کافه تلخ

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

سوره‌ی تکویر و آخرالزمان - علی طهماسبی




پیش زمینه‌ها در متون عهد عتیق

چکیده:

طرح آخرالزمان یا نقطه‌ی پایان در عهد عتیق، از آنجا آغاز می‌شود که آدم در مواجهه‌ی با مرگ بی بازگشت خویش قرار می‌گیرد. در این متن، رسیدن به نقطه‌ی پایان به سبب گناهکاری آدم دانسته شده است. طوفان نوح، عذاب شهرهای سدوم و گمورا، و بسیاری وقایع دیگر که در عهد عتیق آمده از همین منظر گناهکاری آدمیان و انتقام خداوند از انسان نگریسته شده است.

فروپاشی عناصر طبیعی مانند خورشید و ماه و ستارگان، طوفان‌ها، زلزله‌ها و خشکسالی‌ها، به عنوان ابزارهایی طرح شده است برای رسانیدن انسان به نقطه‌ی پایان. اما از نگاه تاویلی، می‌توان گفت که بیان این حوادث طبیعی، نوعی فرافکنی وقایع روانی انسان‌ها در مواجهه‌ی با مرگ هم بوده است.

از ویژگی‌های مهم نقطه‌ی پایان در عهد عتیق، یکی هم این است که معمولا هر نقطه‌ی پایانی، به آغازی دیگر پیوند می‌خورد، و به این گونه حیات در ساحت‌های تازه بازخوانی می‌شود.

متن کامل: تاملی در سوره‌ی تکویر و آخرالزمان/ بخش اول در عهد عتیق

یک توصیه: این بخش شامل 7 صفحه است؛ بخش دوم شامل 10 صفحه و بخش سوم 14 صفحه که در مجموع 31 صفحه می شود به همین جهت توصیه می شود برای مطالعه ی دقیق تر از هر سه بخش نسخه ای چاپی روی کاغذ تهیه و سپس مورد مطالعه قرار گیرد




بخش دوم: در کلام مسیح

چکیده:

مشخص‌ترین گفتار در باره‌ی آخرالزمان را در باب بیست و چهارم انجیل متی می‌توان مشاهده کرد. آخرالزمانی که در این باب طرح شده، از ویرانی ملک سلیمان گرفته تا همه‌ی جهان را در بر می‌گیرد. در این باب نیز شاهد در هم پیچیده شدن خورشید، فروریختن ستارگان، و برخی وقایع سهمگین دیگر هستیم که نشانه‌هایی از رسیدن به نقطه‌ی پایان دانسته شده است.

پس از این فروپاشی است که ملکوت ظاهر می‌شود. و کسانی می‌توانند وارد ملکوت شوند که در یک دگردیسی رمز آلود، از جسم به روح تبدیل شده باشند. طرح دوآلیزم جسم و روح و نجات روح از مهمترین مضامین این بخش در باب آخرالزمان است.

متن کامل: تاملی در سوره‌ی تکویر و آخرالزمان. بخش دوم: در کلام عیسی مسیح

بخش سوم

چکیده:

سوره‌ی تکویر دو پیش زمینه‌ی مشخص دارد، یکی فرهنگ و ادب عرب جاهلی که با بعثت پیامبر به نقطه‌ی پایان خود می‌رسد و خدایانشان از اریکه‌ی قدرت فرو می‌ریزند. پیش زمینه‌ی دیگر، گفتار انبیاء سلف، به ویژه گفتار عیسی مسیح در باب نقطه‌ی پایان است.

در شرح این سوره، اشاره‌ای به ساختار متن سوره شده است و سپس کل آیات به چهار پرده تقسیم شده که عبارتند از:

1- فروپاشی عناصری که حیات انسان به آن وابسته است و همزمان طنین آوای کشته شده‌ی مجهول که آوای سنگین و سترگ او همه‌جا طنین انداز می‌شود و همگان را به پرسش می‌گیرد که به چه جرمی کشته شده است؟
2-آشکار شدن همه‌ی اعمالی که آدمیان به پنهانی یا به ناخودآگاه انجام داده‌اند و رسیدن به نوعی آگاهی در مورد خود
3- بازگشت عناصر طبیعی به جای خود و دمیدن صبحی تازه
4- ورود راوی به صحنه و اینکه این گفتار از قول رسولی کریم است و اشاره به این نکته که این رسول کریم چه کسی بوده است؟ عیسی مسیح یا جبرئیل؟
متن کامل: تاملی در سوره‌ی تکویر و آخرالزمان، بخش سوم سوره‌ی تکویر

این بخش شامل 14 صفحه در فرمت پی دی اف است, به همین جهت تهیه یک نسخه چاپی از متن کامل بر روی کاغذ برای مطالعه ی دقیقتر مطلب توصیه می شود


آدم و حوا در ادیان ابراهیمی


آیا داستان آدم و حوا واقعی است یا تمثیلی؟
به عبارتی وجود خارجی داشته‌اند یا نمادی از زن و مرد نوعی‌اند؟در کتاب مقدس، با اینکه میتوان اشاراتی به تمثلیثی و سنبلیک بودن داستان آدم و حوا یافت، اما هیچکجا ادعای صریحی در اینباره وجود ندارد.

نمونه ی این اشارات را میتوان در کتاب مکاشفه یافت. برای مثال "درخت حیات" یکی از عناصر داستان آدم و حوا میباشد که نویسنده ی مکاشفه، آن را به صورت یک سنبل بکار میبرد. در کتاب پیدایش می خوانیم:پس [یهوه خدا]‌ آدم‌ را بيرون‌ كرد و به‌ طرف‌ شرقي‌ باغ‌ عدن‌، كروبيان‌ را مسكن‌ داد و شمشير آتشباري‌ را كه‌ به‌ هر سو گردش‌ مي‌كرد تا طريق‌ درخت‌ حيات‌ را محافظت‌ كند. (پیدایش 3: 24)
این در صورتیست که در کتاب سنبلیک مکاشفه، این درخت حیات، به عنوان یک تمثیل، در کنار دگر تمثیل های این کتاب ،استفاده شده است:
آنگاه نهر آب حیات را به من نشان داد که همچون بلور شفاف بود و از تخت خدا و بره جاری می‌شد و از وسط میدان شهر می‌گذشت. در دو طرف نهر، درخت حیات بود که دوازده بارْ میوه می‌داد، یعنی هر ماه یک بار. و برگهای آن برای شفای قومها بود. و دیگر هیچ لعنتی وجود نخواهد داشت. تخت خدا و تخت بره در آن شهر خواهد بود و خادمانش او را خواهند پرستید. آنها روی او را خواهند دید و نام او بر پیشانی آنها خواهد بود. و دیگر شب وجود نخواهد داشت و آنها به نور چراغ یا خورشید نیازمند نخواهند بود، زیرا خداوندْ خدا به آنها روشنایی خواهد بخشید. و آنها تا ابد سلطنت خواهند کرد. (مکاشفه 22: 1-5)
بر این اساس، محتملا میتوان نتیجه گرفت که درخت حیات (حداقل در نگر نویسنده ی مکاشفه) یک سنبل است. پس منطقی خواهد بود تا درخت شناخت نیک و بد را هم یک سنبل بدانیم.
حال اگر درخت شناخت نیک و بد هم به نوعی تمثیل باشد، خوردن از آن توسط آدم و حوا و بکل داستان آدم و حوا داستانی تمثیلی خواهد شد.

