کافه تلخ

۱۳۸۶ آذر ۲۶, دوشنبه

دروغ»



دروغ، به معنای «دریدن، و از هم شکافتن و از هم پاره کردن ِجـان و خـرد» است
منوچهر جمالی
• «دروغ»، دراصل، به معنای «اصل ضد زندگی = اصل اژی» بوده است که بنیاد فرهنگ سیاسی و اجتماعی و دینی و اقتصادی و قضائی ایران میباشد ...
يکشنبه ۱٣ آبان ۱٣٨۶ - ۴ نوامبر ۲۰۰۷
دروغ، به معنای «دریدن، وازهم شکافتن وازهم پاره کردن ِجـان وخـرد» است معنائی که ما امروزه از« دروغ » داریم مارا از شناخت فرهنگ ایران، بازمیدارد « دروغ » ، دراصل، به معنای « اصل ضد زندگی = اصل اژی » بوده است که بنیاد فرهنگ سیاسی واجتماعی و دینی و اقتصادی و قضائی ایران میباشد.

مقدس بودن زندگی(= ژی= گی=جی=گیان ) درفرهنگ ایران ، خواه ناخواه ، همیشه دراندیشهِ یافتن شیوهِ برخورد، با « اژی = دروغ = اژدها » بوده است . شیوه برخورد فرهنگ اصیل ایران، با « دروع یا اژی » ، به گونه ای دیگر بوده است که « الهیات زرتشتی و خود ِ زرتشت » سپس درپیش گرفته اند .

این اصطلاح ، درالهیات زرتشتی ، با آنکه معنای بسیار یکسویه و تنگ و محدودِ مذهبی پیدا کرده است ، ولی برآیندهای پیشین را نیزکم وبیش ، درحاشیه خود، نگاهداشته است.
« مِهـر دروج » که « شکستن قرارداد وعهد » درآئین میترائی بوده است، گناهی بوده است که برشالوده مفهوم « روشنی برنده و درنده وطبعا آزاردهنده » پدیدآمده است ، که درست بر اصل « دروغ ، که دریدن و بریدن جان میباشد » استواربوده است.
« مِهردروج » ، استوار برمفهوم « مهری » است که در « قرارداد وعهد میان انسان وخدای بریده و جدا گوهر ازهمدیگر » استوار میگردد . وهمین « بریدگی و دریدگی میان خدا وانسان » ، که در « بریدگی و دریدگی همه انسانها وجانها ازهمدیگر، بازتابیده میشده است و میشود » ، درفرهنگ سیمرغی ، « دروغ ، یا اصل درد وآزارو زجرو کشتار » میباشد . « مهر دروج » میترائیان و زرتشتیان ، درواقع ، استوار بر« دروغ » است ، ولی از دیدگاهِ خود ِ آنها ، همین تیغ درنده وبرنده و جداسازنده ، « اصل روشنی وراستی » شـمـرده میشود.

« دروغ » ، ازواژه « در dar، به معنای دریدن ، شکافتن ، ازهم جداکردن» برآمده است .
درپهلوی دریتار daritaar به معنای درنده ، پاره کننده و زجردهنده و آزار دهنده است . « دریدن » که مستقیما با کشتن و قربانی خونی کردن کار داشته است ، اصل « درد » شمرده میشد ( درد=drita نیز ازهمین dar ریشه است ) ، نزد میترائیان و زرتشتیان ، درست « اصل روشنی و راستی» شمرده میشد. اینست که پدیده « دریدن » ، دورویه کاملا متضاد باهم یافته است که در واژه ها به ما به ارث رسیده است .
ازیکسو، واژه های « دروغ draogha = ، و درد=drita ، و دروdru= اسلحه ، دروند= drvant= dregvant=darvant که زرتشتییها به کافرو بیدین ومرتد میگویند، ولی دراصل به معنای آزاردهنده جان و قربانی خونی کننده بوده است ، نیشتر= nizh+dare= تیغ بانیش وسرتیز ، khri dru جنگ افزارسهمناک ( نیزه یا رمح وسنان)، همه ازاین ریشه اند. همچنین « درفشه » که به معنای تیغ وشمشیر است ازاین ریشه است . یا درفش ( دروش ) به افزارپینه دوزو کفشگرگفته میشود، چون با نیش تیزش، چرم را سورا خ میکند .
درکردی به« دندان ناب درنده » ، دروک گفته میشود . واژه « داغ ودرفش » این رویه دردناک را بخوبی نشان میدهد. همچنین درکردی « درو» هم به « خار» وهم به « دروغ » گفته میشود .
ازسوی دیگر، همین واژه برای میتراس ، که خدای قربانی خونی بود و روشنی از دیدگاه او ، پیآیند بریدن و دریدن چیزها ازهمدیگراست ( دوچیزکه ازهم بریده شدند ، روشن هستند، فرقان درقرآن ) معنای روشنی داشت . درفشنده ، به معنای درخشنده و روشن و تابداراست .
درفش ، چیزیست که درخشان است . درفشی بزد چشمه آفتاب سرشاه گیتی درآمد زخواب شمشیریا تیغ در پنجه شیر، در پرچم ایران ، و خورشید برپشتش، نماد همین پیوند « روشنی با تیغ وشمشیر» بود، که با میترائیان ، متداول شد . درفش شیروشمشیرو خورشید، یک درفش میترائی با سه نشان میتراس بود .
درفش سیمرغیان، اخترکاویان (= درفش گـُش ) بود ودرفش میترائیان ، دارای نشانهای مرکب ازشیر درنده ، تیغ برنده و خورشید با پرتوهای تیغ آسا بود .
ازاین رو بود که میتراس( = ضحاک) اصل خشمAeshma که بُن قهرو پرخاشگری و تهدید و خشونت ودرشتی باشد، نامیده میشد . درواقعkhri+drush = aeshma khridrush نامی بود که به میتراس، خدای قربانی خونی داده بودند، که مفهوم « مهر» را بکلی تغییر داد .
اگر نگاهی به مهریشت دراوستا، که روایتی زرتشتی ازمیتراس میباشد ، افکنده شود ، دیده میشود که درست همان « خدای خشم » است ، و خشم خرودروش ، خشم خونین درفش است .
الهیات زرتشتی، این خدای قربانی خونی را به کردار« خدای مهر» ، پذیرفت، و برضد سیمرغ ، که دایه زال زر بود، و درحقیقت ، خدای مهـربود،برخاست . ازاین روهست که سیمرغ ، به کرداراصل مهروعشق درعرفان باقی ماند ، ولی درمتون زرتشتیان ، اصل خونخواری و تجاوزو پرخاش، ساخته شد .
این خدای مهر زرتشتیان هست که دارای درفش خون آلود میباشد .
این « مهرخشمگین » درمهریشت هست که همه جا بیم وهراس میاندازد و جان میستاند، زرتشتیان، اورا به نام خدای مهر ، علم کرده اند ، تا سیمرغ را که « خدای مهرزال زرو خانواده رستم » بوده است ، طرد و نفی و زشت و تباه سازند . این مهر، یا « اصل قرارداد وعهد وپیمان » ، برپایه بریدگی ، استوار بر« آیئن قربانی خونی » که « ذبح مقدس » شمرده میشد، بنا میگردید . ازاین روهست که درسغدی، به قربانی « droshe= دروشه » گفته میشود که همان « zaothra » در متون زرتشتی است ، هرچند که معنای آن را برگردانیده اند .
دروشی چیک droshychik، به معنای « شایسته ومخصوص قربانی» است. شستشوی خود با خون حیوان وانسان ِ قربانی شده ، درآیئن میترائیان ، دفع بلا ویا سرنوشت را میکرده است، چنانکه ضحاک که بنا برشاهنامه ، پدرش مرادس ( مهراس= میتراس) نام دارد وهمان خدائیست که زرتشتیان بنام خدای مهر در اذهان جا انداخته اند ، با خبریافتن ازپیروزی فریدون ، همین کاررا میکند:
کجا گفته بودش یکی پیش بین که پردختگی گردد ازتو زمین که آید که گیرد سرتخت تو همیدون فروپژمرد، بخت تو دلش زآن زده فالش پرآتشست همان زندگی برو، ناخوشست همی خون دام و د د و « مرد و زن » بگیرد ، کند دریکی آبـزن( وان ِامروزی ) مگرکو سروتن بشوید به خون شود گفت اخترشناسان نگون « مهر»، که درفرهنگ زال زری ، به معنای « پیوند جفتی و وصال » و« آمیختن» بود ، و بُن جهان هستی شمرده میشده است ، به مفهوم « قرارداد و عهد » کاسته شده و تنگ گردید ه است.
اصطلاح « پیمان » نیز که دراصل برمفهوم « پیوند شیری » قرار داشت ( درهمه شیرابه خدا هست ، یا درپیمان بستن ، همه باهم ازیک جام، سه نوشابه آمیخه باهم را می نوشند ) به مفهوم « قرارداد و عهد » ، گردانیده و کاسته شد .

اینست که مفهوم « دروغ » ، درالهیات زرتشتی ، سخت مسخ میشود و راستا ومحتوای دیگر پیدا میکند ، که ازآن سخن خواهد رفت . ناگفته نماند که واژه « درُشــت » درادبیات ما نیز ، باقیمانده همین کشتازمقدس جانوران وانسانها ، با نیزه یا تیغ به صورت بسیارسهمناک ودرناکی بوده است، و درست آموزهِ خود ِ زرتشت ، مانند خیزش فریدون ، قیام برضد چنین « قربانیهای خونی » بوده است .
درشت ، به معنای با سختی برّنده و تیزو ستبر وسخت ، یا به معنای ضربت مهلک وکشنده بوده است که نفرت ازآن ، سبب پشت کردن فرهنگ ایران ، به هرگونه خشونت و سختگیری و صلبیت و قساوت و وحشیگری شده است .

برخورد ایرانیان با اسکندر، ازاین شعرفردوسی مشخص میگردد : گراو ( اسکندر) نا جوانمرد بود و درشـت که سی وشش از شهریاران ، بکـُـشـت اینست که « سخن وگفتاردرشت » ، که سخن آزارنده وزخم زننده و صلب و تعصب آمیزوخشن وهراس آور است ، درفرهنگ ایران، ازمقوله « خشم و قهرو تجاوزطلبی وبیم آوری و دروغ » شمرده میشود، و طرد میگردد . پس ازچیرگی اسلام ، دروغ ، ناگهان به معنای بسیار سطحی « گفتاری که خلاف راستی وحقیقت » است ، کاسته گردیده است .
با این معنای بسیارسطحی و تنگ ومحدود، کل فرهنگ سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و قضائی ایران ، نا شناخته مانده است .
وقتی شاهان هخامنشی دم از « دورداشتن دروغ وخشکی ازین مرزوبوم» میزنند ، ما می پنداریم که دم از« یک مسئله اخلاقی فردی » میزنند، وبه مردمان سفارش میکند که دروغ نگویند .
درست اندیشه حقوق بشری کوروش، استوار بر فهم وشناخت دقیق و ژرف همین اصطلاح « دروغ » است . آزردن خرد ، که چیزی جز آزردن جان نیست ( خرد، چشم جانست ) ، همان دروغیست که شاه هخامنشی ازآن سخن میگوید .
علت تنگ و کاسته شدن معنای دروغ ، آنست که بارتئولوژیکی الهیات زرتشتی ، معنای اصلی را ، که فارغ از ویژگی مذهبی بوده است ، فراموش یا تاریک ساخته و پوشیده است .
چند نمونه ازآن، ازشاهنامه فردوسی و گرشاسپ نامه اسدی دراینجا آورده میشود : فردوسی میگوید : اگرجفت گردد زبان با دروغ نگیرد زبخت سپهری، فروغ زبان را مگردان به گرد دروغ چو خواهی که تاج ازتوگیردفروغ ندانی توگفتن سخن جزدورغ دروغ ، آتشی بد بود ، بی فروغ ودرباره شاهنامه میگوید تواین ( شاهنامه ) را ، دروغ وفسانه مدان به یکسان، روش در زمانه مدان یا اسدی میگوید دروغ از بـُنه ، آبرو بسترد نگوید دروغ ، آنکه دارد خرد برای آنکه اهمیت بنیادی این پدیده، که «غایت آفرینش وجود انسان » است ، آشکارشود ، به داستان آفرینش جهان که دربندهش مانده است ، پرداخته میشود، که درآن، میتوان به تفاوت « فرهنگ زال زری » با « آموزه زرتشت » نیز پی برد.
درفرهنگ سیمرغی، « راستی » ، که ازهمان واژه « ارتای خوشه » و «ارتای فرورد » ، برآمده است ، نهادِ گیتی است . درمفهوم « راستی» که « ارته » باشد ،« صداقت » و« حقیقت » باهم اینهمانی دارند، چنانچه « چهره » ، هم « ذات وگوهر» است، وهم « رویه وسیما و پدیده » . اینهمانی این دو باهم ازچه زمینه ای برآمده است ؟
راستی و دروغ ، گفتنی وبرسرزبان آمدنی و نوشتنی و اقرار کردنی ، نیست ، بلکه « زهشی و جوششی و زایشی و انبثاقی » است .
ازاین رو بود که شهادت زبانی به دین ومذهب و عقیده ای، برای خرمدینان وسیمرغیان ، ارزشی نداشت. راستی ، هنگامی « حقیقت » است که پیدایش آزادانه گوهرخودِ انسان باشد .
ارتا که همان رپیتاوین (خوشه پروین= متامورفوز بهمن درسیمرغ ) باشد( درمقاله پیشین ، بررسی شد )، و اصل گرمی و خویدیست ، ازآسمان به زمین ، کشیده میشود، و در زیرزمین تاریک، آب چشمه ها و ریشه گیاهان را، گرم وترمیکند، تا دربهاراززمین بیرون آیند، وسر به آسمان بکشند . این روند گستردن و پهن شدن و پوشاندن( جامه شدن، برگ ، جامه درخت شمرده میشد ) وازهم کشیده شدن ِ نخستین مایه گیتی ، خودِ ارتافرورد یا سیمرغ است .
راستی یا ارتا ، روند آفرینش گیتی وپیدایش در کشش، درامتداد یافتن ، درگستردن (vistartan ) ، درفراخ شدن ، درپهن شدن است . vistartan
که همان گستردن باشد دارای معانی ۱- پهن کردن ۲- پوشانیدن ٣- لباس وجامه پوشیدن و ۴- گستردن است . vistrag به معنای بستر، لباس وجامه ، فرش است . سیمرغ ، فرش گستره و رنگین درآسمانست( درگرشاسپ نامه اسدی ) . ازاین رو به فرش، شاد روان ( شات ئوروان ) گفته میشد .
بهمن، بُن آفریننده جهان ، جامه نابریده دربر دارد ( درگزیده های زاد اسپرم ). به عبارت دیگر، گوهر وذات بهمن، امتداد و کشش و گسترش و پهن شوی وفراخ شوی، بی هیچ دریدگی و بی هیچ بریدگی وپارگی وگسستگی و کرانمندی ( کرانیدن به معنای ازهم گسستن است ) است .
این روند درفرهنگ زال زری، « راستی و روشنی » خوانده میشد. ازاین رو هست که نام سیمرغ درشاهنامه ،« سیمرغ گسترده پر» است .
فروهر، همیشه با « بـالـهـای گسترده » ، نموده میشود . گستردن پرها، کشیده شدن وپهن شدن خدا درگیتی( درماده وجسم ) است . درآغاز درنقوش ، فروهر، بجای مرغ بالداربا سرانسان، « « تخمیست که بالهای گسترده » پیدا میکند » . ازدانه کوچک ، جهان بزرگ، گسترده میشود . ازاین رو هست که« دین » که اینهمانی با بهمن داشت ، ازهم ناگسستی و نادریدنی است .
داستانی که در شاهنامه از دین میآید ، حاوی این تصویر است .« دین » ، کرباس چهارسوئیست که چهارگوشه اش را زرتشت و عیسی وموسی ومحمد گرفته اند و درتلاشند که به چهارسوی گوناگون بکشند، و یا کل آن را به مالکیت خود درآورند، ویا هرکدام آن را ازهم پاره کرده و پاره ازآن را به تصرف خود درآورند ، ولی ازعهده آن برنمیآیند ، چون « بینش حقیقی » برضد این پارگی است .
این اندیشه ، به همین سراندیشه بنیادی « راستی = ارتا » بازمیگردد . راستی( حقیقت = صداقت )، ازهم دریدنی وازهم بریدنی وازهم گسستنی نیست .
رنگارنگ بودن ِ رنگین کمان ، که سیمرغ باشد، با پاره شدن رنگها ازهم، فرق دارد . گسترش راستی ، میتواند به رنگارنگی طاوسی یا رنگین کمانی بکشد، ولی نه به پارگی ازهم .

