کافه تلخ

۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه

فرقه هاي يهود:



فريسيان

كلمه فريسى در عبرى به معناى عزلت طلب است . اين لقب بر جدايى و امتياز آنان دلالت دارد. اين فرقه دو قرن قبل از ميلاد پديد آمد و تاكنون هم اكثريت يهود از آن هستند. اصل اين فرقه به فرقه حسيديم (به معناى پارسايان ) بر مى گردد. فرقه حسيديم سه يا چهار قرن قبل از ميلاد براى زدودن آثار بت پرستى و انحراف ميان يهوديان پديد آمد. آنان در جنگهاى مكابيان شركت داشتند و در راه دين جانبازى كردند و شهيد شدند.

در قرن هجدهم نيز موج تازه اى به نام حسيديم ميان يهوديان شرق اروپا پيدا شد كه از اين حركت الهام مى گرفت .

فريسيان يك قرن قبل از ميلاد از ميان حسيديم برخاستند. آنان از نظر فكرى با صدوقيان تضاد و مخالفت روشنى داشتند. اين فرقه خدا را از جسم و صفات جسمانى منزه مى دانست . همچنين در مسائل مربوط به اراده آدمى راه ميانه اى را پذيرفته بود و نيز رستاخيز مردگان و دادگاه عدل الهى را مى پذيرفت و به عبادات از قبيل نماز و غيره اهميت مى داد. فريسيان در جامعه يهود موقعيت خوبى به دست آوردند و اكثريت تابع آنان شدند.

فريسيان علاوه بر عهد عتيق كه تورات مكتوب ناميده مى شد، به تورات شفاهى نيز معتقد شدند. تورات شفاهى گفته هاى حكيمانه دانشمندان يهود است كه به عقيده آنان نسل به نسل از زمان حضرت موسى (ع ) براى قوم يهود باقى مانده است . اين گفته ها در فاصله قرن دوم تا پنجم ميلادى ، در كتابى بسيار بزرگ به نام تلمود جمع آورى شده و زيربناى فكر و اعتقاد بنى اسرائيل قرار گرفته است . پس از اين ، در باب آن سخن خواهيم گفت .

فريسيان دارالعلمهاى مختلفى تشكيل دادند و اوقات خود را صرف مطالعه در دقايق تورات كردند و نكته هاى تازه اى به دست آوردند. به عقيده آنان در تورات حتى يك حرف كم يا زياد يا بى مورد و فاقد معنا و مقصود نيست ، بلكه درون هر حرف و كلمه اى اسرارى نهفته و رموزى خفته است .
امور داخلى يهود در فاصله بازگشت از بابل تا خرابى دوم شهر قدس در دست حاخامهاى فريسى و گاهى صدوقى بود. همچنين آنان با حضرت عيسى مسيح (ع ) بسيار مخالف بودند و براى تصليب او تلاش كردند. نام فريسيان به تكرار، در اناجيل چهارگانه آمده است .


صدوقيان

نام اين فرقه به صادوق بن اخيطوب كه از طرف حضرت داوود (ع ) به كهانت منصوب شده بود، مربوط مى شود (كتاب دوم سموئيل 8:17 و 15:24). اين منصب در عصر حضرت سليمان (ع ) نيز براى صادوق باقى ماند(كتاب اول پادشاهان 2:34). كاهنان بنى صادوق در كتاب حزقيال مورد تعريف و تمجيد قرار گرفته اند و امانت دارى آنان ستوده شده است (حزقيال 44:15).

صدوقيان به جاى نماز، براى قربانى اهميت ويژه اى قائل بودند. بسيارى از كاهنان هيكل سليمان و حاخامهاى سنهدرين از اين فرقه برخاستند. روابط آنان با واليان رومى نيز خوب بود.

صدوقيان بر خود لازم مى ديدند سنتهاى گذشته را حفظ كنند و با تجديد نظر و تفسير به راءى فريسيان و آداب و عادات آنان مخالفت مى ورزيدند. آنان قائل به جسمانيت خدا بودند و مى گفتند قربانى و هدايايى كه در راه خدا مى دهيم ، مانند چيزهايى است كه به يك پادشاه يا حاكم بشرى داده مى شود. صدوقيان جاودانگى نفس و قيامت را انكار مى كردند و مى پنداشتند سزاى نيكى و بدى در همين دنيا داده مى شود و در مورد اراده انسانى به اختيار مطلق معتقد بودند.

صدوقيان مانند فريسيان با حضرت مسيح (ع ) مخالفت بودند و نام آنان به تكرار در اناجيل چهارگانه آمده است . پس از خرابى اورشليم در سال 70 م . ديگر اثرى از اين فرقه باقى نماند.


سامريان

نام سامريان از منطقه اى به نام سامره مى آيد كه در زمان تجزيه سرزمين فلسطين پس از حضرت سليمان (ع ) ، مركز كشور اسرائيل بود. اين فرقه پس از بازگشت از اسيرى بابل پديد آمد و برخى معتقدند كه نژاد آنان اسرائيلى نيست و احتمالا مخلوطى از اسرائيلى و آشورى است .

