
و آیا این شعر حافظ اکنون نکته جدیدی را به ذهنمان متبادر نمی سازد: (یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود … رقم “مهر” تو بر چهره ما پیدا بود)
c2
c1
-فراتر از نشانگان اسطوره شناسی آب، مروارید و اشاره به مادر مسیح به نام دوشیزه آبها در سروده های سریانی و تصویر کردن یحیا با صدفی در دست در بعضی روایتها و یا کبوتر که نماد آشتی و صلح در آیین مهری است تقارن شگفت انگیز دیگری میان عیسی مسیح و مهر مسیح وجود دارد که به مادرهای ترسیم شده آنان یعنی مریم و آناهیتا (آناهیت یا ناهید) برمی گردد. معابد بسیار آناهیت که او را با میترا نشان می دهند شباهت بی مانندی به مسیح و مریم دارند. آناهیت را معمولا در همراهی با دلفین و صدف ترسیم کرده اند و او را بازتکرار آناهیتا ایزد بانوی آبهای آریاییان می دانند. در اوستا و در آبان یشت سرودی زیبا در گرامی داشت ایزد بانوی آناهیتا وجود دارد. و شگفتی اینجا کامل می شود اگر بدانیم مهر یا میترا نیز چون مسیح از مادری باکره متولد می شود و تثلیث پدر، پسر و روح القدس را نیز می توان در تثلیث میترایی اهورامزدا، مهرآ ناهید بازیافت.
mary-jesus-2
magi
و اما چند نکته در نمادشناسی مسیحیت که ریشه در میتراییسم دارد:
-مراسم نان گرد در کنار میترا که به چهار قسمت تقسیم شد. نان و شراب شیرین، مراسم مقدس میترائیست هاست.
eucharist
- پدر عالیترین مقام از مقامات هفتگانه میترایی است که در پاپ یا پدر کلیسای کاتولیک باز تکرار شده است.
- میتراییسم آیینی سخت و مبتنی بر انضباط و ریاضت بود و به همین دلیل نزد سریازان محبوب شد و اغلب محققان بر این باورند که دلیل گرایش سربازان رومی به این آیین ایرانی ویژگیهای نظامی و سلسله مراتبی و انضباط درونی و ساختاری آن بود. عناصری که دقیقا بدون ارتباطی مستقیم با آموزه های مسیح توسط کلیسای کاتولیک درونی شد.
- کلمه “میتراپولیت” که به کلاه و همینطور به عنوان لقب اسقفهای اعظم اطلاق می شده است فارغ از نیاز به توضیح ریشه شناسی واژ گانی است.

c2


- مقام پیش از پدر در آیین میترا خورشید نام دارد و واجد این رتبه مذهبی لباس سرخ بر تن می کند و این جامه سرخ رنگ به عنوان لباس کاردینالهای کلیسای کاتولیک اقتباس شده و تا امروز حفظ شده است. و جالب این که تازه واردان در درجات مذهبی میترایی کلاغ نامیده می شدند که لباسی با این شکل نیز می پوشیدند لباسی که با وجود تغییر هنوز نیز در لباسهای کشیشان قابل شناسایی است.

c1


- ریشه کلمه نوئل را در واژه رومی ناتال به معنای تولد می توان جست و نام جشن مترادف رومیان در آن تاریخ ناتالیس اینوکوتوس است. و اما سانتا یا بابانوئل دوست داشتنی و محبوب کودکان جهان نیز یکی از قویترین یادگاران میتراییسم است. کلاهی که او به سر دارد که کلاهی با انتهای شکسته و سرخ رنگ است یکی از معروف ترین علامتهای میترایی و کلاه مقدس و معروف سرخ رنگ موبدان میترایی است که در ادبیات ما نیز در ارتباط با آیین مهر یا آیین سروری شناخته شده است. به این بیت حافظ که شاید قبلا نیز شنیده باشید مجددا توجه کنید(نه هر که “طرف کله کج نهاد” و تند نشست … کلاه داری و ایین سروری داند) ویا (یاد باد آنکه نگارم چو “کله بشکستی” … در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود) و کلاه گبرگی که بسیار بدان اشاره شده است اشاره ای دیگر به این کلاه معروف مهری است و این کلاه برای مدتها در اروپا همچنین با نام کلاه آزادی شناخته می شده است این کلاه همچنان در بعضی فرقه های دراویش دیده می شود.
Santa_capd5
- درخت کاج کریسمس و ستاره ای بر بالای آن نیز یکی از میراثهای کهن آیین مهر است که در آثار به دست آمده از بقایای معابد باستانی میترایی نقش کاج در کنار میترا و آناهیت به دست آمده که نمادی از قدرت میترا و نیروی زندگی در سبزی همیشگی کاج در قلب سرماست.






mary-jesus-2

magi


eucharist

-

Mitropolit_petr_of_Moscow


Fresque_Mithra-772789




d10


- کلمه مسیح را می توان در ریشه آریایی “می” باز جست که دوستی معنا می دهد و همچنین میتر نیز با همین معنا به کار برده شده و میذ نیز میانجی گری و شفاعت معنا شده است. کلمات mediator ، medium, medicine, media همچنان این معنا را حفظ کرده اند. این واژه بعدها با شکل میشی و میسی و در نتیجه مسیح به کار برده شده است و اصولا ارتباطی با کلمه مسح عربی به معنای آب یا روغن مالیده شده ندارد. در نوشته های پهلوی نیز میترا به تمام اشکال میثر، میهر، میر نوشته شده است. از لقبهای دیگر مهر بغ است که بغانی گری یا همان paganism از این واژه منشعب شده است.
و اما سرانجام پیروان مهر چه شد؟ مهر سرانجامی تلخ یافت زیرا در ایران توسط موبدان عالیرتبه زرتشتی که دین زرتشت را سیاسی ساخته بودند محکوم شد و مورد تعقیب قرار گرفت. در ابتدا به دلیل رقابت امپراتوری ایران و روم و سرکوب توسط دربار ساسانی توسط روم مورد حمایت قرار گرفت و حتی در مقطعی آیین رسمی شد ولی سرانجام به دلیل ظهور مسیحیت و پذیرش ان توسط امپراتور روم کنستانتین که آن را مطلوب تر از آیین ایرانی مهری یافت محک.م به نابودی گشت. به دلیل اخذ نمادهای ان توسط کلیسای کاتولیک باید تمام آثار آن مخروب می شد به همین دلیل آنرا الحاد خواندند و مهرابه ها را تخریب کردند و تا آنجا که شد تلاشی به شدت هدفمندانه و گسترده توسط کلیسا صورت گرفت تا هیچ اثری از آن نماند. این تلاش موفق بود ولی نه تا آن اندازه که آثار بدست آمده محققان را به حل این معمای اسرارآمیز و یافتن قطعات این پازل پیچیده قادر نسازد. میتراییستها چه شدند؟ این سوالی است که ما نیز چون بسیاری از خود می پرسیم. آیین آنها مخفی و سلسله مراتبی بود و بنابراین آنها می بایست علیرغم سرکوب راهی برای بقا یافته باشند. ما معتقدیم رد پاهای آنان در مقاطع مختلف تاریخ و در نبرد با کلیسا و جنبشهای آزادی خواهانه شاید قابل پی گیری باشد. از جنبش ایلومیناته که این اواخر فیلمی در رابطه با آن در ادامه داوینچی کد براساس رومانی با همین محور ساخته شد که نمادشان خورشید و نامشان روشنایی بخش معنا می دهد تا علایم فرقه های مخفی نمادهای میترایی قابل پی گیری است. چه کسی می تواند شباهت شگفت انگیز مجسمه آزادی که هدیه گروههای مخفی آزادی خواه فرانسه به مناسبت استقلال ایالات متحده به این کشور بود و میترا را نادیده بگیرد.
1 d11d1
کسی چه می داند شاید آنها میترا را با مشعلی از نور در دست و تاجی از نور بر سر چون نشان زنده ای از حیات خود به یادگار گذارده اند و یا شاید میتراییستها به تمامی نابود شدند و تنها نمادها و سنتهای شگفت انگیز آنان باقی ماند و توسط گروههایی با ساختارهایی مشابه مورد استفاده واقع شد.
g8
در هرصورت امروز نیز گروهی از این آیین های ناشناخته با عنوان کلی و بی توضیح neopaganism به حیات خود ادامه می دهند و شاید بغ های باستانی هنوز زنده باشند.

آیدین پورمسلمی

سارا یارمند

رفتن عيسي مسيح از راه افغانستان به هند




اگر بودوباش حضرت عيسي مسيح در هند درست باشد، پس او در آنجا به جستجوي چه چيزي بوده؟

درناحيه (خانجر) شرينگر کشمير جلو يک قبرستان مسلمانان بناي غيرچشمگيري وجود دارد که ديوارهايش از سنگ سپيد، چوکاتها و تزئيناتش از چوب اند. اين بنا مدفونگاهيست منسوب به مقدسين که برخي ها ادعا دارند عيسي مسيح هم در آن مدفون است.