بدینسان راستی، که روند زایش ِمایه نخستین (ارتا= سیمرغ = ارتای فروهر ) و گیتی شدن خودش بود ، « پیدائی ، پدید آمدن » نامیده میشد. « پیدائی »، همان معنای « زهشی وجهشی و انبثاقی » را دارد . بُن گیتی یا خدا، یا مایه نخستین ، درتحول یافتن خود ، «پیدا میشود » .
« پیدایش » در بلوچی ودر پشتو ، به معنای زایش هست . « مایه نخستین » یا خدا، درهرچیزی ، پدید میآید و درهرچیزی ، پیدامیشود ( تن به خود میگیرد، کشیده وگسترده میشود ) .
اصالت، که هم خود «نیاز» و هم خود «چاره گر نیازو برآورنده آن نیاز» است، یا هم قفل وهم کلید هست ، یا هم درد وهم درمان هست ، در روند « پیدایش = زهش = انبثاق » انتقال می یابد . اینست که راستی وخـرد( روشنی وبینش )، همان « پیدایش وزایش وزهش گوهری جان » است .
این اندیشه ، درهمان آغازشاهنامه، پدیدارمیشود و آفرینش ، روند ِ پدید آمدن وپیدایش است ، نه خلقت جداجدای بخشهای گیتی، با خواست ها وامرهای جداگانه .
چو دانا ، توانا بـُد و داد گر ازیرا نکرد ایچ پنهان ، هنر خدا تواناست ، چون هنر خود را ، پنهان نمیکند، و توانائی ودادگری او، همین پیدایش گوهرخودش هست . همین اندیشه « راستی » ، به معنای« پیدایشی و زهشی » درعرفان ، بنیاد شناخت خدا وانسان وگیتی میماند .
ضمیرهر درخت ای جان، زهر دانه که مینوشد شود برشاخ و برگ او ، نتیجه شرب او پیدا پری یا شاه پریان ، که همان ارتا باشد، چشمه هرضمیریست برچشمه ضمیرت ، کرد آن پری ، وثاقی هرصورت خیالت ، از وی شدست، پیدا هرجا که چشمه باشد ، باشد مقام پریان با احتیاط باید بودن ترا در آنجا این پنج چشمه حس ، تا بر تنت روان است زاشراق آن پری دانف گه بسته ، گاه مجری وان پنج حس باطن ، چون وهم و چون تصور هم پنج چشمه میدان ، پویان بسوی مرعی این همان اندیشه است که از زیر درخت زندگی، که فرازش سیمرغ نشسته است ( خوشه اش هست ) ، قنات یا کاریز،یا فرهنگی جداگانه ، بسوی هرجانی ، کشیده میشود .
زیر درخت وجود هرانسانی ، این قنات یا فرهنگ ، پدیدارمیشود، و سیمرغ ( آوه = آپه = آب ) ازآن میزهد( سمند، به اقیانوس گفته میشود )، و پیدایش می یابد .
سیمرغ، کاریزیست در زیر درخت وجود هرانسانی، که حقایق ازآن میجوشند .
« راستی »، بیان همیشه حاضربودن« اصل= بُن= خدا » ، درانسان است ، هرچند انسان نیز ، بیخبرو ناآگاه ازاین حضور باشد. «کل » همیشه در« جزء» ، حضور دارد . مسئله « به اصل خود ، رفتن یا آمدن » ، مسئله « مُردن و بیرون رفتن اززندگی دراین گیتی » نیست ، بلکه « احساس و دریافت این حضوراصل وبن ونخستین مایه ، درهستی ِخود » است .
هردم رسولی میرسد، جانرا گریبان میکشد بردل خیالی میدود ، یعنی « به اصل خود بـیـا » ای رشک ماه ومشتری ، « با ما » و ، « پنهان » ، چون پری خوش خوش کشانم می بری، آخرنگوئی تا کجا ؟ عالم چو کوه طور دان ، ما همچو موسی ، طالبان هـردم ، تجلی میرسد ، بر میشکافد کوه را من اگرپیدا نگویم، بی صفت ، پیداست آن ذوق آن ، اندر سرست و، طوق آن ، درگردنست چو تو، پنهان شوی ، ازاهل کفرم چو توپیداشوی ازاهل دینم ای بحرحقایق که زمین موج و کف تست پنهانی و درفعل، چه پیدا وپدیدی مثال عشق، پیدائی وپنهان ندیدم همچوتو،« پیدانهانی» این اندیشه، چیزی جز بازتاب همان ۱- « بهمن نادیدنی وناگرفتنی » نیست که ، ۲- درماه ، یا سیمرغ دیدنی ولی ناگرفتنی میماند، و سپس در«گیتی ، تنکردی ، یا دیدنی و گرفتنی» میشود، ولی درهمان دیدنی و گرفتنی شدن نیز، بهمن وسیمرغ ، نادیدنی وناگرفتنی درمیان هرجانی وهرچیزی هستند .
« راستی» ، فقط در راستای پیدایش گوهری و کشیده شدن وامتداد یافتن و مانند خمیر پهن شدن ، فهمیده میشود . ازاین روهست که دربندهش بخش بیستم درباره خانواده سام مِیآید که «.... پاکیزگی و پیدائی و رامش وخنیاگری ... برایشان ، بیشتراست » .
« مایه نخستین » که ارتا و بهمن باشند ، درهرجانی ، پیدایش می یافتند ، پیدا میشدند، میزهیدند ، پدید میآمدند ، « پدیده » میشدند .این معنای « راستی » بود . خواه ناخواه ، معنای « دروغ » ، ازهمین معنای « راستی ، یا پیدایش در زهش وکشش » مشخص میشده است . «میتراس Mithras» ، رویاروی این سراندیشهِ « راستی وپیدایش و زهش وجوشیدن چشمه » برمیخیزد ، وروشنی را، درامتداد وکشش وگسترش نمیداند ، بلکه درست روشنی را ، در بریدن و دریدن و پاره کردن وشکافتن ازهم میداند . این روند « دریدن » ، برای سیمرغیان ، « دروغ » شمرده میشد ، و واژه « دروغ » ، ازهمین دریدن پیدایش یافت و لی برای میترائیان وسپس زرتشتیان ، همین دریدن ، « درخشان و درفشان » شد . روشنی ، تیغ و درفش وکارد درنده وبرنده شد . آنچه برای زال زر و رستم ، دروغ بود ، برای میترائیان ( = ضحاکیان ) و زرتشتیان ، روشنی بود . البته دریدن وبریدن ، مسئله « دریدن جان ، دریدن خدا ، دریدن نخستین مایه کل هستی » ازهم بود .
دروغ ، با گزندن زدن وآزردن و قهرورزیدن به کل جانها وخردها کارداشت . قربانی کردن ، که دروشdroshe باشد و ازهمان واژه دریدن ( در) برآمده وهمسان واژه دروغست ، نام « قربانی کردن مقدس » بود . درست اهورامزدا که اینهمانی با روشنی بیکران دارد ، از روشنی است که گوهر تیغ ، یعنی بریدن و دریدن دارد ) ، وبا همین روشنی که تیغ برنده است ، راستی را ( حقیقت ، معیارهای نیک وبدش ... ) را میآفریند .
ازاینجاست که پدیده « دروغ و دروج » برای زرتشتیان ، به کلی ماهیت دیگر پیدا میکند .
برای زال زریا سیمرغ ، دروغ ، روند آزردن و گزند زدن به جان وخرد در سراسرشکلهایش هست ، چون «ارتا» که « اصل راستی درپیدایش و زهش » است ، مایه ایست که تحول به کل جهان جان یافته است . این مفهوم « راستی و دروغ » ، درآموزه زرتشت و الهیات زرتشتی ، طرد میشود، و راستی و دروغ ، چهره دیگری می یابد که باید آنرا شناخت ، تادریافت که چگونه « راستی و دروغ » ، به « گفتارزبانی » کاسته شد ، و معنای « بنیادی خودرا، که قداست جان وخرد » باشد، از دست داد .
برای روشن ساختن این تحول بنیادی در فرهنگ ایران، عبارتی که دربندهش بخش چهارم ( پاره ٣۹ ) آمده است ، بررسی میشود . درآغاز، سخن از« آفرینش جهان درنیمروز میرود ، که اهورامزدا با امشاسپندان ، یزش میکنند ، و او دراین هنگام، همه آفریدگان را میآفریند ( درمقاله پیشین، بررسی شد ).
وبلافاصله سخن ازاین درمیان میآید که اهورامزدا ، با « بوی و فروهرمردمان » میسگالد ، و با « خرد همه آگاهش » ، « بوی » و« فروهر» مردمان را روشن میسازد ، و آنها ، دراثر « روشن شوی ازاین خرد همه آگاه » هستند که ،«غایت زندگی انسان » را ، در« پیکار همیشگی با دروج » می یابند، و این غایت را برای خود، برمیگزینند . همین عبارت ، تنش و کشاکشی را که هزاره ها میان سیمرغیان ومزدا یسنان درتلاطم بوده است ، بخوبی نگاه داشته است ، که سپس درچیرگی اسلام ، میان « شریعتمداران وفقها » و« اهل عرفان » ، ادامه یافته است ، و امروزه در مسئله سکولاریته، سر، بازکرده است .
دربندهش بخش چهارم ، پاره ٣۹ درسرآغاز آفرینش جهان بوسیله اهورامزدا میآید که درنیمروز : { به هنگام یزش کردن ، همه آفریدگان را بیافرید و با بوی و فروهر مردمان بسگالید و خردهمه آگاه را به مردمان فراز برد و گفت کدام شمارا سودمند تر درنظرآید ؟
اگرشما را به صورت مادی بیافرینم و به تن با دروج بکوشید و دروج را نابود کنید ، شمارا به فرجام ، درست وانوشه بازآرایم و بازشمارا به گیتی آفرینم ، جاودانه بیمرگ ، بی پیری ، وبی دشمن باشید ، یا شمارا جاودانه پاسداری ازاهریمن باید کرد ؟ »
ایشان بدان خرد همه آگاه ، آن بدی را که اهریمن ِ دروج برفروهرهای مردمان درجهان رسد ، دیدند و رهائی واپسین، از دشمن پتیاره و به تن پسین جاودانه ، درست وانوشه بازبودن را دیدند و برای رفتن به جهان همداستان شدند } . چرا اهورامزدا با بوی وفروهرمردمان میسگالد ؟
سگالیدن( هماندیشی ) ، یوغ شدن است فرهنگ ایران که استوار بر پیوند « جفت بودن خدا با انسان » بود ، موبدان را بدان میکشاند، که سگالیدن را ، جانشین اصطلاح « همپرسی خدا وانسان باهم » بکنند . « همپرسی » ، و اساسا خود واژه « پرسیدن = pra+sana» با یوغ شدن و سنگ شدن باهم ، وهنجیدن بهم کارداشت ، چون این واژه از واژه « سنگ = امتزاج دواصل ودوکس = » ساخته شده است .
انسان درپرسیدن (جستجو و نگران دیگری بودن ) با دیگری ، به هم می هنجند وهنجارمیگردند . ازاین رو در متون گزیده های زاداسپرم ، بخوبی رد پای آن باقی مانده است که « همپرسی » ، معنای « باهم آمیختن ، با آب آمیختن تخم انسان » کار داشته است .
ازاین رو، موبدان زرتشتی ، حتا « همپرسی زرتشت با اهورامزدا » رابه « دیدار= لقا» ، میکاهند، که درحضوراهورامزدا ولی جدا ازاهورامزدا ست . طبعا « همپرسی » خدا با انسان ، یا آمیختن شیرابه ِ گیتی را با انسان ، بکلی رد و طرد میکردند.

ولی وجود این فرهنگ سیمرغی ، که استوار برمفاهیم ارتای خوشه ، وابرسیاه بارنده ، و دریای وروکش که ازدرون همه میجوشد ، برچنین « همپرسی و هنجیدنی » بنا شده است . ازاین رو موبدان ، اصطلاح « سگالش اهورامزدا با بوی وفروهر» را بکار برده اند ، تا با فرهنگ ایران ، تا اندازه ای که ممکنست ، بجسب ظاهرکناربیایند ، چون « سگالیدن » هم همین اصل وتبار« یوغشدن وجفت شدن » را دارد . « سک » ، درکردی ، هم جنین است وهم شکم است که « آبستنی» باشد، و یکی ازپیکریابیها « اصل همزادی وجفتی= مینوی درمینو = دوگیان » است .
درکردی، به حامله یا آبستن ، سکپر و سکدار میگویند . سکانن ، چسبانیدن دوچیزبه هم است . سکند ، به معنای جماع ومباشرت است. سـکه ، به کوچه وبازار گفته میشود ، چون دردوپهلویش، خانه ها یا دکانها را به هم متصل میسازد . یا به آهنی که بدان زمین را شیارمیکنند، که همسان همآغوشی شمرده میشد، سکه میگویند .

سکالو، یا سکارو، چیزیست که بر روی زغال افروخته و اخگرآتش ، پخته باشند ( جفت شدن آتش وپختنی باهم ) . اینست که سکالیدن نیز، با هم افروختن ویا همدیگر را گرم کردن وهمدیگررا آبستن کردن بوده است . ازاین رو نیز در داستان ضحاک ، گرمائیل که سیمرغ وآسمانست با ارمائیل که زمین است ، با هم ، خوالیگریا آشپزند. و« سکه » هم که دارای دورویه بهم چسبیده است ازاین ریشه ساخته شده است. همین همپرسی وهمصحبتی همیشگی ، میان ارتا( سیمرغ ) وزُهره (= رام ) درآسمان و روان( بوی ) و فروهر انسان موجود بود . آسمان( گرمائیل ) و زمین ( ارمائیل ) ، یک تخم و بهم چسبیده بودند .

ارتا ، درآسمان سه چهره گوناگون داشت ۱- ماه ۲- خورشید ٣- مشتری ( خرّم ) . زُهره و کیـوان ( کدبانو = زهرهِ آبستن ) دوچهره یک خدایند . همانسان بهرام و تیر نیز ، دوچهره یک خدایند . درواقع آسمان ، پیکریابی همان اصل جفت است که دواصل با اصل سومی که میان آنهاست، به هم میچسبند ویگانه میشوند .

