کافه تلخ

۱۳۸۵ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

تعريف ملکوت



هدف خداوند پاداش دادن به مؤمنان خويش با زندگی ابدی به هنگام بازگشت مسيح است که اين زندگی ابدی روی زمين سپری خواهد شد. وعده‌های مکرر خداوند در اين زمينه هيچ‌گاه به اين نکته اشاره نکرده‌اند که مؤمنان به بهشت خواهند رفت. "مژده ملکوت خدا" (متی ۴:۲۳) به شکل وعده‌های خداوند درباره زندگی ابدی روی زمين به ابراهيم وحی شد (غلاطيان ۳:۸). بنابراين، " ملکوت خداوند" زمان پس از بازگشت مسيح است که اين وعده‌ها تحقق می‌يابند. باوجود آنکه خداوند درنهايت فرمانروای کل خلقت حتی در حال حاضر است، به بشر اختيار داده بر جهان و زندگی خويش به هر شکلی که بخواهد تسلط داشته باشد. بنابراين درحال حاضر جهان به صورت " ملکوت بشر " می‌باشد (دانيال ۴:۱۷).
در زمان بازگشت مسيح " سلطنت جهان ازآن خداوند ما و مسيح او ميشود و او تا ابد سلطان است." (مکاشفه ۱۱:۱۵) در آن زمان اراده و خواسته‌های خدا بطور کامل و آشکار در زمين اجرا خواهد شد. از اينرو دستور مسيح به ما عبادت است: "ملکوت تو برقرار گردد. خواست تو آنچنانکه در آسمان مورد اجراست، بر زمين نيز اجرا شود." (متی ۶:۱۰) به اين دليل، " ملکوت خداوند" عبارتی است که با "ملکوت آسمان" قابل معاوضه است (متی ۱۳:۱۱ رجوع به مرقس ۴:۱۱). توجه داشته باشيد که ما هرگز عبارت " ملکوت در آسمان" را نمی‌خوانيم؛ ملکوت آسمان است که توسط مسيح در زمان بازگشت او برروی زمين استقرار خواهد يافت. چون اراده خداوند در آسمان بطور کامل توسط فرشتگان اطاعت می‌شود (مزامير ۲۱-۱۰۳:۱۹)، بنابراين در زمان ملکوت آينده خداوند، ساکنان زمين تنها پرهيزگاران خواهند بود، کسانی که "با فرشتگان برابرند" (لوقا ۲۰:۳۶).
بنابراين ورود به ملکوت خداوند در زمان بازگشت مسيح نتيجه نهايی تمام تلاشهای ما در اين دنياست؛ بهمين دليل داشتن درکی صحيح از مفهوم ملکوت خداوند بسيار حياتی است (متی ۲۵:۳۴ و اعمال رسولان ۱۴:۲۲). موعظه فيليپ در مورد مسيح که بعنوان آموزش دهنده چيزهايی مربوط به "ملکوت خداوند و نام عيسی‌مسيح" توصيف می‌شود. (اعمال رسولان ۸:۵.۱۲). در هر بخش خود به ما يادآوری می‌کند که چطور " ملکوت خداوند" محتوای اصلی موعظه پولس بوده است (اعمال رسولان ۱۹:۸ و ۲۰:۲۵ و ۲۸:۲۳.۳۱). بنابراين درک کامل ما از اصول ملکوت خداوند باتوجه به اينکه بخش حياتی پيام بشارت را تشکيل می‌دهد دارای اهميت بسيار زيادی است. " ما بايد آزمايش سخت ورود به ملکوت خداوند را بگذرانيم" (اعمال رسولان ۴:۲۲)؛ اين نوری است که در پايان تونل اين دنيا وجود دارد و از اينرو انگيزه‌ايست برای انجام فداکاريهايی که در زندگی واقعی مسيحی وجود دارد.
بخت‌النصر، پادشاه بابل، می‌خواست از آينده دنيا باخبر شود (به باب دوم دانيال نگاه کنيد). به او مجسمه‌ای بزرگ ساخته شده از فلزات مختلف نشان داده شد. دانيال سرطلايی آن را بعنوان نشان‌دهنده پادشاه بابل تفسير کرد (دانيال ۲:۳۸). بعداز او قرار بود جانشينی از امپراطوريهای بزرگ در اطراف اسرائيل بيايد که نتيجه آن موقعيتی شود که در آن "همانطور که ديديد پاها و انگشتهای مجسمه قسمتی از آهن و قسمتی از گل بود. اين نشان می دهد که اين سلطنت تقسيم خواهد شد و بعضی از قسمتهای آن مثل آهن قوی و بعضی مثل گل ضعيف خواهد بود." (دانيال ۲:۴۲)
توازن قدرت درحال حاضر در جهان بين ملتها دو نيم می‌شود، بعضی قوی و بعضی ضعيف. سپس دانيال سنگ کوچکی را ديد که به پای مجسمه برخورد کرد، آن را ويران کرد و خود تبديل به يک کوه بزرگ شد که تمام دنيا را پرکرد (دانيال ۲:۳۴.۳۵). اين سنگ نشان دهنده مسيح بود (متی ۲۱:۴۲ و اعمال رسولان ۴:۱۱ و افسسيان ۲:۲۰ و اول پطرس ۸-۲:۴) کوهی که او در تمام زمين ايجاد خواهد کرد نشان‌دهنده ملکوت جاويد خداوند است که در زمان آمدن دوم وی ايجاد خواهد شد. اين پيشگويی به خودی خود گواهی برملکوتی است که در زمين خواهد بود نه در آسمان.
