
آقاى ثقفى اعزاز در يادداشتهاى خود مرقوم داشتهاند:
حالات خواب اصولاً سه قسم مىباشند:
1- خواب روحى كه به ندرت به وقوع مىپيوندد.
2- خواب، مشاهداتى مىباشد كه از مشاهدات زندگانى مادىِ انسان از گذشته دور و نزديكِ خويش سرچشمه مىگيرد يا به طور واضح و يا غير واضح، رويايى را در افكارش منعكس مىنمايد.
3- سومين قِسم، خوابى است كه انسان در حالت غير عادى مزاجش به خواب فرو رفته و يا تب دارد يا ضعف دارد، دائماً خوابهاى آشفته و هذيان آميز مىبيند.
[توضيحاً بيان مىدارد خواب روحى كه نتيجه آن كاملاً روشن باشد براى افراد عادى اگر رخ بدهد نادر است بايد گفت رؤياى صادقه است زيرا در عالم رؤيا چيزهايى مشاهده مىكند كه قبلاً نديده است.
خوابهاى روحى اگر به طور متوالى و هر شب براى سالك رخ دهد حالت وحشت و يا نشاط غير عادى بر او طارى مىشود، كه مىبايست از استاد يارى جويد.
روياى روحى نيز در مرتبه بدايت روحى بوده و اشياء و ساختمانها و مكانهايى كه در خواب مشاهده مىنمايد مشابهتى با ساختمانها و مكانهاى زمينى ندارد ولى نبايد بر آن دل بندد: چ].
اينك از مقالهاى ديگر به قلم فاضل ارجمند آقاى حسين ثقفى اعزاز كه در مجله خاطرات وحيد منتشر شده نقل مىكند:
در يكى از شمارههاى مجله خاطرات وحيد آقاى على هادى خاطرهاى از سال 1315 راجع به ارتباط با ارواح و انجمن روحيونى كه تحت رياست دكتر اعلمالدوله پدر آقاى ثقفى در بالاخانه محمودخان وحيد (وحيدالدوله) تشكيل مىشد منتشر نمودهاند كه با ساير خاطراتى كه تا به حال در مجله شريفه خاطرات وحيد منتشر شده فرق بسيار داشته و مقوله استثنايى به شمار مىرود چه علاوه بر خاطره شيرين خود، يادبودى از زمان گذشته را يادآور گشتهاند كه من را به تكميل آن ترغيب و به تكذيب جملهاى از آن وادار نمود.
نويسنده محترم متذكر گشته بودند كه اعضاء اين انجمن معتقد به تناسخ و حلول روح انسان به حيوان و بازگشت روح حيوان به انسان بودهاند در صورتى كه چنين نبوده است اينجانب لازم دانستم كه با مختصر تذكر نكات علمى و فلسفى روحيون معتقد به بازگشت و يا عود ارواح را به استحضار خوانندگان عموماً و به خصوص آقاى هادى برسانم.
انجمن روحى مذكور در آن زمان به نام «انجمن معرفتالروح تجربتى» بوده است كه پس از متروكس حين ارتباط، با قوطى سيگار چوبى به وسيله پلانشت (planchette) كلمات را كشف مىنمودند.
پلانشت تختهاى است كه قسمت جلوى آن باريكتر و داراى يك فلش فلزى مىباشد كه جلوى هر حرفى مكث مىكند و يكى از حضار حرف را ثبت مىنمايد زير اين پلانشت چهار عدد گلوله غلطان (بولبرينگ) قرار گرفته است تا به طور موازى گلولهها به هر سو به حركت در آيد، اين ابزار جديدالاختراع را مرحوم وحيدالدوله هنگامى كه براى شركت در انجمنهاى روحيون اروپا به خصوص در انجمن روحى شهر گلاسكو انگلستان رفته بود با خود به ايران آورده و به بعضى از اعضاء انجمن هديه نموده بود.
در اين انجمن هيچ يك از اعضاى آن عقيده به تناسخ نداشتهاند و نسبتى كه آقاى على هادى در اين باره به آنان دادهاند خالى از حقيقت است و ظن قوى سوءتفاهمى بوده است. به هر حال از ساير توضيحاتى كه دادهاند كاملاً معترف بوده جاى ترديدى در شرح دادن خاطره ايشان براى من باقى نمانده جز آنكه نام شركت كننده بلژيكى را كه در سفر به ايران در اين انجمن شركت نموده بود فراموش نموده بودند كه نامش امبرشت (Embrecht) بودهاست.
اينك مقتضى دانستم شمهاى از عقايد و افكار اعلم الدوله را شرح دهم.
علت اينكه دكتر خليل خان ثقفى (اعلم الدوله آينده) ضمن پيمودن واپسين كلاسهاى دانشكده طب پاريس به سوى افكار و عقايد علمالروح گرايش پيدا كرد فقط يك سبب داشته است و آن ناشى از معتقدات پروفسور دكتر لوئيس فرانسوى بودهاست كه در علوم ماوراء طبيعه آگاهى كامل داشت و با توضيحات مكرر خود وى را به علوم مانيه تيسم، هيپنوتيسم، سمنامبوليسم و پسى شياترى (روح شناسى) آگاه كرده بود.
لوئيس پروفسور دانشكده طب پاريس بوده است كه كتاب بسيار جامعى راجع به جنون و اقسام آن تأليف نموده است، وى پس از درگذشت شاركو جانشينش گرديده بود.
او دكتر خليل خان جوان را كه تازه از دانشكده طب پاريس فارغ گرديده بود در انستيتوى شاركو نزد خود برد تا به كارآموز خود علومى از قبيل علم مانيه تيسم و علوم فلسفه روحى و روانشناسى و ماوراء روانشناسى و امثال آنها را آموزش دهد.