آیا توبه آدم پذیرفته شد؟بله. طبق آموزه ی "کفاره" (atonement)، گناهان آدم و حوا توسط کفاره ی مسیح بخشیده شده است.

انسلم کاتنبری (Anselm of Canterbury)، نخستین فیلسوف سکالستیک (Scholastic) غرب، در اثر Cur Deus Homo؟ به واکاوی و بررسی گسترده ی این آموزه می پردازد. وی بیان میدارد که خدا نمی تواند یک گناه را همین گونه و بدون هیچ دلیلی، ببخشد؛ وگر نه صفت عدلش را نقض خواهد نمود.
بر اساس عدالت خدا، هر گناهی میبایست بر اساس پرداخت جریمه اش، بخشیده شود. میدانیم که گناه جریمه ای جز مرگ ندارد، در زبان پولس رسول "مزد گناه، موت است" (رومیان 6: 23) (وگر با سازش خدا با گناه میرسیدیم که مسلما ممکن نیست)

پس اگر بشر (و آدم و حوا) بخواهند تا گناهانشان بخشیده شوند، میبایست جریمه ی آن گناهان که موت باشد را به دوش خود بگیریند. در زبان ساده، باید بمیرند!

حال در اینجا صفت دیگری از ذات اقدس باری تعالی، به کار می آید که همانا صفت محبت اوست.
خداوند آنچنان به آفرینشش مهر ورزد که نمیتواند شاهد هلاکت مطلق آن باشد، پس وی، خود مجسم شده (یوحنا 1: 14) و بر صلیب، مزد گناه بشر را می پردازد:
چنانکه پسر‌انسان نیز ... آمد تا خدمت کند و جانش را چون بهای رهایی به عوض بسیاری بدهد. (متی 20: 28)

فیض و آرامش بر شما باد، از جانب خدا، پدر ما، و خداوندْ عیسی مسیح که جان خود را در راه گناهان ما داد تا ما را به ارادۀ خدا و پدر ما، از عصرِ شریرِ حاضر رهایی بخشد. او را تا ابد جلال باد. آمین. (غلاطیان 1: 3-5)

او گناهان ما را در بدن خویش بر دار حمل کرد، تا برای گناهان بمیریم و برای پارسایی زیست کنیم، همان که به زخمهایش شفا یافته‌اید. (اول پطرس 2: 24)

شما می‌دانید که او ظهور کرد تا گناهان را از میان بردارد. (رساله ی اول یوحنا 3: 5)
گناهان آدم و حوا نیز بر این اساس بخشیده شده اند.


اگر آری، چرا در هبوطش تاثیری نداشتمنظور از "تاثیر در هبوط" چیست؟

آیا انتظار میرود تا با بخشایش گناهان، هبوط دیگر به انجام نمی رسید؟

مسلما این قضیه غیر ممکن است چرا که هبوط از نزد خدا، "معمول بایسته و ذاتی گناه" (essential and necessary effect of sin) بوده پس بدون هیچ تاخر زمانی بر گناه، میبایست به وقوع بپیوندد.
در زبان ساده، بین گناه و هبوط دیگر زمانی برای بخشایش گناهان نیست که حال بخواهد از هبوط جلوگیری کند.


یا اینکه انتظار میرود تا از طریق بخشایش گناهان، انسان ساقط بار دیگر به نزد خدا برخاسته شود؟
این انتظار کاملا بجا و همسوی با سوتریولوژی (Soteriology) کتاب مقدسی است:
(مسیح فرمود: ) زیرا خواست پدر من این است که هر‌که به پسر بنگرد و به او ایمان آوَرَد، از حیات جاویدان برخوردار شود، و من در روز بازپسین او را بر‌خواهم خیزانید. (یوحنا 6: 40)


همانگونه که موسی آن مار را در بیابان برافراشت، پسر‌انسان نیز باید برافراشته شود تا هر‌که به او ایمان آوَرَد، حیات جاویدان داشته باشد.
«زیرا خدا جهان را آنقدر محبت کرد که پسر یگانۀ خود را داد تا هر‌که به او ایمان آوَرَد هلاک نگردد، بلکه حیات جاویدان یابد. زیرا خدا پسر را به جهان نفرستاد تا جهانیان را محکوم کند، بلکه فرستاد تا به‌واسطۀ او نجات یابند. (یوحنا 3: 14 - 17)