هفت سپهر، پیکریابی همین اصل یوغند . سپهر۱- ماه ، سپهر۴- خورشید ، سپهر۶ ، مشتری( خرّم = زوش) سپهر٣- زهره ( که بیدخت یا زاورباشد) وسپهر۷ ، کیوان سپهر ۵ ، بهرام ، وسپهر ۲ ، تیر به همین سان ، انسان که تخم این یوغ( سه تا یکتائی) است ، بنا برگزیده های زاداسپرم ، دارای همه این بخشها درگوهر خود هست . ماه= مغزانسان ست + خورشید = پیه( عصب) + مشتری= پوست زُهر ه = گوشت + کیوان = مو( نیستان ) بهرام = رگ + تیر= استخوان تن انسان ، آمیخته ای ازهفت سپهرباهم بود، وطبعا هربخشی تنکردی، همیشه درآمد وشد با خدای آسمانی و وخشائیش بود . انسان، درتن خود ، تخم سراسرجهان را داشت ، که با خوشه اش ، به هم پیوسته بودند ودرهمپرسی و سگالش باهمند .
« اندیشه وجود کل درجزء » ، یا« جام جم »، که میتوانست همه جهان را درخود وازخود ، ببیند ، چهره های گوناگون یک اندیشه اند، که بیان « اصل یوغ بودن هرانسانی » هستند .
انسان ، مستقیما وبلاواسطه ، درهمپرسی و سگالش همیشگی، با سراسر هستی و همه خدایانست . این اندیشه ، اکنون درالهیات زرتشتی تنگ ومحدود وسطحی ساخته میشود، تا درست اصالت از دوبخش ضمیر انسان که ۱- بوی ( زهره ، یا وی دخت= دخترسیمرغ ) و۲- فروهر ( تخم ارتای فروهر= ارتای معراجی ) را که درهمپرسی و اتصال وبلاواسطگی همیشگی با زهره و سیمرغ هستند، بگیرند .
ناگهان دراین سگالش وهمپرسی ، اهورامزدا با بوی وفروهرانسان ، اهورامزدا ، با خرد همه آگاهش پیدا میشود ، که بکلی برضد اندیشه « همپرسی وسگالش » هست ، چون اصل کل روشنائی و مرکز منحصربفرد روشنائیست ، و دیگر همپرسی و دیالوگ و همگفتی و همجوئی ، معنائی ندارند . و« بوی» و« فروهر» ، با روشنائی این خرد همه آگاه است که ، خوب وبد را می بینند، و با این روشنائی اهورامزدائیست که توانا به برگزیدن میشوند . این اندیشه بکلی برضد فرهنگ زال زر وسیمرغ وزُهره ( رام = وی دخت = زاور) است .
« بوی » و « فروهر» درفرهنگ سیمرغی یا زال زری، بیان « پیوند مستقیم وبی واسطه انسان با حقیقت یا خدا ، یا بُن هستی » بودند ، و ازخود ، به بینش و روشنی میرسیدند ، و ازخود ، آنچه را « اژی = دروغ = ضد زندگی » است، میشناختند . بدینسان، اصالت از« بوی و ازفروهر» ، و طبعا از انسان ، گرفته میشود .
بوئیدن ، درفرهنگ سیمرغی بینش مستقیم انسان، ازبُن آفریننده هستی هست فـروهـر، درفرهنگ سیمرغی اصل معراج در بینش ، درضمیرهرانسانیست خرد ِهمه آگاه اهورامزدا، سـلبِ اصالت از« بوی وفروهر» هرانسانی میکند دل = ارتـا( فـروهر) = بُـویه = هُـدهـُد جگـر= بهـمن(بوی) = بـوم ویا بوه = جغـد هـُدهُد وجغـد، نماد شناخت بیواسطه بُن آفریننده هستی دربندهش( بخش چهارم، پاره ٣۴ ) میآید که « ... روان آن که با بوی درتن است ، شنود ، بیند و گوید و داند » ، این بدان معناست که « بوی » میان محسوسات و روان ، پیوند میزند و آنهارا باهم جفت میسازد و بدینسان حس کرده و دانسته میشود .
یا درگزیده های زاد اسپرم ( ٣۰ / ٣۲ ) دیده میشود که بوی ، هرچند درون جان آمیخته است ، ولی پیامبر میان جان با روان ، هنگامی که بیرون تن است ، میباشد. بوی ، نقش جفت سازی و هنجانیدن به هم دارد .
ازسوئی ، بوی ، گوهر چیزهاست ، و پیامبری میان گوهر چیزها باهم میکند . چنانکه دربندهش (۹/۱٣٣ ) میآید که باد ، هرچیزی را بدان میانگیزد که بویش را برون آورد ... وبه هرچیزی گذرد ، آن گوهر را آورد .. . « بوی »، گوهرچیزهاوجانها وانسانها و خداهست که با باد وزیده وکشیده میشود ، و با باد ، انتقال می یابد . بوی ، پیدائی وزهش ِ گوهرخود ِچیزهاو جانهاست که همان معنای راستی را دارد .
آتش ، گوهرعود را که بوی خوش هست ، پخش میکند ومیپراکند . بوی خوش ، پخش شدن گوهرآن چیز درفضاهست .
مثلا اسدی ، شیوه درک ایرانیان را از نوشیدن باده چنین میگوید: چو بید است و چون عود، تن را گهر می ، آتش ، که پیدا کندشان هنر گهر، چهره شد ، آینه شد ، نبید که آید درو، خوب و زشتی ، پدید با نوشیدن می ، گوهرانسان، پیدا میشود . اینست که ایرانیان درانجمنهای سگالش وهمپرسی ، باده مینوشیدند، تا راست باشند . راستی و حقیقت با نوشیدن می ، ممکنست .
ازاین روهست که بوی هرچیزی ، انسان را میانگیزد و بسوی اصلش میکشد . اینست که سیمرغ در فرازالبرز، روی سه درخت خوشبو نشسته است .
این بوی سیمرغست که همه را میانگیزد و بسوی خود میکشد . بوی ، کشش مستقیم برای رساندن انسان به خداست، وانسان را درجستجو به بُنش میکشد . نام دیگرهدهد ( هو توتک = نای به ) که مرغ سیمرغست ، « بویه » است .
چون بوکردن ، اصل شناخت مستقیم بُن هرچیزی و بن خداست .
زصد گور بوکرد مجنون وبگذشت که دربوشناسی بُدش اوستائی بیاورد بویش سوی گورلیلی بزد نعره ای و فتاد او فنائی نه تنها سیمرغ ( ارتای خوشه ) فراز سه درخت بو نشسته ، بلکه « اقتران هلال ماه وپروین که قوناس = جناح » که عشق نخستین شمرده میشد که جهان ازآن پیدایش یافته ، « بوحا» نامیده میشود ، که همان « بوح » است، که معرب « بوه » میباشد، که نام جغد ( = بوم ) ، یا مرغ بهمن است . بوح ، دارای معانی ۱- اصل ۲- فرج ٣- نره ۴- جماع ۵- اختلاط است.اقتران هلال ماه با خوشه پروین، نماد همان آمیزش دواصل هستی باهم بود . بُن یا گوهر آفریننده جهان هستی ( بهمن که درارتا یا هما پیدائی می یابد ) ، بوی است . اینست که هم جغد ، بوه و بوم ، مرغ بو هست، وهم هدهد که بویه است، مرغ بو هست براین زمینه فرهنگیست که میتوان معنای اصطلاح « بوی » را درعرفان نیز شناخت.
یارب این بوی که امروز به ما مـیـآیـد زسراپرده اسرار خدا میآید یارب این بوی خوش از روضه جان میآید یا نسیمیست کزآن سوی جهان میآید چه سماعیست که جان رقص کنان میگردد چه صفیریست که دل بال زنان میآید چه عروسیست، چه کابین ، که فلک چون تتقیست ماه با این طبق زربه نشان میآید مولوی ،حتا مقصد ازوجود پیامبران را نیز، فقط و فقط رسانیدن بوی خدا به مردمان میداند ، تامردمان خودشان مستقیما به خدا وحقیقت برسند. این مفهوم، بکلی با نقش « واسطه بودن رسول » درادیان نوری، فرق دارد عود خلقانند این پیغمبران تا رسدشان بوی علام الغیوب گر به بو، قانع نه ای ، تو هم بسوز اگربه این بوازپیامبران، قانع نیستی ، خودت مانند عودبسوز، چون درتو هم ، آن گوهروبُن خدائی هست.
تا که معدن گردی ای کان عیوب چون بسوزی ، پـُرشود چرخ از بخور چون بسوزد « دل » ، رسد وحی القلوب حد ندارد این سخن کوتاه کن گرچه جان گلستان آمد جنوب( نیمروز) ازکنارخویش یابم هر دمی من بوی یار چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار این پدیده درهادخت نسک نیز ، برغم تحریفاتی که موبدان زرتشتی به روایت اصلی داده اند ، بخوبی روشن میگردد .
« دین » ، که بینش زهشی و گوهرهرانسانی و اصل زایندگیست، خودِ سیمرغ یا به قول عطار، دخترشاه پریانست( داستان سرتاپک هندی درالهی نامه ، که چیزی جز بازگوئی همین اندیشه هادخت نسک نیست ) است.
درست باد، حامله به دین ، یا به اصل بینش نیکی وزیبائی و بزرگی است . البته الهیات زرتشتی کوشیده است که « دین » را دراین متن به « مجموعه کرداروگفتاری که یک انسان ، طبق خواستهای اهورامزدا انجام داده شده » بکاهد . روان درسومین شب پس ازمرگ ( هادخت نسک، ۷ و ۹ ) « خود را درمیان گیاهان و بوهای خوش می یابد و اورا چنین می نماید که باد خوشبوئی از سرزمینهای نیمروزی (= رپیتاوین ) به سوی وی میوزد، بادی خوش بوی تر ازهمه دیگر بادها ...۹- در وزش این باد ، دین وی به پیکردوشیزه ای براو نمایان میشود ... » وروان انسان ، در بزرگی و نیکی و زیبائی و خوشبوئی ونیروی پیروزی دین خودش ، که همچند همه زیبایان جهان ، زیباست ، خیره میگردد . باد ، حامله به این اصل بینش بزرگی و نیکی و زیبائی است که درهرانسانی هست ، هرچند برای خود انسان درسراسرزندگی، نهفته وناشناخته و مجهول بوده است .
بوی انسان ، همین خدا ، یا اصل بینش نیکی و بزرگی و زیبائی ِ نهفته و مجهول و ناشناخته درگوهرانسانست که باد ( وای به = نای به ) آنرا دروزیدن ، میانگیزد و میزایاند وبا خود میبرد( حمل میکند ) . نام باد، نزد مردم ، « دوست بین » بوده است ( برهان قاطع ) و باربد ، دستان موسیقی را که برای این روز ساخته، به همین علت ، « مشگ دانه » میخواند . دوست بین ، به معنای « نای دوست » هست .
و مشک دانه یا مشک دان ، به معنای « خانه مشک، یا هسته ومرکزاصلی یا پرستشگاه ِمشک » هست . مشگ ، بوی ویژه سیمرغست که نشان پیدائی اوست . درست ، همین بوی مشک سیمرغ است که هنگامی سیمرغ ، زال زر را برای سام ازکوه البرز( پروین ) فرود میآورد ، سام را چنان مست میکند که خردش ازمغزش میرمد .
همانند روان مرده که دربالا ، ازبوی دوشیزه زیبا درباد ، که دین خودش باشد ، خیره ومدهوش میگردد. بپرّید سیمرغ وبرشد به ابر( ازجاگاهی که سربه پروین میسائید ) همی حلق زد برسر مرد کبر زکوه اندرآمد چو ابر بهار گرفته تن زال را درکنار زبویش ، جهانی پر ازمـُشک شد دودیده مرا با دولب ، خشک شد زسهم وی و بویه پورخویش خرد درسرم جای نگرفت، بیش به پیش من آورد ، چون دایه ای که ازمهر باشد و را مایه ای زبانم برو برستایش گرفت بسیمرغ بردم نماز ای شگفت با پیدایش خدا دربوی مشگی که گوهرمهراورا دربردارد ، خرد انسان، دیگر درسرانسان نمیگنجد . این تجربه، تجربه بزرگ قداست دینی درفرهنگ ایران بوده است ، که با دین زرتشت ، تفاوت کلی دارد .
« مشکدانه» ، به دانه های خطمی که بسیارخوشبوهست نیز میگویند ، وخطی ، همان خیریست که اینهمانی با « رام = زهره » دارد . ومشک درسانسکریت، به تخمدان زن و نطفه گاه مرد گفته میشود . درواقع « ناف» نیز، همین معنا را میداده است( مشگ، ناف آهوی ختائی) . گوهرهرچیزی ، بوی ، یا« اصل آفریننده درآن چیز»هست . بدین علت ، سیمرغ ، گوهرسه درخت خوشبو بود .
به همین علت ، ازبُن سه تا یکتای جهان ، سی روزماه ( زمان ) یا سی خدای زمان، پیدایش می یابند ، که سی گل یا سی خوشه خوشبو هستند . این بود که « بوی» که زهش گوهربود، نه تنها نشان و انگیزنده، بلکه کشاننده و کشنده به گوهرخدا ، به بن آفریننده هستی ، به حقیقت بود. بوی هرچیزی، پیامبر حقیقی به آن چیزاست ونیازی ، به واسطه وفرستاده ونبی نیست . بو، یک رسن وبند نهفته میان گوهرانسان و گوهر خدا ، یا بُن هستی ( بهمن و ارتا یا هما ) بود، وهردو را به هم می بست .
ازاین رو هست که الهیات زرتشتی ، در روایتی که ازسگالش اهورامزدا با « بوی = بهمن= جگر » و « فروهر= ارتا = دل » میکند ، با روشنی که خرد همه آگاهش بدانها می تاباند ، اصالت را ازهردوی آنها، سلب وطرد و حذف میکند . بوی وفروهرانسان، دیگر امکان دست یابی مستقیم به بُن چیزها وشناخت مستقیم « اژی = دروغ » و « ژی = زندگی » ندارند . اینست که در داستان کاوس، « بوی دسته گلی » که دیو، بدست کاوس میدهد ، اورا ازدین ، که آموزه زرتشت باشد ، میگرداند .
بوی گلها که اورا به جستن رازآسمان میانگیزند ، اغواگرو اهریمی و دیوی میشوند . بوی گلی که انسان را بسوی جستجوی خدا ، میکشاند، وبه خدا مستقیما میرساند ، گند اکومن است .
انسان نمیتواند به خدا وبه بُن هستی ، برسد . دیو، میگوید که : به گردانمش سر زدین خدای کس این را زجزمن ، نیارد بجای و در روزی که کاوس بشکارمیرود ( شکار، نماد جویندگی ) بیامد به پیشش، زمین بوسه داد یکی دسته گل به کاوس داد بوئیدن این دسته گلست که کاوس را به رسیدن به خدا میانگیزد چنین گفت کین فرّ زیبای تو همی چرخ گردون سزد، جای تو بکام توشد روی گیتی همه شبانی و گردنفرازان ، رمه یکی کارماندست تا درجهان نشان تو هرگز نگردد نهان چه دارد همی آفتاب ازتو راز که چون گردد اندرنشیب وفراز چگونه است ماه وشب وروزچیست برین گردش چرخ ، سالار کیست گرفتی زمین و آنچه بد کام تو شود آسمان نیز در دام تو دل شاه ازآن دیو، بیراه شد روانش ازاندیشه، کوتاه شد گمانش چنان بُد که گردان سپهر به گیتی مرا درنمودست چهر پراندیشه شدجان آن پادشا که تا چون شود بی پرّ ، اندرهوا ولی درست دل که « ارد » نام دارد، و همان « ارتا و ارتافرورد= ارتای فروهر» است ، اصل بالنده ومعراج و متامورفوزدرهرانسانیست وبینش دل ، بینش هدهدی ( بویه = هو توتک = نای به ) بینش بو کردنیست .
در دشتسان وشوشتربه جفتگیری درختان نخل ، بو دادن میگویند .
ارتای فروهر، درهرانسانی ، همان همای چهارپریست که مولوی در غزلیاتش آورد است . تو مرغ چهارپری تا برآسمان پرّ ی تو از کجا و ، ره بام و نردبان زکجا ( نیازبه واسطه نداری ) انسان ، فقط با یاری خردِ همه آگاهِ اهورامزدا ، « دروج » را میشناسد یا خرد انسان ، به خودی خود ، شـناسنده دروغ است ؟
دراین روایتِ بندهش، برغم سگالش اهورامزدا با « بوی= جگر»، و« فروهر= دل » انسان، دیده میشود که دل( ارد= ارتا ) وجگر( بهمن )، فقط با روشنائی « خرد همه آگاه اهورامزدا » ، دروج را میشناسند، و« پیکاربا دروج » را به غایت وجود خود می پذیرند . درحالیکه درشاهنامه میتوان دید که « خرد ، چشم نگهبان وپاسدارجان » است .
«خرد همه آگاه » اهورامزدا با روشنائی کار دارد که زاده نمیشود و ازتاریکی جستجو وآزمودنها پیدایش نمی یابد . ولی آگاهی دل وجگر ، روند زائیدن و پیدایش ازتاریکیست .
وقتی خرد اهورامزدا « ازهمه چیزآگاهست» ، پس دیگر، نه میزاید ونه پیدایش می یابد و نه میجوید . ولی خرد سیمرغی ، آمیختگی « مغزو دل وجگر» باهم ، و همآهنگی یافتن ِکثرت باهمست .
درداستان رفتن رستم به هفتخوان ، دیده میشود که رستم با داشتن خون جگرودل ومغز ِ دیو سپید(= آمیختگی روشنی با تیرگی ) است که میتواند چشم کیکاوس وسپاهیان ایران را که دراثر بی اندازه خواهی وبی مهری ، کوروتاریک شده بودند، روشن وبینا و « خورشیدگونه » سازد . روشنی ، ازخون وشیرابهِ ۱- جگرو۲- دل و٣- مغز، یا ازآمیختن آبکیها باهم ( سه نوشابه گوناگون درجام جم= نماد اصل مهر وعدم پارگی ، ونابریدگی ) پیدایش می یابد .
خرد، روشنی است که ازآبیاری« تخم چشم » ، با خونابه ( خور= آوخون ) مغزو دل وجگر، میروید وپیدایش می یابد .خرد، روشنائیست که ازسه تا یکتائی، یا ازیوغ شدن وسنگشدن پیدایش می یابد .
دل، ارتا یا هدهد یا بویه است، و جگر، بهمن یا جغد وبوه وبومست که باهم خوشه پروین هستند، و این خوشه ، اقتران با هلال ماه پیدا میکنند، و باهمدیگرهرسه، « ماه پر» میشوند، که اصل روشنائی درتاریکی یا بینش درتاریکی هستند. بینشی که سپاس و نگاهبان « زندگی درتمامیتش » هست ، بینشی وروشنی است که ازشیرابه ( آوخون) مغزو دل وجگر، بروید وپیدایش یابد .
این مفهوم روشنی و بینش ، به کلی با « خرد همه آگاه اهورامزدا » فرق دارد ، که نه با جفت شدن خونابه با تخم ( چشم ) کاردارد، نه با جفت شدن مغزودل وجگر. این پیوند یابی مغزو دل وجگرباهمست که درشیرابه اشان ( سه قطره خون ) ، میتواند تخم بینش را رویا سازد. به عبارت دیگر، روشنائی خرد بدان علت، جان را نگاهمیدارد ، چون رویشی از شیره کل زندگی ( جیو= خون = زندگی ) است. گرانیگاه چنین بینشی شیرابه، یا آوخونیست( خونابه ایست ) که از« میان انسان که جگر باشد ، میجوشد.
بینش و روشنائی که از« میان هستی انسان » سرچشمه نگیرد ، بینش مهری نیست که میتواند همه اندام واجزاء را به هم لحیم وسیمان کند . روشنائی یا بینشی که از« جگرودل = بهمن + ارتا » برمیخیزد ، بینشیست که کل را به هم پیوند میدهد .
جگر= بُنکده گرما وخویدی(خون)= بهمن= کبد=جه رگ درمیان انسان = جگر میان=mad+yaane= سرچشمه مهر=جایگاه جفتسازی mad سبکشده maetha= جفت + وصل ویگانه شوی جگـر، خانهِ عشق ورزی بهرام با رام است « میان »، یکی ازاصطلاحات یوغ یا سنگ یا اصل پیوندیابی دوتاباهمست. چون « یان » ، جایگاه پیوند یابیست و پیشوند «مد= mad» همان واژه « متmaetha » است ، که هم به معنای جفت وهم به معنای اتحادواتصال ویگانه شوی است .
به عبارت دیگر، میان، به معنای « سرچشمه مهر» بوده است . فقط در فرهنگ ایران، « میان یا آنچه به هم میچسباند ولحیم میکند » ، اصل نادیدنی وناگرفتنی است، ومانند « پدیده واسطه و رسول و پیامبر» در ادیان نوری نیست . به همین علت « میان ، دردایره ای که پرگارمیکشد» ، مفهوم « میان» را درعرفان ، مشخص وبرجسته میسازد ، چون این نقطه میان، برغم دایره ای که خط به هم چسبیده ایست ، ناپیداست . میان ، درحینی که دوچیز را مانند « مایه » یکی میسازد ، خودش، نادیدنی و ناگرفتنی میماند .
این اندیشه را مولوی ، با « اصلی که خودش را میدزدد و نهان میسازد » درغزلیات گوناگونش، بسیارچشمگیر میسازد عشقست آن دزدی که او ، از شحنگان دل می برد درخدمت آن دزد بین ، تو شحنگان بیکران آوازدادم دوش من ، کای خفتگان، دزد آمده است دزید او ، ازچابکی ، درحین ، زبانم از دهان گفتم ببندم دست او ، خود بست او ، دستان من گفتم بزندانش کنم ، او می نگنجد درجهان از لذت دزدی او ، هر پاسبان ، دزدی شده ازحیله و دستان او، هر زیرکی ، گشته نهان خلقی ببینی نیمشب ، جمع آمده ، کان دزد کو ؟
او نیز، می پرسد که کو آن دزد ؟
او خود ، درمیان این اندیشه « میان، یا جایگاه پیوند نهانی وناپیدا » ، یا« دگردیسی ازیک شکلی به شکلی دیگر، متامورفوزیافتن» ، درهمان تصویر« بندیا گره یا کاب = کعبه » یا « مایه » یا « یکی بودن بـَربا بُن باهم » بیان میشود . جگرکه اینهمانی با بهمن ( آسن خرد = خرد متصل سازنده وبه هم جفت دهنده ) داشت ، چنین نقشی را داشت .
ابوریحان بیرونی درالتفهیم در « دلالت ستارگان بر آلتهای تن درآنچ نهانی است » مینویسد که « درجگر، مریخ وزهره باهم مـشتـرکـنـد» ، به عبارت دیگر، جگر، خانه عشق ورزی دوبُن جهان ، « بهرام= مریخ » ، و« زُهره = رام » است . ازاین رو دربندهش ، بخش سیزدهم پاره ۱۹۰ میآید که جگر، « چون دریای فراخکرت ، بُنکده تابستان » است .
و ازآنجا که دربندهش بخش دوازدهم ، پاره ۱٨۹ دیده میشود که « گرمی به بهرام » و سردی به کیوان نسبت داده میشود ( ودربالا آمد که کیوان وزُهره ، دوچهره گوناگون یک اصلند ) ، پس در رپیتاوین ، بهرام ، اصل گرمی ، و رام ، اصل خویدی باهم آمیخته اند ازآمیزش آن دو باهم ، جهان پیدایش می یابد .
این اندیشه که جگر، جایگاه پیوند دواصل گرمی و خویدی با هم است ، جگر، سرچشمه عشق ، ویا «synergie سینرگی اضداد » شمرده میشده است، که همان « بهمن » باشد . رد پای این اندیشه در اشعارمولوی نیز باقی مانده است . جگر، مهروهیبت را باهم جمع میکند مهروهیبت هست، ضد همدگر این دو ضد را دید جمع اندرجگر یا آنکه جگراست که ازسرکه وانگبین ، سکنجبین میسازد :
همچو شهد وسرکه درهم یافتم تا سوی رنج جگر ره یافتم جگر، به کرداراصل میان درتن ، بالا وپائین تن را به هم میچسبانید. میان ،« یان ، یا جایگاه پیوند دادن دوبخش ، مثلا آسمان با زمین است . بهمن میان ماه دی ( آسمان ) و ماه اسفند ( آرمئتی= زمین ) قراردارد. به همین علت، نام جگردرعربی ، « کبد » است .
کبد، به معنای میان است. ولی « کبد و کبید » لحیم زرگری و مسگری یا سریشم است که دوفلزیا دوچوب و.. را به هم پیوند میدهد، بشکلی که میان ، درمیان آنها گم میشود .
هرچند درمتون زرتشتی این اندیشه باقی مانده است که « نریوسنگ = نرسی »، که « سمبغ sam+baghیا همبغ » هم خوانده میشده است، وتبدیل به واژه « انباز» امروزی شده است ، چهارنیروی ضمیر را ( گزیده های زاداسپرم ٣۰ / ۴٣ ) به هم میرساند و پیوند میدهد، واصل فرشگردی و نوشوی هست ، وجودی جزخود ِ« بهمن» نیست.