اين فرقه بسيار كوچك تنها پنج سفر تورات و كتاب يوشع را مى پذيرد و 33 كتاب ديگر عهد عتيق را رد مى كند. همچنين تورات اين فرقه با تورات رايج اندكى اختلاف دارد و زبان سامرى نيز با زبان عبرى متفاوت است كه البته اين تفاوت اندك آن را از عبرى بودن خارج نمى كند.

سامريها به قداست كوه جرزيم در نزديكى شهر نابلس اعتقاد دارند و آن را قبله خود مى دانند و مى گويند قبله حضرت موسى (ع ) نيز همان بوده است ، ولى حضرت داوود (ع ) از پيش خود، مكان معبد سليمان (مسجد اقصى ) را قبله معرفى كرده است .

اين فرقه به مسائل مذهبى توجه مخصوصى دارد و مراسم ويژه اى انجام مى دهد.


اسنيان

ريشه كلمه اسنى احتمالا به معناى شفا دهنده است ،به اين معنا كه آنان در انديشه شفاى روان خود بوده اند. در وجه تسميه اين كلمه ،احتمالا ديگرى (مانند تعميد دهنده ) نيز وجود دارد.

اين گروه حدود دو قرن پيش از ميلاد به وجود آمدند و با خراب شدن اورشليم ، آنان نيز مانند صدوقيان و بعضى فرقه هاى ديگر از بين رفتند و جز نامى از ايشان باقى نماند،تا اينكه نيم قرن پيش به سال 1947 ،برخى آثار مكتوب آنان همراه با نسخه هايى از عهد عتيق كه تحرير كرده بودند، در غارهاى فلسطين در كرانه بحرالميت به دست آمد و مقدارى از نقاط ابهام مربوط به اعتقادات و جامعه آنان حل شد.

اسنيان مالكيت فردى را قبول نداشتند و به ازدواج روى خوشى نشان نمى دادند. در روز چندين بار غسل مى كردند و به اين منظور حوضهاى بزرگى ساخته بودند كه در اكتشافات اخير آنها را از زير خاك بيرون آورده اند. هنگام طلوع فجر از خواب بر مى خاستند و پس از عبادت تا ظهر به كار مشغول مى شدند،سپس دست از كار مى كشيدند و به طور دسته جمعى ناهار مى خورند و همين طور شام آنان دسته جمعى بود.

روز شنبه به طور كلى از كار دست مى كشيدند و عبارت و تفكر و مطالعه تورات مى پرداختند.
گفته مى شود قبله آنان خورشيد بود، نه معبد سليمان و ظاهرا آن را از ميتراپرستان گرفته بودند.
سطح معلومات آنان در زمينه تفسير و عرفان بالا بود و افرادشان نيز در حدود قرن اول ميلادى 4000 نفر گزارش شده است كه با در نظر گرفتن محدوديتهاى عضوگيرى در آن جامعه ، عددى بزرگ به نظر مى آيد.

به عقيده برخى دانشمندان ، افكار اين فرقه زير بناى مسيحيت فعلى گرديد. حتى ممكن است اعضاى اين فرقه همگى مسيحى شده باشند. گفته مى شود يحيى بن زكريا (تعميد دهنده ) نيز از آنان بوده است . بيابان گردى آن حضرت به قول اناجيل (و نيز احاديث اسلامى ) مى تواند شاهدى بر اين موضوع باشد.


قانويان

كلمه قانونى كه در لغت به معناى غيور و متعصب است ، بر گروهى اطلاق مى شد كه با شدت تمام با استيلاى روميها بر فلسطين مخالفت مى كردند. آنان معمولا خنجرى در زير لباس خود مخفى مى كردند و در فرصت مناسب هواخواهان روميان را از پاى در مى آوردند. بيگانگان آنان را از فرقه هاى ديگر مشخص مى كردند و خطر آنان را جدى مى گرفتند. چنين به نظر مى رسد كه اين عده از نظر ساير اعتقادات خود با فريسيان تفاوتى نداشتند.


قارئون

قارئون از كلمه ((قراء)) در عربى و عبرى مى آيد كه در مقابل تفسيرهاى تكلف آميز فريسيان ، به قرائت كتب آسمانى اشاره دارد.

اين فرقه كه پس از ظهور اسلام پديد آمده است ، با تلمود (تورات شفاهى ) مخالفت مى كند و بر معناى ظاهرى تورات تعصب مى ورزد و همواره با فريسيان درگيرى داشته است . رهبر آنان در ابتدا يك ربانى يهودى به نام عنان بود كه با ابوحنيفه معاشرت داشت و اصطلاحات فقه اسلامى را از وى آموخت . وى در عصر منصور دوانيقى در بغداد اين فرقه را بنياد نهاد. سپس فردى به نام بنيامين نهاوندى آن مكتب را در ايران آن روز ترويج كرد و تغييراتى در آن داد و نام قارئون (در عبرى قرائيم يعنى قرائت كنندگان ) را به جاى عنانيه بر آن نهاد.