اينکه آيا ملکوت تنها در زمان بازگشت مسيح بطور کامل استقرار خواهد يافت، موضوع بخشهای ديگر است. پولس از مسيح و داوری وی بر زندگان و مردگان " در پيشگاه خدا و عيسی مسيح " سخن می‌گويد. (دوم تيموتائوس ۴:۱)
آيه ميکاه ۴:۱ نظر دانيال را در مورد ملکوت خداوند بصورت يک کوه عظيم تعبير کرد: "و اما در روزهای آخر، کوه خانه خداوند مشهورترين کوه جهان خواهد شد؛ سپس توصيفی از اينکه اين ملکوت برروی زمين چطور خواهد بود می‌آيد (ميکاه ۴-۴:۱) خداوند به مسيح تخت داود در اورشليم را خواهد بخشيد: "او مردی بزرگ خواهد بود... سلطنت او هرگز پايان نخواهد يافت!" (لوقا ۱:۳۲،۳۳) اين نکته ايجاب می‌کند زمانی وجود داشته باشد که در آن عيسی شروع به حکومت بر تخت داود می‌کند و فرمانروايی‌اش آغاز می‌شود. اين زمان بازگشت مسيح خواهد بود. جمله "سلطنت او هرگز پايان نخواهد يافت!" به آيه دانيال ۲:۴۴ مربوط می‌شود: "وخداوند تخت سلطنت جدش داود را به او واگذار خواهد کرد تا برای هميشه بر قوم اسرائيل سلطنت کند." آيه مکاشفه ۱۱:۱۵ از زبان مشابهی در توصيف چگونگی وضعيت مسيح در زمان بازگشتش استفاده می‌کند: "سلطنت جهان ازآن خداوند ما و مسيح او شد و او تا ابد سلطان است." (مکاشفه ۱۱:۱۵) شايان ذکر است که بايد زمان مشخصی وجود داشته باشد که ملکوت خدا و حکومت مسيح روی زمين آغاز شود و اين زمان هنگام بازگشت وی خواهد بود.

فهرست
-۵ اينک زمان ملکوت نيست
اين تصور در سطح وسيعی وجود دارد که ملکوت خداوند اکنون بطور کامل وجود دارد و مؤمنان – "کليسا" – را در بردارد. اگر در نظر بگيريم که در ملکوت اصلی، مؤمنان واقعی نجات يافته‌اند و مکانهايی بصورت بالقوه به آنها بخشيده شده است، نمی‌توان شک داشت که ما اکنون نمی‌توانيم بطور کامل در ملکوت باشيم، با توجه به اينکه مسيح هنوز بازنگشته است تا آن را ايجاد کند.
از مجموع آنچه ما تاکنون بررسی کرده‌ايم مشخص می‌شود که "بدن خاکی که از گوشت و خون ساخته شده است، نمی تواند وارد ملکوت خدا شود، و اين بدنهای فانی ما در خور زندگی جاويد نيستند." (اول قرنتيان ۱۵:۵۰) ما "وارث ملکوت خدا هستيم، ملکوتی که خدا به دوستداران خود وعده داده است." (يعقوب ۲:۵)، با توجه به اينکه تعميد، ما را وارث وعده‌های ابراهيم می‌سازد – وعده‌هايی که شامل بشارت اوليه ملکوت می‌باشند (متی ۴:۲۳ و غلاطيان ۲۹-۳:۸.۲۷). بنابراين طبيعی است که وعده‌های وراثت ملکوت درزمان بازگشت مسيح تحقق ‌يابد، آن هم زمانی‌که وعده‌های داده شده به ابراهيم تحقق می‌يابد.(متی ۲۵:۳۴ و اول قرنتيان ۶:۹.۱۰ و ۱۵:۵۰ و غلاطيان ۵:۲۱ و افسسيان ۵:۵) استفاده فراوان از جملات حاکی بر وراثت در آينده نشان می‌دهد که ملکوت مؤمنان درحال حاضر متعلق به مؤمنان نيست. مسيح تمثيلی برای راهنمايی کسانی گفت که فکر می‌کردند "تصور می کردند که ملکوت خدا همان موقع آغاز خواهد شد. پس چنين فرمود: در يکی از ايالات امپراطوری رم، نجيب‌زاده‌ای زندگی می کرد. روزی او سفر دور و درازی به پايتخت کرد، تا از جانب امپراطور به مقام پادشاهی آن ايالت منسوب شود وسپس برگردد." در ضمن خدمتگزارانی را با مسئوليتهای مشخص به جا گذاشت. "وقتی به ايالت خود بازگشت، دستياران خود را فرا خواند تا ببيند با پولش چه کرده اند و چه مقدار سود بدست آورده‌اند." (لوقا ۲۷-۱۹:۱۱)
مرد بزرگ‌منش نشان دهنده مسيح است که به سوی "کشور دور دست" آسمان برای گرفتن ملکوت خود می‌رود و در زمان داوری يعنی هبوط مجدد همراه آن بازمی‌گردد. از اينرو غيرممکن است که خدمتگزاران اکنون در زمان غيبت صاحب اختيار خود مالک ملکوت شوند.
موارد زير برهان ديگری برای اين مسئله ارائه می‌دهد:
- مسيح دردمندانه می‌گويد "عيسی فرمود: پادشاهی من متعلق به اين دنيا نيست." (يوحنا ۱۸:۳۶) با اينحال، حتی در آن زمان او می‌تواند بگويد، "من يک فرمانروا هستم" (يوحنا ۱۸:۳۷)، اين نشان می‌دهد که فرمانروايی کنونی مسيح به معنای ملکوتی که اکنون استقرار يافته باشد نيست. حتی مؤمنان در قرن اول بعنوان منتظران "ظهور ملکوت خداوند" (مرقس ۱۵:۴۳) توصيف شده‌اند.
