کافه تلخ

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

(بایزید بسطامی)


یا چنان باش که هستی ، یا چنان که می نمایی .
(بایزید بسطامی)



این شخصیت ممتاز و استثنائی و کم نظیر ایرانی ابویزید طیفور بسطامی عارف بزرگ قرن دوم و سوم هجری است که عارفان و دانشمندان و شاعران و متفکران ایرانی و اسلامی او را سلطان العارفین ، برهان الموحدین ، مرادالسالکین ، برهان المحققین ، حجة الخلایق ، مرشدالسالکین نامیده اند .

سنائی غزنوی شاعر متصوف قرن پنجم و ششم هجری درباره شخصیت نادرالوجود این عارف سترگ ایرانی چه زیبا سروده است :

روزها باید که تا گردون گردان یک شبی * عاشقی را وصل بخشد یا غریبی را وطن

هفته ها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش * زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن

ماهها باید که تا یک پنبه دانه زآب و گل * شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن

سالها باید که تا یک کودکی از ذات طبع * عالمی دانا شود یا شاعری شیرین سخن

عمرها باید که تا یک سنگ خاره زآفتاب * در بدخشان لعل گردد یا عقیق اندر یمن

قرنها باید که تا از لطف حق پیدا شود * با یزیدی در خراسان یا اویسی در قرن

ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره حکومت نکبت بار امویان در شهر بسطام از ایالت کومش (( قومس )) 1 . ( 1- ایالت کومش شامل شهرهای سمنان و دامغان و شاهرود و بسطام و سنگر و شهمیرزاد در استان سمنان حالیه است ) . در محله موبدان (( زرتشتیان )) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان صورت گشود . فصیح احمد خوافی تولد بایزید بسطامی را در سال 131 هجری ثبت کرده و نوشته است که جد او سروشان والی ولایت قومس (( کومش )) بوده است 2 . ( 2- مجمل فصیحی تألیف فصیح احمد پسر جلال الدین محمد خوافی به تصحیح ، شادروان محمود فرخ خراسانی ) .

می گویند جد او سروشان زرتشتی بوده و سپس بدین اسلام در آمده است . چنین می نماید که بایزید در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هیچ یک از مشایخ تصوف نپوشیده است ، گروهی او را امی دانسته و نقل کرده اند که بسیاری از حقایق بر او کشف می شد و خود نمی دانست گروهی دیگر نقل کرده اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است .

قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست که کیست و خود چنین گفته است که مردمان علم را مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتیم که هرگز نمیرد و باز پرسیدند که پیر تو در تصوف که بود گفت پیر زنی .

بایزید از خاندان موبدان عالم و زاهد و متقی و حافظان و ناقلان علوم ایرانی مربوط به دوران قبل از اسلام بوده و از دولت مادرزاد نصیب وافر داشته است . از اقران احمد خضرویه و ابوحفص و یحیی معاذ است و شفیق بلخی را نیز دیده و با او صحبت داشته است . اینکه برای وی استادی کرد تصور کرده اند شاید نتیجه این منقول ابوموسی خادم است که سفارش کرده قبر او را پائین تر از قبر استاد نهند .

بهر جهت زندگانی این عارف بزرگ ایرانی مبهم است و خلط و مزج فراوان در آن راه یافته و اطلاع ما در این باره بسیار محدود و ناقص است ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است بهیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم می شود که وی مردی بزرگ بوده و شطح و ماثورات صوفیه را که نتیجه شدت وجد و تجربت اتحاد و حالت سکر و ندای درونی و بیان آن در حالت عدم شعور ظاهری باشد به وضوح و صراحت و تفصیل برای نخستین بار آورده است و همین گفتار و روش او در تصوف که شباهت تام و تمام به روش ملامتیه دارد موجب شده است که مردم بسطام با وی مخالف باشند .

به نقل آورده اند : چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند . وقتیکه وی را از شهر بیرون می کردند پرسید جرم من چیست ؟ گفتند : تو کافری . گفت : خوشا بحال مردم شهری که کافرش من باشم 1 . ( 1- نقل از تذکرة الاولیاء شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در شرح احوال بایزید ) .

در میان صوفیان بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت . امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار او استفاده کرده است ولی در حال حاضر چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست . بدیهی است شهرت درامی بودن بایزید نیز به علت عدم اظهار خود او و بیزاری از تظاهر به آگاهی از علوم فخرآمیز ظاهری بوده است .

ماخذ عمده احوال بایزید بسطامی کتاب النور من کلمات ابی الطیفور تالیف ابوالفضل محمد بن علی سهلکی صوفی است که از خلفاء بایزید بوده و بیشتر روایتها را به چند واسطه از خویشان و نزدیکان بایزید نقل می کند . شطحیات بایزید بسطامی که به پیر بسطام شهرت دارد در این کتاب جمع آمده است 2. ( 2– کتاب النور من کلمات ابی الطیفور به اهتمام دکتر عبدالرحمن بدوی ) . بعلاوه پاره یی ازین شطحیات را نیز جنید شرح کرده است که در کتاب اللمع سراج نقل شده است و مآخذ عمده اقوال و تعالیم بایزید همینهاست . از نورالعلوم هم که در شرح مقامات ابوالحسن خرقانی است 5 . ( 5 – مجموعه کامل نورالعلوم شیخ ابوالحسن خرقانی به کوشش عبدالرفیع حقیقت ( رفیع ) از انتشارات کتابخانه بهجت ) . اطلاعات مفید در باب بایزید بسطامی بدست می آید و در ظاهر آنچه در طبقات سلمی ، انصاری ، کشف المحجوب هجویری ، تذکرة الاولیاء عطار نفحات الانس جامی و سایر مآخذ درباره بایزید آمده است غالبا از همین منابع اخذ شده است بایزید در اوایل عمر خود به اقصی نقاط ایران ، عراق ، عربستان و شام سفر کرد و در هر جایی با دیده تیزبین خود چیزی آموخت .

برخی نوشته اند که وی شاگرد امام جعفر صادق ( ع ) امام ششم شیعیان بوده است و به روایت سهلکی دو سال برای امام سقائی کرد و در دستگاه امام او را طیفورالسقاء می خواندند . تا آنکه امام جعفر صادق وی را رخصت داد که به خانه خویش باز گردد و خلق را به خدای دعوت کند . این روایت را غالب مآخذ صوفیه ذکر کرده اند از جمله اینکه : وی مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است . گویند بعد از هفت سال روزی حضرت به بایزید فرمودند کتابی را از طاقچه اطاق بیاور ! بایزید گفت طاقچه در کجاست حضرت فرمود در این مدت شما در این خانه طاقچه ای ندیده ای ؟ جواب داد : من برای دیدن خانه و طاقچه نیامده ام بلکه جهت دیدن طاق ابروی آن قبله اولیاء آمده ام یعنی برای کسب فیض و درک معانی والای انسانیت آمده ام . ( بدیهی است این داستان برای تائید درجه مجذوبیت بایزید ساخته شده است ) حضرت فرمود : بایزید کار تحصیل تو تمام است باید به ولایت خود رفته و خلق را رهنمائی نموده و آنان را براه حق دعوت نمائی نوشته اند هنگام بازگشت بایزید از نزد اما جعفر صادق هنوز مادرش که پیرزنی پارسا و پرهیزکار بود زنده بود . وفات بایزید را به سال 234 هجری ثبت کرده اند .مزار وی در بسطام زیارتگاه اهل دل است .

درمورد ملاقات بایزید بسطامی با امام جعفر صادق ( ع ) با توجه به اینکه وفات امام جعفر صادق در سال 148 هجری اتفاق افتاده است درک محضر فیض بخش آن حضرت برای بایزید در عنفوان جوانی یعنی در شانزده و هفده سالگی بوده است 1 . ( 1 – سلطان العارفین بایزید بسطامی تألیف عبدالرفیع حقیقت ( رفیع ) صفحه 20 – 21 ) .

بایزید در بسطام خانقاه و مسجد داشت و مریدان از اطراف به دیدنش می آمدند اما با یزید در بین مریدان خویش به برادر زاده اش ابوموسی علاقه دیگر داشت . درباره او بود که بایزید گفت : آن دل دلین به ، نه دل گلین . یعنی که قلب باید مثل قلب ابوموسی باشد . به روایت سهلکی بایزید از احوال و اسرار خود آنچه را از دیگران پنهان می داشت پیش این برادر زاده خویش آشکار می کرد و می گویند ابوموسی در موقع مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بایزید به گور می برم که هیچکس را اهل آن ندیدم که با وی گویم . از سخنان اوست :

مرید من آنست که بر کناره دوزخ بایستد و هر که را خواهند بدوزخ برند دستش گیرد و به بهشت فرستد ، و خود بجای او بدوزخ رود . همچنین شخصی از او پرسید : اسم اعظم کدام است ؟ گفت تو اسم اصغر را بمن بنمای تا من بتو اسم اعظم نمایم ، یعنی اسماء حق همه عظیم اند .

بایزید نوعی معراج روحانی نیز شبیه معراج پیغمبر برای خویش حکایت کرده است که روایت های چند از آن مانده است و آن هم پر است از دعویهای بزرگ و از مقوله چیزهائی است که صوفیه آن را شطحیات می خوانند . این شطحیات گستاخانه او بعدها برای کسانی از صوفیه که تندروی و بی پروایی او را فاقد بودند اسباب دردسر شد و ناچار در تاویل آنها سعی بسیار ورزیدند وحتی جنید به تاویل بعضی از آنها پرداخت تا صوفیه را از تهمت های گران برهاند .

بایزید در تعبیر از جذبه های قلبی خویش زیاد گستاخ بوده و گویند وقتی موذن بانگ در داد : الله اکبر بایزید افزود : و انا اکبر منه . وقت دیگر سبحان الله شنید گفت : سبحان ما اعظم شانی . در تاویل سبحانی گفتن بایزید در مثنوی مولوی شرحی مبسوط هست و از این لحاظ با توجه به اینکه بایزید یکصد سال قبل از حسین منصور حلاج می زیسته پیشوای وی در گفتن اناالحق محسوب می شود .



مناظره یک عالم مسیحی با حضرت بایزید بسطامی

حضرت بایزید بسطامی عارف بزرگ اهل سنت که مقبره ایشان در دو کیلومتری شهرستان شاهرود قرار دارد.

روزی حضرت بایزید بسطامی درحالت مابین خواب وبیداری از طرف خداوند صدایی می شنود؛ای بایزید بسطامی فردا همه عالمان مسیحی ها جشن بزرگی دارند وتو هم لباس مسلمانی(عمامه و...) را از تن در بیاور وبا لباس مسیحی ها به آن جشن برو وشرکت کن .بایزید بسطامی سبحان الله گویان با ترس از خواب بیدار می شود وبا خود می گوید این صدا احتمالا از طرف شیطان است.دوباره به خواب میرود دوباره آن صدا به گوشش میرسد ای بایزید بسطامی  لباس مسلمانی را از تن در بیاور وبا لباس کافرها به آن جشن برو بایزید بسطامی دوباره سبحان الله گویان با ترس از خواب بیدار می شود وبا خود می گوید نکند این صدا از طرف شیطان است که میگوید لباس کافرها را بپشوم.دوباره به خواب میرود دوباره همان صدا؛ فهمید که این صدا از طرف خداوند است.

