کافه تلخ

۱۳۸۶ آذر ۱۳, سه‌شنبه

آب در اساطیر ایران باستان


آب یکی از مقدس ترین عناصر طبیعی نزد ایرانیان باستان به شمار می رفته است. بر طبق باورهای اساطیری ایرانیان باستان، آب در گاهنبار دوم، از گاهنبارهای ششگانه آفرینش، آفریده شده است و زمان آفرینش آن میانه تیر ماه بوده است. بر طبق این باورها، آفرینش آب پس از آفرینش آسمان و پیش از آفرینش سایر موجودات صورت پذیرفته است:
? و نخستین چیزی که قبل از جانوران آفرید، آب بود و آسمان. خدا بر آب بود و چون خواست که خلق را بیافریند، از آن بخاری بیرون آورد و بخار بالای آب برآمد و آن را آسمان نامید.آن گاه آب را بخشکانید و آن را زمین کرد. آن گاه زمین را بشکافت و هفت زمین کرد...?
مطابق اساطیر ایران باستان،? خرداد? یکی از مینویان است که از آفرینش گیتی آب را به خویش پذیرفت.سپس آن را به ? تیر? که ?تشتر? بود سپرد و تشتر به یاری فروردین که فروهر پرهیزگاران است، آب را به مینویی به باد سپرد، باد هم آن را به نیکویی به کشورها راهبر شد و از طریق آسمان آن را به همه جا رساند و با افزار ابر، بر جهان بباراند.
ایرانیان باستان بر این باور بودند که قطرات باران را ایزد تشتر ( تیشتریه) ساخت و باد آن ها را به یک سو برد تا از آن دریای گیهانی ( فراخکرد)، وروکشه، یا دریای بی انتها را تشکیل دهد که آن سوی قله البرز قرار دارد. این دریا چنان وسیع بوده است که هزاران دریاچه را در بر می گرفته است و این دریاچه ها چشمه های ایزدبانو اناهیتا بوده اند. در میان این دریا دو درخت قرار دارد: درخت ? در بر دارنده همه تخم ها? که از آن همه درختان منشعب می شوند، و درخت? گوکرنه? یا ?هوم سفید? که همه مردمان اکسیر جاودانگی را در هنگام بازسازی جهان از آن دریافت می دارند.
پس از آن سه دریای بزرگ و بیست دریای کوچک تشکیل شد. دو رودخانه در زمین جاری شدند. یکی از شمال به سوی باختر روان شد و دیگری از شمال به سوی خاور جاری گشت، و هر دو این رود ها پس از این که دو انتهای زمین را پیمودند، سرانجام به دریای گیهانی ریختند و در آن درهم آمیختند.
ایرانیان باستان آب را یکی از ایزدان مقدس می شمردند و او را تقدیس و تکریم می کردند. نقش آفرینندگی و زایایی آب از روزگاران کهن برای ایرانیان باستان شناخته شده بود و در اوستا، بارها به این نقش و اهمیت و تقدس آب اشاره شده است. در ? آبان یشت? و ?تیریشت? در باره اهمیت و احترام آب، بحث شده است و آب موجودی مقدس و قابل نیایش معرفی شده است.? آناهیتا? نیز به عنوان ایزدبانوی آب و باروری و پاکیزگی، بارها و به مناسبت های مختلف ستوده و تکریم شده است.
ایرانیان باستان آب جاری را مقدس می شمردند و به هیچ وجه آن را نمی آلودند و در تمیز نگاه داشتن آن دقت و وتوجه خاصی به کار می بردند. هم چنین با انجام مراسم ویژه ای، به مناسبت های خاص، برای آب قربانی می کرده و نثار می داده اند. به این منظور گودالی کنار آب- رود یا دریا یا سرچشمه آب- می کنده اند و قربانی را در آن جا خون می ریختند تا خونش آب را آلوده نکند.
ابوریحان در آثار الباقیه می نویسد که:
?روز یازدهم ( اسفند) روز خور است که اول گهنبار دوم باشد و آخر آن روز دیبمهر است که مدیوشم گاه نام دارد و در این روز بود که خداوند آب را آفرید.?
هشتمین ماه سال، و دهمین روز هر ماه، به نام عنصر حیاتی و مقدس آب، ? آبان? نام گذاری شده است. ? - ان? در انتهای این واژه نه نشانه نسبت، که نشانه جمع است و آبن به مفهوم آب ها می باشد. نزد ایرانیان باستان، عنصر آب دو فرشته نگهبان داشته است، یکی ? ایم ناپات? و دیگری ? اناهیتا? که به عنوان فرشته مخصوص آب از ارزش و اعتبار ویژه ای برخوردار، و بسیار مقدس و مکرم بوده است. در ? آبان یشت? در باره شکوه و جلال و تقدس آن به تفصیل بحث شده است.
نام کامل این فرشته ? اردویسور اناهیتا? بوده است و معنای این نام، رود توانای پاکیزه، یا آب های نیرومند بی آلایش است.اردوی هم نام رودی است افسانه ای هم به مفهوم پر برکت و حاصل خیز است. سورا به معنی نیرومند است و اناهیتا به معنی پاکیزه. اناهیتا فرشته نگهبان عنصر آب است. این نام در ادبیات فارسی به صورت های گوناگون، از جمله، ناهید، ناهد، ناهده، ناهیده و ناهی ثبت شده است. هم چنین در فارسی، ناهید(اناهیتا) نام دیگری برای ستاره زهره است. بخشی از ? آبان یشت? که یکی از بلند ترین یشت های اوستا است، به توصیف و ستایش اناهیتا اختصاص یافته است. بخش دیگر به ذکر پادشاهان و پهلوانانی می پردازد که برای اناهیتا قربانی داده اند و او را گرامی داشته اند. قطعه دیگری هم در ستایش اناهیتا هست که نامش ? آبان نیایش? است. در اوستا این ایزد بانو به صورت دوشیزه ای بسیار زیبا و بلند بالا و پری پیکر، نیرومند و درخشان، پاک و آزاده وصف شده است. اناهیتا، مطابق توصیف اوستا، تن پوشی زرین به بر دارد و در دستش دست آویزهای گرانبها و بر گوشش گوشواره های زرین و بر گردنش سینه آویزی از گوهر ناب آویزان است و بر سرش تاج زرین هشت پر هزار ستاره، آراسته به صد ستاره و زیورهای شایگان گران بها و درخشان نمایان است. این توصیف های روشن و گویا نشان دهنده این واقعیت است که از زمان های باستان، تندیس های این ایزدبانو در آیین های نیایش و پرستش او به کار می رفته است. اناهیتا ایزد بانوی محبوب بسیاری از سرزمین ها از غرب ایران باستان تا ارمنستان و اناتولی، و از بابل و دمشق تا سارد و شوش، بوده و در سراسر این مناطق معبد های بسیاری برای نیایش و عبادت او برپا بوده است.
اناهیتا حامی عشق پاک و بی پیرایه است که اساس پیمان همسری و تشکیل خانواده های سالم و پاک نهاد است. او از عشق پاک در برابر شهوات آلوده، و از خانواده پاک در برابر بی بند و باری، هرزگی و پتیارگی دفاع می کند و نگهبان و پاسدار شرافت و پاک روانی و بی آلایشی است.
اناهیتا سرچشمه همه آب های روی زمین است. او سرچشمه و مایه همه ثمربخشی و باروری هاست؛ نطفه همه نران را پاک می گرداند، بطن همه مادگان را تطهیر می کند و شیر را در پستان مادران پاک می سازد. در حالی که در جایگاه آسمانی خود، در میان ستارگان، قرار دارد، سرچشمه دریای گیهانی است. اناهیتا بر گردونه ای سوار است که آن را چهار اسب نر می برند و این چهار اسب عبارتند از باد، باران، ابر و تگرگ. برای پیروزی بر دیوان و دشمنان باید از او یاری خواست. هرمزد او را می ستاید. هوشنگ، جمشید، اژی دهاگ، فریدون، گرشاسب، افراسیاب، کاوس و دیگران به درگاه او قربانی می کنند و برآمدن نیازهای خود را از او می خواهند.
? آبان? در واژه نامه بندهش، یکی از امشاسپندان و از خویشان نیلوفر و ایزد حامی زمین و همکار سپندارمذ معرفی شده است. هم چنین ? آبان فره? را به مفهوم دارنده فره آب ها ، به عنوان لقب اناهیتا به کار رفته است. بر طبق این نمادها و نشانه ها، در اساطیر ایران باستان، آبان با اناهیتا و آب و نیلوفر، به مفهوم نشانه و رمز آفرینش و پاکی و شفافیت و بی آلایشی، پیوند عمیق و ناگسستنی معنوی و باطنی دارد.
در ایران باستان در آبان روز از ماه آبان که روز دهم آبان ماه بود جشنی سرورآمیز بر پای می داشتند که آن را ? آبانگان? می نامیدند و در طی این جشن یکی از مراسم مهم نوشیدن شراب فراوان بوده است. مهم ترین حوادث اساطیری که در روز? آبانگان? روی داده است، بر طبق روایت ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه، این ها هستند:
در این روز زو پسر تهماسب به شاهی رسید و مردمان را به حفر انهار و تعمیر آن امر کرد و در این روز به کشورهای هفت گانه خبر رسید که فریدون بیوراسب را اسیر کرده و به سلطنت رسیده و مردم را امر کرده که دوباره خانه ها و اهل خود را مالک شوند و خود را کدخدا بنامند یعنی صاحب خانه و خود او نیز به خانه و خانواده خود فرمانروا شد و شروع به امر و نهی و گیر و دار نمود.?
روایت دیگری که در بیان اهمیت تاریخی و اساطیری این روز یاد کرده اند این است که چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید و خشکسالی سخت پیش امد و مردم بسیاری تلف شدند و خیلی ها مجبور به ترک شهر و دیار شدند، سرانجام با قربانی کردن های بسیار و نیایش های فراوان نثار درگاه اناهیتا، در روز آبانگان باران شروع به باریدن کرد و به همبن دلیل از آن تاریخ ایرانیان باستان، این روز را چونان عیدی بزرگ جشن می گیرند و مراسم نیایش و گرامیداشت اناهیتا را برگزار می کنند.
سنت ها و باورهای مربوط به تقدس و ارجمندی آب هنوز هم میان ایرانیان وجود دارد و در آداب و رسوم و اعتقادات آن ها پابرجاست. در مراسم عروسی، رسم بوده که بر سر عروس آب می ریخته اند، هم چنین پیش از پیمان زناشویی بستن رسم بوده که عروس و داماد به یکدیگر در کاسه ای آب نگاه کنند و سپس هر دو از آن بنوشند. آب ریختن پشت پای مسافران و در ظرف آب به دنبال گمشده ها گشتن از دیگر رسوم مربوط به تقدس و کرامت آب است