طایفه دیوان




مطلب آیه 27 سوره الحجر : طایفه دیوان چه کسانی بودند؟

مقصود از این طایفه، جنیان هستند. جهت آگاهی بیشتر از جن می‌گوییم:
جن موجودی است که از حس پنهان است و عقل و قدرت دارد.
از آیات قرآن استفاده میشود که آنها مکلّف به تکالیف الهی است.
درباره جن افسانه‏ ها و داستان‏های خرافی بسیاری ساخته‏اند، ولی اصل وجود آن و صفات ویژه‏ای که در قرآن برای جن آمده، مطلبی است که هرگز با علم و عقل مخالف نیست.
جن‏ها مانند انسان‏ها دارای دو گروهند: مؤمنان صالح و کافران سرکش.
ویژگیهای ذیل در مورد جن از آیاتی استفاده میشود:
1- موجودی است که از شعله آتش آفریده شده، بر خلاف انسان که از خاک آفریده شده.(1)
2- دارای علم و ادراک و تشخیص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال است.(2)
3- دارای تکلیف و مسئولیت است.(3)
4- گروهی از آن‏ها مؤمن صالح و گروهی کافرند.(4)
5- دارای حشر و نشر و معادند.(5)
6- قدرت نفوذ در آسمان‏ها و خبرگیری و استراق سمع داشتند و بعداً منع شدند.(6)
7- با بعضی از انسان‏ها ارتباط برقرار می کردند و با آگاهی محدودی که نسبت به بعضی از اسرار نهانی داشتند، به اغوای انسان‏ها می پرداختند.(7)
8- میان آن‏ها افرادی یافت می شوند که از قدرت زیادی برخوردارند، همان گونه که میان انسان‏ها چنین است.(8)
9- قدرت بر انجام بعضی از کارهای مورد نیاز انسان را دارند.(9)
10- خلقت آن‏ها روی زمین قبل از خلقت انسان‏ها بوده است.(10)
از آیات استفاده میشود که بر خلاف تصور مردم و آن‏ها را "از ما بهتران" می دانند، انسان برتر از آن‏ها است، به دلیل این که تمام پیامبران الهی از میان انسان‏ها برگزیده شدند. جنّیان به پیامبر اسلام که بشر بود، ایمان آوردند و از او پیروی کردند. اصولاً واجب شدن سجده در برابر آدم بر شیطان (که بنا به تصریح قرآن از بزرگان طایفه جن بود)(11) دلیل بر فضیلت نوع انسان بر جن می باشد.
جهات خرافی و غیر منطقی به این موجود داده شده که وقتی جن گفته میشود، بعضی از خرافات با آن تداعی میشود، از جمله این که آن‏ها را با اَشکال غریب و وحشتناک موجوداتی دُم دار و سم دار می کشند و اینان را موذی و پر آزار، کینه توز و بدرفتار می دانند که ممکن است از ریختن یک ظرف آب داغ در یک نقطه خالی، خانه‏های بسیاری را به آتش کشند!
هیچ دلیلی بر انحصار موجودات زنده به آن چه می بینیم نداریم، بلکه دانشمندان علوم طبیعی می گویند موجوداتی را که انسان با حواس خود می تواند درک کند، در برابر موجوداتی که با حواس قابل درک نیستند، ناچیز است.
آیا جنیان پیغمبرانی از جنس خود داشته‏اند؟
در قرآن مجید آمده است که در قیامت به خلایق خطاب می‌شود:
"ای جمعیت جن و انس! بگو رسولانی از خودتان به سوی شما نیامدند که آیات مرا برای‌شان بازگو می‌کردند و از چنین روزی شما را بیم می دادند؟!"(12) ولی بیشتر مفسران بر آن هستند که کلمه "منکم" (از شما) دلیل بر این نیست که پیامبران هر دسته، از جنس خودشان می باشند.
این را نظیر آیه "یخرج منهما اللؤلؤ و المرجان(13) گرفته‏اند که مروارید و مرجان فقط در آب‏های شور حاصل می شود اما در آیه به آب‏های شور و شیرین نسبت داده شده است.
نیز در عرف مردم گفته می شود نان و شیر خوردم، حال آن که خوردن فقط مربوط به نان است و شیر آشامیده می شود، پس می تواند منظور از رسولان، رسولان انسانی باشد که برای هدایت انسان و جن آمدند.
در حدیثی از امیرمؤمنان(ع) آمده که پیامبری به نام یوسف به سوی آنان برانگیخته شد، ولی او را کشتند، اما بین مفسران و اندیشمندان اختلافی نیست که پیامبر اکرم برای جن و انس مبعوث بوده و عده‌‏ای از جنیان طبق آیات و روایات متواتر به حضرت ایمان آورده و مسلمان شده‏اند.
چگونگی مسلمان شدن جمعی از آنان در بعضی از روایات آمده است.
از روایات استفاده می شود پیامبر و ائمه نمایندگانی از خود آن‏ها برایشان می گماشتند. نیز بعضی از آن‏ها داوطلبانه از محضر پیامبر مطالبی می آموختند، سپس به تبلیغ آن در قوم خود می پرداختند.
ارتباط با جنیان:
از روزگاران قدیم بین انسان و جن، شیوه‏های مختلفی از روابط بوده است. بعضی از گونه‏های این روابط را که در قرآن و روایات و سخنان دانشمندان ذکر شده اشاره می کنیم:
أ) پناه بردن به جن:
در قرآن مجید آمده "و همانا مردانی از انس به مردانی از جن پناه می بردند، پس به سختیهای ایشان می افزودند".(14)
رسم عرب چنین بود که هرگاه به بیابان هولناکی می رسیدند، به جن آن وادی پناه می بردند.
در اسلام از این کار نهی شده و باید به خدا پناه برد که آفریننده جن و غیر جن است. در بعضی روایات توصیه شده که در چنین مواقعی خوب است اذان بگویید تا از شر جنیان سرکش در امان بمانید.
ب) تسخیر جن:
بین فقها اختلاف است که آیا جایز است جنیان را تسخیر کرد و آن‏ها را به خدمت گرفت؟ در این باره نظر قطعی و دقیق ارائه نشده، در مجموع می توان گفت اگر این کار نسبت به مؤمنان جن باشد و مایه آزارشان گردد، جایز نیست، ولی اگر مایه آزارشان نشود، روا میباشد.
البته به کارگرفتن آن‏ها برای کارهای نامشروع حرام است.
چگونه جنیان می توانند به شکل‏های مختلف در آیند؟
جنیان دارای اجسام لطیفی هستند که قدرت دارند به شکل‏های مختلف در آینده و گاهی هم خداوند به حسب مصالح آن‏ها را به صورت‏های گوناگون در می آورد.
و این که خداوند به آن‏ها چنین قدرتی داده که به هر صورتی بخواهند در آیند.(15)
جنیان موجودات بسیار لطیف و انعطاف پذیرهستند مانند هوا که قابل انبساط و انقباض هستند. گاهی به صورت آدم، گاهی موجودات کوچک، گاهی موجودات بزرگ با بدن‏ها و چشم‏ها و موهای عجیب نمودار می شوند؛ یعنی ظاهر شدن برای انسان به صورتی خاص، نه آن که از ماهیت حقیقی خود خارج شوند و تغییر ماهیت دهند، بلکه به این معنا در قوه حس و ادراک انسان به صورت‏های مختلفی محسوس می شوند، بدون آن که تغییر ماهیتی صورت گیرد.
برای توضیح بیشتر رجوع کنید به کتاب جن و شیطان، تحقیق قرآنی، روایی و عقلی، تألیف علی رضا رجالی تهرانی.-
پی‌نوشت‌ها:
1. الرحمن (55) آیه 15.
2. آیات مختلف سوره جن.
3. آیات سوره جن و الرحمن.
4. سوره جن (72) آیه 11.
5. همان، آیه 15.
6. همان، آیه 9.
7. همان، آیه 6.
8. سوره نمل (27) 39.
9. سوره سباء (34) آیه 12 - 13.
10. سوره حجر (15) آیه 27.
11. سوره کهف (18) آیه 50.
12. انعام (6) آیه 130.
13. رحمان (55) آیه 22.
14. جن (72) آیه 6.
15. دائرة المعارف تشیع، ج 5، ص 450 - 452.







کيوپيد و سيشه؛ سيكي





آپوليوس يكي از نويسندگان لاتين زبان قرن دوم پس از ميلاد مسيح، نقال این افسانه بوده.بنابراين در داستان از نام لاتيني خدايان استفاده شده است.داستاني است به تقليد از سبك اوويد كه به زيبايي و شيوايي تمام گفته شده است .نويسنده اين داستان را محض سرگرمي نوشته است،زيرا خود هيچ اعتقادي به آنم نداشته است.



آورده‌اند كه پادشاهي سه دختر داشت همه دوشيزگان زيباروي امّا كوچكترين آنها كه پسيشه يا سيكي نام داشت به حدي از ديگر خواهران خود زيباتر بود كه انگار الهه‌اي بود كه در ميان شماري از آدميان مي زيست.آوازه زيبايي فوق العاده اش به سراسر آفاق رسيده بود.مردم حتي مي گفتند كه ونوس هم نمي تواند با اين انسان فناپذير برابري كند.چون شمار افرادي كه از هرسوي گيتي براي پرستش زيبايي اين دوشيزه مي آمدند فزوني يافت،ديگر كمتر كسي به ونوس اهميت مي داد :پرستشگاه ونوس از نظر و رونق افتاده بود و قربانگاهش را بوي بد خاكستر فراگرفته بود،و شهرهاي مورد علاقه‌اش نيز متروك شده و رو به ويراني نهاده بودند.آن حرمت و افتخاري كه زماني فقط از آنِ وي بود اكنون فقط به اين دختر ارزاني مي شد كه قرار بود سرانجام روزي از اين جهان رخت بر بندد و بميرد.

