کافه تلخ

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

حضرت خضر و حضرت الیاس




آيا حضرت خضر پيامبر بوده است و چرا حضرت موسي -عليه السلام- كه پيامبر اوالوالعزم بود، بايد راهنمايش غير اولوالعزم باشد؟

نمایش پاسخ ...
جريان حضرت موسي - عليه السلام- و حضرت خضر در سورة كهف آيات «60 تا 82 » آمده است. كه حتي يك پيامبر اولوالعزم كه آگاه‌ترين افراد محيط خويش است، باز دامنه علم و دانشش در بعضي از جهات محدود بوده و به سراغ معلمي مي‌رود كه به او درس بياموزد، آن هم درس‌هايي كه بسيار عجيب است. در قرآن كريم دربارة حضرت خضر فقط داستان رفتن حضرت موسي به «مجمع البحرين»، آمده كه مي فرمايد: «پس از برخورد به بنده‌اي از بندگان ما كه ما به وي رحمتي از خود داده و از ناحية خود به او علمي آموختيم»[1]
امام صادق - عليه السلام- فرمود:
خضر پيغمبر فرستاده شده مرسل بوده كه خداوند به سوي قومش مبعوث فرموده بود، و او مردم خود را به سوي توحيد و اقرار به انبياء و فرستادگان خدا و كتاب‌هاي آن‌ها دعوت مي كرده و معجزه‌اش اين بوده كه روي هيچ چوب خشكي نمي‌نشست مگر اين‌كه سبز مي‌شد و بر هيچ زمين بي علفي نمي نشست مگر اين‌كه سبز و خرم مي گشت و اگر او را خضر ناميدند به همين جهت بوده (خضر يعني سبزي) وگرنه اسم اصلي او «تاليا» «(باليا) بن ملكان» بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح» - عليه السلام- بود.[2] از اين روايت و چند روايت ديگر كه در منابع شيعه مخصوصاً «بحارالانوار ج 13» آمده است به دست مي‌آيد كه حضرت خضر پيامبر بوده است.
از آياتي كه اين داستان را نقل مي‌كند، استفاده مي‌شود كه حضرت خضر نبي بوده؛ چون در آية 82 سورة كهف حضرت خضر مي‌فرمايد: اين كارهايي كه من كردم از پيش خودم نبود؛ يعني من از طرف خداوند دستور داشتم و حكم آن از طرف خداوند بر من نازل شده است.
و از اخبار متفرقه از ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به دست مي‌آيد كه او تاكنون زنده مانده است و هنوز از دنيا نرفته است و از قدرت خداي سبحان هيچ دور نيست كه بعضي از بندگان خود را عمر طولاني دهد و تا ابد نگهدارد.[3]
از پيامبر گرامي اسلام - صلي الله عليه و سلم- نقل شده است كه روزي موسي - عليه السلام- در ميان بني اسراييل مشغول خطابه بود، كسي سؤال كرد روي زمين چه كسي از همه داناتر است؟
موسي گفت:
كسي از خود عالم‌تر سراغ ندارم. در اين هنگام به موسي وحي شد كه ، بنده‌اي داريم در «مجمع البحرين» كه از تو دانشمند‌تر است، در اين‌جا موسي از خداوند تقاضا كرد كه به ديدار اين مرد عالم نائل گردد و خداوند راه رسيدن به اين هدف را به او نشان داد. گرچه حضرت موسي پيامبر اولوالعزم و در مسائل شرعي آگاهتر از حضرت خضر بود.[4] ولي در امور تكويني و اسرار عالم، حضرت خضر آگاهتر از حضرت موسي بود.
اين جهان داراي دو نظام است، نظام تكوين و نظام تشريع. گرچه اين دو نظام در اصول كلي هماهنگ مي باشند، ولي گاه مي‌شود كه در جزييات از هم جدا مي‌شوند، مثلاً خداوند براي آزمايش بندگان آنها را مبتلا به ناامني و از بين رفتن جان هاي عزيزان مي‌كند تا معلوم شود چه كساني در برابر اين حوادث صابر و شكيبا هستند؛ در صورتي كه هيچ فقيه و حتي هيچ پيامبري نمي‌تواند اقدام به چنين كاري بكند. خداوند براي اين‌كه انسان راه تكامل را بپيمايد، قوانين و مقرراتي به نحو احسن براي او از نظر تكوين قرار داده كه تخلف از آن‌ها عكس العمل‌هاي مختلفي دارد. در حالي‌كه از نظر قانون شرع نمي توانيم همة آن‌ها را در چارچوب اين قوانين بريزيم و هيچ مانعي ندارد كه خداوند گروهي را مأمور پياده كردن نظام تشريع كند و گروهي از فرشتگان يا بعضي از انسان‌ها (هم‌چون حضرت خضر) را مأمور پياده كردن نظام تكوين نمايد.[5]
مرحوم علامه مجلسي (ره) در اين زمينه مي‌گويد: خضر پيغمبر بود. علمي كه پيغمبر مي بايد در آن محتاج به غير نباشد، شرايع و احكام است؛ اگر بعضي علوم را كه تعلق به شرايع و احكام نداشته باشد، حق تعالي توسط بشري تعليم پيغمبر نمايد، چنان‌چه توسط ملائكه تعليم او مي‌نمايد، مفسده‌اي ندارد و از اين‌كه موسي - عليه السلام- در بعضي از علوم محتاج به خضر باشد لازم نمي آيد خضر از آن حضرت اعلم و افضل باشد، زيرا ممكن است علمي كه مخصوص موسي - عليه السلام- باشد و خضر نداند بيشتر و شريف‌تر از علمي باشد كه مخصوص خضر است.[6] پس معلوم شد كه حضرت موسي - عليه السلام- در شريعت و احكام مربوط به دين خود داناترين زمان خود بود.
حضرت خضر در سايه‌ي پيمودن راه بندگي و تسلط بر هوي و هوس به مقامي رسيده بود كه حوادث را پيش بيني مي كرد، دانش او از ظاهر تجاوز كرده به باطن ايشان نفوذ مي‌كرد و از مجموع روايات چنين استفاده مي‌شود كه اين معلم و شاگرد هر كدام داراي مزيتي بودند كه ديگري داراي آن نبود، موسي - عليه السلام- مظهر علم به شريعت و احكام و حضرت خضر مظهر علم به باطن امور بوده است.[7]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. جعفر سبحاني، منشور جاويد، قم: مؤسسه امام صادق ـ عليه السلام ـ، اول، بي تا، ج 12، ص 211 تا 237.
2. محمد حسين طباطبايي (ره)، الميزان، محمد باقر موسوي (تهران: بنياد فكري و علمي علامه طباطبايي (ره)، 1363) ج 13، ص 570 تا 607.
3. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه (تهران: دارالكتب الاسلامي، 1368) ج 12، ص 478 تا 522.
4. محمد باقر مجلسي، بحارالانوار (تهران: دارالكتب الاسلامي، بي تا) ج 13، ص 278 تا 322.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. كهف/65.
[2]. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، تهران، دارالكتب الاسلاميه، بي تا، ج 13، ص 386.
[3]. ر.ك: طباطبايي، محمد حسين، الميزان، محمد باقر موسوي همداني، تهران، بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، 1363، ج13، ص597.
[4]. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج13، ص303.
[5]. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران: دارالكتب الاسلامي، 1368، ج 12، ص 507.
[6]. مجلسي، محمد باقر، تاريخ پيامبران ـ عليهم السلام ـ، قم، انتشارات سرور، 1375، ج 1، ص 759.
[7]. سبحاني، جعفر، منشور جاويد، قم، مؤسسه امام صادق ـ عليه السلام ـ چاپ اول، بي تا، ج12، ص234.


-----------------------------------------

بنا به برخی از اقوال ظهور حضرت خضر(ع) ۳۴۵۸ سال بعد از هبوط (فرود آمدن) آدم به زمین بوده است. عده ای معتقدند که این خضر بزرک و معروف غیر از خضر ثانی است که از انبیاء بنی اسرائیل بوده است.