مسيح به حواريونش گفت که او هرگز دوباره شراب نخواهد نوشيد "تا روزی که آن را تازه با شما در ملکوت پدرم بنوشم." (متی ۲۶:۲۹) اين به وضوح نشان می‌دهد که ملکوت قرار است در آينده برقرار شود که همان تلقی مردم از موعظه مسيح " بشارتها (يعنی اعلام از پيش) در مورد ملکوت خداوند" است (لوقا ۸:۱) "خوشابحال کسی که درضيافت ملکوت خدا(در آينده) شرکت کند!" (لوقا ۱۴:۱۵)
- آيات لوقا ۲۲:۲۹،۳۰ اين موضوع را ادامه می‌دهد: "من ملکوتی را برای تو تعيين می‌کنم که تو در ملکوت من برسر سفره من خواهی خورد و خواهی نوشيد".
- مسيح نشانه‌هايی را که خبر از بازگشت وی می‌دهند بيان کرد و اينگونه نتيجه‌گيری کرد که "وقتی می بينيد که اين رويدادها در حال وقوع هستند، بدانيد که بزودی ملکوت خدا آغاز خواهد شد." (لوقا ۲۱:۳۱)که کاملاً بی‌معنی است اگر ملکوت اکنون، قبل از بازگشت او وجود داشته باشد.
- "ما بايد باگذشتن از تجربيات سخت، وارد ملکوت خدا شويم." (اعمال رسولان ۱۴:۲۲) بنابراين تعجبی ندارد که هر مؤمن رنج کشيده‌ای با اشتياق برای رسيدن به ملکوت عبادت می‌کند.
- خداوند "تو را به ملکوت خويش فراخوانده است" (اول تسالونيکيان ۲:۱۲) و اکنون ما در مقابل بايد در جستجوی راه ورود به ملکوت از طريق زندگی معنوی باشيم (متی ۶:۳۳).

نوح

روى هم رفته ، از سؤ ال و جوابى كه بين خداى تعالى و نوح ردّ وبدل شد، معلوم مى شود كه نوح از كفر دونى فرزندش ‍ بى خبر بود و گرنه با اين تضرّع وزارى نجات او را از خدا درخواست نمى كرد، زيرا وى خود از خدا خواسته بود كه : پروردگارا ديّارى از كافران را بر روى زمين باقى مگذار...(126) و با اين جمله ، نابوده همه كافران ار از خدا درخواست كرده بود و از سوى دگير خداوند نيز او را از وساطت درباره كافران ممنوع ساخته و صريحا بدو گفته بود:... درباره ظالمان مرا مخاطب نساز كه غرق شدنى هستند.(127) و چون به كفر فرزند واقف گرديد، دانست كه عاطفه پدرى او را به شتاب واداشته و چيزى را كه از حقيقت آن آگاه نبوده و نمى بايستى از خدا بخواهد درخواست كرده و همين را براى خود لغزش دانست و زبان به عذرخواهى و استغفار گشوده گفت :پروردگارا! به تو پناه مى برم كه چيزى را از تو بخواهم كه بدان علم ندارم و اگر تو مرا نيامرزى و مورد رحمت خويش قرار ندهى از زيان كاران خواهم بود.(128) و به گفته طبرسى در تفسير آيه فوق ، اين سخنان دليل بر كمال فروتنى نوح است كه در اين جا اظهار داشته ، چون گناهى از وى سرنزده بود كه بخواهد از آن ها به درگاه خدا استغفار كند.
آيا توفان همه زمين را فراگرفت ؟
بعضى گفته اند: توفان نوح ، ويژه يك نقطه يا قسمتى از كره زمين بوده كه نوح و قومش در آن سكونت داشتند و آن جا همان سرزمين عراق و نواحى كوفه بوده است . ايشان براى اثبات اين حرف سخنانى نيز گفته اند.
اما بعيد نيست از مجموع آيات قرآن كريم ، ورواياتى كه در اين باره رسيده به انضمام شواهد ديگر، به دست آورد كه توفان زمان نوح همگانى بوده و همه زمين را فراگرفته است . چنان كه دعوت آن حضرت عمومى بود و ايشان جزء پيامبرانى است كه بر تمام كره زمين مبعوث گشته و به اصطلاح جزء پيغمبران اولوالعزم بوده است . به گفته يكى از بزرگان تفسير: اين مطلب يعنى همگانى بودن دعوت ، بهترين شاهد و قرينه بر عموميت عذاب است گذشته از اين كه از آيات قرآنى و روايات هم اين مطلب به دست مى آيد؛ مثلا مى بينيم در آن جا كه نوح (ع ) درباره مردم نفرين مى كند مى گويد:پروردگارا از كافران برروى زمين ديّارى باقى مگذار.(129)يا خداى تعالى هنگام نزول عذاب به آن حضرت دستور مى دهد كه : از هر حيوانى يك جفت در كشتى جاى ده و باخود بردار.(130)و چنان كه پيش از اين اشاره شد، تنها نسل نوح در زمين باقى ماندند و او را پدر دوم مردم روى زمين مى دانند و جمعيت فعلى دنيا را به نژادهاى مختلفى تقسيم مى كنند كه همگى نسبشان به فرزندان نوح مى رسد، مثلا مردم خاورميانه را نژاد سامى مى نامند.
