کافه تلخ

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

دانلود کتاب جادوی سیاه



دانلود کتاب جادوی سیاه
نویسنده ناشناس
فایل pdf


جادوی سفید و جادوی سیاه

جادوی سفید و جادوی سیاه

فاوست کیست؟

جادوی سفید و جادوی سیاه

نگارش و ترجمه سطور زیر را از آن جهت مفید دانستم كه تراژدی فاوست اثر "گوته" شاعر آلمانی تا كنون ،تا آنجائی كه من اطلاع دارم، دو بار به فارسی ترجمه شده است ، بدون اینكه اطلا عاتی از زندگی و احوال "فاوست" به فارسی ترجمه یا نگاشته شده و در دسترس خوانندگان فارسی زبان قرار گرفته باشد.

اولین ترجمه "فاوست" را از فرانسه به فارسی آقای "اسدالله مبشری" انجام داده اند و دومین ترجمه را آقای "به‌آذین"، كه این هم از زبان فرانسه به فارسی ترجمه شده است. گرچه از مقایسه‌ی این دو ترجمه چنین حاصل می شود که آقای "به‌آذین" حداقل از ترجمه آقای "مبشری" خبر داشته و احتمالا آن را خوانده است، زیرا که پاره‌ای از اشتباهاتی که در ترجمه‌ی آقای "مبشری" دیده می‌شوند، عیناً در ترجمه آقای "به‌آذین" نیز وارد شده و این خود گواهی بر اطلاع آقای "به‌آذین"، از ترجمه آقای "مبشری" می‌باشد. ولی ایشان (آقای به آذین) حتی یک کلمه در باره‌ی ترجمه‌ی آقای "مبشری" و زحمتی که ایشان در این راه کشیده‌اند، ننوشته‌ است، گوئی که ایشان برای اولین بار این کتاب را به فارسی ترجمه می‌کنند.

دكتر "فاوست" پزشك و منجم بوده است و مطالعاتی نیز در باب فلسفه داشته است. وی زندگی پرماجرائی داشته و همیشه در سیر و سفر بوده است . گویا با هومانیست های آن دوره نیز روابطی داشته است.

خواندن سطور زیر برای درك متون "فاوست" شاید خالی از فایده نباشند. دكتر "یوحانس فاوست " كه به احتمال قریب به یقین نام حقیقی وی دكتر "گئورگ فاوست "می باشد ، در سال 1480میلادی در منطقة "وورتمبرگ " درآلمان متولد شده و در سال 1536یا 1540میلادی نیز در منطقة "برایزگاو " درگذشته است . دكتر "فاوست" پزشك و منجم بوده است و مطالعاتی نیز در باب فلسفه داشته است. وی زندگی پرماجرائی داشته و همیشه در سیر و سفر بوده است . گویا با هومانیست های آن دوره نیز روابطی داشته است.

"فاوست" هنوز در قید حیات بود كه حكایاتی در بارة وی و اعمال عجیب و غریبش نقل می شد . بالا خص در بارة سحر و جادو ی "فاوست" تعریف های زیادی شده است و بدین ترتیب نام "فاوست" با حكایات عجیب و غریب عجین شده، حكایاتی كه وی را با مردگان و احضار روح آنها مرتبط می سازد. مرگ ناگهانی "فاوست" ، ( عده ای معتقدند كه وی به قتل رسیده است) ، به این حكایات و ترویج آنها دامن زد. چه عده ای معتقد بودند كه شیطان وی را ربوده یا كشته است.

جادوی سفید و جادوی سیاه

حكایات دكتر "فاوست" برای اولین بار در سال 1587میلادی ( تقریباً پنجاه سال بعد از مرگ فاوست) از طرف نویسنده ای به نام "اشپیس " در كتابی گردآوری شده و در شهر "فرانكفورت" انتشار یافت. این كتاب بیشتر جنبة فولكلوریك داشت.

اولین درام در بارة "فاوست" در سال 1604میلادی از طرف "سی . مارلو " با عنوان "تراژدی دكتر فاوست " انتشار یافت. شرح احوال "فاوست" از طرف كمدین های انگلیسی كه در قرون وسطی در آلمان فعالیت می كردند ، و اجرای آن در روی سن و صحنه بسیار مورد توجه مردم در آن زمانها قرار گرفت و با اقبال نیكی مواجه شد. بعد ها خیمه شب بازان نیز از احوال دكتر "فاوست" در نمایشات خود استفاده كردند . در دوره ای از تاریخ ادبیات آلمان كه به دوره "طوفان و طغیان " معروف است ، شماری از ادیبان آلمانی حكایات دكتر "فاوست" را مورد مطالعه قرار دادند ، از قبیل "مولر نقاش"، "گوته"، "اف ام كلینگر" . "گوته" حكایات فاوست را در سالهای 1772تا 1775میلا دی در كتابی به نام "اور فاوست" ، (فاوست اولیه) مورد مطالعه قرار داده و در سال 1887نیز آن را انتشار داد . "گوته" بعد ها تغییراتی در آن داده و نهایتاً كتاب فاوست را در سال 1790انتشار می دهد . درام فاوست اثر "گوته" ، كتابی است كه در آن درام فاوست به درام انسان ها تبدیل می گردد . "گوته" تا پایان عمرش بر روی كتاب فاوست كار كرده و مرتب آن را تكمیل و تكمیل تر می كرد . بارها آن را تغییر داده و از نو می نویسد . "گوته" قسمت اول "فاوست" را (نسخة نهائی آن را) در سال 1808و قسمت دوم آن را در سال 1832(مدتی قبل از مرگش) تكمیل می كند .

فاوست" هنوز در قید حیات بود كه حكایاتی در بارة وی و اعمال عجیب و غریبش نقل می شد . بالا خص در بارة سحر و جادو ی "فاوست" تعریف های زیادی شده است و بدین ترتیب نام "فاوست" با حكایات عجیب و غریب عجین شده، حكایاتی كه وی را با مردگان و احضار روح آنها مرتبط می سازد.

در قرن نوزدهم نیز نویسندگانی مانند "گرابه " و "له ناو "، حكایات و احوال "دكتر فاوست" را مورد مطالعه قرار می دهند . در قرن بیستم نیز مشاهیری مانند "والری " و "توماس مان" تحقیقاتی در بارة "دكتر فاوست" كرده و كتبی در این باره نوشتند.

در رشتة موسیقی نیز قطعات و سمفونی های زیادی در بارة "دكتر فاوست" ساخته و نواخته شده است كه معروفترین آنها را همانا "واگنر" و "لیست "ساخته و پرداخته اند. در باله و اپرا نیز از حكایات "دكتر فاوست" استفاده ها شده است. كوتاه گویم، تقریباً در تمام فنون هنری ، از نقاشی و موسیقی و باله و اپرا و اپرت و ادبیات (نظم و نثر) آثاری در بارة "دكتر فاوست" یافت می شود. "فاوست" شخصیتی تاریخی است، كه تاریخ پیدایش آن را تا "دورة رفورماسیون" و اواخر قرن 16می توان تعقیب كرد . دورة رفورماسیون دوره ای بود كه همه سعی و كوشش می كردند تا از آزادی بی قید و شرط فردی خود در تحقیقات علمی و ادبی حداكثر استفاده را كرده و آن را با فلسفة اخلا قی این دوره پیوند زنند . در این دوره اغلب مردم به یك نوع حكومت جهانی معتقد بودند كه نیكی ها و پلیدی ها را كنترل می كند.

جادوی سفید و جادوی سیاه

محققین این دوره به تحصیل در بارة جهان آنتیك (عتیق) پرداخته و خوشی های زندگی را تبلیغ می كنند و پیش شرطی نیز برای آگاهی و بینش قائل نیستند . این نوع طرز فكر ، با جهانبینی مسیحی مغایرت دارد . در جهان بینی مسیحی ، زندگی خاكی و زمینی انسان، فقط یك نوع زندگی گذری بوده كه انسان را برای زندگی ابدی در جهانی دیگر آماده و حاضر می كند . این دو نوع طرز فكر به مجادله و نبرد با هم می پردازند . این جنگ و نبرد چنان با این دوره و زمانه، یعنی دورة رفورماسیون در هم آمیخته، كه هیچكدام از دوره های پیشین نمی تواند جانشینی برای آن پیدا كند . بدین ترتیب حكایت "فاوست" را فقط می توان در پاره ای از اجزای آن با داستانها و حكایات فانتزی دیگر مقایسه كرد .

نكات مماس آن با اساطیر یونانی - رومی بسیار نادر است . اساطیر یونانی- رومی جهان را به دو قطب منفی و مثبت ، یا خوب و بد تقسیم نمی كنند ، بدین ترتیب نیز انسان را بر سر دو راهی قرار نمی دهند كه یكی از آنها را انتخاب كند . جنگ بین خوبی و بدی یا نیكی و پلیدی نیز اتفاق نمی افتد . بهشت و جهنمی هم در كار نیست. ولی در جهان آنتیك و فلسفة آنتیك آدمی می توانسته در مقابل قدرت خدایان عرض اندام كند . همین مقابله با قدرت خدایان را می توان عنصر خاص "فاوست" دانست. این عنصر در زمان پیدایش "فاوست" ولی فقط یك محصول جانبی بوده است . از نظر فولكلوریك می توان گفت كه مردم مایلند كه "فاوست" را با نیروهای بزرگ و قدرتهای عظیمی مقایسه كنند ، كه می خواهند آسمان را مورد هجوم و حمله قرار دهند . این نیروها در اساطیر یونانی به جای "تیتانها " آمده اند. با این احوال می توان گفت كه تشابهی كه میان ادیان و حكایت "فاوست" وجود دارد ، همانا استفاده كردن از میوة ممنوعه، یا كلاً هر چیز ممنوع می باشد . این موضوع را "كتاب اول فاوست" گوشزد می كند.

از نظر فولكلوریك می توان گفت كه مردم مایلند كه "فاوست" را با نیروهای بزرگ و قدرتهای عظیمی مقایسه كنند ، كه می خواهند آسمان را مورد هجوم و حمله قرار دهند .