البته مي توانيم باور كنيم كه ونوس نمي توانست اين طرز رفتار را تحمل كند و بپذيرد.ونوس مثل هميشه،كه هرگاه به دردسر مي افتاد يا مسئله و مشكلي برايش پيش مي آمد،به ديدار پسرش رفت تا به او كمك كند.پسرش جوان زيباروي بالداري بود كه شماري او را كيوپيد و شماري ديگر او را "عشق" مي ناميدند،زيرا هيچ كس نمي توانست در برابر تيرهاي وي پايداري كند،نه در آسمانها و نه در زمين .الهه درد و اندوهش را با پسرش در ميان گذاشت.او نيز همچون هميشه آماده بود به حكم و امرِ مادر عمل كند.ونوس به پسر گفت:"قدرتت را به كار بنداز و كاري كن كه اين دختر گستاخ در دام عشق پليدترين و خوارترين موجود اهريمن صفت اين جهان در آيد" ترديدي نبود كه اگر ونوس پسيشه را به پسرش نشان نداده بود،چون آنقدر آتش حسادت ديدگانش را كور كرده بود كه نمي پنداشت حتي خداي عشق هم ممكن است به عشق وي گرفتار آيد،پسر همان مي كرد كه مادر خواسته بود.امّا چون كوپيد آن دختر را ديد ،گويي يكي از تيرهاي خودش در قلبش فرو رفت.البته چيزي به مادرش نگفت،يعني در حقيقت توان سخن گفتن را از دست داده بود.ولي ونوس كه اميدوار بود پسرش هرچه زودتر پسيشه را به تباهي بيندازد،او را ترك كرد.

امّا آنچه روي داد درست برخلاف خواست و انتظار ونوس بود. پسيشه در دام عشق يك موجود پليد و وحشتناك گرفتار نشد.از اين شگفت‌انگيز تر اينكه كسي هم عاشق او نشد.انسانها فقط به ديدن و نگاه كردن و پرستيدنش اكتفا مي كردند و بعد مي رفتند تا با زني ديگر ازدواج كننددو خواهر ديگر وي كه از وي زيباتر هم نبودند در ازدواج موفق بوده و به عقد شاهان در‌آمده بودند.امّا پسيشه اندوه زده و تنها مانده بود و فقط مورد تحسين ديگران بود،و گويي هيچ عشق و هيچ مردي او را نمي خواست.

البته پدر و مادرش سخت دل‌آزرده و نگران بودند.سرانجام پدرش به يكي از پرستشگاههاي آپولو رفت تا از آپولو بخواهد او را راهنمايي كند كه چگونه مي تواند شوهر خوبي براي دخترش بيابد .آپولو تقاضايش را اجابت كرد،ولي سخن اپولو او را سخت به هراس انداخت.كوپيد تمام ماجرا را به آپولو گفته بود و خواهش كرده بود به او كمك كند.آپولو به وي گفته بود كه پسيشه بايد لباس سوگواري به تن كند و برفراز يك كوه سنگي تنها بنشيند تا شوهري كه براي وي مقدّر شده است و يك اژدهاي هراس‌انگيز بالدار است و از خدايان نيز نيرومندتر است بيايد و او را به همسري خود درآورد.

حال مي توان حدس زد كه اين خبر اندوهبار كه پدر پسيشه آورده بود چه مصيبتي به همراه آمرد.آنها دختر را به گونه‌اي لباس پوشاندند كه گويي براي مرگ آماده مي كنند،و بعد با اندوهي گرانتر از زماني كه او را به گورستان مي برند به آن كوه بردند.امّا پسيشه جرئت و شهامت خود را حفظ كرده بود.او به آنان گفت:"حق بود شما پيش از اين به خاطر زيبايي من كه مرا آماج تير حسادت خدايان قرار داده‌بود مي گريستيد.اينك برويد چون مي دانيد كه من شادمانم كه پايان فرا رسيده است"آنها اندوه‌زده و نوميد رفتند،و آن موجود نوميد را تنها گذاشتند تا يك تنه با سرنوشت خود ديدار كند،آنها نيز روزهاي پي در پي در كاخشان باقي ماندند و به سوگ او نشستند.

پسيشه در تاريكي بر فراز كوه نشست به انتظار وحشتي كه از آن بي خبر بود. در آنجا كه نشسته بود مي گريست و به خود مي لرزيد،نسيمي ملايم از فضاي آرام به سويش آمد،نسيم ملايم زفير كه شيرين ترين و دل‌انگيزترين نسيم هاست.او حس كرد كه نسيم او را از جاي بلند كرد.اكنون كه از روي كوه به هوا خاسته بود به پايين مي رفت و سرانجام بر فراز مرغزاري كه به بستري نرم مي مانست و بوي عطر گلها همه جا را فراگرفته بود فرود آمد.آنجا به حدّي آرام بود كه اندوه از دلش بيرون شد و به خواب فرورفت.چون از خواب برخاست خود را در كنار يك رودخانه درخشان يافت كه خانه‌اي بزرگ و زيبا و شاهانه بر ساحل آن نهاده شده بود،بنايي زيبا به گونه‌اي كه گويي آن را براي خدايي خاص از زرر ساخته بودند،با ستونهايي از طلا و ديوارهاي نقره‌اي و كف آن را با سنگهاي قيمتي فرش كرده بودند.هيچ صدايي به گوش نمي رسيد،خانه خلوت و متروك به نظر مي رسيد،و پسيشه به آن خانه نزديك شد و از ديدن آن شكوه و عظمت احساس ترسي توأم با احترام در دلش يافت.چون دودل بر آستانه در خانه ايستاد،صدايي در گوشش طنين افكند.هيچ كس را نمي ديد،امّا صدايي را كه با وي سخن مي گفت آشكارا مي شنيد.صدا به او گفت كه اين خانه براي اوست و او بايد بي واهمه به درون خانه بيايد،تن بشويد و خوشگذراني كند.بعد سفره‌اي براي پذيرايي از وي گسترده خواهد شد.همان صدا گفت:"ما خدمتگزاران شما هستيم،كمربسته به خدمت و فرمانبر اوامر شما"