آرامگاهي که در کشمير هند پيداشده، اگر در واقع شهادت از آن دهد که عيسي مسيح در آن مدفون است، پس تاريخ جهان بايد يکسره تغيرکند، اما اين مسله يک امرعادي نيست که بتوان با چنين يافت و بافتي بر آن حکم قطعي صادر کرد. فکر کنم بزودي امکان آن نميرود که کسي به چنين کار جنجال برانگيزي دست بزند.

يکي از مقبره هاي درون بنا که تا چندي پيش پوشيده با چوب کنده کاري بود، امروز پوشش شيشه ي دارد. در بخش زيرين آن که ناحيه غيرقابل دسترسي است، کسي بنام يوزه آصفJuza Asif هم مدفون است. بازديد کننده با ورود خود بدرون آرامگاه در نگاه اول چيزي رانمي بيند، اما اندکي بعد نقش پاي انسان را مشاهده ميکند. اين نقش پا روي فرش زمين حک شده باقيمانده که در آن آثارجراحات بچشم نميخورند تا علائم صليب شدن کسي را نشان بدهد. باآنهم تعداد زياد مردم بدين باوراند که درست آرامگاه عيسي مسيح نيز در همين مدفونگاه قرار دارد.

مسله اقامت حضرت عيسي در هند براي عده ي زيادي دانشمندان، باستانشناسان و اهل مطبوعات مسله تازه و شگفت آور نيست. فرضيه ها و نظرپردازيها را در اين مورد ميتوان به دوگونه از هم جدا کرد. فرضيه ي اولي بر آنست که اساسگذار دين مسيحي از صليب شدن جان بسلامت برد، سپس از طريق ايران و افغانستان در هند پناه گزيد. طرح دومي آنست که عيسي مسيح دوران ناروشن پس از هژده سالگي خود را که از آن هيچگونه شرحي در انجيل هم وجود ندارد، در هند سپري کرده است.

اگر بود و باش عيسي مسيح در هند درست باشد، پس او درآنجابه جستجوي چه چيزي بوده؟

جدا از اين حجت منطقي که از فشار و پيگرد رومن ها پا به فرار گذاشته بود، دلايل بنيادي تري هم در اين مورد وجود دارند. مثال عيسي در شرق به يافتن ريشه هاي اجداد خود برآمده بود يا بقول متي يا(متيوMattew( عيسي مسيح در هند “گوسفندان گمشده” يا قبيله هاي گمشده و فراري اسرائيلي را جستجوميکرد.

توافق در اقوال

587 سال پيش ازميلاد، نبکدنسر (نبخودونسر) Nabuchodonosor بيت المقدس (اورشليم) رافتح کرد. يهوديان را به برده گي درآورد و آنها را به بابل فرستاد. بدينسان فرار و اخراج آنها که در نتيجه جنگهاي بين القومي و تهاجم خارجي از پيش آغازيده بود، در دوران حاکميت نبکدنسربه اوج خودرسيد. باگذشت پنجاه سال دگرسرانجام ايرانزمينيان دربابل يهوديان را آزاد کردند. بدينسان يهوديان فرصت يافتندکه به سراسرجهان پراگنده شوند.

بقول مورخان ازدوازده قبيله ي اولي يهوديان فقط دو قبيله آن در سرزمين امروز اسرائيل باقيماند و سرنوشت کجا بود بقيه آنها تا کنون ميان پژوهشگران تاريخ يک مسله بحث انگيزاست. بر اساس يافته هاي امروزي ساير قبيله هاي اسرائيلي به مصر، ايرانزمين و دگر جا ها در آسيا و افريقا سرازير شدند که ازجمله برخي هم در کشمير هند مسکن گزيدند.

تنها در مورد خاص اسکان يافتن يهوديان به هند شواهد زيادي وجود دارند. دانشمندان بيش از نود نام قبيله و سلسله هاي مشترک در کشمير و اسرائيل يافته اند. در ارائه اينگونه شواهد ميتوان ادامه داد، مثال بيش از هفتاد نام مشترک محلات در کشمير و اسرائيل وجود دارند.

برخي عادات و آداب زنده گي يکي دگر از قابل ملاحظه ترين و جهه مشترک آنهاست. از جمله يکي هم اعتقاد به جريان چهل روزه گي پاکيزه شدن زن پس از زايمان (که درافغانستان آنرا چهله گريزميگويند). منع استفاده روغن درپختن غذا، برخي سنتهاي لباس پوشيدن يا اين واقعيت که مقبره ها ازشرق رو به غرب افتاده اند، فقط چند مثال فشرده دگري از اين دست اند. به ازدياد سال 1998 يک آزمايش انسانشناسي از روي وراثت (ژنتيک آنتروپولوژي) در مرکز پژوهشهاي دانشگاه لندن نشان داد که شباهتهاي دقيق ميان باشنده گان شهر عليباغ شمال هند و يهوديان امروز يمن وجود دارد. بدينسان شايد دليل جستجوي اجداد از سوي عيسي مسيح درهند درست باشد.

شواهد اسرارآميز

چنان که گفتيم بحث و مذاکره در مورد بود و باش عيسي مسيح در هند تازه گي ندارد و پيش از اين در چند مورد يادآوري شد، اما در کنار شواهد يادآوري شده بالا، نظريات جالب دگري هم وجود دارند که آنها را ميشود شواهد اسرارآميز خواند. در پيشاپيش اينگونه نظريات يکي هم گزارش نيکلاي نوتويچ خبرنگار و جهانگرد روسي قرار دارد.

نوتويچ سال 1858 درخانواده غني يهودي واقع جزيره ي «کريم» بدنيا آمد و در ايام جواني به مذهب اورتدکس (کليساي پراوسلاو روسي) گراييد. او در سال 1877 بحيث يک مفسر توانا بشهرت رسيده بود که به انجام مسافرت درازي پرداخت. مسيرش را از طريق افغانستان و سرزمينهاي آنسوي خط ديورند که آنروزگار بدست امپراتوري بريتانيا اداره ميشد و امروز زير اداره پاکستان قرار دارد به منطقه لادهک در شمال هند رسيد. امروز ممکن است اين منطقه را ميان کشمير و تبت در نقشه هاي سياسي يافت.

نوتويچ جريان اقامت در هند زماني که از يک معبد بودهيستي ديدن کرده بود، در آنجا لامائيستها برايش از روي روايات کهن شاهدان عيني زنده گينامه حضرت عيسي (ع) را خوانده بودند، مثال در آن متنهاي رواياتي کهن بودهيستي نام عيسي مسيح (عيسا) Issa آمده و در سرزمين هند به سفرها پرداخته بود تا با آموزشهاي دين بودايي آشنايي حاصل کند.

در اين روايات همچنان آمده که عيسي مسيح از پنجاب هم ديدن کرده، اما زماني که بمردم پايين مرتبت آنجا که مورد نظر برهمنان محل قرار نداشتند، به تبليغ فرامين خداوندي پرداخت، برهمنان عيسي مسيح را از پنجاب برون راندند. عيسي مسيح که با تفاوتهاي قشري و عشيره ي مخالف بود، از آنجا برون شد و در منطقه گوتميد (Gotamid) پناه گزيد که گمان ميرود از آنجا حوالي 29 سالگي دوباره به اسرا ئيل Judy برگشت. گزارش نوتويچ از روي متون قديم روايات شاهدان بودهيست، در ادامه باشرح رويداد صليب کشيدن و مرگ عيسي مسيح پايان مييابد.

زماني که نوتويچ با چنين دريافتهاي تاريخي از زنده گي عيسي مسيح دوباره به اروپا برگشت در جستجوي موسسه نشراتي شد که آنرا منتشرکند، اما از همه جا پاسخ رد شنيد و جاي تعجب نيست که بيشتر از همه با شديد ترين مخالفتهاي کليسا برخورد. نوتويچ اين گزارش را سرانجام سال 1894 بمصرف شخصي خود زير نام “زنده گي نا آشناي عيسي” بچاپ رسانيد که حملات تند و گسترده تري را در برابرخ ود برانگيخت.