اژدها در اساطیر ایران

نگاهى به اژدها در اساطیر ایران، دكتر منصور رستگار فسائى -
واژه «اژدها»– كه در فارسى صورتهایى دیگر چون اژدر، اژدرها و اژدهاك دارد– به معنى «مارى باشد عظیم بزرگ، با دهان فراخ و گشاده و كنایه از مردم شجاع و قهرآلود هم هست و رایت و سر عَلم را نیز گویند و پادشاه ظالم و ضحاك ماران را هم گفتهاند»(1) و لقب ضحاك نیز هست؛ چنانكه خاقانى گوید:
در دل غم اژدها نیارم/ كافریدونى درفش دارم
و نیز «اژدها» نوعى آتشبازى است، وحید در تعریف آتشباز گوید:
چون آن پر فسون برد افسون به كار/ زدم اژدها ریخت تخم بهار
حكیم اسدى در تعریف «اژدها» گوید:
سرش پیسه، از موى چون كوه تن/ چو دودش دم و همچو دوزخ، دهن
دو چشم كبودش فروزان ز تاب/ چو دو آینه، از تف آفتاب
زبانش چو دیو سیه، سرنگون/ كه در دم ز غازى سر آرد برون
ز دنبال او، دشت هر جاى جوى/ بهر جوى در، رودى از زهر اوى
چو بر كوه سودى، تن سنگ رنگ/ به فرسنگ رفتى چكاچاك سنگ(2)
در «فرهنگ جهانگیرى» آمده است كه اژدها چهار معنى دارد:
اول، مارى باشد بس بزرگ و عظیمالجثه و آن را به سبب عظم جثه به صیغه جمع آوردهاند.
دوم، شجاع و دلاور و خشمگین بود:
شه چو بر رهگذر بلا را دید/ اژدها شد چو اژدها را دید
سوم، حكیم فردوسى در شاهنامه به معنى پادشاهان ظالم عموماً، و به معنى ضحاك خصوصاً، آورد، چنانكه گفته:
بدانست كان خانه اژدهاست/ كه جاى بزرگى و جاى بلاست
چهارم، علم اژدها پیكر را نامند، سیف اسفرنگى راست:
در سایه اژدها رایت/ روید به دل گیاه ارقم(3)
«اژى» در اوستا و «اهى» در سنسكریت به معنى مار است كه گاهى با صفت «اودر و تهراس» (Udaro-thrasa) آورده شده، یعنى «به روى شكم رونده»، و گاهى با صفت «زودْ خزنده و تندْ رونده یا چست و چابك». در گزارش پهلوى اوستا (=زند) اژی، «شپاك» شده و در توضیح آمده: مار شپاك. همین واژه در فارسی، «شیبا» شده است؛ چنانكه «فخرالدین گرگانى» در منظومهى «ویس و رامین» گوید:
سر دیوار او پر مار شیبا جهان از زخم آنها ناشكیبا
«اژی» در اوستا چندین بار با واژه «دهاك» آمده است و تركیب «اژى دهاك» همان است كه در اساطیر ایرانى «ضحاك» شده است و به معنى مار و اژدها نیز به كار رفته است و در فارسى درى «اژدهاك»، هم به معنى اژدها و هم به معنى ضحاك آمده است. عبدالقادر نائینى گفته:
جمشید تاجدار به یك اره سر برید ده آك اژدهاك، اسیر دو مار كرد
و «اژىدهاك»، تركیبى است از «اژی» + «دهاك»: كلاً به معنى «اژدهاى نیشزننده و گزند رساننده» و بنابراین آنچه در برهان آمده همان «ضحاك ماران» است؛ و از آنجا كه این كلمه با خوى ستمكارانه اژىدهاك یا ضحاك به خوبى سازگار است، بر وى نیز نهاده شده است.
اژدها در اوستا از مخلوقات اهریمنى است كه پس از آنكه اهورامزدا نخستین كشور را– كه «آریاویج» بود– آفرید، اهریمن نیز اژى (:مار) را بیافرید كه موجودى بسیار قوىپنجه و گزندآور بود و فریدون او را كشت: «فریدون، كسى كه زد (=كشت) اژدهاى سه پوزه، سه كله، شش چشم، هزار چستى، دارنده دیو دروغ، زورمندترین دروغى كه اهریمن ساخت بر ضد جهان خاكى از براى مرگ جهان راستى...»(4)
در «ریگ ودا»، این جانور سه پوزه، سه كله، شش چشم و با هزار چستى و چالاكى به صورت موجودى سه سر درمىآید كه به دست «ایندره» (Indra) كشته مىشود. «جى.سى. كویاجى» (J.C. Coyajee) مىنویسد:
«در ایران باستان، افسانههاى بدیعى دربارهى اژدها وجود داشته است. آیین نبرد میان اهى (Ahi) با وریتره (Varitra) و با ایندره به نحو وسیعى در میان اقوام هندوایرانى رایج بوده، اما در حالى كه در سرزمینهایى چون هند، چین و بابل اژدها نماد خشكسالى و تاریكى و سیلهاى ویرانگر بود، در ایران مظهر شرارت و رذیلتهاى اخلاقى به شمار مى رفت.
در اوستا، داستانهاى فراوان دربارهى اژدها وجود دارد كه به آسانى مىتوانستهاند آنها را به یك شخصیت تاریخى كه مورد تنفر بوده و نامى همانند اژىدهاك داشته، نسبت دهند...»(5)
بنا به عقیدهى «كریستین سن»، افسانه ضحاك و فریدون، كه بر او چیره مىشود، مانند داستان جم، به عصر هندوایرانى مىرسد. گرشاسپ نیز اژدهاى شاخدار را– كه قاتل برادرش بود– بزد، او كه اسبان و مردان را مىاوبارید، اژدهاى زهرآگین زردگون/ كه از او زهر بر هوا مىپاشید/ زهر زرد به بالاى یك ارش/ كه بر پشت او گرشاسپ، به نیمروز/ خورشت خود را در دیگى آهنین پخت،/ آن زیانكار، از گرما تفته/ و از زیر دیگ برجست آب جوشان فروریخت/ گرشاسپ نریمان هراسید/ خود را به كنار كشید.(6)
از جانور شاخدارى كه به دست «گرشاسپ» كشته مىشود، در «زامیادیشت» نیز سخن رفته است. در بخش بیستم كتاب «صددر» از اژدهاى بسیار بزرگى سخن مىرود كه اسب و آدم و دیگر جانداران را، با نفس، مى كشد و فرو مىبرد و گرشاسپ آن را مىكشد و مردم را از گزندش رهایى مىبخشد.
«آنچه مسلم است، این است كه از اژىدهاك در اوستا به عنوان «شاه» ذكر نرفته است، بلكه از او به عنوان اژدهایى كه به نابود كردن مردم و آنچه بر زمین است، آمده و به عنوان قوىترین دروغى كه اهریمن بر ضد جهان مادى آفریده، یاد شده است. البته، این اژدهاى اوستا قادر است، مانند مردم، ایزدان را نیایش كند، براى آنها قربانى كند و از ایشان پیروزى در نبرد را بخواهد؛ ولى در اوستاى موجود سخنى از نشستن او به جاى جمشید و حتى سخنى از این نیست كه او فرمانرواى جهان بوده و فریدون سلطنت را از دست او به در آورده است...»(7)