در قرون گذشته اكثر قارئون در جهان اسلام زندگى مى كردند. اكنون آنان در اسرائيل ، روسيه ، اوكراين و كشورهاى ديگر به سر مى برند. نام شبه جزيره كريمه (Crimea) در اوكراين از عنوان فرقه قرائيم گرفته شده است . دانشمندان بزرگى از قارئون برخاسته اند كه مباحث آنان در الهيات يهودى توجه محققان را به خود جلب كرده است . آنان در مباحث خود از اصطلاحات اصول فقه حنفى بهره مى گيرند.


دونمه

نام فرقه دونمه به تركى استانبولى به معناى مبدل شده است و در بعضى اوقات به آنان شبتين مى گويند كه به شبتاى صبى مؤ سس گروهشان نسبت داده مى شود.

نامبرده به سال 1626 در شهر ازمير (غرب تركيه ) به دنيا آمد و پس از مطالعه و بررسى الهيات و عرفان يهودى كم كم مدعى شد كه مسيحاى يهود است و براى نجات آنان آمده است . برخى يهوديان اروپا و تركيه و خاورميانه دعوتش را پذيرفتند و گروه بى شمارى نزد او گرد آمدند.

وى كه خود را نخستين فرزند خدا مى ناميد، گفت در سال 1666 قيام خواهد كرد. وى قبل از رسيدن موعد مذكور به اورشليم و قاهره رفت . در آن ايام يهوديان از خوشحالى به جشن و شادى پرداختند و شعار مى دادند: ((زنده باد مسيح پادشاه )) و ((زنده باد سلطان صبى .))

شبتاى صبى در سال 1666 به جاى آنكه به اورشليم مسافرت كند، به استانبول رفت و بلافاصله از طرف پادشاه عثمانى دستگير شد و در روز 16 سپتامبر 1666 او را به حضور پادشاه آوردند و از او خواستند مسلمان شود. وى پس از پذيرفتن اسلام ، نام خود را به محمد افندى تغيير داد و با يك بانوى مسلمان ازدواج كرد.

وى همچنين بسيارى از پيروان خود را به پذيرش اسلام ترغيب نمود، ولى باز هم بسيارى از يهوديان او را مسيحا مى دانستند. آنان در توجيه اين مساله مى گفتند كه تنها شبحى از شبتاى مسلمان شده و خود او براى يافتن ده قبيله گم شده بنى اسرائيل به آسمان رفته است و به زودى ظهور خواهد كرد. يكى از فعالان اين مرام مى گفت : همان گونه كه موسى در كاخ فرعون پرورش يافت ، لازم بود كه مسيحا در كاخ سلطان عثمان بماند تا بتواند نفوس گم گشته اسلام را نيز نجات دهد.

شبتاى صفت مسيحايى خويش را نگه داشت و مجاز بود به عنوان تبليغ اسلام ميان يهوديان ، با آنان تماس بگيرد. وى فرقه اى پديد آورد كه اعضاى آن بى درنگ به رسم مسلمانان عمامه بر سر گذاشته ، پيرو آداب اسلامى شدند و به بازگشت سريع شبتاى به عنوان منجى حقيقى بنى اسرائيل اميدوار ماندند.

مرگ وى به سال 1676 اتفاق افتاد و برادرش اتباع او را دور خود جمع كرد. پس از آن ، اتباع اين فرقه در ظاهر به سنن اسلامى و در باطن به سنن يهودى عمل مى كردند.
اكنون چند هزار نفر از آنان در تركيه يافت مى شوند.

در مجموع از تعاليم يهود ميتوان اينگونه استنباط کرد که ديني سختگيرانه است. هرچند بسياري از آنچه موجود است ميتواند منسوب به تحريفات دين يهود باشد که بعدها ايجاد شد.

خدای پدر و یهوه


... اما کسی که محبت نمیکند، خدا را نمیشناسد؛ زیرا خدا محبت است
عهد جدید؛ اول یوحنا؛ 8/4

هر کس خدا را نامی داد. یکی "یهوه"اش خواند و دیگری "پدر" و آن دیگر "الله" و "هورمزد"... اما از این میان "یهوه" برایم نماد سختگیری متعصبانه است و در جبهة مخالف "خدای پدر"؛ اسوة مهربانی. "خدای پدر"، همانست که آرزو داریم باشد و آن نیست که در کتاب مقدس جستجویش میکنیم. "خدای پدر" را – در نظرم – تنها یک نفر یافت. نه فقط از سطرسطر کتاب مقدس که در زلال بینهایت طبیعت. در تابش "برادر خورشید"؛ زیر نورِ "خواهر ماه" و در کنار یار همیشگیش "خواهرمان مرگ جسمانی".
"خدای پدر" از اندیشة فرانچسکوی قدیس - یا آنگونه که میخوانندش فرانسوآی آسیزی - آمد؛ هماو که آفریننده مان را نه "خدای پدر" و حتی "حضرت اعلی" که "رفیق اعلی" میداند. هماو که از مهر و مهربانی میگوید و با کینه کاریش نیست. آنقدر خوشبین و خوشدل است که میبیند : "یک روز یک ملک مقرب سمت راست خداوند جای میگیرد. اما نه او میکائیل است و نه جبرئیل. بلکه او ابلیس است که سرانجام توانسته سیاهی نفرت انگیزش را به نور و روشنایی تبدیل کند." او نجات همة انسانها را قدیم میداند. ما نجات یافتگانیم پیش از آنکه به دنیا بیاییم: "اوست پدر قدوس ما، هماو که پیش از آفرینش دنیا، پسر محبوب خویش را گسیل داشت تا نجات را بر زمین ارزانی دارد."
***
این کوته نوشته ها برداشت شخصی است از اندیشههای دو سرگشتة راه حق: یکی فرانچسکوی قدیس: پایه گذار فرقة فرانسیسکن - بزرگترین مرام عرفانی مذهب عیسا – و دیگری نیکوس کازانتزاکیس، نویسندة معروف و – در نظرم شکاک - کِرِتی که زیباترین سرگذشتنامة فرانچسکو را نوشت.
در نظرم الیته مذهب مسیح – خود – "عرفان" مذهب موسا(ع) است و به قول بزرگی، بالاترین دستاورد عرفان آن بود که به انسان جسارت داد تا با خدا معاشقه کند. عشق و محبت در دین عیسا کلام اول است و حاصل آن هم تبدیل "یوحنا" - حواری تند مزاج و "فرزند رعد" – است به "رسول محبت"؛ تبدیل "خشم" است به "عشق" و کلام اصلی در مرام "فرانچسکو" پس از "فقر کامل"، "عشق کامل" است... "عشق کامل"؛ رستگاری همیشگی.