در اعلام قرآن مى گويد: در لوحه هايى كه از آشور به دست آمده ، تاريخ به دو دوره ممتاز، يكى پيش از توفان و ديگرى پس از توفان تقسيم شده است .(131) هم چنين در كتاب هاى مذهبى و تاريخى يونانيان قديم ، ايرانيان و هنديان نيز داستانى توفانى كه همه جا را فراگرفته ذكر شده است . علامه طباطبايى نيز در تفسير سوره هود عبارت هايى كه در كتاب هاى مزبور است ، نقل كرده و در آخر نظر برخى از دانشمندان فيزيولوژى را آورده كه گفته اند وقتى ما قله هاى كوه ها را بررسى مى كنيم ، به فسيل هايى از حيوانات برخورد كرده و آثارى از حيوانات به دست مى آوريم كه معمولا جز در آب نمى توانستند زندگى كنند. ايشان همين مطلب را شاهد ديگرى بر فراگير بودن توفان دانسته اند.
ابن اثير و ديگران نيز از نظر تاريخى توفان را عالم گير دانسته و گفتار مجوس را كه منكر عموميّت توفان بوده اند، از نظر تاريخ مردود دانسته و آيه فوق را گواهى بر سخن خويش گرفته اند. مسعودى نيز در تاريخ مروج الذهب تصريح كرده كه در توفان نوح همه زمين غرق شد.(132)
البته برخى احتمال داده اند و آيات را نيز برهمين معنا حمل كرده اند كه چون افراد بشر در آن روز منحصر به همام مردمى بود كه نوح برآن ها مبعوث شد و آنها نيز فقط درهمان قسمتى كه توفان نوح آن جا را فراگرفت ، سكونت داشتند و در ساير نقاط زمين بشرى و بلكه شايد جاندارى وجود نداشت ، و از اين رو ممكن است توفان همان قسمت ها را فراگرفته و همه مردم و حيوانات آن روز به جز آن ها كه در كشتى بودند را نابود كرده باشد و نسل انسان ها از فرزندان نوح و حيوان ها نيز از همان كه نوح داخل كشتى بُرد، باقى مانده باشند. كه البتّه اثبات اين مطلب به عهده گوينده آن است و ما سخن را به همين جا خاتمه مى دهيم ، واللّه اءعلم .
پاسخ يك سؤ ال
سؤ ال ديگر اين است : به چه دليل بچه هاى بى گناه قوم نوح با پدران و مادران گنه كار خويش دچار توفان شدند؟
در مقام پاسخ گويى بايد به اين مطلب توجه داشت كه ميان نابودى افراد انسان و حيوانات ديگر با عذاب الهى اين ملازمه و ارتباط وجود ندارد و چنان نيست كه هر نابودى چه عمومى و چه خصوصى كه ميان ملت ها و نقاط مختلف زمين اتفاق مى افتد، همه از روى عقوبت و انتقام الهى در مورد فرد فرد ملت هاى نابود شده باشد، بلكه همه حوادث و بلاهاى عمومى ؛ مانند زلزله ، وبا و طاعون كه گروه گروه مردمان بدكار و نيكوكار و بزرگ و كوچك را بك جا نابود مى كند، طبق يك قانون كلى و طبيعى است كه هنگامى كه جايى را فرا گرفت ، همه را باخود نابود مى كند اگر چه علت اساسى اين بلاها نيز به هم خوردن نظام تكوين و اوضاع عالم است كه آن هم باز بر اثر اعمال بد مردم و معلول گناهان است و خداى تعالى نعمت هايى را كه به ملتى داد دگرگون نمى كند تا وقتى كه خود آن ملت موجبات دگرگونى آن را فراهم كنند، اما وقتى نظام به هم خورد و بلا آمد به كوچك و بزرگ رحم نمى كند و همه را از بين مى برد. بعضى هم مى گويند: چون خود اين موضوع ، يعنى آگاه شدن ستم گران از نابودى حيوانات و كودكانشان ، موجب ناراحتى بيشتر و عذاب آنان مى شود، از اين رو وقتى عذاب ، قوم ستم كار را فراگرفت اطفال و حيواناتشان را نيز شامل مى گردد تا شكنجه بيشترى ببينند.
در اين جا روايتى نيز از حضرت رضا(ع ) رسيده است كه اگر از نظر سند معتبر باشد، در خصوص قوم نوح به خوبى رفع اِشكال مى كند. صدوق (ره ) در علل و عيون از عبدالسلام هروى روايت كرده كه گفت :به حضرت رضا عرض كردم به چه علت خداى عزوجل در زمان نوح همه دنيا را غرق كرد با اين كه ميان آن ها اطفال و افراد بى گناه نيز وجود داشتند؟
حضرت فرمود: اطفال در آن ها نبودند، زيرا خداى عزوجل از چهل سال پيش از توفان ، مردان و زنان را عقيم كرد كه ديگر صاحب فرزندى نشوند و از اين رو نسلشان منقطع گرديد و هنگامى كه غرق شدند طفلى ميان آن ها نبود و خداى عزوجل بى گناهان را به عذاب خود نابود نكرد. و ديگران نيز كه مستقيما تكذيب نكرده بودند به واسطه اين كه به عمل تكذيب كنندگان راضى بودند غرق شدند.(133)
پس از طوفان
در اين كه نوح و همراهانش چه اندازه در كشتى بودند، اختلاف نظر است . برخى گفته اند كه هفت روز در آن بودند، سپس آب فرو نشست و كشتى بر كوه وجودى (كوهى است در موصل ) قرار گرفت . برخى اين مدت را بيش از يك ماه ذكر كرده اند و در حديثى است كه شش ماه در كشتى بودند. يعقوبى هم مى گويد: از روزى كه نوح داخل كشتى شد تا وقتى كه از آن بيرون آمد، يك سال و ده روز طول كشيد.(134)
در قرآن كريم بدون آن كه از مدت توقف نوح در كشتى سخن به ميان آورد، جريان فرونشستن آب و قرار گرفتن كشتى را بر كوه جودى در يك آيه كوتاه بيان فرموده و آيه مزبور به قدرى فصيح و زيباست كه فصحاى عرب آن زمان و دشمنان اسلام را به اعجاب واداشت و از آوردن مانند همين يك آيه ناتوان بودند و به عجز خود اعتراف كردند.