به عبارت دیگر، همبغی= همآفرینی= همپرسی= هم روشی= انـبـازی، مایه پیدایش گیتی و اجتماع هست، واین اصل بنیادی فرهنگ ایران ، به کلی برضد « توحید وتکخدائی » هست . این « میان » ، که اصل پیوند دهنده درهرجانی و هرانسانی به همست، اصل زندگی و جان بخشی و نوسازی و رستاخیزنده است .
طبعا « اصل شناخت زهشی ِ هرچیزیست که ضد زندگی » است . آنچه« اصل میان » را ازمیان چیزها وجانها و انسانها، نفی وطرد و حذف میکند، تن انسان و جامعه ، و جهان جان را ازهم میپاشد .
این اصل میان( بهمن = نریوسنگ ) همانسان که دردرون انسان ، میان همه بخشها حاضراست، و آنها را آن به آن به هم پیوند میدهد ، میان انسانها نیزحاضرهست، و آنهارا به هم پیوند میدهد. ازاین رو نریوسنگ = بهمن= نرسی ، برترین نقش را درسامان دادن اجتماع و جهان آرائی( سیاست ) داشته است . درست گرانیگاه این اندیشه بزرگ ، درعرفان فراموش ساخته میشود .
عرفان، دراصل میان، ناگزیر، بیشتربه درون انسان، روی میآورد، نه دراثربافت گوهری خود، بلکه دراثرفشارشدید شریعت اسلام . عرفان، چنانچه به غلط پنداشته میشود، « درونگرا » نیست ، بلکه « مـیـانگـرا» هست ، و اصل میان، نه تنها نهفته درمیان هرانسانیست، بلکه به همان اندازه، « میان انسان وانسان دیگر» ، « میان انسان وطبیعت » ، « میان انسان وگیتی» هست .
اصل میان ، که مهرورزیست ، همانسان میان انسان وگیتی هست ، واین همان پدیده ایست که امروزه در شعارسکولاریته ازنو خواسته میشود . اصل میان ، فقط نهفته درمیان وجود انسان ، سرّ وگنج نهفته نیست ، بلکه درمیان افراد و طبقات واقوام و زن ومرد و شاگردو آموزگار، وحکومت وملت .... سرّ و گنج نهفته ایست که باید بسیج ساخته شود
همانسان که «جان آفرینی وزندگی افزائی » ، دراثر« همبغی نیروهای درون انسان » است ، « جان آفرینی و زندگی افزائی » ، دراثرهمبغی وهمآفرینی همه بخشهای اجتماع و حکومت وملت باهمست .
دروندیداد، این همبغی میان جمشید و زمین دیده میشود . انسان وزمین یا گیتی ، با مهرورزیدن به همدیگر، میتوانند بهشت بسازند ، نه با حکومت انسان بر زمین . پیوستگی و بقا و زندگی ، دراثر پیوند « یوغی همه اندامها ، همه بخشها باهم » ممکن میگردد .
این اصل ، درگستره سیاست ، بکلی برضد اندیشه « حاکمیت وتابعیت » و درگستره الاهیات، برضد اندیشه خالق ومخلوق یا معبود و عبد است .
اینست که خود زرتشت ، بهمن را از« اصل میان» راند و به کنار زد . این اندیشه دربندهش، بخش یازدهم بازتابیده میشود، که درصف راست اهورامزدا ، بهمن و اردیبهشت و شهریور میایستند ، و اسپندارمذ( آرمئتی ) و خرداد و امرداد درصف دست چپ اومیایستند، و سروش درپیش اهورا مزدا. بدینسان، اهورامزدا ، حداقل ، درمیان امشاسپندان قرارمیگیرد .

البته « اصل میان بودن بهمن » ، یک اصل زهشی و انبثاقی و واقعی ، درگوهرهرجان وهرانسانی شمرده میشد ، و یک اصل ماوراء الطبیعی و فراسوئی وتشبیهی نبود . واین اصالت بینش و روشنی را ، درگوهر نهفته در هستی انسان، می نهاد که با « مرکزیت روشنی دراهورامزدا و خرد همه آگاهش » سازگار نبود .
این اندیشه « گوهری بودن بهمن، که دراصل همگوهر با اکومن ( اصل پرسش و شگفت ) بود، در داستانهای گوناگون درگزیده های زاد اسپرم ( بخش هشتم ، پاره ۱۰ تا ۱۶) ، نموداراست . وداستان خندیدن زرتشت درهنگام زاده شدن که بشکل معجزه روایت کرده میشود ، جزاین اندیشه فرهنگ سیمرغی نیست که بهمن، که چهره دیگرش اکومن است، درفطرت و گوهرنهفته هر انسانی هست، وهر فردی ، با فطرت بهمنی واکومنی ، که اندرونی ترین بخش گوهرهرانسانیست ، زاده میشود .
و ازهمین داستان، که به معجزه زرتشت، کاسته شده است ، میتوان دید که بهمن ، خرد یست که اندیشیدنش ، خنداننده وشادی آور و رامش بخش و روشنی دهنده است ، که درهرکودکی ، زادی و گوهری و فطرتی است. این داستان ، بیان دیدگاه فرهنگ سیمرغی وزال زری انسان ، به پیدایش انسان درگیتی بوده است . غایت زاده شدن و پیدایش درگیتی ، با اندیشیدن ، خندیدن و شکفتن است .
زادن ، پیدایش هرانسانی ، با خرد بهمنی درگیتی هست .
« بهمن یا آسن خرد، یا خردسنگی» ، فطرت هرانسانیست .این همان « آسن خرد، یا خرد سنگی » است که درهرانسانی ، بُن شناخت « دروغ یا اژی یا ضد زندگی » است .
بینش ِ« دل وجگـرباهم » که بینش سیمرغی ( ارتائی= دل= ارد ) و بهمنی ، یا بینش هدهد ی ( بویه ) و بینش بوم(بوه)است بینش مستقیم درجان، برای شناخت دروغ است ومنکر« خرد همه آگاه ِ اهورامزدا» هستند بینش دل وجگرباهم، بینشی است که مستقیما وبی واسطه، با « خوشه پروین » که بن زاینده و روینده جهانست ، پیوند دارد . همچنین بینش مغزی ، که بینشی است که مستقیما با ماه پر( اقتران هلال ماه با خوشه پروین ) پیوند دارد ، بی نیاز از« خرد همه آگاه اهورامزدا » برای شناخت دروغ ( اژی = ضد زندگی ) هستند . بویژه بینش جگری ، با بُن ارتا (= دل=ارد ) رابطه مستقیم دارد که تخم درون تخم ، مینوی مینو ( مان ِ من ) یا « اندی من » درونی ترین بخش جان انسان بود
. mad یا maetha که پیشوند واژه میان mad+yaaneاست ، اصطلاحی همانند سنگ ( آسن) و ژیم ( ییما= جما ) و مر و یوغ ( جوغ = جغ = جگ ) میباشد، و جگ ، پیشوند « جگر» است . ازسوئی تلفظ دیگر که « جی گر= جیگر» باشد، دارای پیشوند جی ( ژی= زندگی = جیو = خون ) است که که هم به معنای ۱- یوغ و هم به معنای ۲- زندگی و هم به معنای ٣- « اندازه = شاهین ترازو» هست .
این برایندها ، ازهم جداناپذیرند . بینش جگری ، بینشیست که مستقیما ازعشق بهرام با ارتا ، یا بُن پیدایش کیهان جوشیده میشود ، و طبعا مهر به جان میورزد ، و برضد « اژی = دروغ » و آزار و درد وگزند و خستگی و خشم ( قهرو تجاوز وپرخاش وستیز) است . بینش جگری ، بینشی است که دراثر مهر به زندگی، همه دردها و غم ها و خستگیها و اندوه هارا فرو میخورد، و تاب میآورد ودربرابرآنها با دلیری میایستد و آنهارا درمان میکند .
اینست در داستان ضحاک ، گرمائیل ( رپیتاوین = سیمرغ = ارتا ) و ارمائیل ( ارمئتی ) ، با همین بینش جگری ، درآغاز، میکوشند که به کردار خوالیگر= آشپز، ازقربانیهای خونی ضحاک بکاهند . آنها هستند که جگرشان از تیغ برنده و خونریزو سهمناک ( khrudrush=khrvi dru ) و قربانی (= دروش ) به درد است .
زنان پیش خوالیگران تاختند زبالا ، بروی اندرانداختند پرازدرد ، خوالیگران را جگر پرازخون دودیده ، پرازکینه سر همی بنگرید این بدان آن بدین زکردار بیداد شاه زمین این جگرسیمرغ یا ارتا و آرمئتی، یا خدای آسمان وزمین باهم است که ازبیداد ضحاک( جان آزاری = دروغ = اژی ) ، میسوزد، و دودیده اشان را پرازخون میکند . این بینش جگری است که سرآغاز جنبش وایستادگی برضد ضحاک ( خدای قربانی خونی ) میشود .
این بینش جگری ، بینشی که ازمهر به جان میتراود ، خسته میشود ، و اندوه و غم و دروش ( دروغ = درد و آزار » جان را میخورد ، و بدرمان آن برمیخیزد . درآغازبه پیکر خوالیگران ، میکوشند که ازاین قربانیهای خونی، بکاهند ، وسپس با بینش آنکه کاهش قربانیها خونی ، از« کامبری دیو خشم ازگرفتن جشن های خونریزی » دست برنمیدارد، و خونریزی وتهدید را ، جشن مقدس زندگی خود میشمارد ، راه چاره را درسرنگون ساختن « خدای خشم خونین درفش ، یا خدای قربانی خونی » می بینند .
این جشن ، که جشن مهرگان باشد ، جشن سیمرغ یا جشن ارتای خوشه ، زنخدای مهراست . مهرگان ، « میترا گانا» یا« میترا کانا » است که درسغدی « میترا کنیز» گفته میشود، و کانا و گانا و کنیز، به معنای دوشیزه و دختراست.
پس جشن مهرگان ، جشن زنخدا ی مهر، یا سیمرغست . دراین جشن است که ایرانیان بر « دیو خشم خونین درفش = دروش ( دروع ) که ضحاک ( میتراس = مرداس = مهراس) پیروز شده اند، وزرتشتیها درست همین ضحاک یا میتراس را بنام خدای مهر، درمهریشت ، ازسربه مردم باورانیده اند، و الله در اسلام ، درست میراث خوار همین خدای قربانی خونی است .
« مهردروج » ، که شکستن عهد وقرارداد باشد، درست برهمین آئین « قربانی خونی» استواراست که دراسلام ، در عید قربان ، بزرگترین عید اسلام شده است .
سیمرغ ، خدائی که دایه زال زراست ، خدائیست که با بینش جگریش ، درمان کامبری ضحاکان و دروغان و آزارندگان و ترسانندگان جان را ، در سرنگون کردن و تبعید کردن آنان از جامعه میداند . همین کار را فریدون درآغازو سپس گرشاسپ ( خانواده سام وزال در سیستان) کرد ، و دین ضحاکی را از سیستان دور داشت .
این بینش جگری ، که نمادش جغد ( یوغ دای = جغتای ) یا بوه یا بوم بود ، بینشی بنیادی درجان هرانسانی بود که برای استقرار این خدایان که قربانی خونی را اساس اندیشه عهد ومیثاق میسازند ، بایستی شوم و نحس ساخته میشد.
درنحس وشوم ساختن جـُغـد، بینش بهمنی ، بینش دفاع اززندگی در مهرورزی به زندگی ( به کردار برترین اصل ) ، دراولویت دادن به قداست جان برایمان ، در طرد هرگونه فلسفه وجهان بینی ِ « درشتی » وخشونت ، بازتابیده شده است .
شوم ونحس ساختن جغد، برای بی ارزش ساختن بینش بهمنی بوده است که بنیاد حکومت هخامنشی برپایه آن بنا نهاده شده بود، و هخامن ، همان « بهمن » است، و نیای هخامنشیان نیز این نام را برای پیروی ازاین خدا برداشته بوده است ، ومنشور کوروش و آروزی دورماندن « دروغ وخشکی » داریوش ، چیزی عبارت بندیهای گوناگون ازاین اصل نیست . چگونه راستی و دروغ فقط به « گـُفـتـن » ، کاسـته شد ؟
اعتراف زبانی به اهورامزدا، راستی شد وانکارآفرینندگی او درسخن، دروغ شد با انداختن بهمن ، ازاصالت ( بوسیله خود زرتشت ) که اصل پیدایش و زهش ِ کل هستی باشد ، و طبعا انکار متامورفوز بهمن( هخامن) نادیدنی وناگرفتنی به خوشه ارتا ( ارتای خوشه = کثرت و تعدد و رنگارنگی) ، اندیشه های « پیدایش = روشنی = بینش » که ازهم جدا ناپذیربودند ، ازهم گسسته وپاره شدند .
بدینسان مفهوم « راستی و دروغ که همان اژی بود ، به کلی دگرگون شد . چون تا به حال ، از این پیدایش یافتن بهمن در ارتا ( = ماه = هما = اصل روشنی = کثرت وگوناگونی و رنگارنگی ) بود ، که « خردِ نگهبان وپاسدار ژی ( گیان= جان = زندگی ) » ، یکراست وبیواسطه پیدایش می یافت .
خرد(=چشم جان= چشم زندگی ) ، نه تنها نخستین پیدایش جان ( ژی ) بود ، بلکه روند راستی ، به معنای « پیدایش و زهش گوهرو چهره و بُن» بود . وهنگامی، الهیات زرتشتی، اهورامزدا را اینهمانی با « مرکزانحصاری روشنائی ، یا خرد همه آگاه » داد ، آنگاه ، به کلی امکان پیدایش یابی جان انسان ، درخردی که نگهبان جان از اژی یا دروغست ، ازبین رفت .
ازاین پس ، راستی و روشنی ، به معنای « پیدایش و زهش گوهرخود ِ جان انسان » ، دیگر معنائی نداشت .
چون کل روشنائی وکل بینش، از« خرد همه آگاه اهورامزدا » میآمد . بدینسان ، این خرد همه آگاه اهورامزدا بود که نگهبان جان( ژی= گیان) از دروغ = از اژی = از درد میشد . این بود که راستی ، همانسان که ازیکسو، به معنای « روشنائی اهورامزدا=بینش اهورامزدا » شد، ازسوی دیگر، راستی، خستوشدن زبانی وگفتاری به « خرد همه آگاه اهورامزدا » شد .
انسان ، باید درسخن ، اعتراف کند وگواهی دهد که اهورامزدا ، آفریننده است و طبعا اوست که « ضد زندگی = دروغ » را میشناسد و میشناساند ، نه انسان .
اینست که راستی، به شهادت دادن به آفریننده بودن اهورامزدا ازخرد همه آگاهش( از روشنائیش) شد . البته، با چنین مفهومی از روشنی وخرد، اندیشه « آفریدن به توسط کلام waazh+aafrid» پیدایش یافت، که برضد اندیشه « آفرینش پیدایشی و زهشی » بود .
همانسان که « آفریدن به توسط کلام » ، شیوه ِ آفریدن شد، « راستی نیز، گواهی دادن با کلام » شد . طبعا نخستین دروغ ، این بود که انسان این را انکارکند . درست این اندیشه در« نخستین دروغ و نخستین گناه » مشی ومشیانه بازتابیده شده است .
مشی ومشیانه ، نخستین جفت انسان ، از دیدگاه الهیات زرتشتی است که جانشین نخستین جفت انسان درفرهنگ سیمرغی ایران شده است که « جم وجما » بوده است .
مشی ومشیانه ، اعتراف زبانی میکنند که اهریمن آفریننده است، هرچند این دروغگوئی ، نا آگاهانه است ، و اهریمن به اندیشیدن آنها میتازد ، و راستای وارونه به اندیشه و به اعتراف آنها میدهد ، ولی با چنین دروغی ، این دو ، محکوم به زندگی در دوزخ میگردند . هرمزد ، مشی ومشیانه را با برترین منشbowandag menishn میآفریند . به عبارت دیگر، خردی که چشم ونگهبان جانست ، دیگر ازجان خود انسان، پیدایش و زهش نمی یابد . انسان دیگرازخوشه هرمز ، پیدایش نمی یابد ، بلکه آفریده اهورامزداست.
دربخش نهم بندهش، پاره ۱۰۲ میاید که مشی ومشیانه « نخستین سخنی که گفتند این بود که هرمزد آب و زمین وگیاه وجانورو ستاره وماه و خورشید و همه آبادی را که ازپرهیزگاری پدید آید ، آفرید که بُـن وبـَر خوانند » . همه اینها درفرهنگ سیمرغی، پیدایش و زهش از« بهمن + ارتای خوشه= هما = ماه » بود . در خوشه و تخم ، « بُن وبـر، یوغ باهمست » ، واین را کمال = bowandag میخواندند . خوشه = ارتا = سیمرغ ، بـَری هست که خودش، بُن تازه آفرینندگیست.
ارتا، خودش، مایه وعنصرنخستین پیدایش و زهش است .
با آفرینندگی اهورامزدا ، این تصویرواندیشه فرهنگ سیمرغی ، بکلی مسخ و تحریف میگردد . آنگاه دربندهش میآید که « پس اهریمن به اندیشه ایشان برتاخت و اندیشه ایشان را پلید ساخت و ایشان گفتند که اهریمن ، آفرید آب و زمین و گیاه و دیگرچیزرا . چنین گفته شده است که ان نخستین دروغ گوئی است که توسط ایشان به هم بافته شد ، به ابایست دیوان گفته شد . اهریمن ، نخستین شادی را که ازایشان بدست آورد ، این بود که بدان دروغگوئی ، هردو دروند شدند و روانشان تا تن پسین به دوزخ است .
یکی آنکه انگره مینو ، جفت جدا ناپیذیرو یوغ سپنتا در آفرینندگیست . اینست که هرجا اهورامزدا ، به آفرینندگی میپردازد ، جفت ویوغ پیشینش، اورا رها نمیکند، بلکه فطرتا وضرورتا، حضور دارد.
اینست که دراعتراف انسان به آفرینندگی اهورامزدا نیز ، بلافاصله اهریمن نیز، بالفطره حاضراست. این باقیمانده تفکر یوغی وجفتی وهمزادیست که ایرانیان را رها نمیساخت . با آفـریدگارشناختن زبانی اهورامزدا ، انسان ، هنوز پا به گستره هستی ننهاده است ، که یکراست به دوزخ پرتاب میشود. درهمان نخستین اعتراف ، « اژی = دروغ = ضد زندگی » ، انسان را گرفتار ابدی دوزخ = اژی = دروغ میسازد . زرتشتی که برای نجات انسان ، از اژی= دروغ = ضد زندگی ، پیام اهورامزدا را آورده بود ، انسان را هنوز به گیتی پا ننهاده ، دروند میسازد ، و به گستره ضد زندگی = دروغ = اژی روانه میکند . انسان باید ازهجوم نا آگاهانه اهریمن به هستی نا آگاه خود همیشه بترسد ودرهراس و وحشت زندگی کند . این همان داستان ِ خناس در قران است که درصدورانسانها همیشه وسواس میکن


« مشی ومشیانه »



تحلیل « آدم وحوا » ، « مشی ومشیانه » و« جمشید وجمک » سه گانه‌ی عشق محمدمحمدعلی
سامی صالحی ثابت

هر سه ی سرگذشت « آدم وحوا » ، « مشی و مشیانه » و « جمشید و جمک » به حکم قدمتشان روایتهایی هستند فراواقعی که بر قطعیت دانسته های بشر از آنها اطمینانی نیست. و از این میان اسطوره ی « آدم و حوا » به حکم سرمنشاء بودنش در میان اقوام یکتاپرست وضعیتی به مراتب مستحکم تر و قابل اعتمادتر نسبت به دو اسطوره ی آریایی ایرانی « مشی ومشیانه » و « جمشید و جمک » دارد.

پرسش اما این جاست؛ آنچه محمدمحمدعلی در سه کتاب « آدم وحوا » ، « مشی و مشیانه » و« جمشید و جمک » انجام داده آیا کار نویی ست؟! آیا چه نامی می توان بر این گونه از رمان نهاد؟! و آیا اصلاً این سه کتاب واجد تعریف رمان شده اند یا خیر؟! این نوشته با تکیه بر بررسی روند خلق این گونه از داستان و تحلیل و مقایسه ی آن با گونه های مشابه در ادبیات سعی به پاسخ گویی سه پرسش بالا دارد.

