کافه تلخ

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

عشق

    


مهر جذاب مهر است
 و زمین جذاب سپهر

عشق چیست؟
اكثر دانشمندان حدّ اعلاى فضیلت آدمى را در كمال و رشد عقلى مى‏پندارند ،و فراگیرى دانشها و فنون را با ابزار عقلى مناط اعتبار مى‏دهند و عقل را مجرد دانسته‏اند.
فلاسفه در اثبات مباحث فلسفه برهانهاى عقلى ابراز مى‏دارند (برهان ارجحیت بر اقامه دلیل دارد).
و صادر اول را ،عقل اول نامند ،اما وظیفۀ یك فیلسوف در موضوعات فلسفى ،بنا به اعتقاد كلیه فلاسفه دریافت حقیقت نفس‏الامرى است كه فقط توسط عقل به كنه مطلب راه مى‏برند ،اما مى‏گوئیم كه فوق مرتبت علیاى عقل بدایت عشق است و عشق بر خلاف تصور عامه مخالف عقل نیست بلكه فیلسوفى كه در مباحث فلسفه پس از آشنا شدن به غوامض علوم حیرت بر او چیره گردد و سر از پا نشناسد ،این حالت بدایت عشق است.
حدّ كمال عقل بدایت عشق است ،كه فیلسوف را به اشراق سوق مى‏دهد ،سالكى كه در سلوك طى طریق مى‏كند ،پس از چندى تردید و خلجان بر وى عارض گشته ،و حتى بى اعتقاد به مكتب روحى ،و گاه به استاد مى‏شود.
و تمنیات و هواجس نفسانى بر او غلبه كرده ،خود را از خود باز نشناسد.
در چنین كیفیتى چون استاد راستین از روح ملكوتى خود ،نهال ملكوت را در ضمیر پاك روح انسانى وى غرس نموده است ،سالك با انجام دستورات استاد روحى باطن خود را آبیارى مى‏نماید ،تا به وادى عشق كشانده شود.
آيا عاشق به معشوق نيازمند است؟
در پاسخ مى‏توان گفت كه عشق نیاز نیست و اختیارى نیست تا نیاز مطرح سخن باشد.
از كانال خاصى از ملكوت امواج ناشناخته‏اى به سلول مغزى عاشق مستقیماً مى‏تابد لذا عاشق از خود بى خود مى‏شود و تعلقات مادى را نادیده مى‏گیرد .
مى‏توان گفت این معشوق ازلى است كه با قدرت بى زوال و استغناى كامله‏اش افراد خاصى آن هم كمتر از تعداد انگشتان یك دست را بر مى‏گزیند.
با قید جسد عنصرى و مقیم بودن در عالم شهود ،عالم ملكوت درب را به سوى او مى‏گشاید كه به اصطلاح فتح باب مى‏شود.
براى روشن شدن این مفهوم گوئیم :
یك رادیو ابزارش در حدّى است كه فقط قادر است تشعشعات ایستگاه رادیویى تهران را دریافت كند .
ولى رادیوى دیگر امواج رادیویى اروپا و دیگر قاره‏ها را جذب نموده و قابل سنجش با رادیو اولى نیست.
به نظر این ذرۀ نادار معشوق در باطن امر خود عاشق است و به همین دلیل عاشق را به سوى خود مى‏كشاند ،والا عاشق در حدى نیست كه با این همه قیود مادیت صرف و تنگناى قواى مادى طیران به عالم لامكان نماید .
لذاحالت سالك را در این مقام جذبه نامند و خود سالك را مجذوب خطاب كنند.
در بدایت امر الوانى مشاهده كند كه با دیدۀ بصر رؤیت مى‏كند نه با تجلى در قلب.
به تناسب پیشرفت مجذوب ،رنگها تغییر لون داده ،تا به مقام بى‏رنگى نایل آید.
عاشق در این مرحله گاهى چند شبانه روز غذایى را تناول نمى‏نماید و آبى نمى‏آشامد و خواب بر وى چیره نمى‏شود تا آن حدّ كه نزدیك‏ترین كسان خود را نمى‏شناسد و آواهاى بلند را نمى‏شنود ،سفر در باطن خود مى‏كند ،ضمن این كه در یك مكان عزلت گزیده به دنیاهاى روحى گام مى‏نهد.
سید كاظم رشتى اشارتى به گوشش رسیده بود و مدعى گردید كه در فضاى لامكان شهرهایى وجود دارد و در هر شهر سگى را نگهبان آن معرفى مى‏نمود.
ابراز این مطلب خود دلیل عدم دریافت واقعى آن است ،چرا كه فقط اذهان ساده دلان را به سوى خود جذب مى‏كند .
عشق مقام رادان و آزادگان و برگزیدگان الاهى است.
گاهى عاشق در حال جذبه به یكباره به اندازۀ غذاى چند تن را تناول كند، و بیمار نگردد.
آب – آتش - سموم و حیوانات مهیب درنده ،اثرى در عاشق ندارند.
عاشق خود معشوق است تا آن كه هر دو یكى شوند.
عرفاى تركیه افراد مجنون را مقدس مى‏شمردند ،ولى مجنون بیمار است ؛اما عاشق در عشق و با عشق و عجین شده در عشق است. سرور اندر سرور دارد.
حالت دیدگانش نحوۀ خاصى است كه با دیگر افراد متمایز است.
تمامى موجودات در كرۀ ارض چون جمادات ،نباتات ،حیوان و انسان همگى داراى روحند و تكلم مى‏كنند و اصوات دیگر را مى‏شنوند ،اگر بخواهد زلزله رخ دهد ،پرندگان آن را در مى‏یابند و اصوات خاصى از منقار خود سر مى‏دهند.
اسب هنگام عبور از پل چنانچه احتمال انهدام پل را بدهد ،گام از گام بر نمى‏دارد.
هریك از ذرات هستى مانند شن در صحرا جذبه‏اى دارند ،كه بیننده را مسحور مى‏سازد.
جنگل و كوه شعشعۀ خاصى از خود دارند، كه هر فردى را به تناسب حالات روحى مجذوب مى‏سازند.
شب اگر به ماه بنگریم از خود بى خود مى‏گردیم.
چنانچه هنگام غروب در كنار دریا لحظاتى توقف كنیم و به امواج دریا خیره بنگریم ،رنگ آب دریا متغیر گشته و چه بسا بیننده اگر در شنا چیره‏دست باشد ،خود را به امواج دریا بسپارد قادر به شنا نخواهد بود.
طلوع آفتاب جهانتاب انسان را از خود باز مى‏ستاند .
این همه نشانۀ كوچكى است كه نبات و حیوان داراى شعور بوده و صاحب اراده هستند.
انسان حدّ والاى خلقت است و مستجمع كمالات و برگزیده حق.
هیچ فردى با طى طریق و سلوك در راه حق و حقیقت ،به مقصود نمى‏رسد ،مگر آن كه امواج غیبى بر او بتابد ،و او را از خود بى خود بسازد ،در مقام حیرت فرو رود و در دریافت حقایق اشیاء خیره شود، از خیرگى ،خیره گردد.
آنان كه مقامهاى سلوك را پنج حضرت یا هفت مرتبت یا صد میدان یا هزار و یك منزل تصور كنند با واقعیت كاملاً منطبق نیست. زیرا عوالم غیبى و سیر در آنها حد یقف ندارد.
و بعد از طى این مدارج حتماً برایش جذبۀ حق رخ دهد و در طول و عرض میدان عشق سیر و سفر پیشه گیرد ،آن زمان وى را عاشق توانیم خواند.
دانه‏اى در سطح زمین غرس كنیم ،روح زمین او را نمو دهد، قد برافرازد و شاخه‏ها به اطراف خود بگستراند ،هر برگى با برگ دیگر تفاوت فاحش دارد ،زیرا تجلى تكرار ندارد. اگر تكرار مى‏داشت ناقص و محدود بود ،نه بى حد.
عاشق در طى طریق میدان عشق از قدرت میدان قانون جاذبه بگذرد و امواجى كه علماى هیئت شناخته‏اند ،مطمح نظر عاشق نخواهد بود ،بلكه با امواج ناشناخته روحى كه باطن هر كوكبى است ، تماس برقرار سازد و یك مفهوم طى‏السماء همین است.
در چنین مرحله چند سلول خفته مغزى عاشق بیدار گشته و به فعالیت بپردازد .
پس از آگاهى كامل از شناخت طبیعت و باطن آن ،به سماوات طیران كند ،درچنین حالاتى حتماً بایست در انسلاخ عمیق فرو رود.
این گونه انسلاخها هر بار چند ساعت به طول انجامد ،حركات نبض ضعیف گشته كه حتى با ابزار پیشرفته پزشكى هم نمى‏توان آن را دریافت. گویى فردى است كه حیات عاریتى را پشت سر نهاده است. قلب از حركت باز مى‏ماند پلك چشمها فرو هشته یا نیمه باز ،به نقطه‏اى نامعلوم خیره مى‏گردد.
عاشق كه مجذوب عوالم غیبى و همعنان افلاك است ،قابل سنجش و توصیف نیست و سالكى كه در بدایت عشق است و بعد به خود آید ، نتواند این مفاهیم را هضم كند.
فیض مقدس ،عاشق را گام به گام به سوى خود جذب مى‏نماید ، در این مرحله كسى قادر نیست چنین عاشق پاكباختۀ راستین را به جهان طبیعت سوق دهد.
شدت غلیان عشق و تحقق مراتب علیاى مافوق منظومه شمسى و كهكشانها اندكى به خود آمده و ذات لاریبى چون پیامبران الاهى براى هدایت ابناى بشر گسیل نمایند ،شعشعه روحى و قدرت بى حد چنین عاشق هنگامى كه ماموریت الاهى یافت ،دستور و آئینش جاودان خواهد بود و نیروى مادى و سیاسى ،قادر به از بین بردن آن مكتب الاهى نخواهد گردید.
غواص دلدارِ فیل طاقت ،شتر حوصله ،نهنگ شناور و پشه‏پرواز باید كه با قید جسد عنصرى منسلخ شود تا به جایگاه والائى كه جبرئیل به عجز معترف گشته و مقام والاى بى حد حضرت ختمى مرتبت (ص) با قید جسد عنصرى ،به مقام خاص اخص (قاب قوسین و اوادنى) فایز شود.
اینك براى تفهیم حدّ والاى عشق به اختصار در باب عشق مجازى سخنى به زبان خامه بیان مى‏دارد:
عاشق كه مجذوب فردى مى‏شود هنگامى عنوان عشق و فضیلت آن بر عاشق مصداق مى‏یابد كه هواجس نفسانى به مخیلۀ او راه نیابد و در تمامى لحظات حتى در خواب به یاد معشوق افتد و بهترین سخن براى وى آنست كه از معشوق نام برد به مكان معشوق و افرادى كه در آن كوچه و خیابان عبور مى‏نمایند با دیدۀ محبت بنگرد و از مشاهدۀ عبور حیوانات چون گربه و سگ كه از كوى معشوق مى‏گذرند خرسند شود و كوى معشوق را برتر از گلستان بداند و هیچ عیبى در معشوق احتمال ندهد .
عاشقى پس از سالها به معشوق خود گفت :
از چه زمان در چشمانت لكه به وجود آمده است در پاسخ شنید :
از ایامى كه عشق از وجودت رخت بربسته است .
اگر عاشق در عشق صادق باشد شعشعه عشق معشوق را نیز به وادى عشق مى‏كشاند وادى عشق مخالف موازین عقلى نبوده بلكه مرتبت والاترى از عقل دارد .
اگر به دیده روحى بنگریم دلدار ازلى چون زیباتر و والاتر از خود نیافت از جنبۀ عشق به خود نگریست و این امر موجب جود و تفضل از دیدگاه عشق بوده كه عالم هستى در اثر عشق موجودیت یافت .
پس هستى عشق است و تمام ذرات عالم هستى حركت دارند چون عشق در سكون نبوده و در حركت است .
حركت زمین و قانون جاذبه و تشكیل منظومۀ شمسى و كهكشانها همه از عشق بوده و در عشق به سر مى‏برند و از جهت سنت عشق حتى در یك آن و در یك مرحله توقف نداشته و سیر صعودى با تقویت نیروى لایزال به مقام اصلى خود شتابان رو آورند .
در عشق سرور است و بهجت ،رنج و زحمت و ریاضت در این میدان راه ندارد عشق دستورالعمل ندارد آغاز و انجام نمى‏شناسد در مقام عشق عنوان قطبیت مفهوم خود را از دست مى‏دهد عشق خود نیز مربى عاشق است زیرا عاشق با معشوق سنخیت والایى دارند كه نامش عشق است.
آنانى كه به عقل و به دانش خود مغرور و مفتخرند اندكى از اسرار طبیعت را دریافته و توجه به این نكته نداشته كه شهود و غیب همه عاشق و معشوق‏اند دوئیت و فاصله تَوَهّم است .
عشق عاشق را با جذبه اسرارآمیز خود به سوى خود جذب نموده و مجال به اغیار نمى‏دهد .
برگها و سنگ‏ریزه‏ها و قطرات رودخانه و دریا و حركت باد و شعلۀ آتش همه و همه با نواى دلكش نغمۀ عشق مى‏سرایند .
دریافت توحید و شناسایى محبوب ازلى فقط با میزان عشق و شیفتگى بى حدّ و حصر میسر است .
اگر فردى به راستى مدعى طى طریق سلوك روحى باشد عاشق پیشه گردد چون بدایت و نهایت و رونده و مقصد و نتیجۀ غائى از وجود بى حدّ جهان آفرین همه در عشق‏اند و با عشق‏اند و به جانب عشق در حركت‏اند .
عشق علت غائى حقیقةالحایق است لذا با عشقیم و در عشقیم و به سوى عشق در حركتیم ،الجنون فنون ،لختى عشق سخن گفت و به قانون عشق لب فرو بست.
خواهى دریاب یا با غرورت دست به گریبان شو.