مىتوان گمان برد كه ضحاك، در اوستا، دقیقاً اژدهاى مخوفى است كه مانند برابر خود در وداها، «ویشوه روپه» (Visvarupa) سه سر، گاوها را مىدزدد؛ اما در ادبیات پهلوى، او مردى است تازى كه به ایران مىتازد، بر جمشید چیره مىشود و پس از هزار سال سلطنت بد، سرانجام از فریدون شكست مىخورد و به دست وى در كوه دماوند زندانى مىشود و در پایان جهان از بند رها مىگردد و به نابودى جهان دست مىبرد و آنگاه گرشاسپ او را از میان برمىدارد.
یكى از مشخصات اساطیر آریایى آن است كه پهلوان در یكى از ماجراهاى خود با اژدها روبرو مىشود و به پیكار مىپردازد و این امر به صورت جزئى از حماسههاى پهلوانى در آمده است؛ مثلاً، «ایندره» با «ورتره» (Vrtra)– كه اژدهاى بازدارندهى آبهاست– مىجنگد و گاوهاى ابر را آزاد مىكند. «فریدون» با اژدهاى سه سر (=ضحاك) نبرد مىكند و خواهران جمشید را رها مىسازد؛ گرشاسپ با اژدها مىجنگد و آبها را آزاد مىكند؛ «رستم» با اژدهایى نبرد مىكند؛ گرشاسب با اژدهایى در روم مىجنگد؛ اسفندیار با اژدهایى در توران زمین و اردشیر با «هفتواد» كه نوعى اژدهاست مىجنگد...
در اساطیر یونانى نیز از اژدهایى نشان مىیابیم به نام «اكیون» (Echion). همچنین مىبینیم كه «كادموس»، در هنگام بناى شهر «تب»، اژدهایى را كشت و دندانهاى او را در زمین كاشت. از این دندانها مردانى به وجود آمدند كه به كشتار یكدیگر پرداختند و...(8)
اژدها در افسانهپردازى سراسر جهان به جز چین– كه در آنجا موجودى مسالمتجوست– نمودار نیروهاى پلید و ناپاك است. آب را از بارور كردن باز مىدارد و مىخواهد خورشید و ماه را فرو برد. بنابراین، براى اینكه جهان بماند، باید اژدها نابود شود. این مفهوم اساطیرى اژدها به عنوان نیروى اصلى اهریمن و به گونه دشمن آفرینش، در دینها و ادبیات گوناگون پیدا شده است؛ و به یارى دانش جانورشناسى و باستانشناسى و نیز به یارى حفاریهاى بىشمار، امروزه مىدانیم كه اژدهایان نه تنها مفهومى اساطیرى و افسانهاى نبودند، بلكه واقعاً وجود داشتند. سوسماران و دایناسورها، كه پیش از تاریخ بودند، درست به اژدها مىمانستند. افسانههاى اژدهایان، بازتاب تیره و تار دیدارهاى پیش از تاریخ آدمیان است با جانوران فوق طبیعى و شریر روزگار كهن كه در مردابها زندگى مىكردند و تخم مىگذاشتند.
در هند، «ایندرا» بود كه «ورثرغن» (اژدهاكش) نام داشت. در بابل، «مردوك» بود كه «تیامت» را كشت. در یونان باستان، «زئوس»– خداى برین– «تیفون» را مىكشد و «آپولو» اژدهاى زمین (پیتون) را و «كادموس» و «برسیوس» با اژدها نبرد مىكنند. در «مكاشفه یوحنا»، شرح مفصلى هست از اژدهایى كه در آخرالزمان به دست «میكائیل»– فرشتهى مقرب– نابود خواهد شد. به او در اینجا «اژدهاى بزرگ»، «مار پیر»، «دیو» و «شیطان» نام داده شده است.(9)
«مسعودى»، در «مروج الذهب»، برداشت همزمانان و گذشتگان خود را از اژدها چنین بیان مىكند: «دریاى اقوام عجم، اژدها فراوان دارد، به دریاى روم نیز اژدها فراوان است... به دریاى حبشى و در همه خلیجهاى آن اژدها نیست و بیشتر در حدود دریاى اقیانوس نمودار مىشود.» آنگاه تصوراتى را كه قدماً درباره اژدها داشتند، چنین بیان مىدارد: «بعضى برآنند كه اژدها بادى سیاه است كه در قعر دریاست و چون به هوا مىرسد، مانند طوفان به طرف ابرها مىرود. مردم چنان پندارند كه مارهاى سیاه است كه از دریا برآمده است. بعضى دیگر گفتهاند اژدها جنبندهاى است كه در قعر دریا به وجود مىآید و بزرگ مىشود و حیوانات دریا را آزار مىكند و خداوند، ابر و فرشتگان را مىفرستد تا آن را از میان حیوان دریا بیرون آرند و به شكل مارى سیاه است كه برق و صدایى دارد و دم آن به هر بناى بزرگ یا درخت یا كوهى رسد، آن را در هم كوبد، گاه باشد كه تنفس كند و درخت تنومند را بسوزد.»
اژدها، در ادبیات ملل مختلف، به معنى و نماد اقتدار، هرج و مرج، ابر، ظلم، استبداد، خشكى و بىبارانى، دشمنى حقیقت، بت پرستى، جهل، دزدى دریایى و نیز اولین دریا، باران و آب به كار رفته است.
اژدها هیولایى است كه عموماً به شكل خزندهاى بالدار و بزرگ توصیف مىشود؛ بر فرق سرش برجستگى بهسان تاج خروس است و چنگالهایى دهشتناك دارد و از دهانش آتش بیرون مىجهد. اژدها به عنوان تجسّدى از اصل شر، همچنین به عنوان غاصب و محتكر آب، همگان را مىترساند و به عنوان خداى زمین و سرور دنیاى زیرزمینى و نگهبان گنجینهها، مورد پرستش قرار مىگرفت و گاهى در بركهاى كه درخت دانش یا حیات بر آن سایه افكنده، ساكن بود و نگهبانى آن درخت را داشت.
در افسانهها آمده است كه Kadmos و همراهانش اژدهایى را به آسمان پرتاب كردند كه به صورت فلكى ثعبان درآمد كه ستاره قطبى را در بر گرفت.(10) در فارسى نام این صورت فلكى «تنین»، «هستبهر»، یا «هشتبهر» و همان است كه در باورهاى عامیانه هندوایرانى ماه و خورشید به هنگام گرفتگى به كام او مىروند:
بر قمر نور پاش رویش به/ چون قمر را سیه كند تنین(سنایى)
نمود اندر شمال خویش تنین/ به گرد قطب دنبالش چو پرچین
اگرچه طبیعت اژدها خشن و بىرحم است، ولى جواهرات گوهرهاى شبچراغ را دوست مىدارد و به همین جهت در بسیارى از افسانهها، علاقهى این موجود به گنج و حفاظت از جواهرات، مشهود است، چنانكه عطار گوید:
گنج معنى دارى و گنج تو جاى اژدهاست/ نقش ایزد را ندارى، نقش تو نقش آزر است
چون نیست رنج پاى به گنجت درون شدن/ بى رنج تب گذار در این گنج اژدها
نظامى نیز گفته است:
سپهر اژدهایى است با هفت سر/ به زخمى كه اندازد از مه سپر(اقبالنامه)
شد آورد شاه نظر بسته را/ مهى از دم اژدها رسته را (همان)
به تیغ افسر و گاه خواهم گرفت/ بدین اژدها، ماه خواهم گرفت (شرفنامه)
گفت: مه را به اژدها دادم/ كشتم از رشك، خونبها دادم (هفت پیكر)
دید دودى چو اژدهاى سیاه/ سر بر آورده در گرفتن ماه (همان)
تاج مه در میان، دو شیر سیاه/ چون به كام دو اژدها، یك ماه (همان)