در کتاب العرائس و نیز در تاریخ ابن اثیر مدعی شده اند که خضر معاصر، حضرت ابراهیم و همزمان با افریدون هرزند آبتین بوده است و احتمال داده اند که خضر سرکرده لشکر ذوالقرین بوده که با او به ظلمات رفته و در زمان ناشئه بن آموس ازدیده ها ناپدید شده و بار دیگر ظاهر گشته و مدتی بعد باز از نظرها پنهان گردیده است.

در علل الشرایع روایتی از آن حضرت آورده است که آن حضرت فرمود :

حضرت خضر فرستاده خدا بسوی مردم بود که قوم خود را به توحید و اقرار به پیامبری پیامبران و کتب آسمانی فرا خواند و از نشانه های پیامبری آن حضرت این بود که وقتی روی چوب خشکی و یا زمین بایر می نشست به برکت آن حضرت سرسبز و خرم میشد. و به همین خاطر آن حضرت را خضر نامیدند.

و نام اصلی وی بالیا پسر ملکان پسر عابرپسر ارفخشید پسر سام نوح (ع) بوده است.

در تفسیرالمجمع نوشته است: حضرت خضر را بدین جهت خضر نامیدند که هرکجا نماز بجای می آورد اطراف او سبز میشد.صاحب تفسیر روح البیان از ابن عباس نقل کرده است که حضرت خضر (ع) پسر آدم بوده است و مرگ برای او نوشته نشده است تا زمانی که دجال را تکذیب کنند.

و نیز روایتی از نوح (ع) نقل میکند که فرمود خضر(ع) پسر آدم بوده است و حضرت آدم (ع) به هنگام مرگ از خدا درخواست کرده بود، هریک از اولادش که اورا بخاک بسپارد تا روز قیامت عمر عطا کند و وقتی خضر(ع) عهده دار امر خاک سپاری او گردید خداوند دعای آدم را در مورد او مستجاب گردانید.

آیا الیاس و خضر هردو یک نفرند؟

از روایات شیعه دانسته می شود حضرت خضر غیر الیسع است و الیاس (ع) فردی شناخته شده و غیر از حضرت خضر (ع) و الیسع است.
متصوفه از کنایات قرآنی بهره گیری کرده و حضرت خضر(ع) رامصاحب با موسی (ع) دانسته اند و شخصیت قرآنی اورا به وجود آورده اند و او را غیر از الیاس پنداشته اند تنها تفاوت این دو اینست (الیاس و خضر) که خضر(ع) رهایی آسیب دیدگان در دریا را برعهده دارد و الیاس رهایی مردم را در خشکی بر عهده دارد.

به تدریج در نتیجه توجه صوفیان، خضر اهمیت بیشتری یافته است و الیاس را تحت الشعاع قرار داده است تا جایی که عامه به طور کلی الیاس را فراموش کرده اند و رهایی خود را چه در خشکی و چه در دریا از خضر(ع) میخواهند.


------------------------------------------

در سوره انبياء آيه 34 آمده است: «و ما جعلنا لبشرمن قبلك الخلد ما براي هيچ انساني قبل از تو زندگي جاويدان قرار نداديم پس چرا قرآن به زنده بودن حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ و عزير و خضر اشاره كرده است؟
آيه فوق اشاره به اشكالات و ايرادات مشركان درباره نبوت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ است، آنها معتقد بودند كه اگر پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ خاتم پيامبران است، بايد هرگز نميرد تا حافظ آئين خويش باشد. بنابراين مرگ او در آينده، دليل بر بطلان ادعاي او خواهد بود. با نزول آيه فوق، آشكار شده است كه دين اسلام قائم به شخص نيست تا با عدمش از بين برود، بنابراين جاودانگي مذهب نياز به پاسداري دائمي پيامبر ندارد.[1]
اما اين كه آيه فوق، با زنده بودن حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ [2] تناقض دارد، در پاسخ مي‌توان گفت: آيه فوق گوياي اين مطلب است كه «هيچ انساني را قبل از تو زندگي جاويدان قرار نداديم» به اين معني، انسان خلق نشده كه عمر و زندگي ابدي و جاويدان داشته باشد. در حالي كه حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ حيات ابدي ندارند و قبل از قيامت و بعد از ظهور، مي‌ميرند، «كل نفس ذائقه الموت؛[3] هر موجود زنده طعم مرگ را مي‌چشند»[4] درباره حضرت عزير ـ عليه السلام ـ بايد گفت:
طبق آيه 259 سوره بقره، ايشان 100 سال مرده بودند و دوباره زنده شدند تا اينكه قدرت خداوند را درباره معاد ملاحظه نمايند: «يا همانند كسي كه از كنار آبادي عبور كرد كه ويران شده بود گفت: چگونه خدا اينها را پس از مرگ زنده مي كند؟
خداوند او را صد سال ميراند، سپس زنده كرد و به او گفت: چه قدر درنگ كردي؟ گفت يك روز يا بخشي از روز فرمود: نه، بلكه صد سال درنگ كردي، نگاه به غذاي خود كن كه تغييري نكرده و به الاغت (كه چگونه از هم متلاشي شده) براي اينكه تو را نشانه اي بر مردم (در مورد معاد) قرار دهديم، اكنون به استخوان هاي (الاغ خود) نگاه كن كه چگونه آنها را بر داشته و به هم پيوند مي دهيم و... و معروف اين است كه اين شخص حضرت غرير بوده و در حديثي از امام صادق -عليه السلام- نيز اين موضوع تائيد شده است.[5]

درباره حضرت عزير ـ عليه السلام ـ بايد گفت: طبق آيه 259 سوره بقره، ايشان 100 سال مرده بودند و دوباره زنده شدند تا اينكه قدرت خداوند را درباره معاد ملاحظه نمايند:
«يا همانند كسي كه از كنار آبادي عبور كرد كه ويران شده بود گفت: چگونه خدا اينها را پس از مرگ زنده مي كند؟ خداوند او را صد سال ميراند، سپس زنده كرد و به او گفت:
چه قدر درنگ كردي؟ گفت يك روز يا بخشي از روز فرمود: نه، بلكه صد سال درنگ كردي، نگاه به غذاي خود كن كه تغييري نكرده و به الاغت (كه چگونه از هم متلاشي شده) براي اينكه تو را نشانه اي بر مردم (در مورد معاد) قرار دهديم، اكنون به استخوان هاي (الاغ خود) نگاه كن كه چگونه آنها را بر داشته و به هم پيوند مي دهيم و... و معروف اين است كه اين شخص حضرت غرير بوده و در حديثي از امام صادق -عليه السلام- نيز اين موضوع تائيد شده است.[5]
اما درباره زنده بودن حضرت خضر ـ عليه السلام ـ بايد گفت:
در قرآن نامي از خضر نيامده است اما از روايات اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ اين طور استفاده مي شود كه ايشان پيامبر اعلي بودند و هنوز هم زنده هستند و معلم حضرت موسي ـ عليه السلام ـ (كه در آيات 82 ـ 60 سوره كهف مطرح است) نيز حضرت خضر ـ عليه السلام ـ بوده است.[6]
ايشان هم همانند حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ طبق آيه فوق «كل نفس ذائقه الموت» قبل از قيامت مي‌ميرند و زندگي جاويدان و هميشگي ندارند.
در نتيجه خداوند به هيچ كس عمر ابدي و دائمي و جاويدان نداده به جز ذات اقدس الهي كه واجب‌الوجود مي باشند.