اهل حق



اهل حق نام يكى از فرقه هاى غُلات [غلوكنندگان در حق امامان] است كه على اللهى هم ناميده مى شوند. آنان درباره امام على(عليه السلام)راه غلو را پيموده و براى او مقام الوهيت اثبات كرده اند.
برخى افراد اين فرقه ممكن است چنين اعتقادهايى نداشته باشند.
برخى هواداران اين فرقه مى گويند:
اين فرقه در قرن دوم هجرى پديد آمده و در قرن هفتم تجديد حيات كرده و بعضى ديگر معتقدند كه ريشه پديد آمدن اين فرقه، به قرن چهارم بر مى گردد و مؤسس آن را فردى به نام مبارك شاه كه عنوان سلطان طريقت داشته مى نامند و مى گويند صد سال پس از مرگ او، روح مبارك شاه در جسم فردى به نام سلطان صحاك يا اسحاق تجلى كرده و در واقع مؤسس و كامل كننده مسلك آن ها سلطان صحاك بوده است.
سلطان اسحاق براى تشكيلات اين فرقه جانشينانى تعيين كرد و به هر كدام لقبى داد، پير بنيامين را به سمت پيرى و داود را به سمت دليل و... معرفى كرد.
از نظر اهل حق هر كس كه پيرو اين مسلك باشد، نخستين وظيفه او اين است كه به وسيله يكى از پيرها يا دليل هاى منسوب به يكى از خاندان ها، خود را به يك خاندان مرتبط سازد و بر اين اساس سر سپردن به يكى از شاخه هاى اين فرقه، هويت مذهبى او را معين مى سازد.
اهل حق در هفته يك يا چند بار در جسم خانه و با جضور پير جمع مى شوند، و مراسم را به طور معمول در شب هاى جمعه با تشريفات ويژه اى برگزار مى كنند و نذر و نيازها را با خلوص نيت و پاكى جسم و تجلى روح به پاكان انجام مى دهند و آن را براى حل مشكلات مؤثر مى دانند.
اهل حق نماز نمى خوانند و به جاى آن نذر و نياز مى كنند و روزه مخصوصى مى گيرند كه سه روز است. بعضى گروه هاى اهل حق كه از آنان با عنوان شيطان پرست ياد مى شود، نسبت به شيطان تكريم و احترام قائلند و با لعنت فرستادن به شيطان به شدت مخالفند.
سبيل در نزد اهل حق حرمت ويژه اى دارد و وجود آن را از اركان اصلى سلطان صحاك مى دانند. عمده ترين مركز اهل حق در ايران، استان كرمانشاه به ويژه شهرهاى كرمانشاه، اسلام آباد، سرپل ذهاب، قصر شيرين، كرند غرب، صحنه، دينور و... مى باشد. •
ما در اين جا عقيده قاطع نداريم كه آن چه اشاره شده اعتقادهاى حقيقى و واقعى اهل حق باشد، بلكه تنها اگر فرض كنيم كه چنين اعتقادهايى داشته باشند، بنا به دلايلى با اسلام اصيل و ناب و نيز با سيره اهل بيت و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به ويژه امام على(عليه السلام)فاصله و منافات دارد، چون هر عقل سالمى به وحدانيت خداوند متعال شهادت مى دهد و در جاى خود بر توحيد و يگانگى خداوند دلايل محكم و مستدل عقلى ارائه شده است; افزون بر اين، عقيده الوهيت درباره امام على(عليه السلام)برخلاف آيات روشن قرآن كريم است. قرآن كريم بر موضوع توحيد بسيار تأكيد مى فرمايد و حتى سوره اى به نام توحيد در قرآن نازل شده است. امام على(عليه السلام)از پيشوايان معصوم بوده و مانند ديگر انسان ها بنده خداوند و انسان كاملى محسوب مى شود. خود آن حضرت عقيده افراطى و غلوآميزرا درباره خويش رد كرده، مى فرمايد: «او را سپاس مى گويم و زيادت خواه نعمت اويم، گردن نهاده عزت اويم، پناه خواه از معصيت اويم و نيازمند كفايت اويم.... گواهى مى دهم كه خداوند يكتاست...» •
در جايى ديگر مى فرمايد: «سيهلك فى صنفان: محب مفرط يذهب به الحب الى غير الحق و مبغض مفرط....; به زودى دو دسته به خاطر من تباه شود: 1. دوستى كه كار را به افراط كشاند و محبت، او را به غير حق براند. 2. و آن كه در بغض اندازه نگاه ندارد و بغضش او را به راهى كه راست نيست در آورد. حال آن دسته نيكوست كه درباره من راه ميانه را پيمايد و از افراط و تفريط بپرهيزد.» •
هم چنين در آيات قرآن كريم بر وجوب و اقامه نماز، به ويژه نمازهاى يوميه بسيار تأكيد و سفارش شده و آن را عبادتى واجب شمرده است، چنان كه مى فرمايد: «...فَاَقِيموا الصَّلوةَ اِنَّ الصَّلوةَ كانَت عَلَى المُؤمِنينَ كتـبـًا مَوقوتـا;(نساء،103)... نماز را ]به طور معمول[ انجام دهيد، زيرا نماز وظيفه ثابت و معيّنى براى مؤمنان است.»
در روايات اسلامى نيز بر وجوب نمازهاى روزانه تأكيد و سفارش شده است تا جايى كه نماز مرز ميان كفر و ايمان دانسته شده است، اهل بيت(عليهم السلام) به ويژه امام على (عليه السلام)نيز تا آخرين لحظات عمر شريف خود هيچ گاه نماز را ترك نكردند; امام على(عليه السلام)در اين باره مى فرمايد: «شما را به نماز و مواظبت بر آن سفارش مى كنم، زيرا كه نماز بهترين كار است و ستون دين شماست.» •
در جايى ديگر مى فرمايد: «مراقب نماز باشيد و آن را پاس داريد و بسيار به جاى آوريد و به وسيله آن ]به خدا[ تقرب جوييد، زيرا نماز در اوقات معين بر مؤمنان واجب گشته است، آيا به پاسخ دوزخيان گوش فرا نمى دهيد كه وقتى از آن ها پرسيده شود: «چه چيز شما را به دوزخ كشانيد؟ گويند: ما از نمازگزاران نبوديم.» •
پس نمى توانيم ادعا كنيم كه دوست دار امام على(عليه السلام)هستيم، ولى به سفارش ها و سيره آن حضرت عمل نكنيم.
ما مسلمانان بر اساس دليل هاى محكم عقلى (استدلالى) و نقلى (روايات و سيره پيامبر و اهل بيت(عليهم السلام)) معتقديم كه بايد در عمل و فكر، پيرو آخرين پيامبر بزرگ خداوند و پيشوايان معصوم(عليه السلام)باشيم كه در روايات اسلامى دوازده نفر معرفى شده اند كه نخستين آن ها مولاى متقيان حضرت على(عليه السلام)و آخرين آنها نجات دهنده بشريت و امام مهربانى ها و مهرورزى ها و عدالت گستر جهان حضرت امام مهدى(عليه السلام)مى باشند.
پيامبر گرامى و عزيز(صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد: «تا وقتى كه دوازده جانشين من بر شما حكومت كنند، اين دين پيوسته برپاست.» •
پرسش گر محترم! ما نمى گوييم چشم بسته و بى دليل بايد مذهب شيعه دوازده امامى را پذيرفت، بلكه انسان بايد با چشم باز، با تحقيق و مشاوره و بدون هيچ تعصبى تحقيق كند، تا حقايق را براى فطرت و سرشت خويش روشن سازد.
از ميان فرقه هاى اسلامى، مذهب شبعه دوازده امامى، هم چون خورشيدى مى درخشد و ديگر فرقه ها نسبت به آن بسان ستارگان و سيارات كم فروغند كه نور خود را از ماه و خورشيد مى گيرند.
مذهب تشيع از مبانى عقلى و نقلى محكمى برخوردار است و در واقع استمرار رسالت پيامبر گرامى نيز به وسيله امامت دوازده گانه ممكن است.
برخى اعتقادهاى شيعه عبارت است از:
1. عقيده به مهدويت: شيعه معتقد است آخرين امام معصوم(عليه السلام)به خاطر مصالح و حكمت هايى از چشم مردم غايب است و از پس پرده غيبت، هدايت مردم و هستى را بر عهده دارد، و زمانى كه خداوند صلاح بداند در برابر ظالمان و ستمگران قيام و ظهور خواهد كرد و حقّ مظلومان را از ظالمان خواهد گرفت و عدل و داد را در سراسر جهان حكم فرما مى كند. •
2. شيعه معتقد است كه امر خطير و مهم جانشينى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به خاطر اهميت آن بايد از طرف خداوند متعال صورت پذيرد و خداوند متعال امام را بايد از ميان افرادى كه معصوم باشند، انتخاب كند; آيات فراوانى از قرآن كريم بر اين مهم دلالت دارد، از جمله آيه تطهير كه مى فرمايد: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ عَنكمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ ويُطَهِّرَكم تَطهيرا;(احزاب، 33) خداوند فقط مى خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد.»
افزون بر مفسران شيعه، برخى مفسران اهل سنت هم معتقدند اين آيه درباره عصمت پيشوايان معصوم و اهل بيت پيامبر عزيز و مهربان نازل شده است. •
هم چنين آيه اكمال (مائده، 3)، آيه اولى الامر(نساء، 59) و... همه بر جانشينى و امامت دوازده امام پس از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)دلالت مى كند. •
3.از ديگر عقايد شيعه دوازده امامى، شفاعت است كه بر اساس اين عقيده، انسان هاى پرهيزگار مانند پيامبران، امامان(عليهم السلام)نيكوكاران، صالحان و مؤمنان مى توانند در روز قيامت در نزد خداوند مهربان و به اجازه او، از عده اى شفاعت كنند تا خداوند از گناهان آن ها چشم پوشى كند. خداوند در آيه 255 سوره بقره مى فرمايد: «مَن ذَا الَّذى يَشفَعُ عِندَهُ اِلاّ بِاِذنِهِ; كيست آن كس كه جز به اذنش در پيشگاهش شفاعت كنند.» علامه سيد محمد حسين طباطبايى(رحمه الله) در اين باره مى گويد: «مراد از شفاعت كنندگان در آيه ياد شده، امامان معصوم(عليهم السلام) هستند.» •
4. توسل و درخواست كمك و استعانت از محضر اهل بيت(عليهم السلام) يكى ديگر از اعتقادهاى شيعه است اين عقيده نيز مانند ديگر اعتقادهاى شيعه، بر آيات و روايات اسلامى تكيه دارد; قرآن كريم مى فرمايد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقُوا اللّهَ وابتَغوا اِلَيهِ الوَسيلَةَ...(مائده، 35); اى كسانى كه ايمان آورده ايد از ]مخالفت فرمان[ خدا بپرهيزيد و وسيله اى براى تقرب به او بجوييد...» يكى از بهترين مصاديق آن اولياى الهى هستند كه ما خداوند را به حق آنان و به منزلتى كه نزد خداوند دارند سوگند مى دهيم و مى گوييم: «اللهم انى اسئلك و اتوجه اليك بنبيك...» •
پاورقي ها:
1. ر.ك: فرق و مذاهب كلامى، على ربانى گلپايگانى، ص 323 ـ 327، مركز جهانى علوم اسلامي
2. ر.ك: نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، ص 8، خطبه 2، انتشارات علمى و فرهنگى،
3. ر.ك: نهج البلاغه، همان، ص 125، خطبه 127.
4. ر.ك: ميزان الحكمة، محمد محمدى رى شهرى، ترجمه حميد رضا شيخى، ج 7، ص 3095.ص 3133،ص 249
5. براى آگاهى بيش تر ر.ك: عدالت گستر جهان، آية الله ابراهيم امينى.
6. ر.ك: المسند، سليمان بن داود بن الجارود، ج 8، ص 274، حيدر آباد، پاكستان.
7. براى آگاهى بيش تر ر.ك: مباحث كلى امامت، آية الله امينى، انتشارات دفتر تبليغات
8. ر.ك: الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، ج 19، ص 291.
9. ر.ك: مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى، دعاى توسل، انتشارات الزهراء،