در این كتاب "پرومته " تك و تنها در مقابل خدایان ظاهر می شود . او از انسان دفاع می كند ، از انسان محافظت می كند . این كار شجاعانة او تنبیه و جریمة سختی را برای وی به ارمغان می آورد . رابطة "فاوست" و افكار قدیمی و اولیة "یهودی- مسیحی" را به وضوح می توان مشاهده كرد . در مشرق زمین تقریباً در همه جای آن می توان در مقابل ، خوبی و نیكی ، یك عنصر زشتی و پلیدی را مشاهده كرد . این عنصر پلیدی در اساطیر مصری قدیم همانا "تیفون " می باشد . در نزد هندی ها "سیوا (شیوا) " ، در نزد آتش پرستان "آهی "، در نزد ایرانیان "اهریمن و اورمزد". اورمزد و اهریمن را هفت عنصر دیگر مشایعت می كنند . این افكار و فلسفه ها را یهودیان موقعی كه در بابل بسر می بردند از مردمان دیگر دریافت كردند . سردستة نیروهای آسمانی را می توان با فرشتگان یا ملا ئك مقایسه كرد . سردستة نیروهای منفی را نیز می توان با جهنمیان مقایسه كرد . هر موجود زمینی را ارواح محافط و فرشتگان حفاظت می كنند ، مانند فلسفة ایرانیان. و هر انسان یا موجود خاكی نیز می تواند در تیر رس نیروهای منفی و پلید قرار گیرد . سردستة این نیروهای منفی و پلید را "سامائل " یا "آسمودی " می نامند . كتاب تلمود (تلموذ) در این باره بحث های زیاد و مفصلی دارد . در اینجا رابطه ای ایجاد می شود مابین سلیمان (پادشاه دانا و عاقل) و ارواح خبیث. سلیمان در صدد آن است كه به عنوان اَبَر مرد از دانائی و بینش ابدی برخوردار گردد . بدبینی و شك وی بعد ها در نقش سلیمان واعظ ظاهر می شود . سلیمان همه چیز را باطل و ناقص می داند . همین افكار نیز موجب می شوند تا وی در ابدی بودن و همیشگی بودن خدایان نیز شك كند و اعتماد به آنها را تقریباً از دست بدهد .

جادوی سفید و جادوی سیاه

اسطورة سلیمان ولی وی را بالا تر می برد ، به او اجازه می دهد تا معبد اورشلیم را بنا كرده و كار آن را به پایان برساند . "سنگ دانائی " را جستجو كند و طالب آن گردد . دارا بودن این سنگ انسان را از عطش بی پایان قدرت و دانش و لذت مبرا می كند . سلیمان این سنگ را از دست ابلیس بدر می آورد . ابلیس (آدرامِلِخ) سلیمان را در خواب مورد حمله و هجوم قرار می دهد و سنگ را به دریا می اندازد و سلیمان را 596مایل به قعر صحرا پرت می كند و خود به پیكر سلیمان درآمده و حكومت می كند . ابلیس را 500عشیقه یا زن خلیله بدرقه می كنند . جادوگران مایلند كه سنگ را دوباره به دست آورند. ابلیس به وسیلة جادو فراخوانده می شود . آنها با خون خود فرمانی را می نویسند و به "شدیم "(ارواح) نیز خون انسان را می نوشانند . زیرا كه خون به مانند بندی است كه انسان را با جهانی كه از خدا جدا شده پیوند می زند. این افكار كه ارواح به دو دسته ارواح نیك و ارواح خبیث تقسیم می شوند و درهای نیك و بد می توان از وجود آنها استفاده كرد ، و كلاً جهان شیاطین و ملا ئك یكجا وارد دین مسیحیت می شود . در همان اوائل كه مسیحیت هنوز نوپا بوده ، خدا همیشه و همه جا در جمع ملائك ظاهر می شده است . همیشه هفت ملكه خدا را بدرقه می كرده اند كه هركدام كار و عمل خاصی داشته اند . مثلاً رافائل مسئول پرستاری كردن از بیماران بوده، گابریل (جبرائیل) مسئول جنگ بوده، میكائیل مسئول دعا و نیایش بوده، ملا ئكی كه از درگاه خدا رانده شدند به سرپرستی شیطان عمل می كنند . این فرشتگان رانده شده در جسم و روح انسان حلول می كنند و سعی می كنند كه انسان را به بیماری مبتلا كنند . آنها انسان را در چنگ خود دارند ، تا زمانی كه خدا به آنها اجازة این گونه اعمال را می دهد . از این جهان بینی این عقیده منتج می شود كه ارواح خبیثه نیز دارای مراسمی هستند كه شباهت زیادی به مراسم مذهبی دارند و از مراسم مذهبی تقلید شده اند و این ارواح خبیث نیز مانند فرشتگان الهی می توانند در پاره ای كارها به انسان كمك كنند یا اینكه انسان می تواند آنها را به نوعی تحت تأثیر قرار دهد . در "كابالا (قبله)" كه خود عرفان كلیمی می باشد و عناصری از فلسفه و عرفان ایرانی نیز در آن رسوخ كرده، و فلسفة نوافلاطونی و عرفان عربی - اسلا می و اساطیر رومی- یونانی ، این فكر ریشه گرفته كه انسان می تواند به كمك ارواح به قدرت برسد و جادو و جادوگری و جادوگران می توانند به وی در این مورد كمك كنند . جادوگری نیز به هیچ وجه ممنوع نبوده و ضرر و زیان جانی نیز ندارد . "آوگوستینوس" كه در نیمة دوم قرن چهارم میلا دی می زیسته ، به دو نوع جادو معتقد بوده، یكی جادوی سفید و دیگری جادوی سیاه، كه از جادوی سفید برای اعمال نیك و از جادوی سیاه برای اعمال پلید استفاده می شده است و ضمناً به دو نوع از ارواح نیز معتقد بوده است ، ارواح نیك و ارواح خبیث و پلید . احضار روح نیز از اعمالی بوده كه ضرر و زیانی به كسی نمی زده است. احضار ارواح اصلی كه طبق عناصر چهارگانه به چهار گروه تقسیم می شوند و عبارتند از:

1- ارواح آبی : نیمفن - نیكسن - اوندینن

2- ارواح هوائی : سلفن - سولفیدن - الفن

3- ارواح زمینی : پیگ مآن - ویشتل منر - كوبولد ها - آلپ ها - دروایدها – الف های سیاه - اینكوبی ها

4- ارواح آتشی : سالا ماندر

ادامه دارد ...

نویسنده: گرد اِِِِِِِورِسبِرگ/مترجم: شاپور چهارده‌چریک

تنظیم برای تبیان : زهره سمیعی

( آنتي‌ كرايست‌ )

دجّال‌ ( آنتي‌ كرايست‌ ) در كتاب‌ مقدس

مترجم‌: اسماعيل‌ نعمت‌ اللهي
اشاره‌:
در تمام‌ اديان‌ ابراهيمي‌ موضوع‌ ظهور دجال‌ در آخرالزمان‌ مطرح‌ شده‌ است‌. امّا اينكه‌ دجال‌ كيست‌، چه‌ ويژگي‌هايي‌ دارد، چگونه‌ ظهور مي‌كند و... موضوعاتي‌ است‌ كه‌ كمتر در مورد آنها اتفاق‌ نظر وجود دارد. آنچه‌ در پي‌ خواهد آمد ترجمه‌ مطلبي‌ است‌ كه‌ در ذيل‌ مدخل‌ دجال‌ antichrist در دايرة‌ المعارف‌ كاتوليك‌ Catholic Encyclopedia آمده‌ است‌ . اين‌ مقاله‌ اطلاعات‌ جامعي‌ را در زمينه‌ نگاه‌ كتاب‌ مقدس‌ به‌ موضوع‌ دجال‌ به‌ دست‌ مي‌دهد. با سپاس‌ از مترجم‌ محترم‌ و حجة‌ الاسلام‌ و المسلمين‌ حسين‌ توفيقي‌ كه‌ زحمت‌ مقابله‌ و تصحيح‌ اين‌ ترجمه‌ را پذيرا شدند، توجه‌ شما را به‌ اين‌ مقاله‌ جلب‌ مي‌كنيم‌.

پيشوند anti ضد در تركيب‌ معاني‌ متفاوتي‌ دارد: antibasileus به‌ معناي‌ پادشاهي‌ است‌ كه‌ دوران‌ فترتي‌ را پر مي‌كند؛ antistrategos به‌ معناي‌ كنسول‌ فرماندار ] استان‌ قديم‌ روم‌ [ است‌؛ antihoupatos در روم‌ قديم‌ به‌ معناي‌ فرماندار كل‌ بوده‌ است‌؛ در هومر antiheos شخصي‌ است‌ كه‌ از لحاظ‌ نيرو و زيبايي‌ به‌ خدا مي‌ماند، در حالي‌ كه‌ در آثار ديگر نمايانگر خداي‌ ستيزه‌جو است‌. اگر صرفاً از قياس‌ پيروي‌ كنيم‌، مي‌توانيم‌ antichristos را به‌ شخصي‌ تفسير كنيم‌ كه‌ از لحاظ‌ سيما و نيرو به‌ مسيح‌ شباهت‌ دارد؛ امّا راه‌ مطمئن‌تر اين‌ است‌ كه‌ واژه‌ مذكور را طبق‌ كاربرد آن‌ در كتاب‌ مقدس‌ و ] زبان‌ [ كليسايي‌ تعريف‌ كنيم‌ .

الف‌: معناي‌ اين‌ واژه‌در كتاب‌ مقدس‌

واژه‌ دجّال ‌ antichristتنها در رسائل‌ يوحنا وارد شده‌؛ امّا ادعا شده‌ است‌ كه‌ در مكاشفه‌ يوحنا، رسائل‌ پولس‌ و با صراحت‌ كمتري‌ در اناجيل‌ و كتاب‌ دانيال‌ نيز مترادف‌هاي‌ اين‌ واژه‌ به‌ كار رفته‌ است‌ .