نویسنده: نورالدين چهاردهي    

مرجع: كتاب گلبانگ مغز

قالب مثالى



قالب مثالى با این كه روح به او تعلق مى‏گیرد ،چگونه ضمن اینكه ماده است ،در عالم ارواح قبل از ورود به دنیاى خاكى با روح بوده و پس از طى مدتى كه یك انسان در كرۀ ارض به سر مى‏برد ،زمان رها ساختن جسد عنصرى نیز با روح به عالم ارواح باز مى‏گردد و چون مى‏دانیم عالم ارواح ،عالم تجرّد است ،قالب مثالى چگونه در آن مكان عالى وارد مى‏گردد؟
قالب مثالى كه به نامهاى جسد برزخى - جسد فلكى و اسپرى نیز نامیده مى‏شود ،طول و عرض و ضخامت ندارد ،اما در عالم رؤیا با دو بُعد طول و عرض مشاهده مى‏گردد ،چنانكه ما در مقابل آئینه قدى قرار گیریم ،خود را با طول و عرض مشاهده مى‏كنیم ،ضخامت ندارد ولى در عالم ارواح قابل رؤیت است و با روح مجرّد همراه است و روح قادر است در اثر سلوك و ریاضت‏هاى بسیار از عالم ملكوت كه اولین مرحلۀ عالم غیب است به عالم جبروت و به همین نهج تا به عالم هاهوت یا مقام نقطه یا مقام انسان كامل نایل گردد.
براى دیدار ارواح از همدیگر و فعالیتهاى روحى و هم جلیس شدن آنها ضرورت دارد كه روح با قالب مثالى همراه باشد.
قالب مثالى از لطایف عناصر كواكب به دست آمده و علوى‏تر از مادۀ خاكى است.
همان‏طور كه مردى سالك در طول زندگى هشتاد ساله‏اش سلوك مى‏كند و ارتقاء روحى مى‏یابد ،ذرات وجود مادى جسد او نیز تحوّل یافته و نسبت به ذرات وجودى قبل خود لطیف‏تر مى‏گردد تا شایسته مركوب بودن روح گردد.
اما افراد عادى قادر نیستند ،فرق جسد او را با دیگر اجساد دریابند ولى افراد روحى با نشانه هایى از بدن عنصرى و امواج فكرى وى را دریافته و بدون آنكه تكلم كند ،عارف كامل او را مى‏شناسد ،هر چند نتواند به زبان او تكلم كند ،ولى در مسائل روحى مى‏توانند با نگاه با هم تبادل نظر كنند چنانكه گویى با هم مكالمه مى‏كنند و گاهى یك طرف، طرف دیگر را قوی تر از خود یافته دیگر هماوردى نمى‏نماید و تسلیم او گشته ،بلكه در دل مى‏گذراند و از طرف مقابل استمداد روحى مى‏جوید.
در عالم ارواح جسد همراه روح نیست ،ولى قالب مثالى چون حدّ فاصل ماده و روح بوده در عالم ارواح تحت سیطره روح قرار گرفته و با وى همراه است.
قالب مثالى در طول مدتى كه با روح در دنیاى خاكى به سر برده چون مستقیماً تحت تصرف روح قرار گرفته ،لطیف تر شده و مادیت او به اقل قلیل مى‏رسد .
تذكر این نكته ضرورى است كه مادیت قالب مثالى هیچ گونه سنخیتى با ماده دنیاى خاكى ندارد و روح با قدرت خود او را در عالم ارواح با خود همراه و هم عنان مى‏سازد تا بتواند با ارواح دیگر در تماس شده و ادامۀ حیات در عالم ملكوت دهد.
در مباحث قبل گفتیم كه روح پس از سیر ادوار طولانى تعلقش را یكسره از كره زمین ،و سلطۀ خورشید جهانتاب رهایى داده و قالب مثالى را رها ساخته ،با قالب مثالى كوكب دیگرى در آن كوكب وارد مى‏شود.
ضمناً این نكته نیز قبلاً گفته شد ،كه عالم ناسوت مخلوق دنیاى ملكوت است و ادارۀ امورش با ارواح عالیه است.
ملكوت تابع و مخلوق جبروت بوده تا به همین نهج به عالم نقطه مى‏رسد و پس از آن ،بعد از آن كه وارد كوكب دیگر شود ،دیگر در ضابطۀ قانون و گفتار نیست.
چنانكه مولوى گفته:
از ملك پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
بایستى گفته شود كه شیطان قوۀ واهمه است و سالك در اثر تمرینهاى بسیار از تشتت فكرى و وهم خلاصى یافته و دیگر قوۀ واهمه در او تصرفى ندارد و ملائكه قواى روحى است ،نه مخلوقى خاص كه بال و پر داشته باشد و اینكه گفته شده ملایك به تسبیح و تهلیل مى‏پردازند ،اگر مراد آن باشد كه مخلوقى خاص در ملاء اعلاء به عبادت مى‏پردازد ،در عالم ارواح ریاضت و عبادت معمول نیست به تناسب حالت روحى و مصاحبت ارواح عالیه اندكى نسبت به دنیاى خاكى بالاتر گام بر مى‏دارد و به تناسب قدرت روحى از اسرار واقف مى‏گردد و در پایان سیرش و انقطاع از كره ارض آنچه را كه بایستى دریابد واقف شده و همچنان كه در مباحث قبل گفته شد مراتب روحى حدّ و اندازه ندارد چون باریتعالى حدّ ندارد.
لذا چون ما رو به بى حدّى مى‏نهیم ،پس هدف غائى ما لاحدّى خواهد بود.
روح متوفى اگر پاك باشد ،با جسد عنصرى چند دقیقه‏اى ظاهر گشته و به یكى از افرادخانواده یا دوستانش برخورد مى‏كند و آن فرد به بهت فرو رفته و قادر نیست كه دست متوفى یا یكى از اعضاء بدن وى را لمس كند و روح متوفى سخن نمى‏گوید ،پس از چند لحظه از دیدگاه محو شده و آن فرد تصور مى‏كند خیالات او تجسم یافته است و آن نه چنین است و این عمل نیز براى تنبه آن فرد انجام یافته تا به خود آید و به ظلم و ستمكارى دست نزند و در تجربه دیده شده كه اندكى تأثیر داشته است و حداقل دیگران كه مى‏شنوند به حقیقت عالم ارواح معتقد مى‏گردند.
این تجلیات عبث نیست بلكه تذكرى است به افراد تا به حقیقت عالم ارواح پى برند و متنبه گردند ناگفته نماند كه هیچ عملى از اعمال ارواح، عبث و هوس نیست یا خود تقاضا نموده یا مامور به انجام این كار شده‏اند.
قالب مثالى از عصارۀ ذرات مادى كرات همین منظومه شمسى تشكیل یافته و به تصویب ارواح عالیه كه متصرف در كرۀ ارضند رسیده ،اینكه قالب مثالى تحت سلطۀ روح در كدام مكان و در كدام خانواده و از كدام پدر و مادر به صورت زن یا مرد و با چه نحو اندامى زیبا یا زشت متولد مى‏شوند اینست كه:
اول روح تعیین شده ،بعد قالب مثالى به تناسب قدرت روحى تعبیه مى‏شود و به تناسب این دو از لطایف خاك كرۀ ارض جسد عنصرى فراهم مى‏گردد ،آن زمان باز هم با شور و تصویب دوایر عالیه ارواح شامخه تعیین مى‏شود كه فردى در جنگلهاى آمازون پا به عرصه وجود نهد ،یا در ارض آلاسكا یا در خاك پاك ایران متولد گردد بر سبیل تصادف نبوده و بدون ارادۀ مقامات عالیه روحى وقوعش امكان‏پذیر نیست.
بعضى ازمباحثى كه در این كتاب عرضه مى‏داریم ،بخشى از دریافتهاى روحى و اعتقادى این ناچیز است و قسمت دیگر نقل اقوال مكتبهاى روحى است.
لذا كلیه مطالب مندرجه در این كتاب ،مقدارى از مكتب روحى اسلام و بخشى از اقوال دیگر فرق است تا خواننده بتواند به كُنه كتب تدوین شده كلیه فرق كه مدعى مشى در سیر روحى هستند واقف شود.
عده‏اى از پیروان هوشنگ و براهمه معتقدند كه روح پس از بى نیاز شدن از عود به جهان خاكى در كواكب دخول نموده تا خود به صورت ستاره‏اى در آید ،هنگامى كه از قید كرۀ زمین رهایى یافت، قالب مثالى وى نیز تغییر مى‏یابد و به تناسب هر ستاره جسد عنصرى و قالب مثالى خواهد داشت.
بنا به اعتقاد پیروان تناسخ صعودى ،روح پس از بى نیاز شدن از عود به دنیاى خاكى ادوارى را كه در كرۀ ارض زیست نموده و در هر دورى مدتى را سپرى نموده است ،بایستى تمامى طول ایام اقامت در دنیا را با قالب مثالى در جهان ماوراء مادهّ‏ توقف داشته و بعد قالب مثالى را رها ساخته اگر به كهكشان دیگر یا به منظومه دیگر رو آورد و یا به شكل یك ستاره جلوه‏گر شود ،قالب مثالى و جسد عنصرى متناسب آن ستاره را در اختیار مى‏گیرد و این نكته را باز تكرار مى‏نماید كه به عقیده این ناچیز در عالم شهود مادّه وجود خارجى ندارد ،مادّه ثقالت و حدّ نازله روح است كه به نظر تجسد یافته است و لذا قابل ارتقاء و داخل شدن به عالم مجرّدات است.
اینكه چرا روح با قالب مثالى در جسد عنصرى وارد گشت ،بدان علت است كه جسد عنصرى حدّ نازله روح و قالب مثالى حدّ فاصل روح مجرّد و جسد عنصرى است یا به تعبیر دیگر لطیف‏ تر از جسد عنصرى مى‏باشد.
لذا براى آن كه جسد عنصرى تاب آن آورد كه روح بر آن سلطه یافته و سوخته نگردد ،قالب مثالى حایلى است كه روح او را ابزار و وسیله خود ساخته و بر جسد عنصرى فرمان مى‏راند و روح لطایف جسد عنصرى و لطایف قالب مثالى را بدست آورده و اگر چنین نكند ،ناكام از دنیا رخت بربسته است.
روح پس از رها ساختن قالب مثالى ،خود قالب مثالى تبدیل به امواج گشته و امواج آن جذب امواج متناسب وى مى‏گردد و به وظیفه دیگر اشتغال مى‏ورزد زیرا در جهان هستى هیچ چیز از نیستى به هستى نیامده ،هستى از هستى كل نشأت گرفته و باز تحول مى‏یابد و این تحول، تحول كمالى است نه آن كه نیست و نابود گردد.
در پایان این مبحث تذكر این نكته ضروریست كه ماده به طور كلى مخلوق روح بوده و وجود استقلالى ندارد ،جهان هستى نور محض است و به استناد آیه وافى‏الهدایه «الله نور السموات والارض» در عالم ارواح (مراد ارواح مجردند) سرور اندر سرور است و بهجت اندر بهجت.
ماده با غم هم عنان ،با ظلمت ،حیرت ،افسردگى ،رنج و درد دست به گریبان است.
همت والا خواهد تا طیران نماید و به سر منزل اصلى با پاكى تمام دخول كند والا با افسوس و ندامت دست به گریبان خواهد بود و ره به جایى نبرد ،عذاب است و ظلمت.
پس باید به هوش بود و دست به فتراك ارواح شامخین زد ،راه همین است و بس. 



روایتی دیگر



 كتر حسين حقانى زنجانى

از بررسى آيات و روايات معتبر در مساله مربوط به «عالم برزخ‏» در مقالات گذشته به اين نتيجه رسيديم كه انسانها بعد از مرگ مثل ساير موجودات مادى فانى نشده، از بين نمى‏روند و در عالمى به نام «عالم مثال‏» زندگى مى‏كنند و «عالم مثال‏» قالبى است كه روح انسانها در آن قالب تا روز قيامت زندگى خود را خوب يا بد، در فردوس و يا عذاب و گرفتارى، ادامه مى‏دهند . اين عالم به نام «عالم برزخ‏» يا «قالب مثالى‏» ناميده مى‏شود .

اين قالب مثالى، جرم ندارد و مادى نبوده، داراى حجم و وزن نيست و عالم خواب، نمونه‏اى كامل از عالم مثال است و براى تصوير عالم برزخ، تصوير كيفيت‏خواب ديدن و جريان و احوال آن كافى است چنانكه از پيامبر گرامى اسلام نقل شده است كه فرمود:

«النوم اخ الموت كما تنامون تموتون و كما تستيقضون تبعثون‏» .

«خواب برادر مرگ است، همانطور كه مى‏خوابيد مى‏ميريد (و به عالم برزخ و عالم مثال وارد مى‏شويد) و همانطور كه بيدار مى‏شويد، برانگيخته مى‏شويد (و قدم به عالم آخرت و عالم سؤال و جواب و عالم بررسى اعمال گذشته در دنيا يعنى روز قيامت وارد مى‏شويد» (1) .

در قرآن مجيد در سوره زمر آيه 42 چنين مى‏فرمايد:

«الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها ...» .

«خداوند نفوس (انسانها) را هنگام مرگ آنها مى‏گيرد و نيز نفوسى را كه در عالم خواب نمرده است‏» .

از آيه و روايت‏بالا نتيجه مى‏گيريم كه اصولا خداوند خواب ديدن را براى انسانها به اين جهت قرار داده است كه بر آنان احتجاج كند كه ارواح شما نيز بعد از مرگ چنين خواهد بود .

روايتى از امام موسى كاظم عليه السلام بر اين امر دلالت دارد و آن روايت چنين است:

«انه روى فى الكافى باسناده عن ابى الحسن الكاظم عليه السلام انه قال فى قصة لمنكرى المعاد من الامم الماضية فاحدث الله فيهم الاحلام و لم يكن قبل ذلك فاتوا نبيهم فاخبروه بما راو و ما انكروا من ذلك فقال: ان الله تعالى اراد ان يحتج عليكم بهذا هكذا تكون ارواحهم اذا متم و ان بليت ابدانكم تصير الارواح الى عقاب تبعث الابدان‏» .

«ثقة‏الاسلام مرحوم كلينى در اصول كافى به سند خود روايتى از امام ابوالحسن امام كاظم عليه السلام نقل مى‏كند كه آن حضرت در بيان داستان منكرين روز قيامت از امت‏هاى سابق چنين فرمود: خداوند خواب‏ديدن را در ميان آنها قرار داد در حاليكه آنان در مقابل گفتار پيامبرشان به او مى‏گفتند كه در مورد آنچه مى‏گوئيد كه در آينده بعد از مردن رخ خواهد داد، نمونه‏هائى نشان بده، در پاسخ آنان فرمود:

«خداوند اراده كرده است‏بر شما از طريق خواب ديدن احتجاج كند بر اينكه ارواح نيز بعد از مردن هم چون خواب ديدن از بدن خارج مى‏شوند و باز با اراده خداوند به هنگام برپائى روز رستاخيز به بدنها بر مى‏گردند تا عقاب الهى را ببينند» .
سؤال و پاسخ

اين سؤال قرنها قبل از ظهور اسلام نيز همواره مطرح بوده است كه ارواح بعد از مرگ به كجا مى‏روند؟ و چه كيفيتى دارند؟

«مرحوم كلينى‏» در كتاب «اصول كافى‏» به سند صحيح از امام هفتم امام موسى كاظم عليه السلام چنين نقل مى‏كند:

«انه قيل له يرون ان ارواح المؤمنين فى حواصل طير خضر حول العرش‏» يعنى به آن حضرت گفته شد كه گروهى چنين عقيده دارند كه ارواح بعد از مرگ در چينه‏دان پرندگان سبز در اطراف عرش الهى جمع مى‏شوند! و در آن جاى مى‏گيرند! آيا به نظر شما اين عقيده صحيح است؟

در پاسخ اين سؤال امام معصوم روايتى از پيامبر گرامى اسلام چنين نقل فرمود:

«لا، المؤمن اكرم على الله ان يجعل روحه فى حواصل طير و لكن فى ابدان كابدانهم‏» (2) .

«پيامبر فرمود: نه، مقام مؤمن بالاتر از اين است كه خداوند روح او را در چينه‏دان پرندگان قرار دهد بلكه در بدنهاى مثالى مثل بدنهاى دنيائى قرار مى‏گيرند» .

مطابق روايات ديگر وارد شده از ائمه عليهم السلام، زندگى در عالم مثال مثل زندگى در عالم دنيا است و هر كارى كه در اين دنيا انجام مى‏دهيم در آن دنيا نيز با بدنهاى مثالى، آنها را انجام خواهيم داد چنانكه در روايتى از امام صادق عليه السلام چنين وارد شده است:

«فاذا قبضه الله صير تلك الروح فى قالب كقالبه فى الدنيا فياكلون و يشربون، اذا قدم عليهم القادم عرفوه بتلك الصورة التى كانت فى الدنيا و الآخرة‏» .

«هنگامى كه خداوند روح انسان را قبض مى‏كند، روح او را در قالبى قرار مى‏دهد مثل قالب دنيائى، پس مى‏خورند و مى‏آشامند و هنگامى كه فرد جديدى از عالم دنيا، نزد آنها برود او را به همان صورت دنيائى مى‏شناسند (يعنى قالب مثالى آنها به قالب دنيايى‏شان شباهت‏خواهد داشت) .

و در دنباله روايت قبلى از امام صادق عليه السلام چنين وارد است:

«ان الارواح فى صفة الاجساد فى شجرة الجنة تتعارف و تتسائل فاذا قدمت الروح على الارواح تقول دعوها فانها قد اقبلت من هول عظيم ثم يسئلونها ما فعل فلان و ما فعل فلان فان قالت لهم تركته حيا ارتجوه و ان قالت لهم قد هلك قالوا قد هوى هوى ...» (3) .

يعنى: «ارواح در عالم مثال صفات و ويژگى‏هاى اجساد را دارند و در كنار درختان بهشتى قرار مى‏گيرند (گرچه خود اجسام و جرم آنها را ندارند) و در آنجا همديگر را مى‏شناسند و از حال هم سؤال مى‏كنند، هنگامى كه روحى تازه بر ارواح وارد مى‏شود ارواح به هم مى‏گويند او را به حال خود بگذاريد زيرا او تازه از هول و هراس بزرگ و عظيمى (سختى مرگ) خلاصى يافته است .

[پس از آرامش روح تازه‏وارد] از برخى اشخاص اسم مى‏برند و از حالات آنها در دنيا مى‏پرسند، روح تازه‏وارد (در قالب مثالى) اگر در جواب آنها بگويد هنوز زنده است، اظهار اميد به ملحق‏شدن وى به آنها را مى‏كنند و اگر بگويد هلاك شده و مرده است مى‏گويند كه به آرزوى نفس خود رسيده است .

از اين روايت و روايات ديگر شبيه به آن به وضوح استفاده مى‏شود كه انسانها بعد از مردن در قالبى شبيه قالب بدن جسمى زندگى مى‏كنند منتها قالب مثالى جرم مادى نداشته، اجزاء و حجم و وزن و ... ندارد .