در همين انجمن سه نفر ديگر هم به نامهاى زيگموند فرويد، برگسن و ويليام كروكس حضور داشتند.
فرويد و شاگردش برگسن با دكتر خليل خان آشنايى داشتند و به خصوص دكتر خليل خان با برگسن به بحث مىپرداخت.
توضيح آنكه قبل از تشكيل انجمن روحى در منزل مرحوم وحيدالدوله، انجمنى در منزل كلنل محمد تقى خان پدر سرلشكر امير موثق تشكيل مىشد كه رياست آن با پدرم اعلم الدوله بوده است و سرهنگ محمود رزمآراء و چند تن ديگر نيز در آن عضويت داشتند، و اين انجمن پس از يك سال و نيم منحل شد و انجمن دوم در منزل مرحوم وحيدالدوله تشكيل يافت. اعضاء اين انجمن معتقد به عود ارواح بودند.
قبل از پايان قرن نوزدهم چندين انجمن كوچك غير معروف و هم چنان برخى كه نسبتاً معروف بودند در فرانسه و آلمان و انگلستان و آمريكا وجود داشته است كه شرح وصف آن در اين مقال گنجايش نداشته و از آن صرف نظر مىنماييم، آنچه بيشتر مورد اهميت بوده از آغاز قرن بيستم مىباشد كه در حقيقت دوره پيشرفت انكشافات در تحقق وجود روح و عالم طبقاتى و عودت ارواح به عالَمِ جسمانى مىباشد.
اعلم الدوله در كتاب مقالات گوناگون در صفحه 221 نوشته است: ولتر تحت عنوان (كثرت علم يا جهل) گويد اين كثرت علم كشيشها نيست كه اسباب تسلط بر مردم شده است بلكه كثرت جهل مردم است كه آنها را به زير بار چند نفر فريب دهنده در آورده، كوركورانه اطاعت اوامر آنان را مىنمايند.
در كتاب كليد آگاهى از صفحه 86 به بعد در باره احضار روح خيام نوشته است كه خيام فرموده: مراد از (مى) كه در رباعيات خود ذكر كرده است روح و علم معرفت الروح بوده است.
در صفحه 90 نوشته شده است: در شب سال نو 1320 با روح خيام ارتباط برقرار شد و خيام گفت اولين رباعى من اين رباعى است:
آمد سحرم ندا ز ميخانه ما
كاى پير خراباتى ديوانه ما
برخيز كه پر كنيم پيمانه ز مى
زان پيش كه پر كنند پيمانه ما
و خيام فرموده منظور نظرش آن بوده كه اشخاص همت فرا راه آرند كه قبل از آنكه مرگ فرا رسد به تصفيه روح خود اقدام عاجل نمايند.
[استاد بزرگ، مرد آسيا، عباس كيوان قزوينى با روح خيام ارتباط گرفته و حكيم سترگ عمر خيام مذاق شرح رباعياتِ كيوان را منظور اصلىِ رباعيات خود دانسته است.
بعضى از دانشمندان غرب كه قلم و گفتارشان در اختيار كليسا و يا خاخامهاى صهيونيست است، اين مرد بزرگ را ميخواره معرفى نمودهاند، اما دانشمندانى كه آزاده و پاك نهاد هستند هيچ گاه به خود اجازه نمىدهند كه به ساحت پاك اين فيلسوف شهير اين گونه تهمتها را وارد سازند: چ].
در اينجا مقاله آقاى ثقفى اعزاز به پايان رسيد. آقاى ثقفى به واسطه درد چشمهاى خود، در معيت پدرش اعلم الدوله به پاريس رفت و مورد جراحى چشم قرار گفت. آقاى ثقفى به وسيله ذره بين مطالعه كرده و به سختى مطالبى مرقوم مىدارند و جناب ايشان معتقدند در دور قبلى در هند مىزيسته و به شغل نجوم اشتغال داشتهاند و با ضعف مفرط بينائى چشم، همكارى ايشان با اين ناچيز حد مفرط مهرشان را به اين بى مقدار مىرساند و در ثانى سعه صدر و فضيلت اخلاقى وى را آشكار مىسازد.
نویسنده: نورالدين مدرسي چهاردهی
مرجع: كتاب اسپري تيزم (علم ارتباط با ارواح)
دكتر خليل خان اعلم الدوله ثقفى فرزند حاج ميرزا عبدالباقى ملقب به اعتضاد الاطباء بود. اعلم الدوله در 17 شعبان 1279ﻫ . ق در تهران متولد شد و در 7 فروردين 1323 ﻫ . ش ديده از جهان خاكى بشست. محل دفن او در امامزاده عبدالله در مقبره سعدالدوله كه پدر همسر وحيدالدوله بود، مىباشد.
اعلم الدوله در ترجمه كتاب گوستاو لوبون كه توسط فخر داعى گيلانى انجام گرفت يارى نمود. ميرزا عبدالعظيم خان قريب اولين فردى است كه دستور زبان فارسى را با راهنمايى و كمك فكرى اعلم الدوله نوشتهاند.
اعلم الدوله كه طبيب مخصوص مظفرالدين شاه بود و در مجاورت كاخ سكونت داشت با كمك علم روحى، شاه را بر آن داشت كه فرمان مشروطيت را امضاء كند و عكسى در خانواده خليل ثقفى موجود است كه اعلم الدوله فرمان را به شاه داده و قلم به دستش داد كه امضاء نمايد.