فردا روز با لباس مسیحی ها به مجلس مسیحی ها می رود هزار ها نفر از مسیحی ها را می بیند که به آن جشن می رود و او هم همراه آنان به آن جشن مشرکان می رود. به مکان مورد نظر می رسد همه سکوت می کنند؛یکی از بزرگان اسقف(عالم مسیحی) برای سخنرانی می آید (تبلیغ مسیحیت)،آن اسقف می خواست سخنرانی بکند که زبانش می گیرد ودوباره سعی می کند سخنرانی کند دوباره زبانش می گیرد؛آن سقف به مردم می گوید ای جماعت بین شما یک محمدی(مسلمان)است که من نمیتوانم صحبت کنم باعث می شود زبان بگیرد.

 تمام مردم با تعجب همدیگر را نگاه می کنند و می گویند چطور می شود همه ما مسیحی و بین ما مسلمی نیست اسقف می گوید:نه یک مسلمان بین شماست وباعث می شود زبانم بگیرد نتوانم صحبت کنم. آن عالم مسیحی می گوید هرکس که باشد به حرمت پیامبرش حضرت محمد ص بلند شود وخودش را معرفی کند،حضرت بایزید بسطامی بسم الله می گوید وبلند می شود،

تمام مسیحی ها می گویند او را سریعا بکشیم آن اسقف می گوید صبر کنید او را الان نکشیم.

اسقف بایزید بسطامی را صدا می کند ای مسلمان ما سوالات زیادی از شما داریم اگر به سوالات ما جواب بدهی ما شاید مسلمان می شویم واگر نتوانی جواب بدهی سرت را ازتن ات جدا خواهیم نمود ؛بازید بسطامی می گوید :اگر هرسوالی داری بپرس     ان شالله جواب خواهم داد.

اسقف بزرگ(عالم مسیحی) سوال می کند:

آن چیست؛

یکی است دوتا نمی شود؟
دوتا است سه تا نمی شود؟
سه تا است چهارتا نمی شود؟
چهار تا است پنج تا نمی شود؟
پنج تا است شش تا نمی شود؟
شش تا است هفت تا نمی شود؟
هفت تا است هشت تا نمی شود؟
هشت تا است نه تا نمی شود؟
نه تا است ده تا نمی شود؟
ده تا است یازده تا نمی شود؟
یازده تا است دوازده تا نمی شود؟
دوازده تا است سیزده تا نمی شود؟

سوال 13) آن چیست که روح ندارد،جان ندارد، واجب هم نیست،یه چیز جامد است اما بازهم به مکه رفته و طواف کرده برگشته؟
سوال14) یه چشمه ای (آبی)است که دارای یک ورودی اما از چهار خروجی بیرون می آید و موقع خروج از هر دهانه با رنگ وطعم متفاوتی خارج می شود؟
سوال15) درختی است که ریشه و ساقه اش یکی است و12 شاخه دارد که هر شاخه 30 برگ دارد وهربرگ 5میوه دارد که هر میوه 2تا درروشنایی و 3تا در سایه است؟
سوال16) قبری که با فردی که داخل اش خوابیده حرکت کرد؟
سوال17) انسانهایی است که گفته هایش درست اعتکافش درست ولی بازهم کافراست؟
سوال18) آن کیست که بدون پدر ومادر بدنیا آ مد؟

حضرت بایزید بسطامی جواب میدهد(که پاسخ سوالات را از درون قرآن می دهد):

آن چیز که یکی است ودوتا نمی شود،خداوندیکتاست.
وآن دوتا است که سه تا نمی شود، روز وشب است.

وآن سه تا که چهارتا نمی شود،حضرت موسی از حضرت خضر به سه دلیل جدا شد (جزء 16قرآن) که جواب همان سه علت است.

وآن چهار تا که پنج تا نمی شود، چهار کتاب آسمانی تورات ، انجیل ، زبور وقرآن است که به غیر از این چهار کتاب آسمانی هیچ کتاب آسمانی وجود ندارد.

وجواب پنج تا که شش تا نمی شود،پنج وقت نماز مسلمانان است که شش وقت نمی شود.
شش تا است هفت تا نمی شود ،خداوند متعال آسمان وزمین را در 6روز(6مرحله)خلق کرد.
وجواب هفت تا است هشت تا نمی شود،هفت آسمان است.
هشت تا است نه تا نمی شود،هشت فرشته که سبحان الله گویان عرش را نگه داشته اند .

و آن 9 چیزکه ده تا نمی شود، 9 معجزه ای که خداوند به حضرت موسی داد.
 و جواب ده تا است که یازده تا نمی شود،کسی که حج تمتع می کند یک گوسفند باید ذبح کند که اگر نتوانست 10 روز باید روزه بگیرد وجواب همان  10روز روزه گرفتن است.
و یازده تا است دوازده تا نمی شود،11برادر حضرت یوسف است.
 دوازده تا است سیزده تا نمی شود، 12ماه از سال است،که هیچ وقت 13 ماه نمی شود.

 وپاسخ سوالی که روح ندارد،جان ندارد، واجب هم نیست،یه چیز جامد است اما بازهم به مکه رفته و طواف کرده برگشته؛ آن کشتی حضرت نوح است که موقع طوفان وسیل همراه جریان آب 7بار دور کعبه چرخید وطواف کرد.

ودرختی  ریشه و ساقه یکی دارد و12 شاخه دارد که هر شاخه 30 برگ دارد وهربرگ 5میوه دارد که هر میوه 2تا درروشنایی و 3تا در سایه است ؛ جوابش سال است که 12ماه دارد و هر ماه 30روز دارد وهرروز5وقت نماز(جواب 5میوه) داردکه دو وقت آن نمازظهر وعصر در روشنایی(روز) است و سه وعده دیگر نمازصبح مغرب و عشاء که در سایه(غیر روز) خوانده می شود.

چشمه ای (آبی) که از یک ورودی می آید اما از چهار خروجی بیرون می آید و موقع خروج از هر دهانه با رنگ وطعم متفاوتی بیرون می آید،جواب آن چشمه ،سرانسان است که از چشم به یک نوع بیرون می آید و گوش به نوع دیگر ودهان جور دیگر واز بینی هم به یک نوع دیگر بیرون می آید که منبع همگی یکی است.

وآن قبری که با فرد داخلش حرکت میکرد؛ماهی که حضرت یونس را بلعیده بود وحضرت یونس سه شبانه روز داخل آن ماهی تسبیح میگفت(خداوند می فرماید اگر یونس تسبیح نمی گفت من او را تا قیامت داخل ماهی اسیر می گذاشتم).جواب همان ماهی است.

وآن انسان‌هایی که گفته های‌شان درست ولی بازهم کافرهستند دو گروه مسیح و یهود که به همدیگر کافر می گویند ودرست هم می گویند ولی باز هم خودشان کافرند(مسیحی ها به یهودی ها می گفتند کافر ویهودی ها هم به مسیحی ها می‌گفتند کافر)

وآن کسی که بدون پدر ومادر بدنیا آ مد حضرت آدم ع است.

بعد از این جوابهایی که حضرت بایزید بسطامی به آن اسقف داد ؛بایزید بسطامی به آن عالم مسیحی گفت :تو سوالات زیادی از من پرسیدی وحالامن فقط یک سوال از تو دارم همه حاضرین گفتند سوالت را بگو.

حضرت بایزید بسطامی ازآن عالمی مسیحی پرسید، کلید بهشت چیست؟
با این سوال اسقف سکوت می کند، بقیه مردم سروصدا می کنند واز اسقف می خواهند جواب دهد.
اسقف به مسیحی ها میگوید: جوابش را می دانم اما از شما می ترسم.
حاضرین اصرارمی کنند که جواب را بدهد آن عالم مسیحی در جواب می گوید :
کلید بهشت (‏(اشهد ان لا اله الاالله و اشهد ان محمد رسول الله))
با این جواب همه مسیحی ها و خود اسقف مسلمان شدند وآن کلیسا را تبدیل به مسجد می کنند.


منصور حلاج

شطح یا شطحیات

در تعریف لغوی و اصطلاحی شَطَح، اختلافات زیادی وجود دارد. از دیدگاه صوفی، شَطَح در زبان راندن عبارتی است که به­ظاهر گزاف و گران و سنگین باشد، مانند «انا الحق» حلاج و «سبحانی ما اعظم شأنی» بایزید بسطامی.

و از دیدگاه فقه، یعنی به زبان راندن عبارات کفرآمیز که منع شرعی دارد.

صاحب تاج‏العروس كه يكي از دانشمندان به­نام لغت است، مي­گويد: اكثر ائمه لغت اين كلمه را ذكر نكرده­‏اند؛ تنها بعضي از صرفيون آن را در باب «اسمأ اصوات» ذكر نموده‏اند.

او سپس از يكي از استادان خود نقل مي­كند كه او گفته: من در كتب لغت بر اين كلمه واقف نگشتم. گويا اين كلمه، عاميانه باشد؛ در عين حال در اصطلاح تصوف به كار مي­رود.

تفسير اصطلاحي شطح

روزبهان بغلی شیرازی پس از تفسير لغوي شطح می­گويد: پس در سخن صوفيان، شطح مأخوذ است از حركات دلشان... از صاحب وجد كلامي صادر شود از تلهب احوال و ارتفاع روح در علّو مقامات كه ظاهر آن متشابه باشد، و عبارتي باشد، آن كلمات را غريب يابند. چون وجهش نشناسند و در رسوم ظاهر و ميزان آن نبينند، به انكار و طعن از قائل مفتون شوند.[1]

وقتی این جریان وارد تصوف شد، بحران شدیدی درست شد و کشته هم داد. حسین بن منصور حلاج، اوّلین مقتول این جریان است و عین القضاة همدانی دومین کشته معروف آن میباشد.