--------------------------------------------------------------------------------

فرقه «اهل حق » در ايران بيشتر در قسمت هايى از استان كرمانشاه ، لرستان ، آذربايجان شرقى و حوالى تهران و مازندران ، و برخى مناطق ديگر زندگى مى كنند . ـ و آن گونه كه نقل شده ـ آنان در دين و اعتقاد خود افراط كرده ، و معتقد به برخى پندارها و كردارهايى شده اند كه هيچ پايه و اساسى ندارد و از نظر اسلام و قرآن باطل و غير قابل قبول مى باشد ، كه اين جا مجال بيان و نقد آن ها نيست .
البته برخى از افراد فرقه «اهل حق » ممكن است معتقد به چنين اعتقاداتى نباشند ، اما جهت آگاهى ، و مبتلا نشدن به چنين عقايد و كردارهاى باطل ، به دو نمونه از آن ها كه در پرسش اشاره نموده ايد ، مى پردازيم :
الف : عقيده افراطى در مورد اميرالمؤمنين(ع)
اعتقاد به الوهيت مولى الموحدين ، على (ع)عقيده اى است افراطى و باطل ، و اگر كسى معتقد به چنين عقيده اى باشد و بگويد : على (عليه السلام)همان خداست ، از اسلام خارج شده و غير مسلمان محسوب مى شود .حضرت على (ع)فضايل و كمالات فراوانى دارد كه زبان و قلم ما از بيان آن عاجز ، و آن حضرت در بين بندگان خدا نظير ندارد ; اما (نعوذ بالله) خدا دانستن ايشان ، جفا در حق آن حضرت و عقيده اى نادرست و باطل مى باشد ; زيرا :
1 ـ عقيده مذكور خلاف حكم عقل سالم است ، چرا كه هر عقل سالمى شهادت به وحدانيت خداوند متعال مى دهد ، و دلايل عقلى متقن گواه بر توحيد و يگانگى خداوند يكتاست و او را از هرگونه شريك و مثل و مانند منزه مى داند .


تشكرها 3 مدیر سایت (2009/11/16), صدیق (2009/11/16), صدر (2009/11/11)

گمنام
نمایش مشخصات عمومی
ارسال یک پیام خصوصی به گمنام
یافتن پست های بیشتر گمنام

2009/11/11, 03:45 PM #4
صدر
کارشناس پاسخگوي تاريخي







اهل حق دارای چه تفکراتی میباشند


با توجه به اینکه این فرقه از پیروان بسیاری در ایران و دیگر نقاط جهان برخوردار میباشد و فرق زیادی با اعتقادات مشابه وجود دارد در این مقاله سعی شده به اختصار تاریخ و اعتقادات اهل حق را تبیین نماییم در این تحقیق سعی شده از منابع معتبر میان این فرقه (دفترها و اشعار) ، مطالعات مستشرقین و محققین ایرانی استفاده شود البته تجربه حظور چندین ساله بنده در میان این فرقه نیز در قضاوت بین گزارشات استفاده شده .
در این پژوهش مشکلاتی مانند: کردی بودن منابع ، اعتقاد به سر مگو میان پیروان این فرقه ، ثابت نبودن اعتقادات ، تشتت آرا وگرایشهای زیاد، وجود فرق دیگر با اعتقادات مشابه و گزارشهای مغرضانه باعث دشواری گردید

اصطلاحات:

طایفه، یارستان،علی اللهی، گورانی، کاکایی = اهل حق
باطن دار، اولی الامر = کسی که دارای تجلی ذات حق شده
جم، جمخانه = محل عبادت اهل حق
جوز،پویا =نوعی بادام جنگلی
چکیده = کسی که در خانواده اهل حق متولد شده
چسبیده = کسی که پیرو طریقت اهل حق است
چار قاپی = معرفت،شریعت ، طریقت ، حقیقت
پیر = مقامی که توسط سلطان سهاک (موءسس فرقه ) به عده ای از یاران وی اعطا شده
خلیفه = مقسم نذر و دعا خوان
دلیل = سمتی مذهبی برای اولاد 72 پیر
دفتر، سرمگو = اشعار و نوشتههای بزرگان فرقه
دون به دون ،جامه به جامه = انتقال روح از جسمی به جسم دیگر

پیدایش و موسس:

نمیتوان زما ن معینی برای پیدایش تعین نمود زیرا این فرقه تاریخ مکتوبی ندارد اکنون به بعضی نظرات اشاره میشود
1-مینورسکی : قرن نهم رواج یافته ( اسلام در ایران ،325)
2-در قرن دوم توسط بهلول ماهی ایجاد و در قرن 7و8 توسط سلطان اسحاق رواج یافت (نامه سرانجام <دوره هفتوانه>،25)
3-در قرن چهارم توسط مبارک شاه ملقب به شاه خوشین (مکاتبات با دایره المعارف تشیع)
4-در اوایل قرن 8 توسط سلطان اسحاق (آیین یاری،7)
5-قرن سوم توسط شاه فضل ولی (برهان الحق ،1/25)
6-جیحون ابادی :قرن اول توسط نصیرغلام حضرت علی (حق الحقایق ،236)
7-نور الدین چهار دهی قرن 10و11 توسط شیخ صفی الدین اردبیلی (خاکسار واهل حق)
انچه تقریبا اجماعی است اینست که در عمل این سلطان اسحاق بوده این فرقه را نظام داده و مهمترین شخصیت در میان این فرقه میباشد

سلطان اسحاق:
اسامی مختلفی مانند اسحاق ،سهاک ،صحاک، سلطان دارد در سال 612 هجری در روستای برزنجه از توابع حلبچه عراق متولد شده پدرش شیخ عیسی برزنجی و مادرش دایراک نام دارد (خاکسار واهل حق ،177 )مقبره او روستای شیخان در پاوه میباشد که زیارتگاه و قبله اهل حق میباشد که به پردیور نیز معروف میباشد (آداب و رسوم کردان ،234) عمر او را تا 300 سال ذکر نموده اند تولد او را از طریق بکر زایی و باردار شدن مادرش را از طریق قرار گرفتن ذره ای نور در دهانش توسط فرشته ای ذکر مینمایند (گنجینه سلطان اسحاق )

اقدامات سلطان اسحاق :

1-تاسیس خاندان ها
2-گرفتن روزه ی سه روز ر ایام زمستان
3-مراسم سر سپردن یا جوز شکستن
4-تاسیس جمع خانه
5-تعیین وظایف پیر و دلیل
6-دستور پرداخت نذر ها ونیاز ها

جانشینان سلطان اسحاق و دیگر پیشوایان اهل حق :

سلطان اسحاق در ابتدا پیر بنیامین را به عنوان پیر و دارود را به سمت دلیل برای همه ی اهل حق منسوب نمود و چون این دو اولادی نداشتند هفت نفر از یاران خود را که در سلسله ی هفت خاندان بودند و به هفت تن معروف شدند به عنوان جانشین انتخاب کرد .
هفت تن : در قرن هشتم پدید امدند که به آن ها هفت فرشته و دراویش نیز می گویند