قوام السلطنه در آن عكس مشاهده مىشود. بعدها محمد على شاه، اعلم الدوله را واداشت كه كتباً بنويسد كه مظفرالدين شاه خبط دماغ داشته است. چون اعلم الدوله زير بار اين ننگ نرفت محمد على شاه مقدارى از املاكش را تصرف نمود. تعداد بسيارى نامهها به خط و امضاى مظفرالدين شاه در دسترس آقاى ثقفى اعزاز موجود است كه نشانه بارز ارتباط اعلم الدوله با شاه است، و تعدادى از آنها را آقاى ثقفى اعزاز در اختيار مجله آينده گذاشته كه منتشر شد. آخرين عكسى كه از اعلم الدوله ديدهام از جنبه علم قيافه نشان دهنده آن است كه اعلم الدوله مردى نيك نهاد بوده است.
كتاب پسر كنت مونت كريستو به قلم ژول فرمينا به ترجمه اعلم الدوله منتشر شد كه انقلاب ايتاليا و قيام بر عليه استبداد را مشروحاً بيان داشته است. اين كتاب براى مظفرالدين شاه از طرف اعلم الدوله خوانده شد و روحيه شاه را به سوى آزادى افراد سوق داد.
اعلم الدوله سى و سه كتاب نوشته و بيست و شش نشان از كشورهاى خارجى دريافت داشته است. اعلم الدوله كتابى در لغات فارسى به فرانسه نوشت و آن را فرهنگ ثقفى نام نهاد كه نوزده هزار لغت را شامل است.
سرگذشت پليس اثر ژنرال كوشكور كه رئيس تأمينات مسكو بود، ترجمه بانو فاطمه ثقفى ملقب به مسرت الدوله است كه اولين اولاد اعلم الدوله بود.
اعلم الدوله مجمع ايران جوان را تشكيل داد و براى تغيير الفباى فارسى به لاتين كوشيد. اعلم الدوله در ترجمه كليد سعادت كه وحيدالدوله و اعتصام الدوله نيز در اين ترجمه دست داشتهاند مىنويسد: همه ارواح خوب نبوده و ارواح خبيثه القاء بد مىكنند.
كتاب (تكثر عوالم مسكونى) اثر فلاماريون ترجمه اعلم الدوله است كه تمامى مندرجات آن در عظمت منظومه شمسى است.
حسن مسعودى خراسانى اشعارى در مدح اعلم الدوله سروده است. بيت زير از ايشان نقل مىگردد:
سر آزادگان دكتر خليل خان اعلم الدوله
روانش باد در جنت قرين رحمت بىچون
رساله تحفه نوروزى ترجمه از فرانسه كه توسط اعلم الدوله صورت گرفته بود به وسيله فرزندشان آقاى ثقفى اعزاز منتشر شد.
در بدايت رساله سروده شده است:
شد زمستان باد سردى هم وزيد
زنجره انگشت حيرت برگزيد
هزار و يك حكايت تأليف اعلم الدوله از جانب آقاى ثقفى اعزاز نيز منتشر شد. اعلم الدوله براى فرا گرفتن علم روحى تحت تعليم پروفسور لوئيس قرار گرفت و در انستيتوى شاركو عضو شد.
آقاى حسين ثقفى اعزاز اولين نفر بود كه عضو انجمن روحى ايران شد. لقب اعلم الدوله را مظفرالدين شاه به دكتر خليل خان ثقفى بداد. همسرش تركان خانم مسرت السلطنه بود.
اعلم الدوله جلسات روحى را ابتدا در منزل كلنل محمد باقرخان نخجوان پدر امير موثق و بعد در خانه رزم آرا پدر سپهبد رزم آرا كه قرب مسجد سراج الملك بود برپا نمود و خانه نخجوان قرب خيابان شاه آباد (خيابان جمهورى) قرار داشت كه به مدت يك سال در آنجا تشكيل مىشد.
در يكى از جلسات در صدد بر آمدند كه قاليچه خانه نخجوان را كه به سرقت رفته بود كشف كنند، معلوم گرديد مرتكب سرقت، خدمتكار خانه بوده و محل قاليچه كه در بازار تهران است نشان داده شد.
در يكى از جلسات، گرامافونى گذاشته صفحات آواز خوانندگان آن ايام را بر صفحه گرامافون مىگذاشتند، گرامافون از كار افتاد، از روحى استعلام كردند كه علت اين كار چيست، پاسخ از جانب پروانه كه خوانندهاى مشهور بود و فوت نموده بود داده شد. وى گفت چرا صفحات آواز او را استفاده نمىكنند، بعد صفحه آواز پروانه را به دست آورده بر صفحه گرامافون قرار دادند، گرامافون به كار افتاده و صداى پروانه شنيده شد.
گلى در يك گلدان بالاى طاقچه قرار داشت، بر روى ميز ارتباط افتاد و اين گل نرگس بود كه پروانه به عنوان تشكر آن را روى ميز انداخت.
بعد از تعطيلِ جلسات روحى در خانه رزم آرا، جلسات به منزل وحيدالدوله انتقال يافت و اين خانه را كى استوان كه مادرش دايه دكتر مصدق بود ابتياع كرده و وحيدالدوله در طبقه چهارم اين منزل سكونت داشت. جلسات در شبهاى دوشنبه برپا مىشد و سپهبد رزم آرا نيز در آن شركت مىجست و رياست جلسه را اعلم الدوله به عهده داشت.