حمام بيشترين آرامش را به وي بخشيد،و غذا لذيذ ترين غذايي بود كه تا آن روز خورده بود.در آن هنگام كه سرگرم خوردن غذا بود نوايي دل‌انگيز مترنّم بود و او را مسحور كرده بود:گروه بزرگي از نوازندگان چنگ مي نواختند،ولي او فقط صدايشان را مي شنيد و آنها را نمي ديد.در آن روز غير از آن صداهاي دلنشين همنشين ديگري نداشت و كاملاً تنها بود،امّا در دل سخت مطمئن بود كه شب هنگام شوهرش در كنارش خواهد بود و اتفاقاًَ چنين نيز شد.چون وجود شوهر را در كنار خود حس كرد و صداي نرم و دلنشين او را كه گوشش را نوازش مي داد شنيد،ترس را از دل بيرون راند.وي بي آنكه شوهر را ببيند مي دانست كه هيچ هيولا يا موجود وحشتناكي در كنارش نيست،بلكه عاشق و شوهرش است كه انتظارش را مي كشيد.يك شب شوهرِ ناديده امّا عزيزش با لحني جدّي با وي سخن گفت و هشدار داد خطري به صورت خواهرانش به او نزديك مي شود.شوهر به او گفت:آنها به همان كوهي مي آيند كه تو در آن ناپديد شدي تا در سوگِ از دست دادن تو بگريند.امّا تو نبايد بگذاري آنها تو را ببينند،كه اگر ببينند هم مرا اندوهگين خواهند كرد و هم زمينه نابودي تو را فراهم مي آورند"پسيشه به شوهرش قول داد كه نمي گذارد آنها او را ببينند.امّا ديگر روز را با گريستن سپري كرد و پيوسته به خواهرانش مي انديشيد و به اينكه نمي توانس به آنها آرامش خاطر ببخشد.هنوز مي گريست و اشك مي ريخت كه شوهرش آمد،امّا دلگرمي هاي او نيز نتوانست آرامش كند و اندوهش را از دل بيرون كند.سرانجام شوهر در مقابل خواست گران و بزرگ همسر سر تسليم فرود آورد و به او گفت:"هرچه مي خواهي بكن امّا تباهي و نابودي خود را مي جويي."و به لحني جدّي هشدار داد كه مبادا كسي او را قانع كند كه بايد شوهرش را ببيند،كه در اين صورت به درد جدايي و فراق ابدي از وي دچار خواهد شد.پسيشه گريه كنان گفت كه هيچ وقت اينچنين نخواهد كرد.او هزار بار مردن را به زندگي بدون او ترجيح مي دهد.بعد گفت:"امّا شادي ديدار خواهرانم را از من دريغ مدار."شوهر با شنيدن اين سخن با لحني اندوهبار به او قول داد كه چنين مي كند.

بامداد روز بعد هر دو خواهر آمدند و زفير آنان را از كوه به زير آورد.پسيشه شادمان و هيجان زده به انتظار ديدارشان نشسته بود.ديري به درازا كشيد تا توانستند با هم صحبت كنند و شاديشان از ديدار يكديگر به حدي زياد بود كه جز با ريختن اشك و با در آغوش كشيدن يكديگر به توصيف در نمي آمد.امّا چون سرانجام به كاخ وارد شدند و دو خواهر بزرگتر شكوه و عظمت و زيبايي كاخ را ديدند،و آنگاه كه در ضيافت شاهانه شركت كردند و نواي شگفت‌انگيز موسيقي را شنيدند،حسدي تلخ و كشنده بر وجودشان چيره شد و احساس كنجكاوي خورنده‌اي آنان را بر آن داشت تا بكوشند دريابند چه كسي خداوندگار اين خانه و زندگي مجلل و شكوهمند است و شوهر خواهرشان كيست.امّا پسيشه همچنان بر پيمان خود بود و پيمان را سخت گرامي مي داشت.فقط به آنان گفت كه شوهرش مرد جواني است كه اينك به شكار رفته است.بعد دستانشان را از طلا و جواهر پر كرد و به باد زفير فرمان داد تا آنها را به كوه بازگرداند.آنها ظاهرا خود خواسته آنجا را ترك كردند امّا قلبشان در آتش كينه و حسد مي سوخت.آنها دارايي ومكنت خود را در مقايسه با ثروت و جاه و جلال پسيشه نا چيز و بي ارزش مي دانستند.خشمي آلوده به حسد و كينه طوري بر وجودشان چنگ انداخته بود كه سرانجام به اين انديشه افتادند كه چگونه مي توانند خواهرشان را با يك توطئه به تباهي بكشند.

همان شب شوهر پسيشه بار ديگر به او هشدار داد. وقتي كه شوهر خواهش كرد كه پسيشه اجازه ندهد خواهرانش بار ديگر به ديدنش بيايند،پسيشه به اين سخن گوش نداد و آنرا نپذيرفت.او بار ديگر به همسرش يادآوري كرد كه او را هيچ وقت نخواهد ديد.آيا او واقعاً حق ندارد كسي زا حتي خواهرانش كه بسيار دوست دارد ببيند؟شوهر اين بار هم سر تسليم فرو آورد و ديري نگذشت كه آن دو زن پليد و اهريمن خوي ،در حالي كه توطئه اي را به دقت برنامه‌ريزي كرده بودند،به كاخ وارد شدند.آنها پس از شنيدن سخنان درنگ‌آلوده و ضد و نقيض پسيشه در برابر اين پرسش كه شوهرش چه شكل و شمايلي دارد،قانع شدند كه وي هنوز شوهر خود را نديده است و واقعا نمي داند كيست و چيست.البته به او چيزي نگفتند امّا او را سرزنش كردند كه شرايط ناگوار زندگيش را از آنهاپنهان نگه مي دارد.آنها گفتند كه فهميده‌اند كه شوهرش انسان نيست بلكه همان اژدهاي سهمگيني است كه هاتف معبد آپولو گفته‌است.البته اكنون مهربان و دلجو مي نمايد امّا سرانجام شبي بر او مي تازد و او را مي بلعد.

پسيشه كه ترسيده بود احساس مي كرد به جاي عشق ترس به وجودش رفته‌است.او حتي چندين بار به اين واقعيت انديشيده بود كه چرا شوهرش نمي گذارد او را ببيند.حتما دليلي هراس‌انگيز دارد.وي كه سخت درمانده شده و ترديد به دلش راه يافته بود،طوري وانمود مي كرد كه خواهرانش بفهمند او حرفشان را باور مي كند،زيرا فقط در تاريكي در كنار شوهرش بوده است.پسيشه گريه كنان گفت كه حتماً او در چنان وضعي است كه از روشنايي روز نفرت دارد.وبعد از آنان خواست او را راهنمايي كنند و چاره پيش پايش بگذارند.

آنها توصيه و نظرشان را قبلاً آماده كرده بودند:آن شب بايد كاردي برّنده و چراغي كنار تختخواب پنهان كند،و چون به خواب ژرف فرو رفت،از رختخواب بيرون آيد،چراغ را روشن كند و كارد را بردارد.او بايد دزدانه راه برود و كارد را با سرعتي هر چه تمام تر در بدن آن موجود هراس انگيز فرو كند.آنها گفتند :ما هم در همين نزديكي خواهيم بود و چون او بميرد ما تو را صحيح و سالم برمي داريم و همراه خد مي بريم"
آنگاه او را كه دستخوش ترديد شده بود و نمي دانست چه بايد بكند تنها رها كردند.او شوهرش را دوست مي داشت.نه!او يك اژدهاي وحشت انگيز بود و از او نفرت داشت.او را خواهد كشت...نه،او را نمي كشد.بايد يقين حاصل كند...نه،به يقين احتياجي نيست.بدين ترتيب با افكار و خيالاتي كه در سرش جولان مي داد به ستيز نشست.امّا چون شب فرا رسيد تلاش را كنار گذاشت.او عزم‌جزم كرده بود كاري بكند:او را خواهد ديد.