بایزید بسطامی، از بزرگ­ترین کسانی است که شطحیات زیادی از وی نقل شده است.
بایزید را گفتند که جمله خلایق در تحت لوای محمد خواهند بود:گفت بالله که لوای من از لوای محمد عظیم­تر است.[2]
مولوي حكايت «سبحاني ما اعظم شأني» گفتن بايزيد را آورده و آن را با كرامتي از وي نيز مقرون ساخته است:

با مريدان آن فقير محتشم           با يزيد آمد كه نك يزدان منم
گفت مستانه عيان آن ذوفنون       لااله الاانا ها فاعبدون
چون گذشت آن حال و گفتندش صباح**تو چنين گفتي و اين نبود صلاح
گفت اين بار ار كنم اين مشغله      كاردها در من زنيد آن دم هله
حق منزّه از تن و من با تنم            چون چنين گويم ببايد كشتنم
چون وصيت كرد آن آزادمرد             هرمريدي كاردي آماده كرد
مست گشت او باز از آن سغراق زفت**آن وصيت­هاش از خاطر برفت
عقل آمد نقل او آواره شد               صبح آمد شمع او بيچاره شد



تا آن­جا كه مي­‌گويد:

چون هماي بيخودي پرواز كرد    آن سخن را با يزيد آغاز كرد
عقل را سيل تحير در ربود         زان قوي­تر گفت كاوّل گفته بود
نيست اندر جبه‏ام الا خدا          چندجويي در زمين و در سما
آن مريدان جمله ديوانه شدند     كاردها در جسم پاكش مي‏زدند
هر يكي چون ملحدان گرد كوه    كارد مي‏زد پير خود را بي‏ستوه
هر كه اندر شيخ تيغي مي‏خليد  باژگونه او تن خود مي‏دريد
يك اثر ني بر تن آن ذوفنون         وان مريدان خسته در غرقاب خون
هر كه او سوي گلويش زخم برد  حلق خود ببريده ديد و زار مرد
وآن­كه او را زخم اندر سينه زد     سينه‏اش بشكافت شد مرده ابد
وآن­كه آگه بود از آن صاحب قران   دل ندادش كه زند زخم گران[3]



مشایخ صوفیه به توجیه این شطحیات مبادرت ورزیده­اند، از جمله روزبهان بغلی (متوفای 606 ق) بزرگ­ترین کتاب را در توجیه شطحیات نوشته است. این جریان تا به امروز ادامه دارد و علمای شیعه با آن مخالفت نموده­اند. حضرت امام خمینی(ره) ضمن مخالفت جدی با شطحیات آن­را نشانه خودخواهی و وسوسه شیطان و تکبر می­داند. ایشان می­فرماید:

اي مدعي معرفت و جذبه و سلوك و محبّت و فنا، تواگر به­راستي اهل الله و از اصحاب قلوب و اهل سابقه حسنایي هنيئاً لك؛ ولي اين قدر شطحيات و تلوينات و دعوي­هاي گزاف كه از حب نفس و وسوسه شيطان كشف مي­كند، مخالفت با محبّت و جذبه است؛ «ان اوليائي تحت قبائي لايعرفهم غيري». تو اگر از اولياي حق و محبين و مجذوبيني، خداوند مي­داند؛ به مردم اين قدر اظهار مقام و مرتبت مكن. و اين قدر قلوب ضعيفه بندگان خدا را از خالق خود به مخلوق متوجه مكن و خانه خدا را غضب مکن! بدان که این بندگان خدا عزیزند و قلوب آن­ها پرقیمت است، باید صرف محبّت خدا شود. این قدر با خانه خدا بازی مکن و به ناموس او دست درازی نکن؛ «فان للبیت ربا».

پس اگر در دعوی خود صادق نیستی، در زمره دورویان و اهل نفاقی.[4]

و در جایی دیگر می­فرمایند:
همه شطحيات، از نقص سالك و سلوك و خودي و خودخواهي است.[5]
به هرحال، این جریان باعث بروز درگیری بین تشیع و تصوف و همچنین علمای اهل سنت و تصوف گردید .

منصور حلاج

یکی از جنجالی­ترین چهره­های تصوف، حسین بن منصور حلاج است. وی کسی است که اوّلین شطحیات را گفت و به­خاطر بسیاری از انحرافاتی که وارد دین کرد، توسط علمای شیعه وسنی وقت تکفیر و بردار شد.

متأسفانه صوفیان همیشه سعی نموده­‌اند تا حلاج را تطهیر نمایند و مخالفان وی را به قشری­گری متهم کنند.  صوفی­ها از جریان کشته شدن حلاج نهایت بهره­‌برداری را کردند و داستان­‌های زیادی در این مورد ساختند که از آن می‌­توان به هلوکاست صوفیه تعبیر کرد.

بزرگان علمای شیعه تاکنون از مخالفان حلاج بوده­‌اند. اتهام حلاج فقط این موضوع نبوده و در دادگاه وی مسایل زیادی طرح شده است

برخی از اتهامات حلاج به شرح ذیل است:

۱. سحر و جادوگری: عروس حلاج در دادگاه چهل مورد از آن­ها را نقل کرده است که در کتاب تراژدی حلاج بسیاری از آن­ها مطرح شده است.

۲. ادعای خدایی: نامه­ای در منطقه­ای به­نام دینور کرمانشاه از یکی از مریدان وی به­دست آمد که حلاج در آن نوشته بود: از رحمن رحیم، به فلان بن فلان.

۳. تبدیل عبادات به­ویژه حج: وی برای مریدانش جایگزین درست کرده بود؛ که به جای رفتن به مکه در خانه احرام کنید و در جایی نیت و به جای حج آن­جا را طواف کنید.[6]

۴. دفاع از شیطان وفرعون: حلاج می­گوید، صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است؛ به آتش بترسانیدند ابلیس را، از دعوی خود بازنگشت. فرعون را به دریا غرق کردند و از دعوی بازنگشت.
فرعون از روی کشفی که از خدا پیدا کرده بود، ادعای ربوبیت کرد.[7]

در ادامه نظرات امام خمینی (ره) را در مورد منصور حلاج مورد بررسی قرار می دهیم .

[1] . شرح شطحيات، ص 57.
[2] . شرح شطحیات، ص 131.
[3] . مثنوی، دفتر چهارم،  ص 249.
[4] . چهل حديث، حديث 9.
[5] . مصباح الهدايه، ص 207.
[6] . مصائب حلاج، 153.
[7] . الطوامیس، ص 51.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 4:12  توسط حقیقت

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

آفرينش آدم و ماجراي هبوط در عهد عتيق



1 -
از آفرينش‌ آدم در سفر پيدايش به دو بيان سخن به ميان آمده است؛ نخست در باب اوّل و دوم در باب‌هاي دوّم تا پنجم آن. در باب اول سفر پيدايش(1) از تكوين عالم هستي در شش روز و از آفرينش آدم كه نقطه‌ي كمال خلقت و مهر پاياني آن است، سخن مي‌رود. پس از آن كه خداوند، آسمان‌ها و زمين را آفريد و با اراده و كلام خود، روشنايي را پديد آورد، آب‌هاي زير فلك را از آب‌هاي بالاي فلك جدا ساخت، روي زمين را از گياهان گوناگون و انواع جانوران و پرندگان پر ساخت و اجرام فلكي را در آسمان قرار داد و در روز ششم گفت: «آدم را به صورت ما و موافق شبيه ما بسازيم تا بر ماهيان دريا و پرندگان آسمان و بهايم و بر تمامي زمين و همه‌ي حشراتي كه بر زمين مي‌خزند حكومت نمايد. پس خدا آدم را به صورت خود آفريد، او را به صورت خدا آفريد، ايشان را نر و ماده آفريد. و خدا ايشان را بركت داد و خدا بديشان گفت بارور و كثير شويد و زمين را پر سازيد و در آن تسلّط نمائيد و بر ماهيان دريا و پرندگان آسمان و همه‌ي حيواناتي كه بر زمين مي‌خزند حكومت كنيد.»(2)
در باب‌هاي دوم تا پنجم، داستان خلقت آدم با تفصيل بيشتر و تقريباً با بسياري از جزئياتي كه در روايات مسيحي و اسلامي نيز ديده مي‌شود آمده است؛ آدم، همسر وي حوّا، باغ عدن، شجره‌ي ممنوعه، اغواي حوّا و خوردن از ميوه‌ي آن درخت (گناه نخستين)، رانده شدن از باغ بهشت، زندگي بر روي زمين، زناشويي و آوردن فرزندان و جز آن در اين قسمت ذكر شده است.
پس از پيدايش آسمان‌ها و زمين، خداوند آدم را خلق كرد تا بر روي زمين كار كند، آفرينش آدم از خاك زمين بود و خداوند در بيني او روح حيات دميد و از نفخه‌ي الهي، آدم نفس زنده شد.(3) سپس باغي پر از درختان گوناگون در عدن، به طرف شرق غرس نمود، درخت حيات و درخت معرفت نيك و بد را در ميان آن قرار داد و آدم را در آن جا نهاد تا به كار زمين بپردازد و باغ را نگهباني كند،(4) ولي او را از خوردن ميوه‌ي درخت معرفت نيك و بد منع كرد و به او گفت كه اگر از آن بخوري هر آينه خواهي مرد(5). آن گاه خداوند همه‌ي جانداران و پرندگاه زمين و آسمان را كه از خاك سرشته بود نزد آدم آورد تا وي آنان را نام بگذارد و نامي كه آدم بر هر يك از آنان نهاد، همان نام او شد(6). آدم تنها بود و خداوند خواست تا براي او جفتي و معاوني بيافريند، پس خوابي گران بر او مستولي كرد، يكي از دنده‌هاي او را برداشت و از آن حوّا را خلق كرد(7) مار كه هوشيارتر از جانوران ديگر بود، نزد حوّا آمد و او را به خوردن ميوه‌ي درخت معرفت نيك و بد ترغيب و اغوا كرد و گفت اين كه خداوند شما را از آن منع كرده است از آن روست كه اگر از آن بخوريد، چشمانتان باز مي‌شود و مانند خداوند بر نيك و بد معرفت خواهيد يافت. حوّا از ميوه‌ي آن درخت تناول نمود و قسمتي از آن را نيز به آدم داد و او نيز خورد، در همين هنگام چشم هر دوي آن‌ها به نيك و بد باز شد و از برهنگي خود مطّلع شدند و از شرم، اندام‌هاي خود را بر برگ‌هاي انجير پوشاندند.(8)
خداوند كه از نافرماني آنان به خشم آمده بود، حوّا را محكوم كرد كه گرفتار وضع حمل و درد زايمان شود و تا ابد تحت فرمان همسر خويش باشد و آدم را گفت كه زمين به سبب تو ملعون شد و تو در تمامي ايّام عمرت با رنج و عذاب از زمين نان خواهي خورد و خار و خس برايت خواهد روياند سرانجام به خاك باز خواهي گشت و مار نيز از اين كه حوّا را اغوا كرده بود ملعون و محكوم شد تا ابد بر شكم خود راه رود و خاك بخورد و ميان او و آدميان دشمني حاكم باشد و خداوند گفت كه همانا انسان مثل يكي از ما شده است كه عارف نيك و بد گردده و مبادا كه از ميوه‌ي درخت حيات نيز بخورد و جاودان و زنده و بي‌مرگ بماند.
پس خداوند آدم را از باغ عدن بيرون كرد تا بر روي زمين كه خود از آن آفريده شده بود، كار و زندگي كند و كرّوبيان را در سمت شرقي عدن مسكن داد و شمشير آتشباري را در اطراف درخت حيات به گردش در آورد تا آن را محافظت كند … (9) در بعضي ديگر از كتب عهد عتيق نيز مطالبي آمده است كه به گونه‌اي با نكاتي كه در چهار باب اوّل سفر پيدايش مشاهده مي‌شود ارتباط دارند. 
بطور مثال در مزامير داود باب‌هاي 9 و 13 به گنهكاري انسان و رحمت و محبّت پروردگار اشاره شده است و در باب 8 همين كتاب آمده است كه خداوند تاج جلال و اكرام بر سر انسان نهاده و او را بر تمامي آفريدگان خود فرمانروا قرار داد. در سفر ايّوب نيز از كوتاهي و تلخي عمر آدمي در اين جهان و بي‌ثباتي هستي او و نيز از آرزوي بازگشت به مقام قرب الهي و بازيافت سعادت و نيكبختي از دست رفته سخن به ميان آمده است.(10)