پى نوشتها:
1. محمدحسین، خلف تبریزى، برهان قاطع. به اهتمام دكتر معین، تهران، 1330.
2. محمدپادشاه، آنندراج. به اهتمام دكتر دبیرسیاقى، تهران، 1335.
3. به مناسبت نقش اژدها بر رایت و درفش:
گشاده دهان اژدهاى علم/ كه شیر فلك را درآرد به دم
4. پورداوود، یسنا. جلد اول، ص163.
5. جى.سى. كویاجى، آیینها و افسانههاى ایران و چین باستان. ترجمه جلیل دوستخواه، تهران، 1353، ص77. همچنین ر.ك مهرداد بهار، اساطیر ایران. ص50.
6. كرسیتن سن، كارنامه شاهان. ص9. همچنین مهرداد بهار، پژوهشى در اساطیر ایران، كه حكایتى نظیر این را از یشت 19 نقل مىكند.
7. بهار، مهرداد، پژوهشى در اساطیر ایران. ص153، تهران، 1362.
8. گریمال، پیر، فرهنگ اساطیر ایران و روم. ترجمهى بهمنش، جلد اول، ص151 و 269، انتشارات امیركبیر، تهران، 1356.
9. پروفسور هلمهارت كانوس كرده، مقاله «فردوسى و اسكندر، اسطوره و تاریخ در حماسه ملى ایران، فردوسى و ادبیات حماسى»، ص 158، تهران، 1355.
10. Jobes, Dictionary of Mythology, Folklore and symbols, 1962, New york, p.p467.

برگرفته از كتاب «اژدها در اساطیر» (با تلخیص بسیار)
(به نقل از روزنامه اطلاعات، 24 تیر 1383، ص6، مقاله با عنوان «نگاهى به اساطیر ایران» چاپ شده است.)

سورنا


ایران اسپهبد، «سورنا»، قهرمان نبرد کرخه، متولد سال 84 قبل از میلاد، و از خاندان «سورن پهلاو»، از نجبای غرب ایران است. 

سورنا را «فاتح نبردکرخه» نیز می‌نامند. «پلوتارک» در بارة این نبرد می‌گوید:
«اورود»، پادشاه اشکانی، توسط فرستادگانش، به «کراسوس»، سردار روم پیام فرستاد که بهتر است، بدون توسل به جنگ پیمان صلح بسته شود، ولی «کراسوس» گستاخانه گفت، پاسخ این پیام را در سلوکیه خواهد داد. «پلوتارک» می‌افزاید، در این هنگام، «واسیگ‌هز»، که در میان فرستادگان کهنسال ترین بود، با خنده کف دستش را به «کراسوس» نشان داد و گفت، پیش از اینکه تو سلوکیه را ببینی، کراسوس! در اینجا مو خواهد روئید.

و در سال 53 پیش از میلاد، سپاه اشکانی به فرماندهی «ایران اسپهبد سورنا»، در دشت کرخه سپاهیان «کراسوس» را تار و مار کرده، وارد سوریه می‌شود، ولی هر چند که به دلیل درگیری در روم، شرایط برای این کار مساعد بود، سورنا هرگز سوریه را اشغال نمی‌کند، چرا که فرمان شاه چنین بود.
هنگامی که «اورود»، پادشاه اشکانی به همراه «آرتاوازد»، پادشاه ارمنستان، در تئاتر به تماشای نمایش «باکانت» از «اوری‌پید» مشغول است، سر کراسوس را برایش می‌آورند. پیروزی «سورنا»، چنان حسادت و وحشتی در دل «اورود» ایجاد می‌کند، که دستور قتل سردار دلیر را صادر می‌کند. 

به گواهی مورخین، در سال 52 میلادی، «سورنا» به قتل می‌رسد. قتل ناجوانمردانه «سورنا» باعث شد تا میان خاندان اشکانی و خاندان «پهلاو سورن» اختلاف افتد و خاندان «پهلاو سورن»، جهت سرنگونی اشکانیان، در سال 226 میلادی، به اردشیر اول از خاندان «ساسان» بپیوندد.