پسران‌ اسرائيل‌

پسران‌ اسرائيل‌
پسران‌ اسرائيل‌ اينانند: رؤبين‌ و شَمْعون‌ و لاوي‌ و يهودا و يَسّاكار و زبولون‌ 2 و دان‌ و يوسف‌ و بنيامين‌ و نَفْتالي‌ و جاد و اَشِير.
3 پسران‌ يهودا: عِير و اُونان‌ و شيلَه‌؛ اين‌ سه‌ نفر از بَتْشُوعِ كَنْعانيه‌ براي‌ او زاييده‌ شدند؛ و عيرْ نخست‌زادة‌ يهودا به‌ نظر خداوند شرير بود؛ پس‌ او را كُشت‌. 4 و عروس‌ وي‌ تامار فارَص‌ و زارَح‌ را براي‌ وي‌ زاييد، و همة‌ پسران‌ يهودا پنج‌ نفربودند.
5 و پسران‌ فارَص‌: حَصْرُون‌ و حامول‌. 6 و پسران‌ زارَح‌: زِمْري‌ و اِيتان‌ و هِيمان‌ و كَلْكُول‌ و دارَع‌ كه‌ همگي‌ ايشان‌ پنج‌ نفر بودند. 7 و از پسران‌ كَرْمِي‌، عاكار مضطرب‌كنندة‌ اسرائيل‌ بود كه‌ دربارة‌ چيز حرام‌ خيانت‌ ورزيد. 8 و پسر اِيتان‌: عَزَرْيا بود.

9 و پسران‌ حَصْرُون‌ كه‌ براي‌ وي‌ زاييده‌ شدند، يَرْحَمْئيل‌ و رام‌ و كَلُوباي‌. 10 و رام‌ عَميناداب‌ را آورد و عَميناداب‌ نَحْشُون‌ را آورد كه‌ رئيس‌ بني‌يهودا بود. 11 و نَحْشُون‌ سَلْما را آورد و سَلْما بُوعَز را آورد. 12 و بُوعَز عوبيد را آورد و عُوبيد يَسي‌ را آورد. 13 و يَسي‌ نخست‌زادة‌ خويش‌ اَلِيْآب‌ را آورد، و دومين‌ ابيناداب‌ را، و سومين‌ شِمْعي‌ را، 14 و چهارمين‌ نَتَنْئيل‌ را و پنجمين‌ رَدّاي‌ را، 15 و ششمين‌ اُوْصَم‌ را و هفتمين‌ داود را آورد. 16 و خواهران‌ ايشان‌ صَرُوْيَه‌ و اَبيحايَل‌ بودند. و پسران‌ صَرُوْيَه‌، اَبْشاي‌ و يُوآب‌ و عَسائيل‌، سه‌ نفر بودند. 17 و اَبيحايَل‌ عَماسا را زاييد و پدر عَماسا يَتَرِ اِسْماعيلي‌ بود.
18 و كاليب‌ بن‌ حَصْرُون‌ از زن‌ خود عَزُوبَه‌ و از يَرِيعُوت‌ اولاد به‌هم‌ رسانيد و پسران‌ وي‌ اينانند:

ياشَر و شُوباب‌ و اَرْدُون‌. 19 و عَزُوبَه‌ مُرد و كاليب‌ اَفرات‌ را به‌ زني‌ گرفت‌ و او حور را براي‌ وي‌ زاييد. 20 و حُور، اُوري‌ را آورد و اُوري‌ بَصَلْئيل‌ را آورد.
21 و بعد از آن‌، حَصْرُون‌ به‌ دختر ماكير پدر جِلْعاد درآمده‌، او را به‌ زني‌ گرفت‌ حيني‌ كه‌ شصت‌ ساله‌ بود و او سَجُوب‌ را براي‌ وي‌ زاييد. 22 و سَجُوب‌ يائير را آورد و او بيست‌ و سه‌ شهردر زمين‌ جِلْعاد داشت‌. 23 و او جَشور و اَرام‌ را كه‌ حَوُّوب‌ يائير باشد، با قنات‌ و دهات‌ آنها كه‌ شصت‌ شهر بود، از ايشان‌ گرفت‌ و جميع‌ اينها از آن‌ بني‌ماكير پدر جِلْعاد بودند. 24 و بعد از آنكه‌ حَصْرُون‌ در كاليب‌ اَفْراته‌ وفات‌ يافت‌، اَبِيَّه‌ زن‌ حَصْرُون‌ اَشْحُور پدر تَقُوع‌ را براي‌ وي‌ زاييد.
25 و پسران‌ يَرْحَمْئيل‌ نخست‌زاده‌ حَصْرُون‌ نخست‌زاده‌اش‌: رام‌ و بُونَه‌ و اُوْرَن‌ و اُوصَمْ و اَخيّا بودند. 26 و يَرْحَمْئيل‌ را زن‌ ديگر مسمّاة‌ به‌ عطارَه‌ بود كه‌ مادرِ اُوْنام‌ باشد. 27 و پسران‌ رام‌ نخست‌زادة‌ يَرْحَمْئيل‌ مَعْص‌ و يامِين‌ و عاقَر بودند. 28 و پسران‌ اُوْنام‌: شَمّاي‌ و ياداع‌ بودند، و پسران‌ شَمّاي‌ ناداب‌ و اَبيشور. 29 و اسم‌ زن‌ ابيشور اَبِيحايَل‌ بود و او اَحْبان‌ و مُوليد را براي‌ وي‌ زاييد. 30 و پسران‌ ناداب‌ سَلَد و اَفّايم‌ بودند و سَلَد بي‌اولاد مُرد. 31 و بني‌اَفّايم‌ يَشْعي‌ و بني‌يَشْعي‌ شيشان‌ و بني‌شيشان‌ اَحْلاي‌. 32 و پسران‌ ياداع‌ برادر شَمّاي‌ يَتَر و يوناتان‌؛ و يَتَر بي‌اولاد مُرد. 33 و پسران‌ يوناتان‌: فالَت‌ و زازا. اينها پسران‌ يَرْحَمْئيل‌ بودند. 34 و شيشان‌ را پسري‌ نبود ليكن‌ دختران‌ داشت‌ و شيشان‌ را غلامي‌ مصري‌ بود كه‌ يَرْحاع‌ نام‌ داشت‌. 35 و شيشان‌ دختر خود را به‌ غلام‌ خويش‌ يَرْحاع‌ به‌ زني‌ داد و او عَتّاي‌ را براي‌ وي‌ زاييد. 36 و عتاي‌ ناتان‌ را آورد و ناتان‌ زاباد را آورد. 37 و زاباد اَفْلال‌ را آورد و اَفْلال‌ عوبيد را آورد. 38 و عوبيد ييهُو راآورد، و ييهو عَزَرْيا را آورد. 39 و عَزَرْيا حالَص‌ را آورد و حالص‌ اَلْعاسَه‌ را آورد. 40 و اَلْعاسَه‌ سَسْماي‌ را آورد و سِسْماي‌ شَلُّوم‌ را آورد. 41 و شَلـوم‌ يِقَمْيـا را آورد و يِقَمْيـا اَلِيْشَمَـع‌ را آورد.
42 و بني‌كاليب‌ برادر يَرْحَمْئيل‌نخست‌زاده‌اش‌ ميشاع‌ كه‌ پدر زِيف‌ باشد و بني‌ماريشَه‌ كه‌ پدر حَبْرُون‌ باشد بودند. 43 و پسران‌ حَبْرُون‌: قُوْرَح‌ و تَفُّوح‌ و راقَم‌ و شامَع‌. 44 و شامَع‌ راحَم‌ پدر يُرْقَعام‌ را آورد و راقَم‌ شَمّاي‌ را آورد. 45 و پسر شَمّاي‌ ماعئون‌ و ماعون‌ پدر بَيْت‌صُور بود. 46 و عِيفَه‌ مُتعه‌ كاليب‌ حاران‌ و موصا و جازيز را زاييد و حاران‌ جازيز را آورد. 47 و پسران‌ يَهْداي‌ راجَم‌ و يُوتام‌ و جيشان‌ و فالَت‌ و عِيفَه‌ و شاعَف‌. 48 و مَعْكه‌ مُتعه‌ كاليب‌، شابَر و تِرْحَنَه‌ را زاييد. 49 و او نيز شاعَف‌، پدر مَدْمَنَه‌ و شوا، پدر مَكْبينا و پدر جِبْعا را زاييد؛ و دختر كاليب‌ عَكْسَه‌ بود. 50 و پسران‌ كاليب‌ بن‌حُور نخست‌زادة‌ اَفْراته‌ اينانند: شُوبال‌ پدر قريه‌ يَعاريم‌، 51 و سَلْما پدر بيت‌لحم‌ و حاريف‌ پدر بيت‌ جادَر. 52 و پسران‌ شوبال‌ پدر قريه‌ يعاريم‌ اينانند: هَرُواه‌ و نصف‌ مَنُوحُوت‌. 53 و قبايل‌ قريه‌ يَعاريم‌ اينانند: يَتْرِيان‌ و فُوتيان‌ و شُوماتيان‌ و مِشْراعيان‌ كه‌ از ايشان‌ صارْعاتيان‌ و اِشْطاوُليان‌ پيدا شدند. 54 و بني‌سَلْما بيت‌لحم‌ و نطوفاتيان‌ و عَطْروت‌ بيت‌يُوآب‌ و نصف‌ مانَحْتيان‌ و صُرْعيان‌ بودند. 55 و قبايل‌ كاتباني‌ كه‌ در يَعْبيص‌ ساكن‌ بودند، تِرْعاتيان‌ و شِمْعاتيان‌ و سُوكاتيان‌ بودند. اينان‌ قينيان‌اند كه‌ از حَمَّتْ پدرِ بَيْت‌ ريكاب‌ بيرون‌ آمدند.