-...-

[1]
"یهوه" گفت: اگر کسی یک از دندانهایت را شکست، همه دندانهایش را بشکن.
خدای "پدر" گفت: اگر کسی بر رخسارت سیلی زد، دیگر سوی صورتت را پیش آر.

[2]
"یهوه" گفت: فرستادة من – موسی – در جوانی مردی قبطی را کشت و از حق قومش دفاع کرد. او افتخار من است؛ نشان قدرت و خشم من بر زمین. اما فرستادة تو؟
خدای "پدر" گفت: فرستاده ام – عیسای ناصری، فرزند مریم – کشته شد حال آنکه قاتلش را – پسر گمشدة من؛ یهودای اسخریوطی - میشناخت. او از حقش گذشت. پسرم – عیسا - افتخار قوم و پیروانش است؛ برة پاک من بر زمین.

[3]
"یهوه" گفت: صد لعن و نفرین بر جسم و بدن که روح را از یاد من – آفریدگار، قَدَر قدرت – غافل میسازد و اسباب آتش داغ دوزخ را فراهم.
خدای "پدر" گفت: درود بر جسم پاک. این معبد یاد روح القدس. این جاذب عشق و مهر خداوندی.

[4]
"یهوه" گفت: تو از سرِ سیری حرف میزنی. نمیدانی فقر چیست؟ آوارگی و سرگردانی کدامست؟ درد را نمیشناسی. تنها قوم من، آوارگی و فقر و رنج را شناخت. قوم آوارة من - بنی اسرائیل.
خدای "پدر" گفت: با من از رنج مگو. مگر زخم مقدس صلیب را بر دستان پسرم، فرستاده ام – عیسای نبی اهل ناصرة جلیل – نمیبینی؟ تاج خار را بر پیشانی و سرش بنگر! عیسای من- عیسای مریم - رنج کشید تا همة زادگان آدم – مردم قومش و غیر آن - رستگار شوند؛ حتی سربازان رومی که میخهای صلیب را بر دستان او کوفتند. پسرم جان میداد و میگفت : پدر! اینان را ببخشای که نمیدانند چه میکنند. رنج او کفارة گناهان همة مردمان - جهانیان - است.

[5]
"یهوه" آدمیان را خطاب کرد: بندگان من! اسیران هوای نفس! گنهکاران! بترسید و آگاه باشید که فردای قیامت شما را به عذابی الیم دچار خواهم کرد؛ عذابی چنان شدید که روزی هزاران بار آرزوی مرگ کنید.
خدای "پدر" رو به جهانیان کرد و گفت : پسرانم! به آغوش مهربان من – پدرتان – خوش آمدید! سپس مردمان گناهکار را مخاطب قرار داد: پسران گمشدة من! غمین مباشید که من پذیرای شمایم. اراده کنید و مغرور نزد پدر بازگردید و بدانید پیش از آن من به سوی شما رو کردهام. آنگاه در آغوشم آرام گیرید. پسر برگزیدهام – عیسا – پیش از این کفاره گناهانتان را پرداخته است.

[6]
"یهوه" گفت: فرمان من یکی است؛ این فرمان را هر مرد دانایی میپذیرد و هر عقل سلیمی آنرا با خود همراه می یابد: با دوستان خود دوست و با دشمنانتان دشمن باشید.
خدای "پدر" گفت: فرمانت خوشایند عقلهاست. اما فرمان من دلها را خوش میاید: دشمنانتان را دوست بدارید؛ هرکه شما را لعنت کند برای او دعای برکت کنید؛ به آنانی که از شما نفرت دارند، نیکی کنید؛ برای آنانی که به شما ناسزا میگویند و شما را آزار میدهند، دعای خیر نمایید.