يكى از افراد خانواده اعلم الدوله كه در معرفت الروح زحمت كشيده بود بانو پروين دخت ثقفى اعزاز دختر آقاى حسين ثقفى اعزاز و نوه اعلم الدوله و نوه دخترى عزيز الله خان عميد همايون بود. اين بانوى فاضله در مهر 1318 ﻫ . ش متولد شده و تاريخ وفاتش نهم فروردين 1362 ﻫ . ش بود كه در بهشت زهراى تهران مدفون شد. اين بانوى فاضله را در خانه پدرش به كرات ديده و در علم روحى بسيار متوغل(1) و شبح پريسپرى را به عيان ديدار مىكرد. اين ناچيز در يك اطاق از منزل مسكونى خود با اين بانو، ارتباط روحى برقرار كردم، بعد از چند روز كه ديدار آقاى ثقفى اعزاز دست داد در معيت ايشان به اطاق دخترشان رفتيم آن بانوى فاضله فرمودند در فلان روز چهره شما در مقابلم ظاهر شده و محو نمىگرديد.
بانو پروين دخت در اروپا و امريكا مريدان بسيار داشت كه به وى دلبسته بودند و مشكلات خود را با ايشان در ميان مىنهادند. اين بى مقدار با مديومى قوىتر از ايشان ديدار نكردم و چون تمام همّ و فكر و كارش اسپرىتيسم بود در اثر اين توجه تامه، ديگر محيط دنيا برايش بيگانه و به سوى عالم روح كشانده شده بود.
اين ناچيز اولين بار كه شرح كيفيت روحى ايشان را يك سال و نيم قبل از فوتش از پدرشان آقاى ثقفى اعزاز شنيده بودم، به عرض ايشان رساندم كه اگر اين خانم بدين نهج عمل كنند، مرگ زودرس برايشان رخ خواهد داد و اين گفته به وقوع پيوست. شوهر ايشان به اين بىمقدار گفت من به اعمال همسرم نه مؤمن بودم و نه انكار داشتم، اما در حالت احتضار چهرهشان گلگون شده و تبسم بر لب داشتند و مردند آن چنان كه گوئى به خوابى خوش فرو رفتند.
آقاى ثقفى اعزاز در يكى از نوشتههاى خود نوشتهاند كه بُعد چهارم به كلى مفهومى ديگر دارد كه پس از مرگ، روح بر حسب اخلاقيات روحى خود در جايگاهى از بُعد چهارم قرار مىگيرد و محل بُعد چهارم براى ما ناشناخته بوده است و روح در بُعد چهارم بسر مىبرد و باز براى تكميل خود دوباره به جهان خاكى عود مىكند.
ايشان اضافه مىنمايند روزى شخصى با همسرش در نيويورك به عكاسخانه مراجعه نمودند و عكس گرفتند. بعد از ظهور عكس غير از اندام زن و شوهر، عكس روحى شبيه به يك دختر جوان پشت سرشان ديده مىشود، اما عكس آن دختر جوان همچون هاله و سايه بوده كه باعث شگفتى عكاس و مشتريان مىگردد.
بعد از تجسسات روحى از طرف دانشمندان معرفت الروحى انگلستان و فرانسه معلوم گرديد اين شبح دوشيزه كتى كينگ بوده كه براى نخستين بار در عالم جسمانى توسط دوربين عكاسى نشان داده شده است. كتى كينگ دوشيزهاى آمريكائى و نژاداً انگليسى بود.
آقاى ثقفى اعزاز در يك يادداشت براى اين ناچيز چنين نوشتهاند: «كاغذى كه حروف بر آن نوشته شده بر روى پلانشت نصب مىشود. پلانشت يك تخته چوبى است و در انگلستان بسيار از آن ساخته شده است و حروف را با فلش نشان مىدهد و زير پلانشت چهار بولبرينگ نصب شده و بولبرينگها غلطان است.
چند تن دستها را بر روى پلانشت قرار مىدهند، پلانشت حركت كرده و حروف را نشان داده و يك نفر حروف را ثبت مىكند، جملهاى از آن استخراج مىشود و اين جملهها، جملههايى است كه از روح تراوش مىكند و ارتباط روحى برقرار مىگردد. اشخاص مبتدى كه به تازگى مىخواهند با ارواح تماس برقرار نمايند تصور نكنند كه با اين وسيله به طور يقين با ارواح ارتباط حاصل مىشود زيرا اكثر اوقات عاملين اشتباه مىنمايند و عمل آنها ارتباط روحى نبوده بلكه اين عمل (آنىميست) مىباشد يعنى تراوش از مغز خود عاملين بوده و كمتر مىتوان به وسيله اين دستگاه به حقيقتِ تماس روحى پى برد. اين دستگاه براى تمرين است و براى پيشرفت ارتباط با ارواح لازم است. ولى براى ارتباط بهتر لازم است به وسيله مديوم با ارواح تماس گرفت. »
نویسنده: نورالدين مدرسي چهاردهی
مرجع: كتاب اسپري تيزم (علم ارتباط با ارواح)

راهِ فكر و استنباطِ ما در اثباتِ عالَمِ غيب آنست كه مىبينيم همه چيز را (اَفرادِ عالم جسم را) كه محدود و معيّناند اگر چه خيلى بزرگ يا پر عمر باشند باز معيّناند از حيثِ زمان كه وقتى بوده آنها نبودهاند و وقتى هم مىآيد كه نخواهند بود و جائى هست كه آنها نيستند و غيرِ آنها هست و همه از هم متمايزند اگر چه در مادّه واحده شريك باشند باز نسبت به صورتهاىِ نوعيّه غيرِ همديگرند و هر غيرى محدود به هم است يعنى اين در مرتبه وجودِ او وجود ندارد و او در مرتبه وجودِ اين وجود ندارد .