نکته: پیش از آغاز لازم به یادآوری ست؛ که تا رسیدن به نظری قطعی در همه جای این نوشته آنجایی که منظور سه اثر فوق الذکر است به جای واژه ی « رمان » از واژه ی « کتاب » استفاده می شود.

نویسندگان اساطیر:

در برخورد با گذشته ی نزدیک به ازل و گذشته های بسیار دور، نویسندگان به چند گونه رفتار می کنند: دسته ی اول: دستمایه ی کار خود را به زیور چاشنی ها و افزودنیهای تخیل می آرایند. دسته ی دوم: تحلیلی از پاره پاره ها را عرضه می دارند؛ بی آنکه اصراری به اثبات وجود ارتباطی منطقی بین داده هایشان داشته و یا حتی سعی به ایجاد چنین ارتباطی کرده باشند. دسته ی سوم: دست به آفرینشی مجدد، تازه و از آن خود؛ با توجه به زاویه ی دید خاصشان می زنند. اینان پاره پاره ها را تنها به عنوان خمیرمایه ی اثر خود در نظر می گیرند و از اینکه نتیجه چیزی جز اصل آن باشد ابایی ندارند و در برخی موارد حتی تعمدی این کار را انجام می دهند. دسته ی چهارم: تنها به دانسته های بشری تا زمان خود قناعت نکرده؛ خود درصدد اثبات درستی و نادرستی آنها برآمده و در برخی موارد جهت افزایش این دانسته ها دست به تلاشی تازه می زنند.
«رومن رولان» ( نویسنده ی زندگینامه های میکل آنژ، بتهون و تولستوی) و«عبدالحسین زرین کوب» ( نویسنده ی زندگینامه های مولوی، حافظ و دیگر بزرگان شعر و ادب فارسی) می توانند دو نمونه ی مناسب خارجی و ایرانی از این دسته افراد باشند. این دو بی آنکه از نیروی تخیل خود در جهت پر و بال دادن به « بهانه ی نوشتن» مدد بجویند؛ با استفاده از دانش اکتسابی که آنرا در جریان پژوهش و تحقیق کسب کرده اند و به لطف زیور هنر نویسندگی زندگی نامه ها و سرگذشتهایی مربوط به گذشته ی دور را آنچنان جذاب و البته مستدل به نگارش درآورده اند که گویی خود در آن زمان می زیسته و با صاحب نقل یار و هم نشین بوده اند.
محمدعلی در این سه کتاب نه تنها خود را جزو نویسندگان دسته ی چهارم قرار داده بلکه گامی فراتر از آنان نیز رفته؛ او به « اساطیر » پرداخته که زمانشان بسیار دورتر از زمان اشخاصی ست که بزرگانی چون رولان و زرین کوب به آنها پرداخته اند. جسارت هر هنرمندی در پرداختن به چنین دستمایه هایی ستودنی ست؛ چرا که« بهانه ی نوشتن» هرقدر مبهم تر و دور از دسترس تر باشد؛ درست و زیبا نوشتنش به مراتب سخت تر است!

شک ؛ اساس این تحلیل:

شک اول: « علم رجال » و « علم درایه » دو مبحث اصلی در علوم حدیثند*. علم رجال دانشی ست که در آن از حالات راوی، از نظر برخوردار بودن و نبودن او از شرایط قبول خبر، بحث می گردد (1). اما علم درایه دانشی ست که در آن از سند و متن و چگونگی فراگیری و آداب نقل حدیث بحث می شود(2). با آنکه می دانیم لازمه ی رمان بودن رعایت جانب انصاف و واگویی حقایق نیست لیکن با وجود این و با توجه به قصد اصلی محمدعلی از خلق سه گانه ی عشق؛ یعنی آفرینش مرجعی موثق از اسطوره ها؛ در اینجا پرسشی مطرح می شود ؛ با توجه به مضمون دو علم رجال و درایه ، و با توجه به تشابه تلاش محمدعلی با راویان حدیث چرا باید به نوشته های او اعتماد کرد؟! پاسخ:
گوئی خود نویسنده چنین پرسشی را پیش بینی می کرده؛ چرا که در چاپ دوم « جمشید و جمک » منابع مطالعاتی خود را آورده است. محمدعلی از معتبرترین مدارک و اسناد نظیر قرآن، تورات، اناجیل ، بندهش، اوستا، تاریخهای طبری، بلعمی، یعقوبی ، بیهقی، ثعالبی، مرصادالعباد، مروج الذهب، دایرة المعارف تشیع ، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، آدم در الست و بسیاری منابع معتبر دیگر بهره جسته که تنها دستیابی، مطالعه، تطبیق و یافتن نقاط تضاد و نقاط مشکوک و سست استدلال این منابع نیازبه صرف وقت و انرژی بسیار زیادی دارد. این دومین امتیاز هنر محمدعلی ست.
شک دوم و سوم: محمدعلی تا انتخاب نامی بهتر گونه ی کار خود را« رمان پژوهشی » نامیده است: «... مجموعاً تا هر سه اثر به زیر چاپ برود، پانزده سال وقت مرا گرفت... چون برای اولین بار در ایران چنین رمان پژوهشی درمی آمد هنوز جمعی مانده اند که چه بنامند. خود من، فعلاً نام «رمان پژوهشی اسطوره ای» روی آن گذاشته ام و منتظرم علمای این رشته نام بهتری به آن اختصاص دهند(3)...» حال با توجه این گفته ی محمدعلی ، آیا این سه اثر رمان هستند؟! و آیا لفظ « پژوهشی» انتخاب مناسبی ست؟!
پاسخ: اطلاق واژه ی « رمان پژوهشی » به این سه اثر از محمدعلی نمی تواند مناسب باشد؛ چرا که واژه ی پژوهشی بسیارعام و کلی ست. از طرف دیگرهمه نیک می دانیم اغلب مشاهیر نویسندگی از تمامی مکاتب و در تمامی گونه ها اصل تحقیق و پژوهش را پایه و اساس نوشتن آثار خوب و ماندگار خود قرار داده اند. حتی خود محمدعلی نیز در چهار رمان پیشین اش همین رویه را دنبال کرده و ردپای پژوهش و تحقیق در آن آثار نیز کاملاً مشهود است. به عنوان نمونه رمان « باورهای خیس یک مرده » بدون دانسته های کافی درباره ی سنت حفر قنات و حرفه ی مقنی گری به طور حتم به این قوام و پختگی از آب در نمی آمد. اما در مورد رمان بودن یا نبودن این سه گانه؛ نسبت به رمان بودن این سه اثر تردید وجود دارد. موجوداتی فرا زمینی، دنیاهایی ماورائی، رخدادهایی پهلوانی و افسانه ای - به خصوص در« مشی ومشیانه » و « جمشید و جمک »- اگر نگوئیم مختص قالب قصه که از ارکان اصلی آن محسوب می شوند. با این حال هنوز نبایست به قطعیت حکمی در این مورد صادر کرد.

شک چهارم: آیا محمدعلی بی آنکه تحلیلی از اساطیر ارائه کند؛ تنها قصد آفرینش مرجعی موثق از دانسته های پراکنده و گاه متناقض را داشته؟! پاسخ: در مورد « آدم و حوا» پاسخ مثبت است. در این اثر محمدعلی اصراری به برتری دادن و برجسته کردن نقش و جانبداری از هیچ یک از شخصیتهای داستانش ( آدم و حوا) ندارد. در مورد دو کتاب دیگر اما با قطعیت نمی توان این موضوع را اثبات کرد. چرا که « جمشید و جمک » کتابی مردسالار و « مشی ومشیانه » تا حد افراط زن سالار است! این امر یعنی اتخاذ موضعی معین و مشخص در رمان شرط جایز و حتی الزامی ست. اما اینها سبب شده تا محمدعلی در این دو کتاب در مقام راوی بی طرف از موضع عدالتش خارج شود. اما چرا این اتفاق افتاده است؟!
نکته اینجاست؛ این خروج از اعتدال ناشی از سه عامل است که هرسه به یک میزان در ایجاد چنین حالتی مؤثرند. عامل نخستین؛ زاویه ی دید نویسنده به عنوان یک رمان نویس. دومین عامل ؛ شرایط و فضای تثبیت شده ی تاریخی حاکم بر سرنوشت اساطیر؛ محمدعلی چون به تاریخ و اسطوره وفادار مانده به ناچار از اعتدال خارج شده است. به عبارت واضح تر چون خمیرمایه و ماده ی اصلی روایت محمدعلی در « مشی ومشیانه » و « جمشید و جمک » با «آدم وحوا» متفاوت بوده به ناچار نتیجه نیز یکسان نبوده است. سومین عامل اما سبک روایت اوست:

سبک روایت و راوی در سه اثر « آدم و حوا » ، « مشی و مشیانه » و « جمشید و جمک » :

هر سه ی این کتابها به سبک « محمدعلی » نگاشته شده اند؛ یعنی از زبان اول شخص مفرد و به همان شیوه ی معروف او که نویسنده خود را پس دو یا تعداد بیشتر راویی پنهان می دارد. این اولین ترفند او برای ایجاد حس باورپذیری ست. اما دو نکته ی بارز در سبک روایت محمدعلی اینهاست: 1) استفاده ی زیاد و قابل توجه از خواب و رؤیا برای نقل و ادامه دادن داستان. بخش زیادی از عمر انسان در خواب می گذرد اما هنوز جای خالی پرداختن به این وجه از حالات و فعالیتهای انسانی در ادبیات داستانی بسیار محسوس است. از این رو این بخش از کار محمدعلی نیز شایسته توجه و تأمل است. 2) راویان زن: محمدعلی شنیده های شخصیتی صبور؛ که الزامی به واقعی بودنش هم نیست؛ از سه زن را به نثر داستانی درآورده و سه گانه ی عشقش را آفریده. در واقع راویان اصلی این سه زن هستند؛ « اقلیما» دختر آدم وحوا، « جمک» خواهر و همسر جمشید و « مشیانه » همزاد و همسر مشی. موجه ترین دلیل انتخاب زنان در این سه گانه،« جزئی نگر» بودن آنهاست. رمان نیاز به جزئی نگری دارد ؛ حال آنکه اسطوره ذاتاً کلی نگر است. بدین ترتیب محمدعلی با علم به این نکته در این سه گانه حرکتی ضد اسطوره ای انجام داده است . اما « عشق »، عشق در این سه اثر تنها بهانه ای ست برای روایت. حتی با توجه به روند و ترتیب چاپ و انتشاراین سه کتاب می بینیم که عشق در سیر از « آدم وحوا» به « جمشید و جمک » و در انتها به « مشی و مشیانه » کم رنگ و کم رنگ تر شده و چیز یا چیزهای دیگری جای آنرا گرفته است. اما چه چیز؟! در آدم و حوا گویی قداست این دو شخصیت نزد مخاطب یکتاپرست- ایرانی محمدعلی را واداشته تا با موضوع مورد علاقه اش دست به فاصله گذاریی بزند. او با قرار دادن دو واسطه ی « مهران صبور» و « اقلیما» خود را از بار اتهام رؤیا پردازی و خیال بافی درباره ی مقدسات می رهاند. ضمن اینکه در این کتاب به صراحت و در همان ابتدا بر نام « مهران صبور» و «اقلیما» و روند نقل داستان از آنها به محمدعلی تأکید می شود تا خواننده بداند که محمدعلی اینها را از خود نساخته. در اینجا نویسنده بسیار متعادل تر با همه چیز برخورد می کند. کفه ی همه چیز را همواره تا به انتها در تعادل نگاه می دارد. اما در« جمشید و جمک » اتفاق دیگری رخ می دهد؛ جمشید افتخار آریائیان و ایرانیان است و حفظ اعتبار او وظیفه ی هر آریایی- ایرانی راستین. در اینجا نیز محمدعلی با محدودیتی دیگر از نوعی دیگر مواجه است. او با تاریخ روبروست. در اینجا اما تنها یک واسطه کافی ست؛ و « کامران صبوری » این نقش را به عهده می گیرد.درکتاب « جمشید و جمک » با آنکه محمدعلی دست به دامان جمک شده تا نگذارد جمشید تصویری فرازمینی و دست نیافتنی از خود ارائه کند اما به هر رو نمی تواند جمک را از سلطه ی جمشید خارج سازد. جمشید پادشاه آریائی هفت اقلیم است و تنها مجالی اندک برای خودنمایی جمک باقی می گذارد. عشق دراینجا معنای دلباختگی جمک به جمشید بی همتاست. اما سومین کتاب؛ در« مشی و مشیانه » محمدعلی از هر قید و بندی رهاست. نه قداستی هست و نه تعصبی تاریخی! و البته که دیگر نیازی به هیچ واسطه ای جهت نقل روایت هم نیست. هرچند محمدعلی شرط احتیاط را در اینجا هم رعایت کرده و در انتهای کتاب در توضیحی کوتاه یادآور می شود که تمامی شنیده های شخص دومی ( شاید « صبور»ی دیگر ) را از زبان مشیانه به رشته ی تقریر در آورده است. در « مشی و مشیانه » هر آنچه را راوی زن در دو اثر پیشین نتوانسته به دست آورد و انجام دهد؛ مشیانه در اینجا دارد و انجام می دهد. به آن حد که مشی ؛ قهرمان مرد کتاب جز هاله ای، سایه ی ابری گه گاه پیدا و ناپیدا در چندجا بیشتر نمی تواند خودنمایی کند. سیطره ی حضور مشیانه به حدی ست که به سرعت حضور اندک مشی را محو می کند. در اینجا دیگرعشق معنای دلباختگی نیست؛ جدال است؛ نزاع و در واقع نیاز به همراه بودن یا نبودن!! به واقع اسطوره ی آریائی- ایرانی آفرینش؛ « مشی ومشیانه » اشاره به بدویانی دارد که قرار است آرام آرام کامل شوند و نه مثل آدم وحوا که از روز نخست کامل هستند. « مشی ومشیانه » حالت بینابینی ست میان نظریه ها ی خلقت انسان در نزد مادیون و الهییون! پس عشق به آن معنا که درعرفان اسلامی– سامی ست در اینجا معنا نمی شود؛ هرچند مشیانه به طورغریزی عاشق است.

راویان سه گانه ی عشق و شهرزاد:

نمی توان سه گانه ی عشق محمدعلی را خواند و به یاد « شهرزاد » و « هزار و یکشب » نیفتاد. بعید نیست در این سه گانه محمدعلی « هزار و یکشب » را الگوی کار خود قرار داده باشد. استفاده از موجودات و رخ دادهایی فراواقعی ، زن بودن راوی، زن سالاری و فصل بندی قصه ها از نقاط مشترک سه گانه ی محمدعلی با هزار و یکشب است. اما نیک می دانیم که تفاوت این دو آشکار و بسیار است. تفاوت از آنجائی ست که محمدعلی رمان نویس است. بین فصلهای کتابهایش پیوستگی وجود دارد؛ کتابهایش واجد طرح و دیگر ارکان رمان هستند و اینها چیزهایی ست که هزار ویکشب به عنوان یک کتاب قصه فاقد آن است . در « هزار و یکشب » هر فصل (قصه) استقلالی تام دارد؛ هرچند در بعضی جاها راوی به ضرورت تعلیق و حفظ جان خود از ادامه دادن قصه سرباز می زند و آنرا به قصه ی دیگری پیوند می زند. در این میان شبیه ترین زن از سه زن راوی در سه گانه ی محمدعلی به شهرزاد؛ مشیانه است. مشیانه خود را مادر تمامی زنان قصه گو معرفی می کند؛ و این را موهبت و وظیفه ای می داند که از جانب اهورا نصیب او شده است. شباهت دیگر مشیانه با شهرزاد دلیل قصه گویی اوست؛ هر دو برای برابری مقابله و حتی سلطه بر یک مرد قصه می گویند! ناگفته نماند روح حاکم بر هر سه اثر بیانگر اعتراضاتی ست که زنان در تمامی اعصار؛ از ازل تا کنون ؛ از ابتدای درک تفاوتشان با مردها همواره سر داده اند!

جامعیت و مرجعیت:

با وجود همه ی مواردی که برشمرده شد در هر سه اثر؛ خلق اثری جامع و قابل ارجاع؛ اثری که از این به بعد منبع شناخته شود؛ امتیاز کار محمدعلی ست. محمدعلی تا حدود زیادی راوی بی نظر اما عالـِمی ست که تمامی دانسته های عالمان پیش از خود را جمع کرده؛ با زبان و ابزار خود یعنی هنر رمان نویسی آنها را غربال نموده و قالب ریخته است. سعی کرده دست به ایجاز و فشردگی و البته رمزگذاری بزند. هرجمله یا بند در این سه کتاب اشاره به سند یا واقعه ای از یک منبع معتبر و موثق تاریخی- مذهبی- اسطوره ی دارد. « داستان سرایی دانشمندانه » ؛ که البته نویسنده هیچ ادعایی بر دانشمند بودن خود ندارد. او چیزی را تعمیم می دهد که پیش از این تنها خواص، آن هم به میزان کم و به اندازه ی نیاز از آن اطلاع داشتند. و نتیجه ی تلاش او می رود تا جزو دانش عمومی شود؛ چون به قالب رمان روایت شده و البته که رمان یکی از مردمی ترین گونه های ادبی است.

ان در سه اثر « آدم و حوا » ، « مشی و مشیانه » و « جمشید و جمک » :

دیگر نکته ای که این سه اثر را با رمانهای گذشته ی محمدعلی متمایز می سازد ادبیات خاص آنهاست؛ که بدون استفاده از لغات مهجور و دور از ذهن جذابیت و غنای شنیداری خاصی را ایجاد کرده است. زبان در این سه کتاب ؛ اینبار به ترتیب نگارش؛ از« آدم و حوا » به « مشی ومشیانه » و بعد « جمشید و جمک » سلیس تر و به زبان نگارشی امروزی نزدیک تر می شود ؛ و البته شاید این ما هستیم که به مرور به آن عادت می کنیم! اما نکته ی قابل توجه در این سه اثر ارجاعات و جاسازیهای بینامتنی ست که به خصوص با گلستان سعدی، قرآن ، احادیث قدسی** و ضرب المثلهای ایرانی بسیار اتفاق می افتد. که البته باز هم با توجه به ترتیب نگارش این تکنیک از « آدم و حوا » تا به « جمشید و جمک » رفته رفته کم رنگ و کم رنگ تر می شود.




بر این تلاش محمدعلی چه نامی می توان نهاد؟!