1-سید خضر
2-موسی سیاه
3-پیر موسی
4-مصطفی داو دان
5-شاه ابراهیم
6-سید احمد ( ملقب به بابا یادگار ) که اورا مظهر حسین بن علی ( ع) می پندارند
7-اتون دایراک ( ملقب به پیر رزبار ) که به عنوان رمز حقیقت از او یاد می شود ( نامه سر انجام کاکایی ص 25)

هفت تن در دوره های مختلف در جسم پاکان و پیامبران حلول کردند و مردم را به پرستش خدا فرا خواندند این فرشته ها نور مطلق خداوند اند و گردانندگان امور جهان اند ( مکاتبات با دایره المعارف تشیع ص 12 )
( ماهنامه ی هوخت ش 7 )

هفتوان یا هفتوانه

به اعتقاد اهل حق خداوند پس از آن که هفت تن را از گوهر خود آفرید از نور و فروغ خو هفتوانه را می افریند این هفت فرشته که پیدایش آن ها در منابع اهل حق متفاوت می باشد عبارت اند از :

1-سید محمد گور سوار
2-سید ابوالوفا
3-سید باویسی
4-میر سور
5-سید مصطفی
6-شیخ شهاب الدین
7-سید حبیب شاه

خاندانهای اهل حق

1-خاندان شاه ابراهیمی ها : در شهرستان کرند غرب و صحنه ساکن می باشند و کاکاییه عراق منسوب به این ها اند ( نوشته های پراکنده ص 28 )
2- خاندان خاموشی : در نقاط مختلف ایران پراکنده اند و منسوب به سد اکابر هستند ( برهان الحق ص63 )
3- خاندان سید مصطفی :
4- خاندان بابایادگری که منسوب به بابا یادگار می باشند که به نحوه ی تولد وی هم از راه بکر زایی و با دعای سلطان سهاک بوده است که در مناطق استان کرمانشاه و لرستان و افغانستان ساکن می باشند
5- خاندان علی قلندر : بعضی این خاندان را از خاندان های الحاقی به اصطلاح دوده می دانند که درویش هستند نه سادات ( مجموعه ی آیین و اندرز و رمز یاری)
6- خاندان میر سور که میر سور برادر سلطان اسحاق می باشد
7- خاندان بابا ویسی که سرونده هایی در نامه ی سرانجام از او باقی مانده است
علاوه بر این هفت خاندان چهار خندان دیگر بعد ها به آن ها الحاق شد :
1-خاندان ذو النوری اگرچه افرادی در کور دشت به این نام معروف اند همه از شیعیان بوده و ارتباطی با اهل حق ندارند
2-خاندان شاه حیاسی
3-خاندان آتش بیگی
4-خاندان بگتاشی

نقاط اشتراک خاندان ها ی اهل حق :

1-سلطان اسحاق ( همه اورا بنیان گذار اهل حق می دانند )
2-رهبران اولیه که نزد همه مقدس اند
3-پیر ودلیل که در همه خاندان ها با وظایف معین وجود دارد
4-مراسم سر سپاری و جوز شکستن
5-تاسیس جم خانه
6-عید یاری
7-پرداخت نذر ونیاز و قربانی
8- روزه ی سه روز
9-زبان اصلی فرقه که کردی می باشد

نقاط اختلاف خاندان ها

1-شیطان : در حالی که اکثر فرقه ها با آن اعتقادی ندارند , خندان های بابایادگاری , حیدری , ذوالنوری و خاموشی به شیطان اعتقاد داشته و او را در ظاهر رانده خدا و در باطن مورد تایید خدا می دانند
2- سبیل : در حالی که اکثر شاخه ها برای شارب احترام خاصی قائل اند و اهتمام ویژه ای برای حفظ آن دارند خاندان شاه حیاسی و شاخه نور علی الهی برای آن اهمیتی قائل نیستند
3- نماز و روزه : در حالی که اکثر شاخه ها نماز های یومیه را ترک کرده اند و می گویند نیازی هستیم نه نمازی , شاخه های آتش بیگی و مشعسعی و ذوالنوری های لرستان نماز و روزه را به پا می دارند
4- خروس : در نزد بعضی از واجبات شب عید یاری قربانی کردن خروس است که بعضی دیگر به آن اعتقادی ندارند
5- سر مگو : شاخه ی شاه حیاسی بر خلاف دیگر شاخه ها اهتمام زیادی به انتشار افکار و عقاید فر قه شان از خود نشان می دهند
6- تناسخ و حلول ( دون به دون ) : عده ای از اهل حق زنجان قائل به حلول نیشتند

مناطق مسکونی فرقه اهل حق :

اهل حق در ایران :

1-کرمانشاه که اصلی ترین پایگاه اهل حق است در شهر های کرند غرب , صحنه و دینور , سرپل ذهاب , قصر شیرین , اسلام آباد غرب , پاوه و جوانرود , هم چنین در مرکز استان زندگی می کنند .
2-لرستان : در شهرستان های کوه دشت و نور آباد ساکن می باشند
3-استان زنجان و همدان : در بعضی از روستاهای بین این دو استان ساکن می باشند
4-آذربایجان شرقی و غربی : در بعضی روستاها و بخش ها ساکن می باشند
5-تهران : در هشت گرد و ساوج بلاغ و رود هن تجمع دارند

اهل حق خارج از ایران :

1-عراق : که در مناطق کرکوک , سلیمانیه , حلبچه و خانقین زندگی می کنند
2-ترکیه و البانی : که فرقهی بگتاشی و علویون شواهد تامی به اهل حق ایران دارند
3-سوریه : بعضی از اهل حق مدعی اند که دروزی های سوریه و لبنان اهل حق هستند ( مکاتبات با دایره المعارف تشیع ص14 )
هم چنین عده ای از اهل حق در پاکستان , افغانستان , هندوستان , تاجیکستان و اروپا وآمریکا ساکن می باشند .

زیارتگاه ها و اماکن مقدس اهل حق

1-مقبره سلطان اسحاق در پاوه که قبله ی اهل حق بوده و حکم زیارت کعبه را دارد
2-مقبره ی بابایادگار در روستای ریجاب از توابع سرپل ذهاب
3-مقبره پیر بنیامین در کرند غرب
4-مقبره ی نور علی الهی در ساوج بلاغ
و نقاط دیگری که از اهمیت کمتری برخوردار می باشند .

اعتقادات

1- چیزی که این فرقه را معرکه ی آرا قرار داده اعتقاد به الوهیت علی (ع) می باشد در حالی که عده ای از فرقه شناسان اطلاق نام علی اللهی را به این فرقه صحیح می دانند (پاسخ به مندرجات تشیع ص8-15 – شاه نامه ی حقیقت ص304 - گاردلوسکی ص15 – سرسپردگان ص97 – سه داستان اسرار آمیز عرفانی ص180 ) از سوی دیگر بزرگان اهل حق و بعضی از محققین و مستشرقین به شدت این نسبت را رد می کنند ( برهان الحق ص2و155 – مکاتبات با دایره المعارف تشیع ص12 – مینورسکی , مدارکی برای مطالعه فرقه اهل حق ) البته عده ای نیز قائل به تفصیل بین شاخه های اهل حق در این مورد باشند
2- توحید و تجلیات ذات حق : طبق مستنداتی که از کتب و دفتر های منسوب به اهل حق در دست می باشد مبانی اساسی اهل حق مخلوطی از اعتقادات تناسخی و حلول ذات بر گرفته از تفکرات ادیان زرتشتی هندو, مانوی و مسیحی می باشد که صبغه ی اسلامی به آن داده اند ( شاه نامه ی حقیقت , نامه ی سرانجام , اندرز یاری )
3- در مورد روئت خداوند نور علی اهی می گوید دیدن خدا از رئی اثار فایده ندارد , باید خدارا ببینی و دست در گردن او بیندازی , ما می گوییم خدا به جان آن سبیل هایت بیا ( آثارالحق )
4- نبوت : تناقضات شدیدی مانند دیگر اعتقادات آن ها در نبوت هم وجود دارد , آن ها ایین را دارای سه مرحله می دانند که اولین آن ها شریعت بوده که دیگر به پایان رسیده پیامبران را در حقیقت همان هفت تنان می دانند که در افراد مختلفی حلول کرده اند ( اشعار سید محمد گورسوار – اندرز یاری ص25 ) اعتقاد به نبوت پیامبر اسلام در میان این فرقه بسیار کم رنگ بوده و به ندرت از ایشان نامی برده می شود
5- معاد : به علت اعتقاد به تناسخ و حلول و به اصطلاح دون به دون شدن و اعتقاد به معاد در میان این فرقه کم رنگ بوده و تاویلات و توجیهات زیادی در مورد معاد دارند ( دفتر رموز یارستان ص1 – رمز یاری ص113 – آیین یاری ص46 )

برای اطلاع از دیگر اعتقادات این فرقه به کتاب های ذکر شده در بالا مراجعه شود.
آن چه می توان گفت این فرقه از دیکر مکاتب تاثیر پذیری زیادی داشته , از زرتشت : هفت تن , شال سپید بستن و احترام به آب را وام گرفته اند . از یهود و مسیح : بکر زایی , نیازجم خانه ( عشا ی ربانی ) سرسپاری ( غسل تعمید ) , روزه ناشی از مشکلات رهبران از هندو تناسخ و حلول را و از صوفیان طریقت , شریعت , حقیقت , دایره نشستن , ذکر جلی و خفی را گرفته اند .