پى‏نوشت:
1) كلمات مكنونة من اهل الحكمة و المعرفة، مرحوم ملا محسن فيض كاشانى، ص‏139 - 140 .
2) همان، ص‏140 - تفسير الميزان، استاد علامه طباطبائى، ج‏15، ص‏80 - 81 .
3) همان، ص‏141 .




روایتی دیگر




قالب مثالى چیست؟
چنانکه بیان شد، روح انسان همواره باقى است و فنا در آن راه ندارد. پس از مرگ، آنچه که از انسان جدا مى‏شود، قالب مادى اوست و روح در عالم برزخى به واسطه قالب مثالى -که با آن جهان، سنخیت دارد- سیر خود را ادامه مى‏دهد.
مرحوم «فیض کاشانى» در این‏باره چنین مى‏نویسد:
روح به واسطه مرگ، تغییر نمى‏کند؛ بلکه قالب مادى و اعضاى ظاهرى بدن دگرگون مى‏شود. روح پس از مرگ باقى است؛ رنجها و لذّتها را همانند دنیا (لیکن با قالب درونى و مثالى) درک مى‏کند.
قالب درونى و مثالى از جنس ماده نیست؛ بلکه مجرد(خالى) از طول و عرض (و دیگر خواص ماده) است». (۵)
با آوردن دو مثال، کیفیت قالب مثالى را نسبت به قالب مادى بیان مى‏کنیم؛ تا فهمِ عبارات دقیق و حکیمانه فوق، آسان‏تر گردد:
مثال اول: سوار کارى را در نظر بگیرید که پس از مرگ استرش، مرکب دیگرى را بر مى‏گزیند.
مثال دوم: شخصى جامه‏اى به تن دارد، پس از مدتى که کهنه و فرسوده شد، جامه‏اى دیگر مى‏پوشد.
روح انسان نیز پس از مرگ، بدن و قالب مادى را همانند استر مرده و لباس فرسوده کنار مى‏گذارد و سوار بر اسبى تازه‏نفس مى‏شود و جامه‏اى نو به تن مى‏کند که از آن به قالب مثالى(بدن مثالى، قالب درونى و بدن برزخى) تعبیر مى‏شود.
علامه مجلسى(رحمت الله علیه) در «بحار الانوار»، بدن مثالى را به اجسام جن و ملائکه تشبیه نموده است؛ (۶) یعنى، همانگونه که جن و ملائکه از قالبى لطیف(حتى لطیف‏تر از هوا) برخوردارند، قالب مثالى انسان در برزخ نیز به همین صورت است.
براى تبیین سیمایى روشن‏تر از قالب مثالى، روایاتى را در این‏باره یادآور مى‏شویم:
از امام صادق (علیه السّلام) چنین سؤال شد: آیا درست است که مى‏گویند: «روح مؤمن، در سنگدان مرغهاى سبز رنگ قرار دارد؟»
امام صادق (علیه السّلام) فرمود: «خیر مؤمن ، در نزد خدا عزیزتر از آن است که روحش را در قیافه یک مرغ جلوه دهد؛ بلکه در بدنهایى همانند دنیاشان قرار مى‏گیرند». (۷)
امام صادق (علیه السّلام) فرمود: «هنگامى که خداوند، مؤمنى را قبض روح کند او را در قالبى همانند دنیا قرار مى‏دهد که با آن مى‏خورد، مى‏آشامد و اگر تازه وارد آشنایى بیاید، او را به همان شکل که در دنیا بوده است، مى‏شناسد». (۸)
امام صادق (علیه السّلام) فرمود: «همانا ارواح مؤمنان در برزخ، مانند اجساد دنیاشان از نعمتهاى بهشتى برخوردارند و کسانى که در دنیا با هم آشنا بودند، اینک همدیگر را مى‏شناسند و هنگامى که تازه‏واردى از دنیا به دیار آنان قدم نهد، ابتدا گویند: رهایش کنید؛ زیرا او اکنون راه سخت و دشوارى را پیموده است.
(پس از اینکه قدرى استراحت کرد) از او پرسند: فلان کس چطور است؟ فلان کس چه شد؟
اگر پاسخ دهد که او را زنده ترک گفتم، امید پیوستن به ایشان را دهند؛ و اگر پاسخ دهد که او مرده است، گویند: هاى! هاى! هلاک شد». (۹)

پاداش و کیفر حقیقى
عالم مِثال (برزخ)، برزخى است میان موجودات مادى دنیا و موجودات مُجرّد آخرت؛ یعنى، مانند این عالم مادى نیست؛ لیکن به صراحت تجرد آخرت هم نمى‏باشد و برخى از لوازم ماده (همچون شکل و عرض فعلى) را داراست.
از اینکه گفته مى‏شود «برزخ ماده ندارد»، برخى مى‏پندارند که پاداش و کیفر جهان برزخى، وَهم و خیالى بیش نیست و هیچگونه وجود خارجى ندارد! این پندار هم فى‏نفسه باطل است و هم انحرافى است در درک مقصود. (۱۰)
على اىّ حال، وضع برزخ همان است که در گفتارهاى پیشین بیان داشتیم و اینک، به چند حدیث که حقیقى و واقعى بودن پاداش و کیفر برزخ را با صراحت بیشترى بیان مى‏دارد، اشاره مى‏کنیم:
امام صادق (علیه السّلام) فرمود: «ارواح مؤمنین در خانه‏هاى بهشتى زندگى مى‏کنند، از طعامهاى بهشتى مى‏خورند و از شربتهاى آن مى‏آشامند». (۱۱)
امام صادق (علیه السّلام) فرمود: «درى از آتش جهنم به روى مجرمین و کفار گشایند و آنها را در آب گرم جوشان اندازند». (۱۲)
ابوبصیر گوید که از امام صادق (علیه السّلام) پرسیدم: ارواح مشرکین در برزخ چگونه است؟
امام صادق (علیه السّلام) فرمود: «در آتش، عذاب مى‏شوند». (۱۳)






۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

جسد ماندگار برنادت



برنادت دختری از روستاهای فرانسه و از خانواده‌ای فقیر بود كه مدعی شد مریم مادر مسیح را میبیند و با او گفتگو می‌كند. عده‌ای به او ایمان آورده و عده‌ای دیگر او را دروغگو خواندند ولی حرف‌های برنادت كه از طرف مریم مقدس بیان می‌كرد و به همه مردم روی زمین پیام‌های خوب زیستن را ابلاغ می‌نمود حتی اسقف كلیسای آن جا را نیز بر آن داشت تا به برنادت ایمان آورد .
برنادت در طول زندگیش معجزات بسیاری از جمله شفای بیماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در سال 1879درگذشت. و حالا پس از 130 سال مقامات كلیسایی كه وی در آنجا دفن شده بود بدن او را بیرون آوردند و دیدند كه جنازه‌اش نپوسیده است و این محل امروز محل زیارت مسیحیان شده است. 




جنازه این خانم روحانی در حال حاضر در کلیسای St. Gildard در Nevers فرانسه نگهداری میشود که در سال 1879 فوت کرد.
نام وی Sister Marie Bernard بود .بعد از سه بار کالبد شکافی و نمونه برداری از اجزای بدن او (آخرین بار 1925) محققان و پزشکان گفتند که علت ماندگاری بدن او و سالم ماندن کلیه اجزای بدنش (ماهیچه ها -اسکلت -و اجزای داخلی بدن) نوعی نمک کلسیم و نیز نوعی کپک هست که مانند لایه ای کل بدن او را پوشانده بود و با اینکه جنازه بار اول (1909) توسط راهبه ها شسته شده و لباسهایش تعویض شده باز هم تا سال 1925 که آخرین کالبد شکافی انجام شد جنازه سالم مانده بود و هیچ نوع اثری از بوی بد یا پوسیدگی مشاهده نشد.
 آخرین گزارشی که در مورد آن نوشته شده این پدیده را امری غیر عادی ذکر کردند. 



۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

بودن خواب دليل عالم غيب

  

    بزرگ‏ترین  لذتِ هر جانور خواب است و در خواب چيزها مى‏بيند مناسبِ مرتبه وجودش و مناسبِ حالت عارضه پيش از خواب گاهى يادش مى‏ماند تا مدت‏ها و گاهى فراموش مى‏كند همانكه بيدار شد برخاستن بر او دشوار است تا آنكه خواب از سرش در رود .

 اينها همه دليل است بر بودنِ عالمِ غيب به طورِ استقلال و قوت و وسعتِ بى پايان نه آنكه تابعِ عالَمِ حِسّ باشد مانندِ عالم جن كه محقّقين آن را تابعِ عالمِ ماده مى‏دانند و نه آنكه محضِ پندار باشد بى حقيقت چنانكه در بيدارى خيال‏ها گردش مى‏كنند و عالمِ غيب هم به طور نوعيت است كه به اختلافِ اشخاص فرق نمى‏كند و متبدّل نمى‏شود و هم به طور شخصى كه هر كسى در آن عالم غيب يك غيبِ خاصى دارد كه ديگران ندارند و قابلِ تبدل و انقلاب و ثواب و عذاب است (خوشى و ناخوشى) و مردم از غيبِ خاصِ يكديگر بى خبرند مگر همان كه مى‏دانند هست ،مهمّ است يا حقير است مانندِ املاك شخصى در ظاهر و مانندِ صفاتِ جانى در باطن .

 و مرگِ هر كسى رفتنِ به غيبِ خاصِ خودش است خواه مستشعر و با خبر و بينا به عالمِ غيبِ بزرگ بشود كه مقامِ بلندى است خواه نه كه پست و محدود است مانندِ گمنامانِ دنيا و اوغاد و ادانى و اراذل كه نه كسى را بشناسند و نه كسى آنها را بشناسند .

 و هر مرده‏اى تا مدّتى از خود بى خبر است كه عدم شده و به غيبِ اطلاقى رفته و تعيّنش از او سلب شده و در خوابِ تن هم چنين است كه اولِ خواب از خود بى‏خبر است و در هيچ عالمى نيست و همين هم دليل است بر رفتنِ خوابيده و مرده به عالمى ديگر غير عالمِ حِسّ و جسم ،زيرا انتقال از عالمى به عالمى ديگر به حكم (قانونِ ترتيب و تنظيمِ عوالمِ كليّه و جزئيّه ،غيبيّه و شهوديّه) چنين است كه بايد نخست به عالمِ غيبِ اطلاقى (كه غيبِ همه عوالم و تكيه گاه و مركزِ همه آنها است) برود و بعد از آنجا با حكمِ تازه و مأموريّت تازه بيايد به آن عالمِ ديگر كه مانندِ اِعدام و ايجاد خواهد شد بلكه به راستى خودِ اعدام و ايجاد است و اين مدّت عالم بى‏زمانى است اما در تطبيقِ به زمان به حسبِ اشخاصِ اموات فرقِ بسيار مى‏كند كه مرده‏اى شايد پس از دو روز به هوش آيد و مرده‏اى پس از صد سال و مرده‏اى هيچ به هوش نيايد كه ماتَ فاتَ شود ،و از اينجا نيكو پديدار مى‏شود بودنِ تن غيرِ جان هم به غيريّت شخصى و هم به غيريّتِ عالَمى كه هر يك از عالَمى ديگرند .

 تنِ مرده در اينجا نمايان است بى آنكه چيزى از آن كم شده باشد و كم كم گند و پوسيدگى مى‏يابد آن هم به اختلافِ دير و زود .تن‏هاىِ پر زور بيش از سى سال شمسى نمى‏كشد كه خاك مى‏شوند و تن‏هاىِ بيمارِ ناتوان زودتر خاك مى‏شوند قبرهايى كه در قبرستان عمومى باشند بايد تاريخش معلوم باشد تا پس از سى سالِ شمسى كه 371 (سيصد و هفتاد و يك ماه قمرى است) محو شود و مرده ديگر آنجا بخوابد و زمينِ خدا بيهوده نماند ،اگر قبرى در ملكِ خود مرده يعنى وارثِ او باشد اين حكم در آن جارى نيست يعنى محو كردنش اجبارى نيست به خواستِ مالكان است .على (ع ) و امام حسين (ع) و خودِ حضرت خاتم (ص) در ملكِ خودشان مدفونند .

 اين ناچيز هم خواهش دارد كه در ملكِ خود دفن شود اگر ورثه به وصيّتِ من رفتار نمايند و بلديّه مانع نشود و در شمران و تهران و شاه عبدالعظيم و اسپاهان ملك دارم تا در هر جا مرگم رسيد همانجا بخسبم تا ابد .

كلمه «996»

    خواب‏هايى كه هر يك نفر در همه عمر مى‏بيند اگر يادش ماند و بنويسد كتاب‏هاى شگرف شيرين خواندنى خواهد شد ،شگرف‏تر از تاريخ‏هاى عجيب دنيا آنگاه در هر قرن چند مليون نفرند چند هزار مليون كتاب خواهد شد همه راست با واقعيّت و تكيه‏اش بر يك حقيقت شگرف ؛اكنون انصاف است كه اين همه را دليل متواتر لفظى و عقلى و معنوى بر وجود عالم غيب ندانيم اما تواتر اخبار از بلاد دنيا را كه خود نديده‏ايم و مسافران ديده و گفته‏اند ،دليلِ قطعىِ بى گمان بر وجود آن بلاد بدانيم ،خواب‏ها را هم خودت مى‏بينى و هم از ديگران ،اجماعاً به تواتر مى‏شنوى پس هم ديد و هم شنيدِ تواترى است ؛آيا كدام مسئله اين قدر دليلِ محكم مركّبِ از حسّ و عقل دارد و در عينِ اين تمام ناشدنى هم هست ؛نه خوابيدن از جهان بزرگ (آدم و حيوان) ور مى‏افتد و نه خواب ديدن‏ها و نه اشكالِ رؤياها مكرّر يا مانندِ هم مى‏شوند تا هر چند هزار خواب تشكيل يك نوعى را كند مانند انواع مواليد ثلاث ؛بلكه هر رؤيايى يك نوعى است بلكه در يك رؤيا چند نوع ديده مى‏شود .

 يارب عالمِ غيب چقدر بى پايان است كه اين همه ماديّات با بى‏شمارى هنوز يك پرده كوچكِ كم بازى است از پرده‏هاىِ آنجا ؛و ما بشر چقدر مقصّريم در غفلتِ از آن.

كلمه «997»

    توجّهِ آدمى به خارج از خود و نوميديش از خود و سر فرود آوردنش به غير (آن غير هر كه باشد مادّى و معنوى ،حاضر و غائب ،موهوم و معلوم) دليل است بر عجزِ ذاتى و حدوث ذاتىِ او و هر عجزى و هر حدوثى لازم دارد قدرت بالذّات را و قِدَمِ بالذّات را بت پرست باَجناسِهِ و بانواعِه و خداپرست باَنواعِهِ ،و هم پرست و آدم پرست بالجمله خودپرست ميانِ دانايان كمتر از غير پرست است و همان خودپرست  هم به زبان مى‏نكوهد خودپرستى را گر چه طبيعت كه خودپرستيش بيش از مجرّد است عنانِ اختيارِ عقلانى را در مقامِ حال و عمل از دستش ربوده و او را خودپرست نموده امّا به زبانِ اختيار مقرّ است به بدىِ خودپرستى و همين اقرارِ به غيرِ عمل خود و عملِ به غيرِ اقرارِ خود دليل است بر اصلِ مطلب كه قديم بالذّاتى هست قادر مختار كه غير بشر است ،همانكه بشر قديم بالذّات نشد غير بشر به طريقِ اَولى‏ نيست ،زيرا بشر قادر است به نيروىِ فكرى بر همه اغيارِ خود ؛و همين قدرتِ فكرىِ بشر ثابت مى‏كند كه قدرتى به غيرِ سنخِ قدرتِ ماديّات هست ،همان كه قدرتِ بشر هم مافوقى داشته باشد ،لاجرم عالَمِ غيبِ مجرّدى هست .

كلمه «998»

    چونكه اكنون حقيقتِ وجود رو به ظهور دارد و مى‏رود پس ممكنِ غير واقِع نداريم هر چه را كه وجود به نظرِ امكان به او بنگرد او لامحاله وجود خواهد يافت (امّا كى و چگونه ،تنها يا بالتّبع ،نتوان دانست) زيرا معنىِ ظهور تَنَوُّع[1] و محدود شدن و تعيّن يافتن است (عينِ ثابت ،عينِ ذهن ،عينِ خارج  همه به معنى تعيّن و حدّ است) هر چه رختِ امكان پوشيد رختِ وجود هم خواهد پوشيد ،همه اَنحاءِ وجود به نوبت وجود يابند و اَنحاءِ عدم را از خود رانند ،تا همه وجود ماند و يك دوره كامله نمايشِ خود را داده باشد .