متن آيه چنين است :
و قيل يا ارض ابلعى ماءك و يا سماء اقلعى و غيض الماء و قضى الامر واستوت على الجودىّ و قيل بعدا للقوم الظّالمين (135)؛
گفته شد كه اى زمين آب خود را فرو بر، و اى آسمان (باران را) بازگير، و آب فرو رفت ، و فرمان انجام شد و كشتى بر (كوه ) جودى قرار گرفت و گفته شد دورى بر گروه ستمكاران باد.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان نقل كرده كه كفار قريش خواستند مانند قرآن سخنى بياورند. براى اين كار چهل روز خوراك خود را نان سفيد مغز گندم ، گوشت برّه و شراب ناب قرار دادند تا ذهنشان پاك گردد. هنگامى كه خواستند شروه به كار كنند، اين آيه به گوششان خورد؛ ايشان به يك ديگر گفتند: اين سخن شبيه كلام مخلوق نيست و كسى نمى تواند مانند آن بياورد. از اين رو از كار خود دست كشيده و ماءيوسانه از هم جدا شدند.(136)
به هر صورت نوح و همراهانش از كشتى فرود آمدند و براى آغاز زندگى روى كره زمين ، شروع به فعاليت كردند و به ساختن خانه و قلمه زدن درختان و تنظيم امور زندگى پرداختند.
در عمر نوح پس از توفان اختلاف است . برخى 350 سال گفته اند. يعقوبى در تاريخ خود 360 سال و طبرى در نقلى آن را 348 سال ذكر كرده و در چند حديث ازائمه بزرگوار ما 500 سال نقل شده است .(137) و پيش از اين گفته شد كه مجموع عمر آن بزرگوار را نيز در روايات بسيارى 2500 سال ذكر كرده اند و صدوق (ره ) در كتاب امالى حديث جامع و جالبى در اين باره نقل كرده كه ترجمه آن چنين است : وى به سندش از امام صادق (ع ) روايت كرده كه فرمود:
نوح پيغمبر 2500 سال زندگى كرد كه 850 سال آن قبل از بعثت و نبوت و 950 سال ديگر پس از بعثت بود كه مردم را به خداپرستى دعوت مى كرد. سپس 200 سال سرگرم ساختن كشتى شد و 500 سال نيز پس از فرود آمدن كشتى زنده بود كه شهرها را بنا كرد و فرزندانش را در بلاد سكونت داد.
آن گاه هنگامى كه در آفتاب نشسته بود، ملك الموت نزد وى آمد و سلام كرد. نوح جوابش را داد وبدو گفت : حاجتت چيست ؟ (و به چه منظورى آمده اى ؟) ملك الموت پاسخ داد: آمده ام تا جانت را بگيرم ! نوح پرسيد: اين مقدار مهلتم مى دهى كه از آفتاب به سايه بروم ! گفت : آرى نوح برخاست و به سايه آمد و روبه وى كرده گفت : اى ملك الموت ! آن چه در دنيا بر من گذشت (و اين عمرطولانى ) همانند اين بود كه از آفتاب به سايه آمدم ، اكنون ماءموريت خود را انجام ده . و عزرائيل جان آن حضرت را گرفت .(138)
مسعودى در حديثى نقل كرده كه آن حضرت 2800 سال زندگى كرد و وقتى ملك الموت براى قبض روح وى آمد، نوح در آفتاب نشسته بود. ملك الموت سلام كرد و عرض كرد: خداى عزوجل مرا براى قبض روح شما فرستاده است . حضرت نوح فرمود: به من مهلت ده تا به آن جا بروم . و به زير سايه درختى اشاره كرده بدان جا آمد و دراز كشيد و به ملك الموت فرمود: ماءموريت خود را انجام ده . عزرائيل پيش آمده گفت : اى كسى كه ميان فرزندان آدم عمرت از همه آن ها طولانى تر بوده ، دنيا را چگونه يافتى ؟ نوح گفت : چيزى به ياد ندارم جز همين كه از آفتاب به سايه آمدم .(139)
ابن اثير گفته است : هنگامى كه مرگ نوح در رسيد، بدوگفتند: دنيا را چگونه ديدى ؟ گفت : مانند خانه اى كه دو در داشت از يك در وارد شدم و از در ديگر بيرون رفتم .(140)
گفت وگوى نوح (ع ) با شيطان
صدوق (ع ) در حديثى از امام باقر(ع ) روايت كرده كه فرمود: پس از اين كه نوح نفرين كرد و قوم او غرق شدند، شيطان نزد او آمد و گفت : اى نوح تو حقّى بر من دارى كه مى خواهم جبران كنم . نوح فرمود: چقدر براى من ناراحت كننده است كه من به گردن تو حقّى پيدا كرده باشم . اكنون بگو آن حق چيست ؟ شيطان گفت : آرى تو نفرين كردى و خدا اين مردم را غرق كرد و كسى به جاى نماند كه من او را بفريبم و از راه راست بيرون برم . اينك تا آمدن قرن ديگر و نسل آينده من آسوده هستم . نوح گفت : اكنون چگونه مى خواهى جبران كنى ؟ شيطان گفت براى تلافى اين حقى كه به گردن تو دارم ، چند جمله به تو مى گويم : در سه جا به ياد من باش (و مرا از خاطر مبر) كه من در اين سه جا از هر جاى ديگر به آدمى نزديك ترم : اوّل در جايى كه خشم مى كنى ، دوم در وقتى كه ميان دو نفر قضاوت مى كنى وسوم هنگامى كه با زن بيگانه اى خلوت مى كنى و كس ديگرى با شما نيست .(141)
در حديث ديگرى آمده است كه شيطان نزد نوح آمد و گفت : تو حق بزرگى به گردن من دارى و من به تلافى آن آمده ام تا براى تو خيرخواهى كنم . مطمئن باش كه در گفتارم (دروغ نخواهم گفت و) خيانت نمى كنم . نوح از سخن وى ناراحت شد و خوش نداشت با او تكلم كند. خداى سبحان به او وحى فرمود: با او سخن بگو و از او سؤ ال كن كه من حق را بر زبانش جارى خواهم كرد.