پس هر چيزى مانند يك جزيره كوچكى است ميان درياىِ محيطِ بزرگى كه اين دريا عدم است كه آن را احاطه كرده .
پس مىگوييم كه هر معيّنى معيّن كننده لازم دارد زيرا تحديد و تعيين فعل است و فعل بى فاعل نمىشود و نتوان گفت كه خودش خود را معيّن نموده زيرا معيّن موردِ فعل است (مفعولٌبه يا مفعولٌ فيه) و نمىشود كه يك چيز هم فاعل باشد و هم مفعول زيرا عنوانِ فاعليّت غير و ضدِّ عنوانِ مفعوليّت است و نمىشود كه يك چيز بسيط داراىِ دو عنوانِ ضدّ باشد مگر آنكه مركّبى باشد ذو اجزاء و يك جزئش داراىِ آن عنوان و جزءِ ديگرش داراىِ عنوانِ ديگر باشد پس سخن را نقل مىكنيم به هر يك از آن جزءها كه فى نفسه محدودند و داراىِ دو عنوان نيستند ،پس بايد معيّن كننده و حدّ قرار دهنده غيرِ خودِ آن چيز باشد ،پس نسبت به هيئتِ عالمِ اجسام بايد يك غيرى فرض شود كه مؤثّرِ در آن باشد .
و آن غير بايد از جنسِ عالَمِ اجسام نباشد والا اين سخن در همان هم خواهد آمد ، پس آن غير بايد خودش محدود نباشد تا بتواند چيزی را محدود كند ،اكنون نامِ آن غيرِ محدود را عالَمِ غيب مىنهيم و اگر عالَمِ غيب هم طورى بود كه محدود بود بايد بالاتر رفت تا برسد به غيرِ محدود و به ايستد .
پس غير محدود تكيهگاه و مركزِ ثقلِ هر محدود خواهد بود و بر پا كننده آن (موجد) و نگه دارنده آن (مبقى) و ترتيبِ آثار كننده بر آن (فاعلِ در مرتبه وجود آن.(
كلمه «931»
اوصافِ عالَمِ غيب را كه جوابِ هلِ مركّبه است به قرينه غير بودنش از روىِ صفاتِ عالَمِ جسم حدس مىزنيم يعنى هر چه در عالَمِ جسم ببينيم كه جسميّت مقتضىِ آن شده آن را از عالَمِ غيب سلب مىكنيم و مىگوييم غيب منزّه است از اين و آن صفاتى كه نفسِ وجود مقتضىِ آنها است و در عالَمِ جسم نمايانند آنها را به وجهِ اكمل و اَسْبَق براىِ عالَمِ غيب ثابت كنيم و هر گونه آثارِ غيبيّه ممكنةُالظّهورِ در عالَمِ جسم را منتظر باشيم كه بعدها در اجسام ظاهر شود .تعجّب نكنيم گر چه جسم را بنفسه عاجز از آن آثار ندانيم امّا چون خودِ جسم يكى از آثارِ عالَمِ غيب است آثارِ صادره از جسم در واقع صادرِ از عالم غيب است كه بر همه چيز قادر است و قدرتش حدّ ندارد پس جاىِ تعجّب نيست بلكه تبدّلِ جسم را به روح كه به كلّى روحِ محض شود هم عجب ندانيم .فاعلِ غيبى با آلاتِ جسميّه هر چه كند عجب نيست .
نویسنده: عباس كيوان قزويني
مرجع: كتاب هزار و يك كلمه

يكى از اصطلاحات خاصه مكتبهاى شبه قاره هند روح كيهانى است هر گل و درختى داراى روح نباتى بوده و چنانچه شاخه اى از درخت جدا شود امتداد روح نباتى از وى منفك شده ولى خود آن شاخه باز از روح نباتى موجوديت دارد تا زمانى كه بپوسد يا سوخته گردد.
تمامى موجوداتى كه در كره زمين به سر می برند، حيات داشته و داراى روح هستند و اين روح بالقوه مجرد است. اين ارواح ( روح نباتى، جمادى، حيوانى، انسانى) از روح كيهانى تعيين يافته اند.
هر دانه يا شاخه اى را كه در زمين غرس می كنيم پس از مدتى درختى تناور شده با چند متر ارتفاع رشد مى يابد و داراى نيروى پنهانى تعيّن يافته مى باشد. اگر اين دانه و زمين كه حكم مادر وى است هر دو فاقد روح و فاقد حركت بودند اين تحول شگرف روى نمى داد.
هر موجودى در كره زمين يك حركت داخلى وضعى و يك حركت جنبى نسبت به ديگر موجودات دارد و تحت ارادۀ يك روح بزرگ كيهانى قرار گرفته است در تمامى اين حركات مختلفۀ متغاير[1] هم كه نسبت به ديگرى هم جاذب است و هم مجذوب و سنخيت با ديگر امواج دارند.
نكته لطيف آن است كه تمام عالم شهود به اراده لم يزلى از يك سرچشمه لباس تعيين يافته و ظاهراً استقلال وجودى دارند چون داراى روح هستند. شعور دارند چون صاحب اراده اند، حركت مى كنند چون روح دارند. اگر مشاهده مى كنيم آب دريا طغيان مى كند و خسارت به بار مى آورد دليل بر عناد و ستيز و جنگ و قهر و غضب نيست بلكه همه تحت ارادۀ روح كيهانى اند بدون آن كه موجودى از موجودات ديگر متألم و رنجيده خاطر باشد، در باطن هماهنگ و مكمل يكديگرند. در مجاورت هم به مهر و عطوفت مى گذرانند و همه فرمانبر روح كيهانى كه به تعبير عرفان اسلامى فيض مقدس مى نامند مى باشند اگر چشم باطن بگشاييم و با ديدى وسيع بنگريم متوجه خواهيم شد كه همه مانند چشم، ابرو، بينى، لب، رخسار است و هريك مكمل يكديگر و همه مجذوب و جاذب هم هستند. اصولاً خلقت سراسر وجودش عشق است.