می‌گویند در شاهنامه فردوسی، نام سورنا، تبدیل به نام پهلوانی شده از سلسلة افسانه‌ا‌ی کیانیان. ولی از آنجا که اسطوره‌ها، برتاریخ تقدم دارند، باید بگوئیم، این «پهلوان تاریخی» است که به «پهلوان اسطوره‌ای» شباهت دارد. آوازة پیروزی سورنا بر سپاهیان رم، و قتل ناجوانمردانه‌اش، در ادبیات کلاسیک غرب نیز نفوذ کرد. یکی از زیباترین تراژدی‌های «پی‌یر کرنی»، نمایشنامه نویس قرن هفدهم فرانسه، «سورنا» نام دارد.

تراژدی‌های «کرنی» بر خلاف تراژدی‌های «راسین»، قهرمانان را «آنچنان که باید باشند» ترسیم می‌کند. قهرمانان «کرنی» از تمامی ویژگی‌های «انسان کلاسیک» بهره‌مند‌اند: 

قهرمانانی که به نیروی اراده، توسن احساسات را مهار می‌کنند. بر خلاف تراژدی‌های «راسین»، که تراژدی عشق‌های یک‌جانبه ‌است، تراژدی‌های «کرنی»، تراژدی «ارزش‌ها در برابر عشق‌های ممنوع» را به نمایش در می آورد؛ نه ارزش‌های الهی و آسمانی، که ارزش‌های «نظام زمینی». و در این چارچوب است که «سورنا»، آگاهانه به پیشواز مرگ می‌شتابد. 
در تراژدی «کرنی»، هنگامی که «سورنا»، پس از شکست سپاه روم، به ارمنستان می‌آید، با «اوریدیس» دختر پادشاه ارمنستان ـ که قرار است با «پاکوروس»، فرزند «اورود» ازدواج کند ـ آشنا می‌شود، و این آشنائی به عشقی دوجانبه می‌انجامد.

پیروزی «سورنا»، و عشق شاهزاده «اوریدیس» به وی باعث می‌شود تا «اورود» به «سورنا» پیشنهاد کند با دخترش، «پالمیس»، ازدواج کرده، داماد پادشاه باشد. ولی «سورنا»، با وجود آنکه می‌داند ازدواج با «اوریدیس» امری است محال، پیشنهاد «اورود» را نمی‌پذیرد. «اوریدیس» هنگام ملاقات با «سورنا» با التماس از او در خواست می‌کند که تقاضای شاه را بپذیرد، تا از مرگ در امان باشد، «سورنا» پاسخ می‌دهد:

«اگر پادشاه خواهان مرگ من شده، اگر دیر یا زود خواهان مرگم شود، خوشا که این مرگ، جنایت باشد تا اتفاق، خوشا که دست سرنوشت، این مرگ را بر من چیره نتواند کردن، همان سرنوشتی که قانون طبیعت را بر همگان تحمیل می‌کند [...] چه باک از مرگ، هنگامی که بدانیم مرگ در راهست؟[...] باشد که خیانتکار، هرچند دست خویش پنهان کند، منفور خاص و عام گردد، که چنین نفرتی، رعایایش را بر او بشوراند.» پرده پنجم، از تراژدی «سورنا»

این آخرین کلماتی است که بر زبان «سورنا» جاری می‌شود ـ کسی که به زندگی عشق می‌ورزید و می‌گفت: «کوچکترین لحظه شادی، برتر از جاودانگی سرد و بیهوده است.» ـ

به محض خروج از کاخ «اوریدیس»، تیری بر قلب «سورنا» می‌نشیند. و این نخستین بار است که «قهرمان» تراژدی بر خاک فرومی‌افتد، که دیگر از خاک برنمی‌خیزد. و این نخستین بار است که «قهرمان» در سکوت مطلق برزمین فرو می‌افتد. «سورنا»، تراژدی «مرگ قهرمان» است. قهرمانی، «خدای‌گونه»، چرا که مرگ خود را به ارادة خود انتخاب می‌کند. در این تراژدی، سورنا «آزاد» است.
«آزاد» است که پیشنهاد پادشاه را بپذیرد، «آزاد» است که ممنوعیت‌ها را شکسته و «اوریدیس» را از آن خود کند، و «آزاد» است که احساسات و حساب‌های سیاسی را کنار گذارد.
هیچ امر الهی بر «سورنا» حاکم نیست، نه فرمان آسمانی اهورامزدا، نه فرمان پادشاه، و نه فرمان احساسات قلبی. «سورنا»، خداوند خود است. و در تراژدی «کرنی»، تنها خداوند همان «سورنا» است،‌ که این چنین باشکوه و در سکوت بر خاک می‌ا فتد.

کرنی، برای آفریدن این تراژدی، به سه عملکرد اساسی اسطوره‌های هند و اروپائی متوسل می‌شود، که «ژرژ دومزیل»، مردم‌شناس قرن بیستم، ‌آنها را «تعریف» کرده.

«دومزیل» می‌گوید،‌ در تمام اسطورهای هند واروپائی، سه عملکرد اساسی وجود دارد: جنگ، استقلال و تقدس. ولی این تقدس، برخلاف تقدس آسمانی در جهان مسیحیت، تقدسی است صرفاً خاکی.