2- گناه نخستين در كتب غير رسمي و ادبيّات بين العهدين
اشاراتي كه در اين زمينه در اين نوشته‌ها وجود دارد، كاملاً مبتني بر مطالبي است كه در سفر پيدايش آمده است. ولي نويسندگان اين كتب از عقايد و روايات ديگري كه در طول زمان در حول اين موضوع پديد آمده بود نيز بهره گرفته و گاهي تأويلات و دريافت‌هاي شخصي خود را نيز بر آن افزوده‌اند:
الف- در كتاب حكمت يسوع بن سيراخ، گناه كردن آدم و گرفتار مرگ شدن او ناشي از گناه حوّا دانسته شده است.(11)
ب- در حكمت سليمان آمده است كه: خداوند انسان را براي بي‌مرگي آفريده و او را به صورت جاودانگي خود خلق كرد، اما ابليس بر آدم حسد برد و او را به نافرماني و گناه كشيد و از اين روي مرگ به جهان راه يافت. بدين ترتيب در اين جا، ابليس جاي مار را مي‌گيرد و سقوط آدم به حسد ابليس نسبت داده مي‌شود.(12)
ج- در كتاب دوّم اسدراس عنوان شده كه: 
آدم با گناهي كه مرتكب شد نه تنها خود را گرفتار عقوبت كرد و از بهشت رانده شد، بلكه تمامي نوع بشر را با خود به سقوط كشانيد.(13)
در همين كتاب نويسنده از اين كه تمامي آدميزادگان بايد به گناه آدم مجازات شوند و به كيفر مرگ برسند، شكوه و زاري مي‌كند.(14) بدينسان مساله گناه نخستين كه در ادوار بعدي، از مهمترين مسائل علم كلام مسيحيّت به شمار مي‌رود، ظاهراً نخستين بار در اين كتاب مطرح مي‌شود.
د- در كتاب مكاشفات باروخ، اگر چه از گناه و سقوط آدم و ادامه‌ي آن در فرزندان او سخن مي‌رود ولي از طرف ديگر موضوع اختيار و آزادي انسان نيز در انتخاب خير و شرّ نيز مطرح مي‌شود و عبارت معروف «هر كس آدم نفس خود است» در اين كتاب اشاره به همين معني داشته و گوياي اين نكته است كه سعادت و شقاوت هر انساني در خود او و با خود اوست.(15)
ه- در كتاب اسرار خنوخ در اين زمينه آمده است كه اجزاي وجود آدم از هفت جوهر آفريده شد گوشتش از خاك، خونش از قطره‌هاي شبنم، چشمانش از خورشيد، استخوانش از سنگ، رگها و موهايش از گياهان، انديشه‌اش از ابرها و از سرعت سير فرشتگان، روحش از روح خدا و از باد و نامش از چهار حرف M, A, D, A (حروف اوّل نام‌هاي جهات چهارگانه به زبان يوناني) ساخته شده است.
آدم از دو عالم روحاني و جسماني آفريده شد و چون فرشتگان از حكمت الهي بهره‌ور بود. خداوند راه نور و راه ظلمت را به او نشان داده و نيروي تمييز و تشخيص ميان نيك و بد و انتخاب آن دو را به او ارزاني داشته بود ولي بدان سبب كه حقيقت خود را نمي‌شناخت و از اصل خويش بي‌خبر بود سقوط كرد.(16)

3- گناه نخستين در تلمود
در بخشي از تلمود كه هگّادا(17) (روايت) نام دارد و شامل قصص و روايات شفاهي و تمثيلات ديني و اخلاقي است، غالباً موضوعات و مسائل عقيدتي مورد تفسير و تاويل قرار مي‌گيرد و براي روايات و رويدادهايي كه در كتاب مقدّس نقل شده است توجيهات جديدي ارائه مي‌گردد. در اين بخش از تلمود مطالبي كه در چند باب اوّل سفر پيدايش درباره‌ي آدم و حوا و آفرينش آنان آمده است نيز به تفصيل مورد تفسير و تاويل قرار گرفته و روايات و اشارات گوناگون بر آن افزوده شده است. به عنوان مثال در يكي از روايات آمده است كه: آدم در نخستين روز سال نو، روز اول تشرين، آفريده شد و هر چه وابسته به وي بود، در همان روز روي داد. در ساعت اوّل، خاك او گرد آمد، در ساعت دوم گل او سرشته و آماده شد، در ساعت سوّم اندام‌هاي او بر هم قرار گرفتند، در ساعت چهارم جان در او دميده شد و در ساعت پنجم او برخاست و راست ايستاد، در ساعت ششم بر همه چيز نام نهاد، در ساعت هفتم حوّا را به نزد او آوردند، در ساعت هشتم آن‌ها قابيل و هابيل را به وجود آوردند، در ساعت نهم هشدار داده شدند كه از درخت معرفت نيك و بد نخورند، در ساعت دهم مرتكب نافرماني شدند، در ساعت يازدهم فرمان محكوميّت بر ايشان فرود آمد و در ساعت دوازدهم آنان را از باغ عدن بيرون راندند.
در سفر تكوين شرح آفرينش آدم و سرگذشت او تا هنگام رانده شدن از باغ بهشت گزارش شده است ولي از احوال او پس از آن زمان و از اين كه بر روي زمين چگونه زندگاني خود را با شرايط تازه سازگاري داد، در اين سفر و در اسفار ديگر عهد عتيق سخني به ميان نيامده است، امّا در رواياتي كه در هگّادا نقل شده است در اين باب اشارات فراواني به چشم مي‌خورد. گفته‌اند كه چون خورشيد غروب كرد و جهان تاريك شد آدم را هراس فرا گرفت و با خود انديشيد كه اكنون مار مي‌آيد و مرا هلاك مي‌كند، خداوند دوپاره سنگ به وي داد تا آن‌ها را به هم بكوبد و آتش و روشنايي پديد آورد.
هنگامي كه آدم گناه كرد، شكوه خود را از دست داد و با گناه او چيزهايي ديگر نيز از شكوه افتادند، گرچه همگي به كمال خود آفريده شده بودند. با گذشت نسل‌ها، زيبايي آدميان رو به كاهش نهاد. شيطان بدين جهت مار را ابزار كار خود ساخت كه از جانوران ديگر زيركتر و تيزبين‌تر بود و چون خداوند به او دست و پا بخشيده بود، بيش از ديگران به آدمي شباهت داشت. درخت معرفت نيك و بد را بعضي تاك و بعضي ديگر گندم، ليمو و يا انجير گفته‌اند. درباره‌ي درخت انجير آمده است كه چون آدم و حوّا پس از ارتكاب گناه از برهنگي خود احساس شرم كردند، با برگ اين درخت اندام‌هاي خود را پوشاندند، پس بايد ميوه‌اي كه از خوردن آن منع شده بودند، انجير بوده باشد و امّا اين كه باغ عدني كه آدم از آن رانده شد آيا در اين جهان بوده و يا در جهان ديگر، مساله‌اي است كه مورد اختلاف است(18).

4- جايگاه گناه نخستين در فلسفه‌ي ديني و عرفان يهود
درعصر هلنيستي كه دوران رواج فرهنگ يوناني و سلطه‌ي آن بر افكار اروپائيان و بخش‌هايي از آسياي غربي بود، متفكران يهودي، اغلب به تاويل و تفسير تمثيلي باب‌هاي اوليه‌ي سفر پيدايش مي‌پرداختند و آدم را نمونه‌ي اصلي و اوليه(19) نوع بشر و سرنوشت و سرگذشت او را بيان تمثيلي وضع انسان در جهان مي‌شمردند. ولي در عين حال واقعيت تاريخي گزارش سفر پيدايش را نيز پذيرفته بودند و آن را داراي دو جنبه‌ي تاريخي و تمثيلي مي‌دانستند.
فيلون اسكندراني(20) (نيمه‌ي اول سده‌ي اول ميلادي) مي‌گفت كه: 
خداوند دو گونه انسان آفريد؛ انسان آسماني به صورت خدا(21) و انسان زميني كه از خاك سرشته شد(22) انسان آسماني غير مادي است و انسان زميني تركيبي است از عناصر مادي و معنوي – پيكر و خرد و انديشه – اين خرد و انديشه‌ي آدمي است كه به صورت خدا آفريده شده است نه پيكر او. آدم زميني هم از لحاظ توانايي عقلاني از همه‌ي آدميان آينده برتر بود و هم از لحاظ صورت جسماني و به كمال سعادت نايل شد، ولي در اين مقام باقي نماند. 
وي با خوردن از درخت معرفت نيك و بد، جاودانگي و نيكبختي خود را از دست داد و گرفتار مرگ و تيره روزي شد. از ديدگاه فيلون، خوردن از شجره‌ي ممنوعه، تمثيل و كنايه‌اي است از تسليم شدن در برابر لذات و شهوات جسماني. چون آدم در برابر خواسته‌هاي جسماني خود سر فرود آورد، فهم او از سطح فراتر دانش به سطح فروتر انديشه فرو افتاد.
فيلون در مواردي معناي لفظي عبارات سفر پيدايش را مي‌پذيرد و آن‌ها را به صورت ظاهري تفسير مي‌كند، ولي عموماً مي‌كوشد كه براي همه‌ي عناصر معنايي تمثيلي پيدا كند و از اين روست كه در فلسفه‌ي او آدم مظهر خرد مي‌گردد و حوا نمودگار دريافت حسي و مار مظهر هواي نفساني و درخت معرفت نمودگار انديشه و تدبير(23).
موسي بن ميمون{1} نيز كه در بسياري از موارد مضامين كتاب مقدس را تأويل و تفسير تمثيلي مي‌نمايد، درباره‌ي آدم مي‌گويد كه:
آفريده شدن وي به صورت خدا اشاره به كمال عقلاني اوست و نه همانندي جسماني. پيش از ارتكاب گناه (گناه نخستين) خرد وي به كامل‌ترين حد خود رسيده بود و همواره با تمامي وجود خويش به تفكر و تأمل درباره‌ي حقايق طبيعي و ماوراي طبيعي مشغول بود. گناه كردن وي در حقيقت روي آوردنش به سوي لذات جسماني بود. 
كوشش در ارضاي شهوات او را از تفكر درباره‌ي حقايق الهي بازداشت و عقل عملي او را كه تا آن زمان خفته بود، بيدار و فعال كرد. به جاي تعقل نظري به تجربه‌هاي عملي پرداخت. به جاي حقايق، به ارزش‌ها و امور اعتباري توجه يافت و به جاي شناخت حق و باطل به تمييز نيك و بد و سود و زيان سرگرم شد و به جاي تفكر در طبيعت و ماوراي طبيعت به مسائل اخلاقي و سياسي روي آورد.
بنابراين در نظر موسي بن ميمون، عقل عملي منزلتي فروتر از عقل نظري دارد و كيفري كه آدم ديد از آن روي بود كه از عقل نظري و تفكر در حقايق الهي روي گرداند و به عقل عملي و خواهش‌هاي جسماني روي آورد. موسي بن ميمون در اين باره مي‌گويد كه: 
مار نمودگار قوه‌ي موهمه است و سمائيل (ابليس) مظهر قوه‌ي شهويه و درخت حيات نمايانگر طبيعت است و شاخه‌ي آن نمودگار ماوراي طبيعت، در حالي كه درخت معرفت نيك و بد نمودگار عقل عملي است. آدم به جاي اين كه از ميوه‌ي درخت حيات بخورد و به جاودانگي نايل شود، از ميوه‌ي درخت معرفت نيك و بد كه از آن منع شده بود خورد و از تعقل در حقايق برتر بازماند و در پي تسليم شدن به خواهش‌هاي جسماني به عقل عملي روي آورد(24).
يوسف البو{2} مي‌گفت كه: 
آدم نمونه‌ي نخستين نوع انسان و برترين و كاملترين مخلوقات اين جهان است و مقصود از آفرينش عالم وجود اوست و موجودات ديگر براي خدمت او آفريده شده‌اند. 
او نيز سرگذشت آدم را بيان تمثيلي از وضع انسان در اين جهان مي‌دانست. به نظر او باغ عدن كنايه از اين عالم، آدم كنايه از نوع بشر، درخت حيات عبارت از شريعت (تورات) و مار نمودگار شهوات است. قرار گرفتن آدم در باغ عدن كه درخت حيات در ميان آن جاي دارد كنايه از آن است كه انسان در اين جهان بايد به احكام شريعت پايبند باشد و بيرون شدن وي از باغ عدن پس از نافرماني، كنايه از كيفري است كه نافرماني و غفلت از احكام الهي در پي دارد(25).