[7]
"یهوه" گفت: ملکوتم خاص مؤمنان رسالتِ فرستاده ام – موسای عمران – است. تنها بندگان راستین قومم، ملکوت مرا درک خواهند کرد.
خدای "پدر" گفت: به ملکوت خداوندی همه راه دارند. در درگاه من از همه اقوام و نژادها خواهند بود. آنها – از قوم من و غیر آن - همنشین ابراهیم و اسحاق و یعقوب خواهند شد.

[8]
"یهوه" گفت: بارانم را بر سر یارانم میبارانم و آفتاب را تنها بر سر خوبان میتابانم؛ آنان که مرا دوست میدارند. اگر خوبان و مژمنان نبودند، از آفتاب و باران خبری نبود.
خدای "پدر" گفت: باران را – یکسان – بر سر نیکان و بدان میبارانم. آفتابم را بر سر نیکوکاران و ظالمان - همسان – میتابانم. فرزندانم! شما نیز چون من باشید؛ نه مانند مردمان پست که محبتشان خاص کسانی است که دوستشان دارند. مانند پدر آسمانیتان کامل باشید.

[9]
"یهوه" گفت: حساب، حساب ساده ای است؛ دوزخ برای بدکاران. برای پلیدان، گناهکاران... آنان که فرمان نبردند. بهشت برای نیکان، پاکان؛ برای یاران، مؤمنان. آنان که فرمان بردند.
خدای "پدر" گفت: دوزخ و بهشت؟! کدام بهشت؟! با من از بهشت مگویید مادام که دوزخی هست. بهشت، آنگاه مسکن معهود است و بشارت فرزندم – عیسا - که در آن سعادت و آرامش باشد؛ ولی چگونه انسان میتواند در بهشت دمی آرام باشد حال آنکه برادران و خواهرانش در دوزخ رنج میبرند؟ مادام که دوزخ هست با من از بهشت مگویید. تنها، بهشت؛ بی دوزخ! رستگاری همیشگی برای همه.

[10]
"یهوه" گفت: انسان، گستاخ است. از خدا – صاحب جان و روانش – نمیترسد.
خدای "پدر" گفت: چرا بترسد؟ کدام فرزند، از پدر مهربانش میترسد؟
_ ولی، او جسور است از "عشق" به خدا میگوید...
_ آری؛ از عشق به خدا میگوید... چرا که در روز ازل برایش از عشقم به او گفتم. دوستش دارم؛ دوستم دارد.
_ دوستش داری ولی او پاس عشق تو را نگاه نخواهد داشت. او خطاکار است.
_ من نیز خطاپوشم!

-...-

کسی چیزی نگفت؛هیچ... همه خاموش بودند. تنها صدای زمزمه و نیایش به گوش میامد؛ گویا کسی دعایی میخواند:
آنجا که کین است، بادا که عشق آورم.
آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم.
آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.
آنجا که خطاست، بادا که راستی آورم.
آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم.
آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم.
آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم.
آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم.
(نیایش برای صلح؛ فرانچسکوی قدیس)

هال سل و يهوه شناسي



آگاهي : كتاب تحقيقي در دين يهود اثر ارزشمند آقاي جلال الدين آشتياني را مطالعه كنيد . ما در اين نوشته ي مختصر از بخش چهارم همين كتاب گران سنگ بهره برده ايم . والسلام .


يهوه نام خداي يهوديان ، به معناي او هست ميباشد . تقريراين نام تا پيش از گزينش حروف صدا دار در زبان عبري به شكل ي - ه - و بوده است . كه آنرا به صورت ياهو و هو تلفظ ميكرده اند .
به تصريح تورات اسرائيليان اين نام را از پيشينيان خود كسب كرده اند . جمعي به استناد كتاب خروج كه ميگويد : يهوه در هورب است . و با توجه به اينكه اين كوه در تورات كوه خدا ناميده شده است و يهوه نيز به موسي ميگويد : كه در بازگشت از مصر عبريان را به پاي اين كوه بياور و موسي نيز چنين ميكند .
، عقيده دارند كه نام يهوه از نام خداي كوهستان گرفته شده است . محققين بر اين باورند كه اسرائيليان قبل از موسي عليه السلام به خدايان متعددي ايمان داشته اند .
و رئيس خدايان را خداي طوفان ميدانستند كه بر روي گاو نري ايستاده است . و محرك هارون در ساختن گوساله بعنوان خداي اسرائيليان را در راستاي بازگشت به همين عقيده توجيه و تفسير ميكنند . ( البته ما مسلمانان هارون عليه السلام را منزه از اين تهمت ميدانيم ) . و اگر موسي عليه السلام همانگونه كه كتاب خروج ميگويد و مجسمه ايكه هارون آنرا ساخته است را ميشكند ، مفهومش آن است كه با اين عقيده براي هميشه قطع رابطه ميكند .
امروزه كليسا و كنيسه دست در دست هم ، سعي بر يهوه پرست نشان دادن اجداد اسرائيليان دارند . و با توجيه و تفسير هاي توام با تغيير مفاهيم اوليه و قديمي همراه با پيچيده گويي و معما بافي در صدد هويت دادن به بني اسرائيل و ايجاد يك تاريخ پيوسته براي آنان ميباشند ، چيزي كه اسرائيليان فاقد آن بوده و هستند .