احکام و فروع :

اهل حق روزه سه روز , نیاز , نذر و خدمت به خلق را جایگزین عبادات اسلامی نموده اند که با شرایط خاص و اذکار ویژه همراه می باشد

نتیجه گیری :

با وجود اعتقادات ذکر شده آن چه این جانب مشاهده نموده ام حاکی از این است که جوانان اهل حق در عمل از این اندیشه ها فاصله گرفته و رو به آیین تشیع آورده اند و متوجه بی سوادی و بدعت های سران خویش شده اند و این فرقه بیشتر رنگ و بوی قومی دارد و در میان خانواده های خاصی رواج دارد و شابد پیدایش این تفکرات ناشی از هم نشینی آنان در طول تاربخ در مرز های بین شیعه و سنی بوده است و به اصطلاح تقصیر اهل سنت در مورد اهل بیت منجر به موضع گیری تند و غا لی شدن این گروه ها شده است .

منابع :

1-نور علی الهی , آثار الحق – برهان الحق – معرفت الروح
2-ایوانف ولادمیر , مجموعه رسائل اهل حق
3-تیموری زند , پاسخ به مندرجات دایره المعارف تشیع
4-آ . زوکسی , فرقه ی اهل حق در ایران
5-ف. مینور سکی , مدارکی برای مطالعه ی فرقه ی ایرانی اهل حق در ایران
6-چهاردهی ,نورالدین . اسرار فرق خاکسار
7-بابازاده , پرویز , چهل تنان
8-مجله ی وحید سال هفتم
9-مکاتبات با دایره المعارف تشیع


دیدگاه ‌مستشرقان درباره منشاء تصوف



دکتر رضا سلیمان حشمت

نام پژوهشگر :

۱۱/۱۲/۱۳۸۴

تاريخ درج :

دانشنامه جهان اسلام

منبع :

برخی مستشرقان بر اساس تمایل‌شان به ق

ولِ به اخذ و اقتباس با نظر به بعضی از اجزا و عناصر تصوف، کلیت آن را غیر اسلامی و دخیل در عالم اسلام تلقی کرده‌اند، لیکن این مستشرقان دربارة اصل و منشأ آن اتفاق نظر ندارند و هر گروه از آنها آن‌ را مأخوذ یا متأثر از سنّتی متفاوت دانسته‌اند.
سنت‌های مختلفی که مستشرقان آن را منشاء تصوف اسلامی می‌شمارند، عبارتند از:
الف)مسیحیت:

به نظر مرکس، تصوف برگرفته از رهبانیت شام است. گولد تسیهر قائل است که فقر و درویشیِ ظاهر شده در عالم اسلام از فروع مسیحیت است. نولدکه پشمینه‌پوشی و نیکلسون مصطلحات صوفیه را نصرانی و مسیحی دانسته‌اند. آسین پالاسیوس و ونسینک و تورآندره‌آ نیز تأثیر عقاید مسیحی را در تصوف اسلامی نشان داده‌اند. دلایل و مستندات این گروه اجمالاً همان است که ابن تیمیّه (متوفی 728) مطرح کرده است. ابن تیمیّه ترجیح فقر بر غنا را آموزه‌ای مسیحی دانسته است، همچنان که توکل بر خدا در امر معاش و تن زدن از کار و ظهور شیخ در میان صوفیه و امتناع برخی از آنان از ازدواج و تأهل و تمایل ایشان به تجرد، به رغم نهی پیامبر اکرم از رهبانیت، استشهاد آنان به اقوال حضرت مسیح و اناجیل،‌ بر تأثیر عقاید مسیحی در تصوف و عرفان اسلامی دلالت می‌کند. عقیدة برخی فرق صوفیه به حلول و اتحاد متناظر با اعتقاد مسیحی در باب الوهیت مسیح است. همچنین گفته شده که قول به اسقاط تکلیف برای واصلان، شاید مأخوذ از نامة پولس رسول به غلاطیان (5: ۱۸) باشد: «اما اگر روح خدا شما را هدایت کند، شما در قید شریعت نیستید». این دو عقیده اساس ردیه‌های بسیار علیه صوفیان بوده است، چندان که از همان ابتدا ابن حنبل آنان را به اباحه، و خَشیش و ابوزُرعه (دو شاگرد وی) متصوفه را به طایفه‌ای از زنادقه (روحانیه) منتسب کرده‌اند.

ب) سنّت یونانی: وینفلد، براون، مرکس، نیکلسون و ماسینیون بر تأثیر آرای گنوسی و فیثاغوری و نوافلاطونی بر تصوف تأکید کرده‌اند. نیکلسون به مقایسة آرای دیونوسیوس با ذوالنون مصری (متوفی 245) پرداخته است و می‌دانیم که آرای این متأله مسیحی تا چه مایه متأثر از برقلس بوده است، در مورد ذوالنون نیز گفته‌اند که همچون جابربن حیّان از علوم اوایل اطلاع داشته است. مفاهیم و معانی‌ای نظیر زندان بودن تن برای روح، عدم امکان معرفت به حقیقت عالی از طریق فکرت عقلی و لزوم اشراق و جذبه، معرفت نفس و عالم صغیر بودن انسان و قول به فیض و سریان جملگی از حکمت و فلسفة یونان به تصوف و عرفان اسلامی سرایت کرده است. از حیث ریشه‌شناسی کلمات نیز ابوریحان بیرونی اصل کلمة صوفی را مأخوذ از سوف یونانی به معنای حکمت و دانایی دانسته است.

ج) سنّت هندی و بودایی: هورتن با نقل اقوال ابوریحان بیرونی و داراشکوه، بر مشابهت اوپانیشادها و یوگا سوترا و آرای متصوفة متقدم حکم کرده و تأثیر آرای هندوان و مذاهب برهمنان را مخصوصاً بر سخنان حلاج و بعضی دیگر از متصوفه، چون بایزیدِ بسطامی و جنیدِ بغدادی، قوی یافته است. جونس نیز بر همین اعتقاد است. این مستشرقان به مسئلة ذکر در طریقت‌های صوفیه، عبادت و مجاهده و قول به تناسخ و اتحاد نفس با معقول خود و وصول به مقام فنا متناظر با اتحاد با نیروانا، به عنوان شواهد این رأی استناد می‌کنند. در مجموعة مشهور اوپانیشادها یا حکمت وِدانتا (مخزن عمدة یوگا)، برهما که مبدأ کل عالم است، با آتما (اصل درونی آدمی)، در حقیقت یکی است و برای رهایی از جدایی ظاهری میان انسان و برهما راه چاره عبارت است از تصفیة وجود از آلایش‌های جسمانی و عبور متوالی از تنگنای تناسخ که به آن سمساره گویند. شباهت این سخن و سوز و گداز جدایی از اصل در میان عرفا و قول برخی از آنان به تناسخ،‌ آشکار است. گولد تسیهر مشابهت سرگذشت بودا و ابراهیم ادهم را دلیل بر توارد افکار و تشابه حالات دانسته و اولیری گفته است که نمی‌توانیم از اثر بودا که از طریق بلاد فارس و ماوراء‌النهر به جزیره‌العرب رفته بود، غفلت ورزیم.

د) سنّت ایرانی پیش از اسلام: نخستین کتابی که در اروپا دربارة تصوف منتشر شد، نوشتة ثولاک بود. وی ابتدا مدعی شد که منشأ عمدة تصوف، آیین مجوس بوده است و حتی بعضی مشایخ صوفیه نیز مجوسی‌تبار بوده‌اند،‌ اما بعدها در آرای خود تجدید نظر کرد. دوزی عقیدة نخستینِ ثولاک را تأیید کرده و بلوشه نیز به تأثیر عقاید مبادی ایرانی اشاره کرده است. به اعتقاد براون، شباهت زهد در عالم اسلام به زهد و عبادت مانویان و مزدکیان و اینکه حقیقت محمدیه شبیه هرمز در نظر زردشت است و نیز نفوذ ایرانیان در عهد عباسی، تأثیر آنان را آشکار می‌سازد.

در این میان، برخی دربارة اصل و منشأ تصوف گفته‌اند که چند عنصر و عامل، با هم و به صورت ترکیبی، تأثیر داشته‌اند. هارتمان بیشتر به نفوذ هندوان، به علاوة بعضی عوامل دیگر، توجه کرده است. فون کرمر از تأثیر عنصر هندی و بودایی که به عقیدة وی مظهرش جنید و بایزید است، سخن گفته و عنصر دیگر را رهبانیت مسیحی معرفی کرده است. وی مخصوصاً حارثِ محاسبی و ذوالنون مصری را از مظاهر آن دانسته است.