1. در رسائل‌ يوحنا
يوحناي‌ قديس‌ در رسائلش‌ فرض‌ را بر اين‌ قرار داده‌ كه‌ مسيحيان‌ اوليه‌ با آموزه‌ مربوط‌ به‌ آمدن‌ دجّال‌ آشنا هستند:
شنيده‌ايد كه‌ دجّال‌ مي‌آيد رسالة‌ اول‌ يوحنا، 2:18؛ و اين‌ است‌ روح‌ دجّال‌ كه‌ شنيده‌ايد كه‌ او مي‌آيد رسالة‌ اول‌ يوحنا، 4:3. اگر چه‌ يوحنا از چندين‌ دجّال‌ سخن‌ مي‌گويد، ولي‌ بين‌ دجّالان‌ بسيار و يك‌ دجّال‌ اصلي‌ فرق‌ مي‌گذارد: دجّال‌ مي‌آيد. الحال‌ هم‌ دجالان‌ بسيار ظاهر شده‌اند رسالة‌ اول‌ يوحنا، 2:18. وي‌ همچنين‌ سيرت‌ و رفتار دجّال‌ را شرح‌ مي‌دهد: از ما بيرون‌ شدند لكن‌ از ما نبودند رسالة‌ اول‌ يوحنا، 2:19؛ دروغگو كيست‌ جز آنكه‌ مسيح‌ بودن‌ عيسي‌ را انكار كند؟ آن‌ دجّال‌ است‌ كه‌ پدر و پسر را انكار مي‌نمايد رسالة‌ اول‌ يوحنا، 2:22؛ و هر روحي‌ كه‌ عيسي‌ مسيحِ مجسم‌ شده‌ را انكار كند از خدا نيست‌ و اين‌ است‌ روح‌ دجال‌ رسالة‌ اول‌ يوحنا، 4:3؛ زيرا گمراه‌ كنندگان‌ بسيار به‌ دنيا بيرون‌ شدند كه‌ عيسي‌ مسيحِ ظاهر شده‌ در جسم‌ را اقرار نمي‌كنند: آن‌ است‌ گمراه‌ كننده‌ و دجال‌ رسالة‌ دوم‌ يوحنا، 7. همچنين‌ يوحنا زمان‌ آمدن‌ دجّال‌ را ساعت‌ آخر تعيين‌ مي‌كند رسالة‌ اول‌ يوحنا، 2:18؛ علاوه‌ بر اين‌، وي‌ معتقد است‌ كه‌ او الان‌ هم‌ در جهان‌ است‌ رسالة‌ اول‌ يوحنا، 4:3.

2. در مكاشفه‌
تقريباً همه‌ مفسران‌ دريافته‌اند كه‌ دجّال‌ در مكاشفة‌ يوحنا ذكر شده‌ است‌؛ امّا در مورد باب‌ خاصي‌ كه‌ در آن‌ از وي‌ ياد شده‌، اتفاق‌ نظر ندارند. برخي‌ به‌ وحش‌ در آيه‌ 7 باب‌ 11 ، برخي‌ به‌ اژدهاي‌ بزرگ‌ آتشگون‌ در باب‌ 12، و ديگران‌ نيز به‌ وحشي‌ كه‌ ده‌ شاخ‌ و هفت‌ سر دارد در باب‌ 13 و آيات‌ بعدي‌ اشاره‌ مي‌كنند؛ در حالي‌ كه‌ بسياري‌ از محققان‌، دجّال‌ را بر وحشي‌ كه‌ دو شاخ‌ مثل‌ شاخ‌هاي‌ بره‌ داشت‌ و مانند اژدها سخن‌ مي‌گفت‌ 13: 11 و آيات‌ بعدي‌ يا بر وحش‌ قرمزي‌ كه‌ هفت‌ سر و ده‌ شاخ‌ داشت‌ باب‌ 17يا سرانجام‌، بر شيطاني‌ كه‌ از زندان‌ خود خلاصي‌ خواهد يافت‌ و امت‌ها را گمراه‌ خواهد كرد 20: 7 و آيات‌ بعدي‌ منطبق‌ مي‌دانند. شرح‌ مفصل‌ دلايلِ له‌ و عليه‌ هر يك‌ از اين‌ نظريات‌، به‌ بحث‌ كنوني‌ ما ارتباطي‌ ندارد.

3. در رساله‌ پولس‌
يوحناي‌ قديس‌ مفروض‌ مي‌گيرد كه‌ آموزه‌ مربوط‌ به‌ آمدن‌ دجّال‌ در نزد خوانندگانش‌ شناخته‌ شده‌ است‌. مفسران‌ براين‌ باورند كه‌ اين‌ آموزه‌ از طريق‌ نوشته‌هاي‌ پولس‌ مقدس‌ در مسيحيت‌ شناخته‌ شده‌ است‌. يوحناي‌ قديس‌ عليه‌ بدعت‌ گذاران‌ زمانه‌اش‌ اصرار مي‌ورزيد كه‌ كساني‌ كه‌ راز تجسّم‌ را انكار مي‌كنند اَشكال‌ كمرنگي‌ از دجّال‌ بزرگ‌ آتي‌ هستند. دجّال‌ در رسالة‌ دوم‌ پولس‌ به‌ تسالونيكان‌ 2: 3 و آيات‌ بعدي‌، 7 ـ10 به‌ طور كامل‌تري‌ وصف‌ شده‌است‌. در كليساي‌ تسالونيك‌ به‌ واسطة‌ اين‌ اعتقاد كه‌ دومين‌ ظهور مسيح‌ قريب‌ الوقوع‌ است‌، اضطراب‌هايي‌ پديد آمد. اين‌ تصور تا حدودي‌ ناشي‌ از فهم‌ نادرست‌ آيه‌ 15 و آيات‌ بعدي‌ باب‌ چهارم‌ از رسالة‌ پولس‌ به‌ تسالونيكان‌ و تا حدودي‌ ناشي‌ از دسيسه‌هاي‌ گمراه‌ كنندگان‌ بود. به‌ منظور بر طرف‌ كردن‌ اين‌ اضطراب‌ها بود كه‌ پولس‌ مقدس‌ دومين‌ رسالة‌ خود را به‌ تسالونيكان‌ نوشت‌ و به‌ ويژه‌، آيات‌ 3 تا 10 باب‌ دوم‌ را درج‌ كرد. آموزه‌ پولس‌ چنين‌ است‌: پيش‌ از روز مسيح‌، ارتدادي‌ رخ‌ خواهد داد و مرد شرير ظاهر خواهد شد. وي‌ در هيكل‌ معبد خدا مي‌نشيند و خود را چنان‌ مي‌نماياند كه‌ گويي‌ خداست‌؛ او با قدرت‌ شيطان‌ و آيات‌ و عجايب‌ دروغين‌ عمل‌ مي‌كند؛ آنهايي‌ را كه‌ محبت‌ راستين‌ را نپذيرفتند تا نجات‌ يابند، گمراه‌ مي‌كند؛ امّا عيسي‌ خداوند او را با نفَس‌ دهان‌ خود هلاك‌ خواهد كرد و به‌ تجلي‌ ظهور خويش‌ او را نابود خواهد ساخت‌ .امّا در مورد اين‌ زمان‌، آن‌ سرّ بي‌ديني‌ الان‌ عمل‌ مي‌كند فقط‌ تا وقتي‌ كه‌ آن‌ كه‌ تا به‌ حال‌ مانع‌ است‌ از ميان‌ برداشته‌ شود. خلاصه‌ آن‌ كه‌، پيش‌ از روز مسيح‌، مرد شرير كه‌ در رسالة‌ يوحنا به‌ دجّال‌ معروف‌ است‌ ظاهر خواهد شد؛ پيش‌ از ظهور مرد شرير، شورش‌ يا ارتداد بزرگي‌ به‌ وقوع‌ خواهد پيوست‌؛ اين‌ ارتداد نتيجة‌ سرّ بي‌ديني‌ اي‌ است‌ كه‌ الان‌ عمل‌ مي‌كند و به‌ گفتة‌ يوحنا، خود را در اينجا و آنجا با اشكال‌ كمرنگ‌ دجّال‌ نمايش‌ مي‌دهد. يوحنا سه‌ مرحلة‌ پيدايش‌ شرارت‌ را معرفي‌ مي‌كند: خمير ماية‌ شرارت‌؛ ارتداد بزرگ‌ و مرد شرير. امّا منظور تعيين‌ دقيق‌تر زمان‌ حادثة‌ اصلي‌، قيدي‌ را اضافه‌ مي‌كند؛ وي‌ ابتدا چيزي‌ را به‌ عنوان‌ شي‌ء to datechon آنچه‌ و سپس‌ به‌ عنوان‌ شخص‌ ho hatechon آنكه‌ وصف‌ مي‌كند كه‌ از وقوع‌ حادثة‌ بزرگ‌ جلوگيري‌ مي‌كند: فقط‌ تا وقتي‌ كه‌ آنكه‌ تا به‌ حال‌ مانع‌ است‌ از ميان‌ برداشته‌ شود ] رسالة‌ دوم‌ پولس‌ رسول‌ به‌ تسالونيكيان‌، 2: 7.م‌ [ . در اينجا تنها مي‌توانيم‌ نظريات‌ عمدة‌ راجع‌ به‌ معناي‌ اين‌ قيدي‌ را برشماريم‌، بدون‌ آنكه‌ از ارزش‌ آنها سخن‌ بگوييم‌:
مانعِ حادثة‌ اصلي‌، مرد شريراست‌؛ حادثة‌ اصلي‌، ظهور دوباره‌ عيسي‌ مسيح‌ است‌ گريم‌ Grimm ، سيمار Simar .
مانع‌، امپراتوري‌ روم‌ است‌؛ حادثة‌ اصلي‌ كه‌ از آن‌ جلوگيري‌ شده‌، مرد شرير است‌ اغلب‌ آباء لاتيني‌ و مفسران‌ بعدي‌.
رسول‌ به‌ اشخاص‌ و حوادث‌ زمان‌ خود اشاره‌ مي‌كند؛ مانع‌ Katechon و مرد شرير به‌ طرق‌ مختلف‌ بر امپراتوراني‌ مانند تيتوس‌ Titus ، نرون‌ Nero ، كلاوديوس‌ Claudius ، و غيره‌ منطبق‌ شده‌ است‌ متكلمان‌ پروتستان‌ كه‌ پس‌ از قرن‌ هفتم‌ مي‌زيستند.
رسول‌ مستقيماً به‌ اشخاص‌ و حوادث‌ معاصري‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ با اين‌ حال‌، نمونه‌هايي‌ از مانع‌ Katechon ، مرد شرير و روز مسيح‌ در آخرالزمان‌ هستند؛ به‌ عنوان‌ مثال‌ خرابي‌ اورشليم‌ ] به‌ سال‌ 70 ميلادي‌ [ نمونه‌ ظهور مجدد مسيح‌ است‌ دالينگر Dlinge .
قبل‌ از رها كردن‌ نظريه‌ پولس‌ در باب‌ دجال‌، مي‌توان‌ پرسيد كه‌ پولس‌ آموزه‌ خود را از كجا به‌ دست‌ آورده‌ است‌؟ در اينجا نيز با پاسخ‌هاي‌ مختلفي‌ مواجه‌ مي‌شويم‌:
پولس‌ قديس‌ صرفاً نظر خود را بر اساس‌ سنت‌ يهودي‌ و تصويرپردازي‌ دانيال‌ و حزقيال‌ نبي‌ بيان‌ مي‌كند. اين‌ نظريه‌ مورد تأييد برخي‌ از نويسندگان‌ پروتستان‌ قرار گرفته‌ است‌ .
رسول‌ انديشه‌اي‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌ از طريق‌ آموزه‌ آخرالزماني‌ عيسي‌ مسيح‌ در عالم‌ مسيحيت‌ ارائه‌ شد. اين‌ نظريه‌ را دالينگر Dخlinger بيان‌ كرده‌ است‌ .
پولس‌ قديس‌ نظريه‌ خود در مورد دجّال‌ را از كلمات‌ مسيح‌، پيش‌ گويي‌ دانيال‌، و حوادث‌ معاصر به‌ دست‌ آورده‌ است‌. اين‌ نظريه‌ را نيز دالينگر مطرح‌ كرده‌ است‌ .
رسول‌ پيشگويي‌ را بيان‌ كرده‌ كه‌ از طريق‌ الهام‌ از روح‌ القدس‌ دريافت‌ كرده‌ است‌. مفسران‌ كاتوليك‌ عموماً طرفدار اين‌ نظريه‌اند.