در اين وقت نوح فرمود: سخن بگو! شيطان گفت : هرگاه فرزند آدم بخيل ، حريص ، حسود باشدو يا در كارها عجله كند، به زودى به چنگ ما مى افتد و مانند موم در دست ما باشد و اگر همه اين صفات در وى جمع شود، ما نامش را شيطان مريد(142)مى گذاريم . نوح پرسيد: اكنون بگو كه حق بزرگى كه به گردن تو پيدا كرده ام چيست ؟ گفت : تو نفرين كردى و به فاصله كمى همه را به دوزخ افكندى و مرا آسوده ساختى ، و اگر نفرين تو نبود، روزگار زيادى من سرگرم آن ها مى بودم .(143)
در حديث ديگرى از ابن عباس نقل است كه نصيحت شيطان به نوح اين بود كه گفت : مبادا تكبر بورزى كه همان سبب شد من به آدم سجده نكنم و رانده درگاه الهى گردم . مبادا حرص بورزى كه همه بهشت بر آدم مباح گرديد و تنها از يك درخت ممنوع گرديد و حرص واداراش كرد از آن بخورد. مبادا حسد بورزى كه همان سبب شد تا فرزند آدم برادرش را به قتل رساند. نوح بدوگفت : اكنون بگو در چه وقت نيرو و قدرت تو بر فرزند آدم بيش از اوقات ديگر است ؟ گفت : هنگام ضب .(14)

فرزند آدم


اوصياى پس از وى تا ادريس
پس از شيث ، فرزندش اَنوش - كه او را ريسان نيز ناميده اند - وصى او گرديد. بعد از وى پسرش قينان و پس از او مهلائيل يا حليث و بعد فرزندش يارد - كه بعضى يرد نيز ذكر كرده اند - يا غنميشا به اين مقام رسيدند و يارد پدر ادريس پيغمبر است .
عمر هر يك از ايشان را به اختلاف بين هشتصد تا هزار سال نوشته اند. چنان چه عمر انوش را 905 يا 965 سال ذكر كرده اند.(59) در نام هاى آن ها نيز اختلاف است كه ما معروف ترين آن ها را انتخاب كرديم .
4 : ادريس (ع )
چنان كه گفته اند، نسب ادريس به چهار واسطه به شيث مى رسد. از ابن اسحاق نقل شده كه ادريس 308 سال از عمر آدم ابوالبشر را درك كرد و ابن اثير گفته كه 386 سال از عمر ادريس گذشته بود كه حضرت آدم از دنيا رفت .
نام عبرى آن حضر خنوخ و ترجمه عربى اش اخنوخ است . در بعضى نقل هاست كه حكماى يونان نام آن حضرت را هرمس الهرامسه يا هرمس حكيم گذارده اند، هرمس لفظ عربى است و ترجمه يونانى آن ارميس به معناى عطارد است . برخى گفته اند كه نام يونانى او طرميس بوده است .
محل ولادت او را برخى سرزمين بابل و برخى شهر منف كه پايتخت مصر قديم بوده ذكر كرده اند.
منصب نبوت پس از آدم ابوالبشر و فرزندش شيث به آن حضرت رسيده و ويژگى هاى نبوت ، اسم اعظم و مقام وصايت نصيب وى گرديد.