تورات علاوه بر يهوه دو اسم ديگر هم براي خدا ميآورد الوهيم و يهوه - الوهيم . به تفسير ربي ها كه اساتيد علوم الهي يهودي هستند توجه كنيد . آنان ميگويند : ابتدا خدا تصميم گرفت كه جهان را با عدالت مطلق هدايت كند ، پس در اين دوران الوهيم ناميده شد . از آنجاييكه الوهيم در زبان عبري به معناي قاضي هم هست مانند يك قاضي سختگير عمل ميكند .
ولي خدا ميبيند كه جهان تاب عدالت او را ندارد پس رحمت و شفقت و بخشش را ضميمه ي آن مينمايد و نام يهوه - الوهيم به خود ميگيرد .
اما باز هم ميبيند كه حتي جهان قادر نيست عدالت و رحمت را تواما تحمل نمايد . سرانجام فقط با بخشش و رحمت حكومت ميكند و در آن زمان يهوه با رحوم به معناي بخشنده و مهرورز توام شده و فقط خداي رحمان يا يهوه خوانده ميشود . البته اين نوع توجيه و تفسير همچنان حكايت از آن دارد كه بزرگان و دانشمندان يهود از گذشته هاي دور تا كنون خدا را همچون موجودي تجسم ميكنند كه عقل او مانند عقل انسان بايد با تجربه ، با واقعيات و با بندگانش آشنا شود .



از عمده گناهان نابخشودني كه اسرائيليان در اولين دستور از ده فرمان در فصل بيستم از سفر خروج موظف به دوري از آن ميشوند ، اين است كه از خدا هيچ صورتي مجسم ننمايند و نكته ي جالب آن است كه در آيات انتهايي فصل سي و سه از سفر خروج موسي از يهوه تقاضا ميكند روي خود را به او بنمايد .
و خدا ميگويد روي مرا هيچ انساني قادر نيست ببيند . و نكته جالبتر اين است كه نويسنده ي كتاب خروج به هر صورتي مايل است خدا را بنمايد از رو نشد از پشت . لذا آيات 22 و 23 ميگويد : وقتي جلال من ميگذرد ، تو را در شكاف اين صخره ميگذارم و با دستم تو را ميپوشانم تا از اينجا عبور كنم ، سپس دست خود را برميدارم تا مرا از پشت ببيني ، اما چهره ي مرا نخواهي ديد .



تجسم خدا بهر صورتي گناه عظيمي است و شكل سازي از او با كيفر مرگ همراه ميگردد ولي چگونه است كه موسي چهره به چهره با يهوه به سخن مينشيند ، خدا با ابراهيم غذا ميخورد ، هارون از يهوه بت ميسازد و خدا به دفعات و مكرر حتي دهها نسل بعد از موسي به شكل انسان ظاهر ميشود . گاهي رحيم و صبور و كريم و بخشنده ميگردد كه رحمت عظيمش نصيب هزار پشت ميشود و گناهان و خطاها را ميبخشد . ولي در جاي ديگر خدا قهار و هراسناك و زود رنج و خشمگين و قسي و خونخوار و مكار ميگردد و انتقام او شامل نسلها ميشود . تا جائيكه محققيني چون ادوارد ماير و ويل دورانت او را عفريت شب و الوهيت هراسناك مينامند .



در سخني كه يهود با رسول الله حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم دارد و مفسرين آن را در سبب نزول سوره ي امان ميآورند ، تصور انساني خدا در يهود زمان رسول الله (ص) نيز آشكار است . ابوالفضل رشيدالدين ميبدي در جلد 10 كشف الاسرار صفحه ي 662 ميگويد : ان ناسا من اليهود جاؤا الي رسول الله (ص) فقالوا : همانا جمعيتي از يهود نزد رسول خدا آمدند و گفتند : صف لنا ربك . خدايت را براي ما توصيف و معرفي كن . فان الله انزل نعته في التورية . براستي خداوند صفاتش را در تورات بيان كرده است . فاخبرنا من اي شي هو ؟ به ما خبر ده خدا از چيست ؟ من اي جنس هو ؟ از كدام جنس است ؟ و هل ياكل ؟ آيا چيزي ميخورد ؟ و هل يشرب ؟ آيا چيزي مينوشد ؟ و ممن ورث الدنيا ؟ و دنيا را از چه كسي ارث برده است ؟ و من يورثها ؟ و آن را براي چه كسي به ارث ميگذارد ؟ فانزل الله عز و جل : قل هو الله احد . پس خداي بزرگ سوره ي اخلاص ، نجات ، معرفة ، نور ، اساس ، تفريد ، تحديد و امان را نازل فرمود .