[1]  . تنوّع يعنى نوع نوع شدن كه جنس متنزّل شود و صورت‏هاى نوعى بپذيرد ،تعيّن يعنى به عينيّت وجود شخصى خارجى در آمدن ،پس در جنس و نوع تعيّن نيست زيرا آنها وجود مفهومى دارند نه وجود مصداقى.
نویسنده: عباس كيوان قزويني    


مرجع: كتاب هزار و يك كلمه




۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

مسیحیت از عیسی تا یوحنا



پیش از عیسی

عیسی مانند هر انسان دیگری، محصول فرهنگ دوره و زمانه خود بود.اعتقاد به الوهیت عیسی در مسیحیت، تأثیر بسزایی بر عهد جدید یا الهیات صدر مسیحی باقی گذاشت، با این همه اعتقاد مسیحی دیگری که عیسی را از هر حیث یک انسان می داند، با این دیدگاه جامعه شناختی معاصر همسوست که نگرش وی عمدتا از عقاید مشترک مردم زمانه او ناشی شد. (۱) از آنجا که مردم زمانه عیسی یهودی بودند، وی وارث نگرش دینی یهودی شد.حتی بدعتهای او دریهودیت، واجد اصول بنیادی همین دین است.

یهودیت در طول قرنها دینی توحیدی با سویه ای اخلاقی بود.بر طبق نص کتاب مقدس عبری (عهد عتیق مسیحی)، خداوند متعال مطران یهودی ابراهیم را به رابطه ای خاص فرا خواند (سفر پیدایش، ۱۵ ۱۴) .ابراهیم و اعقابش می بایست بر اساس میثاقی با خداوند زندگی کنندکه آنان را از مردمان حول و حوش آنها متمایز می کرد، مردمانی که خدایانشان در واقع چیزی جزنیروهای طبیعت نبودند.این میثاق با نبوت موسی که بعدها شارع اعظم یهودیت قلمداد شد،بیش از پیش اهمیت یافت.مطابق آنچه در سفر خروج«~ (Exodus) ~»آمده است، خداوندبنی اسرائیل را از اسارت در مصر رهایی بخشید و در کوه سینا به رابطه میثاقی خود با آنان رسمیت داد.آن شریعتی (تورات) که بر طبق کتاب مقدس با موسی بر فراز کوه سینا آغاز گشت،بعدها به شالوده یهودیت تبدیل شد.طی دوره موسوم به «داوران» (یا رهبران فرهمند)، و نیز در طول سلطنت کوتاه داود«~ (David) ~»و سلیمان«~ (Solomon) ~»، خدای این رابطه میثاقی (به نام یهوه«~ [(Yahweh)] ~»کارسازترین نیروی تاریخ فلسطین است.طی دوره موسوم به «رسولان» ، یعنی زمانی که فلسطین تجزیه شد و هر دو ناحیه شمالی و جنوبی آن به دست بیگانگان افتاد، یهوه ومیثاق کما کان واجد اهمیتی بنیادی بودند. (۲)

از نظر برخی مفسران، واژه «یهودیت» که از نام قبیله یهودیه«~ (Judah) ~»در جنوب فلسطین مشتق شده است، مشخصا به رویدادهای دینی و فرهنگی از زمان بازگشت بنی اسرائیل از بابل به فلسطین در سال ۵۳۸ پیش از دوره مشترک مربوط می شود.وجه مشخصه دین بنی اسرائیل پس از بازگشت از تبعید، مقاومت در برابر هر گونه تأثیر تمدنهای دیگر بود، تمدنهایی که ممکن بوددین آنان را دگرگون و یا در خود مستحیل کنند.یهودیان با رعایت دقیق سنن اولیه و میراث دینی خود، آن سنن و میراث را متعصابه حفظ کردند.آنان که به فلسطین بازگشتند شریعت خود را به دقت تفسیر کردند و معبد سلیمان را به منزله مرکز کیش خود مجددا ساختند.نخست هخامنشیان و سپس اسکندر مقدونی و اخلافش (سلوکیان (۳) ) بر آنان حکومت کردند.تعدادکثیری از یهودیان بیرون از فلسطین باقی ماندند، اما چه در خارج از فلسطین و چه در داخل آن،فرهنگ یونانی که اسکندر مقدونی ترویج داده بود به زندگی یهودیان نفوذ کرد.مکابیان«~ (Maccabees) ~»و هسمونیان«~ (Hasmoneans) ~»شورشی در سده های اول و دوم برای مدتی به یهودیان استقلال سیاسی دادند، لیکن در سال ۶۳ پیش از دوره مشترک پمپی«~ (Pompey) ~»حکمران روم، سوریه را به امپراتوری روم ضمیمه کرد و بیت المقدس را به اشغال درآورد.بدین ترتیب فرهنگ نسلهای پیش از عیسی، محصول ایمان کتابی فلسطینیان باستان، تأثیرهای ناشی از فرهنگ یونانی و حضور نظامی امپراتوری روم بود.

به رغم سلطه امپراتوری روم بر فلسطین، یهودیان از اندیشه های دیرینه خویش درباره حکومت دینی دست نشستند.حتی به هنگام تبعید در سرزمینهای خارج از فلسطین، یهودیان درجرگه های بسیار منسجم گرد هم آمدند تا بتوانند سنن دینی خویش را زنده نگه دارند.درمجموع، یهودیان که جمعیتشان در فلسطین حدود نیم میلیون نفر و در تبعیدگاههایشان در خارج از فلسطین به هفت الی هشت میلیون نفر (یعنی تقریبا ده درصد کل جمعیت امپراتوری روم)می رسید، امکان یافتند که در عین ممانعت ناچیزی که رومیان به عمل می آوردند کما کان مطابق با سنتهای خود زندگی کنند.

در روزگار عیسی، گروههای گوناگون دیانت یهودی اهمیتی یکسان برای شریعت و سیاست قائل نبودند.سامریان که اغلبشان در شمال بیت المقدس و ایالت یهودیه می زیستند، کافر قلمداد می شدند زیرا از نظر آنان تورات صرفا اسفار خمسه«~ (Pentateuch) ~»را در بر می گرفت (یعنی فقطپنج کتاب موسی را) و نیز معبد بیت المقدس خانه خدا نبود.اسنیان«~ (Essenes) ~»راهبانی بودندکه در نقاط دور افتاده فلسطین و بویژه در کرانه بحر المیت می زیستند زیرا از نظر آنان عبادت درمعبد سلیمان و همین طور برگزاری دیگر مناسک عمومی دینی، عملی مکروه تلقی می شد. «متعصبان»«~ (Zealots) ~»گروه سیاسی ستیزه جویی بودند که از فرط مخالفت با اشغال فلسطین توسط رومیان، مبادرت به اعمال تروریستی می کردند و نه فقط رومیان بلکه حتی هموطنان یهودی خویش را که به اندازه کافی میهن پرست نمی دانستند هدف حملات خود قرار می دادند.

اما عمده ترین گروههای یهودیت رسمی، عبارت بودند از صدوقیان«~ (Sadducees) ~»وفریسیان«~ (Pharisees) ~».صدوقیان گروهی اشرافی و عمدتا روحانی بودند که به منظور حفظ سنن دینی با امپراتوری روم همکاری کردند.آنان در دعا و نیایش همگانی در معبد سلیمان تأثیربسزایی باقی گذاشتند، اما در میان عامه مردم چندان طرفداری نیافتند.صدوقیان صرفا شریعت مکتوب (اسفار خمسه و به میزانی کمتر کتب انبیای عهد عتیق) را قبول داشتند و آن را در ظاهررعایت می کردند.آنان هراسی از فرهنگ یونانی به خود راه نمی دادند، چرا که اعتقاد داشتندخداوند اخلاقیات کتاب مقدس را در میان غیر یهودیان نیز اشاعه داده است.صدوقیان در تلاش برای حفظ موجودیت قهوم یهود، بسیاری از اعمالی را که فریسیان بسیار مهم تلقی می کردند،کم اهمیت جلوه دادند.

فریسیان گروهی غیر روحانی و با نفوذتر از صدوقیان بودند.ایشان اعقاب مؤمنانی بودند که در دوران پس از جنگ استقلال مکابیان (حدود سال ۱۲۵ پیش از دوره مشترک) به دفاع از دین خود پرداختند و در مخالفت با شیوع فرهنگ یونانی، ثابت قدمانه بر شریعت صحه گذاردند.فریسیان که بر مطالعه دقیق تورات اصرار می ورزیدند، در همه جای فلسطین حضور داشتند وکنیسه هایی را که یهودیان خارج از بیت المقدس در آنها برای عبادت و مطالعه گردهم می آمدندتحت نفوذ خود درآورده بودند.گر چه آنان از دیرباز به شدت میهن پرست بودند، لیکن در زمانه عیسی توجه آنها عمدتا به شریعت یهودی (تورات) معطوف بود.

فریسیان به طور غریزی جزئیات شریعت را مو به مو رعایت می کردند.عیسی با این غریزه تخالف می ورزید، زیرا اعتقاد داشت که نص شریعت می تواند به زیان روح آن باشد امروزه نگرش محققان درباره فریسیان، تأیید آمیزتر از نگرش نسلهای گذشته مسیحیان است و واژه «فریسی» را دیگر به صورتی تحقیر آمیز به کار نمی برند.فریسیان تنها گروه از رهبران دینی بودندکه پس از تخریب معبد سلیمان و تبعید بنی اسرائیل به دنبال سرکوب شورش یهودیان در سال ۷۰ دوره مشترک توانستند به بقای خویش ادامه دهند.آنگاه که مناسک دینی و مراسم قربانی کردن در معبد دیگر ممکن نبود، فریسیان بیش از پیش عبادت و مطالعه در کنیسه ها راترویج کردند .دیری نگذشت که آنان مجموعه سنن شفاهی را تدوین کردند، مجموعه ای که دریهودیت «میشنا»«~ (Mishnah) ~»و تلمود«~ (Talmud) ~»نام گرفت.بدین ترتیب فریسیان مبدع یهودیتی بودند که در دوره مشترک (تاریخ مشترک مسیحیان و یهودیان) سلطه داشته است.
زندگی و شخصیت عیسی

عیسی وارث این تاریخ بود.ظاهرا زندگی او برای تاریخ نگاران بی دینی که اندکی پس از دوره وزمانه او تاریخ می نوشتند، چندان مهم نبود.با این همه، اشارات گذرای تاریخ نگاران رومی (ازقبیل جوزیفس (۴) ، پلینی (۵) ، تاسیت (۶) و سویتوینوس (۷) که همگی در دوره و زمانه عیسی یا اندکی پس از آن می زیستند) و نیز آن دسته از اسناد مسیحیت که جزو کتاب مقدس نیستند (مانند انجیل توما«~ ([Thomas]) ~»جای هیچ گونه تردیدی درباره وجود عیسی باقی نمی گذارند.عیسی در سال ۶یا ۷ پیش از دوره مشترک در شهر بیت لحم به دنیا آمد، در ناحیه شمالی فلسطین موسوم به جلیل زندگی کرد و در حدود سالهای ۳۰ و ۳۳ دوره مشترک در شهر بیت المقدس دیده بر جهان فرو بست. (۸) شاید بتوان گفت جنبه عمومی زندگی او در سال ۲۷ یا ۲۸ دوره مشترک آغاز شد،یعنی زمانی که یحیی او را غسل تعمید داد.تا پیش از آن زمان، وی به احتمال قوی در شهرناصره واقع در ناحیه جلیل می زیسته و از راه نجاری گذران عمر می کرده است.از آنچه در اناجیل آمده است چنین بر می آید که عیسی پس از تعمید شدن، احتمالا به سبب احساس نوعی بحران در پیشه خود، در صحرای یهودیه عزلت گزید (۹) و سپس مبلغ نوید مسرت بخش فجر پادشاهی خداوند شد. (منبع اصلی اطلاعات ما درباره عیسی، اناجیل هستند، ولی نباید تصور کرد که رخدادهای تاریخی در آنها بی طرفانه شرح داده شده اند .در واقع، اناجیل تفسیرهایی دینی اززندگی، مرگ و تعالیم عیسی هستند که به دست مؤمنان و برای مؤمنان نوشته شدند، آن هم لااقل پس از یک نسل تجربه کلیسایی.به همین دلایل، باید ادعاهای مطرح شده در اناجیل را ازدیدگاهی نقادانه در نظر گرفت).

عیسی علاوه بر موعظه کردن، بیماران را نیز شفا می داد و ارواح خبیث را از روان جن زدگان بیرون می راند.یاور مستضعفان و محرومان اجتماعی بود، به زنان و کودکان بسیار احسان می کرد و با سختگیریهای برخی از فریسیان و تندرویهای انقلابی «متعصبان» مخالف بود.او در رأس گروه کوچکی از افراد دوره گرد، نواحی شمالی فلسطین را زیر پا گذاشت و ملازمات فجرحکومت خداوند را برای همگان برشمرد.این ملازمات بسیاری از عوام را شگفت زده کرد، اماعمدتا باعث موضعگیری خصمانه دستگاه مذهبی حاکم شد.ظاهرا رهبران دینی تصورمی کردند که عیسی با اولویت دادن به عشق به خدا و عشق به همسایه بر شریعت، باعث هرج ومرج اجتماعی می شود .

پس از اینکه شاه هیرودیس«~ (Herod) ~»سر از تن یحیی تعمید دهنده جدا کرد (انجیل متی«~ [Matthew] ~»، باب ۱۴، آیات ۱ الی ۱۰)، عیسی از جلیل به بیت المقدس رفت.مطابق آنچه دراناجیل آمده است، وی پیروزمندانه به بیت المقدس وارد شد و با بازرگانانی که در محوطه بیرونی معبد سلیمان به کسب و کار اشتغال داشتند رویاروی گشت.این امر، تعارض او با رهبران یهود را به اوج خود رساند و در نتیجه، حکمرانان رومی شهر، وی و حواریونش را پس از شرکت در مراسم عید فصح (۱۰) دستگیر کردند.اعضای مجلس سیاسی یهودیان موسوم به صنهدرین«~ (Sanhedrin) ~»او را مورد بازجویی قرار دادند و به اتفاق آرا حکم کردند که عیسی به دلیل کفرگویی و ادعای برخورداری از قدرتهای الهی (مانند قدرت بخشایش گناهان)، سزاوار مرگ است.قاضی رومی پنطیوس پیلاطس«~ (Pontius Pilate) ~»عیسی را خطری برای آرامش اجتماعی دانست ودستور داد وی را شلاق بزنند و مصلوب کنند.پس از مرگ عیسی، حواریونش مدعی شدند که اوبار دیگر زنده شده و خود را به آنان نمایانده است.آنها شروع به تبلیغ کردند که عیسی پس ازمرگ قیام خواهد کرد و لذا مسیح موعود است، و بدین ترتیب دیری نگذشت که فرقه یهودی جدیدی به وجود آمد.هنگامی که وحدت مجدد با یهودیت دیگر ناممکن شد، این فرقه به نطفه یک دین جدید تبدیل گشت.