ترجمه تفسیری


نسل‌ يهودا
پسران‌ يعقوب‌ معروف‌ به‌ اسرائيل‌ اينها بودند:
رئوبين‌، شمعون‌، لاوي‌، يهودا،
يساكار، زبولون‌، دان‌، يوسف‌،
بنيامين‌، نفتالي‌، جاد و اشير.

زمري‌، ايتان‌، هيمان‌،
كلكول‌ و دارع‌
خاندان‌ داود پادشاه‌

نسل‌ حصرون‌


نسل‌ يرحم‌ئيل‌
رام‌ (پسر بزرگ‌)، بونه‌، اورن‌،
اوصم‌ و اخيا.
معص‌، يامين‌ و عاقر.
پسران‌ شماي‌، ناداب‌ و ابيشور بودند.


نسل‌ ديگر كاليب‌
راقم‌ پدر شماي‌ بود.
راجم‌، يوتام‌، جيشان‌، فالت‌، عيفه‌ و شاعف‌).


3 يهودا از زن‌ كنعاني‌ خود، بتشوع‌، سه‌ پسر داشت‌ به‌ نامهاي‌: عير، اونان‌ و شيله‌. ولي‌ عير، پسر ارشد او، شرور بود و خداوند او را كشت‌. 4 بعد تامار، زن‌ بيوه‌ عير كه‌ عروس‌ يهودا بود ازخود يهودا حامله‌ شد و دو پسر دو قلو به‌ نامهاي‌ فارص‌ و زارح‌ زاييد. يهودا جمعاً پنج‌ پسر داشت‌. 5 پسران‌ فارص‌، حصرون‌ و حامول‌ بودند. 6 پسران‌ زارح‌: 7 (عخان‌ پسر كرمي‌، كه‌ با برداشتن‌ مال‌ حرام‌ به‌ خدا خيانت‌ كرد و در قوم‌ اسرائيل‌ فاجعه‌ به‌ بار آورد نيز از نسل‌ زارح‌ بود.) 8 عزريا پسر ايتان‌ بود. 9 يرحم‌ئيل‌، رام‌ و كلوباي‌ پسران‌ حصرون‌ بودند. 10 رام‌ پدر عميناداب‌، و عميناداب‌ پدر نحشون‌ (نحشون‌ رهبر قبيله‌ يهودا بود)، 11 نحشون‌ پدر سلما، سلمون‌ پدر بوعز، 12 بوعز پدر عوبيد، و عوبيد پدر يسي‌ بود. 13و14و15 پسران‌ يسي‌ به‌ ترتيب‌ سن‌ اينها بودند:

الياب‌، ابيناداب‌، شمعا، نتن‌ئيل‌، رداي‌، اوصم‌ و داود.

16 يسي‌ دو دختر به‌ نامهاي‌ صرويه‌ و ابيجايل‌ نيز داشت‌. پسران‌ صرويه‌، ابيشاي‌، يوآب‌ و عسائيل‌ بودند. 17 ابيجايل‌ كه‌ شوهرش‌ يتر اسماعيلي‌ بود، پسري‌ داشت‌ به‌ نام‌ عماسا. 18 كاليب‌ (پسر حصرون‌) دو زن‌ به‌ نامهاي‌ عزوبه‌ و يريعوت‌ داشت‌. اينها فرزندان‌ عزوبه‌ بودند:

ياشر، شوباب‌ و اردون‌. 19 پس‌ از مرگ‌ عزوبه‌، كاليب‌ با افرات‌ ازدواج‌ كرد و از اين‌ زن‌ صاحب‌ پسري‌ شد به‌ نام‌ حور. 20 اوري‌ پسر حور، و بصل‌ئيل‌ پسر اوري‌ بود. 21 حصرون‌ در سن‌ شصت‌ سالگي‌ با دختر ماخير ازدواج‌ كرد و از او هم‌ صاحب‌ پسري‌ شد به‌ نام‌سجوب‌ (ماخير پدر جلعاد بود). 22 سجوب‌ پدر يائير بود. يائير بر بيست‌ و سه‌ شهر در سرزمين‌ جلعاد حكمراني‌ مي‌كرد. 23 ولي‌ قواي‌ جشور و ارام‌ اين‌ شهرها و شهر قناط‌ را همراه‌ با شصت‌ روستاي‌ اطراف‌ آن‌ به‌ زور از او گرفتند. ساكنان‌ اين‌ شهرها و روستاها از نسل‌ ماخير (پدر جلعاد) بودند.

24 كاليب‌ بعد از مرگ‌ پدرش‌ حصرون‌، با افراته‌، زن‌ پدر خود ازدواج‌ كرد. افراته‌ از كاليب‌ صاحب‌ پسري‌ شد به‌ اسم‌ اشحور و اشحور هم‌ پدر تقوع‌ بود. 25 اينها پسران‌ (پسر ارشد حصرون‌) بودند: 26 عطاره‌ زن‌ دوم‌ يرحم‌ئيل‌، مادر اونام‌ بود. 27 پسران‌ رام‌: 28 پسران‌ اونام‌، شماي‌ و ياداع‌ بودند.

29 پسران‌ ابيشور، احبان‌ و موليد از زن‌ او ابيحايل‌ بودند. 30 و پسران‌ ناداب‌ سلد و افايم‌ بودند. سلد بي‌اولاد از دنيا رفت‌، 31 ولي‌ افايم‌ پسري‌ به‌ نام‌ يشعي‌ داشت‌. يشعي‌ پدر شيشان‌ و شيشان‌ پدر احلاي‌ بود. 32 ياداع‌ برادر شماي‌ دو پسر داشت‌ به‌ نامهاي‌ يتر و يوناتان‌. يتر بي‌اولاد از دنيا رفت‌، 33 ولي‌ يوناتان‌ دو پسر به‌ اسم‌ فالت‌ و زازا داشت‌. 34و35 شيشان‌ پسري‌ نداشت‌، ولي‌ چندين‌ دختر داشت‌. او يكي‌ از دخترانش‌ را به‌ عقد يرحاع‌، غلام‌ مصري‌ خود درآورد. آنها صاحب‌ پسري‌ شدند و نامش‌ را عتاي‌ گذاشتند.