4. در اناجيل‌ و كتاب‌ دانيال‌
پس‌ از مطالعة‌ تصوير دجّال‌ در رسالة‌ پولس‌ به‌ تسالونيكيان‌، مرد شرير در كتاب‌ دانيال‌ 7: 8، 11، 20، 21، جايي‌ كه‌ رسول‌ شاخ‌ كوچك‌ را وصف‌ مي‌كند به‌ راحتي‌ شناخته‌ مي‌شود. نمونه‌اي‌ از دجّال‌ در كتاب‌ دانيال‌ 8: 8 و آيات‌ بعدي‌، 23 و آيات‌ بعدي‌، 11: 21 ـ 45 در قالب‌ انتيخوس‌ اپيفانه‌ Antiochus Epiphanrs يافت‌ مي‌شود.
بسياري‌ از مفسران‌ در آمدن‌ مسيح‌هاي‌ دروغين‌ و پيامبران‌ دروغين‌ متّي‌ 24: 24؛ مرقس‌، 13: 6، 22؛ لوقا، 21: 8، مكروه‌ ويراني‌ متّي‌: 24: 15، و كسي‌ كه‌ به‌ اسم‌ خود مي‌آيد يوحنا، باب‌ پنجم‌: 43 اشاره‌هاي‌ كم‌ و بيش‌ آشكاري‌ را به‌ دجّال‌ دريافته‌اند .

ب‌ ـ دجّال‌ در زبان‌ كليسايي‌

بوست‌ Bousset بر اين‌ باور است‌ كه‌ در ميان‌ يهوديان‌ افسانه‌ كاملاً تكامل‌ يافته‌اي‌ وجود داشت‌ كه‌ توسط‌ مسيحيان‌ پذيرفته‌ شد و توسعه‌ يافت‌؛ و اين‌ افسانه‌ از مفاهيمي‌ كه‌ در مكاشفه‌ يوحنا ديده‌ مي‌شود در نقاط‌ مهمي‌ انحراف‌ يافته‌ و با آن‌ متناقض‌ است‌. به‌ عقيده‌ ما بوست‌ نظريه‌ خود را به‌ طور كامل‌ اثبات‌ نكرده‌ است‌، نظر وي‌ در باره‌ توسعه‌ مفهوم‌ دجّال‌ توسط‌ مسيحيان‌ از مزاياي‌ يك‌ نظرية‌ ابتكاري‌ فراتر نمي‌رود. در اينجا ضرورتي‌ ندارد به‌ بررسي‌ اثر گونكل‌ Gunkel بپردازيم‌ كه‌ در آن‌ انديشه‌ دجّال‌ را به‌ اژدهاي‌ ما قبل‌ تاريخي‌ عمق‌ دريا رديابي‌ مي‌كند؛ اين‌ نظريه‌ نيز شايان‌ توجهي‌ بيشتر از اوهام‌ اساطيري‌ ساير نويسندگان‌ نيست‌ .

پس‌ مفهوم‌ حقيقي‌ دجّال‌ در زبان‌ كليسايي‌ چيست‌؟ سواز Suarez بر اين‌ باور است‌ كه‌ اين‌ يك‌ امر اعتقادي‌ است‌ كه‌ دجّال‌ شخصي‌ خاص‌ يعني‌ دشمن‌ برجستة‌ مسيح‌ است‌. اين‌ نظريه‌ عقيده‌ كساني‌ را كه‌ دجّال‌ را به‌ مجموعه‌ كامل‌ كساني‌ كه‌ با عيسي‌ مسيح‌ مخالفند يا به‌ مقام‌ پاپي‌ Papacy تفسير مي‌كنند مردود مي‌شمارد.

بدعت‌ گذاران‌ والدنسي‌ Waldensian و البيجنسي‌ Albigensian ، ونير وايكليف‌ Wyclif و هوس‌ Hus پاپ‌ را دجّال‌ ناميده‌اند؛ امّا آنها اين‌ اصطلاح‌ را صرفاً به‌ طور استعاره‌ به‌ كار برده‌اند. تنهاپس‌ از دوره‌ نهضت‌ اصلاح‌ طلبي‌ Reformism بود كه‌ اين‌ نام‌ به‌ مفهوم‌ واقعي‌ اش‌ در مورد پاپ‌ به‌ كار رفت‌. از آن‌ پس‌ اين‌ امر عملاً در آيين‌ لوتريان‌ داخل‌ شد و از سال‌ 1861 به‌ بعد، به‌ شدت‌ مورد حمايت‌ و دفاع‌ آنان‌ در مجله‌ الهيات‌ لوتري‌ Zeitschrift fur lutherische Theologie قرار گرفت‌. گفته‌ مي‌شودكه‌ اين‌ تغيير از كليساي‌ واقعي‌ به‌ قلمرو سلطنت‌ دجّال‌ بين‌ 19 فوريه‌ و 10 نوامبر 607 ميلادي‌ به‌ وقوع‌ پيوسته‌ است‌؛ زماني‌ كه‌ پاپ‌ بونيفاس‌ سوم‌ Pope Boniface III از نيوتن‌ Newton امپراتور يونان‌ لقب‌ رئيس‌ همه‌ كليساها را براي‌ كليساي‌ روم‌ دريافت‌ كرد. در تاييد اين‌ تاريخ‌ به‌ مكاشفه‌ يوحنا 13: 8 توسل‌ جسته‌اند و از آيه‌ 3 باب‌ يازدهم‌ تخمين‌ زده‌اند كه‌ پايان‌ جهان‌ احتمالاً سال‌ 1866 ميلادي‌ خواهد بود. كاردينال‌ بالارمين‌ Ballarmine در جلد سوم‌ كتاب‌ پيرامون‌ رهبر روحاني‌ روم‌ De.Rom.Pont نادرستي‌ اين‌ نظريه‌ را هم‌ از ديدگاه‌ تفسيري‌ و هم‌ از ديدگاه‌ تاريخي‌ اثبات‌ كرد.

بر خلاف‌ باور برخي‌ از نويسندگان‌ پيشين‌، مصداق‌ فردي‌ دجال‌، ديو demon نخواهد بود؛ شخصِ شيطان‌ تجسم‌ يافته‌ در قالب‌ انساني‌ دجّال‌ هم‌ نخواهد بود. اگر توجيه‌ مربوط‌ به‌ آيه‌ 17 از باب‌ 49 سفر پيدايش‌، همراه‌ با توجيه‌ حذف‌ دان‌ Dan از فهرست‌ قبايل‌، چنانكه‌ در كتاب‌ مكاشفه‌ باب‌ 7 يافت‌ مي‌شود، صحت‌ داشته‌ باشد، وي‌ شخصي‌ انساني‌ و احتمالاً داراي‌ اصل‌ و نژاد يهودي‌ خواهد بود. بايد به‌ خاطر داشت‌ كه‌ سنت‌ خارج‌ از كتاب‌ مقدس‌ extra - Scriptural چيزي‌ بيش‌ از اطلاعات‌ كتاب‌ مقدس‌ در باره‌ دجّال‌ به‌ ما نمي‌دهد. در حالي‌ كه‌ اين‌ اطلاعات‌ براي‌ متقاعد ساختن‌ مؤمنان‌ به‌ تصديق‌ انسان‌ شرير در زمان‌ آمدن‌ وي‌ كافي‌ هستند، فقدان‌ هر گونه‌ وحي‌ قابل‌ اعتماد ديگري‌ بايد ما را در برابر افكارباطل‌ايروينگيست‌ها Irvingistes مورمون‌ها Mormons و اشخاص‌ ديگري‌ كه‌ اخيراً مدعي‌ دريافت‌ وحي‌هاي‌ جديدي‌ شده‌اند، هشيار سازد.
بي‌مناسبت‌ نيست‌ كه‌ توجه‌ خواننده‌ را به‌ دو رساله‌اي‌ كه‌ توسط‌ كاردينال‌ نيومن‌ فقيد Newman در باره‌ دجّال‌ نوشته‌ شد، جلب‌ كنيم‌. رسالة‌ اول‌ با عنوان‌ انديشة‌، دجّال‌ نزد پدران‌ كليسا به‌ بررسي‌ زمان‌، دين‌، شهر و آزار و اذيت‌هاي‌ وي‌ مي‌پردازد. اين‌ رسالة‌ هشتاد و سومين‌ شمارة‌ Tracts for the Times را تشكيل‌ مي‌دهد. رسالة‌ دوم‌ به‌ انديشة‌ دجّال‌ نزد پروتستان‌ها موسوم‌ است‌ .