حتی این زندگینامه مختصر نیز مملو از نکات نامعلوم و فاقد قطعیت است، زیرا منابع اصلی آن (اناجیل) یک نسل پس از مرگ عیسی نوشته شدند و مشحون از مفروضات نشأت گرفته ازایمان به عیسی هستند.ارائه تصویری دقیق از شخصیت و تعالیم عیسی، امری است دشوارتر.بااین همه اغلب محققان با این ادعا موافق اند که وی شخصیتی خارق العاده داشته است.مثلامحقق یهودی معاصر گزاورمیز عیسی را معجزه گری مقدس می داند و بر دیدگاه محقق دیگری صحه می گذارد که پیشتر گفته بود در احکام اخلاقی عیسی، «والایی و رجحان و اصالتی وجوددارد که در هیچ یک از دیگر احکام اخلاقی عبری سابقه نداشته است، همان گونه که مثلهای«~ (Parables) ~»او مبین هنری شگرف و بی همتاست.» (۱۱)

به زعم محققان مسیحی از قبیل لوکاس گرولنبرگ، در پس احکام اخلاقی و مثلهای عیسی اطمینانی فوق العاده به خدا و میثاق یهودیان نهفته است. (۱۲) ظاهرا عیسی با الفاظی خودمانی به خداوند اشاره می کرد و او را «پدر» می خواند.وی با اطمینان از حمایت همیشگی این پدر،بی هیچ قید و بندی به همه جا می رفت و با هر کس که به نزدش می آمد مراوده می کرد.به نظرمی رسد که این امر او را به عاملی بحران ساز تبدیل کرد.آنان که بی قید و بند بودن عیسی واطمینان مطلق او به نیکی خداوند و حمایت همیشگی اش از او را در می یافتند، می توانستندخود را رها کنند و به آنچه کتاب مقدس «ایمان» می نامد نایل شوند.یعنی به تعهدی از صمیم دل، شفای بیماران و بیرون راندن ارواح خبیث از روان جن زدگان به دست عیسی را با توسل به چنین ایمانی به بهترین نحو می توان از دیدگاهی روانشناختی توجیه کرد.آن کسانی هم که نمی خواستند یا نمی توانستند وجود چنین ایمانی را در خود به عیسی نشان دهند، از او کناره می گرفتند.به نظر بسیاری از مردم، عیسی مبانی سنن آنها را سست می کرد و توقعاتش برای ایجاد تحول، زیاده از حد بود.بدینسان بود که معاصران او به گروههای مختلفی تقسیم شدند.شخصیت عیسی چنان نافذ بود که گهگاه اعضای خانواده ای واحد، درباره او مواضع ونگرشهایی مغایر هم داشتند.

از سوی دیگر، اگر آنچه را در اناجیل آمده است بپذیریم، آنگاه باید گفت که عیسی به مفهوم متعارف کلمه «شخصیتی نافذ» نبود.وی غالبا رفتاری ملایم و شاعر مآبانه از خود نشان می داد.او برای تسلط یافتن بر دستگاه دینی، مبادرت به جنگ یا هراساندن زنان و کودکان نکرد.در واقع،حتی آنان که به لحاظ دینی مطرود قلمداد می شدند (گناهکاران)، وی را خوش برخوردمی یافتند .وی از فرط اعتقاد به اینکه خداوند پدری مهربان است و دوران جدیدی از رابطه دوستانه و صمیمانه با خدا در پیش روی قرار دارد، به گناهکاران پیشنهاد بخشایش می کرد.نویدمسرت بخش او به معنای آغازی جدید [در رابطه انسان و خدا] بود، زیرا به زعم او عشق می توانست زخمهای دیرینه را التیام بخشد.عشق می توانست موجب آشتی دشمنان شود وحتی اشخاص دلسرد را با خودشان آشتی دهد.عیسی با برخورداری از چنین نگرشی، ظاهراعالم هستی را پرشور و زیبا قلمداد می کرد.او عاشق مرغان آسمان و گلهای سوسن بود، گلهایی که خداوند دشتها را مملو از آنها کرده و شکوه بخشیده بود.او ناظر این حوادث کوچک اماشور آفرین بود که بیوه زنان بخشی از اندک دارایی خود را برای کمک به معبد سلیمان می بخشندو شبانها برای نجات جان یک میش هر مشکلی را به جان می خرند.عیسی با تأمل دریافت که گرچه عامه مردم غالبا همچون فرزندانی ناسپاس رفتار می کردند، لیکن خداوند چنان مشحون ازمهر پدری بود که خطاهای آنان را بی درنگ می بخشید.عیسی بیش از هر چیز به فرزندی چنین پدری مباهات می کرد.
تعالیم عیسی

عیسی اعتقاد داشت که پادشاهی خداوند این امکان را به طور بالقوه برای همگان فراهم می آوردتا از زندگی الوهی برخوردار شوند.در دوره و زمانه او، یهودیان بسیار امیدوار بودند که خداوندسرانجام آنان را از یوغ بیگانگان رهایی خواهد بخشید.آنها در مخیله رؤیا پردازشان همواره آزادی و عدالتی را مجسم می کردند که حکومت خداوند بر ایشان به ارمغان می آورد.این تصورات درباطن عیسی جای گرفته بودند.وی به سبب حس صمیمیت با خداوند، مروج این عقیده بود که هر کس به پدر او ایمان آورد می تواند به همان حس صمیمیت نایل شود.آنچه عیسی برای اثبات رسالتش در اعلام کردن پادشاهی خداوند انجام می داد (شفای بیماران و معجزه)، از رابطه او با پدرش سرچشمه می گرفت.این کارهای عیسی، توجه مخاطبانش را از خود او به خاستگاه الوهی او معطوف می کرد.از نظر او، شالوده سعادت انسان (خواه سعادت یک فرد و خواه سعادت جامعه)، رابطه صحیح با خداوند بود.البته این از اعتقادات سنتی یهودیان بود، اماعیسی جنبه شخصی آن را مؤکد کرد.از آنجا که طلیعه حکومت خداوند آغاز شده بود (و گواه این امر، تجربه و کارهای عیسی بود)، اکنون سعادت انسان در گرو صمیمیتی عاشقانه با خدا بود.پیروان او می بایست همچون کودکانی معصوم، از هر حیث خود را تحت حضانت خداوند قراردهند.در واقع، لفظ «ابا»«~ (Abba) ~»[«ای پدر»] که عیسی به کار می برد، از جمله الفاظی است که کودک نو پا برای اشاره به پدر خود بر زبان می آورد و می توان آن را مترادف «بابا» یا «مامان»دانست .رابطه مؤمن با خداوند می بایست تا این حد خودمانی و صمیمی باشد.

دومین رکن تعالیم عیسی، عشق به همسایه بود. «شما» (۱۳) تأکید کرده بود که یهودیان می بایست از صمیم دل به خداوند عشق بورزند و خاخامهای همعصر عیسی در تعالیم خویش بر عشق به همسایه اصرار می ورزیدند.پس می بینیم که در هیچ یک از این دو زمینه مهم، تعالیم عیسی کاملا هم بدیع نبود.اما درست همان طور که تعالیم او درباره عشق به خداوند مبتنی بررابطه ای صمیمانه تر از «شما» بود، ایضا تعالیمش در باب عشق به همسایه نیز پرشور و هیجان تربود.در پاسخ به کسی که پرسیده بود «همسایه من کیست؟» ، عیسی مثل «سامری نیکو سرشت»را ذکر کرد (انجیل لوقا، باب ۱۰، آیات ۳۰ الی ۳۷) (۱۴).این مثل دلالت بر این دارد که همسایگی،تمایزهای یهودی و سامری، یا سنتی«~ (Orthodox) ~»و ملحد، و هموطن و بیگانه را بر نمی تابد. همان گونه پولس«~ [(Paul] ~»یکی از حواریون عیسی) بعدها دریافت، همسایگی از مرزهایی همچون زن و مرد، یا غلام و آزاد فراتر می رود (رساله پولس رسول به غلاطیان«~ [Galatians] ~»،باب ۳، آیه ۲۸) .پادشاهی خداوند و کلیسای مسیح، تعاریف جدیدی از همسایگی را می طلبید.مطابق تعریفی که عیسی ارائه می داد، هر انسان همنوع نیازمندی، سزاوار دوست داشته شدن است.به عبارت دیگر، هر انسان دیگری که به صورت خدا آفریده شده (۱۵) ، استحقاق دارد که همچون ما با او رفتار شود.

دو اصلی که فوقا بر شمردیم مبین عمق ساختار تعالیم عیسی هستند و همان گونه که کارل رانر نشان داده است، هر دو با یکدیگر همخوانی دارند. (۱۶) شاید بتوان گفت در خور توجه ترین جلوه این وحدت، در انجیل متی (باب ۲۵، آیه ۴۰) به چشم می خورد.در آن آیه می خوانیم که پادشاه (مظهر خداوند) خطاب به کسانی که درباره زندگی شان به قضاوت نشسته است چنین می گوید: «واقعا به شما می گویم آنچه به یکی از این برادران کوچکترین من کردید [کاری نیک،مانند اطعام گرسنگان یا تأمین پوشاک مستضعفان ]، به من کرده اید.» عین همین عقیده در رساله اول یوحنای رسول، باب ۳، آیه ۱۷ بیان شده است: «لیکن کسی که معیشت دنیوی دارد و برادرخود را محتاج ببیند و رحمت خود را از او باز دارد، چگونه محبت خدا در او ساکن است؟»عشقی که عیسی به پدر خویش می ورزید و عشقی که عیسی از جانب پدرش در آنچه خود «روح» می نامید حس می کرد، می بایست به صورت نیکوکاری در حق همنوعانش لبریز می شد.بر عکس، عشقی که هر کس نسبت به همنوعانش از خود بروز می دهد، به رغم آنکه ممکن است عشق غریزی و ارتجالی به نظر آید، از خداوند که سرچشمه کل آفرینش است سرچشمه می گیرد .پس تعالیم عیسی در اصل چیزی جز تجربه عشق و قدرت آن نبود.تفسیرهای او درباره شریعت نیز همچون معجزاتش در شفای بیماران و بیرون راندن ارواح خبیث از روان جن زدگان،از عشق او نشأت می گرفت.

محققان معاصر به ما می گویند که در تعالیم دینی، شکل و محتوا از یکدیگر جدا نیستند وجا دارد همین گفته را درباره تعالیم عیسی نیز صادق بدانیم.وی تعالیم خود درباره پادشاهی خداوند و فرمان دو وجهی عشق را غالبا به شکل مثل بیان می کرد.عیسی از طریق داستانهایی ملموس و پر معنی (مانند داستان سامری نیکو سرشت) می کوشید کاری کند که شنوندگانش تصورات دیرینه خود را کنار بگذارند و دریابند که حکومت خدا موهبتی است از هر حیث نیکو.در سنن دینی دیگر نیز به نظایر این گونه تعلیم از طریق مثل بر می خوریم (مثلا در «کوان» های (۱۷) ذن بودیستها) .در این زمینه، ذن بودیستها همان هدف عیسی را دنبال می کنند. (۱۸) خدایا بودا ذات تجربه غایی دینی، رازی است که گفتار و ادراک معمولی از بر ملا کردن آن عاجز است.در نزد عیسی آن راز، غایت یا اشباع شور آفرین عشق الهی است.خداوند بسیار نیکوتر است ازآنچه بتوان تصور کرد، و بسیار بهتر از آنچه ما هستیم، چندان که اگر بخواهیم به واقعیت الوهی پی ببریم باید نخست ذهنمان را از همه مفروضات تنگ نظرانه پاک کنیم.

سرانجام زمامداران یهودی متقاعد شدند که باید عیسی را از میان بردارند.به احتمال قوی دلیل این امر آن بود که عیسی شالوده زندگانی دینی را از شریعت موسی به عشقی که خودمالامال از آن بود تغییر داد.چه بسا خود او نیز حدس زده بود که این تغییر بنیانی به بهای جان اوتمام خواهد شد، زیرا در انجیل یوحنا، باب ۱۵، آیه ۱۳، از قول او گفته می شود که وی اعتقادداشت عشقی بزرگتر از فدا کردن جان خویش در راه دوستان وجود ندارد.البته مسیحیان ویهودیان همواره در تفسیرهایشان راجع به اینکه عیسی جان خود را چگونه فدا کرد، با یکدیگراختلاف نظر داشته اند.از نظر مسیحیان، تصلیب عیسی مبین اوج عشق الهی و رضامندی خداوند برای تحمل مرگ به خاطر انسانهاست.اما از نظر یهودیان، تصلیب او نشان دهنده نوعی خفت (مرگ به صورت یک بزهکار) و قساوتی مغایر با عشق الهی است.بدین ترتیب، اگربگوییم که اصل قضیه در تفسیر عیسی صلیب است، چیزی بیش از یک جناس را بیان کرده ایم. (۱۹)
مسیحیت به روایت پولس

اصل قضیه در تفسیر پولس از عیسی یقینا صلیب بود: «زیرا یهود آیتی می خواهند و یونانیان طالب حکمت اند، لیکن ما به مسیح مصلوب وعظ می کنیم که یهود را لغزش و امتها را جهالت است، لیکن دعوت شدگان را خواه یهود و خواه یونانی مسیح قوت خدا و حکمت خداست.» (رساله اول پولس رسول به قرنتیان«~ [Corinthians]، ~»باب ۱، آیات ۲۲ الی ۲۴) به زعم پولس، خداوند عمق گناهان انسان و عمق عشق الهی را بر روی صلیب نشان داده بود.پدر بازنده کردن عیسی از میان مردگان، آفرینشی جدید را آغاز کرده بود.نظم کهن آدم ابو البشر با مرگ به غایت و سرانجام خود رسیده بود.نظم جدید مسیح («آدم دوم») ساختاری نو به نژاد بشربخشید.نافرمانی آدم ابو البشر به مرگ انجامیده بود، حال آنکه نافرمانی مسیح به حیات وجاودانگی و برخورداری از رحمت الهی منتهی شد.بدین ترتیب، بنیان الهیات پولس مرگ ورستاخیز عیسی بود.همچون «گوئل»«~ ([goel] ~»«رستگاری بخش» شریعت خانوادگی یهود)،عیسی آن کسانی را که گناه به بردگی کشانده بود، به دنیای ایمان باز خرید.در نتیجه، ابنای بشر دیگر می توانستند از آزادی فرزندان خدا برخوردار شوند (رساله پولس رسول به رومیان، باب ۸،آیه ۲۱) .

پولس که ابتدا از جمله یهودیانی بود که مسیحیان را مورد ایذا و اذیت قرار می دادند، پس ازیک بار لقای عیسی به مسیحیت گروید و از آن پس تربیت فریسی و توان فوق العاده خود را درراه اشاعه مسیحیت به کار گرفت.وی با سفر به تمامی نواحی شرق مدیترانه کلیساهایی جدیدتأسیس کرد و با تعدیلی عمده، بند ناف کلیسای مسیحی جدید را از یهودیت قطع کرد، به این ترتیب که ضمن مجاز دانستن گرویدن غیر یهودیان به مسیحیت، اعلام کرد که شریعت موسی هیچ التزامی برای آنان نخواهد داشت.پولس گفت که آنان به ختنه یا رعایت احکام روزه یهودیان نیازی ندارند، زیرا خداوند در وجود مسیح دست به کاری تازه زده بود، رحمتی ایزدی که شریعت موسی صرفا مقدمات آن را فراهم آورد.شریعت موسی در جای خود مفید بود، اما دست کم برای پیروان مسیح دیگر کنار گذاشته شده بود.خداوند به جای آن شریعت، ارشاد درونی «روح القدس» و ارشاد بیرونی مقررات کلیسا را قرار داده بود.

نامه های پولس نشان می دهند که کلیساهای نو بنیادی که وی تأسیس کرد، در بدو امر همه ملازمات ایمان مسیحی را در نیافتند.غسل تعمید بر غوطه ور شدن در مرگ و رستاخیز مسیح دلالت می کرد، به نحوی که از آن پس اندیشیدن به جاودانگی ناممکن بود، در حالی که مسیحیان اولیه از قبیل قرنتیان، تسالونیکیان (Thessalonians) و غلاطیان که پولس خطاب به آنان نامه هایی نوشت، همگی همچنان از بارهای بدن رنج می بردند.پولس آمیزه ای عاقلانه ازقاطعیت و ترحم برای آنان بود.او با پیشبرد مدبرانه امور کلیسا، اهمیت و نفوذ مسیح را در میان مردم گسترش داد.وی رسالات اولیه خود (مانند رساله اش خطاب به تسالونیکیان) را با امید به بازگشت قریب الوقوع مسیح به رشته تحریر در آورد.در رسالاتی که در میانه عمر نوشت (یعنی در رسالاتش خطاب به فیلیپیان«~ [Philippians] ~»، غلاطیان، قرنتیان و رومیان)، تأکید کرد که روح مسیح که همچنان باقی است بازگشت او را تضمین می کند.واپسین رسالات پولس (خطاب به کولسیان«~ [Colossians] ~»و افسسیان«~ [Ephesians] ~»که احتمالا به دست مریدان پولس نوشته شده اند)، تأملاتی درباره تعالی مسیح در کائنات و برنامه عظیم خداوند برای رستگاری بشرند.نمونه ای از بینش کمال یافته پولس را در رساله او به افسسیان، باب ۱، آیات ۳ الی ۱۰ می توان دید :متبارک باد خدا و پدر خداوند ما عیسی مسیح که ما را مبارک ساخت به هر برکت روحانی در جایهایی آسمانی در مسیح، چنانکه ما را پیش از بنیاد عالم در او برگزید تا در حضور او در محبت مقدس و بی عیب باشیم.ما را از قبل تعیین کرد تا او را پسر خوانده شویم به وساطت عیسی مسیح بر حسب خشنودی اراده خود، برای ستایش جلال فیض خود که ما را به آن مستفیض گردانید در آن حبیب.در وی به سبب خون او فدیه یعنی آمرزش گناهان را به اندازه دولت فیض او یافته ایم که آن را به ما به فراوانی عطا فرمود در هر حکمت و فطانت.زیرا سر اراده خود را به ما شناسانیدبر حسب خشنودی خود که در خود عزم نموده بود برای انتظام کمال زمانها تا همه چیز را خواه آنچه در آسمان و خواه آنچه بر زمین است در مسیح جمع کند.