چون سرانجام شوهر سر بر بالينش گذاشت،دل به دريا زد و به خود جرأت داد و چراغ را روشن كرد.آهسته و روي انگشتان پا به سوي بستر راهي شد و در حالي كه چراغ را بالاي سر و پيش روي خود گرفته بود به كسي نگريست كه در بستر غنوده بود. واي كه چه آسودگي و آرامش خاطري و چه شادي و وجد زيادي به دلش راه يافت.هيچ هيولايي رخ نگشوده بود بلكه زيباترين موجودي كه ديده بود آنجا بود.پسيشه در كنار اين احساس نخستين،شرم ناشي از كار ابلهانه‌اي كه كرده بود،و با توجه به عدم اعتمادي كه از خود نشان داده بود زانو بر زمين زد و اگر آن كارد از دستش فرو نيفتاده بود آنرا در قلب خود فرو مي كرد.امّا دست لرزانش كه مانع از خود‌كشي شده بود اينك او را لو داد ،زيرا هنگامي كه در برابر او ايستاده بود چند قطره روغن داغ بر بازوي آن مرد چكيد.شوهر سراسيمه از خوب پريد:روشنايي چراغ را در برابر خود ديد و بي درنگ از خيانت زن آگاه شد و بي آنكه كلمه‌اي سخن بگويد از برابر وي گريخت.زن نيز در پي وي شتافت و در سياهي شب ناپديد شد.او را نمي توانست ببيند امّا سخنش را مي شنيد.به زن گفت كه كيست و بعد اندوهگينانه با وي وداع كرد.او گفت عشق در جايي كه اعتماد نيست نمي تواند زندگي كند."بعد از آنجا رفت و ناپديد شد.زن در دل به خود گفت:"خداي عشق بود.او شوهر من بود و من،منِ بدبخت و بينوا نتوانستم وفاداري خود را به او ثابت كنم.آيا او را تا ابد از دست داده‌ام؟.."بعد كه جرئت بيشتري پيدا كرد گفت:"در هر صورت تا زنده هستم به جست و جوي او خواهم رفت.اگر مرا ديگر دوست ندارد،دست كم مي توانم به او ثابت كنم كه چقدر دوستش داشته‌ام."و از آن پس سيروسفر خود را آغاز كرد.او نمي دانست به كجا مي رودا و فقط مي دانست كه از جست و جوي وي دست بر نخواهد داشت.

امّا شوهر به اتاق مادرش رفته بود تا مادر زخمش را درمان كند، و چون ونوس از ماجرايي كه بر وي گذشته بود آگاه شد و دانست كه پسرش پسيشه را براي خود برگزيده است،خشمگينانه او را كه دردمند بود رها كرد و خود،كه حسادت او را سخت برانگيخته بود،رفت آن دختر را بيابد.ونوس تصميم گرفته بود به پسيشه نشان بدهد ناخشنودي يك الهه چه پيامدي در بر دارد.

پسيشه بينوا در اين سرگرداني نا اميد كننده مي كوشيد نظر لطف و رحمت خاص خدايان را به سوي خويش جلب كند .او پيوسته به درگاه خدايان عا مي كرد،امّا خدايان از ترس اينكه مبادا ونوس به آنان دشمني و كينه توزي كند،هيچ كمكي نكردند.چون پسيشه دريافت كه هيچ روزه اميدي چه در زمين و چه در آسمان برايش باقي نمانده است.تصميمي نوميدانه گرفت.تصميم گرفت يكراست به سوي ونوس برود و خود را به عنوان خدمتكار در اختيار آن الهه بگذارد و سخت بكوشد تا از خشم وي بكاهد.پسيشه در دل گفت:"چه كسي مي داند شايد او هم در اتاق مادرش باشد."بنابراين راه افتاد و رفت تا ونوس را بيابد.از آن طرف ونوس نيز در جست و جوي پسيشه بود.

چون سرانجام با ونوس روبرو شد آن الهه با صداي بلند خنديد و سرزنش كنان از وي پرسيد كه آمده است شوهري براي خود بيابد،چون شوهري كه قبلاً به دست آورده بود اكنون او را رها كرده بود و نمي خواهد او را ببيند،زيرا از زخمي كه به او رسانده بود اكنون در حال مرگ است.الهه در دنباله سخن افزود:"امّا تو آنچنان دختر ساده و نگون بختي هستي كه هيچ وقت نمي تواني براي خود همسري بيابي مگر با بيگاري و خون دل خوردن.بنابراين من براي آنكه حسن نيت خود را نشان بدهم حاضرم تو را بريا اين كار آموزش دهم"

ونوس چون اين سخن را بگفت مقدار زيادي ريزترين بذر يا دانه گندم و خشخاش و ارزن را گرفت و همه را با هم درآميخت و بعد به پسيشه گفت:همه را بايد تا شب از هم جدا كني .اين كار را دقيقا به خاطر خودت انجام خواهي داد"اين را گفت و از آنجا رفت.

پسيشه كه اكنون تنها رها شده بود بي حركت نشست و زل زد به بذر هاي غلّات.اين فرمان ستمگرانه افكارش را آشفته كرده بود در نتيجه تمركز فكري را از دست داده بود،زيرا در حقيقت انجام چنين كاري واقعا غير ممكن و كاملا بيهوده مي نمود.امّا در اين لحظه ناگوار كه نتوانسته بود احساس لطف و ترحم خدايان و انسانها را به حال زار خود جلب كند،كوچكترين جانوران صحرا،يعني مورچگان،دلاشان به حال وي سوخت.آنان به يكديگر گفتند:"بيايي به حال اين دوشيزه بينوا رحمت بياوريد و به او كمك كنيد."آنها بي درنگ آمدند ،موج پس از موج،و سرگرم جدا كردن بذرها از يكديگر شدند،به طوري كه آن تلّ بذرهاي به هم آميخته از هم جدا شد و هر بذري جدا از بذرهاي ديگر گرد آمد.چون ونوس بازگشت و همه را مرتب ديد خشمگين شد و گفت:"كار تو به هيچ وجه پايان نيافته است"بعد يك قرص نان به پسيشه داد و به او امر كرد بر زمين بخوابد،و خود در رختخواب نرم و عطر‌آگينش غنود.آن الهه با خود مي انديشيد كه ترديدي نيست كه اگر آن دختر را به كارهاي دشوار وادار سازد و به او گرسنگي بدهد،زيبايي حسد بر‌انگيزش را از دست خواهد داد،و تا آن هنگام بايد بكوشد پسرش،كه اكنون در اتاق نشسته و از زخمي كه برداشته است رنج مي برد،نتواند آن دختر را ببيند.ونوس از شرايط موجود و شيوه كارش بسيار خشنود به نظر مي رسيد.