سفید چاه

تصاویر سنگ قبرهای تاریخی سفید چاه، کلید رمز زندگی و مرگ(شکوفه آذر)ا

سنگ قبرهای محرابی گورستان تاریخی سفید چاه، دارای تصاویر نمادین ایرانی است که مفاهیم پیچیده زندگی، مرگ و رستاخیز را در خود نشان می دهد. گورستان سفید چاه، که از سوی پژوهشکده زبان و گویش شهرستان ساری مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته ، در بخش «یانه سر» استان مازندران واقع است. این بخش محل اتصال استان های مازنداران، گلستان و سمنان است. کهن ترین سنگ مزارهای این گورستان به سال 830 ه.ق باز می گردد. با توجه به قدمت این سنگ مزارها به نظر می رسد اساس تاسیس این گورستان به زمان خاک سپاری سادات میرعمادی، سادات مرعشی، روز افزونی و دیگر پادشاهان محلی برمی گردد.
سنگ قبرها در هر منطقه و کشوری تحت تاثیر معماری و فرهنگ آن منطقه و کشور است. مثلا سنگ قبرهای اسپانیا و افریقا دارای قوس های هلالی نعل اسبی است که خاص معماری این مناطق است. در جهان اسلام نیز سنگ قبرها دارای اشکال متنوعی است که نمایانگر معماری هر منطقه است. در گورستان سفید چاه سنگ مزارها محرابی و صندوقی هستند که هر دو شکل در ایران دارای پیشینه معماری اند. طرح محراب که اصلا طرحی متعلق به دوران «میترایسم» است، پس از اسلام، از سده چهارم هجری قمری به بعد بر سنگ مزارها حکاکی شد. محراب مکانی است که چه پیش از اسلام و چه پس از آن، دریچه ای رو به سوی خدا و حقیقت هستی تلقی می شده است و کندن تصویر آن بر سنگ قبرها بی ربط نیست.
در سنگ قبرهای محرابی گورستان تاریخی سفید چاه، از نقوش تزیینی به ویژه اسلیمی و هندسی به صورت متقارن، در تمام سطوح استفاده شده است و از نظر تنوع به سه دسته تقسیم می شود: نقوش اسلیمی، نقش هندسی و نقوش نمادین یا سمبولیک. سنگ قبرهای محرابی شکل سده نهم هجری قمری سفید چاه، دارای ویژگی های محراب هستند یعنی سنگ قبرها دارای دو تا سه طاق نمای تو در تو با قوس های مازه دار است و حواشی اول آنها معمولا دارای تزیینات گل برگ اسلیمی به شیوه «آژده» است و حاشیه دوم دارای صلوات کبیر و بعضا حاشیه سوم شامل حدیث یا دعاست و متن وسط به نام متوفی و تاریخ وفات اختصاص دارد. در بعضی از سنگ مزارها از نقش سمبولیک قندیل استفاده شده و در وسط آن کلمه الله نوشته شده است.
سنگ مزارهای سده دهم و یازدهم علاوه بر تزیینات اسلیمی که کاملا به صورت متقارن انجام شده از نقوش هندسی نیز برخوردار است و با ظرافت و زیبایی دایره های تزیینی و گل های چند پر که نماد گردونه خورشید است بر آنها حجاری شده اند. قاب بندی حاشیه، پیشانی، لچک ها و طرح طاق نمای سنگ مزارها و نیز شیوه کتیبه نگارهای سده نهم با سده دهم و یازدهم کاملا متفاوت است و سنگ مزارهای سده سیزدهم و چهاردهم نیز از نظر تزیینات سمبولیک ابزار کار که نشانگر پیشینه متوفی است، از سنگ قبرهای سده های پیشین متمایز است. در این گورستان تاریخی، معدود سنگ مزارهای صندوقی نیز وجود دارند. قدیمی ترین سنگ قبر صندوقی به تاریخ 896 ه.ق تعلق دارد و تعدادی سنگ های صندوقی نیز بر فراز تپه گورستان در جهت شمالی گورستان سفید چاه به دست آمده است که به دلیل فرسودگی زیاد، قابل مطالعه نیستند.
در مطالعه سنگ های مزار سفید چاه و منطقه های اطراف (در منطقه هزار جریب) مشخص می شود که نقوش هندسی ویژه ای در تمام سنگ ها حکاکی شده است. این نقوش هندسی عبارتند از دایره، مربع و مثلث. این تصاویر هندسی کلید رمز عناصر مهمی چون زندگی و رستاخیز پس از مرگ است. دایره در اساطیر، عرفان و ادبیات شرق پیش از هر چیز نقطه ای است گسترش یافته، سمبولیسم و تفسیر نمادین کمال، یکپارچگی و نبود هر نوع تمایز و ناهمگونی و دایره، علاوه بر مفهوم ضمنی «ازل»، نمادی از خلاقیت یا خلق هستی نیز هست. همین طور مفهوم ابدیت را در خود داراست.
مربع، فیثاغورث معتقد است که مربع نماینده وحدت گونه ها و نشان دهنده برابری یک چیز با خودش به نحوی بی پایان است و در نتیجه می تواند نمادی از عدالت قانون نیز تلقی شود. مربع همین طور نمادی است از زمین در برابر آسمان که دایره شکل است و به عبارت دیگر کمکی از عالم متعالی محسوب می شود. مربع نمایانگر چهار جهت اصلی جهان یعنی شمال، جنوب، شرق و غرب و همین طور چهار عنصر اصلی جهان؛ آب، باد، خاک، آتش، چهار مرحله از زندگی؛ کودکی، جوانی، میانسالی و پیری و چهار فصل؛ بهار، تابستان، پاییز و زمستان و ... است.
مثلث، در جایگاه ها و طرح های مختلف مفاهیم متفاوتی دارد. از جمله مثلثی که رو به بالا باشد نماد آتش و جنس مذکر است و مثلث رو به پایین، نماد آب و جنس مونث است. مثلثی که با خورشید و گندم در رابطه است نمادی از باروری است. نکته قابل توجه این است که در سنگ مزارهای گورستان سفید چاه، شکل مثلث در بالای سنگ گورها و رو به بالا حکاکی شده است. این مثلث که صریحا اشاره به بالا دارد نشانگر این تفکر است که بازگشت همه به سوی اوست.
در سنگ گورهای مورد بررسی علاوه بر نقوش هندسی از عناصر نمادین دیگری نیز بسیار استفاده شده است از جمله: آینه، سرو، دو کبوتر، انار و گل انار، خوشید، چلیپا و ... که جملگی در ادبیات، عرفان و فلسفه شرق مفاهیم معنوی ای را در بر دارند:

«آینه»، نماد خود بازبینی، عشق جسمانی، عشق الهی و ابزار معرفت حق است.
«سرو»، نماد جاودانگی و فناناپذیری روح است.
«خورشید»، نماد خودآگاهی، بلندپروازی، بالا جویی و نور حق است. همین طور خورشید، مظهر پدر، برادر، عمو، شوهر، کارفرما، شاه، رهبر و میهن است.
«دو کبوتر»، در آیین و فرهنگ کهن ایران نمایانگر، پیک و قاصد و در اسطوره های کهن ایران، نماد «پیک ناهید» بوده است. کبوتر از یک سو به دلیل ارتباطش با مفهوم ناهید و از سوی دیگر مظهر مهرورزی با آفرودیت (رب النوع زیبایی در اساطیر یونان) مفهوم «پیک عشق» را نیز به خود گرفته است.
«انار و گل انار» شبیه به آتشدان آتش مقدس است و از این لحاظ در فرهنگ ایرانی تقدیس می شده است و دانه های درون آن نیز یادآور باروری ناهید بوده است.
«چلیپا یا گردونه مهر» از هزاران سال پیش در ایران همواره دارای ارزش های دینی، کیفیت درمان بخشی، مفاهیم عاطفی و مردمی، خاصیت پلیدزدایی، مایه خوشبختی و سرشار از مفاهیم راز آمیز و آسمانی بوده است.
نقش چلیپا از دیرباز در ایران، روی جنگ افزارها، کمربندها، زیورآلات، چرخ های نخ ریسی، اندام انسان و دام (به صورت داغ)، روی سنگ مزارها، لباس ها، ظروف و ... طراحی می شد.
از شخصیت های محلی مهم که در این گورستان تاریخی به خاک سپرده شده و چنانکه گفته شد جملگی از سادات مرعشی، روزافزونی و میرعمادی هستند می توان از برخی نام برد.
ملک حسن بن خوان زاده عزالدین بن انزالی، ملک شمس ابن ملک حسن میرشاه، محمد بن حسن میرشاه، قربان بن حسین بن میرشاه، شمس الدین بن خواج میرشاه از سادات مرعشی که حاکمان سده هشتم تا یازدهم بخشی از مازندران بودند و فرزندان و نوادگان میرشاه بن میرعبدالکریم از شخصیت های سیاسی، اجتماعی مهم محلی بودند که در این گورستان به خاک سپرده شده اند.
از خاندان روزافزونی و میرعمادی نیز حاکمان و بزرگان بسیاری به خاک سپرده شده اند.
هم اکنون در مرکز روستای سفید چاه، مرقد سه امامزاده از فرزندان امام موسی کاظم (ع)قرار دارد.