36 ناتان‌ پسر عتاي‌، زاباد پسر ناتان‌، 37 افلال‌ پسر زاباد، عوبيد پسر افلال‌. 38 ييهو پسر عوبيد، عزريا پسر ييهو، 39 حالص‌ پسر عزريا، العاسه‌ پسر حالص‌، 40 سسماي‌ پسر العاسه‌، شلوم‌ پسر سسماي‌، 41 يقميا پسر شلوم‌، اليشمع‌ پسر يقميا بود. 42 پسر ارشد كاليب‌ (برادر يرحم‌ئيل‌) ميشاع‌ نام‌ داشت‌.

ميشاع‌ پدر زيف‌، زيف‌ پدر ماريشه‌، ماريشه‌ پدر حبرون‌ بود. 43 پسران‌ حبرون‌ عبارت‌ بودند از: قورح‌، تفوح‌، راقم‌ و شامع‌. 44 شامع‌ پدر راحم‌ بود و راحم‌ پدر يرقعام‌. 45 ماعون‌ پسر شماي‌ بود و پدر بيت‌ صور. 46 عيفه‌، كنيز كاليب‌، حاران‌ و موصا و جازيز را زاييد. حاران‌ هم‌ پسري‌ داشت‌ به‌ نام‌ جازيز. 47 (مردي‌ به‌ نام‌ يهداي‌ شش‌ پسر داشت‌ به‌ اسامي‌: 48و49 معكه‌ يكي‌ ديگر از كنيزان‌ كاليب‌ شش‌ پسر بدنيا آورد به‌ اسامي‌: شابر، ترحنه‌، شاعف‌ (باني‌ شهر مدمنه‌) و شوا (باني‌ شهر مكبينا و جبعا).

كاليب‌ دختري‌ نيز داشت‌ كه‌ نامش‌ عكسه‌ بود. 50 پسران‌ حور (پسر ارشد كاليب‌ و افراته‌) اينها بودند: شوبال‌ (باني‌ قريه‌ يعاريم‌)، 51 سلما (باني‌ بيت‌لحم‌) و حاريف‌ (باني‌ بيت‌جادر). 52 شوبال‌، باني‌ قريه‌ يعاريم‌، جد طايفه‌ هراوه‌ كه‌ نصف‌ ساكنان‌ منوحوت‌ را تشكيل‌ مي‌دادند، بود. 53 طايفه‌هاي‌ قريه‌ يعاريم‌ كه‌ از نسل‌ شوبال‌ بودند، عبارت‌ بودند از:

يتري‌، فوتي‌، شوماتي‌ و مشراعي‌. (صرعاتي‌ها و اشتاولي‌ها از نسل‌ مشراعي‌ها بودند.) 54 سلما، باني‌ بيت‌لحم‌، جد طايفه‌ نطوفاتي‌، عطروت‌ بيت‌يوآب‌ و صرعي‌ (يكي‌ از دو طايفه‌ ساكن‌ مانحت‌) بود. 55 (طايفه‌هاي‌ نويسندگاني‌ كه‌ كتب‌ و مدارك‌ را رونويسي‌ مي‌كردند و ساكن‌ يعبيص‌ بودند عبارت‌ بودند از: ترعاتي‌، شمعاتي‌ و سوكاتي‌. اين‌ طايفه‌ها قيني‌ و از نسل‌ حمت‌، جد خاندان‌ ريكاب‌، بودند.)

----------

باب‌هاي‌ 1 - 9 . نسب‌ نامه‌ها
به‌ نظر مي‌رسد مقصود اصلي‌ از اين‌ نسب‌ نامه‌ها، اسكان‌ مجدد مردم‌ در سرزمين‌ بر طبق‌ اسناد عمومي‌ بوده‌ است‌. افرادي‌ كه‌ از اسارت‌ بازگشته‌ بودند، حق‌ مالكيت‌ زمين‌هايي‌ را داشتند كه‌ قبلاً متعلق‌ به‌ خانوادة‌ خودشان‌ بود.

در عهد عتيق‌، زمين‌ بين‌ خانواده‌ها تقسيم‌ شده‌ بود و نمي‌شد زمين‌ يك‌ خانواده‌ را به‌ فردي‌ بيرون‌ از آن‌ خانواده‌ فروخت‌ (به‌ لاويان‌ 25 مراجعه‌ كنيد).


به‌ همين‌ گونه‌، كهانت‌ نيز در خانواده‌ها ارثي‌ بود. پسر كاهن‌ جانشين‌ او مي‌شد. در اسرائيل‌ اين‌ يك‌ قانون‌ بود.
در سلسلة‌ پادشاهي‌ داود نيز وضع‌ به‌ همين‌ منوال‌ بود. مهم‌ترين‌ و با ارزش‌ترين‌ وعده‌ اين‌ بود كه‌ نجات‌ دهندة‌ جهان‌ قرار بود از خاندان‌ داود برخيزد.

نكتة‌ اصلي‌ اين‌ نسب‌ نامه‌ها اين‌ است‌ كه‌ خاندان‌ داود را دنبال‌ مي‌كنند.
بيشتر نسب‌ نامه‌ها كامل‌ نيستند چون‌ فهرست‌ اسامي‌ در نقاط‌ بسياري‌ ناتمام‌ مانده‌اند. ولي‌ رشتة‌ اصلي‌ باقي‌ است‌. اين‌ نسب‌ نامه‌ها احتمالاً از اسناد بسياري‌ كه‌ بر روي‌ الواح‌، پاپيروس‌ و كاغذ پوست‌ گوساله‌ نوشته‌ شده‌ بودند جمع‌ آوري‌ شده‌اند و بخشي‌ از آنها نيز از روي‌ كتابهاي‌ قبلي‌ عهد عتيق‌ رونويسي‌ شده‌اند.
اين‌ 9 باب‌ نسب‌ نامه‌ها، همة‌ تاريخ‌ گذشتة‌ كتاب‌مقدس‌ را نسل‌ به‌ نسل‌ در برمي‌گيرد. مطالعة‌ اين‌ بابها به‌ منظور عبادت‌، به‌ اندازة‌ بخشهاي‌ ديگر كتاب‌مقدس‌، لازم‌ نيست‌. ولي‌ در واقع‌، اين‌ نسب‌ نامه‌ها و نسب‌ نامه‌هاي‌ مشابه‌، چارچوب‌ عهد عتيق‌ را تشكيل‌ مي‌دهند، چارچوبي‌ كه‌ همة‌ كتاب‌مقدس‌ را به‌ هم‌ پيوند مي‌دهد و به‌ آن‌ وحدت‌ مي‌بخشد و موجب‌ مي‌شود كه‌ كتاب‌مقدس‌، نه‌ يك‌ افسانه‌، بلكه‌ يك‌ تاريخ‌ واقعي‌ به‌ حساب‌ آيد. http://www.farsicrc.com/index.php?option=com_content&task=view&id=1266&Itemid=186

توجه : مطالب این سایت فاقد هرگونه جهت گیری سیاسی و اعتقادی خاص بوده و مطالب صرفا" جهت تنویر و توسعه افکار منتشر می گردد لطفا" پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در میان نهید. نشر و درج مطالب با ذکر نام سایت و منبع بلا مانع است www.babakmaster.com


۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

ذهن بیگانه، متجاوز خارجی




بهترین راه برای اشاره به کیفیت بیگانه ذهن پرسشی ساده است :
وقتی تنها هستید چه می کنید ؟
هر فردی پاسخی یکسان به این پرسش می دهد :
" با خودم حرف می زنم " .
ساحران تولتک اشاره می کنند که در حقیقت این ما نیستیم که با خود حرف می زنیم بلکه موجودی بیگانه است که نه با ما بلکه با خودش حرف می زند .