کاری که محمدعلی در مورد اسطوره ها در سه کتاب « آدم و حوا » ، « مشی و مشیانه » و « جمشید و جمک » انجام داده؛ در گونه ی دیگر ادبی مصادیقی پرشکوه و درخشان دارد. نظم! « شاهنامه ی حکیم فردوسی » و « نسخ معتبر تعزیه » نمونه های درخشان آفرینش و بازسازی اسطوره ها هستند. « شاعر اسطوره نویس » و « شاعر تعزیه نویس »؛ محمدعلی چون اینان به منظور دست یابی به نسخه ای معتبر از اسطوره ها دست به تحقیق، تحلیل ، تطبیق، تخلیص ، ایجاز و در نهایت آفرینش زده. بازگشت به شیوه ی قصه گویی فاخر سلیس و البته عامه فهم ، بکارت موضوع به علت کمی دانسته ها؛ مجتمع و یکجا جمع نبودن دانسته ها؛ اینها همگی می توانسته سبب و انگیزه ی خوبی برای تهیه ی یک « نسخه » جامع از سرگذشت انسانهایی اساطیری باشد. « نسخه ی جامع داستانی اسطوره ها » عنوانی بی ربط برای این سه کتاب محمدعلی نیست؛ اما از آنجا که سه گانه ی او بسیاری از شرایط تعریف رمان را نظیر داستان، طرح، شخصیت پردازی ، سبک ، انگاره و فرابینی احراز کرده اند؛ و با توجه به استناد نویسنده به منابع و مدارک موثق و مستدل؛ از این رو شاید اطلاق عنوان « رمان مستند اسطوره ای » بتواند مناسب ترین عنوان برای این سه اثر باشد.

منابع ــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) تنقيح المقال فى علم الرجال، علامه المامقانى، ج1، ص173

(2) الوجيزة مع تعاليق مفيدة، الشيخ البهائى ، انتشارات الرسول المصطفى(ص)، ص2

(3) مجله رودکی، شماره 11، گفتگو با محمدمحمدعلی

... نویسنده این مقاله در برخی جاها از کتاب « رمان به روایت رمان نویسان » نوشته ی میریام آلوت؛ ترجمه ی علی محمد حق شناس؛ نیز استفاده برده است.

توضیحات ــــــــــــــــــــــــــــ




* آنچه که از قول یا فعل یا تقریر معصوم حکایت کند، حدیث می نامند، و بر آن خبر و سنّت و روایت نیز اطلاق شده است.( دایرة المعارف تشیع )

* * حدیث قدسی، حدیثی است که پیامبر از قول خداوند حکایت میکند، بدین صورت که معنا و مضمون آن به وسیله الهام، یا در خواب و غیره به پیامبر القا شود، و پیامبر با لفظ خود آن را ادا نماید. ( دایرة المعارف تشیع )



۱۳۸۶ آذر ۲۵, یکشنبه

کیومرث پیشدادی

کیومرث پیشدادی هستم...
ابعاد مختلف شخصیتهای اساطیری

اسطوره های ایرانی:کیومرث پیشدادی هستم.



به من؛ کیومرث/کیومرد/شیومرث/ گیومرث هم گفته اند وچند ترکیب ازاین دست وهمه بدان سبب است که هرکس با نگاشته های خود سعی بر شناسائی من که اولین آدمیان باشم ،داشته است.وبه احترام نخستین انسان بودن نیز، پارسیان لقب نخستین پادشاه را هم به من داده اند/گل شاه:پادشاه بزرگ.گل شاه:زیرا که از گل آفریده شده/ .من نخستین زنده ی گویای مرگ پذیرم. یعنی انسان ومخلوق برترم.

نگاشته هایی از پیشینان است که مرا فرزند آدم و دومین انسانها یاد می کند.سیامک اولین فرزندم رادر جنگ با دیوان از دست دادم واز پس او مرا فرزند با ادب و با هوش وافر بود که هوشنگ نامش نهادم وبعضی نگاشته اند که او فرزند سیامک فرزند من بود. خداوند مرا اول انسان وگاو را اول حیوان آفرید.خداوند چون در کار اهریمن حیران شد پیشانی اش عرق کرد و عرق پیشانی اش را مسح کرد وبه کناری ریخت ومن از عرق جبین خداوندم.تیر وکمان را ساختم.اسب را زین کردم وبه کار گرفتم.وامنیت همه سرزمین خویش را به دست گرفتم وبه هزار سال عمر،سی سال پادشاهی کردم.و اولینم در گفتار به زبان پارسی وقلم به اول بار برای نوشتن دردست گرفتم وتمدن آوردم.وسال به دوازده بخش کردم/فرودین.اردیبهشت.خرداد.تیر.امرداد.شهریور.مهر.آبان.آذر.دی بهمن.اسفندارمذ/نوروز را روز نخست نامیدم .در روز آیین سده چون زادگان من به سد تن شدند یکی را از خود برگزیدم برای پادشاهی وآیین پادشاهی وتخت وتاج به تمامی رساندم.آیین سوگواری آوردم به مرگ فرزندم سیامک وبه یک سال بر پا کردم .لشکر به زاری وگریستن بر آمدند و با مرغان وددان وجانوران به کوه شدند تا سروش بر آمد به پیغامی که ازاین بیش مخروشید .کیومرث سپاه برکش وکین فرزند از دیو بدکنش باز خواه واین بود نخستین کین خواهی از سر ظلم وبیداد.

بنای شهر وقلعه ها نخست من کردم به دوشهر آباد که دباوند(دماوند) واصطخر و آخری بلخ(بل اخ لی)بود.و هوشنگ بابل و سوس بنا همی کرد.

ازپشت من که بر خاک افتاد و به وقت مردنم که رسید قطره ای بر زمین فرو شد و دو بوته ریباس رویید و در آخر ماه نهم اعضایی بر آن دو شاخه رویید وبا هم انس گرفتند و مشی ومشیانه بر زمین شدند که فرزندان منند واز آن دو که خواهر وبرادرند چون زوج شدند، سیامک برآمد.وقتی او تن برهنه با دیوان در آمیخت جهان تا پیش از آن جور وستم از بدکنشان به خود ندیده بود. سیامک خوبروی نامجو به دست خروزان دیو اهریمن خوی به خاک افتاد و زیر پای همان جهانی که به کام او بود و از ظلم وبیداد به دور لگد مال شد.

مشی ومشیانه.ماری وماریانه.بشنک.سیامک.هوشنگ.هرمس.بیوراسب

وهکرت.زک و زای از نوادگان و نبیرگان منند.

من به نگاشت ومبنای کتاب آبستا«اوستا»4182 سال و10 ماه و 19روز تا

پادشاهی یزدگرد ساسانی، پیشتر آمده ام.

مرگ من معادله غریبی است بین اورمزد واهریمن.چون بدکنشی پسر اهریمن که خروزه نامی است با منش که کیومرثم بالا گرفت و او در همه حال در اندیشه کشتن من بود پس من اورا بکشتمی تا جهان از این دیو سیاه خلاصی یابد.ولی اهریمن به کین وخون خواهی پسر نزد اورمزد شکایت آورد وطالب حفظ واجرای عهدش با اورمزد بود.پس اورمزد از من مرگ همی خواستی وفرجام همه هستی وگیتی به من نشان دادی ومن که کیومرثم چون امور گیتی اینش بدیدم به خواسته دادار دانا مرگ را به اشتیاق پذیرفتمی واهریمن همچون شعله برافروخت که من نزد اورمزد نیک جایگاه بیافتمی وفروزندگی وجاودانگی از من شد وچون اهریمن این بدید رشک بسیار برد.

من، کیومرث اولینم به اندیشه ی انسان نخستین که اینش پندار است. گفته ها به زبان اسطوره می گوید و لوح اساطیر برای شما بازکردم که نیک خود از منید.

منابع:فرهنگ اساطیری وحماسی ایران ج1دکتر مهین دخت صدیقیان

جوامع الحکایات محمد عوفی تصحیح دکتر جعفر شعار

دست نوشته های محمد شبانپور


نقد ( رسائی ) درفرهنگ ایران




نقد ِ رسائی = خرداد
خُـر د ا د(همان هاروت درقرآنست)
خدای مـزه (خدای ِذوق )
مزه= بُن ِآمیختن با هستی
انسان ،خوشی وبینش را، مزه میکند
انسان، شیرابه گیتی را میمزد

سیمرغ ، باده است= بَگمَز= بغ+ مس=خدای ماه
خدای ماه، سیمرغ ، باده است
مستی ازباده،شناخت جوهرجهان ورامش، باهمست
درفرهنگ ایران ،مز ه زندگی، معنای زندگیست
مفهوم « نقدونسیه»، و تفاوت آن بامفهوم ِ« مزه»، درفرهنگ ایران
آنچه باما میآمیزد،نقدمیشود
ازاینرو، خدا وحقیقت ومعناورامش،
آب،باده، شیریاشیرابهِ گیتی هستند

آنچه درسکولاریته به آن ارزش فوق العاده داده میشود ، و از برآیندهای بنیادی این جنبش است ، پدیده « نقد بودن» است . انسان به « خوشی نقد » و « بینش نقد » و « معنا ی نقد » میتواند « برسد »، و خوشی و بینش و معنای نقد، برترین ارزش را دارد.« رسیدن ، رسا، رسیده » چه معنائی دراصل داشته است ؟ « نقد » چیزیست که ما به آن « میرسیم ، میتوانیم برسیم، یا رسیده ایم » . چیزی نقد است که « رسا» است ، یعنی « خردادی » است . زنخدا خرداد، پیکریابی خوشی وبینش نقد بود. این تجربه ویژه ایرانی از« نقد » ازکجا سرچشمه میگیرد و با سایر تجربیات از« نقد » ، چه اختلافی دارد ؟
« تجربه نقد » هم یک گونه نیست .پس این چگونه نقدیست که ما میخواهیم؟ این نوع نقد است که معین میسازد ما از سکولاریته، چه میخواهیم .سکولاریته هم طیفی از تجربیات گوناگونست . فرهنگ ایران ، آنچه را با ُکل هستی انسان، میآمیخت ، نقد انسان میدانست . فرهنگ ایران ، از همبستگی دواصل در بُن جان و زمان که ازهم جدا ناپذیرند ، وگیتی ازآن پیدایش یافته بود ، مفهوم « نقد» را داشت . جفت نخست ، همزادی که بُن جان و زمان بود ، بهرام و سیمرغ ، اینها برای همدیگر، نقد بودند . درسانسکریت به این همزاد ، « لاو» میگفتند که ریشه همان لاو درانگلیسیlove و « لَو» درتنکابنی و لبلاب درفارسی ، به معنای « پیچه » است که نماد عشقست . « لـب» انسان ، که از ریشه « لاو= همزاد شده» ساخته شده ، بیان دولبند که ازهم جداناپذیرند، و همیشه بهم عشق میورزند . لبلاب ، پیچه است که از درختی که به گرد آن می پیچد ، جدا ناپذیراست ، و درست از واژه « لاو+ لاو» ساخته شده است . درفرهنگ ایران، ازجمله ، گوهر زنخدا « خرداد»، که « رسائی » باشد ، محتوای ِ پدیده « نقد » را بطوربرجسته ، معین میساخت .
گوهرزنخدا « خرداد » ، « رسائی» است . ترجمه واژه « خرداد» به « رسائی » درمتون پهلوی ، باقیمانده است . گستره و ژرفای این اصطلاح ، درمتون سانسکریت، هنوز زنده است. ازجمله به عدد « شش » نیز، که روز ویژه خرداد درهرماه است ،« رسا » میگویند . درخرداد، انسان به خوشی و بینش ومعنا « میرسد » . رسائی ، مفهومی ویژه ازپدیده« نقد » است که فرهنگ ایران آن را پرورده است. ما طیفی از تجربه های نقد بودن داریم. برای شناخت فرهنگ ایران و سکولاریته درایران ، باید مفاهیم گوناگون « نقد » را ازهم بازشناخت . نزد شعرای ایران دردوره چیرگی شریعت اسلام ، نقد ، یا « چیزی گریزنده » است، که باید به هرترتیبی ممکن میشود، آنرا به دام انداخت، یا آنراشکارکرد ، یا نقد، ویژگی « غنیمت و یغما گری » دارد . گفته میشود که دم یا فرصت ، غنیمت است . زمان فانی، آنچه را ما داریم، آن به آن ، به یغما برده میشود، پس باید تا زمان، مارا نچاپیده است وبه یغما نبرده است ، ما آنرا بچاپیم . زمان، خوان یغماست . نقد را باید به یغما برد، وگرنه زمان، آنرا به یغما میبرد . این دوگونه مفهوم نقد ، در ادبیات دوره اسلامی ما ، متداولست . دراین دوگونه مفهوم « نقد » ، محتوای نقد ، ازحـرکت ، جدا ساخته شده است . از یکی ازتجربیات دوره زنخدائی که در روایت زرتشتی در بندهش باقیمانده است ، میتوان چگونگی این تجربه نقد را ، در داستان نخستین جفت انسانی ، مشی و مشیانه ، یافت . الهیات زرتشتی ، نمیخواست که به هیچ روی ، « زاده شدن مستقیم نخستین جفت انسانی را از سیمرغ بپذیرد ، این بود که دراین داستان ، « بز سپید موی » ، جانشین زنخدا سیمرغ میگردد . بزکوهی ( نخجیر، ُجدی= بزغاله) یکی ازپیکریابیهای سیمرغ بوده است . دراین داستان ، مشیانه ، با دهان ، مستقیما ازپستان بز، شیر مینوشد، و این نوشیدن شیربا دهان خود، مستقیما از پستان ، « بُن مزه همه خورشها درجهان» است . ازچنین نوشیدنی، رامش و آرامش وجودی ایجاد میگردد، که پیآیند مزه آن شیر هست . ولی مشیانه، آنرا انکارمیکند، و این انکار، دومین دروغیست که « مادرهمه انسانها = حوا » میگوید، و با این دروغ ، « مزه » بطور نود ونه درصد ازهمه خورشها درجهان دزدیده میشود.این مکیدن شیر با دهان بطورمستقیم از پستان، که همان مزیدن شیرباشد( مزیدن ازهمان ریشه مکیدن است ) ، نخستین تجربه « نقد » است . با دقت میتوان دید که دهان در « بسودن پستان» ، شیررا « میمزد » . مزیدن ( مزه = ذوق ، چشائی ) و بسودن ( بسائی ) دو حس جداناپذیردردرک نقد هستند . و نقد ، همان پیدایش « رامش= شادی در رقص = آرامش» است که ازاین بوسیدن پستان و مکیدن شیربا دهان وزبان با همدیگر، درکل وجود او پیدا میگردد . این زنست که نخست ، چنین تجربه ای را میکند .
در بندهش ، بخش نهم ، میآیدکه مشی ومشیانه « به بزی سپیدموی فرازآمدند و به دهان ، شیرپستان اورا مکیدند . هنگامی که شیر را خورده بودند ، مشیانه گفت که آرامش من ازآن بود که من آن شیر آبگونه را نخورده بودم . اکنون مرا آرامش، دزدیده ازآن است که شیر خورده ام..... ازآن دروغگوئی دوم نیز دیوان را زوربرآمدو مزه خورش را بدزدیدند آنچنان که ازیک صد بهر، یک بهرماند ... » .
این تجربه« لب با پستان» و « مزیدن و بسودن » ، که بیان تجربه نقد بودنست ، سپس تنوع وامتداد می یابد ، و« دست » هم به آن افزوده میشود . باید در پیش چشم داشت که اهل فارس بنا برابوریحان، دی را که همان سیمرغ باشد، « دست » مینامیدند . سیمرغ ، دست انسانها بود ( چرا؟ )

ودرست این تصویر از دست ، سپس تجربه نقد را درفرهنگ ایران معین میسازد ، چنانکه به نقد ، دستا دست و پیشا دست میگویند . برای روشن کردن این مطلب ، به داستان پیدایش ِ« خرد ازهمه آگاه » در زرتشت ، نگاهی میاندازیم .
اهورامزدا ( در زند وهومن یسن ، درسوم ) خرد ازهمه آگاه خودرا، بسان آب، بردست زرتشت میریزد ، و زرتشت ، ازدستش ، آن خرد آبگونه را مینوشد ، و ازآن پس هفت روز « درخرد اهورامزدا » هست ، و میتواند شناخت به همه چیزها و نیز آینده پیدا کند .
« 5- اورمزد به خرد هرویسپ آگاه ... 6- اودست زرتشت فرازگرفت . اورمزد..... خرد هرویسپ آگاه را بسان آب بردست زرتشت کرد .

او گفت که : « فرازخور» . 7- و زرتشت آنرا فرازخورد ، ازآن خرد هرویسپ آگاه به زرتشت اندر آمیخت 8- هفت شبانه روز زرتشت در خرد اورمزد بود 9- پس مردمان و گوسپندان را به هفت کشورزمین بدید 10 – او دارودرخت را بدید که چگونه باشد که رستنیها چند ریشه به سپندارمذ زمین دارند ... که چگونه رسته اند یا بیکدیگرآمیخته اند » .
خرد اهورامزدا که سرچشمه بینش باشد ، آب یاآبگونه ( همان اشه و شیره و افشره وشیرابه = رسا ) است ، و دست ومشت زرتشت همان معنای جام کیخسر،و یا جام جم را دارد .

زرتشت با نوشیدن خرد اهورامزدا ، که از وجود ِاهورامزدا ، باریده یا فروریخته ، آنرا دروجودش میگوارد، و با آن میآمیزد ، و درآن خرد= شیرابه، هستی مییابد . این همان تجربه « همپرسی» است که به کلی با مفهوم « وحی » دراسلام فرق دارد . الله ، وحی میکند . الله ، جداگوهر از محمد میماند .

ولی اهورامزدا ، خردیست که فروباریده میشود و زرتشت آنرا مینوشد ( اهوره = آوره = ابرسیاه بارنده = سیمرغ ).
زرتشت با خرد اهوره مزدا ، میاندیشد و بشناخت میرسد . اهوره مزدا ، بخشی از معلوماتش را از دور، بدو تلقین نمیکند ، بلکه اصل علمش که جزو وجود خدا هست، جذب وجود زرتشت میگردد .

البته این اندیشه ، فقط بطور استثنائی ، ویژه زرتشت شمرده نمیشده است ، بلکه هرانسانی ، همین گونه همپرسی با سیمرغ داشته است . فرهنگ ایران ، سه بخش ( مو + سر+ گردن ) فرازین تن را ، اینهمانی با سه سپهرآسمانی میداده است که عبارت از ارتا فرورد + بهرام+ رام باشند . ازاین آسمان که نماد سه بُن کیهان و انسان هستند ، دو رود، فرود میآمده است که دو دست باشند . این دورد آب ، همان ( وَه رود + ارنگ رود ، دربندهش ) همان دی یا سیمرغند . دستها ، افشاننده باران آسمانند .
دومُشت دست زرتشت ، نقش همان« پستان» ویا « جام » را میگیرند . جام شیر یا جامه شیر، به معنای پستان است . خرداد ، درواقع ، شیرابه یا رود ِ آب سیمرغست که شیره همه چیزها شمرده میشود .

ازاین روهست که لب بر لب جام جم ، یا جام باده نهادن ، دراشعارحافظ و سایرشعرای ایران، بیان همین رسیدن به « خوشی و بینش نقد » باهمست .
انسان با نهادن لب برلب جام جم ، بینش نقد از جوهرهستی می یابد، که اورا همزمان ، به رامش و رقص و شادی میآورد . نوشیدن و بوسیدن جام جم ، نوشیدن و بوسیدن پستان پرازشیر دایه ِ به ( رود وَه دایتی = خشه رود در سانسکریت = رودشیر ) یا سیمرغست که مغزوجوهرو هسته و جان همه چیزهاست .