به‌ منظور درك‌ اهميت‌ رسالة‌هاي‌ كاردينال‌ در بارة‌ مسئله‌ دجال‌، بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ به‌ مرور زمان‌ چندين‌ نظريه‌ در باره‌ ماهيت‌ اين‌ دشمن‌ مسيحيت‌ ظاهر شد.
كاپ‌ Koppe ، نيچه‌ Nitzch ، استور Storr و پلت‌ Pelt معتقد بودند كه‌ دجّال‌ يك‌ اصل‌ شرارت‌آميز است‌ نه‌ اين‌ كه‌ در قالب‌ يك‌ شخص‌ يا حكومت‌ تجسم‌ يابد. اين‌ نظريه‌ هم‌ با نظريه‌ پولس‌ رسول‌ متعارض‌ است‌ و هم‌ با نظريه‌ يوحناي‌ رسول‌. هر دوي‌ آنها اين‌ دشمن‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ انساني‌ واقعي‌ وصف‌ مي‌كنند.

نظريه‌ دوم‌ اذعان‌ مي‌كند كه‌ دجال‌، شخص‌ است‌ اما معتقد است‌ كه‌ انساني‌ مربوط‌ به‌ گذشته‌ است‌. دجّال‌ به‌ اشكال‌ گوناگون‌ بر نرون‌ Nero ،ديوكلتين‌ Diocletian ، جوليان‌ Julian ، كاليگولا Caligula ، تيتوس‌ Titus شمعون‌ مجوسي‌ Simion Magus شمعون‌ پسر گيورا Giora كاهن‌ اعظم‌، آنانياس‌ Ananias ويتيلوس‌ Vitellius ، يهوديان‌ jews فريسيان‌ Pharisees و متعصبان‌ يهودي‌ jewish zeabts منطبق‌ شده‌ است‌. امّا اين‌ نظريه‌ از لحاظ‌ سنتي‌ وثاقت‌ كمي‌ دارد؛ علاوه‌ بر آن‌، به‌ نظر نمي‌رسد كه‌ با پيش‌ گويي‌هاي‌ پيامبرانه‌ مطابق‌ باشد و در مورد برخي‌ از طرفدارانش‌، نظريه‌ مذكور مبتني‌ بر اين‌ فرض‌ است‌ كه‌ نويسندگانِ مُلهَم‌ نمي‌توانند از محدوده‌ تجاربشان‌ فراتر روند.

نظرية‌ سوم‌ تصديق‌ مي‌كند كه‌ دجّال‌ بايد به‌ صورت‌ انساني‌ واقعي‌ ظاهر شود، امّا اين‌ شخص‌ واقعي‌ را با نظام‌ پاپي‌ يكي‌ مي‌داند. لوتر Luther ، كالوين‌ Calvin ، زوينگلي‌ Zwingli ، ملانكتون‌ Melanchthon بوسر Bucer ، بزا Beza ، كاليكستوس‌ Calixtus ، بنگل‌ Bengel ، ميكائليس‌ Michaelis و تقريباً تمام‌ نويسندگان‌ پروتستان‌ اروپاي‌ برّي‌ از حاميان‌ اين‌ نظريه‌ به‌ شمار آمده‌اند؛ همين‌ مطلب‌ را مي‌توان‌ در مورد متلكمان‌ انگليسي‌: كرانمر Cranmer ، لاتيمر Latimer ، ريدلي‌ Ridley ، هوپر Hooper ، هاتچينسون‌ Hutchinson ، تينديل‌ Tyndale سانديس‌ Sandys ، فيلوپ‌ Philop ، جول‌ Jewell ، راجرز Rogers ، فولكه‌ Fulke ، برادفورد Bradford ، كينگ‌ جيمز King James و آندروس‌ Andrewes گفت‌. برامهال‌ Bramhall اصلاحاتي‌ را به‌ اين‌ نظريه‌ وارد كرد و پس‌ از آن‌ استيلاي‌ اين‌ نظريه‌ در ميان‌ نويسندگان‌ انگليسي‌ رو به‌ زوال‌ نهاد. همچنين‌ نمي‌توان‌ فرض‌ كرد كه‌ نظرية‌ دجّال‌ بودن‌ پاپ‌ به‌ همان‌ شكل‌ مورد تاييد پروتستان‌ها بوده‌ است‌. آرتيوس‌ Aretius ، فوكسه‌ Foxe ناپيرميد Napier Mede جوريو Jurieu ، كانينگهام‌ Cunninghame ، فابر Faber وود هاوس‌ Woodhouse و هابرشون‌ Habershon پيامبر دروغين‌ يا دومين‌ وحش‌ در كتاب‌ مكاشفه‌ را بر دجّال‌ و مقام‌ پاپي‌ منطبق‌ كرده‌اند، به‌ نظر مارلورات‌ Marlorat كينگ‌ جيمز داوبوز Daubuz ، و گالووي‌ Galloway اولين‌ وحش‌ در مكاشفه‌ چنين‌ وضعيتي‌ دارد؛ از اين‌ رو هر دو وحش‌ توسط‌ برايتمن‌ Brightman ، پاروس‌ Pareus ، ويترينگا Vitringa گيل‌ Gill بكمير Bachmair فريزر Fraser كرولي‌ Croly ، فايش‌ Fysh و اليوت‌ Elliott شناسايي‌ شده‌اند.

پس‌ از مرور اجمالي‌ نظريات‌ پروتستان‌ها در بارة‌ دجّال‌، مي‌توانيم‌ برخي‌ از اظهارات‌ انتقادي‌ كاردينال‌ نيومن‌ را دربارة‌ مسئله‌ مورد بحث‌ تصديق‌ كنيم‌ .
اگر ثابت‌ شود كه‌ بخشي‌ از روحانيت‌ كليسا ماهيتي‌ دجّالي‌ دارد، تمام‌ روحانيت‌، از جمله‌ شاخه‌ پروتستان‌، چنين‌ خواهد بود .

نظرية‌ دجّال‌ بودن‌ پاپ‌ به‌ تدريج‌ توسط‌ سه‌ گروه‌ تاريخي‌ يعني‌: البيجنسي‌ها Albigenses والدنسي‌ها Waldenses و فراتسل‌ها Fraticelli بين‌ قرون‌ يازدهم‌ و شانزدهم‌ توسعه‌ يافت‌. آيا اينان‌ مفسراني‌ هستند كه‌ كليساي‌ مسيح‌ بايد تفسير واقعي‌ پيشگويي‌ها را از آنها دريافت‌ كند؟
مدافعان‌ نظرية‌ دجّال‌ بودن‌ پاپ‌، خبط‌هاي‌ بزرگي‌ در استدلال‌هاي‌ خود مرتكب‌ شده‌اند؛ به‌ اعتقاد آنها برنارد مقدس‌ St.Bernard ، وحش‌ در مكاشفه‌ را بر پاپ‌ منطبق‌ نموده‌، در حالي‌ كه‌ برنارد مقدس‌ در عبارت‌ مورد نظر از ناپاپ‌ Antipope سخن‌ مي‌گويد؛ آنها به‌ آبوت‌ يواكيم‌ Abbot Joashim به‌ عنوان‌ كسي‌ كه‌ معتقد است‌ دجّال‌ به‌ مقام‌ پاپي‌ Apostolic See ترفيع‌ مي‌يابد توسل‌ مي‌جويند؛ در حالي‌ كه‌ آبوت‌ در واقع‌ معتقد است‌ كه‌ دجال‌، پاپ‌ را سرنگون‌ مي‌كند و مقام‌ وي‌ را غصب‌ مي‌كند؛ سرانجام‌ اينكه‌ آنها به‌ سخن‌ پاپ‌ گريگوري‌ Gregory كبير استشهاد مي‌جويند كه‌ گفته‌ است‌: چون‌ دجّال‌ به‌ مسيح‌ شباهت‌ دارد و پاپ‌ تمثال‌ مسيح‌ است‌ پس‌ اگر پاپ‌ جانشين‌ واقعي‌ مسيح‌ است‌، دجّال‌ بايد تاحدودي‌ به‌ پاپ‌ شباهت‌ داشته‌ باشد.

پي‌ نوشت‌
* برگرفته‌ از: دائرة‌ المعارف‌ كاتوليك‌،ج‌ 1 .The Catholic Encyclopedia, Volume 1
1. تمام‌ جملات‌، عبارات‌ و كلمات‌ مربوط‌ به‌ كتاب‌ مقدس‌، حتي‌ الامكان‌، از ترجمه‌ فارسي‌ كتاب‌ مقدس‌ نقل‌ شده‌ است‌ م‌.
2. و چون‌ شهادت‌ خود را به‌ اتمام‌ رسانند آن‌ وحش‌ كه‌ از هاويه‌ برمي‌ آيد با ايشان‌ جنگ‌ كرده‌، غلبه‌ خواهد يافت‌ و ايشان‌ را خواهد كشت‌ مكاشفه‌ يوحناي‌ رسول‌، 11: 7. م‌.
3. رسالة‌ دو پولس‌ رسول‌ با تسالونيكيان‌، باب‌ 2: 6: و الان‌ آنچه‌ را كه‌ مانع‌ است‌ مي‌دانيد تا او در زمان‌ خود ظاهر بشود م‌.
4. The Patrristic Idea of Antichrist.