در واقع کسانی که سکوت درونی را به شکلی موثر تجربه کرده اند عنوان می کنند که انسان همچون بقیه موجودات خود اندیشی ناچیزی آنهم به هنگام ضرورت یا دفع خطر بیرونی دارد .
در بقیه موارد سکوت غالب است .
چیزی درست بر خلاف حالت فعلی که ما معمولا در باره همه چیز و همه کس اندیشه و قضاوت می کنیم . به هر حال ما در سطحی ناخود آگاه از این موضوع با اطلاعیم .
از اینرو مسلک های بیشماری وجود دارند که هر یک به نوعی از مراقبه یا اعمالی که در آنها ذهن باید خالی از فکر باشد یا بر معنویت و پروردگار متمرکز شده باشد پشتیبانی می کنند .

بنا به نظر ساحران فریب بی نقص است ، از این رو همه صدای ذهن را افکار خود تلقی می کنند . تاکید گفتگوگر بیگانه بر منافع شخصی آنها را قانع می کند که این صدای خودشان است :

بجز خود ما چه کسی ممکن است در بند منافع ما باشد ؟
این شکل سوء استفاده از خودبینی بشری برای ما بسیار گران تمام شده است



متجاوز خارجی
اين عامل خارجي گونه خاصي از موجودات غير ارگانيك شرح داده شده است كه بومي زمين نيستند اما كشفي خوشايند آنها را به اينجا كشيده است . اين كشف خوشايند آگاهي بينظير اما بي حفاظ انساني است .
از اينجا عجيبترين ، غير قابل باورترين و در عين حال اساسي ترين اعتقاد قوم تولتك پاي پيش مي گذارد.اين اعتقاد كه در فصل "سايه هاي گلي" از آخرين كتاب كاستاندا شرح داده شده است بر اين اصل استوار است كه اين نوع خاص از موجودات آلي براي استفاده دائمي و بي انقطاع از انرژي انسانها آنها را تحت نوعي سلطه درآورده اند .

از آغاز اين سلطه كه ظاهرا در گذشته هائي فوق العاده دور رخ داده است انسانها انرژي ذاتي و بي بديل خود را از دست داده اند و به اصطلاح به خاك سياه افتاده اند . ما در اين وبلاگ اين موضوع را بررسي ميكنيم :

آيا واقعا ممكن است اين انديشه غير قابل باور ساحران ردي در واقعيت داشته باشد ؟

تولتکها سالکان را "جنگاور" و "جنگجو" می خوانند . آنها هر چیزی در زندگی یک انسان را نوعی "مبارزه" می دانند .

هنگامی که من برای اولین بار با عبارت جنگجو مواجه شدم از خود پرسیدم طرف دیگر مبارزه کیست ؟ حتی در جایی از کتابها ، کاستاندا آن را مبارزه با دشمنان یک ساحر می پندارد ، چیزی که بلافاصله رد می شود . بناچار هنگامی که جواب روشنی برای این پرسش پیدا نشد آن را به مبارزه با نفس تعبیر کردم .

همچنین آنها برای توصیف مانع درونی ما از عبارت "گفتگو" استفاده می کنند ، و تاکید می کنند که انسان مدام با خودش در گفتگویی درونی است . گفتگویی که توقف آن ، کلید دنیای ساحری است .



فصل سایه های گلی را می توان گشاینده رمز این مفاهیم به حساب آورد .
آنطور که به نظر می رسد اندیشه وجود پروازگران نه فقط در میان تولتک ها بلکه در تمام آئین های شمنی قاره آمریکا اصلی اساسی محسوب می شده است .
به همین جهت در تمام این آئین‌ها سالکان جنگجو ، و در حال مبارزه برای آزادی نامیده شده اند که اشاره ای به تلاش برای خلاصی از چنگ پروازگر دارد . آنها عنوان می کنند که

افکار ما حاصل گفتگوی پروازگران است .

به این جهت وضعیت اصلی ذهن انسانی را در غیاب پروازگر ، سکوت درونی می خوانند .

آنها هر چیزی در زندگی بشر را نوعی مبارزه می دانند چرا که اعتقاد بر این است که کل دنیای بشری که ما می شناسیم از اثر سلطه این موجودات شکل گرفته است .

این رمز گشایی ما را وا می دارد که کتاب ها را با مفاهیمی نوین تعبیر کنیم :

خاموشی گفتگوی درونی عبارتی که بارها در کتابهای کاستاندا تکرار شده همان خاموش کردن ذهن بیگانه است .
مبارزه سالک مبارز ، مبارزه برای پس زدن ذهن بیگانه است .
آزادي که هدف هر سالک مبارز ذکر شده آزادی از چنگ پروازگر است .

به نظر می رسد که نقطه اتکای جدیدی برای ما مهیا شده است تا علل نامتوازن بودن زندگی بشری را با استناد به امکان وجود پروازگران توضیحی دوباره دهیم .



بنابر عقيده تولتكها نياز بشر امروز نه وضع قوانين اصلاحي ساخته و پرداخته ذهن ، بلكه بازپس گرفتن آگاهي به يغما رفته است . عملي كه دگرگوني بي نهايت شگفت انگيزي ايجاد مي كند





موجودات غير ارگانيك





آن طور كه كاستاندا گزارش ميدهد ساحران تولتك از چند هزار سال پيش گونه خاصي از موجودات ساكن هستي را كشف كردند كه سازواره نداشتند اما زنده بودند . 
تفاوت آنچه كه آنها مي‌دانستند با عقايد مشابه كه تقريبا در همه فرهنگ‌ها وجود دارد و به حضور نوعي موجود ناديدني دلالت دارد در آن است كه آنها با استفاده از توانائي‌هائي خود بعنوان ساحر گونه هاي مختلف اين نوع آگاهي را كه جسميت ندارد اما زندگي دارد كشف و طبقه بندي كرده اند .


در كتابهاي كاستاندا از انواع مختلف آنها بخصوص گونه هائي كه همچون جانداران ارگانيك ، بومي كره زمين هستند و مانند آنها به سه دسته اصلي تقسيم مي شوند كه در واقع بديل دسته هاي اصلي جانداران ارگانيك يعني جانوران حشرات و گياهان است صحبت شده .


آلي بودن به آنان امكان داده است كه بدون محدوديت هاي ناشي از سازواره در اقصي نقاط هستي امكان جابجائي داشته باشند . ويژگي اين موجودات درخشندگي مات و كدر آگاهي آنها توصيف شده است.


چيزي بر عكس درخشندگي موجودات ارگانيك و بخصوص انسان كه در فرهنگ اين ساحران به موجودات فروزان معروفند .
مزيت آنها امكان زندگي بينهايت طولاني تر در مقابل زندگي كوتاه سازواره دارها عنوان شده است .
كليدي ترين نكته توصيف ساحران از روابط بين اين دو گونه به علاقه فراوان آنان به آنچه كه ندارند يعني درخشندگي بي نظير موجودات ارگانيك و بخصوص انسان كه بر مبناي اين توصيف روكشي از آگاهي دسترس پذير و بي محافظ دارد استوار است .
تولتك‌ها اين دسترس پذير و بي محافظ بودن آگاهي درخشان انساني را با اهميت ترين موضوع در زندگي همه ما و همزمان آزموني براي به آزمايش گذاشتن توانائي در ادامه سفر آگاهي ميدانند .


سفري كه اعتقاد دارند توسط يك عامل خارجي مدتهاي طولاني‌ست كه قطع شده است .

زندگی و آگاهی تنها ویژگی بدن آدمی نیست- بلکه منحصرا کار انرژی است.

ساحران دیده اند که دو نوع موجود با شعور آلی و غیر آلی (ارگانیک وغیر ارگانیک) در زمین وجود دارد. در مقام مقایسه یکی با دیگری " دیده اند" که هر دو توده های فروزانی هستند که میلیون‌ها تار انرژی کیهان از هرگوشه ی تصور پذیر یا تصور ناپذیر آنها عبور می کند.