دخمه - برج خاموشان




واژه دخمه در فرهنگ‌ستانهاي مختلف معاني متعددي همچون گورخانه گبران ، سردابه ي مردگان ، خانه زير زمين براي مردگان ، گور و گورستان زرتشتيان دارد
تقريبا" تا 60 سال پيش زرتشتيان ايران در شهرهاي كرمان ، يزد ، تهران و ساير شهرهاي زرتشتي نشين براي دفن اجساد درگذشتگان خود از دخمه يا برج خاموشان استفاده مي كردند كه بعضي از اين دخمه ها قديمي ، كهنه و بعضي جديد تر بودند
بعد از اينكه مانكجي ليمجي هاتريا در حدود 140 سال قبل از طرف پارسيان بمبئي براي بهبود وضع اجتماعي و ديني زرتشتيان به ايران آمد بعضي از دخمه ها تعمير و نوسازي و دخمه هاي جديدتري هم ساخته شدند كه مدتي مورد استفاده بودند
بعدها در تهران از اواسط دهه 1310 ، در كرمان از دهه 1320 و در يزد از دهه 1340 به بعد دخمه تبديل به آرامگاه گرديد و به كلي فراموش شد
بررسيهاي اساتيد ، محققين و مورخين مربوطه تمام مؤيد آنست كه عرضه اجساد در گذشتگان به پرندگان در دخمه از گذشته ي دور ، شايد از دوره ي مادها در سرزمين ايران رايج شده و تمام هدف عدم تماس جسد در گذشته با خاك و آتش بوده است
مسلما" هر روش تدفيني مزايا ومضراتي دارد ، بنا به عقيده ي آن دسته از زرتشتيان كه به گذاردن جسد در دخمه اعتقاد دارند ، اين كار مزاياي بسيار دارد كه تدفين و خاكسپاري ندارد
.اولا" ، فرقي بين دارا ونادار وشاه وگدا نيست
ثانيا" ، جسد بي جان مردگان به جاي اينكه در زير خاك پوسيده و طعمه ي كرمها ، موشها وانگلها شود ، در مقابل آفتاب خشك شده و توسط پرندگان و لاشخورها خورده مي شوند . 
حتي ديده شده كه بسياري از مردگاني را كه در قديم در دخمه مي گذارده اند ، روز هاي بعد زنده شده و به ميان جماعت بازگردانيده مي شدند . شايد به آن دليل كه فرد در اثر ايست قلبي يا كاهش سطح هشياري كاملا" از دست رفته تلقي مي شده و حال آنكه با تحريك لاشخوران و پرندگان به مانند يك شوك ، هشياري خود را باز يافته است

: محل و معماري دخمه ها
زرتشتيان در گذشته ، دور از آبادي ، شهر و مكان مسكوني انسان ها بر روي كوههاي نه چندان مرتفع فضايي را جسته و با رعايت آداب و رسوم مخصوص ديني شالوده ي آن را ريخته و حصاري به دور آن بالا مي بردند
اين حصار ، ديوار مدور ضخيمي به شكل برج است كه از مصالحي نسبتا" محكم و با دوام ساخته مي شدند و پلكاني زمين هموار را به درب دخمه ها متصل مي كردند
سطح داخلي دخمه به صورت پهنه ي گردي است كه تمام آن با تخته سنگهاي بزرگ مفروش شده و به طور كلي به چهار قسمت تقسيم بندي مي شود
نوار دايره ي انتهايي متصل به ديوار پيرامون دخمه كه مخصوص مردهاست
نوار دايره ي مياني بعد از قسمت مردها كه مخصوص زنهاست
نوار دايره ي داخلي بعد از زنها كه مخصوص كودكان است
نهايتا" در مركز دايره چاه استودان يعني استخوان دان است كه كه سنگ متحركي به نام ارويس در ته آن چاه وجود دارد . استودان يا وهنده عبارت است از چاهي در ميان دخمه كه به سنگ مفروش است و وقتي اجساد به وسيله ي مرغان لاشه خور از گوشت و پوست تهي شده و تحت تاثير آفتاب كاملا" خشك مي شدند ، استخوانها را در آن چاه مي ريختند تا تبديل به خاك شوند و اينجا بود كه توانگر و درويش به گاه مرگ در ته اين چاه يكسان مي شدند

هر يك از اين سه نوار به جايگاههايي به نام پاوي تقسيم شده كه ديواركهايي از پهنا اين پاوي ها را از هم جدا نموده ، يعني جويهاي كوچكي در ميان آنها ميكندند كه مايعات از اين راه به چاه استودان يا وهنده مي ريختند
در اطراف دخمه هاز كنار ديوار چهار چاه مي كندند كه از يك طرف به چاه مركزي و از طرف ديگر به خارج دخمه راه داشتند تا مايعات را از دخمه خارج سازند .
در دم هر چاه ذغال وشن مي ريختند تا آب ها تصفيه شده و به بيرون برود تا خاك را آلوده نسازد . ژرفاي اين چاهها 5 الي 7 متر بود كه در ته آنها نيز شن مي ريختند
دخمه ها را كلا" يكسان مي ساختند ، در و ديوار و سطح دخمه مشخصات و اندازه هاي معيني نداشتند بلكه بر حسب نياز و جمعيت شهرها و روستاهاي زرتشتي نشين بنا مي شدند
: اصول ساختن دخمه ها
دخمه ها را از خشت خام و گچ بنا مي كردند تا مواد آلوده به زمين نرسد . در ساختن دخمه اصولي همچون كوبيدن 4 ميخ بزرگ ، 36 ميخ متوسط و 260 ميخ كوچك بر زمين رعايت مي شد . صد نخ پنبه را يك ريسمان مي كردند و سه بار آن ريسمان را دور تا دور دخمه به گرد اين ميخ‌ها مي پيچاندند و اول سروش باج تا ويدوا مروتي مي خواندند و هنگام كوبيدن هر ميخ يك يتا اهو زمزمه مي كردند . سپس در ميان دخمه مي نشستند و 100 اشم وهو و 200 يتا اهو مي خواندند و 300 سنگ كوچك به ميان دخمه مي انداختند ، سپس دخمه را بر روي اين مكان بنا مي كردند

دليل برگزاري چنين مراسمي قبل از بناي دخمه مشخص نيست

: مراسم ديني درگذشتگان
در نزديكي دخمه حدود 150 تا200 متر ( كمي بيشتر يا كمتر ) ساختمان خشت وگلي محقري در دو طبقه و داراي چند اتاق براي انجام مراسم ديني بعد از فوت اشخاص ساخته شده بود . يكي از اتاقهاي اين ساختمان اختصاص به آتش سوز ها داشت و مخصوص آتش سوزي بود
كار آتش سوزها كه معمولا" دو نفر بودند عبارت بود از اين كه از روزي كه جسد درگذشته را به داخل دخمه مي بردند ، مرسوم بود شبها تا سه شب آتش سوزها در آن اتاق كه يك پنجره مستقيما" رو به دخمه داشت از سر شب تا صبح آتش بسوزانند ، نور اين آتش مي بايست از همان پنجره به تمام دخمه بتابد
روي ديوار دخمه سوراخ پنجره مانند كوچكي وجود داشت كه اين سوراخ پنجره و پنجره ي اتاق آتش سوزي و شعله هاي آتش وسط اتاق مي بايست در يك امتداد باشند كه نور شعله هاي آتش از سر شب تا صبح به دخمه و داخل آن بتابد

قطعا" اين رسم از آنجا سر چشمه مي گيرد كه چون به اعتقاد زرتشتيان روان شخص در گذشته تا سه شبانه روز در اطراف و بالاي سر جسد مرده در پرواز است تا پس از شب سوم به آسمانها پرواز كند ،اين مراسم برگزار مي شد تا سه شب اول بعد از مرگ از تاريكي و تنهايي نترسد
: منابع
آيين دين زرتشتي مؤلف : مهرگان موبد سياوخش چاپ : بمبئي

روش تدفين در ايران باستان مؤلف : فريدون شيرمرد فرهمند موسسه انتشاراتي فروهر -1377

شناخت اساطیر بلوچستان (هویت قوم بلوچ)



1- اساطیر ساکنان سرزمین کنونی بلوچستان قبل از امدن قوم بلوچ به این سرزمین .

از منابع تاریخی چنان بر می آید که سرزمین کنونی بلوچستان در اصل محل سکونت قوم بلوچ نبوده ، بلکه این سرزمین ساکنان دیگری داشته است . قوم بلوچ بعدا بصورت مهاجر به این سرزمین روی آورده و پس از تسلط بر ساکنان بومی ان ، نام خود را بر آن نهاده است.

فردوسی مسکن اصلی قوم بلوچ را در حدود شمال خراسان امروزی می داند . ریچارد نلسون فرای معتقد است که قوم بلوچ فقط حدود 9 قرن است که ببه این سرزمین روی آورده و نام خود را بر آن نهاده است . در منابع ایرانی باستانی خصوص کتیبه های هخامنشی ، اشکانی و ساسانی _ ذکری از سکونت قم بلوچ در سرزمین کنونی بلوچستان به میان نیامده است . آنچه از شواهد پیش و پس از تاریخ بر میآید ، این سرزمین با اوضاع جغرافیایی خود محل سکونت انسانهایی بوده که آنها با تابعیت از جهاان بینی خاص خود به ساختن اساطیر مادی و معنوی پرداختند .