جهت نام گذارى آن حضرت به ادريس نيز در روايات ، كثرت اشتغال وى به درس و كتاب ذكر شده است . طبق روايات و تواريخ ، ادريس نخستين كسى است كه خط نوشت ، جامه بدوخت و علم خياطى را تعليم داد، زيرا قبل از وى مردم با پوست حيوانات خود را مى پوشاندند. هم چنين آن حضرت را آموزگار و معلّم بسيارى از علوم مانند نجوم ، حساب ، هندسه ، هيئت و... دانسته اند.(60) عبدالوهاب نجّار در قصص الانبياء خود مى گويد: ادريس به مصر آمد و در آن جا سكونت گزيد و به دعوت مردم به اطاعت از حق و امر به معروف و نهى از منكر مشغول گرديد. مردم آن زمان به هفتاد و دو زبان سخن مى گفتند وخداى تعالى همه آن زبان ها را به وى تعليم فرود.ادريس سياست ، آداب تمدن و قوانين مملكتى و هم چنين طرز اداره شهرها و بناى آن ها را به مردم آموخت و براثر تعليمات آن حضرت 188 شهر در روى كره زمين بنا گرديد كه كوچك ترين آن ها رها(61) بوده است .(62)
شريعت و آيين ادريس (ع )
ادريس مردم را به دين خدا، توحيد و عبادت پروردگار متعال دعوت مى كرد و به آن ها مى گفت :عمل صالح در اين دنيا، موجب آزادى از عذاب آخرت مى گردد. ادريس مردم را به زهد در دنيا و عدالت ترغيب مى فرمود و آن ها را طبق برنامه خاصى ماءمور به خواندن نماز كرد. هم چنين روزهاى معيّنى در ماه را براى روزه گرفتن مقرّر كرد و دستور جهاد به دشمنان دين را به آن ها داد. زكات مال را براى كمك به ضعيفان و دستور تطهير از جنابت و پرهيز از سگ و خوك را بر آن ها واجب و مشروبات مست كننده را نيز بر آن ها حرام فرمود. هم چنين عيدهايى براى مردم مقرّر كرد كه در آن روزها قربانى كنند. ادريس مردم را به آمدن پيغمبران بعد از خود بشارت داد و اوصاف پيغمبراسلام را نيز براى آن ها بيان فرمود و مردم را بر سه طبقه كاهنان ، سلاطين و رعايا تقسيم كرد.
ساير احوال ادريس
چنان كه از تاريخ برمى آيد، ادريس از پيمبران بزرگوارى است كه خداوند مقام هاى ظاهرى و معنوى را براى او گِرد آورده بود و گذشته از مقام نبوت و رسالتى كه از جانب پروردگار متعال داشت ، در صورت ظاهر نيز به قدرت و عظمت رسيد و مردم آن زمان مطيع و فرمان بردار وى بوده و با ديده احترام به وى مى نگريستند.
در روايات شيعه نام پادشاهى جبّار و ستم گر نيز ياد شده كه در زمان ادريس مى زيسته و به ظلم و ستم زمين زراعتى و دارايى مردم را مى گرفته است . هم چنين زنى زيبا داشته كه در كارها با او مشورت نموده و به دستور او رفتار مى كرده است . آن ها براثر طغيان و ستم ، به نفرين ادريس گرفتار شده و به همراه پيروانشان نابود شدند. و مردم نيز سال ها به قحطى و خشك سالى دچار شدند كه براى اطلاع بيشتر به كتاب اكمال الدين صدوق (ره )- كه خوشبختانه ترجمه شده است - مراجعه كنيد.(63)
در حديثى كه راوندى (ره ) به سندش از وهب بن منبه نقل كرده آمده است : ادريس مردى بلند بالا و فراخ سينه با صدايى آهسته و گفتارى آرام بود و هنگام راه رفتن ، گام ها را كوتاه برمى داشت ... تا آن جا كه مى گويد: وى نخستين كسى بود كه جامع دوخت و هرگاه سوزن مى زد خداى را تسبيح مى گفت و به يگانگى و بزرگى او را ياد مى كرد، و در هر روز برابر با اعمال تمامى مردم آن زمان تنها از وى عمل نيك به آسمان بالا مى رفت . در زمان آن حضرت ، فرشتگان به ميان مردم مى آمدند. با مردم دست مى دادند و بر آن ها سلام مى كردند. سخن مى گفتند و نشست و برخاست و مجالست داشتند و اين بدان سبب بود كه مردم آن زمان مردمانى صالح و شايسته بودند. اين جريان تا زمان حضرت نوح نيز ادامه داشت و پس از آن منقطع گرديد.(64)
هم چنين راوندى در حديثى از امام صادق (ع ) نقل كرده كه آن حضرت در باب فضيلت مسجد سهله فرمود:هرگاه به كوفه رفتى به مسجد سهله برو و در آن جا نماز بگزار و حاجت هاى خود را از خدا بخواه ، زيرا مسجد سهله خانه ادريس پيغمبر بوده كه در آن خياطى مى كرد و نماز مى گزارد.
نام ادريس در قرآن و صعود وى به آسمان
در دو جاى قرآن كريم نام ادريس ذكر شده است . يكى در سوره مريم و ديگرى در سوره انبياء. در سوره انبياء فقط نام آن حضرت برده شده ، ولى در سوره مريم خداى تعالى اوصافى نيز براى آن حضرت بيان فرموده است :
واذكر فى الكتاب ادريس انّه كان صدّيقا نبيا و رفعناه مكانا عليّا(65)؛
در اين كتاب ادريس را ياد كن كه او پيغمبرى راستى پيشه بود، و ما را به جايگاهى بلند، بالا برديم .