مکاشفه ی یوحنا- دانلود



مکاشفه ی یوحنا


مکاشفه آخرین کتاب عهد جدید است این کتاب از رویداد های آینده پرده بر میدارد. رویدادهایی که به زودی رخ خواهد داد. خدا به مسیح اجازه داد تا این حقایق را در یک رویا بر خادم خود " یوحنا" آشکار سازد.
آنگاه فرشته ای آمد و معنی آن را بر او بازگو کرد. یوحنا نیز تمام سخنان خدا و عیسی مسیح و هر آنچه خود دیده و شنیده به نگارش در آورد


دانلود کتاب مکاشفات یوحنّا
رمز فایل:antiziyon(به کوچک بودن حروف دقت کنید)

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

محمد جعفر مصفا ، آگاهی




تلويزيون داشت فيلم نشان مي‎داد. جواني توجه مرا به تلويزيون جلب كرد! ديدم عده‎اي بيشمار جمعيت به ‎جان يكديگر افتاده‎اند، يكديگر را قطعه‎قطعه مي‎كنند؛ و گروهي سرگرم تماشاي آنان هستند ـ كه يكديگر را مي‎كشند! جوان گفت قديم به ‎اينها مي‎گفته‎اند "گلادياتور"ها؛ و اهل روم و آن نواحي بوده‎اند! دولتمردان جوان‎ها را به‎ جنگ با يكديگر وامي‎داشته‎اند؛ و خودشان از تماشاي آن صحنه‌ي وحشتناك لذت مي‎برده‎اند! (گويا يك عده‎اي را هم به ‎جنگ حيوانات درنده مثل شير و پلنگ وامي‏داشته‎اند!) و جوان گفت: چقدر وحشتناك و غيرانساني بوده است!
و اما جواب اين وبلاگ به‎ آن اوضاع، و به نظر اين جوان! گفتم ببين پسر جان: حدود شصت هفتاد سال پيش، هزاران و شايد ميليون‎ها جوان شانزده يا بيست ساله‌ي فرانسوي و انگليسي و روسي، هزاران و شايد ميليون‎ها جوان شانزده تا بيست ساله‌ي آلماني، ژاپني و غيره را كشتند! تو فكر مي‎كني اين جوان‎ها از روي ميل و خواست خودشان يكديگر را تكه‎تكه كردند؟! اصلاً آن جوان فرانسوي، آن جوان ايتاليايي يا آلماني را ديده بود، و آيا دشمني خاصي با او داشت؟!
اينكه مي‎گويم ما انسان‎ها اهل تعمق و تأمل نيستيم به ‎اين معنا است كه آيا رفتن جوان‎هاي فرانسوي به ‎ميدان‎هاي جنگ به‎ انتخاب و با تمايل خودشان بود؟!
مي‎گويي سلاطين و سرداران خودكامه‌ي روم جوان‎هاي ورزشكار و نيرومند را به‎ جنگ با شير وامي‎داشتند و خودشان آن صحنه‌ي دلخراش را فقط نگاه مي‎كردند! اينكه مي‎گويم ما اهل تأمل و ژرف‎نگري نيستيم، به‎اين معنا است:
وقتي هيتلر لذت مي‎برد از اينكه يك انسان به ‎وسيله‌ي يك انسان ديگر كشته مي‎شود، ديگر چه فرق مي‎كند كه آن شخص كشته شده به‎ وسيله‌ي يك ببر كشته شده باشد يا به ‎‎وسيله‌ي حيوان ديگري كه نام او انسان است!
يكي از عواملي كه سبب مي‎شود انسان‎ها متوجه‌ ناآگاهي‎ها، ناداني‎ها و تحجرات خود در تمام زمينه‎ها نشوند، پيش‎توجيهاتي است كه قدمت تاريخي و كثرت افرادي كه آنها را پذيرفته‎اند آنها را، يعني آن سنت‎ها و توجيهات را به‎صورت يك واقعيت بديهي درآورده و به ‎انسان‎ها القا و ديكته مي‎كنند! مثلاً ما مي‎گوييم سرداران بدون هيچ علتي جوان‎هاي رشيد و نيرومند را به ‏جنگ يكديگر، يا به ‎جنگ حيوانات درنده‎اي از قبيل ببر و پلنگ مي‎فرستادند؛ حال آنكه جوان امروزي فرانسوي، رومي يا ايتاليايي براي دفاع از ميهن خود، انسان‎هاي ديگر را مثل ببر و پلنگ مي‎كشد! سرداران رومي به سربازان و جوان‎هاي بيگناه ـ كه همسر و فرزند خود را در دياري بي‎پناه رها كرده و به‎جنگ سربازان جوان آلماني فرستاده‎اند، مي‎گويند: بجنگيد براي دفاع از سرزمين خود، از زن و فرزند خود، از فرهنگ خود! حال آنكه همه‌ي اينها را ـ ميهن خود، همسر خود يا مذهب خود را آدم‎هاي سرشار از خشم ابداع كرده‎اند تا توجيه جنگيدن و تخليه‌ي خشم و اضطراب خود را داشته باشند!
بگذار چند مطلب را در باب "مذهب من" و "مذهب تو" و "مذهب ديگري" بگويم! ببين پسر جان، خوب توجه كن؛ به ريشه‌ي مذهب توجه كن! قبل از خلقت انسان‎ها، و حتي قبل از خلقت انبياء و اولياء، حقيقتي حاكم بر كائنات بوده است. بعد، پيامبري مبعوث گرديد تا آيين آن حقيقت حاكم بر كائنات و جهان هستي را به‎مردم تفهيم نمايد! فرض كنيم در زمان حضرت ابراهيم (ع) دو ميليون نفوس روي كره‌ي زمين بوده است. و از آنها مثلاً يك ميليون نفرشان حقيقت حاكم بر كائنات را ـ و در واقع مذهب را ـ به‎گونه‎اي كه حضرت ابراهيم (ع) عرضه كرده است، درك كرده‎اند. آيا آن يك ميليون نفر پذيرندگان مي‎توانند بگويند دين ما؟! واضح است كه نه! به ‎چه‎ اعتباري مي‎توانند بگويند "اين دين مال ما است"؟!
ميليون ميليون سال آن دين خاص، مثلاً دين حضرت ابراهيم،‌ به ‎‏عنوان يك حقيقت، موجود بوده است. آنگاه پيامبري آن آيين و آن حقيقت را كشف كرد! به صرف كشف آن حقيقتي كه از قبل در عالم كائنات وجود داشته، چه كسي مي‎تواند صحبت از "مال من" و "مال ما" در رابطه‌ي با آن دين و با آن حقيقت داشته باشد؟! مگر ميراث آباء و اجدادي‎ات بوده است كه بتواند "مال تو" باشد؟! هر انساني كه سعادت و استعداد جذب و دريافت آن حقيقت را داشته، پذيراي آن شده. صرف اين پذيرا شدن هم نشانه و دليل "مال من" و "مال ما" نيست!
بعد از حضرت ابراهيم فردي ديگر همان حقيقت را ـ كه بدون ترديد يك جوهر و يك محتواي واحد دارد ـ ‌كشف كرده! و گروهي نيز پذيراي كشف وي شدند ـ كشفي با يك جوهر و محتوا، و با صورت، الفاظ و ظواهري متفاوت. پس دين مال اينها هم نيست! مال هر كسي است كه جوهر و حقيقت را پذيرفته، دريافته و زندگي و هستي خويش را با آن آيين انطباق مي‎دهد و پيش مي‎برد!
متوجه هستي؟! من يا شما تا امروز مسلم نبوده‎ايم. امروز حقيقت و جوهر و محتواي ساده و روان آن را دريافته‎ايم؛ و جذب آن شده‎ايم. يا دقيق‎تر بگوييم: ‌از امروز زندگي خود را با آييني اداره مي‎كنيم و پيش مي‎بريم كه حضرت محمد (ص) قبلاً كشف كرده و پيش برده؛ و قبل از حضرت محمد (ص) نيز حضرت عيسي(ع)؛ و قبلاً نيز حضرت موسي(ع)، و قبل از او نيز حضرت ابراهيم(ع) آن حقيقت را كشف كرده‎‎اند! خوب، در اين رابطه چه كسي مي‏تواند بگويد: "مال من، مال ما، مال غيرمن؟!"
آيا "مال من" در رابطه‌ي با دين، و در رابطه‌ي با حقيقت همان باطن و پنهاني را ندارد كه طرفداران جبار و درنده‏خوي تيمور و چنگيز به ‎يكديگر مي‎گفته‎اند؟!
و آيا اصولاً اين را درك مي‎كني! حس مي‏كني كه در يگانگي چه زيبايي، چه رحمت عام و چه حقيقت گسترده و غيرقابل‌تجزيه‎اي مضمر است؟!
و آيا مي‎داني كه در "مال من" چه اختلافات و سنگدلي‎ها مضمر است؟!
و همه‌ي اين بدبختي‎هايي كه بر نوع بشر وارد مي‎شود و طي هزاران سال تاريخ بر انسان وارد شده است، به‎خاطر نگذشتن از پوسته و قشر زبان بوده است؟!
اگر الفاظ را برداريم و واقعيت، محتوا و جوهر آن را تقسيم كنيم؛ اولاً به ‎همه‌ي ما انسان‎ها سهم كافي مي‎رسد! ثانياً و به هر حال آنچه را كه وجود دارد برادرانه و انساني خواهيم خورد ـ نه مثل گرگ و پلنگ كه از پوزه يكديگر مي‎قاپند!!
خدايا به ‎انسان رحم كن!
اگر از قشر الفاظ بگذريم، مثل داستان "انگور" و "عنب" و "اُزوُم" همه‌ي ما يك جوهر و محتواي واحد را مي‎بينيم ـ يعني همان چيزي را مي‎بينيم كه الفاظش اسباب اختلاف ما شده است؛ و واقعيت خودش موجب تفاهم، احساس برادري، شفقت، صلح و صفاي ما شده است!



از اين قضايا ياد يك پاره‎اي موضوعات افتادم ـ كه ارتباط تنگاتنگي دارد (اين كلمه‌ي‌ تنگاتنگ را شما نسل نمي‎دانم چندمي‎ها از خودتان درآورده‎ايد. من كه چندان از آن خوشم نمي‎آيد. انگار يك طور معني‎هايي دارد. خوب بگو "ارتباط نزديك"‌ ـ تمام شد! چه اشكالي دارد؟!)

به‎هرچه نگاه مي‎كني مي‎بيني از قديم، از خيلي قديم، انسان‎ها توجه‎شان را روي قشر موضوعات، روي صرف الفاظ متمركز مي‎كرده‎اند! و تا آنجا كه بررسي‎هاي عالمانه‌ي اين وبلاگ‎نگار محترم كشف و غور و تفحص، به‎علاوه‌ي تجسس، فرموده است و به ‎نتايج بي‎آب و ناني دست يافته است؛ ماندن در سطح الفاظ دو زيان عمده دارد: يكي از آن زيان‎هاي عمده اختلاف‎افكني عمده بين انسان‎ها است ـ همانطور كه وبلاگ‌نويس‎هاي قرون گذشته هم به‎ اين موضوع اشارات عديده داشته‎اند!