شکل و درجه درخشش آنها متفاوت از یکدیگر است. موجودات غیر آلی- دراز و شمع گونه ولی مات اند. درحالی‌که موجودات آلی- مدور و بسیار درخشان‌ترند. یکی دیگر از تفاوت‌های شایان ذکر این است که ساحران " دیده اند " که زندگی و آگاهی موجودات آلی کوتاه است- زیرا آنها باید شتاب کنند. 
در حالیکه زندگی موجودات غیر آلی بی نهایت طولانی تر و آگاهی آنها نیز بی نهایت آرامتر و ژرفتر است. ساحران در کارکردن متقابل با آنها هیچ مشکلی ندیده اند. موجودات غیر آلی دارای جزء قاطع و مصممی برای عمل متقابل یعنی آگاهی اند.

سوال- آیا آنها واقعا وجود دارند؟ همانطور که ما وجود داریم؟

البته که وجود دارند. ساحران موجودات بسیار باهوشی هستند و به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی انحرافات ذهن آنها را به بازی نمی گیرد و ساحران آن انحرافات را واقعی به حساب نمی آورند.

سوال- چرا می گویی آنها زنده اند؟

برای ساحران- زنده بودن یعنی داشتن آگاهی.
یعنی داشتن پیوندگاه وتابش اطراف آن.  این حالت به ساحران نشان می دهد که موجودی که در برابر خوددارند- چه آلی و چه غیر آلی - کاملا قادر به مشاهده و درک است. ساحران-دریافت و مشاهده و درک را شرط لازم زنده بودن می دانند.

سوال- پس موجودات غیر آلی نیز باید بمی‌رند؟

طبیعتا. آنها آگاهی خود را از دست می دهند- همان‌طور که ما از دست می دهیم. جز اینکه طول آگاهی آنها بیش از حد است.

سوال- موجودات غیر آلی بر ساحران ظاهر می شوند؟

توضیح درباره امور و نحوه عمل‌کرد آنها- بسیار مشکل است. این موجوداترا ساحران می فریبند یا بهتر بگویم مجبور می‌کنند که با آنها کار کنند.

مشکل با موجودات غیر آلی این است که آگاهی آنها در مقایسه با آگاهی ما بسیار کند است. سال‌ها وقت لازم است تا توجه موجودات غیر آلی به ساحر جلب شود.

سوال- چگونه ساحران از طریق رویا دیدن- آنها را مجبور به این کار (توجه) می کنند؟

رویا دیدن- یعنی نگاه داشتن و حفظ جایی که پیوندگاه در رویا به آنجارفته است. این عمل- بار انرژی مشخصی پدید می آورد که دقت آنها را جلب میکند.

( در این هنگام کارلوس از خوان دوم گذر کرده بود و مدتی بود کهتکانهایی را در درون خود احساس می کرد که تصور می کرد از سوء هاضمه اش میباشد. دون خوان در این باره به او گفت که چون او پا به عرصه رویا بینان گذارده و از خوان دوم گذر کرده است- به خطر ناکترین قسمت معرفت ساحران رسیده است. 
جایی که ممکن است فکر کند به آخر خط رسیده و کارش تمام است واز ترس دیوانه شود. او به کارلوس گفت که آن تکانها- انرژی است که موجوداتغیر آلی بریش می فرستند.)

مانع بسیار دشوار میان و موجودات غیر آلی- انرژی ای است که با سرعت متفاوتی حرکت می کند.

سوال- از چه طریقی آنها خود را به ساحران می شناسانند؟

گاهی در دنیای روزمره- درست مقابل ما جسمیت می یابند.(آنهابرونفکنانی عالی هستند و می توانند به هر شکلی در دنیای روزمره برون فکندهشوند). هر چند بیشتر اوقات حضور نا مرئی آنها همانند تکانی جسمی- لرزشی ازنوعی که از مغز استخوان می آید - احساس می شود.

چون در آغاز رویا دیدن‌مان هیچ گونه شناختی از آنان نداریم- ممکن است ما را غرق در ترسی کنند که حدی نداشته باشد. این خطری واقعی برای ماست. ازطریق این ترس می‌توانند ما را در زندگی روزمره دنبال کنند که نتیجه اش برای ما مصیبت بار است.

سوال- به چه طریقی؟

ترس می تواند به راحتی بر زندگی ما سایه فکنده و حکم‌فرما شود. ما نباید اجازه چنین کاری را بدهیم. موجودات غیر آلی گاهی خطرناکتر ازطاعونند. به راحتی می توانند ما را از فرط ترس دیوانه کنند.

سوال- ساحران با آنها چه می کنند؟

با آنها تماس می گیرند. آنها را به متفق تبدیل می کنند. از این تماس و هم نشینی- دوستی خارق العاده ای می سازند. من آن ساحران را متهوران بزرگمی نامم.  جایی که مشاهده و درک بالاترین نقش خود را ایفا می کند.

سوال- چرا ارتباط با آنها لازم است؟

موجودات غیر آلی با آگاهی خود- کششی وحشتناک بر رویا بینان اعمال می‌کنند و به راحتی می توانند آنها را به دنیاهای باور نکردنی ببرند. متفقین ساحران قدیم- حرکت دادن پیوندگاه را به خارج از مرزهای شکل تخم مرغی- به‌جهان غیر بشری آموختند.

 


روایاتی دیگر






موجودات غير ارگانيك

موجودات غير ارگانيك كه از جمله ما آنها را جن ، همزاد و.... مي ناميم اينها موجوداتي هستند كه در اين دنيا زندگي ميكنند مثل همانطوري كه ما زندگي ميكنيم اما با شكلي ديگر و نمي توان وجود انها را منكر شد مثل اينكه يك همزادي بگويد انساني در اين دنيا وجود ندارد .

بسيار علاقه مند به ارتباط با انسانها هستند به اين علت كه ما در ذات خود با آنها متفاوت هستيم ما انسانها چيزي داريم كه آنها ندارند و همينطور آنها امكاناتي دارند كه ما نداريم اما چيزي كه ما داريم ارزش بيشتري در كائنات دارد و آنها به اين دليل خود را نزديك ميكنند .

در شرايط مختلف قابل رويت هستند كه بستگي به حالات طرف دارد اگر قبل اينكه چشم سوم يا چشم ديدن شما باز گردد انها را بشكلي مختلف بسته به درون خود خواهيد ديد كه البته درانجا هم از چشم سوم نگاه ميكنيد اما كامل نه ! اگر براي ارتباط با شما بيايند بيشتر سعي ميكنند بشكل يكي از آشنايان شما ظاهر شوند كه شما ارتباط عاطفي با آن شخص داريد البته ممكن است تجربه شخصي ديگر متفاوت باشد . نكته قابل توج اين است كه همانقدر كه حسن دارد ضرر هم دارد پس داشتن يا نداشتنش فرقي نمي كند .

از محاسنش ميتوان كمك در رويا ديدن ، خبر از اتفاقات آينده ، همراهي با شما ، و تكميل كردن كالبد اختري نام برد و مضراتش ميتواند به شما در مسائل مادي كمك كند . ميتواند ظرف يك شب همه چيز را در زندگي شما بهم بريزد .

يكي از عات هايي كه درگذشته ها از جاهاي تاريك مثل زيرزمين ها و .... مي‌ترسيدند و جن و... مي‌ديدند كه بيشتر در شب اتفاق مي‌افتاد كه علت اصلي آن اين است كه در اثر ترس پيوندگاه انسان جابجا مي‌شود و مي‌تواند اگر نيروي ترس زياد باشد كارهايي كند ماورا طبيعه اما بر اثر يك ترس از محيطي تاريك پيودنگاه به جايي ميرود كه اين موجودات قابل رويت مي‌شوند و چون آن‌ها از انرژي كه دراثر ترسيدن رويت مي‌شود لذت مي‌برند پس ما چيز هاي عجيب و غريب و به شكل وحشتناك‌ترين چيزهايي كه در خيال‌مان مي آيد آن‌ها را مي بينيم و انها فقط تصوير درون ما را نشان مي‌دهند و جالب اين است كه اگر در شرايط ديگري به آن مكان برويم اصلا اين شكل‌ها را نمي بينيم . و در صورت اينكه چشم سوم باز نشده باشد بصورت سنگيني بر فرق سر يا سوزش ناف و... آنرا احساس مي‌كنيم .