در تاریخ نام ساکنان اصلی این سرزمین پیش از آمدن قوم بلوچ به وضوح ذکر نشده و شواهد پیش از تاریخ به مراتب تاریک ترند. مورخان به احتمال یکی از ساکنین این سرزمین را پیش از آمدن قوم بلوچ قوم " دراویدی" می دانند . که این قوم خود یکی از وابستگان نژاد هندی غیر آریایی است . پیش از دستیابی به منابع علمی دقیق ، فقط تا این حد می توانیم قضاوت کنیم که بگوییم : اساطیر این سرزمین ، دارای تأثیر و تأثراتی از اساطیر همجوار خود یعنی "اساطیر ایرانی ، هندی و بین النهرینی " بوده است چه از نظر تفکر در آفرینش ، هستی ، جهان پس از مرگ ، انسان ، موجودات و چه از هر نظر دیگر . در مورد منابع اسطوره مادی این سرزمین ، تحقیقات زمین شناسی و باستان شناسی توأما کارآمد هستند که متأسفانه تا کنون گام مهمی در این زمینه برداشته نشده است . در این خصوص می توانیم به نقش دریا ، کوهها ، رودخانه ها ، جلگه ها ، کوهپایه ها ، صحرا و ریگزارها ، شرایط جوی ، افات و حوادث طبیعی ، راههای ارتباطی ، اوضاع نجومی و ... این سرزمین بر ای اسطوره سازی ساکنان آن اشاره کنیم شاید به همان گونه که امروزه قله تفتان و دریای عمان در نظر بسیاری از مردم بلوچ جلوه اسطوره ای دارند ، در نظر ساکنان ان زمان نیز در بردارنده اساطیری بوده اند.

2- اساطیر قوم بلوچ پس از روی آوردن به سرزمین کنونی بلوچستان

در رابطه با شکل گیری اساطیر قوم بلوچ پس از روی آوردن به سرزمینی که اکنون "بلوچستان" نام دارد ، مطالب بیشتری می توان ذکر کرد . امروزه به کمک علوم بررسی نژادها و زبانها و با یاری جستن از تاریخ ، به این نکته دست یافته ایم که قوم بلوچ یکی از اقوام ایرانی بوده که با کوله باری از اعتقادات اساطیر ایرانی به این سرزمین وارد شده است . متأسفانه به سبب کمبود منابع قابل اعتماد ، به درستی نمیتوان قضاوت کرد که آنها حامل چه نوع عقاید اساطیری ایرانی یا غیر ایرانی بوده اند. همین کافی است که با تکیه بر بعضی از واژه هایی که رنگ اسطوره ای ایرانی _ حتی آریایی _ دارند، مانند واژه های « دیو ، اتش ، زمان ، بهشت ، دوزخ ، دین و ...» که در زبان بلوچی ( البته با تغییر آوایی بعضی از آنها ) موجود هستند ، قضاوت می کنیم که بسیاری از عقاید اساطیری قوم بلوچ ریشه در اساطیر ایرانی و حتی آریایی دارد. با ورود قوم بلوچ به سرزمینی که بعدا آن را بلوچستان نامید و با آشنایی و انطباق این قوم با اقوام و سرزمین جدید ، طبیعی است که یک آمیختگی همه جانبه _ از جمله آمیختگی عقاید اساطیری در بین آنان به وقوع پیوست .

بسیاری از عقاید اسطوره ای سامی از رهگذر دین اسلام در میان مردم بلوچ راه یافته و دامنه آمیختگی اساطیر مختلف توسط این قوم گسترش یافت. در اثر ارتباطات ، خصوصا از طریق ارتباطات دریایی ، جلوه هایی از تفکرات اسطوره ای قاره آفریقا به بعضی از جلوه هایی از تفکرات اسطوره ای قاره آفریقا به بعضی از نواحی بلوچستان نیز رسیده است . بطور کلی می توان گفت که تفکرات اسطوره ای این قوم پس از ورود به سرزمین کنونی بلوچستان ، جلوه ای از آمیختگی اساطیر ایرانی ، هندی ، بین النهرین _ سامی و آفریقایی را به نمایش می گذرد . به دلیل دور ماندن سرزمین بلوچستان از حمله مستقیم ترکان ، مغولها ، تیموریان و اروپائیان معاصر ، رد پای اساطیر این قوم به وضوع در بلوچستان مشاهده نمی شود .

به علت فقدان مطالب علمی قابل اعتماد درباره قوم بلوچ پس از ورود به سرزمین کنونی بلوچستان ، شناخت اساطیر آن به سادگی میسر نیست و ارائه هر گونه نظری در این مورد در حال حاضر تا حدی بر پایه فرضیات اثبات نشده استوار است . امید که در سایه تلاش صاحبنظران ، رموز آن کشف شده و فرضیات موجود با یقین به اثبات برسند.

نادرست خواهد بود که بپرسیم « آیا اسطوره واقعیت دارد یا نه ؟ » پرسش درست آنست که بدانیم « این اسطوره چه کاری میخواهد انجام دهد ؟ »

شرح وقایع تاریخی نواحی مختلف بلوچستان که بطور شفاهی به نسلهای بعد منتقل شده ، تا حدی حاوی بعضی از افکار اسطوره ای مردم بلوچستان است . قدم تاریخی شخصیتهای این وقایع حداکثر به قرن 6 در گذشته می رسد . اکنون حدود یک قرن است که بعضی از این روایات شفاهی که غالبا به صورت شعر و داستان در اختیار بود اند کتابت شده و مرتب گشته اند . در لابلای این مآخذ بعی از جلوه های اساطیر قوم بلوچ در چند قرن گذشته متجلی است که اینک به بعضی از آنها اشاره می شود. این مطلب شامل تفکرات اسطوره این قوم از حدود شش قرن قبل تا کنون می باشند .

اسطوره آفرینش

اسطوره آفرینش ( از جمله آفرینش آسمان ، ماه و ستارگان ، خورشید ، زمین ، موجودات جاندار و بیجا ن _ انسان و حیوانات ، آب ، گیاه ، آتش ، خاک ، هوا ، .. ) در نظر مردم بلوچ قرون یاد شده دارای طراحی از پیش آماده است که فقط اهمیت انها درتغییرات ناگهانی و کلی آنها مشهور می شود . در ذهن آنان ، جریان تحولات اجرام آسمانی یک امر تکراری و کم اهمیت است . خورشید راه خود را به خاطر گرمی و روشنایی جان می پیماید. ماه در مسیر خود حرکت میکند ستاره ها فقط در شب می درخشند . آسمان حالات گوناگون به خود می گیرد. تنها زمانی که خورشیدبه مدت قابل ملاحظه ای از پشت ابرها بیرون نمی آید و با خسوف و کسوف رخ می دهد و یا ستارگانی مانند زال و سهیل بر فصل خاصی از سال گواهی میدهند، توجهات به سوی آنان معطوف می شوند. اهمیت آنان به قدری نیست که در مقابل آنها قربانی انجام شده و یا نذر و نیاز و فدیه ای تقدیم شود و یا فلسفه نجومی ویژه ای برای آنان در نظر گرفته شود . در مقابل حوادث سهمگین طبیعی از خدای یکتا و گاه از نیکان درگاه او طلب استمداد می شود.

اسطوره وجود ( هستی )

هستی افراد عادی ، اموال منقول و غیر منقول ، حیوانات ، موجودات جاندار و بی جان در نظر مردم بلوچ از اهمیت چندانی برخوردار نیست . چرا که هیچکدام از اینها با توجه به شرایط خاص منطقه بلوچستان خاصیت پایداری ندارد . بلوچ هر آن آماده مهاجرت به جای دیگر است و ترک مال و منال ، افراد سرزمین و قبیله و حتی خویشاوندان نزدیک برای او اهمیتی ندارد. به همین دلیل هیچکدام از افارد و چیزهای یاد شده در ذهن او تقدس نداشته و پرستش نمی شوند و برای آنها برج و بارگاه و پرستشگاه ساخته نمی شود. تنها افراد خاص هستند که خاطره آنها برای مدتی در ذهن می ماند و جلوه های اسطوره ای انان در ادبیات و تاریخ شفاهی و کتی این قوم پدیدار می شود . از جمله این افراد می توان به سرداران طوایف ، جنگاوران ، عشاق ، سخاوتمندان ، مؤمنان خاص خدا و ... اشاره کرد.

اسطوره مرگ

علی رغم اینکه نقش وجودی فرزند ( بخصوص فرزند پسر ) و ازدیاد تعداد افراد یک قبیله در نظر مردم بلوچ دارای اهمیت ویژه ای است ، اما مرگ این افراد آنها را آنچنان متأثر نمی سازد که از مرگ در گذشتگان اسطوره بسازند . البته اسطوره کینه جویی در مقابل کسانی که باعث ضرب و قتل وابستگان آنها شوند ، قوت دارد . در موارد نادری برای آمرزش و گرامیداشت روان در گذشتگان نذوراتی به نام "پاتیا" و "کُرباتی" تقدیم می شود.

اساطیر اجتماعی ، طبیعی ، معیشتی ، ادبی و هنری

از دید اجتماعی اثراتی از اساطیر مرد سالاری ، احترام به سردسته طایفه ، وابستگی قبیله ای ، ازدواجهای درون فامیلی ، احترام به والدین ، تعاون در قالب ( پَتّ ، مَیار ، پَتَر ، بجّار و ... ) اصالت خون و خون بست ، روابط زنا شویی ، مهمان نوازی ، سادگی در کردار و گفتار ، میانه روی ، وابستگی به شاه ، حاکم و کدخدا ، انتقام جویی و ... در بین مردم این قوم به چشم می خورد که البته در زمان حال نسبت به گذشته بسیار تفاوت نموده و جلوه های اساطیری این مسائل کم رنگ شده است .

بطور کلی میتوان گفت که تفکرات اسطوره ای این قوم پس از ورود به سرزمین کنونی بلوچستان ، جلوه ای از آمیختگی اساطیر ایرانی ، هندی ، بین النهرینی ، سامی و آفریقایی را به نمایش می گذارد .

عوامل طبیعی از جمله دریا ، رودخانه برکه ها و چشمه ها ، قنوات و آب راهها ، سیلها ، تپه ها ، کوهپایه ها ، رشته کوهها با قله های آنان ( که قله تفتان درصدر آنها قرار می گیرد) ، دشتهای کم عرض و دشتهای پر پهنا ، گیاهان ، حیوانات ، حوادث طبیعی ( زلزله ، توفان ، تگرگ و باران ، آتش سوزی ، باد ، قحطی ، خشکسالی و ... ) جانوران اهلی و وحشی و ... در اسطوره سازی این قوم مؤثر بوده اند . اسطوره ای این عوامل در گفته ها ، ضرب المثلها ، اندرزها ، روایات و بطور کلی ادبیات بلوچی متجلی است .

ادبیات اساطیری چند قرن گذشته مردم بلوچستان شامل یکسری اشعار حماسی ، تاریخی ، اجتماعی ، مذهبی ، اخلاقی ، تغزّلی و تعدادی روایات تاریخی می باشد که هنوز جوانب اساطیری آنها بطور دقیق بررسی نشده است.

از جنبه اساطیر معیشتی ، پوشیدن لباس مخصوص بلوچی ، پوشیدن کفش مخصوص ، مصرف خرما و گوشت ، کسب درآمدهای قانونی وغیر قانونی ، اسکان در خانه مخصوص ، گیاهخواری ، سواری بر شتر ، تحمل تشنگی و گرسنگی و شرایط سخت جوی از خصوصیات این قوم است که توضیح جوانب اساطیری آن از حوصله این نوشتارخارج است.