بامداد روز بعد كار ديگري به او محول كرد،كه اين بار بسيار خطرناكتر بود.الهه به پسيشه گفت :"آنجا كنار رودخانه كه بوته هاي انبوهي سبز شده است،برّه هايي مي چرند كه پشم هاي طلايي دارن.تو به آنجا برو و مقداري از پشم طلايي آنها را با خود بياور"چون آن دختر خسته دل به رودخانه رسيد كه آب آن به كندي روان بود،سخت هوس كرد تا خود را به داخل رودخانه بيندازد و به دردها و نوميدي هايش پايان دهد.امّا چون به كنار رودخانه رسيد صداي ضعيفي را كنار پاي خود شنيد،كه گوش فرا داد و متوجه شد اين صدا از درون ساقه يك ني سبز بيرون مي آيد:هيچ صلاح نيست كه خود را در رودخانه غرق كند.اوضاع هم آن چنان كه مي نمايد بد نيست.برّه ها واقعاً وحشي هستند،ولي اگر پسيشه صبر كند تا برّه ها پسين هنگام از چرا،از درون بوته ها،بازگردند تا در كنار رودخانه استراحت كنند،آن هنگام پسيشه مي تواند وارد بوته هاي انبوه شده و آن مقدار پشم طلايي كه از بدن آنها كنده شده و به بوته هاي خاردار چسبيده شده است جمع‌آوري كند.

پسيشه طبق همانگفته توانست مقداري پشم طلايي درخشان جمع‌آوري كند.ونوس پشم‌ها را با لحني شيطنت بار برداشت و با لحني تند به او گفت:"يك نفر به تو ياري داده است تو اين كار را هيچ وقت به تنهايي نكرده‌اي.با وجود اين فرصت ديگري به تو مي دهم تا ثابت كني كه دلي بي‌باك داري و از دور‌انديشي خاصي برخوردار هستي كه ظاهرا داري نشان مي دهي در تو هست.آيا آن آبي را كه از آن تپه فرو مي ريزد مي بيني؟اين آب سرچشمه اصلي همين رودخانه شومي است كه نفرت انگيز نام دارد و آن رودخانه ستيكس است.تو بايد اين سطل را از آن پر كني"چون پسيشه به آن آبشار نزديك شد و آن را ديد پي برد كه دشوارترين كار به او محول شده است.فقط يك موجود بالدار مي توانست به آنجا برود،زيرا صخره هاي شيبدار و لغزنده پيرامون آن را در بر گرفته بود و آب نيز با سدعتي هراس آور از آن بالا فرو مي ريخت.امّا اكنون خوانندگان اين داستان پي برده‌اند و شايد خود پسيشه هم پي برده باشد كه گرچه كارها و مأموريتهاي محول شده به وي همه فوق‌العاده دشوار مي نمود،امّا هميشه به خوبي و كاميابي به اتمام رسيده است و انجام آنها برايش ميشسر شده است.اين بار يك عقاب ناجي وي بود كه با آن بالهاي بزرگ و گسترده‌اش كنار وي نشست و سطل را با منفار از دست وي گرفت و رفت و آن را پر از آب به وي باز گرداند.

امّا ونوس دست‌بردار نبود.انسان ناگزير مي شود ونوس را به بلاهت و ناداني متهم سازد.تنها تأثير اين كارها اين بود كه باز هم او را مي آزمود و اوامر گوناگون صادر مي كرد.آن الهه يك جعبه به پسيشه داد و گفت كه بايد آن را به دنياي زيرين ببرد و از پروسرپينه بخواهد كه مقداري از زيبايي اش را در آن بريزد.به پسيشه دستور داده‌ شده بود به پروسرپينه بگويد كه ونوس واقعا به آن زيبايي نياز دارد چون از پرستاري پسي بيمارش خسته و درمانده شده بود.پسيشه اين بار هم مثل هميشه فرمانبردارانه رفت تا راستاي ورود به دنياي زيرين را بيابد.راهنماي پسيشه در اين راه برجي بود كه از كنارش مي گذشت.راهنما نشاني صحيح و واقعي رسيدن به كاخ پروسرپينه را به پسيشه داد و به او گفت كه نخست بايد از سوراخ بزرگي كه در زمين وجود دارد بگذرد و بعد به ساحل رودخانه مرگ برود و در آنجا پشيزي به قايقران آنجا به نام كارون بدهد تا او را از رودخانه بگذراند.از آنجا را مستقيماً به كاخ مي رسد .سربروس سگ سه‌سر از درهاي كاخ نگهباني مي كند،امّا اگر يك نان قندي به او بدهي او دوستي مي كند و مي گذارد كه از در بگذري.

البته ماجرا همانگونه گذشت كه آن برج گفته بود.پروسرپينه مي خواست به ونوس خدمت كند و پسيشه كه سخت جرأت يافته بود،جعبه را بازگرداند و اين راه آمده را خيلي بهتر و آسانتر از پيش طي كرد.

آزمايش يا مأموريت بعدي را خود،بر اثر كنجكاوي هايي كه انجام داده بود يا بهتر بگويي بر اثر خودخواهي براي خود ساخت و پرداخت.او حس كرد كه بايد ببيند كه آن طلسمي كه در جعبه گذاشته شده است چگونه چيزي است،شايد بتواند مقداري از آن را براي استفاده خود بردارد.پسيشه عم مثل ونوس مي دانست كه با اين ماجراهايي كه پشت سر گذرانده زيبايي چهره را از دست داده است،و ضمنا بعيد نيست كه ناگهان و بي مقدمه با كيوپيد روبرو شود.كاش مي توانست خود را زيباتر كند.پسيشه نمي توانست در برابر اغواگري و وسواس خودداري كند.از اين رو در جعبه را گشود ولي با كمال شگفتي چيزي را در آن نيافت.جعبه خالي به نظر مي رسيد.امّا بي درنگ سستي مرگباري بر وجودش چنگ انداخت و در نتيجه به خوابي ژرف فرو رفت.

در اين مرحله بود كه خداي عشق شخصا پا پيش نهاد. در اين هنگام زخم كوپيد درمان يافته بود ولي اشتياق ديدن پسيشه او را رها نكرده بود.زنداني كردن عاشق كاري بس دشوار است.زئوس در را بسته و قفل كرده بود امّا پنجره ها باز بودند.تنها كاري كه لازم بود كوپيد انجام دهد اين بود كه به پرواز در‌آيد و از آنجا بيرون بيايد و به جست و جوي همسرش بشتابد.پسيشه نزديك كاخ خوابيده بود و كوپيد او را بي درنگ يافت.وي خواب را از چشمان دختر بيرون آورد و به درون جعبه باز گرداند و با زدن نوك يكي از تيرهايش او را از خوب ببيدار كرد و بعد به او دستور داد كه جعبه پروسرپينه را به مادرش بازگرداند و ضمناً به او قول داد كه اوضاع از اين پس بر وفق مراد خواهد گذشت.