گردونه مهر در كیش بودایی





در ابتدای آیین و پس از مرگ بودا ، هیچ تمثالی از وی ساخته نشد . آغاز زمان پیكره سازی و تصویرگری از بودا به وضوح مشخص نیست .
تاریخ نگاران بر این باورند كه ابتدا وی را به صورت یك چتر ، یك فیل و یا جای پا مجسم می كردند . زمان آغاز تصویر گری از بودا به صورت نماد یا نشانه ، احتمالاَ دویست سال پس از وفات وی بوده است .
در اوایل قرن اول میلادی بود كه هنرمندان بودایی به ساخت پیكره های بودا به صورت جدی و حرفه ای روی آوردند . سنگ تراشه های بدست آمده از هنر گندهارا42 مربوط به قرن های اول ، دوم و سوم میلادی در هند و نیز تمثال های بر جا مانده از هنر آسیای میانه در همان دوران ، از معدود بقایایی ست كه امروزه بر جای مانده .
حمله مسلمانان به هند آیین بودا را به كلی محو ساخت ، از این رو بسیاری از منابع و ساختارهای بودایی از میان رفت و بررسی های تاریخی دشوار شد . بودیسم در هند از جایگاه بسیار مناسبی برخوردار بود . در دوران پادشاهی آشوكا43 (273 تا 232 ق.م ) آیین بودا بسیار پیشرفت كرده و هنر بودایی كمی سازمان یافته شد . به علت نابودی آثار بودایی .
پس از حمله مسلمانان ، منابع بسیار اندكی از هنر بودایی در هند ، افغانستان و پاكستان به یادگار مانده . همانطور كه ذكر شد ، هنرمندان بودایی در ابتدا ، بودا را تنها با نمادها و نشانه ها به تصویر می كشیدند .
یكی از نمادها جای پا یا اثر پای بودا بود . در نگاره های بدست آمده از جای پای بودا ، نقش چلیپای شكسته مشهود است . آیین بودا نیز همانند دیگر مكاتب و ادیان ، تحت تأثیر گروهی از عوامل خارجی قرار گرفته و مفاهیم و نمادهایی بیرونی به آن راه یافت .
بی شك بوداییان چلیپای شكسته را در راستای ایجاد مفاهیم جدید و نیز همآغوشی با بنیانهای فرهنگی و مذهبی جامعه ی آن دوران ، به آیین بودا وارد كردند ؛ همانگونه كه در دیگر مكاتب ، نظیر این عمل مشاهده می شود . چلیپای شكسته با پیشرفت آیین بودا و هنر پیكره سازی و تصویر گری از بودا ، در تمثال های بودا راه یافت . محل قرار گرفتن نشانواره كه در ابتدا بر روی انگشتان پای بودا به تصویر كشیده می شد ، در تمثال ها ، بر روی سینه ی بودا ترسیم شد .
جالب آنكه چلیپای شكسته ی چپ گرد در نزد هندیان آنچنان خوشایند نبوده و یا شاید منفی بودن نیروی نماد چپ گرد ، بعدها و پس از این نگارگری بوجود آمده باشد .
این امكان وجود دارد كه شاید اقوامی در راستای خدشه دار كردن آیین بودا ، نماد چپ گرد آن را كه در تمثال های بودا به كار می رفته ، در اذهان عمومی به صورت منفی و شیطانی جلوه كرده باشند44 . عموماً چهار چلیپای شكسته برروی چهار انگشت پا ترسیم شده و گاهی بر روی هر پنج انگشت مشهود است . در نگاره های كف پای بودا علاوه بر نقش چلیپای شكسته ، دیگر نشان ها ، رمزها و سمبل های آیین بودا نیز مشهود است از جمله نیلوفر ، چرخ دارما ، ناگا45 (شاه مار ) و ... كه هر یك در جایگاه خود مفاهیم و معانی بسیار عمیقی را در بر دارند .
نشان چلیپای شكسته در آیین بودا دارای مفاهیم متعددی ست ؛ از جمله چهار نشانه ، چهار حقیقت عالی ، به گردش در آوردن چرخ آیین ، رفتن راهبان و آموزگاران به چهار گوشه ی هند و جهان ، در چرخش بودن نظام طبیعت و چهار عنصر ، كه نمادیست از فنا پذیری و عدم پایداری موجودات و ... در این میان دو تفسیر ، بسیار جالب توجه است .
نخست آنكه این نماد را راز پنهانی آیین بودا می نامند . عمق آیین بودا و تجربه ی بوداگی صرفاً یك تجربه ی انحصاری ست ، غیر قابل انتقال و غیر قابل تفسیر و توضیح و یا شاید این نماد به مفهوم دیگری اشاره دارد كه باید آن را كشف كرد .
دومین مفهوم و معنا كه عمومیت بیشتری دارد آن است كه چلیپای شكسته نمادی ست از قلب بودا ، به همین علت در تمثال ها ، نشان چلیپا بر روی سینه ی برهنه ی بودا ترسیم می شود و به مهر دل بودا مشهور است . این نشانواره بیشتر در تمثال های بودا در چین دیده می شود و شاید نشان از همآغوشی آیین دائو و آیین بودای چینی داشته باشد . معنای دیگر چلیپا در آیین بودا كه صرفأ یك گمانه زنی شخصی ست آن كه ممكن است این نماد نقطه ی اتصال بودا و قوم آریا باشد .
هر چند كه این نماد در بسیاری از نقاط جهان و بسیاری از فرهنگ ها و اقوام یافت می شود اما نكته ی فابل توجه آن است كه به ندرت چلیپای شكسته بر روی بدن تمثال ها به تصویر آمده و عموماَ در كنار دیگر موضاعات جای گرفته و یا به صورتی مجزا و با اشكال گوناگون ترسیم شده .
این كه آیا بودا از اقوام آریایی بوده یا نه صرفاَ یك گمانی زنی شخصی46 بر اساس دستاوردهای ابتدایی پیرامون این مسئله می باشد كه نیازمند بررسی های گسترده است .
استفاده از نشان چلیپای شكسته در تمامی تمثال های بودا عمومیت ندارد ، اما این نشان در بسیاری از معابد بودایی جهان و شماری از تمثال ها و نگاره ها مشهود است . همانگونه كه در ژاپن این نشان ، نمادی از آیین بوداست .
این نشانواره خود از اسرار آمیز ترین نمادهای چهان بوده و بسیار جالب است كه بوداییان بار دیگر آن را به صورت یك راز معرفی می نمایند . این نماد علاوه بر تمثال های بودا ، گاه در نگاره ها و پیكر ه های دیگر افراد آیین و بودی ستوه ها47 دیده می شود. از جمله خدا بانوی رحمت ، بودی ستوه گوان یین48 كه در چین محبوبیت بسیاری دارد .
گردونه ی مهر در آیین بودا ، نشانی ست از تداخل و تعامل بسیار پیچیده ی فرهنگ ها ، باورها و تاریخ جهان باستان كه گوشه های بسیاری از آن ، در پرده ای از ابهام نهفته است .