متألهی به نام جوزف فیتزمایر می نویسد: «مهمترین سهم پولس در الهیات مسیحی، وحدتی است که او در کلیسا بین آحاد مسیحیان به وجود آورد، وحدتی که به زعم او از یگانه هدف برنامه خداوند برای نیل به رستگاری ناشی می شود.» (۲۰) تصویر ذهنی بزرگ در این دیدگاه راجع به کلیسا، «پیکر مسیح» است.همانند عیسی که با باطنی کردن شریعت آن را به عشق به خدا و به همسایه تبدیل کرد، در مسیحیت پولس گرایش برخی از فریسیان به باطنی کردن میثاق تداوم یافت.خداوند از طریق مرگ و رستاخیز عیسی، مردمانی جدید آفریده و التزامی نو به وجودآورده بود.این مردمان جدید «در مسیح» می زیستند. (تعبیر «در مسیح» ، مفهومی شبه مکانی بودکه پولس آن را می پسندید). از طریق غسل تعمید و شرکت در آئینهای مقدس کلیسا، مؤمنان زندگانی واحدی همراه با مسیح می داشتند.کودکی الوهی آنان مبتنی بر الگوی ارتباط مسیح باپدر بود.پدر به منظور تحقیق این پیوند انداموار، مسیح را گسیل کرده بود.پدر، پسر وروح القدس پیکر مسیح را پروراندند تا خانواده الهی گسترش یابد.برای مثال، روح القدس دراعماق وجود مؤمنان حرکت می کند و با ناله هایی وصف ناپذیر بر ایشان دعا می کند. (رساله پولس رسول به رومیان، باب ۸، آیه ۲۶)

بدین ترتیب می بینیم که یکی از آرای بنیادین مسیحیت به روایت پولس، تقدس کلیساست.به اعتقاد پولس، پیروان کلیسا با مسیح عقد ازدواج بسته اند (رساله پولس به افسسیان، باب ۵،آیات ۲۱ الی ۳۳) و در شکوه و جلال او شریک اند.به یاری روح القدس، زندگی روزمره آنان می تواند این شکوه و جلال را بازتاباند.مؤمنان می بایست بیش از هر چیز، نوعدوستی راارزشمند شمارند که بزرگترین موهبت روح القدس است.آنان با دوست داشتن یکدیگر به عنوان برادران و خواهرانی در وجود خدا، می توانند درد و رنج زندگی در این جهان را تحمل کنند وسزاوار اجرای اخروی شوند.در واقع، رستاخیز عیسی دلیلی موجه برای ایمان به حیات مجددآنان پس از مرگ بود.به همین سبب، مسیحیتی که پولس مروج آن بود، تلاشهای مادی و مزیتهای دنیوی را خوار می شمرد و توجه «پیکر مسیح» را به اهدافی متعالیتر معطوف می دانست.
پیروان اناجیل مشابه

امروزه محققان عهد جدید برخی از ثمر بخش ترین فنون و شیوه های خود را از جامعه شناسی به عاریت می گیرند.تحلیلگران امروزی بیش از اسلام خویش از اهمیت پس زمینه جامعه شناختی گروههای اجتماعی آگاهند و لذا درباره جنبشهای فرهنگی همعصر با الهیات و جماعات گوناگون عهد جدید به تحقیق می پردازند.مثلا آنها کشیشهای خارج از مسیحیت را که ممکن است بر اسناد عهد جدید مانند افسسیان تأثیر گذاشته باشند، بررسی می کنند.هاوارد کلارک کی تصویری اجمالی از این قبیل تأثیرها ارائه می دهد: «در دستنوشته های پاپیروسی افسونها و نیزدر کتیبه های مربوط به آئینهای سری، اشاراتی به روشنگری«~ (enlightenment) ~»یافت می شود.نفوذ روشنگری به متون مسیحی دوران پس از حواریون را در اشاره های صریح به اشراق عرفانی در رساله پولس رسول به افسسیان، باب ۳، آیه ۹ می توان دید («تا پرتو افشانم بر چگونگی آن سری که سالیان متمادی در خدا مستور مانده بود…») (۲۱)

این فرهنگ یونانی در مسیحیت پولس تأثیر گذاشت.به نظر می رسد که فرهنگ یهودی به صورت پس زمینه سه انجیل اول عهد جدید (یعنی اناجیل متی، مرقس«~ [Mark] ~»و لوقا) تأثیربیشتری باقی گذارده باشد، یعنی در اناجیل به اصطلاح مشابه«~ (synoptic) ~»یا «دارای دیدگاه مشترک» .اناجیل مشابه مجموعه هایی از سخنان عیسی، یا خاطرات مؤلفان این اناجیل از اعمال او هستند که مطابق با نیازها و فهم و درک مسیحیان اولیه ساکن در فلسطین و سوریه بیان شده اند .از آنجا که مؤلفان دو انجیل متی و لوقا علاوه بر منابع خاص خود احتمالا هم به انجیل مرقس دسترسی داشتند و هم به منبعی دیگر (که منبع «ک» نامیده می شود و شاید این «ک»مخفف «کوئل»«~ [Quelle] ~»باشد که به زبان آلمانی یعنی «منبع»)، هاوارد کلارک کی نتیجه می گیردکه باید دست کم چهار نوع الهیات مشابه را توصیف کند.الهیات «ک» ، سویه ای معاد شناسانه دارد،یعنی به چگونگی زندگی در آخر الزمان می پردازد.در این گونه از الهیات مسیحی، عیسی به صورت رهبر و پیامبری فرهمند معرفی می شود که فکر و ذکرش متوجه معاد است.مزایا وآزمونهای دشوار سلوک مسیحی، نقش پیامبر به منزله پیام آور خدا، فرایند توبه، و نقش عیسی در مقام آورنده وحی و کارگزار حکومت خدا، از جمله موضوعات مورد علاقه جماعت یا جماعات الهیات «ک» هستند .عیسای الهیات «ک» پس از غسل تعمید و پیکار پیروزمندانه بر ضدشیطان، زمان تصمیم گیری و نبرد معنوی را اعلام می کند.این الهیات خصلتی اسرار آمیز دارد،گویی که از گروهی سرچشمه گرفته است که به دلیل پیروی از پیامبری معاد باور احساس می کردند جدای از دیگران و تافته ای جدا بافته اند.علاوه بر این، از الهیات «ک» قویا چنین بر می آید که ایمان یعنی استقامت در برابر شداید، همان گونه که عیسی استقامت می ورزید.به همین سبب الهیات «ک» به ما از جمله بشارت می دهد که «خوشا به حال شما ای مساکین، زیرا ملکوت خدا از آن شماست.خوشا به حال شما که اکنون گرسنه اید، زیرا که سیر خواهید شد.خوشا به حال شما که هم اینک گریانید، زیرا خواهید خندید.» (انجیل لوقا، باب ۶، آیات ۲۰ الی ۲۱)

بسیاری از همین ویژگیهای معاد شناسانه در انجیل مرقس نیز یافت می شوند، اما ظاهراجماعتی که این انجیل را به وجود آورد به زندگی در فاصله زمان حال و آخر الزمان تن در داده است .به همین دلیل مرقس به گفته های عیسی درباره طلاق، ازدواج، دولت و ثروت علاقه نشان می دهد .انجیل مرقس مبین فراغتی ذهنی برای تأمل درباره رستاخیز، فرمان اول، آمرزش گناهان و رعایت روز سبت است. (۲۲) توجه انجیل مرقس به تفاوتهای عیسی با مفسران یهودی شریعت،به سبک به کار رفته در برخی از «کتیبه های بحر المیت» (۲۳) شباهت دارد.هاوارد کلارک کی باترکیب این مشخصه ها و سایر خصوصیات انجیل مرقس، عقیده خود را درباره زمینه جامعه شناختی این انجیل چنین بیان می کند: «انجیل مرقس در واقع سند تأسیس یک فرقه مسیحی آخر الزمانی است.شواهد ناچیزی برای فرضیه پردازی درباره مبدأ تألیف این انجیل در دست داریم، با این حال، عواملی گوناگون همگی دلالت بر این دارند که مبدأ آن، روستاها وشهرهای کوچک جنوب سوریه بوده است.» (در حدود سال ۶۵ دوره مشترک) (۲۴) توجه جماعتی که انجیل مرقس را به رشته تحریر در آورد، عمدتا به رویدادهای آخر الزمان معطوف بود.اینان اعتقاد داشتند که از معرفتی سری (باب ۴، آیه ۱۱) (۲۵) و لقاء محرمانه«~ (Private vision) ~»(باب ۹،آیات ۲ الی ۹) (۲۶) برخوردارند و آرزوهایشان به فوریت محقق می شوند (باب ۱۳، آیه ۳۰) (۲۷).

پیروان این فرقه حاضر بودند از خانه و خانواده و زمینشان در راه آرمان خویش بگذرند (باب ۱۰، ۳۰) (۲۸) و این نشان می دهد که زندگی در فاصله زمان حاضر و آخر الزمان، آنان را کاملاخشنود نمی کرد .این مسیحیان نظام جماعت خود را تابعی از آزادی لازم برای سفر به اطراف واکناف و اعلام کردن حکومت خدا می دانستند.همچنین چه بسا نوع ادبی«~ (genre) ~»موسوم به «انجیل» که احادیثی از گفته های عیسی را در روایتی کلی از زندگی و مرگ او ادغام می کند، ازهمین جماعت سرچشمه گرفته باشد.

متی با استفاده از مطالب انجیل مرقس، مضمون فرعی تحقیق بخشیدن به کتاب مقدس عبری را برجسته کرد.مثلا در شجره نامه ابتدای انجیل متی، ابراهیم و داود نیاکان عیسی دانسته شده اند و بدین ترتیب داستان عیسی بخشی از تاریخ فلسطین تلقی گردیده است.آنچه در این انجیل راجع به دوران طفولیت عیسی، غسل تعمید او به دست یحیی و اغوای او توسط شیطان گفته شده، توأم است با اشارات متعدد به متون مقدس.مطالب انجیل متی از نظر ساختار ادبی متشکل از پنج کتاب است که هر یک از آنها با عبارت «و چون عیسی این سخنان را ختم کرد» ازبقیه مجزا گردیده است. (باب ۷، آیه ۲۸، باب ۱۱، آیه ۱، باب ۱۳، آیه ۵۳، باب ۱۹، آیه ۱، باب ۲۶، آیه ۱) این تقسیم بندی احتمالا تقلیدی عمدی از پنج کتاب موسی است.تباین بارزی که درتفسیر فریسیان از شریعت و تفسیر عیسی از آن در انجیل متی به چشم می خورد، از توجه متی به متون مقدس ناشی می شود.لحن کینه توزانه این انجیل توجه هر خواننده ای را به خود جلب می کند و قویا دال بر آن است که جماعت به وجود آورنده انجیل متی رقابت سرسختانه ای بایهودیت فریسی داشت.یکی دیگر از علائم یهودیت این جماعت، موضع آنان در قبال جایگاه شریعت موسی برای مسیحیان است.بر خلاف پولس که شریعت موسی را از نظر عیسی الغاشده می دانست، موضع متی این بود که مسیحیان می بایست احکام دینی خود را اکیدا رعایت کنند و از این طریق بر «کاتبان» (قانونگذاران دینی) و فریسیان پیشی گیرند. (باب ۵، آیات ۱۹ و۲۰) (۲۹) متی صرفا در مورد احکام غذا خوردن و طهارت برای انجام شعایر دینی تساهل رواداشت و به این رأی عیسی گردن نهاد که خباثت از قلب آدمی نشأت می گیرد و نه از آنچه او لمس می کند یا می خورد.

به طور کلی، جماعت پیرو متی کلیسا را امت راستین [خدا] قلمداد می کرد.رسالت اصلی کلیسا به یهودیان مربوط می شد و «میش گمشده» ای که این کلیسا توقع داشت به انجیل واکنش نشان دهد، عیسی را به شبان پادشاهی که در کتاب ذکریای نبی«~ (Zechariah) ~»در عهد عتیق ذکرشده بود مرتبط می کرد. (باب ۲۱، آیه ۵) (۳۰) از سوی دیگر، در انجیل متی همچنین گرایشی به هماهنگی«~ (universalism) ~»به چشم می خورد، زیرا در آن ابراز امیدواری می شود که پیروان جماعت عهد بسته سرانجام همه ملل را در برگیرند . (باب ۲۸، آیه ۱۹) (۳۱) عیسی در دل کلیسامی زید (باب ۲۸، آیه ۲۰) (۳۲) و متی شیوه های قضاوت و پایان بخشیدن به اختلافات را به دقت بر می شمرد (باب ۱۸، آیات ۱۵ الی ۲۰) (۳۳) ، و این هر دو دلالت بر کلیسایی بنیاد گرفته ونهادی شده دارند و نه صرفا فرقه ای آخر الزمانی.

انجیل لوقا و کتاب همزاد آن (کتاب اعمال رسولان«~ [Acts] ~»)، خواننده را با جامعه شناسیی آشنا می کنند که بیش از پیش مبین خصوصیات دنیای یونانی رومی است.برای مثال، داستان عیسی در بیت المقدس آغاز می شود (یعنی در مرکز دنیای یهودی) و داستان کلیسا به سوی روم حرکت می کند (مرکز دنیای غیر یهودی) .زبان، صناعات بلاغی و الگوهای ادبی در انجیل لوقامبین تأثیرات فرهنگ یونانی اند، و باب هفدهم کتاب اعمال رسولان خداجویی شاعران وفیلسوفان یونانی را می ستاید.الهیات لوقایی مسئله بازنگشتن مسیح را این گونه حل می کند که می گوید خدا هم اکنون به واسطه روح القدس در کلیسا حضور دارد. (انجیل لوقا، باب ۲۴، کتاب اعمال رسولان باب ۱) همچنین جاری شدن روح القدس بر زبانها در روز پنطیکاست«~ (Pentecost) ~»، پنجاه روز پس از عید پاک ([«همه از روح القدس پرگشته به زبانهای مختلف به نوعی که روح به ایشان قدرت تلفظ بخشید به سخن گفتن شروع کردند»] کتاب اعمال رسولان،باب ۲، آیه ۵)، دلالت بر رسالتی جهانی دارد که با رسیدن انجیل به روم (کتاب اعمال رسولان،باب ۲۸، به نخستین اوج خود می رسد.مؤلف مکررا بر مشیت الهی و آشکار شدن غرض حتمی ملکوت تأکید می گذارد . بدینسان داستانهای لوقا درباره سفر خانواده مقدس به بیت لحم،شهادت استیفان«~ (Stephen) ~»و مردد بودن حکمرانان رومی درباره دادخواست قضایی پولس،همه و همه حکایت از علاقه او به آشکار کردن تاریخ رستگاری دارند.

علاوه بر مندرجات انجیل مرقس و منبع موسوم به «ک» ، لوقا از زندگینامه های نوشته یونانیان و رومیان نیز استفاده می کند و نشان می دهد که عمیقا باکل دنیای یونانی آشناست.این نشانه ها دلالت بر این دارند که جماعت پیرو لوقا، غیر یهودی بود و خصلتی جهان وطنی«~ (cosmopolitan) ~»داشت.نشانه هایی دیگر که حکایت از همین امر دارند عبارت اند از نگرشهای این جماعت درباره دولت، نقش مهمی که به زنان اعطا می کند و تأکید آن بر آشتی دادن دیدگاههای مختلف در الهیات.در مسیحیت مرقس و پولس می بینیم که عیسی به حکومت رومیان تن در می دهد، حال آنکه لوقا در روایتش از مسیحیت به هر طریق که می تواند بر این نکته تأکید می گذارد که هم عیسی و هم مسیحیان اولیه هر گاه که به محاکم مدنی رومیان آورده می شدند، بی گناه شناخته می شدند.به مرور زمان و با افزایش تعداد مسیحیان، جایگاه آنان درامپراتوری روم به مسئله ای مبرم تبدیل گشت.مسیحیان طی دو سده نخست، همواره مشکلاتی در روابط عمومی خود داشتند، اما مسیحیت لوقایی خیلی زود به نحوه برطرف کردن این مسائل پی برد: کلیسا با نشان دادن اینکه بارقه آرامش و کارهای خیر است، می توانست کذب بودن تمامی اتهامات مربوط به آشوبگری را ثابت کند.