در آن هنگام كه پسيشه دلشاد در پي فرمان مي رفت،كوپيد نيز به سوي كوه اولمپ پرواز كرد.او مي خواست مطمئن شود كه ونوس بيش از اين مزاحم آنها نمي شود.پس يكراست به سوي ژوپيتر(زئوس) رفت.پدر انسانها و خدايان تقاضاي كوپيد را بي درنگ پذيرفت.او گفت:"هرچند كه در گذشته زيان گراني به من رسانده‌اي.تو بارها مرا مجبور كرده‌اي خود را به ورزا و قو تبديل كنم و به اين وسيله نام نيك و وقار مرا بازيچه قرار داده‌اي و خيلي چيزهاي ديگر...امّا با وجود اين نمي توانم دست رد به سينه ات بزنم."

آن گاه ژوپيتر تمام خدايان را به يك نشست مشورتي فراخواند و به تمام خدايان گفت كه كوپيد و پسيشه رسما با هم ازدواج كرده‌اند و در نتيجه او مي خواهد كه عروس جاودانگي بيابد.مركوري(هرمس؟)پسيشه را به كاخ خدايان آورد و شخص زئوس غذاي آسماني و بهشتي به او خوراند و به اين وسيله پسيشه جاودانگي يافت.اين ماجرا اوضاع را كاملاً عوض كرد.ونوس نتوانست با الهه اي كه عروس او شده بود به مخالفت برخيزد.اين اتحاد فوق‌العاده مناسب بود.ترديدي نبود كه او مي انديشيد پسيشه كه بايد اكنون با شوهر و فرزندانش در آسمان زندگي كند،ديگر نمي تواند در زمين باشد و جاي او را بگيرد و در نتيجه آدمها بار ديگر او را خواهند پرستيد.

بنابراين داستان به خوبي پايان يافت.عشق و روح(يعني همان چيزي كه پسيشه اعتقاد داشت)يكديگر را مي جستند و پس از گذراندن آزمايش هاي تلخ و دردناك يكديگر را يافتند و اين پيوند هيچ وقت گسسته نمي شود.


نوشته شده توسط حامد منوچهري كوشا


موجود افسانه‌ای فرهنگ عامه



جِن از موجودات افسانه‌ای فرهنگ عامه و خرافات مردم خاورمیانه و ایران است. جن واژه‌ای عربی و به معنی "موجود پنهان و نادیدنی" است و در فارسی با مفهومی نزدیک به دیو، غول وپری از این موجود نامرئی (ناپیدا) یاد می‌شود. جمع واژه جن، اَجِنّه است.
پیدایش جن

در اسطوره‌های بابلی اوتوکوها(اجنه) موجوداتی ناپیدا بودند که از آتش آفریده شده بودند و به دو گروه خوب و بد تقسیم می‌شدند که هردوی آنها ارتباط تنگاتنگی با آدمیان داشتند. اجنه خوب اختصاصا "شدو" نامیده می‌شدند حامی و نگهبان مردمان در برابر خطرات روزمره زندگی و در عین حال خطرات ناشناخته دیگری بودند که آدمیان بر آنها آگاه نبودند ولی جنیان از این خطرات خبر داشتند. این اجنه در سفر و در حضر و حتی در کوچه و بازار آدمیان را بی آن که دیده شوند، همراهی می‌کردند و در هنگام جنگ آنها را از تیر دشمن محفوظ می‌داشتند.
در مقابل، اجنه بد که "ادیمو" خوانده می‌‌شدند پیوسته در پی آزار آدمیان بودند و برای آن‌ها انواع بیماری‌های گوناگون همراه می‌‌آوردند یا آن‌ها را به جنایت تشویق می‌کردند و گله‌هایشان را از میان می‌بردند و خانواده‌ها را به جدائی می‌کشاندند. این گروه از اجنه شرور بر خلاف سایر جنیان ازدواج نمی‌کردند و فرزندانی به بار نمی‌آوردند. انواع هفتگانه‌ای از آنها که در کوهستان مغرب زاده شده بودند عادتا در ویرانه‌ها یا در زیر زمین می‌زیستند و آدمیان می‌توانستند آنها را از پاهای سم‌دارشان بشناسند و برای دفع شرشان از کاهنان و جادوگران کمک گیرند. در عوض جن‌های خوب نه تنها میان خودشان ازدواج می‌کردند، بلکه می‌توانستند با آدمیان نیز در آمیزند.
باورها پیرامون اجنه

جن یکی از مخلوقات خداوند است که در بعد و فضائی موازی با بعد ما انسان‌ها زندگی می‌‌کند .این مخلوقات به مانند انسان زاد ولد می‌کنند ( البته با علم به این‌که این موجودات فاقد فیزیک و ابزار می‌باشند، درک زاد و ولد با خواننده. شهرزاد ) از خصوصیات بارز آنها به این موارد می‌‌توان اشاره کرد:
بنا بر باورها و خرافاتی که در قدیم وجود داشته درباره آل و جن و دیگر موجودات پندارین این گونه آمده است:
قابلیت تغییر چهره و قیافه دارند و از این کار لذت می‌‌برند.( جن‌ها از انرژی باور و تجسم ما، شکل می‌گیرند. شهرزاد)
از اجسام مرده مثل آهن نمی‌توانند رد بشوند برای همین در مکان‌های قدیمی دیده می‌‌شوند و حتی گفته می‌شود که غول چراغ جادو افسانه نمی‌باشد و آنها همین جنیان بوده‌اند که با استفاده از همین حربه آن‌ها را گرفتار کرده‌اند.
از کلمه الله و یا هو وحشت دارند.
در باور برخی افراد، جن‌ها تنها در شب، تاریکی، تنهایی و در محل‌هایی مانند گرمابه، آب‌انبار، پستو و ویرانه و بیابان وجود دارند. ( دروازه‌ی ورود جن به جهان آدم از طریق آب ساخته می‌شود. که تصاویر محیط را در خود انعکاس داده و به گفته‌ی ، پروفسور یوموتو، از محیط شکل می‌گیرد. " شهادت آب " شهرزاد )
در باور عامه، جن به شکل انسان است با این تفاوت که پاهایش مانند بز سم دارد. مژه‌های دراز او نیز با مژه‌ی انسان متفاوت است و رنگ موی او بور است. هم زمان با زاده شدن هر نوزاد انسان، بین اجنه نیز نوزادی به دنیا می‌آید که شبیه نوزاد انسان است اما سیاه و لاغر و زشت. ( خرافه‌ی تام ) این موجود را همزاد آن طفل می‌‌خوانند.
اگر کسی شب هنگام آب جوش روی زمین ریخته و بسم الله نگفته باشد ممکن است یکی از فرزندان اجنه را اذیت کرده باشد. مادر و پدر آن جن برای انتقام، نوزاد آن شخص را می‌‌ربایند و همزاد او را به جایش می‌‌گذارند.
به باور برخی، به زبان آوردن نام جن شگون ندارد و ممکن است آن‌ها را حاضر کند. بنابراین برای دلخوشی جن‌ها هم شده به آن‌ها «از ما بهتران» گفته می‌شود.


نوشته شده توسط حامد منوچهري كوشا