در مورد بختك كه ميگويند موجودي است كه بروي انسان مي افتد كه يك داستان از روي ناآگاهي است . بختك در اصل يك جدايي مابين كالبد جسم و كالبد اختري است كه جسم و كالبد از هم جدا شده اند اما آگاهي مابين جسم و كالبد مانده و دراين حالت بر اساس عادت انسان ميخواهد بر اثر حركت عضلات دست يا پا را تكان دهد و هيج جيز تكان نمي خورد .علت اين است كه آگاهي در حالت كالبد اختري است و شما با قصد به عملي مي‌توانيد كاري انجام دهيد و آنجا همه چي فقط با نيروي قصد به حركت مي آيد





ذهن، نصب بیگانه





چيزي در ذهن ما به صورت دائم عبارت ” نه ، نمي شود ، نمي تواني “ را القاء‌ مي كند. براي تحقق خواسته‌ها و برنامه ها بايد مدتي با اين مقاومت منفي كلنجار رويم تا متقاعد به شروع يا ادامه گرديم . 
ذهن منفي باف سعي در القاء ترديد و ترس از شكست مي كند و همواره ما را به شك كردن در ميزان توانائي‌هاي‌مان وا مي دارد .
صحبت از افكار منفي بحثي شناخته شده در روانشناسي است. در اين بحث افكار منفي تنها مانع و مزاحم بزرگ زندگي بشر شناخته مي شوند.  چرا كه اگر بتوان خواسته‌ها را از سطح ضمير آگاه فراتر برده و به ضمير ناخودآگاه رساند متحقق مي‌شوند. 
به عبارت ديگر اگر با غلبه بر اين افكار چيزي را باور كنيد آن را خلق خواهيد كرد. با عبارات تولتكها مي توان گفت 
اگر بتوان ذهن منفي نگر را خاموش كرد 
هر دستوري به ” قصد “ بدل مي شود .

آنها ادعا مي كنند در چنين حالتي هر فرماني به فرمان عقاب تبديل مي گردد . آنچه آنها به يافته روانشناسان اضافه مي‌كنند اين است كه افكار منفي موجوديتي مستقل" غیرارگانیک "  دارند و بخشي از ضمير بشر نيستند.


در تاييد نظرات خود، آنها به عمل كرد كاملا مستقل افكار منفي استناد مي‌كنند‌. در اين مورد مي‌توان رويدادي را مثال زد كه نظاير آن به وفور اتفاق مي‌افتد .
در اين مثال شخص بر اثر سهل انگاري مقداري پول يا شيء گران‌بهايي را از دست مي‌دهد. بلافاصله پس از آن فرآيندي از سرزنش آغاز مي شود كه بسته به اهميت حادثه ممكن است ساعت‌ها يا روزها ادامه يابد. 
ساحران مي‌گويند اين‌گونه مواقع به وضوح مي‌توان صداي گفتگو گر بيگانه را تفكيك كرد.

صداي دروني به شكلي مداوم و بارها چگونگي رخداد را مرور مي كند 
و پيش بيني هائي را كه شخص بايد انجام مي داد تا حادثه رخ ندهد گوشزد مي كند . 
ممكن است شخص خسته از حساب سود و زيان از خير گمشده بگذرد و تصميم به فراموش كردن همه چيز بگيرد اما 
سرزنش كننده دست بردار نيست
حتي بعد از چنين تصميم اكيدي نيز فرآيند سرزنش بارها و بارها تكرار خواهد شد .


ساحران ادعا مي كنند كه ما ذهن‌مان را با چيز ديگري " موجودات غیر ارگانیک " شريكيم.
سوال مشخص آنها اين است :
سرزنش كننده اي كه حتي بر خلاف ميل دروني ما ادامه مي دهد كيست؟
بهترین راه برای اشاره به کیفیت بیگانه ذهن پرسشی ساده است :
وقتی تنها هستید چه می کنید ؟ 
هر فردی پاسخی یکسان به این پرسش می دهد :
" با خودم حرف می زنم " . 
ساحران تولتک اشاره می کنند که
در حقیقت این ما نیستیم که با خود حرف می‌زنیم
بلکه موجودی بیگانه است که نه با ما بلکه با خودش حرف می‌زند .


در واقع کسانی که سکوت درونی را به شکلی موثر تجربه کرده‌اند عنوان می‌کنند که انسان همچون بقیه موجودات خود اندیشی ناچیزی آن‌هم به هنگام ضرورت یا دفع خطر بیرونی دارد . 

 در بقیه موارد سکوت غالب است 

چیزی درست بر خلاف حالت فعلی که ما معمولا در باره همه چیز و همه کس اندیشه و قضاوت می‌کنیم. به هر حال ما در سطحی ناخودآگاه از این موضوع با اطلاعیم.
 از این رو مسلک های بی شماری وجود دارند که هر یک به نوعی از مراقبه یا اعمالی که در آنها ذهن باید خالی از فکر باشد یا بر معنویت و پروردگار متمرکز شده باشد پشتیبانی می کنند.


بنا به نظر ساحران 

فریبی بی نقص است ، 
از این رو همه صدای ذهن را افکار خود تلقی می کنند .
تاکید گفتگوگر بیگانه بر منافع شخصی آنها را قانع می کند که این صدای خودشان است :

بجز خود ما چه کسی ممکن است در بند منافع ما باشد ؟


این شکل سوء استفاده از خودبینی بشری برای ما بسیار گران تمام شده است .
نقل قول از حرکات جادویی


۱- ششمین مرکز را که بالای سر جا دارد، دون خوان به عنوان چیزی بیش از نابهنجاری وصف کرد و مطلقا خود داری کرد از اینکه به آن بپردازد. او آن را طوری تصویر کرد که مثل بقیه چرخش دایره وار انرژی را دارا نیست.


- مرکز ششم انرژی به طور کامل به بشر تعلق ندارد . می دانی ، این طور بگویم که ما انسان‌ها در اسارتیم . آن مرکز را مهاجمی ، متجاوزی نامرئی مالک شده است و تنها راه غلبه بر این متجاوز از طریق مجهز کردن مراکز دیگر است .

- دون خوان ، یک کمی غیر عادی نیست حس کنیم که در اسارتیم ؟
- خوب شاید برای تو باشد ، ولی مطمئنا برای من نیست. 
من انرژی را می بینم و می بینم که انرژی در مرکز بالای سر مثل انرژی مراکز دیگر نوسان ندارد. حرکتی به جلو و عقب، کاملا مشمئز کننده و کاملا بیگانه دارد. من همچنین دیده‌ام در ساحری که بر ذهنش غلبه کرده است (که ساحران آن را نصب بیگانه می نامند) ، نوسان آن مرکز کاملا مثل نوسان بقیه مراکز شده است.


دون خوان در سراسر سال‌های کار آموزی من، به طور سیستماتیک رد کرد که در باره ششمین مرکز صحبت کند و هرگونه کند و کاو پر حرارت مرا تقریبا با بی ادبی نادیده گرفت .


2- یکبار به من گفت :


- آگاهی تنها راهی است که بشر برای دستیابی به تکامل دارد و چیزی که برای ما بیگانه است، چیزی که به وضع غارتگر جهان مربوط است، امکان تکامل ما را با تصرف آگاهیمان از بین برده است.
انسان‌ها طعمه این نیروی غارتگر شده‌اند که به دلیل منافع خود، کنش پذیری را تحمیل کرده که ویژگی سوی راست است .





کتاب کاستاندا به فارسی


http://reiki-pro2.mihanblog.com/post/646
http://forum.iranwz.com/t13285.html
کمک به دانلود :
 http://www.aywasoft.com/leech/16.html