کارادوو منشأ تصوف را در آیین مسیح، در حکمت یونان، در ادیان هند و ایران و حتی در آیین یهود می‌داند. در این خصوص، توضیح داده‌ است که این عناصر بدان صورت در آن داخل نشده‌اند که تعیین و تحدید آنها آسان باشد و بتوان هر عنصری را به طور دقیق و صریح به اصل خود ارجاع داد. مثلاً حیات ناسکانه را هم در میان بوداییان می‌توان دید، هم در میان مسیحیان. همچنین است فقر و توکل که میان آن دو مذهب مشترک است و موضوع محبت الاهی، عاملی مشترک میان مسیحیت و نحلة نوافلاطونی است؛ همچنان که حجاب‌های گنوسی تا اندازه‌ای فلوطینی است. به علاوه، این مذاهب، مستقل از یکدیگر و دور از هم به وجود نیامده‌اند، بلکه با یکدیگر در اسکندریه معارضه کرده و بر هم تأثیر داشته‌اند؛ همچنان که بعدها این امر در دمشق و بصره و کوفه و بغداد پدید آمد.

اما نیکلسون که ابتدا تصوف را از حیث نظری نتیجة امتزاج و اتحاد آرای نو افلاطونی و دین مسیحی و آیین گنوسی می‌دانست و از حیث عملی متأثر از طرز فکر هند و ایرانی، سرانجام اظهار کرد که حکم به اینکه تصوف امری دخیل در اسلام بوده مطلقاً پذیرفتنی نیست و در قرآن و حدیث، معانی عمیق عرفانی وجود دارد. پل نویا نیز در تکمیل مطالعات ماسینیون در کتاب "تحقیق در مبادی اصطلاحات عرفان اسلامی" با تحقیق در آثار کهن و با توجه به کتاب دریای جان هلموت ریتر، بر آن است که نشان دهد چگونه زبان تأویلی عرفا و اصطلاحات صوفیه از قرآن نشأت یافته است.

به بیان زرین‌کوب، شکی نیست که اندیشه‌های فلسفی و دینی گوناگون در جریان تصوف اسلامی وارد و حل شده است، لیکن فرض آن که تصوف به ناچار باید منشأیی غیر اسلامی داشته باشد، موجه و معقول نیست. همچنان که فرضیه‌هایی از این قبیل که تصوف عکس‌العمل دماغ آریایی است در مقابل مذاهب و عقاید سامی نیز قابل دفاع نیست.



شرح :

اثبات باطل بودن "تناسخ"


دليل سوم: فراموشى مطلق براى ارواح ممكن نيست

يكى ديگر از دلائلى كه باطل بودن عقيده «بازگشت روح به بدن ديگر» را مسلّم مى سازد، موضوع «فراموشى مطلق» خاطرات گذشته است.
توضيح اين كه: اگر بنا باشد همه ارواح، يا ارواح تكامل نيافته، به بدنهاى تازه اى بازگردند، چگونه ممكن است تمام خاطرات گذشته را فراموش كنند!
ما و شما، نه خودمان، و نه هيچيك از كسانى را كه مى شناسيم، نديده ايم كه به خاطر داشته باشد بار ديگرى به اين جهان آمده و حوادث آن را ديده باشد. ما هرچه فكر مى كنيم كوچكترين خاطره اى از زندگى ديگرى را به ياد نمى آوريم.
چگونه ممكن است كسى 30 يا 50 سال يا بيشتر در اين جهان زندگى كند، علومى را بياموزد، در فنون بسيارى مهارت پيدا كند، ده ها هزار خاطره مسرّت بخش يا غم انگيز داشته باشد، با هزاران دوست يا دشمن در عمر خود برخورد نمايد، ولى همه را فراموش كند!
چنين فراموشكارى براى روح غيرممكن است و لذا ـ طبق مداركى كه از قرآن مجيد و دلائل عقلى در دست است ـ در رستاخيز كه ارواح به بدنهاى كامل خود باز مى گردند، تقريباً همه چيز را به خاطر دارند; اعمال و كردارى كه در اين جهان داشتند، حتّى دوستان و دشمنان خود را اگر ببينند، مى شناسند. چطور ممكن است بازگشت به اين جهان، و بازگشت در رستاخيز، اين قدر فاصله و تفاوت با هم داشته باشند و انسان در زندگى جديد، به هيچوجه خاطره اى از گذشته را به ياد نياورد!
وانگهى، به فرض اين كه چنين چيزى ممكن باشد، بيهوده و بى فايده است ; زيرا طرفداران اين عقيده، معتقدند زندگى جديد براى «تنبّه» و «تكامل» و احياناً براى «كيفر» در برابر خلافكاريهاى زندگى نخستين است.
بديهى است كه اين موضوعات، درباره كسى كه گذشته را بكلّى فراموش نموده، مفهومى ندارد. او نه جنايات و خلافكاريهاى خود را به خاطر دارد كه عبرت بگيرد و بيدار شود، و نه محروميّتها را به ياد مى آورد كه احياناً از پيروزى و وصول به مقصد خويش در اين زندگى جديد، لذّت ببرد; زيرا همه اين مفاهيم، مشروط به يادآورى خاطرات پيشين است.
بعضى از طرفداران عقيده تناسخ براى توجيه اين فراموشى مطلق، به دست و پاى عجيبى افتاده اند; مى گويند در گوشه و كنار جهان، افرادى ديده شده اند كه خاطرات زندگى پيشين را كم و بيش به ياد دارند!
به اين افراد بايد گفت: اوّلاً، هيچ گونه «مدرك معتبر» كه بتوان در بحثهاى علمى روى آن تكيه نمود، براى اين ادّعا وجود ندارد، و به فرض اين كه فردى پيدا شود كه چنين ادّعايى كند، هيچ بعيد نيست كه از قبيل توهّمات و خيالاتى باشد كه پاره اى از بيماران روانى به آن گرفتارند، وگرنه هر يك از ما هزاران فرد سالم را مى شناسيم و با آنها محشور هستيم و هرگز نديده ايم هيچكدام چنين ادّعايى داشته باشد.
ثانياً، به فرض اين كه چنين افرادى پيدا شوند و از نظر روانى از سلامت كامل برخوردار باشند، تازه اين سؤال پيش مى آيد كه دليل اين تبعيض چيست؟
چرا تنها افراد بسيارمعدودى مدّعى به خاطرداشتن زندگى پيشين باشند و ديگران همه انكار كنند؟ اين تبعيض كاملاً بى دليل است.
اينها همه بخوبى گواهى مى دهد كه اصل ادّعاى مزبور واهى و بى اساس مى باشد.


بازگشت به زندگى جديد از نظر قرآن

عموم فِرَق اسلامى در اين عقيده متّفقند كه روح پس از پايان اين زندگى، به بدن ديگرى در اين جهان بازنمى گردد، و دانشمندان شيعه و سنّى با صراحت تمام، عقيده تناسخ را كه يكى از خرافات اديان باستانى هند است، محكوم ساخته اند.
تنها دسته كوچكى در اين ميان به نام «تناسخيّه» بودند كه از اين عقيده طرفدارى مى نمودند، و ما امروز نام اين دسته را تنها در كتابهاى «ملل و نحل» مى يابيم و از وجود آنها در ميان صفوف مسلمانان امروز اطّلاعى نداريم، و ممكن است به سرنوشت همان دسته هايى گرفتار شده باشند كه به هنگام ترجمه كتب فلسفى يونان و كتابهاى مذهبى ديگر و گرم شدن بازار بحث و مجادله و گفتگوهاى مذهبى، از ميان افراد
بى مايه و كم اطّلاع به وجود آمدند و تنها نامى از آنها در كتب «ملل و نحل» باقى ماند.
نويسنده دائرة المعارف قرن بيستم (در جلد دهم، صفحه 181) چنين مى نويسد:

عقيده بازگشت ارواح (به بدن ديگر در اين جهان) يك اعتقاد قديمى و كهنه است كه نخستين بار در هند به وجود آمد، هم اكنون نيز اين عقيده در ميان آنها هست...
و در اسلام هيچ كس قائل به اين عقيده نشده است جز فرقه «تناسخيّه». آنها نيز اين عقيده را از قرآن نگرفته اند، بلكه از هندوها و منقولاتى كه عرب از فلسفه آنها داشته است، اقتباس نموده اند...