ادبیات اساطیری چند قرن گذشته مردم بلوچستان شامل یکسری اشعار حماسی ، تاریخی ، اجتماعی ، مذهبی ، اخلاقی ، تغزّلی و تعدادی روایات تاریخی می باشد که هنوز جوانب اساطیری آنها بطور دقیق بررسی نشده است .در زمینه هنر اساطیری این قوم نیز تحقیقی انجام نشده و منبع مدونی در دسترس نیست .

اثرات مظاهر تکنولوژی قرون معاصر به صورت همه جانبه در بلوچستان نیز مشهود است که از این رهگذر بسیاری از جوانب اساطیری این سرزمین اثر پذیرفته اند.

قوم بلوچ یکی از اقوام ایرانی بوده که با کوله باری از اعتقادات اساطیر ایرانی به این سرزمین وارد شده است.

در مجموع ، در چند قرن گذشته ، تفکرات اسلامی بسیاری از جوانب عقاید اساطیری قوم بلوچ را تحت الشعاع قرار داده و روز به روز تسلط آن افزوده می گردد. این تفکرات غالبا وابسته به شعبه حنفی از مذهب اهل تسنن می باشند . در این مقاله درآمدی که در فرصتهای آتی بتوانیم در مورد هر کدام از مباحث اساطیری سرزمین بلوچستان به تفکیک بحث و اظهار نظر نمائیم .


نويسنده ابومتین موضوع: تاریخچه بلوچستان وقوم بلوچ

گفتگوهای تنهایی ، دکتر شریعتی



باز "این معنی همچنان سر در دنبال من دارد و گریبانم را رها نمی‌کند"!

از هنگامی‌که غرق در ادیان شده ام کار مانی (1) مرا در میان همه ی پیغمبران شرق و غرب تاریخ بیش از همه مرا "دچار" کرده است.
این پیغمبران دیگر همگی همانند همند، یکی بهتر و یکی کمتر، جز محمّد که پیغمبر مسلح است! و جز مانی که پیغمبر هنرمند است. این دومی برای من بسیار شورانگیز است زیرا برای آن نظریه‌ی خاص من که هنر و مذهب و عرفان، زاده ی یک سرچشمه و آن سرچشمه اضطراب و دغدغه‌ی غربت و تنهایی انسان متعالی است که بر روی خاک خود را تبعیدی می یابد و هوای وطن دارد و آنچه در این تبعیدگاه می بیند بسش ینست، همسرشتش نسیت، زیباترین "شاهد" است.
هنر نیز تجلی چنین اضطرابی است درست همچون وذهب و حال که مانی را می یابم که پیغمبر است و هنرمند، از شادی در پوست نمی گنجم که بزرگترین "دلیل" من و "شاهد" ارجمند من است. پیغمبری و کتاب آسمانیش ارژنگ! در شش فصل. فصل اوّل گل اشتباه، فصل دوم انتظار و اشک ("من انتظار در پس درهای بسته ام" از اینجاست)، فصل سوم اسارت، فصل چهارم شمع محراب (2)، فصل پنجم پنجره ای به بهشت، فصل ششم تنهای محزون.

و من همواره می‌خواندم که مانی معجزه اش هنر بوده است، برخلاف دیگر انبیاء (گرچه محمّد نیز معجزه اش قرآن است و فصاحت و بلاغت، یعنی زبان شعری و زیبای قرآن، نویسندگی، و میگوید اگر میتوانید مثل یک سوره یکوتاهش بیاورید ) اما داستان مانی معجزه اش هنر محض است، نقاشی است.


من با اینکه او را سخت می شناسم و به مذهبش و شخصیتش و معنویت شگفتش تعصب میورزم و پیوندهای پنهانی نزدیک و شگفتی را میان مانویت و اسلام کشف کرده ام (گرچه برخی از محققان نیز به این حقیقت پی برده اند و حتی شاندل و بعضی از مستشرقان معتقدند که اسلام ساخته ی مانویت است و نماز اسلام درست همان نماز مانوی هاست و پیداست که اسلام نماز و نیایش را از مانی گرفته است این درست است ولی اعتقاد خودم این است که مانی تاثیرات عمیق و تعیین کننده و بسیار مهمی در محمّد و مذهبش داشته است.) ولی دسترسی نداشتن بر آثار هنری مانی که در گوشه و کنار پیدا شده است مرا سخت رنج میداد و بسیار مشتاق بودم که هرچه بیشتر آثاری را که از ارژنگ مانده است ببینم و آنرا با قرآن مقایسه کنم و جلوه درخشان مذهب مانی را درست و عمیق بشناسم تا درست دوازده سال پس از نخستین اثری که از مانویت خواندم و با این مذهب آشنا شدم چند سوره از این کتاب هنری آسمانی را دیدم و که میداند چقدر خوشحال شدم؟ که میداند؟ فریضه ی فلسفی ام را در باب هنر و مذهب به چشم دیدم، نظریه ی پیوند اسلام و مانویت را آشکارا حس کردم.

فصل دوم که سر سوره ای از آن منتشر شده است مرا کلافه کرد!

چقدر بس دانی مخاطب همه ی خطاب های راستین و روحانی انسان لذت بخش است! چه بیچاره بوده اند همه ی شاعران ما که شعرشان تنها زیبایی لفظ و وزن دارد و چه خوشبخت است پرفسور شاندل که شعرش در قالب به اعجاز سخن وحی استو فصاحت و عذوبت سخن علی و در وزن به آهنگ نرم و خوش حرکات سونات مهتاب بتهوون و در معنی و مضمون به خوب فهمی و زیبا فهمی و ظریف فهمی دولاشاپل، مرا، روحی که از کودکی با فهمیدن بار آمده است و با زیبایی های اندیشیدن آشنا است هرگز شعری، غزلی که تنها قالب و وزن در حد اعجاز زیبایی و خوش آهنگی باشد بس نیست.
من ده سال است که فریاد میزنم، با خشم فریاد میزنم که ای انسان امروز، هنر را نجات دهید! هنر تنها ابزار تزیین نیست، تنها وسیله ی تفنن نیست ، هنر یک رسالت بزرگ و عمیق دارد، هنر را نباید به دیوار اطاق خواب یا نشیمن‌مان بیاویزیم و لذت ببریم، نه، هنر یک طوطی گویای اسرار است باید از او بیاموزیم، هنر یک کبوتر قاصر است باید پیام‌هایش را، پیام های غیبیش را بشنویم، هنر یک مسیح نجات بخش است باید چشم به راهش باشیم تا بیاید و ما را از این جهان سامسارا، از این گردونه ی خفقان آور کار ما نجات دهد، دستمان را بگیرد به نیروانا برساند.
هنر میتواند چنین کند، هنر شایسته ی چنین رسالتی است، هنر خواهر زیبای عرفان و حکمت است، هنر همسر بس دان ِ خوب فهم توانای مذهب است، هنر را از چنگ بورژوازی تاجر پول پرست، از دام تبلیغات رادیو تلویزیونی، از منجلاب سرمایه داری سودجو و نسل عیا شهوت پرست خوشگذران سطحی چشم چرا ابه رها کنید، هنر همزاد مذهب و همنژاد فلسفه است ، هنر با مذهب همدرد است، هر دو بیمار اضطراب و بیچاره یدغدغه اند، هر دو غریب این عالم اند، هر دو بیتاب فرارند، میخواهند بروند، میخواهند به بهشت خویش، به رهایی خویش، به نیروانای خویش، به وحدت وجود خویش، به ماوراء این عالم پست راکد تیره دل خاکی پرواز کنند، رهاشان کنید.

این دو با هم زاده اند، عرفان در دامن مذهب و فلسفه پرورده شده است، زاده شده است، از آن روز که این دو را از هم جدا کردند، مذهب راکد و منجمد شد و گرفتار آخوندها و امل‌ها و هنر رنجور و بیمار شد دچار بورژای پست ، مردمی پوچ و پوک که مرد ماندن اند نه مرد گریز، مرد راحت اند نه مرد درد، مردمی که هنر را جغجغه ی دست بچه ها می‌دانند ، گل پرده می‌دانند، تابلو دورنمای "دیوار" می‌پندارند، آنرا رنگی چشمگیر ئ طرحی جذاب می‌شناسند تا بر روی گل و خاک و چوب و حلبی و هر جنس تقلبی پست بکشند و آنرا بیارایند، چشمها را بفریبند، کیف کنند!! وای! اگر هنر را از دست بورژوا، از دست سرمایه دار می‌گرفتیم و به دست بودا ، بدست مسیح ، بدست سقراط میدادیم چه میشد؟ هنر چه می‌شد؟
مذهب چه می‌شد؟
زندگی رنگی و طعمی و بعدی و معنایی دیگر داشت آنچنان که امروز حتی در خیال ما نیز نمیگنجد! افسوس!

شمع... نه بر لب طاقچه، نه دروسط جمع، نور ده خلقی که آنرا نمی شناسد و تنها به همین دل خوشند که محفلشان گرم است و روشن است؛ گرم و روشن برای چه؟ برای آنکه دور هم بنشینند و بگویند و بخندند و تخمه بشکنند و بخورند و بیاشامند و عارق بزنند و خوش باشند ! نفرت بر مغزتان!

جای کلید ، دل قفل گشودن و باز کردن و رها شدن و آزادی و آزادی و آزادی ... ! مرسی.

(1): درباره ی نام مانی زبانشناسان تحقیقات بسیار کرده اند. اما من نظریه ی پرفسور شاندل را بیشتر می پسندم که آنرا منسوب به " مان" میداند؛

پسوندی که اشترام و اتصال را می رساند که روح همه ی مذاهب است. جدائی و کوشش و آرزوی اتصال ،اتصال مجدد، چه این جدائی در اتصال اولیه ی خلقت رخ داده است. Re , religion (دوباره) و Legar بمعنی پیوند است و مذهب یعنی این.


(2): هرچه فکر کردم ندانستم که شمعها چرا خاموشند؟



بله، قصدم تدوین تحقیقات و نظریاتم درباره ی اسلام آوردن ایران و آشنایی این روح آریایی کهن است، با این روح شورانگیز جوان سامی، اسلام و شناخت تشیع یعنی ایران دارای اسلام، یعنی اسلام در آغوش ایران،... و پاسخ به پورداوودها و مستشرقان مغرض یا نادان که افسوس ایران باستان را می‌خورند و ایران را پس از ورود اسلام شکسته و از پا در آمده می پندارد و در پایان نشان دادن دقیق انقلابات و تحولات عمیق و دگرگونه شدن ریشه ای این روح آریایی پس از حلول اسلام و ورود این ایمان تند و آتشین و پاک آسمانی و پر جاذبه ی شگفت انگیز که ملتی را که سه هزار و سیصد سال چهار راه حوادث جهان بوده است (از شمال با روسها و از مشرق با هند و چین و از جنوب با دریا و از مغرب با عرب و یهود و موسی وعیسی و مسیحیت و از شمال غربی با یونان و رم) و گذرگاه همه ی تندبادهای شرق و غرب و آشنای تصوف شرق(هند و چین) و فلسفه ی غرب( یونان و رم و اسکندریه) و مذاهب مسیحیت و اسرایئل و زرتشت و مزدک و مانی و بودا و لائوتزو و مهاویرا و کنفو سیوس و سقراط و ارسطو و ... همه را و همه را در خود هضم کرده است و با خود عجین کرده است و هیچ‌کدام حتی اسکندر غربی که شمشیر داشت و فلسفه و تمدن بزرگ و پر جذبه ی غربی و با این همه سلاح به جنگ او آمد او را تکان نداد و همچنان یک آریایی سالم نیرومند استوار بر جا ماند و همه در اندیشه ی عظمت و قدرت و شکوه امپراطوری جهانی خویش ... این‌چنین دگرگون کرد که به جای کورش کبیر فاتح بابل یک بودای آشفته می بینیم شکسته دل ... اما بقول حبیب اصفهانی: که این شکسته بیرزد به صد هزار درست!