مسأله‌ي ديگري كه از ماندن در سطح كلمات حاصل مي‏شود ـ كه البته آن را نمي‎توان حاصل يا محصول دانست! زيرا اين نوعي بي‎حاصلي است ـ چنانکه توضيح خواهم داد، در سطح الفاظ ماندن، منجر به ـ بلانسبت ـ ناداني، بي‎محتوايي، ستروني، بي‎جوهري و سطحي بودن ـ و با سطح دلخوش بودن مي‎گردد!

روي اين وبلاگ خيلي بايد تأمل كنيد. وبلاگ پدر و مادردار مهمي است! من چند بار اشاره كرده‎ام كه بعد از فرو رفتن انسان‎ها به قالب "هويت فكري"، در زمينه‌ي آگاهي،‌ در زمينه‌ي دانايي، روشنايي، فرهيختگي، جوهر معنويت، ادراك و چيزي كه آن را شعور كلي مي‎نامند، كوچك‎ترين تغييري در انسان حادث نشده است، و هرگز نخواهد شد!

منظور دانش و علوم فيزيكي نيست! در اين زمينه‎ها مي‎بينيم كه انسان به ‎ماه رفته؛ و چه‎ها كه نكرده است! منظور آن كيفيتي است كه قرآن مي‎فرمايد: اينها كور و كر و لال‎اند ـ و خود نمي‎دانند!

با توجه به‎اينكه ما كور و كر و لال فيزيكي نيستيم ـ با چشم فيزيكي مي‎بينيم، با گوش فيزيكي مي‎شنويم، با زبان فيزيكي سخن مي‎گوييم؛ اين سؤال مطرح مي‎شود كه در اينصورت منظور چه نوع كور و كر و لالي‌ئي است؟!

و نيز مولوي با چه منظور مي‎فرمايد:

داند او خاصيت هر جوهري در بيان جوهر خود چون خري!

انسان به‎ خودش كه بيش از هر پديده‌ي ديگر نزديك و در تماس است. پس چرا خاصيت هر جوهري را مي‎داند؛ ولي جوهر هستي خويش را نمي‎داند؟! (و اين واقعاً براي انسان خسران و فاجعه‌ي عظيمي است!)



به داوود قول وب لاگ داده‎ام ـ و مرد است و قولش! و حالا مي‎فهمم كه راست مي‎گفت؛‌ چقدر ساده است. فقط يك جو فضولي مي‎‎خواهد! هر چه در روزنامه يا تلويزيون به چشمت خورد يك چيزي از تويش بكش بيرون... اين مي‎شود وبلاگ!

يا به ‎اصطلاح، به خودت ياد بده كه چگونه از آب كره بگيري... يا اگر كره نگرفتي لااقل دوغ بگير.

به ‎خودم مي‎گويم: پيش داوود و ديگران خودت را به كوچه‌ي علي چپ مي‎زني، پيش خودت هم؟! فكر مي‎كني همين چيزهايي كه تا حالا نوشته‎اي، از آب كره گرفتن نبوده است؟!

آن شاعر عزيز نجيب را ـ خدا رحمتش كند ـ يادت كه نرفته!! از نوك قلمش جواهر مي‎ريخت... به‎اصطلاح خودش "كاري كرده بود كارستان"... و آنوقت دوغ هم نداشت كه قاتق نانش كند... آنوقت تو به‎خودت چه مي‎گويي؟!!

و تازه شكم‎گنده‎هاي بي‎مايه را هم ببين! به درد مردن هم نمي‎خورند.

¯

باري، اگر حوصله فضولي داشته باشي وب‎لاگ زير دست و پاي روزنامه و كتاب و تلويزيون و همه‎جا ريخته ـ فعلاً خودش ريخته ـ لابد بعد هم نان و آبش مي‎ريزد!

همين روزنامه را بردار نگاه كن؛ جلو چشمت است... كور كه نيستي.

مردي (شايد روانشناس) با لبخندي پر از ظفرمندي در عكسش چنين آورده: "تكنولوژي فكر"! و من نمي‎فهمم تكنولوژي فكر ديگر چيست!

آنطرف‎تر يكي ديگر ـ و باز هم با لبخندي در عكس نوشته است:

"كلاس‎هاي كنكور ما شاگرد دوم ندارد ... همه شاگرد اول خواهند بود..." باز هم نمي‎فهمم.

با خودم فكر كردم نكند داوود با اين تمهيد زيركانه خواسته است نفهمي ما را برملا كند و آبروي نداشته‎مان را پيش خودمان ببرد! مي‎داني منظورم چيست! آخر خيلي شبه‏آدم‎ها،‌ از جمله ... پيش هر كس آبرو داشته باشند پيش خودشان ندارند ـ تنها به‎روي خودشان نمي‎آورند!

و بعد دست آقايي كتابي ترجمه ديدم با اين عنوان "موفقيت بي‎قيد و شرط!" و باز نفهميدم يعني چه!

(اگر تو در اين اتاق بنشيني، پنجره را باز بگذاري؛‌ دستت را روي دستت بگذاري و هيچ كاري نكني؛ و از آسمان اسكناس هزار دلاري به‎سر و بارت ببارد، موفقيت تو بي‎قيد و شرط نبوده است! همان در اتاق نشستن و پنجره را باز گذاشتن، شرط موفقيت بوده است!)

تا اينكه كم‎كم فهميدم كه نفهميدن كليد فهم است! يعني نفهميدن آدم را به‎سؤال وامي‎دارد... و سؤال آغاز شكوفايي فهم است!

مثلاً خوب كه روي "موفقيت بي‎قيد و شرط" فكر ... نه؛ بي‎فكري كردم، به ‎اين نتيجه رسيدم... يعني نزديك بود برسم كه رشته افكارم ـ آنهم چه افكاري ـ متأسفانه پاره شد!

فعلاً هم كه مشغول به گره زدن اين افكار پاره‎ايم... تا ببينيم كي باز هم فرصتي براي وب‏لاگ‎نويسي پيش مي‎آيد!

(اين را براي استحضار اداره "مچ دوشغله‎بگيري" مرقوم فرموديم ـ كه يعني براي هيچ منظوري حق سراغ ما آمدن را نداريد ـ زيرا فعلاً ما هنوز دوشغله نشده‎ايم ... تا بعد... )

راستي كه خدا رحمت كند پدرت را داوود ـ كه اين حرفه‌ي شريفه‌ي وبلاگ‎نويسي را پيش پاي ما گذاشتي! از بيكاري كه بهتر است. نيست؟! آدم يك چيزي مي‎بيند. آن چيز آدم را ياد يك چيز ديگر مي‎اندازد ـ‌ و حسنش هم اين است كه ياد چيزهاي جواني نمي‎اندازد ـ كه همه‎اش دردسر... همه‎اش دردسر... به‎قول نيم بيت شاعر "خوب شد پير شدم كم‎كم و نسيان آمد" ـ و بلانسبت شما يك كمي هم بيشتر از نسيان!

خلاصه آن چيز هم ياد يك چيز ديگر؛ و آن چيز ديگرم ياد چيز ديگر و ... همينطور چيزها را بگير و برو جلو تا يك مرتبه مي‎بيني رسيدي به‎يك وب‎لاگ نجيب و پدر و مادردار!

حالا من راه و روش اين شغل ـ به‎قول كربلايي علي همسايه‎مان ـ ‌كه حسا‎س‎ترين و پر مصرف‎ترين كلمه‎اش "آبرومندانه" بود (ولي او "آبيومندانه" تلفظ مي‎كرد)؛ بله، راه و روش اين شغل "آبيومندانه"‌ را ياد تو هم مي‎دهم... به‎شرط آنكه تو ديگر ياد هيچكس ندهي. خوب معلوم است... اينهم چرا دارد؟! نان و آب هردومان قطع مي‎شود... همين!

بله، روزنامه‌ي همين آبادي خودمان ـ نه جرايد كفر و كفار ـ نوشته بود براي درمان يادم نيست چه بيماري‎اي، يا جبران كمبود چه ويتاميني روزي نيم‎ساعت ـ بيش‎تر يا كم‎تر ـ رقص خيلي مفيد است!

اول چند بار چشمم را بستم و باز كردم ببينم چشمم درست ديده است! ديدم بله، درست ديده است. به‎قول لهجه‌ي زيباي اهالي محترم "ورَهَ رهَ" گفته است: "روزي نيم‎ساعت وَرَقصيد؛ ورا ودنتان خوب وبيده...".

بعد، استغفرالله گويان و لعنت بر شيطان‎كنان و طلب طول عمر با ايمان براي مسلمين و نابودي كفار؛ و خلاصه توبه‎كنان به‎ياد يكي از معصيت‎هاي غيرمستقيم نه چندان سنگينِ متجاوز از بيست سال پيش خودم افتادم. كتابي ترجمه كرده بودم كه در جايي چنين آمده بود: (البته توسط نويسنده آمده بود؛‌ و به‎همين جهت هم عرض مي‎كنم كه خدا را شكر سهم گناه من چندان سنگين نبود!)؛ بله، اينطور آمده بود: "نسيم لاي درختان مي‎وزيد؛ و گويي درختان در حال رقص بودند..." مأمور وزارت‏خانه‌ي جليله‌ي مربوطه نوشته بود ـ يعني تذكر و هشدار داده بود كه كلمه‌ي "رقص" (به‎علاوه‌ي تعداد ديگري از كلمات معصيت‎آلود) حذف بشود!

بنده هم چون از قديم‎الايام فردي سر بزير و درواقع مطيع‎الدوله بوده‎ام و هستم؛‌ كلمه‌ي "رقص" و چند كلمه‌ي بدقواره‌ي كريه‎الباطن را حذف كردم. و وقتي به‎خود آمدم، خداوكيلي خيلي دعا كردم به‎مأمور آن وزارت جليله!

(... و براساس روالي كه قبلاً عرض كردم ـ يعني از ياد يك چيز به ‎ياد چيز ديگر مي‎افتم و همينطور در سلسله مراتب يا بي‎مرتبت اين چيز ديگرها آنقدر مي‎روم و مي‎روم تا به‎ يك وبلاگ آبرومندانه‌ي تمام عيار برسم.