آموزه های بودا ؛ آیین




آموزه های بودا به دارما35 یا آیین مشهور است . خود بودا همواره آیین را مرجع قلمداد می كرد و نه آموزگار آیین را . سه اصل اساسی طریقت بودا عبارتند از بودا ، آیین و انجمن36 .
هر فرد بودایی ملزم است به این سه اصل معتقد بوده و پیرامون آن آگاهی یابد و همواره به این اصول پایبندی داشته و آنها را محترم شمارد.
اصول آیین بسیار گسترده و گاه پیچیده است . نخستین ویژه گی اساسی آیین ، فانی بودن و ناپایداری جهان هسنی ست ، از این رو تمامی موجودات هستی و تمامی جهان فاقد پایداری و جاودانگی می باشد و دل بستن به چنین عناصر فنا پذیری ، رنج و زایش های مجدد را خلق خواهد كرد .
چهار اصل اولیه آیین بر همین اساس استوار است و چهار حقیقت عالی نام دارد .
حقیقت اول : حقیقت رنج37؛ بودا زیستن را ذاتأ رنج می دانست . تولد و مرگ ، پیری ، بیماری ، عدم رسیدن به خواسته ها و آرزوها و ... همگی رنج آورند.
حقیقت دوم : خاستگاه رنج38 ؛ ریشه رنج و ناخوشی در این جهان همانا آرزوها ، تمناها ، طمع و خواسته های آدمی ست كه هرگز پایانی ندارد .
حقیقت سوم : رهایی از رنج39 ؛ رهایی از رنج همانا دل كندن از آرزوها و ریشه های به وجود آورنده رنج است . حقیت چهارم : راه رهایی از رنج ؛ این راه همان طریقت میانه است و به گردش در آوردن چرخ آیین40 ، یعنی قرار گرفتن در مسیر راههای هشتگانه عالی41 كه عبارتند :
1- شناخت درست : درك حقیقت رنج ، خاستگاه رنج ، رهایی از رنج و راه رهایی از رنج و همچنین شناخت آیین
. 2- اندیشه درست : اندیشه ی آزاد ، فارغ از جهل و نادانی
. 3- گفتار درست : خوداری از دروغ گویی ، بدگویی ، درشتگویی ، یاوه گویی و هر كلام نادرست
. 4- كردار درست : پرهیز از قتل موجودات زنده ، دزدی ، بی عفتی و زنا و پرهیز از هر آنچه موجب رنج و آزردگی انسانها و تمامی موجودات هستی شود
. 5- زیست درست : خوداری از درآمد هایی كه برای دیگران و یا موجودات زنده دنیا ایجاد رنج و مزاحمت كند .خوداری از خرید و فروش موجودات زنده ، خرید و فروش اسلحه ، خیانتكاری ، كلاهبرداری ، ربا خواری ، طالع بینی ، شعبده بازی و ...
6- كوشش درست : تلاش و كوشش بسیار برای دوری از بدی و ناپاكی و نزدیكی به نیكی و رستگاری .
7- آگاهی درست : كسب آگاهی و دانش پیرامون آیین و به كار بستن آن در راه مراقبه و راه میانه .
8- یكدلی درست : تمركز صحیح و آگاهی پیرامون نگرش اصولی .

این هشت طریق در كنار هم سمبلی را بوجود می آورند كه به چرخ آیین مشهور است . رهروان در راه رسیدن به رهایی و بیداری مطلق ، موظفند هشت راه عالی را به وادی عمل كشانند .
بودا در اولین موعظه خود در گردشتگاه آهوان ، پیرامون این هشت طریق سخن گفت . لذا به گردش در آوردن چرخ آیین ، همانا به معنای عمل به تمامی این موارد است و رهرو در این راه موظف است در راه میانه قدم بردارد و در طی مسیر همواره با احترام و یكساندلی نسبت به تمامی موجودات هستی ، به سوی مقصد رهسپار شود .