حماسه ها و باورهای سرزمین بین النهرین

حماسه ها و باورهای سرزمین بین النهرین
سخنرانی آلبرت کوچويی


پرستش خدایان و نگاه به آسمان ها و دل سپردن به راز و رمز ستارگان و سیاره ها همه سرزمین های شرق را در می نوردید. پارس، سرزمین آریاها، بین النهرین، تا دوردست های مصر. داد و ستد فرهنگی و اشتراک و نزدیکی باورهای دینی و مذهبی، آدمیان این سرزمین ها، را به نزدیکی هم فرا می خواند.
به هنگامی که آریاها و پس از آن به باور زرتشت دست یافتند، سومری ها و اکدی ها و به دنبال آنها بابلی ها و آشوریها، به گونه ای به پرستش نیرویی واحد و لایزال و پرتوان دست یافته بودند .
نگاه امروز من، نگاهی گذرا به باور دینی آشوریان در پیش از تاریخ است که با پذیرش مسیحیت بسیاری از آئین های آن سرزمین ها را به باور تازه خود در آمیختند. همچون آئین نوسردایل یا آب ریزان، که زرتشتی ها و آشوریها، ایرانیان باستان و بعد مسیحیان گرامی داشتند. آئین ها و سنن دیگر چون شب یلدا، میلاد عیسی مسیح در روز زایش خورشید و پرستش آن در تمامی این سرزمین ها، از دیگر باورهای مشترک این مردمان است.
پیش از فرارسیدن دوران مسیحیت، ساکنان دشت های گسترده در دجله و فرات، طلوع تاریخ را رقم زدند. باور مردم بابل و آشور به چند خدایی بوده با این همه با پذیرش مسیحیت، بسیاری از باورهای پیشین را به گونه ای دگرگون شده به مسیحیت کشاندند. پرستش خدای نبو و خدایان همراه او تا قرن چهارم پس از مسیحیت تداوم داشت.
در آن روزگار ما به دو باور می رسیم. نخست باور مردمان سومر واکد که به تعدد خدایان باور داشتند و پس از آن باور مردم سامی بابل که تعدد خدایان آنها به یگانگی رسید و به گونه ای به خدای یگانه دست یافته بودند. خدایی یگانه با خدایان متعدد بسیار که فرزندان و خادمان که ماردوک را به عنوان خدای بزرگ و پادشاه برگزیده بودند.
آشوری ها به گونه ای این باور همسایگان جنوبی را انتخاب و به تدبیر خود، تغییر داده بودند و
آن جایگزینی خدای آشورجای خدای ماردوک است. آشور پیش از پذیرش مسیحیت در پایان قرن هفتم پیش از مسیحیت، به پرستش خدای ملی خود آشور ادامه داد.
بدینسان شهر آشور به عنوان مرکز پرستش سرزمین بین النهرین تا قرن ها ماند. وجود تصویر یک ستاره با هشت اشعه، نشان می دهد که اساس باور دینی بابل و آشور ستاره ای بوده است. اگر آنا، خدای آسمان است بدین سبب است که بابلی ها خود را ساکنان آسمان ها می پنداشتند، که از آنجا آمده و روزی هم به آنجا باز خواهند گشت. از این رو بسیاری از خدایان بابلی ، با ستاره ها و سیاره ها شناخته می شدند.
خدای خورشید و ماه، استثناء بودند. ماردوک هم، چرا که او را آفریننده، همه ستاره ها و سیاره ها و به عنوان نیرویی برتر و یگانه باور داشتند. خدای ائا ، خدای دنیای زیرین و آنو خدای آسمان ها، در میان اجرام آسمانی نمایندگان خود را داشتند. ماردوک آن نیرویی بود که خورشید، ماه و سیاره ها و ستارگان را گرد هم آورد با مکان ها و وظایف خاص پادشاهان بابل و آشور به باور مردمان این سرزمین، به مثابه نمایندگان خدایانی بودند که در فرازمین می زیستند. اما دو استثناء بود ، یکی اوتناپیشتیم، خالق افسانه توفان بزرگ که او را خدای ائا پروراند و دیگری، گیلگمش که به هنگام زاده شدن، نیمه خدا بود، اگر چه گفته نشده، خدایی او از کجا نشأت گرفته است. تردیدی نیست که ایالت ها و شهرهایی در بابل باستان بود که هر یک صاحب پادشاهی با قدرتی خدایی بودند با خدایان کوچک متعدد دیگر که در خدمت قدرت یگانه بودند و او کسی نبود، مگر ماردوک.
در لارسا و سیپار ، خدای شمش پرستش می شد. در اور سین یا نانار خدای ماه در ارک خدای آسمان ها آنو و همینطور ، خدای بل خدای دنیای زیرین ائا، خدای جنگ نرگال، ایشتار الهه عشق و جنگ.
جدای از آن بابلی ها شیوه های زندگی خود را در برخورد با عناصر و ماده هایی چون درخت ها، گیاهان، بادها و اجرام آسمانی می دانستند. آن ها، به سنگ ها، صخره ها، کوهها، توفان ها و باران ها چون عناصر سرنوشت ساز زندگی شان می نگریستند. آنها دریاها را با همه رودها و جویبارهایشان در ارتباط با روح ائا و فرزندانش، صاحب دریاها و آب ها می دانستند. ارواح نیک و شریر در ارتباط با ارواح کوهها، دریاها، دشت ها و گورها می دانستند. این ها نام هایی
داشتند که گاه مناسب و چندان در ارتباط با آن نبود، همانند ادیمو، اوتوکو، شدو و آشاکو که
ارواح تب های گوناگون بودند. نمتارو، روح سرنوشت، ادو روح باد جنوب، لیلی تو از ارواح مه.
بابلی ها و آشوری ها بر این گمان بودند که در اجرام و اجسام ، روح زنده است. این که سنگ ها، صخره ها، کوهها، توفان ها و باران ها زنده اند و این جدا از باور خدایی آنها بود .
یک سنگ ممکن است یک روح زنده باشد. البته هنوز ثابت نشده است که به باور آنها همه سنگ ها زنده اند یا سنگ های خاص. اما آنچه یقین بود، این بود که خدایان این قدرت را داشتند که در هر شیئی زندگی بد مند و آن را برخوردار از روح و زندگی وهوش کنند. این باور حیوان پرستی بابلیان بود این البته ممکن است ریشه در باور ابتدایی بابلیان پیش از دستیابی به تمدن باشد.
آنها در آن هنگام به دریا به عنوان خالق و پدید آورنده همه هیولاهایی باشند که در آن بودند. که با آگاهی های بعدی این تذکر به گونه ای که اشاره شد، تکامل یافت.
خدایانی که آشوریها و بابلی ها پرستش می کردند، نخستین آنها ائو بود که پدر خدایان بزرگ بود. او را پدر و خالق و نیروی برتر می خوانند. همسر او آناتو است. آنو را در ارک همراه با ایشتار پرستش می کردند. ائا خدای زمین بود. او را پادشاه دنیای زیرین هم می خوانند و این خدایان ، ماردوک را افریدند که خالق آسمان و پادشاه تمامی خدایان آسمانی است.
ما شرقیان بازمانده از سرزمین بین النهرین، پارس و ماد و مصر و گسترده تا دشت ها و کوهپایه های ارومیه، نه در باورمان که در حماسه ها و اسطوره ها هم، صاحبان پهلوانان و حماسه سازانی هستیم که وجوه اشتراک و نزدیکی بسیار دارند.
اگر بین النهرین به گیلگمش و بعدها قاطینا می بالد و سرزمین آریا به رستم و یلان و دلاوران بسیار، همچنان که آن سوتر فخر مردمان ایلیاد و ادیسه است. نگاهی گذرا به دو حماسه سومری و آشوری می اندازم، که اشتراک و نزدیکی سرزمین حماسه ها را در یابیم.