اصولاً بايد توجه داشت كه از منابع مختلف استفاده مى شود اين عقيده بيشتر در ميان اقوامى طرفدار داشته كه به رستاخيز و معاد، آنچنان كه ما ايمان داريم و كتاب بزرگ آسمانى ما قرآن تشريح مى كند، معتقد نبوده اند.
زيرا با قبول اين كه ارواح، بار ديگر به بدنهاى جديد در اين جهان باز گردند و نتيجه اعمال خود را ببينند، ديگر لزومى براى رستاخيز و معاد باقى نمى ماند.
هنگامى كه به قول بعضى از طرفداران اين عقيده، مرد فقير و محروم، به صورت ثروتمندِ پُر پول، و يا ثروتمند ستمكار، به صورت كارگر فقير و محروم به اين جهان بازگشت كند، و يا شكست خوردگان در عشق! به وصال معشوق برسند و خيانت كنندگان در عشق! به هجران و فراق مبتلا گردند، و مثلاً «نايب حسين كاشى!» براى مكافات اعمال خود، به صورت چنين و چنانى بازگردد، با اين حال ديگر لزومى براى رستاخيز باقى نمى ماند، و در حقيقت رستاخيز آنها در همين زندگى دنيا صورت گرفته، و رستاخيز ديگر و فراهم ساختن محكمه و حساب و كتاب، ديگر نه تنها ضرورت ندارد، بلكه با توجّه به اين كه هر كس به مكافات عمل خود رسيده است، يك نوع ظلم و ستم محسوب مى شود.
و لذا در احاديثى كه از پيشوايان بزرگ اسلام به ما رسيده است ضمن ابطال قطعى اين عقيده، توجّه به لوازم آن ـ از جمله انكار رستاخيز و معاد ـ داده شده است.
مرحوم «صدوق» محدّث بزرگ جهان اسلام، در كتاب «عيون اخبار الرّضا» از هشتمين پيشواى ما امام علىّ بن موسى الرّضا(عليه السلام)نقل مى كند كه حضرت در پاسخ سؤالى كه مأمون از مسئله تناسخ كرد، فرمود:
مَنْ قالَ بِالتَّناسُخِ فَهُوَ كافِرٌ بِاللّهِ الْعَظيمِ; يَكْذِبُ بِالْجَنَّةِ وَ النّارِ;

كسى كه عقيده به تناسخ داشته باشد، ايمان به خدا ندارد، و بهشت و دوزخ را انكار مى كند.

نكته اى كه در اين حديث بيشتر بايد مورد توجّه قرار گيرد، اين است كه عقيده به تناسخ، همدوش با عدم اعتقاد به خداوند ذكر شده است، و ارتباط اين دو با توجّه به يك موضوع روشن مى گردد و آن اين كه در كتب «تاريخ و اديان» مى خوانيم كه يك دسته از طرفداران سرسخت تناسخ جمعى از مادّيين بودند، آنها به اين جهت ابراز تمايل به اين مسلك مى نمودند كه بر اثر عدم اعتقاد به وجود خدا، ناچار بودند ارواح را ازلى و بدون آفريننده بدانند، طبعاً اين ارواح در طول عمر جاويدان خود مى بايست هرچند صباحى در بدنى منزل گزينند، و با از ميان رفتن يك بدن، روح وارد بدن ديگرى گردد و به عمر خود ادامه دهد. (دقّت كنيد!)
و به اين ترتيب رابطه نزديكى ميان اين عقيده، و عقيده مادّيگرى پيدا مى شود.


* * *

در قرآن مجيد كه منبع اصلى معارف و فرهنگ اسلام است، آيات متعدّدى وجود دارد كه عقيده تناسخ را مردود مى شمارد; مانند آيات زير:

1ـ حَتّى اِذا جآءَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلّى اَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاّ اِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها(1);

(آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مى دهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرارسد، مى گويد: پروردگار ا! مرا بازگردانيد; شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم، (ولى به او مى گويند) چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مى گويد (و اگر باز گردد، كارش همچون گذشته است).
اين آيه صريحاً بازگشت به اين زندگى را براى جبران گذشته، نفى مى نمايد.

2ـ كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ كُنْتُمْ اَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُم ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ(2);

چگونه به خدا ايمان نمى آوريد با اين كه شما (قبل از آفرينش آن گاه كه خاك بوديد) مردهو بى جان بوديد و خداوند شما را زنده كرد; سپس شما را مى ميراند و بعد زنده مى كند، و سپس به سوى او باز مى گرديد!
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 . سوره مؤمنون، آيه 99 و 100.
2 . سوره بقره، آيه 28.
اين آيه صريحاً مى گويد: پس از مرگ يك بار بيشتر زنده نخواهيد شد و آن زنده شدن در رستاخيز و بازگشت به سوى خدا و پيوستن به ابديّت و زندگى جاويدان آن سرا است.
بديهى است كسى كه معتقد به بازگشت روح به بدن ديگر و زندگى جديد در اين جهان است، مرگ وحيات ديگرى هم ـ علاوه بر آنچه گفته شد ـ بايد قائل باشد و اين مخالف آيه فوق است.(1)



3ـ اَللّهُ الَّذى خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ(2);

خداوند همان كسى است كه (نخست) شما را آفريد، سپس روزى داد; بعد مى ميراند، سپس زنده مى كند.

در اين آيه نيز تنها يك مرتبه مرگ و حيات، پس از آفرينش نخستين انسان، ذكر شده، كه مرگ اين جهان و حيات بازپسين باشد.

4ـ وَ هُوَ الَّذى اَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ اِنَّ الاْنْسانَ لَكَفُورٌ(3);

و او كسى است كه شما را زنده كرد (و آفريد) سپس مى ميراند و باز هم (روز رستاخيز) زنده مى كند. ولى اين انسان بسيار ناسپاس است.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اخبار رجعت هيچ ربطى به اين بحث ندارد; زيرا رجعت كه در اين اخبار آمده جنبه عمومى ندارد و تنها درباره محدودى از افراد است و در واقع يك مسئله استثنائى است نه عمومى; مانند بازگشت «عزير» و امثال آن. (دقّت كنيد!)
2 . سوره روم، آيه 40.
3 . سوره حج، آيه 66.



در اين آيه نيز زندگى پس از مرگ، منحصر به يكى شمرده شده است و آن زنده شدن در رستاخيز است.

5 ـ قالُوا رَبَّنا اَمَتَّنا اثْنَتَيْنِ وَ اَحْيَيْتَنا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ اِلى خُرُوج مِنْ سَبيل(1);

(كافران در آن جهان) مى گويند: پروردگارا! ما را دوبار ميراندى و دوبار زنده كردى; اكنون به گناهان خود معترفيم; آيا راهى براى خارج شدن (از دوزخ) وجود دارد؟

ممكن است بعضى جمله «ما را دوبار ميراندى» را دستاويز قرار دهند و بخواهند چنين استدلال كنند: «دوبار ميراندن» دليل بر اين است كه انسان يك بار ديگر به زندگى اين جهان باز مى گردد و سپس مى ميرد و در صورتى كه باز نگردد، يك بار ميراندن بيشتر نيست.
امّا با توجّه به آيات گذشته، كاملاً روشن است كه منظور از «مرگ اوّل» همان حالت قبل از زندگى اين جهان است كه
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 . سوره غافر، آيه 11.


انسان به صورت موجودى بى جان (خاك) بوده و سپس لباس زندگى به اندامش پوشانيده شده، و اگر تعبير به «ميراندن» شده، به اصطلاح علمى از باب «تغليب» است. (منظور از تغليب اين است كه هنگام نام بردن از دو چيز با هم، تعبير اصلى را از يكى از آن دو انتخاب كرده و هر دو را با يك عبارت ذكر كنند; مثلاً به جاى اين كه گفته شود: «شمس» و «قمر» گفته مى شود: «قمرين» و به جاى اينكه گفته شود اَب (پدر) و اُم (مادر)، گفته مى شود: «ابوين».
در اينجا نيز به جاى اين كه گفته شود: يك مرتبه مرده بودن و يك مرتبه ميراندن، دو مرتبه ميراندن ذكر شده است. (دقّت كنيد!)
شاهد زنده و گوياى اين معنى جمله ديگر آيه است; زيرا تعداد اِحياء و زنده شدن در اين آيه صريحاً دو مرتبه ذكر شده در حالى كه اگر حيات جديدى در اين دنيا داشته باشيم، به ضميمه حيات آخرت، مجموعاً سه بار «زنده شدن» خواهيم داشت.
بنابراين آيه فوق نيز از آياتى است كه تناسخ را ابطال مى كند.
در سخنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه نيز تعبيراتى ديده مى شود كه با صراحت اين عقيده خرافى را طرد مى كند; مثلاً، درباره مردگان چنين مى فرمايد:

لا عَنْ قَبيح يَسْتَطيعُونَ انْتِقالاً وَ لا فى حَسَن يَسْتَطيعُونَ ازْدِياداً(1);

آنها نه مى توانند كارهاى بد خود را ديگر جبران نمايند و نه توانائى دارند چيزى بر حسنات خود بيفزايند.

بديهى است كسانى كه معتقد به تناسخ هستند، مى گويند انسان پس از مرگ به اين جهان باز مى گردد تا اعمال گذشته خود را جبران نمايد و به گفته آنها تكامل ناقص خود را به انجام برساند و گذشته را جبران كند. در اينجا مدارك ديگرى نيز هست كه براى دورى از اطاله كلام از ذكر آن صرفنظر مى شود.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نهج البلاغه، خطبه 188.