چشم دل بايد گشود تا لطايف جهان هستى را كه نشانۀ بارز عوالم غيبى است با دل و جان پذيرا گشت تا دستش به دامن معشوق ازلى برسد.
ذكر اين دو نكته ضرورى است:
1- اگر در جهان شهود سيلى سهمگين موجب تخريب قطعهاى بزرگ از كره زمين گردد روح كيهانى چون داراى شعور كلى است، بلافاصله آن خلاء را پر نموده كه انسجام عالم طبيعت از هم گسيخته نگردد و مانند جراح چيره دستى ترميم مى نمايد، با ديدۀ تيزبين روحى جبران خسران را در مى يابد.
2- در تعاريفى كه براهمه، براى روح كلى قائل شدهاند حق مطلب ادا نشده لذا مى توان گفت روح كلى همان حق مخلوقٌ به است، يا به عبارت ديگر فيض مقدس است، با افاضۀ فيض و تعيّن ارواح در افراد از روح كلى كاسته نگرديده و پس از طى ايامى چنددر عالم شهود كه به جهان غيب دخول مى نمايد، به روح كلى افزوده نمى گردد، دقت در مندرجات اين فصل خواننده را به كُنه مطلب واقف مى سازد.
سير نزولى و سير صعودى و مراتب عاليه روح انسانى و درجات علوى هر يك به جاى خود درست بوده و خدشه بردار نيست، اما يك حقيقت محض از جنبه حقيقت كلى براى صاحب نظران آشكار است، كه سير نزولى، همان سير صعودى است و در واقعيت نفس الامرى مباينت با هم ندارند، فيض اقدس كه به اراده جان جانان تعيّن يافته، توجه فيض اقدس به خود و نگرش تامه به ذات لاريبى[2]، فيض مقدس است. و فيض مقدس به يك تعبير روح كلى يا روح كيهانى مى باشد.
ارواح افراد بشر هريك داراى يك روح مجرد بوده، و در عين حال روح كلى مى باشند. هر ذره اى از ذرات يك نوع مثلاً نوع نبات مستقلاً روح نباتى را دارا بوده و براى تفهيم بيشتر بيان مى دارد كه درخت ميوه، از ريشه، برگ، تنه، ميوه و حتى دانه آن ميوه هر كدام به تنهايى تمامى ذراتشان پر شده است از روح نباتى، تو گويى كه روح نباتى به تمامى در آن برگ درخت است لاغير در صورتى كه در ذرات ديگر هم اين چنين است، و سواى اين ذرات، خود روح نباتى مستقلاً وجود داشته و از وى كاسته نمى گردد، و بر وى افزون نمى شود. و روح نباتى بالقوه داراى روح حيوانى و همچنين روح انسانى است. جهان هستى، غيب و شهود به هم پيوسته و از هم ناگسستنى مى باشد. سالك ملزم است كه اين مراحل را در وجود خود طى كند و دوئى نبيند و كليه عوامل هستى را از غيب و شهود يكى داند. ارواحى كه پا به عالم شهود نهاده، و ارواحى كه هنوز نوبت نزولشان به كره ارض فرا نرسيده است (به زعم نگارنده تعداد اين ارواح از نفوس جامعه بشرى از گذشته و حال بيشتر است)، كه اين همه نه با مخيله و نه با به فعليت رساندن تشعشعات قلبى ميسر نمى باشد، بلكه بايست سلول مغزى خفته بيدار گشته از قانون جاذبه بگذرد وجود لاحدى وى به قله شامخ حقيقت عليا فايز گردد. خود را و هر شش جهت عالم وجود را يكى داند. تا به مقام توحيد صرف پاك بى غل و غش رسد.
آيا دست تواناى ازلى اين نيروى لاحدى را از مقام لاحدى به سالك عنايت فرمايد؟ و توانايى وى در آن حد مى باشد كه طى اين منازل كند؟
اگر رادمرد آزاده موحد بدين پايه رسيد، بايست گفت:
هنيئاً[3] لك، و اگر در گل و لاى اضطراب و انديشه هم آغوش گشت بايستى تأسف بر عمر تلف شده بنمايد و دو دست بر سر بكوبد و به عزاى خود بنشيند و دامن غم در بغل گيرد، اميد است در چنين كيفيتى يك روح عالى شامخ عطف توجهى به اين سرگشته وادى حق و حقيقت بنمايد، تا وى بتواند خود را از خود بازستاند و بدان پايه رسد كه به اين نغمه داوودى مبارك ترنم كند:
يكى جويم، يكى خوانم، يكى دانم.
كه يكى هست و نيست جز او
وحده هو لااله الا هو
فافهم.
________________________________________
[1] . متغاير = متفرق و گوناگون
[2] . لاريبی = يقينی - الهی
[3] . هنيئاً = گوارنده باد
نویسنده: نورالدين چهاردهي
مرجع: كتاب گلبانگ مغز

در مكتبهاى روحى ،سالك كه به سلوك اشتغال مىیابد استاد ،عرفان علمى را به تلمیذ یا تلامذۀ خود تعلیم مىدهد به عنوان مثال در مكتب یوگ چنین معمول است.
پس از آن چند نشست مقدماتى از هشتاد و چهار نشست را به شاگردان خود یاد مىدهد ،سپس [1]با ادویه گیاهى قواى رئیسۀ بدن آنان را تقویت نموده و پس از طى این مراحل دستور سلوك مىدهد.