اين را هم بگويم كه براي رسيدن به‎ آب و ناني كه به‎چنين وب‎لاگ‎هايي تعلق مي‎گيرد، راضي به‎زحمت خودمان نيستم؛ خودش مي‎رسد!)

بله، و باري؛ از به ‎ياد آمدن آن تذكر باقدمت و باحرمت؛ و منظم به‎ثواب‎هاي مربوطه، ياد يكي از ابيات معصيت‎آلود سعدي افتادم ـ البته با طلب مغفرت و بخشش براي آن بنده‌ي خدا كه واضحاً مي‎توان ديد و دريافت كه معصيت غيرعمدي بوده است. بله؛ يادم آمد كه، استغفرالله، گفته است:

آدميزاده اگر در طرب آيد چه عجب؟! (واي واي، مگر خدا؛ مگر خدا خودش رحم كند! خوب مرد حسابي، قبل از آنكه چنين دسته گلي را به ‎آب بدهي از چهار تا آدم ثواب و گناه‎شناس مي‎پرسيدي، مشورت مي‎كردي... مگر آدم هرچه به‎ زبانش آمد بايد بگويد؟! هيچ به ‎آخرتت فكر كردي؟!)

خدايا توبه! مي‎گويد:

آدميزاده اگر در طرب آيد چه عجب!! سرو در باغ به‎رقص آمده و بيد و چنار!

مي‎گويد يك وضعياتي پيش آمده است كه سرو و بيد و چنار (لابد با همكاري بلبل) به‎رقص و كارهاي ديگر درآمده‎اند؛ چه رسد به‎آدميزاده ـ كه از قديم كارش از همين قبيل امورات بوده است! اصلاً اينجور شعرها نمي‎گفتي. مگر كسي زورت كرده بود؟! حالا هم كه گفتي اينطور مي‎گفتي:

آدميزاده اگر در تعب آيد چه عجب سرو در باغ به ‎لرز آمده و بيد و چنار!

خوب، اينطور مي‏گفتي چه مي‏شد؟!! نه وزنت به‎هم مي‎خورد نه قافيه‎ات! به ‎معنا هم خللي وارد نمي‎شد ـ تازه وارد هم كه مي‎شد خلل عمده‎اي نبود! اگر معناي شعر را بلد نيستي من برايت معنا كنم:‌ خوب، طبيعت است ديگر؛ بهار است ديگر: ‌"جهان جوان شده است و ياران به ‎عيش بنشسته‎اند..." در اين حيص و بيص و عيش و نوش و لهو و لعب كه هيچكس به ‎هيچكس نيست؛ و سرو و بيد و چنار از فرصت پيش‎آمده يك مقدار سوءاستفاده‎‎هاي... چطور بگويم... وقيح مي‎كنند و يك جور تكان‎ها و لرزش‎هاي خلاصه عرض كنم، ناجور و احياناً تماس‎هاي نزديك با يكديگر پيدا مي‎كنند ـ آدميزاده‎اي كه صاحب معرفت شده است؛ و نمي‎خواهد بار ديگر خود را غرق گناهاني سنگين‎تر كند ـ از آن بساط و مجلس عيش و نوش و غيره ابراز تأسف مي‎كند؛ و حتي احساس رنج و محنت هم پيدا مي‎كند!

خوب، اينطور مي‎گفتي چه مي‎شد؟! گناه كه نمي‎كردي، هيچ...

خوب است اين وب‎لاگ را به همينجا خاتمه بدهم. و نتايجي را كه مي‎خواهيم از آن بگيريم، موكول كنيم به‎ وب‎لاگ بعدي. (اصلاً نمي‎دانم غير از همان آب و نان، نتيجه‌ي ديگري را مد نظر داريم؟!)

آنهم خوب هنوز نرسيده است! نكند منتظر مصوبه‎نامه يا بخش‎نامه‌ي هيئت نامربوطه‎اند!!

داوود! اگر خيلي نان و آب را طولش بدهند... خلاصه از حالا برايت گفته باشم! شغل كه قحط نيست!!




داوود، به‎جان عزيز خودم و خودت و ساير برو و بچه‎ها ـ كه اگر بخواهم همه را اسم ببرم از ده نفر هم مي‌زند بالا ـ اگر من بدانم "وب لاگ" كيست يا چيست! آدم خيري است؛ يا از اين... نمي‎دانم... شايد مفت‎خورها است.
من فقط چهار يا پنج بار چشمم در روزنامه به ‎اين اسم افتاد؛ و نمي‎دانم چرا به‎نظرم رسيد كه بايد از اين آدم‎هاي مشكوك و جَلَب باشد... از اينها كه مي‎گويند ويروس سرخ نكرده به‎خورد كامپيوتر بي‎دهانِ زبان‎بسته مي‎كنند؛ و يك كمي هم اهل فعل حرام‎اند...
ديدم داود اول زد زير خنده...
ـ گفتم: اي كوفت... مرا بگو كه از اين هالو مي‎پرسم تا بلكه يك چيزي ياد بگيرد! حالا مي‎خواهي بگويم اهل كجاست؟!
ـ نه؛ نگو! اتفاقاً همين الان يادم افتاد كه قلم مصفا جان مي‎دهد براي وب‎ لاگ نويسي.
خواستم بگويم: قلم هفت جدت جان مي‎دهد براي وب لاگ نويسي! مي‎خواهي بروم ته و توي اجدادت را درآورم... كه با چشم خودم ديدم يارو مي‎خواست در بخش غير مشاهير (شايد يك كمي هم مشاهير) بنويسد اينها تا هفت پشتشان مي‎خورد به وب‎لاگ نويسان دربار صفوي؟!!
ها... بنويسم... ؟! اجازه ها...؟!
ـ اگر مهلت توضيح بدهي مي‎فهمي چرا قلم خودت و هفت پشت خودت جان مي‎دهد براي وب لاگ نويسي!
ـ موضوع انگار دارد بيخ پيدا مي‎كند! داوود نگذار من جوشي بشوم! اگر چاك قلمم را بكشم عاقبت خوشي برايت نخواهد داشت ها!!
ـ خوب، تو فقط يك دقيقه به‎ حرف‎هايم گوش كن. اگر اين شر و ورهايي را كه در كتاب و مقاله چاپ مي‎زني، بياوريم توي سايتت،‌ اين مي‎شود وب لاگ!
حالا ديدي كه هفت جد خودت ـ و شايد هم بيشتر ـ وب لاگ نويس بوده‎ايد؟!
ـ داوود نكند سايتي هم كه به‎اسم من درآورده‎اي، ‌و يك حرف‎هايي هم از قول من درش چاپ مي‎زني بي‎برنامه نبوده باشد!
داوود ... الهي كه من نميرم، ‌دست خارجي در كارت نيست؟!
ـ تو شروع كن به نوشتن، در هركدام دست خارجي ديدي مي‎تواني پاكش كني!
ـ ديدي گفتم؟!! از همينجا مچت را گرفتم. تو به خيالت من آنقدر هالويم كه نمي‎دانم دوشغلگي چه جرم سنگيني است؟!
من قبلاً يك شغله بوده‎ام؛ و تو حالا پيشنهاد دوشغله مي‏‎كني‌ ـ شغل وب لاگ گري!‌ خوب، رفيق (حالا بگويم رفيق نارفيق؟!) اگر قضيه درز پيدا كرد و پس فردا مامورين مربوط به كشف دوشغله‎ها آمدند چوب تو آستين وب لاگ ما بكنند، كي جواب مي‎دهد؟! سركار؟!
بارك‎الله داوود آقا؛ بعد از بيست سال دوستي و غيره مي‎خواهي يك چنين نقشه‌ي شيطنت‎باري براي رفيق چهل ساله‎ات بريزي؟!
ـ تو وب لاگت را بنويس! اگر كسي چوب توي پاچه‌ي وب لاگت كرد، من ضامن!
ـ بسيار خوب داوود. ولي اگر من نوشتم و دولت آمد چوب... من مي‎آيم خرّ تو را مي‎چسبم ها؟!!
ـ بنويس... ولي نه وب‎لاگ گنده‎تر از كله و دهان خودت ـ در آنصورت من ضامن نيستم!
حالا يك چيزي به‎عنوان مستوره وردار بنويس ببينيم چه مي‎شود... يا الله... توكل به‎خدا.
تازه يك چيزي را نمي‎داني؛ كم كم يك شغل نان و آب داري مي‎شود كه ... اوووه.
اختيارش هم دست خودمان است. مي‎توانيم دو بخشش كنيم: "بخش نان" و "بخش آب"! بخش نانش مال من؛ بخش آبش مال تو! اگر انشاءالله به‎زودي قحطي آب آمد آنوقت تو خرفت مي‎فهمي كه وب‎لاگ نگاري در "بخش آب" يعني چه! چه هنري است! اصلاً براي خودش تشكيل يك هنر جديد را مي‎دهد. "هنر هشتم!"
حالا به‎ جاي اين حرف‏هاي پراكنده بردار يك وب‎لاگ مختصر محض نمونه بنويس ببينيم لياقت استخدام در بخش "آب وب لاگ مصفا" را داري؟!
ـ منظورت از "مصفا" ديگر چيست؟!
ـ مصفا يعني خودت!‌ مي‎بيني كه هنوز هيچي نشده و به هيچ كجا نرسيده خودت را هم گم كرده‎‎اي؟!!
عجب روزگاري است ها!!!
ـ بسيار خوب داوود؛ من مي‎نويسم؛ ولي شكي نيست كه تو يك ريگي به كفش داري! واي به‎حالت اگر يك روز آن چوب مخصوص را بخواهند به من تحميل كنند! آنوقت است كه من مي‎دانم و داوود آقا... بي ‎يك كلمه كم يا زياد همه‌ي ‌اسرار را بروز مي‎دهم!
ـ حالا تو به‎جاي اين مهملات يك وب‎لاگ مختصر را شروع كن.
ـ از كجايش شروع كنم بهتر است؟!
ـ خودت را به‎اون راه‎ها نزن... همه‌ چيز را خودت بهتر از من تازه به‎دوران رسيده بلدي!