دراین تجربه نقد ،انسان هم میمزد و هم می بساید . در پشتو، به دست ، « لاس» میگویند. با دومشت ، جام ساختن ، بیان مادّه شدن کل وجود انسان ، بیان پذیرای عشق شدن ، بیان آمادگی برای آفرینندگیست .
لاس ، مادّه هرحیوانیست. سگ لاس ، سگ گشنخواه و به گشن آمده ومست است . بلند کردن دودست، درهمان نخستین سرود زرتشت ( هات 28) ، بیان احترام و بزرگداشت اسلامی به الله نیست ، بلکه بیان آنست که اهوره = سیمرغ ، خدای آسمان ، درآن باده و شیرابه و اشه و بارانش را بریزد . به عبارت دیگر، آرزوی عشقبازی زرتشت و انسان ،با خدا ست . اینست که نقد ، تجربه پیوند وجودی و گوهری است ، و با مفهومهای دیگر « نقد » فرق دارد .
فرهنگ ایران، نقد را ، چیزی میدانست که کل وجود انسان را درآن ، تخمیر کند ، یا بیافروزد .

نقد ، فروزشی یا تخمیری بود . نقد ، مایه و چاشنی(= افزار) بود ، که به همه زندگی، مزه یا معنای ناپیدای دیگرمیداد. اینست که نقد، نقد وجودی و گوهری یا منشی بود ، واین ویژگی، درست در اصطلاح « رسائی یا خرداد» که درقرآن ، تبدیل به نام«هاروت» شده است ، بیان روشن وبرجسته خود را پیدا میکرد .

خردا د، رساست . رسا ، هم به معنای چاشنی و ابزار( ابزار، معنای – آلت- امروزه را نداشت ) و هم به معنای مزه، و هم به معنای احساس کردن و درک کردن و حسّاس بودن ، و هم به معنای شیرابه همه گیاهان و هم به معنای شیرابه نیشکر، و هم به معنای مغزو جوهر و هسته هرچیزی ، و هم به معنای بهترین و لطیف ترین بخش هرچیزی و هم به معنای شیرابه همه چیزهاست ، که انسان با لب و دهانش آنرامیمزد ومی بساید و مینوشد ، و هم به معنای اکسیربود( آنچه کل وجود را با یک ضربه ، دگرگون میسازد ) و هم به معنای مهرورزیدن است .

درمزیدن ونوشیدن شیرابه ویا بخش ژرف ولطیف ِ هرچیزی ، به بینش ازآن چیز، درخوشی و شادی ورامش میرسد . مزیدن ، درفرهنگ ایران ، « بُن آمیختن بطورکلی » است ، و از بُن هرچیزیست که کل آن چیز، پیدایش می یابد . آنچه انسان مزه میکند، با کل وجود انسان میآمیزد و آنرا تحول میدهد
1- چیزی نقد است که زبان آنرا بمزد
2- چیزی را انسان میخواهد دسترسی به آن بیابد و نقد کند که شیرابه و مغزو جوهروهسته چیزهاست . با داشتن پوسته و ظاهروسطح چیزها، انسان آن چیزها را نقد نکرده است .
3- چیزی نقد شده است که انسان به آن مهرمیورزد. نقد،غنیمت در یغماگری نیست .
4- چیزی نقد میشود که خون روان در رگهای انسان وجان انسان میشود .چیزی نقد میشود که معنی یا مزه انسان شود، شادی و خرسندی ورامش انسان شود. چیزی نقد میشود که طبیعت وفطرت انسان را شکوفا سازد . چیزی نقد میشود که انسان را بیافزاید .
5- چیزی نقد میشود که در همان زمان احساس کردن ( مزیدن ، بسودن ، بوئیدن ، چشیدن ... ) ، تبدیل به بینش بشود . بینش وحس ، دو پدیده جدا ازهم نباشند . بینش درحس کردن ، نقد است . نه اینکه بینش ، پس ازحس کردن ، پیدایش یابد .

این تجربه ایست که مفهوم « نقد بودن » امروزه ما، با آن برابری نمیکند . بررسی مفهوم« نقد » درسکولاریته ، نیازبه مقایسه با پدیده « رسائی یا خرداد » دارد .

چرا عرفان درایران ، درمفهوم « نقد» ، تجربه ای ژرفتراز « آنچه ما نقد میدانیم » میکرد . عرفان ، میخواست از راه ذوق (= مزه= میزاگ = مذاق ، ریشه ذوق را عربها از واژه میزاگ = مذاق ایرانی ساخته اند ) شیرابه ای را که از کُنه چیزها روانست ، بمزد .

میخواست حقیقت و خدا و معنا را بمزد ، واز راه این مزیدن و نوشیدن ، به شادی وبینش ورامش باهم برسد ، وکل هستی خود را، با آن مزه ، تحول بدهد .

دراین راستا بود که مفهوم نقد را درک میکرد .
عرفان ، هنوزدر« نقدی »که میطلبید ، بخشی از معنای « رسائی = خرداد » ازفرهنگ سیمرغی درآن زنده بود ، با آنکه خرداد ، بنام « هاروت» ، مغضوب الله و اسلام هم شده بود .

تـفـاوت تـجـربـه « نـقـد » ، ازتـجـربـه « رسـائـی »

ازآنجا که جهان در فرهنگ سیمرغی، جهان بهم پیوسته هست ، همه چیز، ازخدا گرفته تا همه بخشهای دیگرهستی ، «رسا» است . آنچه در«پی» یا در پس ِ اصل میآید ، چسبیده به آن ، و همگوهر و برابر باآنست . آفریده ، برابر با آفریننده است . ازاین رو، اصل ، همیشه درپیش ، هست.آنچه درپس ِاصل میآید ، خلیفه و جانشین نیست ، که پست تر و تیره تر و کم ارزشتر، یا فروترازاصل باشد .

روند ِ پیدایش ( برعکس روند خلقت ) هیچگاه از اصالت نمیکاهد . گیتی در پیدایشش از بُن ، همانقدر اصالت دارد ، که بُن یا خدا دارد . انسان ، همانقدر اصالت دارد که خدا . در جهان بینی که استوار برخلقت هست ( خالق و مخلوق ) ، مخلوق هرچه ازاصل، دورترباشد ، کمتر حاوی اصالت است . درفرهنگ ایران، همیشه بُن ، درآنچه تازه پیدایش می یابد ، هست .

اینست که نخستین تابش یا پیدایش هرچیزی ، چون به آن چیز، چسبیده است ، گوهرآن چیز را درتازگی مینماید. مسئله نسیه و فردا ، و سعادت درآخرت ، فقط درجهانی پیدایش می یابد که میان خالق و مخلوق ، بریدگی هست. میان اهورامزدا و اهریمن ، بریدگی هست.

میان زمین و آسمان ، بریدگی هست . میان روشنی و تاریکی ، بریدگی هست .
دراین ادیان، هرچه ازاصل ، دورمیشود ، محتوای اصلی را بیشتر ازدست میدهد . اینست که در روند زمان ِ تاریخی ، این درد بی اصالت شدن ، یاازاصالت دورافتادن ، بریدگی ازحقیقت وسعادت ومعنا ، فوق الغاده شدید میشود.
بیواسطه بودن انسان با طبیعت ، با آب و زمین و گیاه و جانور وانسان دیگر، چیزی جز بیواسطه بودن انسان با حقیقت وبا خدا وبا معنا نیست . انسان ، دربُنش، تشنه بیواسطگی و صمیمیت با همه چیزهامیشود .

انسان، نمیتواند « درد بریدگی هستی خود » را از « آنچه هست » ، تحمل کند . این « اشتیاق ِ بیواسطه با هستی بودن » ، « بیواسطه جهان را تجربه کردن» ، « بیواسطه به بینش ازآنچه هست رسیدن » ، مغزهمه جنبشهای فلسفی و علمی و سیاسی و اقتصادی وحقوقی، دراین چند سده نوین بوده است .

چنانچه نزدیک به دوهزارسال درایران ، کشش بسوی بیواسطه با خدا بودن، که بیان بیواسطه بودن بینش با طبیعت، و بیواسطه بودن ملت با حکومت ، در جنبشهای خرّمدینان ومزدکیان و سپس جوانمردان و تصوف ، زنده بوده است ، وهمیشه در دلها وروانها، علیرغم همه واسطه ها ( علیرغم همه ُبرّندگان وبریدگیها ) می تپیده است .
« فلسفه » که همان « اشو زوشت = دوستی اشه ، یا دوستی شیرابه وجوهرچیزها » میباشد ، چیزی جر جستجوی آمیزش با بُن همه چیزها نیست . بهمن ، بُن خرد کیهانی ، « اشو زوشت = دوستداراشه » است ، میخواهد که با شیره درون ِهستان ، بیامیزد، او ، بینش نقد میجوید .

درست همه ادیان نوری که حقیقت و خدا و معنا و غایت و سعادت را از انسان می برّند ، و میان آنها و انسان ، دیواروسدّ « تا فردا » را میگذارند، این سائقه نقد خواهی را بیشتر درانسان میانگیزاند . نوریا روشنی دراین ادیان وفلسفه های، تیغست ، یا بسخنی دیگر، ویژگی برّندگی دارد، و طبعا با بریدن ، خدا و حقیقت و معنا و غایت ، نسیه میشود ، درنگ و تاءخیر برمیدارد ، زمان ، زمان درنگ خدا میشود .
این ادیان نوری ، بیشتر انسان را « دیوانه نقدخواهی »، « بیمار نقد خواهی » میکنند . این بیماری نقد طلبی ، در ادبیات ایران ، پیآیند مستقیم ، به آخرت انداختن سعادت، و فانی دانستن دنیا دراسلامست . رویکردن به حواس ، وبه تجربه وبینش ِ حسی ، و تجلیل ِ لذت حسی در باختر، درگستره های فلسفه وسیاست وحکومت واقتصاد ، همه اعتراض سخت، به همان اندیشه « سعادت ابدی آنجهانی » درمسیحیت بود .
« من میاندیشم ، پس من هستم » دکارت ، به معنای آنست که من بطور نقد از اندیشیدن خودم ، به وجود میآیم . من بطورنقد ، از اندیشیدن خودم ، به شادی و سعادت میرسم .
ویلیام جیمز، فیلسوف آمریکائی که از بنیادگذاران مکتب پراگماتیسم است ، « حقیقت » را ، قیمت وارزش نقدcash value هر تجربه ای میداند . آنچه ازیک جریان ، بطور نقدی عاید ما میشود ، همان حقیقت آن جریانست .ایمان به مسیحیت درآمریکا ، فقط لایه نازکیست بر این فلسفه ، که فرهنگِ آمریکا و منش زندگی آمریکا شده است .درایران نیزدوهزاره است که این تناقض درونسو وبرونسوهست . « ریا و دوروئی » پیآیند ِ همین « کشش ِ درونی به داشتن ِ نقد دراین جهان » ، و تلاش برای یافتن غایت خود درآنجهانست .
دادن ارزش برتر به تجربه های نقد درهمه گستره ها ، گوهرجنبش سکولاریته است . درهرجامعه ای ، این جنبش ، چهره ای دیگر به خود میگیرد، وبرداشت دیگری از این نقد بودن میشود . درکشورهای انگلیسی زبان، مردمان ، تجربه نقد را درهمان واژه cash دارند . آنچه درحضور،پرداخته میشود و در« صندوق » ریخته میشود ، نقد است .

دراین تجربه غربی ، نقد ، چیزگریزنده نیست ، و در یغما کردن ، به غنیمت گرفته نمیشود . نقد ، عمل مالکیت و تصرفست . همانcaisse فرانسوی و همان case انگلیسی و همان Kasse آلمانیست که صندوق باشد .

گرانیگاه تجربه نقد ، صندوق و آوندیست که نقد را که سفت و گیراهست میتوان درآن گذاشت و نگهداشت . حقیقت یک چیز، برای ما چیزیست که درآن، فوری و بلافاصله و بلاواسطه نقد میشود ودیگر نمیگریزد و دست یغماگر زمان ازآن دورمیماند ، قدرت تصرفسازی ما با آن میافزاید.نقد، دربرونسو، موجودهست و میتوان آنرا رویهم انباشت، و با وجود انسان ، نمیآمیزد .چیزی نقد است که بتوان با آن درفراسوی خود تصرف و دخالت کرد .

نقد بودن ، پیآیند عمل را ازعمل، می برد، وازعامل ، جدا میکند ، وبدین سان ، پیآیند را ، انتقال پذیر میکند . ازاین رو این پیآیند بریده شده ، میتواند درصندوقی ریخته شود ، وازاین پس ، از صنوق یکی، به صندوق دیگری، انتقال داده میشود . با این مفهوم نقد است که مالکیت و بانک ، به وجود میآید .
زمان ِ بُریده ، گوهر ِنقد و گوهرنسیه هردو است
مسئله « نقد ونسیه » ، آنگاه طرح میشود که زمان ، بریده میشود. رسائی یا خرداد، با زمان پیوسته کار دارد، نه با زمان بریده . سکولاریته درباختر ، جنبشی است که خود را نمیتواند از پدیده « زمان بریده » ، نجات بدهد . رهائی بخشیدن خود ازنسیه ، هنوز رهائی بخشیدن خود از« بریدگی زمان » نیست . اینست که سکولاریته ، برغم « نقد طلبی»، وتلاش برای روی گردانیدن ازآنچه نسیه است ، در« جهانی که زمانش بریده است، غرقست ». این پارگی وبریدگی ، دربخشهای گوناگون زندگی باقی میماند، و در« ازخود بیگانگی » امتداد می یابد .آنچه رسائی یا خرداد، یا آرمان نقد، با محتوای ایرانیش میخواهد، نجات یابی از زمان بریده است ، که مفاهیم نقد و نسیه را باهم ، میآورند . رسائی ، نجات یابی از اضداد نقد و نسیه باهمست . این بود که عرفان ، جنت نسیه را هم نمیخواست .
با زمان بریده ، محاسبه « کنش با واکنش » ، محاسبه عمل با مجازات وکیفر، آغازمیشود . نقد ونسیه ، هرچند رویاروی هم قراربگیرند ، و انسان ، نقد را بر نسیه ترجیح بدهد ، ولی نقد و نسیه ، هردو ، یک مخرج مشترک دارند . آنچه را یکی نقد میخواهد ، و دیگری ترجیح میدهد که آنرا نسیه بگیرد ، بشرط آنکه نسیه دهنده ، کسانی مانند الله یا پدرآسمانی ، هستند که مطلقا به وعده نسیه ، وفا میکنند ، هردو ، حامل « بریدگی زمان » هستند .

ولی درفرهنگ سیمرغی ، آنچه درپایان عمل است ، چیزی بریده ازعمل نیست ، بلکه ، بُن آفرینندگی تازه است . درپایان ، میوه و بَر ، فقط پاداش و مجازات وواکنش نیست ، بلکه پایان ، دارای هسته و دانه و بُنی است که آفرینندگی را ادامه میدهد . هر « آنی » ، هم پایان آفرینش درگذشته، وهم بُن آفرینندگی تازه درآینده است .

من در عملی که میکنم ، پیآیندی جدا ازآن عمل ندارد که پاداش آنرا دربهشت یا بطور نقدی بخواهم وکار، تمام شود ، بلکه عمل، در روند انجام دادن ، پایانی و همچنین آغازی به آفرینش تازه هست . ازاین رو، هم واژه « بُن » و هم واژه « سر»، دارای دومعنای متضاد « آغازوپایان » باهمند . هرعملی در روند اجرایش ، هم بُن، به معنای پیآیند و بر ِ آنچه در پیش گذشته و رفته است میباشد ، و هم بُن ، به معنای اصل آفرینندگی تازه درآینده است .
بررسی تجربه نقد ، در طیف گوناگونش ( نقد گریزان + نقد غنیمتی + نقد صندوقی + نقد رسائی ) خارج ازحوصله این جستاراست . دراینجا کوشیده میشود که به همان تجربه نقد ( رسائی ) درفرهنگ ایران نزدیکتر گردیده شود . این تجربه است که منش جنبش سکولاریته را درایران مشخص خواهد ساخت .
چیزی نقد است که من با آن ،و آمیخته با آن ، زندگی میکنم . اگر چنین چیزی ، نسیه بشود، یا ازمن پاره و جدا گردیده و به تاءخیر و درنگ انداخته شود ، رامش دروجود انسان ، ازبین میرود، و درد پیدایش می یابد . در بندهش دیده میشود که مفهوم « رامش » ، متضاد با مفهوم « درد » گذارده شده است .

ازاینجاست که مسـئله « د ر د» که از ریشه « دریدگی » است ، درفرهنگ اصیل ایران ، و سپس درعرفان ایران ، مسئله بنیادی میگردد .
وقتی حقیقت و معنی و غایت و شادی و خدا ، نقد وجود انسان نیست ، انسان ، درد میبرد . اینها از انسان ، دریده شده اند . خدا که از انسان دریده شد ، سراسر وجود انسان دچار درد میشود . این درد، موقعی پایان می یابد که شادی ، که سعادت ، که خدا ، که بینش حقیقت یا شیره چیزها ، دروجود انسان ، نقد باشد .
در امتداد این تجربه است که عطار میگوید خدا ، دست انسان است که اگر ازانسان بریده بشود ، انسان، آن دست را بازمیجوید ، چون درد بیدستی اورا آرام نمیگزارد . باید آن دست بریده ازسر به بدن او چسبانیده شود، تا انسان تمام گردد ، تا آرامش یابد . چنانکه آمد ، اهل فارس ، همشهریان حافظ وسعدی ، به خدای ایران هم « خرّم »و هم « دست » میگفتند . به عبارت دیگر، آنان خرمدین بودند . درفارس ، سه روز هرماهی ، دست نامیده میشد . و هنوزهم در مراسم مذهبی درایران ، دستی درمیان جام آب ازفلزساخته میشود که ردپای تصویر این خداست ، ولو به شخصیات مذهبی شیعه نسبت داده شود .
تجربه نقد درایران با تصویر دست پیوند دارد ( دستادست ، پیشادست ) و درست عطار، میخواهد خدا را که در تصویر « الله » دراسلام ، دست بریده شده ازانسانست ، بیابد و به آن پیوند بدهد و خدا را نقدانسان کند :
کسی پرسید زان دیوانه مردی
که چه بود درد ؟ چون داری تو دردی
چنین گفت او درد آنست که پیوست
که چون باید ، بریده دست را ، دست
ویا آن تشنه ده روزه را نیز چگونه آب باید ازهمه چیز
کسی را همچنان باید خدارا شود اسرار بروی آشکارا
این معنا، این بُن ، این سعادت را که به فراسوی گیتی تبعید کرده اند ، این حقیقت ، همان دست ناپیدای انسانست، که از انسان بریده اند ، و انسان نمیتواند بی آن ، زندگی کند . ازاین رو همیشه از این درد بریدگی خالق ازمخلوق دراین ادیان ، درد دارد
همی درد آن بود ای زندگانی که چیزی بایدت، کان را ندانی
ندانی آن و ، آن ، خواهی همیشه
ندانم کین چه کاراست و چه پیشه
انسان، جانان را که خدا باشد ، بینش حقیقت را ، سعادت و رامش را ، معنا و مزه زندگی را درهمین گیتی، نقد میخواهد . مثل دست ، مثل آب ، مثل باده وشیرابه ای که برای رفع تشنگی همیشه باید بنوشد . ازاینجا بود که به اینها« مزه زندگی » میگفتند. خدا، نمک خورشهاست . زندگی، وقتی مزه داشت که حقیقت را با زبانش ( رسا = زبان ) میمزید و با دهانش مینوشید، یا وقتی سعادت را مینوشید. زنخدا رام ، باده نوشین بود . سیمرغ دایه ای بود که همه کودکان جهان، نخست درزندگی ، شیراو را از پستانش نوشیده بودند .