ابتدا از اكل گوشت تندبار[2] دستور اجتناب مىدهد و پس از آن از زندبار[3] دستور به پرهیز مىدهد و بعد از آن سالك از جمالى[4] به دستور استاد دورى كند و به اكل جلالى[5] روى آورد و پس از پیشرفت در سلوك از هر دو قسم اغذیه جمالى و جلالى بایستى خوددارى كند و به اكل نباتات بالاخص زیتون، خرما و نخود اشتغال ورزد و همه روزه سه بار یا حداقل یك بارآبتنى كند ،در محل رطوبت و مكانى كه در معرض باد است اشتغال به سلوك نورزد ،تا استاد به تقلیل غذا دستور دهد.
در تقلیل غذا بدن گرم شود و هلیله سیاه بدون آن كه چیزى با آن مخلوط نمایند ،كوبیدۀ آن را هر شب به اندازۀ یك مثقال تناول نماید ،زیرا در سلوك یبوست دست دهد و یبوست براى سالك مضرّ است.
هلیله براى تقویت جهاز هاضمه و نور چشم بسیار نافع است ،گل گاوزبان بدون آن كه گیاه دیگرى به آن منضم نماید ،در یك قورى با آب سرد مخلوط ساخته و منافذ قورى را بگیرد و حرارت كم دهد تا به تدریج كه آماده شد با اندكى نبات زرد بیاشامد .
در نبات سپید ،جوهر مخلوط مىنمایند كه مضرّ است و آشامیدن گل گاوزبان براى تقویت قلب بسیار نافع است.
اساتید هند ذكرى تعلیم نمىدهند ،فقط در مراحل بعدى ضمن حبس نفس كلمه (اوم) را كه مقدس مىدانند به كار برند.
سالك در ذهن خود سه عدد شمرده نفس را تا ناف برساند و سه عدد شمرده نفس را در محل ناف نگه دارد و سه عدد شمرده نفس را از منخرین بینى خارج سازد.
پس از مداومت به این عمل ،عدد سه را به عدد شش رساند و شش به نُه و نُه به دوازده و دوازده به شانزده و یكباره از شانزده به سى و دو و از سى و دو به شصت و چهار رساند.
یعنى شصت و چهار شماره در ذهن شمرده نفس را فرو دهد تا به ناف رساند .
شصت و چهار عدد بشمارد نفس را در ناف ضبط كند و شصت و چهار بار بشمارد و نفس را از منخرین بینى خارج سازد.
در اجراى این دستور این ناچیز برخورد نمودم كه تمركز سالك فقط به اعداد جلب شده و ترتیب تصاعدى آن ،و توجه تام به آن نتیجۀ روحى در بر ندارد.
و در نشستها بیشتر نشست مربع به كار مىبرند كه این نشست و این حبس نفس و آن تقلیل غذا قواى نفسانى را تهییج نموده و فقط سلامت بدن و طول عمر را نتیجه مىدهد.
ترقى روح از این روش به دست نمىآید و نبایستى به همۀ شاگردان به یك نهج تعلیم دهد.
بعد از سپرى شدن چند سال كه سالك در طى این ایام سلوك را پیشه ساخت ،با صواب دید ِ استاد طریقت در كنار دریا سطح زمین را به عمق یك وجب بیشتر از ارتفاع بدن سالك در حال نشسته حفر نماید و از مكان نشست تا اول ساحل دریا جوئى احداث كند و امتداد دهد و در حالت مربع جالس شود و آب از فرق سر سالك بگذرد ،روزهاى اولیه بیش از پنج دقیقه بدین كار ادامه ندهد كه براى سالك خطرناك خواهد بود و افزودن دقایق بایستى با دستور استاد انجام گیرد.
این نكته را عرضه مىدارد كه این ذره ناچیز در ایام جوانى تحت تعلیم یكى از موبدان زرتشتى كه پیرو سلوك آئین هوشنگ بود ،به نحو خاصى كه بسیار صعب و طاقتفرساتر از سلوك هندوان و آیین یوگ بود ،بدین عمل مبادرت ورزید.
شش ماه متوالى در چند ساعت از شبانهروز از فرق سر تا دو كتف بدنم ،تمام نقاطش به شدت و فوق طاقت درد را تحمل مىنمود و از كار باز نماندم ،به امیدى كه دامن مقصود به دست آرم.
نتیجۀ غائى آن شد ،چه در بیدارى و چه در نوم انوارى مىدیدم و تمامى انوار و اشكال آن بسیار بدیع و موجب بهجت و سرور مىگردید. دانستم سلوك هوشنگ از بدایت تا نهایت امواج است.
اینك به ضرس قاطع نظر مىدهد كه این امواج اثر وضعى سلوك و اذكار و نشستها و حالات روحى سالك است و حدّ فاصل مادّه و تجرد است .
با برخورد و مشاهدۀ این امواج نبایست دامن از دست داد و نتیجه و غایت سلوك دانست .
شیرینى خاصى است ،اختصاص به اطفال مكتب دارد ،هر چند سنین عمرشان از هفتاد بگذرد ،خدعه و فریب و نیرنگ است.
چه بسا استاد خود واقف نباشد.
بازى است ،شهر شهر فرنگ است و هفتاد و دو رنگ.
طالب شایق را به بیراهه كشاند ،زمانى به خود آید كه عمر سپرى شده و قوا تحلیل رفته است.