ما وارثان نخستین حماسه بشری، گیلگمش افسانه ای هستیم. پادشاه اوروک ، بخشی خدا و بخشی انسان به درستی دو سوم خدا و یک سوم انسان خاکی. حماسه ای اسطوره – افسانه ای.
حماسه ای اسطوره ای هم که قهرمانان آنها،یکسره خدایان اند. همچون حماسه آفرینش یا
داستان خدایان . حماسه های افسانه ای هم هستند که از قهرمانان و ابرمردان زمینی می گویند. داستان انسان هایی قهرمان و افسانه ای همچون حماسه سارگون اکدی.
اما حماسه گیلگمش همان دغدغه های دیرین بشری را دارد، زندگی جاودان و ابدی و پیروزی بر مرگ. پهلوانی که ترک دیار و سرزمین پادشاهی خود می کند تا مگر به گیاه زندگی جاودان که در کنارچشمه ای می روید دست یابد. خوان های بسیار در سرزمین های تلخ و تشنه می گذراند.
با دیوان و ددان بسیار دست و پنچه نرم می کند. انکیدو، یار دیرین را در کنار خود دارد که چون شیر ژیان می غرد و با او روزهای بسیار را سر می کند تا به چشمه راه یابد. انکیدو در راه از دست می رود. اگرچه او دیوان و ددان چون خومبابا را از پای درآورده است. مرثیه بر مرگ دوست و یار دیرین را آغاز می کند، اما از پا نمی ماند.
او باید گیاه زندگی جاویدان را بیابد تا بشریت را از رنج مرگ و فنا و نیستی برهاند. گیلگمش نزار و خسته پای چشمه می رسد و در کنار گیاه زندگی ابدی، خواب او را می رباید. در آن هنگامه، ماری از لانه خزیده و گیاه زندگی را می بلعد...
سحرگاهان چون گیلگمش چشم باز می کند، گیاه زندگی را نمی یابد. او می داند برای او و همه آدم های شهر اوروک و جهانیان، دیگر زندگی جاودان نیست. مغموم و افسرده و سیه پوش به اوروک باز می گردد. شهر و سرزمین اوروک در هلهله بازگشت پهلوان و نیمه خدا است و غریو شادمانی، آسمان ها را فرا می گیرد. اما پهلوان غمناک است و دردمند. می داند توان زنده جاودان ماندن چون خدایان را ندارد و مرگ او روزی فرا می رسد. می داند، نتوانسته است انسان میرا را مانا سازد و دریغ برای بشریت.
او سودای به ارمغان آوردن زندگی خدایان را برای بشریت داشت. خدایانی چون ماردوک و آشور و الهه هایی چون ایشتار و ارشکیگال، فرمانروایان زمین و آسمان ها. مگر پیش از او آداپا، خادم خدایان نکوشیده بود با شکستن بال باد به حریم خدایان راه یابد و راه می یابد. ماردوک بر او خشم کرده است. می خواهد او را به سزای خشم ناخواسته اش برساند. خدایان کوچک وساطت می کنند، اداپا برای عرض پوزش به
حریم ماردوک می رود. او به گمان آنکه آب و نان پیشکشی ماردوک برای کشتن او است لب به
آنها نمی زند.غافل از آنکه این آب و نان زندگی جاودان بود که اداپا نمی نوشد و نمی خورد و
همچوان دیگر آدم ها زندگی میرا می یابد. او چون گیلگمش زندگی جاودان را از دست می دهد که تا به امروز بشر در حسرت زندگی جاودان باشد...
اما حماسه قاطینا یا نجیب زاده پهلوان، مجموعه ای در پنج کتاب که از نظر محتوا، مفاهیم، مضامین و صنعت شعری اثری است در اوج کمال و زیبایی . در سه کتاب نخستین ، از اصل و نسب، تبار، تولد، کودکی، جوانی و به اوج قهرمانی راه پیدا کردن نجیب زاده حکایت می رود.
در دو کتاب دیگر، همه گیر و فرامرزی شدن شهرت او، اقدام ها و خدمات این نجیب زاده و شرح داستان عشق و ازدواج او بیان می شود.
مکان و جایگاه وقوع حادثه های داستان حماسه قاطینا، یا نجیب زاده قهرمان، وطن کوهستانی است که هر جایی از این کره خاکی می تواند باشد و البته در سرزمین هایی که این قوم زیسته است، بین النهرین، سرزمین آریایی ها تا به دیار روسیه، اما هر چه هست، او قهرمان قوم و ملتی است که به صراحت از آنها به نام آشوری یاد می شود.
قاطینای پهلوان با سروده های ویلیام دانیال در قیاس با حماسه های دیگر به سبب زبان فاخر آن بی تردید همچون شاهنامه فردوسی است یا حماسه گیلگمش یا ایلیاد و اودیسه و حماسه های ماندنی دیگر جهان ادبیات. زبان دانیال، ترجمه ناپذیر است . همچنان که زبان حافظ و فردوسی و... که ترجمه ناپذیرند.
مگر می توان تعبیرهای ناب و خالص ویلیام دانیال را در زبان آشوری جز با ارائه مفاهیم آن به زبانی دیگر برگرداند؟ به گفته شاملو، مگر می توان تعبیر حافظ از نامه سیاه و... را به زبانی دیگر برگرداند. خواننده اروپایی یا آمریکایی ، چون در حافظ می خواند که عاشق شیدا بربام خانه رفته است تا نقش یار را در هلال ماه بنگرد، دردل می خندد که شاید او مجنون یا ابله باشد که بر بام شیروانی پا گذارده است. اگر حماسه قاطینا در ترجمه به حماسه های دیگر نیست یا به یک افسانه برای شگفت زده کردن کودکان می ماند، آن را باید پای ترجمه ناپذیر بودن زبان ویلیام دانیال دانست و بس.
قاطینا روایت پهلوانی است با همین نام که یک راوی یا داستانسرا هنچون نقالان گذ شته حکایت
او را برای روستائیان می خواند. او گلیانا است که از روستایی به روستای دیگر می رود تا حکایت قاطینا، نجیب زاده پهلوان را بازگوید و اکنون در روستایی است که برف همه دامنه های او را چون ململی بی کرانه کوهها و دره ها را پوشانده است.
و گلیانا، حکایت قاطینای پهلوان را به پایان می برد و سحرگاهان قصد روستایی دیگر را می کند. او باید پیش از تابش خورشید بر بلندای کوه یا بر کناره رودی پرموج دور از آدمیان باشد.
اما حماسه قاطینا یا نجیب زاده پهلوان، مجموعه ای است در پنچ کتاب که از نظر محتوا، مفاهیم، مضامین وصنعت شعری اثری است در اوج کمال و زیبایی. در سه کتاب نخست، از اصل و نسب، تبار ، تولد، کودکی، جوانی و به اوج قهرمانی راه پیدا کردن نجیب زاده حکایت می رود.
در دو کتاب دیگر، همه گیر و فرامرزی شدن شهرت او، اقدام ها و خدمات این نجیب زاده و شرح داستان عشق و ازدواج او بیان می شود.
مکان و جایگاه وقوع حادثه های داستان حماسه قاطینا، یا نجیب زاده قهرمان، وطن کوهستانی است که هر جایی از این کره خاکی می تواند باشد و البته در سرزمین هایی که این قوم زیسته است، بین النهرین، سرزمین آریایی ها تا به دیار روسیه. اما هرچه هست، او قهرمان قوم و ملتی است که به صراحت از آنها به نام آشوری یاد می شود.