مشتری و ُزهره که سعد اکبروسعد اصغر باشند همان سیمرغ و رام هستند . اینها هردو، باده بودند که انسان درنوشیدن، هم سعادتمند میشد و هم بینش ازگوهرش پدیدارمیشد .
خدایان مزه ، خرداد و مرداد بودند . اینها خدایان زندگی نقد درگیتی بودند . درمتون پهلوی ، ودرگاتا ، معمولاواژه « رسا و رسائی » را جانشین « خرداد » میکنند . ما امروزه از این واژه رسا و رسائی، چیزی بسار مبهم و مه آلود درمی یابیم . ولی این واژه ، هویت زنخدا خرداد است . ولی درسانسکریت همه معانی واژه « رسا » و « رس » باقی مانده است .
درسانسکریت ، ازجمله معانی « رسا »
1- زبان یا اندام مزیدن است
2- چاشنی و ابزار یا مزه است
3- مزه ( خوشمزه )
4- احساس کردن+ درک کردن+ حسّاس بودن
5- مهرورزیدن
6- شیرابه نیشکر ( ازاینجا میتوان دید که رسنواد = رشنواد که همان – رشنا ، رشن– باشد، به معنای شیرابه نی است .
7- همه نوشابه ها
8- اکسیر
9- شیرابه همه گیاهان
10- شیرابه میوه ها
11- مغزوجوهرو هسته هرچیز
12- بهترین و لطیف ترین بخش هرچیزی
13- خوشی وشادی
14- اشتیاق فراوان است.
15- انگور
16- زبان
خرداد ، درواقع ، افشره و شیرابه و جوهر همه چیزها و جانها ست، که انسان با لب وزبانش میمزد ، مزه که میزاگ با شد ، بُن آمیخته شدن با آنچه نقد است ، و تخمیرکننده کل تن و روان انسانست .

در پهلوی به « مزه » ، میزاگ میگویند، که معربش هم « مذاق» و هم « مزاج » بوده است . آنگاه ازاین واژه ، ریشه « ذوق » را ساخته اند .

ما معنای اصلی مزه = میزاگ را فراموش کرده ایم ، ولی ازهمان واژه میزاگ = مذاق ، ریشه « ذوق » را ساخته اند ، و این واژه ذوق ، در ادبیات ایران بویژه در ادبیات عرفانی ، جانشین اصطلاح میزاگ ومزه در رابطه با زنخدا خرداد شده است . « ذوق » عرفانی ، بیان همان معرفت نقد و بلاواسطه است که کل انسان را تخمیرمیکند و میافروزد . این واژه امروزه ، فقط ویژه هنرهای زیبا شده است ، و گستره و ژرفای اصلی را از دست داده است .
« ذوق » یا « میزاگ=مزه »، با جهانی کاردارد که همه چیزو همه جانها درآن ، آمیختنی هستند . آنچه با ما بیامیزد ، نقد یا رساست . نقد ، چیزی نیست که دم دست ما ، دم لب ما ... هست ، بلکه نقد آن چیزیست که ما میمزیم و میتوانیم بمزیم . درست الهیات زرتشتی ، برای انکار فرهنگ زنخدائی ، گفت که در زمان گذرا وفانی، بینش و خوشی وسعادت ، هرچند هم که جلودست ما ، جلو لب ما هم باشد ، نقد نیست ، بلکه چنین نقدی ، برترین عذابها و محرومیتهاست .
داستان عقابهای کاوس ، بیانگراین اندیشه اند .

گوشتها، نزدیک نوک عقابها آویزانند ، ولی عقابها، برغم پروازبه آسمان بینش ، همیشه ازاین « دم نوک بودن مقصد » هیچگاه به مقصد نمیرسند . بسخنی دیگر، با آنکه حقیقت و خدا و معنا و سعادت، بسیارنزدیک به انسانند ، ولی انسان ، هیچگاه به آنها دست نمی یابد .

آنها، همیشه انسان را تشنه ترو گرسنه تر میکنند ، ولی نارسیدنی میمانند . درفرهنگ سیمرغی، چنین تجربه ای ازنقد نبود . این اندیشه را که ازالهیات زرتشتی باقیمانده ، شیخ عطار، درست درمورد خود همین خرداد و مرداد بکار میبرد . هاروت و ماروت درچاه آبی آویزانند، و ازلب آنها تا آب ، یک انگشت فاصله است.

آنها درست ازاین نقد بودن آب ، برترین عذاب وشکنجه را میبرند . درپیکاربا فرهنگ زنخدائی ، اندیشه های آنها را وارونه میساخته اند ، چون خرداد، خدای آبها ، خویش آبها و خود آبهاست، و اصل آمیختگی ، یعنی رامش و بینش نقد است .

ازاین رو هست که خرداد ومرداد ، خدایان یا اصل « ذوق = میزاگ » هستند . آنها خدایان مزه زندگی ، معنا و شیره و مغزو مزه زندگی درگیتی هستند . ما درگیتی، درحس کردن ، شیره جهان را میمکیم و میمزیم و مینوشیم ، ازاینرو به بینش جوهروهسته جهان میرسیم .
همین واژه « رسا » درسانسکریت ، معانی 1- زبان و 2- انگور را هم دارد، و بدینسان میتوان بازشناخت که « رس » ، همان واژه « رز» هست . و رسپینا که فصل پائیز باشد ، فصل « چرخشت ،یا « زمان ِ گرفتن شیره انگور» بوده است . « جشن چرخشت انگور» ازجشنهای بزرگ ایرانیان بوده است که با الهیات خشک زرتشتی ، سازگار نبوده است .
چنانکه آمد ، معرب دیگر واژه « میزاگ » ، « مزاج » است که درهمان عربی ، به معنای « آمیختن » است ، که به همان واژه « میزو میختن » برمیگردد که ریشه واژه « مهر» نیزهست .

جهان، وقتی جهان مهراست ، که همه چیزنقد است . « مزاج » به معنای « آمیختن شراب و جزآن» است . شراب یا باده ، درفرهنگ ایران ، هرگز تداعی « فراموش سازی غم و درد » را نمیکرد . باده ، اصل آمیزنده جهان و اصل پدیدارسازنده گوهرانسان شمرده میشد، و طبعا « شکفتن گوهرانسان ، متلازم با رامش و خنده و شادی » است .
خود همین اصطلاح « مزاج » ، درواقع « کیفیت آمیختگی چیزها را درهرموجودی و درهرانسانی » نشان میدهد . البته مزاج ، به شکم و جهازهاضمه گفته میشود ، نه چنانچه درلغت نامه ها پنداشته میشود، این معنای مجازی آن باشد . خرداد و مرداد، خدایانی بودند که در معده ، آتش افروزی میکردند تا خورش، آماده جذب درخون گردد .

ضدیت با هاروت و ماروت( خراد ومرداد ) ، دراثرکژاندیشیهائی بود که هردوطرف ، ازاین خدایان خوشی و بینش نقد داشتند . خرداد ، برای « بیش ازاندازه خواهی شادی جنسی یا شادیخواری ( میگساری ) یا پرخوری و خوشخوری » درکلیتش ، مورد تهاجم الهیات نوری قرارگرفت.

درحالیکه ازهمین اصطلاح مزاج، میتوان دریافت که خرداد، با « اندازه » سروکار داشته است . رامش و بینش ، دراین زنخدا ازهم جدا ناپذیرند . شادیهای جنسی و می نوشی و خورشی ، هنگامی تائید میشد که به اندازه باشد ، ولی این شادیها ، درفرهنگ سیمرغی ، در زندگی ، بنیادی شناخته میشد . هنوز نیز وقتی گفته میشود « مزاج ازعدالت و استقامت رفت ، یا اعتدال مزاج بهم خورد » ، تباهی و فساد مزاج بیان میشود .

با این سخن ، گفته میشود که سلامت بدن ، ازدست داده شد . ذخیره خوارزمشاهی میآورد که « بیرون شدن مزاجی از اعتدال، چنان باشد که اندریک کیفیت بیرون شود » . شکم ، که( اش + کام ) باشد ، اصل سکولاریته هست . شکم ، کام بردن از « اشه» است . شکم ، عبارت از معده ( بن خورش ) و اندام زایشی ( بن زایش ) و جگر( بن خون ، خون که اشه یا شیره جانست درجنبش در رگها ، همه وجود انسان را به هم می بافد .

دراین فرهنگ ، جگر و دل ، بُنگاه بینش هستند ، چون با خون، با شیره بهم بافنده وبهم پیوند دهنده ، کاردارند . اینست که این همآهنگی یا اندازه بودن ِ آمیزه ها ، درستی و کمال زندگی را معین میساخت . ازاین رو مفهوم « مزاج » ، ژرفای ویژه سکولاریته را دارد . رد پای آنها در اشعارنیزباقیمانده است . حافظ میگوید :
مزاج دهر تبه شد دراین بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
یا خاقانی میگوید :
لطف از مزاج دهر بشد گوئی
ای مرد، لطف چه ؟ که وفا هم شد
دهریا زمان ، مزاج دارد . اینها را سپس کنایه و استعاره وتشبیه و ... خواندند، ولی بیان درک گیتی از اجزاء گوناگون خود گیتی بودند .

همانسان که وجود انسان، نیاز به اعتدال آمیزه ها ، نیاز به پیمان بودن اجزاء مختلف دارد ، همانسان اجتماع ، شکمی و جگری و دلی دارد که ازخورش ها ، خونی تولید میکنند، و آنرا درهمه تن اجتماع ، پخش میکنند، تا انسان یا اجتماع ، تندرست بماند . اینها فهم انسان و اجتماع ، در روابط نقدیست . درک دنیا ازخودش هست، نه درک نظام دنیا از معانی وغایاتِ فراسویش .
مزاج ، بحث « آمیختن » است . چیزی نقد است که با ما بیامیزد .
دوتا لب ، همیشه به هم می پیوندند . چیزی نقد است که در زمان و درمکان، بهم پیوسته اند . اینست که درافغانی ، اصطلاح « دستی به دستی » یا « دستی » ، به معنای « بالفور» است . میان از دست بدست رفتن ، فاصله وبریدگی زمانی و مکانی نیست .
خیام برای پیکر بخشی به مفهوم نقد میگوید :
پرکن قدح باده و بردستم نه نقدی زهزارنسیه ، بهترباشد
درفرهنگ سیمرغی ، جهان ، بهم پیوسته است ، وهیچ جا بریدگی ندارد ، یعنی همه جهان ، نقد است . اندیشه همدردی و همکامی ( شادساختن دیگران ، شادساختن خود است .. ) ازاین پیوستگی نقد میآید .

ازسوختن یک پرسیمرغ ( یک جان) ، سراسر وجود سیمرغ میسوزد و برای دفاع آن جان (= پر) ازگزند ، حاضرمیشود . کل تن اجتماع ، به یاری یک فرد برمیخزد ، تا اورا ازگزند دور دارد . این همیاری و همبستگی، نقد است .

چیزی «هست » ، وقتی نقد است . ازاین رو دراین فرهنگ ، خدا درهرانسانی، نقد است ( نه به شکل تشبیه ) ، بُن کیهان درانسان یا درهرجانی، نقد است ، بهشت و سعادت و جشن و معنا درهرانسانی، نقد است ، بینش حقیقت درهرانسانی، نقد است . چیزی « هست » که « نقد » باشد .
تو مگر خود مرد صوفی نیستی
« هست » را از نسیه خیزد ، نیستی مولوی
نسیه ، درنگ و تاءخیرو مهلت است . آنچه به زمان بعید، وعده ادای آن کرده شود ، نسیه است . سعادت اخروی ، نسیه است
این نقد بگیر و « دست » ازآن نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن ، از دور خوش است ( خیام )
این ارزش دادن به نقد که اصل سکولاریته است را موبدان زرتشتی ، « اوامیگان » مینامیدند .« اوام » که به معنای « زمان » است ، تبدیل به واژه « عوام » شده است . عوام ، زمانی است، سکولار است ، شادی و رامش و سعادت را در زمان میخواهد نه پس از زمان . البته این واژه «اوام: ، دراصل ( َایوی + گامه ) بوده است ، که به معنای « ترانه وسرود ماه » است . این نای به یا رام وسیمرغست که آهنگش ، ریتم ( کوبه ) زمانست .

ولی نوای این نای به ، تنها بیان، روند خشک زمان نیست ، بلکه حامل موسیقی شاد نیز هست . حرکت زمان ، رقص زمان یا گیتی است . گشتن ، وشتن ( رقصیدنست، دوباره نوشدن وتازه شدن ) است . سکولاریته یا « زمانی بودن » ، گوهر زندگی عوام است . عوام ، اوامی = زمانی هستند، که با آهنگ شاد ماه ، میرقصند . سکولاریته یا « اوامیگانی » ، زندگی فطری و متداول عوام هست .

آنها با آهنگ زمان ( زمانی = سپنجی = اوامی ) می زیند . ادیان نوری ، این روش زندگی فطری و طبیعی را ازآنها غصب کرده وربوده اند . مسئله جنبش سکولاریته ، تنقیه یا اماله کردن یک فلسفه غربی به مردم نیست . مسئله ، بسیج ساختن فطرت و طبیعت موجود درخود آنهاست . مسئله ، رهانیدن آنها از دوروئی وریائیست که این ادیان به آنها تحمیل کرده اند .
خرداد و مرداد( هاروت وماروت ) ، خدایان زمان بودند . درفرهنگ سیمرغی، همه خدایان ایران ، خدایان زمان هستند . زمان ، مقدس یا سپنتاست، ازاینرو گیتی ، گیتی « سپنجی » خوانده میشد ، چون سپنتائی بود ، و سپنجی ، معنای گذرا را نداشت . خدایان زمان ، از سه بُن جان و زندگی ( سه + پند ) میروئیدند .

زمان، نمیگذشت ، بلکه میافزود و میروئید و پیش میرفت . درفرهنگ سیمرغی، خدایان شادی و خوشی و آبادانی نقد ( بهشت درگیتی = نعیم جهان)، خرداد و مرداد بودند .

رد پای این اندیشه درشعری ، درکتاب داراب هرمزیار باقی مانده است . با الهیات زرتشتی که دوجهان جسمانی و روحانی ( تنکرد + وخشا ، یا استومند و مینوی ) ساخته شده بود ، و عمل و پاداشش ، ازهم بریده شده بودند ، تصاویر بهشت و دوزخی پیدایش یافته بود . چنین اندیشه ای درفرهنگ سیمرغی نبود . ولی رد پای ِهمان اندیشه ، درعبارات دیگری ، در الهیات زرتشتی نگاه داشته شده است که فلسفه رنخدائی را افشاء میکند . درالهیات زرتشتی میآید که جمشید ، روزخرداد، درماه فروردین ، در دوزخ را می بندد . وقتی جمشید در دوزخ را بست ، پس همه انسانها ، ازآن پس درهمین زندگی ، همیشه دربهشت ودرجشن و درسعادت خواهند بود .

برای آنکه بهشت و دوزخی پس ازمرگ باشد ، نیاز به « ایمان به فردا ، نیاز به ایمان به غیب » هست ، چون پاداش عمل که دیگر نقد نیست و نسیه است ، باید فردا و درغیب پرداخته شود . اگر جمشید ، در دوزخ را ببندد ، دیگر خدا ، نمیتواند کسی را به دوزخ بفرستد، و مجبوراست که همه را به بهشت روانه کند. بدینسان نیازی به بهشت در غیب ودرفردا ندارد .
اینست که نخستین انسان درفرهنگ سیمرغی ( جمشید ) ، نیاز به ایمان به فردا و نیازبه ایمان به غیب را از بین میبرد، چون با خرداد ، سعادت و خوشی و جشن را نقد میکند .

درواقع ، انسان نباید بگذارد که کسی در گیتی ، دوزخ را بسازد ، و نباید جهان را به بد بسپارد. انسان نباید بگذارد که آموزه هائی پدید آیند که مردم را از دوزخ بترساند . به وحشت انداختن مردم از رفتن به دوزخ ، بنا کردن عمل خوب برپایه ترس ، یک فلسفه ضد انسانی وضد جان و خرد است . دراین شعر میآید که جمشید ،
ازآن پس به فرمان پروردگار ( این روایت زرتشتی است)
چو مردان گزیدش( یکی) سخت کار
سوی چینود شد به امر خدای
در دوزخش بست آن پاک رای
به دروازه ( آن) ، چنان قفل کرد
نه مُرد درشهریاریش مرد
مه فرودین بود ، خورداد روز
که بست آن ره اهرمن کینه توز
زابلیس و دیوان ، چه بربست راه
بیامد به شادی ازآن جایگاه
این اشعار، درست همان روایت داستان جمشید در شاهنامه ، دراصطلاحات زرتشتی است . درشاهنامه دیده میشود که جمشید با « خردش » شهری میسازد که :
1- زرنج و زبدشان نبود آگهی ( خوشزیستی، خرداد )
2- زرامش جهان بُد پرآواز نوش ( خرداد )
3- ندیدند مرگ اندرآن روزگار( امرداد)
این دو ویژگی ، پیکریابی خرداد و امرداد هستند که بقول خوارزمیها « همداد » ، یعنی « همزادند » . خردی که ازآن خرداد و مرداد پیدایش می یابد ، که خرد جمشیدی باشد ، همان خرد بهمنی است . ازاین روهست که باربد ، روزبهمن را ، آئین جمشید = دین جمشید= بینش فطری جمشید میداند .

بینش جمشیدی ، پیدایش خرد بهمنی است . واین خرد بهمنی = هومانی ، همان « آسن خرد» است . بهترین گواه برپیوند خرداد و مرداد با خرد بهمنی ، عبارتیست که زرتشت دریسنه ، هات 31 به آن داده است .

ترجمه ای که از این عبارت از سرود زرتشت از دیدگاه فرهنگ سمرغی که فرهنگ اصیل ایران باشد ، کرده ام ، دراینجا میآورم :
« مزدا اهوره می بخشد خرداد ومرداد را – از سرشاری خویش ، ازاشه و نیروی خود آفرینی ونای به اش، سرشاری و لبریزی هومن را ، به کسی که از اندیشه و شیدونه ، دوست اوست »
1-ازنیروی خود آفریدن، معنی xva paityat است که معنای « ازخود نواختن » راهم دارد .
2- شیدونه ، معنای خشک وخالی « عمل» را ندارد ، بلکه به معنای « کرداریست که از خود افشانی برمیآید »
مننگهو= هومن یا بهمن