این ناچیز مكتب یوگ را به دستور پروفسور مهرین انجام مىدادم و پس از آن استادى هندى داشتم سلوك یوگ با آئین هوشنگ فقط در چند نشست اختلاف داشت و نظریه ما دربارۀ سلوك یوگى همان نظریهاى است كه درباره مكتب هوشنگ بیان داشتهایم.
سالك در سلوك ،ذكرش را ضمن ترسیم تمركز داده ،كه این یك نحوۀ ذكر و فكر است ،یا در عرفان اسلامى ذكر حیات را در پشت قلب ترسیم مىكند ،ضمن ترسیم كلمه «الله» را این سمت قلب منقوش ثابت در نظر گرفته و بدان مىنگرد ،این نوع هم ذكر و هم فكر است.
قسم ثالث ذكر قلبى را با قلم خیال در فضاى سینه ترسیم نموده ،یا در جدار قلب یا در تجاویف قلب كه نسبت به اقسام دیگر مشكل تر است و تمركز بیشتر مىخواهد.
ضمن اجراى این عمل یا مابین دو ابرو ،چهرۀ استاد را مطمح نظر قرار دهد ،یا در جوف قلب چهرۀ استاد را منقوش دائم قرار مىدهد ،یا جهت دیگر قلب كه مقابل پستان چپ است ،صورت استاد را تمركز دهد ،حق آن است كه چهرۀ استاد خود در خانه دل ظاهر شود با چهرۀ ملكوتى كه این را «فتح باب» گویند .
یا جهت كمك به رونده راه استاد چهرۀ خود را اجازه مىدهد كه تمركز دهد تا به تدریج چهرۀ ملكوتى تجلى كند.
براى توضیح این مطلب كه چهرۀ ملكوتى چیست ،اشارتى مىرود:
چهره استاد با نورانیت خاص و رنگ خاصى از انوار،كه مدخلیت تام با قدرت روحى سالك دارد ظهور مىكند این چهره آن چنان زیبا و درخشنده است، كه گویى ماه آسمان یا آفتاب جهانتاب ،مكان خود را در فضاى لایتناهى پشت سر نهاده و بر دل پاك بى غل و غش سالك جاى مىگیرد ،در چنین حالتى چه در خواب و چه در بیدارى ،براى انجام هر كارى صداى غیبى مىشنود كه به انجام كارى یا نهى از آن دستور مىدهد.
ناگفته نماند این اصوات ،این چهره و انوار،باطن خود سالك است كه به نام استاد و انوار غیبى و اصوات ملكوتى بر او نمودار مىگردد، و یا مىشنود.
اما یك نكته در اینجاست كه استاد اگر در خواب نیز باشد ،امواج مرید را گرفته ،كه این دانه از آن گلستان با دست باغبان چیرهدست در زمین مستعد آمادۀ گلستان غرس شده ،هم سالك مدخلیت دارد هم استاد ؛گاهى هر دو ،و زمانى فقط استاد و در بعضى ایام براى سالك ،این نكات در طى سلوك مكشوف مىشود.
نيروانا بالاترين داعيه بودا
سالك در مقام سلوك :
نكات زیر در ترقى و ارتقاء روحى وى مدخلیت دارد:
1- سالك تحت تربیت استاد توانایى قرار گیرد.
2- از علم عرفان آگاهى بهم رساند.
3- نشستها را مرعى و محل اجراى ریاضت متناسب با سلوكش باشد و تقلیل غذا و استحمام پیشه خود سازد و البسه سبك و راحت و گشاد كه از پنبه یا پشم بافته شده بر تن نماید.
4- حبس نفس و عدم فاصلۀ زمانى در سلوك و مداومت به آن ضرورى است.
5- ابتدا سالك با توجه به امواج پاك مداومت به ریاضت پیشه كند و اگر امواج شیطانى به سوى او شدت یابد به دستور استاد و توجه تامه استاد آن امواج منحط از پیرامون وى پراكنده شود ،استاد بایست مراقبت نماید كه ترس و خوابهاى هولناك براى سالك روى ندهد سالك در اثر تمارین بسیار به پایهاى رسد كه هر نوع موجى را كه طالب است جذب نماید.
این مطلب بدان مفهوم است كه از میان موج های فراوان از كانال خاصى و امواج خاصى را سلولهاى مغزى سالك دریافت نماید.
پس از سالهاى دراز و تحمل ریاضات صعبه سلولهاى مغزى خود را براى نیم ساعت تعطیل سازد و بدین كار و تجربه در این امر بپردازد و به تدریج مدت را افزایش دهد تا پس از چند سال متوالى یكسره و یكباره سلولهاى مغزى او تعطیل شود به نحوى كه سالك دیگر نتواند سلولهاى مغزى خود را به حركت مجدد وادارد این مرحله را نیروانا مىنامند كه معناى لغوىاش «خاموشى محض» است وقتى سالك بدین مرحله نایل گردید از تنفس و تغذیه و نوم بى نیاز مىشود و وجودش مفید براى دیگر افراد نخواهد بود.
این آرزو براى هر سالكى روى دهد به مفهوم عدم توجه به نتیجه غائى سلوك است نه در دنیا مفید خواهد بود و نه در عالم واپسین.
در حضور ارواح عالیه گذشته از آن كه سرافراز نخواهد بود شرمگین و مطرود مىباشد.
چگونه بودا به مقام نیروانا نایل گردیده و به تربیت افراد پرداخته است و مكتب سلوكى را كه انفرادى است سفره گسترده و به صورت آئینى در آورده است؟
________________________________________
[2] .تند بار = حیوانات اهلى و حلال گوشت
[3] .زندبار = حیوانات درنده
[4] .جمالی = حیوانى
[5] .جلالی = آنچه از حیوان گرفته مىشود