کلیسای لوقا همچنین تأکید می ورزید که پیروان عیسی در جماعت مسیحی، افراد گوناگونی را شامل می شوند: زنان، مستضعفان، صاحب منصبان رومی، سامری ها و حتی کسانی که روحشان را ارواح خبیث تسخیر کرده بودند.کلیسا می بایست همگان را در برگیرد، حتی کسانی که مورد تحقیر یهودیان و اشراف قرار می گرفتند.در عین حال، الهیات لوقایی درهای مسیحیت را به روی یهودیان ثروتمندی که احکام شریعت را رعایت می کردند و غیر یهودیان تازه مسیحی شده ای که احکام شریعت را رعایت نمی کردند، باز می دید.در واقع، همان گونه که ازکتاب اعمال رسولان (بابهای ۶، ۱۰، ۱۵، ۲۱) بر می آید، کلیسا موظف است خود را نهادی در بر گیرنده و نه طرد کننده بداند و زمینه پایان بخشیدن به اختلافات دیدگاههای مختلف درالهیات را فراهم آورد.مؤلف این نوشته ها که از تیزبینی خاص مبلغان برخوردار بود، تصویری غیر سیاسی و صلح جو از کلیسا ارائه کرد که هر کسی صرف نظر از نژاد و جایگاه طبقاتی اش می توانست جایی در آن داشته باشد.وی در نگارش انجیل هم لحنی حاکی از نزاکت به کارمی برد تا غیر یهودیان تحصیل کرده را متقاعد کند که مسیحیت اندیشه هایی در خور احترام دارد وهم لحنی حاکی از حساسیت، تا بدین وسیله توجه مهربانانه خداوند را شامل حال مستضعفان وافراد معمولی نیز کرده باشد.
مسیحیت به روایت یوحنا

تجربیات دینی و نیروهای اجتماعی در پس زمینه نوشته های یوحنا (انجیل یوحنا، رساله های یوحنا و مکاشفات او)، بعد دیگری به مسیحیت عهد جدید می افزایند.ریمند ا.بران که محققی برجسته و متخصص در مطالعات مربوط به یوحنا است، اخیرا شمایی از تاریخ جماعت یوحناشامل چهار مرحله ارائه داده و سطوح مختلف سنت در انجیل و رسالات یوحنا را مشخص کرده است. (۳۴) به عقیده بران مسیحیت یوحنایی را احتمالا یهودیان فلسطین ابداع کردند که انتظارات تقریبا متعارف مسیحایی داشتند.اینان که شاید شامل پیروان یحیی تعمید دهنده نیز می شدند،به سرعت عیسی را به عنوان مسیح پذیرفتند.از نظر آنان، عیسی ادامه دهنده راه داود ومحقق کننده پیشگوییهای متون مقدس بود و معجزاتش بر نقش مسیحایی او صحه می گذاشت.رهبر ایشان مردی بود که عیسی را در دوران نبوتش شناخته و «حواری محبوب» نام گرفته بود.

گروه دیگری نیز متعاقبا به این جماعت مبدع پیوست.این گروه دوم عمدتا یهودیانی رادر بر می گرفت که مخالف دین کسانی بودند که مطابق آئین معبد بیت المقدس به عبادت می پرداختند .آنان به عیسی ایمان داشتند و سامریان را به کیش خود در می آوردند.لیکن به اعتقاد ایشان، عیسی پیشتر جانشین داود بود تا جانشین موسی، عیسی نیز همچون موسی به حضور ولقاء خدا رسیده و کلام او را برای آدمیان آورده بود.

از وحدت این دو گروه، مسیحیتی «متعالی» حاصل شد که بر وجود قبلی عیسی به صورت «کلمه»«~ (Logos) ~»یا «کلمة الله» تأکید می گذاشت.این نظریه یهودیانی را که این مسیحیان یهودی فلسطینی هنوز با آنان رابطه داشتند برآشفت، زیرا به زعم آنان این عقیده عیسی را تبدیل به خدایی دوم کرده و ناقض یکتا پرستی یهودی بود.در نتیجه یهودیان طرفداران مسیحیت متعالی را از کنیسه ها بیرون راندند و این رانده شدگان نیز متقابلا یهودیان را بانی شر محسوب کردند .مسیحیان برای جبران آنچه در یهودیت از دست داده بودند تأکید ورزیدند که عیسی تجلی وعده های خداوند درباره معاد است. «حواری محبوب» نقش رهبر را در این تحول ایفا کرد.در نتیجه این تحول، کلیسا دیدگاه خاصی در قبال معاد اختیار کرد (دیدگاهی که بر طبق آن،آخر الزمان در عیسی محقق شده بود) و موضعی جدلی نسبت به یهودیت گرفت.

بران تصریح می کند که این بازسازی تاریخ مسیحیت یوحنایی، صرفا یک فرضیه است.به اعتقاد او مرحله اول این تاریخ، از نیمه دهه ۵۰ دوره مشترک تا اواخر دهه ۸۰ دوره مشترک رادر بر می گیرد.مرحله دوم احتمالا از حدود سال ۹۰ آغاز شد.مهمترین رویداد این دوره، گرویدن تعداد کثیری از غیر یهودیان به مسیحیت است.این امر از نظر مسیحیان یوحنایی خوشایند بود،زیرا «یهودیان» (اصطلاحی که در نوشته های یوحنایی تقریبا تحقیر آمیز تلقی می شود) ثابت کرده بودند که از فهم مقام مسیحایی و شأن پیشاوجودی عیسی عاجزند.جماعت پیرو یوحنا احتمالااز فلسطین به مناطق خارج از آن مهاجرت کردند و عمدتا به آموزش یونانیان پرداختند.همین امرگرایشهای جهان گرایانه آنان را شدت بخشید.لیکن تعداد زیادی از غیر یهودیان از گرویدن به آنهاسر باز زدند و یهودیان نیز کماکان به مخالفت با آنان ادامه دادند، به نحوی که جماعت پیرویوحنا متقاعد شد که جهان تحت سلطه شیطان قرار دارد و تقریبا به طور غریزی با تعالیم عیسی مخالفت می ورزد.گر چه آنان ارتباط خود با کلیسای حواریون (کلیسایی که مستقیما به شاهدان عینی عیسی مربوط می شد) را حفظ کردند، با این حال مسیحیان پیرو یوحنا ذهنیتی عمدتافرقه گرا و کمتر نهادی داشتند.

در مرحله سوم که حدودا در سال ۱۰۰ دوره مشترک آغاز شد و رسالات یوحنا ترجمان آن هستند، انشعابی سرنوشت ساز در مسیحیان پیرو یوحنا رخ داد.هواداران مؤلف این رسالات اعتقاد داشتند که برای اینکه کسی فرزند خدا باشد باید اعتراف کند که عیسی واجد جسم بوده است و نیز باید فرامین کتاب مقدس را محترم بشمارد.کسانی که از این تعالیم عدول کردند، فرزندان شیطان (معاند با عیسی) تلقی می شدند.از آنجا که عیسی روح حقیقت را به پیروانش ارزانی داشته بود، هواداران تعالیم او نیازی به تعلیم گرفتن از آدمیان نداشتند.آنها با آزمودن نیکوکاری همه مدعیان برخورداری از این روح، می توانستند فرزانگان و صالحان را تشخیص دهند.کسانی که با هواداران مؤلف رسالات یوحنا مخالفت می کردند، گروهی جدایی طلب بودندکه عمده ترین اصل اعتقادی شان این بود که آن یگانه ای که از ملکوت آمده بود، آنچنان سرشت الوهیی داشت که دیگر نمی توانست به مفهوم کامل کلمه انسان باشد.او متعلق به این جهان نبودو لذا زندگی او در این دنیا و یا زندگی مؤمنان هیچ اهمیتی برای رستگاری ندارد.فقط مهم است بدانیم که پسر خداوند به این جهان آمده بود.به زعم جدایی طلبان، کسانی که تا آن زمان به این اصل اعتقاد داشتند، رستگار بودند.

چهارمین و آخرین مرحله مسیحیت یوحنایی در اوایل سده دوم دوره مشترک واقع شد.جماعت پیرو رسالات یوحنا دریافت که صرف توسل به سنت برای مبارزه با جدایی طلبان کافی نیست.به همین دلیل، این جماعت با صحه گذاردن بر تعلیم دهندگان رسمی و مرجع اقتدار (پرسبیترها«~ [Presbyters] ~»یا اسقفها) دیدگاههای خود را به کلیسای «بزرگ» یا کاتولیک نزدیکترکرد، یعنی همان کلیسایی که با حواریون پیوند داشت و در آن زمان از اقتداری اکید و مبتنی برسلسله مراتب برخوردار بود.پذیرفته شدن مسیح شناسی«~ (Christology) ~»متعالی یوحنا درکلیسای بزرگ، موجب تسهیل این ادغام شد و به تدریج گروه پیرو یوحنا با کلیسای بزرگ تلفیق گشت.

از سوی دیگر، جدایی طلبان که به احتمال قوی از نظر تعداد پیروانشان در اکثریت بودند، راه ارتداد را در پیش گرفتند.آنان با بسط این نظر که آن یگانه ای که از ملکوت آمده بود واجد تمامی صفات انسان نبود، دیدگاههای منحط غنوصیه«~ (Gnosticism) ~»و دسیتیسم«~ (Docetism) ~»را اختیارکردند.به عبارت دیگر، آنها با دو گروه همرأی شدند: یکی آن کسانی که می گفتند عیسی صرفاظاهر یک انسان را داشت، و دیگری آن کسانی که قائل به وجود قبلی مؤمنان در بهشت بودند.جدایی طلبان همچنین با مانتنیستهای«~ (Montanists) ~»مرتد همعقیده شدند که اعتقاد داشتندعلاوه بر آنچه در کتاب مقدس آمده، مطالب دیگری نیز به آنها وحی شده است.جدایی طلبان بااتخاذ انجیل یوحنا، به رواج آن در میان غنوصیه کمک کردند.

هر جزء از روایت بران درباره تاریخ مسیحیت در خور تحسین است، اما باید تأکید کرد که شرح او درباره مضامین خاص نوشته های یوحنا بویژه جامع است.جای تردید نیست که این کلیسا که حرمت خاصی برای مقام ملکوتی عیسی قائل بود، با مخالفت سرسختانه یهودیانی رو به رو شد که یکتا پرستی را اصلی تخطی ناپذیر می دانستند، و بر نقش ارشادی روح القدس درباطن مؤمنان تأکید ورزید.جناح میانه روتر مسیحیان یوحنایی به منظور جدا کردن صف خویش از مرتدان، اصرار می ورزیدند که عیسی از هر حیث واجد صفات یک انسان (دارای گوشت وپوست) بوده است و آنان کلیسا را مرجع آئینهای عبادی می دانند.امروزه نوشته های یوحنا درعهد جدید، حکیمانه ترین تأملات درباره رابطه عیسی با پدر و روح القدس، و نیز هنرمندانه ترین نحوه ارائه نشانه های کلمه«~ (Logos) ~»مجسم در این جهان تلقی می شوند.شاید طنز آمیز به نظر آیدکه این گروه ستیزه جو بر صلح و صفا و دوستی برادرانه و خواهرانه مؤمنان نسبت به یکدیگربسیار تأکید می گذاشت، اما این تأکید در عین حال از جمله عوامل مهم در ایجاد تزلزل در اقتدارسلسله مراتبی کلیسا بوده است.گر چه تجربه خود مسیحیان یوحنایی نشان می داد که برای هدایت مؤمنان از بیرون مرجعیتی قاطع ضرورت دارد، لیکن تجربه آنان همچنین قانعشان کرده بود که فقط روح ایمان و عشق می تواند انسان را از درون به اسرار تثلیث و حلول لاهوت (خداوند) در ناسوت (عیسی) رهنمون کند.
مسیحیت در جهان یونانی رومی در حدود سال ۱۰۰ دوره مشترک

در شرح مختصرمان از مسیحیت یوحنایی، به بسیاری از خصوصیات مسیحیت در پایان قرن اول دوره مشترک اشاراتی گذرا کردیم.تا آن زمان نوشته های عهد جدید اساسا تکمیل شده وساختار اصلی کلیسا اساسا تثبیت شده بود.در این بخش از مقاله، با تکمیل تصویری که ازمسیحیت ارائه کرده ایم، شمایی کلی از وضعیت کلیسای حواریون در حدود سال ۱۰۰ دوره مشترک به دست خواهیم داد.

کلیسا در پایان سده نخست، نژادهای گوناگونی را در بر می گرفت.بر خلاف یهودیت که تبلیغ برای فرا خواندن پیروان سایر ادیان را فقط تا حدود معینی مجاز شمرده بود، کلیساهای مسیحی با همه توان در جهت ارتباط گیری با غیر یهودیان و جلب آنان به مسیحیت تلاش کردند.این سیاست باعث ارتباط تنگاتنگ مسیحیان با فرهنگ یونانی و نیز ادیانی که از شرق به امپراتوری روم راه یافته بودند شد.فرهنگ یونانی نه فقط شامل هنر، معماری، نمایش و ورزشگاه یونانی می شد، بلکه فلسفه و ادیان پر رمز و راز آن کشور را نیز در بر می گرفت.

در سده نخست، آن فلسفه ای که بیش از همه نفوذ داشت اندیشه دیرینه سقراط و افلاطون وارسطو نبود، بلکه نظریه های قانون طبیعی فیلسوفانی بود که به رواقیون و اپیکوریان شهرت یافته بودند.شاید بتوان گفت که اینان با نکته سنجیهای خود در الهیات مسیحی سهیم شدند،مثلا در این آموزه پولس که از هنگام آفرینش کائنات به بعد، ذات نادیدنی خداوند را (قدرت سرمدی و الوهیتش را) به وضوح از آفریده هایش می توان درک کرد ([«زیرا که چیزهای نادیده اویعنی قوت سرمدی و الوهیتش از حین آفرینش عالم به وسیله کارهای او فهمیده و دیده می شودتا ایشان را [منکران را] عذری نباشد»] رساله پولس رسول به رومیان، باب ۱، آیه ۲۰) .ادیان پر رمز و راز یونانی نیز، هر چند احتمالا به شیوه ای غیر مستقیم و نه مستقیما، در مسیحیت تأثیرگذاشتند.در این ادیان بر معرفتی تأکید گذارده می شد که به تازه گرویدگان سعادت اخروی عطامی کرد.این ادیان همچنین شامل آئینهایی سری بودند که پیروانشان را به یکدیگر پیوند می داد.مسیحیان اولیه با برجسته کردن معرفت رستگاری بخش و آئینهای خاص خودشان، به رقابت بااین ادیان پرداختند.

در ادیانی که از شرق به امپراتوری روم راه یافته بودند، مضامین باروری (از قبیل ضرب آهنگ چرخه گیاهان) بسیار مهم تلقی می شدند.بدین ترتیب، ایسیس«~ (Isis) ~»و اسیریس«~ (Osiris) ~»(که دراصل خدایانی در اساطیر مصری بودند) شناختی از مرگ و زندگی مجدد به پیروان مسیحیت دادند که در آن روح سعادتمندانه به بقای خود ادامه می داد.ایضا کسانی که پیرو کیش میترا بودند (میترا خدایی ایرانی است که به خدای خدایان یعنی اهورا مزدا یاری می رساند، اما بعدها به خدایی سماوی تبدیل شد و سربازان رومی آن را بسیار عزیز می شمردند)، گاو قربانی می کردندو برای رهانیدن روحشان به سطوح مختلفی از آسمان صعود می کردند.حفاریهای انجام شده درزیر مکانی که امروزه کلیسای حضرت اکلیمنتس«~ (ST.Clement) ~»در آن قرار دارد، نشان داده است که عبادتگاههای میترائیان دارای محرابها و کلاسهایی بسیار شبیه به یک کلیسای مسیحی درهمان حوالی بوده اند.