اگر بتوانم این کار را پایان دهم اثری بزرگ پدید خواهم آورد ، اثری نه از آنگونه که تاریخ جمع کن ها می نویسند و نقالی حوادث و شرح و وصف مسائلی که اصلش بیهوده است چه برسد به نقل و نقدش و وصفش! اما افسوس که حالم مساعد نیست، اعصابم پریشان است و افکارم مغشوش و روحم آشفته و حافظه ام شسته وخالی و پر و معلوماتم دگرگون شده... احساس میکنم که خیلی شکسته شده ام ، محیطم ناسازگار و مجالم اندک و دشمنانم بسیار و خواننده ام گرفتار زندگی خویش و غرقه ی دنیا و اسیر دیکتاتوری فکری و اختناق تعصب و آزادی در زندان سنتهای کهن و زبان در کارم و لب دوخته و پا در زنجیر و دست بسته ی دستبند و گردن در بند و قلم شکسته! افسوس!
اسن قلم زرین و گرانبها و توانا و عزیز مرا شکسته اند، برای یک نویسنده چه مصیبتی دردناک تر از این؟
قلمی که نسیم صبای من است، این پیغمبر طلایی که " کاتب وحی " من است، عصای موسایی من است، این اژدهای زرد که ریسمانهای به سیماب آلوده ی ساحران را که چ.ن گرم میشوند به جنب جنب میآیند و چشمهای عوام کالانعام را گشاد می کنند می بلعد، این اژدهای زرد که کاخ فرعون را درهم میکوبد، که تا می اندازمش بر فرعون وجنودش حمله میبرد و سبطی عزیز اسرائیل را که در سیاهچال به کنده و زنجیرش کشیده اند نجات میدهد و او را به دست موسی میسپارد و از کشور ظلم و وحشت فرعونی به "ارض موعود" فلسطین میبرد، کشور آزادی و ایمان و راستی، سرزمینی مقدس که خداوند برای اسرائیل که شکنجه ها و اسارتهای بسیار در تاریخ دردناکش کشیده است آفریده است تا کورش ذوالقرنین ، پادشاه بزرگ ایران، با سپاه آریاییش بابل را درهم کوبد، واسرائیل را از شکنجه گاه بخت النصر رهایی دهد و به فلسطین ، ارض موعود برد، تا موسی او را از زندان فرعون نجات دهد و به ارض موعود برد... تا آزادی و استقلال اسرائیل را از کوه های آدم سوز فاشیسم ، هیتلر رهایی دهد و به فلسطین ارض موعود برد این ارض موعود کجاست؟
فلسطین، سرزمین مقدس با "دیوار ندبه " اش ، با پایتخت زیبا و خیال انگیزش! اورشلیم ، زادگاه مریم زیباترین دختران اورشلیم ، مریم همسر خدا، مادر عیسی مسیح مریم هم‌آغوش روح القدس، saint Esprit این زن اعجاز گری که خدای یگانه را به تثلیت کشاند، ... این زن اسرار آمیزی که جاذبه ای نیرومندتر از جاذبه ای که همه ی سیارات و ماهها و خورشیدهای آفرینش را به نیروی خود می‌چرخاند و جذب میکند، در درون پر از عجایب خویش پنهان دارد.
جاذبه ای که یهود خدای متکبر خشن پر جلال قدرت طلب یگانه ی پر جبروت را تئوس کرد. خدای رحیم مهربان نرم فروتن! خدایی که "پدر" شد و همسر شد و خویشاوند! پدر عیسای مسیح شد و همسر مریم شد و خویشاوند نزدیک و دوست انسان .

بگفته ی شاندل:" مریم بود که یهوه ی خشک و بلند گرا و بینیاز و مقتدر تنها را که بر عرش کبریائیش تکیه زده بود و آفرینش را دهی ویرانه وپست در زیر پای خویش می یافت و به زحمت گاه نگاهی بر آن می افکند ، از کرسی عرش به زیرش آورد و به زمینش کشاند و نرم و رام و مهربان بر روی خاکش نشاند و او را که به چشم کسی نمی آمد در چهره ی معصوم و مهربان عیسایش مجسم کرد، آری ، مگر نه عیسی خداست؟

مریم بود که خدا را به زمین فرود آورد و در چهره ی انسانش ساخت و قیصر بود که بر صلیبش بالا برد و به چهار میخش کشاند... اما باز کار مریم بود، او خدا را از آسمان به زمین فرود آورد و از زمین به آسمان دار بالا برد و اینبار خدا از فراز دار باز به آسمان تنهایی خویش صعود کرد ... اما در این نزول و صعود در ذات او دگرگونیهای بسیار پدید آمد که حکمت الهی از آن سخن میگوید و آنرا تفسیر میکند"

و مریم بود ، این نمیدانم کی؟
این چهره ی آسان و معصوم و ریبای اورشلیم که ، در درون، جهنم ها و بهشتها و قیامتها و صحراهای پهناور و کوهستان‌های مرموز بلند و دریاهای پرموج بیکران و کویرهای بی پایان پر گداز و سکوتهای سنگین و پر هول و اسرار آمیز و غوغاهای زلزله خیز و آشوبگر و جنون انگیز را در هم ریخته و پنهان کرده است ، همه را در پنجاه هزار و هزار و ششصد و پنجاه(1).



(1): این یک عدد مقدس مرموزی است که بطریق حسابهای ابجد بدست آمده است و یکی از اساسی ترین مسائل علم کلام مسیحی است(اسکولاستیک) که سراسر قرون وسطی غالبا" مدار اندیشه ی راهب مسیحی در دیر افکار و احلامش بود. نظریات بسیار در این باره هست و از آن جمله که معقولتر مینماید این است که این اعداد از شمارش سوره ها و آیات انجیل بدست آمده است.برخی نیز معتقدند که این مانند حروف مقطع قرآن رمزی بوده است میان خدا و رسولش.

3
وضع زندگیم ، تربیتم ، افکار و عقایدم، و بخصوص روحیه ام مرا از کودکی پیر کرد و چنانکه یکبار دیگر در مقاله ای نوشته ام همیشه "برادرکوچک پدرم بودم وبرادر بزرگ همسالانم .
" هیچوقت زندگی شاد پرجوش وشعف کودکی را مزه نکردم. در همه ی کلاس‌ها حال یک بزرگ‌سال را داشتم و در این آخرین کلاس جز دو تااز همه کوچکتر بودم و از همه ریش سفیدتر. کم کم نگاههای بچه های همسالم که مرا از خود جدا می‌ساختند و استثنایی می‌دانستند باور خودم هم شد و این حال ادامه یافت و گوشه گیری و تنهایی و تخیل و غم‌زدگی در مغز استخوانم نشست و دیگر برنخاست و از عواقب این "جایگاه" اینکه هر وقت کسی سوالی جدی داشت پیش من میآمد.
خوشی و تفریح و ردش و بازی و سربندی و زندگیشان با خودشان و خودهاشان بود و هر وقت هوس درد دل کردن میکردند و هوای نالیدن از روزگار و خدا و دین و سیاست و مردم و بحث از حوادث و اوضاع و دنیا و آخرت سراغ مرا میگرفتند و من کم کم باورم شده بود اصلا" برای اینم که از من سوال کنند و من جواب بدهم و همه مرا مکلف میدانستند که همه ی مشکلات را حل کنم ، جواب همه ی سوالات را بدانم، هر ایرادی که به زمین و زمان و علم و فلسفه و دین و ادب و مردم و سیاست داشتند جواب بگویم. "نمیدانم" و "بمن مربوط نیست" و "فکر اینرا نکرده ام" ... از من قابل نبود. وکیل مدافع همه ی پیغمبران شده بودم و حتی کارهای ناجور خدا را هم من باید ماست مالی میکردم و نظم و عدالت را در جهان ، که خودم سراپا در ظلم میسوزم ، ثابت کنم!!

و این بود که در نهضت هم ( نهضت مقاومت که من در آنجا مسئول بودم)باز هم همرزم و همگام و همفکر من با همین چشم ها ، با همان چشمها ، به من مینگریست، من در آغاز نهضت سیاسی نبودم، غرق کتاب و تصوف بودم و اندیشیدن عقلی و نسل بیدار همزمان من پیشروتر از من بود و تندتر و بیدارتر و زودتر ازمن آتش،نه پرتو خودآگاهی دردرونش تابیده بود و در آن حال که آنان، همه کس، استبداد و استعمار و خفقان و اسارت و تاریخ و آینده و سرشت و سرنوشت خویش را و مملکت خویش را احساس کرده بود و برآشفته بود من غرق هوای دیگری بودم ودر آسمانها سکونت داشتم اما باز هم باید آنها میپرسیدند و من پاسخ میدادم .
باز هم من مسئول بودم، باز هم من باید چاره میاندیشیدم ، همه سختی ها ، خطرها و نقشه ها و کشمکش ها و حوادث شوم و رفتار با مردم و دولت و پلیس و حتی نوشتن بحث های فکری وتجزیه و تحلیل های اجتماعی و سیاسی و باصطلاح حزبی "خوراک" برای اندیشه ها را من باید تأمین میکردم و هر پیشامد بدی تقصیر من بود و هر رنج و تلخی یی که بود به گردن من بود و من هم "طبق عادت" خیال میکردم اینجا هم باید آنها بپرسند و من جواب بدهم ، آنها بی مسئولیت بمانند و من بار سنگین چاره جویی ها و تعهد ها را به گردن ناتوان خودم گیرم.آن هم در راهی که من نیز همچون نسل تازه پای معصوم نوسفر بودم و نوسفرتر!
و هی میپرسیدند "چه باید کرد؟" (Que faire?) و من که درمانده بودم هی می‌رفتم کتاب‌های چه باید کرد لنین و چرنفسکی و داستایوسکی و ژرس و ... را می‌خواندم و می‌دیدم که نه، آن جواب‌ها هیچ‌کدام به این سوال مربوط نیست . آنها" همه" از من می‌پرسیدند چه باید کرد؟
و من باید به این سوال جواب میدادم و بعد می‌دیدم فرق من و آن‌ها این است که " آن‌ها هر وقت به من می‌رسند از من می‌پرسند چه باید کرد؟
و من هر وقت به آن‌ها می‌رسم از خودم نمی‌پرسم چه باید کرد؟!!"