فرقه های غنوصیه که به حوزه رقابت سرسختانه مسیحیت اولیه تبدیل شدند، با ادیان مبتنی بر آئین رمزی و شعائر باروری وجه اشتراکی داشتند و آن ارائه معرفت رستگار کننده باطنی به پیروانشان بود.آنان به تفحص در سطوح و ازمنه مختلفی می پرداختند که به زعم خودشان برآفرینش کنونی تقدیم داشت، و همچنین این نظر را ترویج می کردند که ذات کنونی بشر از سطحی مقدس و روحانی به گنداب تألم آور جسم هبوط کرده است.مسیحیان اولیه در رقابت با غنوصیه مجبور بودند هم از انسان کامل بودن عیسی دفاع کنند و هم اینکه با ادله ای قانع کننده ثابت کنندمعرفتی که روح عیسی عرضه می داشت، متضمن رستگاری حتمیتری بود. (۳۵)

بدین ترتیب می بینیم که کلیسای صدر مسیحیت در رقابت برای افزودن به تعداد پیروانش، در چند جبهه می جنگید: خطاب به یهودیان، عیسی را به عنوان مسیح و تحقق آرزوهای مسیحیایی آنان توصیف می کرد، و خطاب به غیر یهودیان، عیسی را به عنوان منبع معرفت واقعارستگاری بخش معرفی می کرد.یهودیانی که چندان مایل به گرویدن به مسیحیت نبودند، رنج ومحنت عیسی را ننگ آور می دانستند و از این می ترسیدند که با مقدس تلقی کردن او، یکتا پرستی را خدشه دار کنند.به همین دلیل، آنان بر اهمیت پیروی از شریعت موسی اصرار می ورزیدند.غیر یهودیانی هم که چندان مایل به گرویدن به مسیحیت نبودند، رستاخیز عیسی را باور نکردنی می دانستند و نمی توانستند بپذیرند که او از هر حیث یک انسان همچون همه انسانهای دیگر بوده است .در نتیجه، کلیسا با احساس تأسف از این وضعیت کوشید تا راهی بینابینی را در پیش بگیرد، به این صورت که آموزه هایش را بر حسب شناختی از مسیح بسط دهد که در بدو امر هم قائل به تقدس عیسی بود و هم قائل به بشر بودن او.

آزمایش و خطا و همچنین تأثیر این غریزه میانه روانه باعث شدند که امور داخلی کلیسابه تدریج به شکل گیری اصول تلویحی «هم این، هم آن» منجر شود.به عبارت دیگر، کلیسامتقاعد گشت که هم سنن یهودی می توانستند موجب غنای تعهدی اصیل به مسیح شوند و هم دیدگاههای غیر یهودیان.هم رهبران رسمی می توانستند به رواج ایمان یاری رسانند و هم فرهمندان مسامحه کار .الهیات لوقا می توانست مکمل الهیات متی باشد.مستضعفان و زنان می توانستند مکمل مستکبران و مردان باشند.مسیحیت دینی بود با بسیاری ملازمات مهم اجتماعی، چرا که پیروان آن در واقع یک تن بودند و صرفا از فرامین عشق اطاعت می کردند،لیکن مسیحیت همچنین دین اشخاص منفردی بود که هر یک در خلوت و جدا از سایران عبادت می کردند و در واقع، به حکم پولس، همیشه دعا می کردند ([«همیشه دعا کنید»] رساله اول پولس رسول به تسالونیکان، باب ۵، آیه ۱۷) .دعا و نیایش همگانی هم بر کتاب مقدس مبتنی بود وهم بر آئینهای مقدس، بویژه غسل تعمید و عشای ربانی.آب و نان زندگی، اخلاقیاتی متعالی به ارمغان می آورد، ولی آئینهای توبه نیز برای کمک به گناهکاران و ضعفا از دیر باز وجود داشتند.ازدواج امری مقدس بود و اکثر رهبران اولیه کلیسا ازدواج کرده بودند، لیکن بکارت نیز در عین حال امری مقدس محسوب می شد.کمال غایی ایمان صرفا با بازگشت خداوند ممکن می گردد،با این حال در همین دوره و زمانه حاضر نیز فرصتهای زیادی برای تهذیب نفس و اعمال خیروجود دارد.

بنابر آنچه آمد، وقتی مفسران در توصیف کلیسای صدر مسیحیت آن را «کاتولیک» [جامع ] می نامند، منظورشان صرفا اشاره به گسترش نفوذ گروهی دینی در سرتاسر منطقه مدیترانه نیست.اطلاق صفت «کاتولیک» تلویحا حاکی از آن است که این کلیسا به طور غریزی اعتقاد داشت (و این اعتقاد از آموزه محوری آن یعنی حلول لاهوت [خداوند] در ناسوت [عیسی ] ناشی شده بود) که گستره کامل واقعیت، از اوج الوهیت تا حضیض بشریت، در حوزه صلاحیت کلیسا قرار می گیرد .امپراتوری روم این آرمان را از شاعر رومی ترنس«~ (Terence) ~»آموخته بود که همه امور انسانی در حیطه اقتدار آن قرار دارند.شعرای صدر مسیحیت که بشارتهای عیسی را می سرودند، بخش اعظم این آرمان را پذیرفتند.همان گونه که پولس در رساله خود به فیلیپیان، باب ۴، آیه ۸، می گوید: «خلاصه، ای برادران، هر چه راست باشد و هر چه مجید و هر چه عادل و هر چه پاک و هر چه جمیل و هر چه نیکنام است و اگر علوی هست و اگرچیزی شایسته تحسین است، به آنها بیندیشید.»

پی نوشت ها:

«~ (Northwestern University Press,1967: Evanston,IL) 1. For theoretical background ,see Alfred Schutx ,The Phenomenology fo the Social World ~»

«~ .(Winstion,1985: Minneapolis) 2. See Jon D. Levenson,Siai and Zion ~»

۳)«~ Seleucids ~»(۳۱۲ ۶۴ قبل از میلاد)، سلسله ای از پادشاهان یونانی. (م)

۴)«~ Josephus ~»(۱۰۰ ۳۷)، تاریخ نگار رومی. (م)

۵)«~ Pliny ~»(۱۱۳ ۶۲)، تاریخ نگار رومی. (م)

۶)«~ Tacitus ~»(۱۲۰ ۵۶)، تاریخ نگار رومی. (م)

۷)«~ Suetonius ~»(قرن دوم پس از میلاد)، زندگینامه نویس و تاریخ نگار رومی. (م)

«~ ۴۸۷ ,PP.475 (Row, 1985 & PHarper :San Francisoc) ,P. 246; Harper,s Bible Dictionary , ed. Paul J.Achtemeier (Row,1980 & Harper: San Francisco) Dufour,Dictionary fl the New Testament 8. See Xaver Leon ~»

«~ .۱۴۰ PP. 131,(Hill, 1979 McGraw: New York) novel Man of Naxareth’75. For a good imaginative account, see Anthony Burgess ,PP.68 (s Sons, 1971′Charles Scribner :New York) The Proclamation fo Jesus : 9. See Joachim Jeremias, New Testament Theology ~»

.۱۰ «عید فصح»«~ (Passover) ~»جشنی است که یهودیان به مناسبت رهایی خود از اسارت و بندگی در مصر بر پامی کنند. (م)

«~ (ThirdPublications,1983 Mystic,CT; Twenty) P. 224. See also Gerard S.Sloyan,Jesus ni Focus,(Collins, 1979/Fontana :London) 11. Geza Vermes, Jesus the Jew ~»

«~ .۱۱۶,esPecially PP. 100 (westminster, 1978: Philadelphia) 12. SeeLucas Grollenberg , Jesus ~»

.۱۳ «شما»«~ (Shema) ~»کلمه ای است عبری به معنای «بشنو» .این کلمه در ابتدای آیه چهارم از باب ششم سفرتثنیه«~ (Deuteronomy) ~»آمده است. (م)

۱۴٫مثل یاد شده در انجیل لوقا«~ (Luke) ~»از این قرار است: «(۳۰) عیسی در جواب وی گفت مردی که ازبیت المقدس به سوی اریحا می رفت به دست دزدان افتاد و او را برهنه کردند و مجروح ساختند و او رانیم مرده واگذاردند و برفتند. (۳۱) اتفاقا کاهنی از آن راه می آمد، چون او را بدید از کناره دیگر رفت. (۳۲)همچنین شخصی لاوی نیز از آنجا عبور می کرد، نزدیک آمد و بر او نگریست و از کناره دیگر برفت. (۳۳)لیکن شخصی سامری که مسافر بود نزد وی آمد و چون او را بدید دلش بر وی بسوخت. (۳۴) پس پیش آمدو بر زخمهای او روغن و شراب ریخت، آنها را بست، او را بر مرکب خود سوار کرد، به کاروانسرای رسانید وخدمت او کرد. (۳۵) بامدادان چون روانه می شد دو دینار در آورد، به سرایدار داد و گفت این شخص را متوجه باش و آنچه بیش از این خرج کنی، در حین مراجعت به تو دهم. (۳۶) پس به نظر تو کدام یک از این سه نفر همسایه بود با آن شخص که به دست دزدان افتاد؟ (۳۷) گفت آنکه بر او رحمت کرد.عیسی وی راگفت برو و تو نیز همچنان کن.» (م)

۱۵٫آفریده شدن انسان «به صورت خدا» اشاره ای است به آیات ۲۶ و ۲۷ در باب اول سفر پیدایش : (۲۶) و خداگفت آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همه حشراتی که بر زمین می خزند حکومت کند. (۲۷) پس خدا آدم را به صورت خود آفرید، آفریداو را به صورت خدا، ایشان را نر و ماده آفرید.» آفرینش انسان «به صورت خدا» یعنی انسان آن موجودی است که حکومت خدا را بر زمین متجلی می کند. (م)

«~ .۲۴۹ ,PP.231 (Helicon,1969: Baltimore) in Theological investigations,vol.6 ” ,eflections on the Unity of the Love of Neighbour and the Love of GodR» , ۱۶٫ See KarlRahner ~»

(۱۷) «کون»«~ (Koan) ~»در ذن بودیسم به گزاره ای متناقض نما«~ (Paradox) ~»اطلاق می شود که راهبان ذن بودیسم باتأمل درباره آن ذهن خود را عادت می دهند تا نهایتا متکی به خرد نباشد، بلکه به نوعی روشن بینی شهودی نایل شود. (م)

«~ .(Crossroad, 1980 :New York) and John Dominic Crossan, Cliffs of Fall,(Fortress , 1977 :P hiladelphia) 18. See Norman Perrin, Jesus and the Language of the kingdom ~»

۱۹٫نویسندگان مقاله در اینجا با استفاده از تشابه آوایی «صلیب»«~ (Cross) ~»و «اصل قضیه»«~ (crux) ~»، نوعی جناس ساخته اند. (م)

«~ .p.826,(Hall,1968 Prentice: Englewood Cliffs, NJ) in The Jetome Biblical Commentary ,vol.2 ed.R.Brown,J.Fitxmyer,and R.Murphy «,Pauline Theology » , ۲۰٫ Joseph A.Fitznyer ~»

«~ . p.113,(Westminster, 1980 :P hiladelphia) 21. Howard Clark Kee, Chiristian Origins in Sociological Perspective ~»

.۲۲ «سبت»«~ (Sabbath) ~»یک روز از ایام هفته است (از نظر یهودیان شنبه و از نظر مسیحیان یکشنبه) که برای عبادت و دست کشیدن از کار مقرر شده است. (م)

.۲۳ «کتیبه های بحر المیت» مجموعه ای از دستنوشته های عبری و آرامی اند که طی سالهای ۱۹۷۴ تا ۱۹۵۶ درغارهای نزدیک به بحر المیت کشف شدند.این دستنوشته ها برخی از متون عهد عتیق و نیز اسنادی را شامل می

شود که نحوه زندگی پیروان فرقه یهودیی که این کتیبه ها را نوشتند آشکار می کند. (م)

«~ .(Fortress, 1981 :P hiladelphia) 24. Christian Origins in Sociological Perspective , P.138. See also Jack Dean Kingsbury, Jesus Christ in Matthew, Mark, and Luke ~»

.۲۵ «به شما دانستن سر ملکوت خدا عطا شده، اما به آنان که بیرون اند همه چیز به مثلها می شود.» (م)

.۲۶ «(۲) و بعد از شش روز عیسی پطرس و یعقوب و یوحنا را برداشت و ایشان را تنها بر فراز کوهی به خلوت برد و هیئتش در نظر ایشان متغیر گشت (۳) و لباس او درخشان و چون برف به غایت سفید گردید، چنان که هیچ گازری بر روی زمین نمی تواند چنان سفید کند (۴) و الیاس با موسی بر ایشان ظاهر شدند و با عیسی گفتگو می کردند. (۵) پس پطرس ملتفت شد و به عیسی گفت ای استاد بودن ما در اینجا نیکوست، پس سه سایبان می سازیم، یکی برای تو و دیگری برای موسی و سومی برای الیاس. (۶) از آن رو که نمی دانست چه بگوید چون که هراسان بودند . (۷) ناگاه ابری بر ایشان سایه انداخت و آوازی از ابر در رسید که این است پسر حبیب من، از او بشنوید. (۸) ناگهان گرداگرد خود نگریستند و جز عیسی تنها با خود هیچ کس را ندیدند (۹) و چون از کوه به زیر می آمدند ایشان را قدغن فرمود که تا پسر انسان از مردگان برنخیزد، از آنچه دیده اند کسی را خبر ندهند.» (م)

.۲۷ «هر آینه به شما می گویم تا جمیع این حوادث واقع نشود، این فرقه نخواهند گذشت.» (م)

.۲۸ (۲۹) عیسی جواب فرمود هر آینه به شما می گویم کسی نیست که خانه یا برادران یا خواهران یا پدر یا مادریا زن یا اولاد یا املاک را به جهت من و انجیل ترک کند، (۳۰) جز اینکه الحال در این زمان صد چندان یابد ازخانه های و برادران و خواهران و مادران و فرزندان و املاک با زحمات و در عالم آینده حیات جاودانی را.» (م)

.۲۹ (۱۹) پس هر کس که یکی از این احکام کوچکترین را بشکند و به مردم چنین تعلیم دهد در ملکوت آسمان کمترین شمرده شود، اما هر کس که به عمل آورد و تعلیم دهد او در ملکوت آسمان بزرگ خوانده خواهدشد، (۲۰) زیرا به شما می گویم تا عدالت شما بر عدالت کاتبان و فریسیان افزون نشود، به ملکوت آسمان هرگز داخل نخواهید شد.» (م)

.۳۰ «دختر صهیون را گویید که اکنون پادشاه تو نزد تو می آید…» (م)

.۳۱ «پس بروید و همه امتها را شاگرد سازید و ایشان را به اسم اب و ابن و روح القدس تعمید دهید.» (م)

.۳۲ «و ایشان را تعلیم دهد که همه اموری را که به شما حکم کرده ام حفظ کنند و اکنون من هر روز تا انقضای عالم همراه شما هستم، آمین.» (م)

.۳۳ «(۱۵) و اگر برادرت به تو گناه کرده باشد برو و او را میان خود و او در خلوت الزام کن، هر گاه سخن تو راگوش گرفت برادر خود را دریافتی (۱۶) و اگر نشنود یک یا دو نفر دیگر با خود برادر تا از زبان دو یا سه شاهد هر سخنی ثابت شود (۱۷) و اگر سخن ایشان را رد کند به کلیسا بگو و اگر کلیسا قبول نکند، در نزد تومثل خارجی یا باجگیر باشد. (۱۸) هر آینه به شما می گویم آنچه بر زمین بندید در آسمان بسته شده باشد وآنچه بر زمین گشایید در آسمان گشوده شده باشد. (۱۹) باز به شما می گویم هر گاه دو نفر از شما در زمین درباره هر چه که بخواهند متفق شوند، هر آینه از جانب پدر من که در آسمان است برای ایشان کرده خواهدشد، (۲۰) زیرا جایی که دو یا سه نفر به اسم من جمع شوند، آنجا من در میان ایشان حاضرم.» (م)

«~ ۱۶۷ especially PP. 166,(Paulist, 1979: New York) 34. See Raymond E. Brown,The Community of the Beloved Disciple ~»

«~ .۵۷۹ ibid.,PP. 533,”Gnosticism” ,532, and J.Doresse ,PP. 495 (E. J.Brill, 1969 :Leiden) Historia Religionum,ed.C.J.Bleeker and G.Widengren,vol.1 “,Hellenistic Religions ” , 35. On the Hellenistic religions and Gnosticism, see M.J Vermaseren ~»
منابع مقاله:
مجله ارغنون، شماره ۶/ ۵، د.ل.کارمدی، ج.ت.کارمدی ؛

ترجمه: حسین پاینده
پایگاه حوزه