در معناى اين كه فرمودو رفعناه مكانا عليّا ميان مفسران اختلاف است : دسته اى معتقدند يعنى قدر او را بالا برديم و در عالم بالا جاى داديم . هم چنين در علّت و كيفيّت صعود آن حضرت به آسمان نيز اختلاف نظر است : در پاره اى از روايات آمده كه خداوند به يكى از فرشتگان خود خشم گرفت و بال و پرش را قطع كرد.بعد او را در جزيره اى انداخت و سال ها آن جا بود تا هنگامى كه خداوند ادريس را مبعوث فرمود. فرشته مزبور نزد آن حضرت آمد و از وى خواست به درگاه خداوند دعا كند تا خداوند از وى بگذرد و بال و پرش را به او بازگرداند. ادريس هم دعا كرد و خدا از وى درگذشت و بال و پرش را به وى باز داد. فرشته مزبور به آن حضرت عرض كرد: آيا حاجتى دارى ؟ ادريس گفت : آرى مى خواهم مرا به آسمان ببرى تا ملك الموت را ديدار كنم ، زيرا با ياد وى زندگى بر من گوارا نيست . فرشته مزبور، ادريس را به آسمان چهارم آورد و در آن جا ملك الموت را ديد كه نشسته است و سر خود را از روى تعجب حركت مى دهد. ادريس پيش آمد. به ملك الموت سلام كرد و پرسيد: چرا سرت را تكان مى دهى ؟ جواب داد كه پروردگار به من فرمان داد تا جان تو را ميان آسمان چهارم و پنجم گرفته و تو را قبض روح كنم . من در فكر بودم كه چگونه با اين همه فاصله بسيارى كه ميان آسمان چهارم با سوم و سوم با دوم و دوم با اوّل و هم چنين ميان آسمان اوّل با زمين است ، من ماءمور شده ام كه در آسمان چهارم جان تو را بگيرم تا اكنون كه تو را ديدار كردم . سپس جانش را در همان جا بگرفت .(66)
در روايت طبرى و فريد وجدى و ديگران ، موضوع غضب و خشم پروردگار- كه مورد ايراد بعضى واقع گرديده - ذكر نشده و مابقى آن با مختصر اختلافى به همين نحو از كعب الاخبار نقل شده است .
در حديثى كه راوندى در قصص الانبياء از ابن عباس نقل كرده ، ملك الموت از خداى تعالى اجازه گرفت كه براى زيارت ادريس به زمين بيايد و او را ديدار كند. خداوند به وى اجازه داد و نزد ادريس آمد و مدتى با وى ماءنوس شد تا اين كه ادريس او را شناخت و از وى خواست كه او را به آسمان برد. ملك الموت از خداوند اجازه گرفت و ادريس را به آسمان برد و پس از اين كه جهنم و بهشت را به وى نشان داد، ادريس وارد بهشت شد و ديگر از آن جا بيرون نيامد.(67)
عمر ادريس
درباره عمر ادريس نيز اختلاف است . برخى مانند يعقوبى عمر آن حضرت را سيصد سال نوشته اند. ابن اثير در كامل گفته است كه خداوند ادريس را پس از آن كه 365 سال از عمرش گذشت ، به آسمان برد. مسعودى در اثبات الوصيه گويد: روزى كه آن حضرت را به آسمان بردند از عمر وى 360 و يا 350 سال گذشته بود.(68)
صحف ادريس
مسعودى و ديگران گفته اند كه خداوند سى صحيفه بر ادريس نازل كرد و در خبرى هم كه ابوذر از رسول خدا(ص ) روايت كرده ، صحف ادريس را سى صحيفه بيان فرموده است .(69)
مرحوم مجلسى در آخر كتاب دعاى بحارالانوار، بيست و نه صحيفه آن را از ابن متويه نقل كرده است . ابن متّويه در آغاز آن مى گويد كه من اين صحف را پس از زحمات بسيار به عربى ترجمه كردم . هر يك از آن ها داراى نام جداگانه اى است ؛ مانند صحيفه حمد، صحيفه خلق ، صحيفه رزق ، صحيفه معرفت و... كه چون بسيار طولانى بود از نقل و ترجمه آن خوددارى شد، اگر چه مشتمل بر مواعظ و نصايح بسيارى است و مطالعه كتاب مزبور(70) بر اهل علم و دانش لازم است . سيدبن طاووس و ديگران نيز قسمت هاى پراكنده اى از آن ها را نقل كرده اند كه براى اطلاع بيشتر نيز مى توانيد به جلد 11 بحارالانوار چاپ جديد مراجعه فرماييد.(71)
هم چنين عبدالوهاب نجّار در قصص الانبياء كلمات حكمت آميز و مواعظى از آن حضرت نقل كرده كه از آن جمله است :
1. احدى نمى تواند شكر نعمت هاى خدا را مانند اكرام و نعمت بخشى به خلق وى به جاى آرد؛
2. خوبى دنيا موجب حسرت و بدى آن موجب پشيمانى است ؛
3. از كسب هاى پست بپرهيزيد؛
4. زندگى و حيات جان به حكمت و فرزانگى است ؛
5. كسى كه قناعت نداشته و از حدّ كفاف بگذرد، هيچ چيز او را بى نياز و سير نخواهد كرد.(72)
5 : نوح (ع )
از جمله پيغمبران بزرگوارى كه در راه ترويج توحيد و خداپرستى رنج فراوانى كشيد و آزار بسيار ديد، نوح پيغمبر بود كه با وجود عمر طولانى و ساليان بسيارى كه ميان مردم مشرك و كافر زيست و مجاهدت هاى فراوانى كه در راه تبليغ دين الهى متحمل شد، به جز چند تن انگشت شمار كسى بدو ايمان نياورد و دعوتش را نپذيرفت .
شايد يكى از علل آن اين بود كه بت پرستى ، به تازگى ميان مردم رسوخ كرده و دام تازه اى بود كه شيطان سرِ راه بندگان خدا گسترده بود و مانند بسيارى از شيوه هاى باطل و رسوم غلطى كه ابتدا مشترى هاى زيادى پيدا مى كند و آن ها، پافشارى بسيارى روى سخن نابه جا خود دارند، طرفداران بت پرستى نيز با تلاش فراوان مشغول ترويج اين مرام باطل بودند و از بت هاى ودّ، سواع ، يغوق و نسر كه خداى تعالى نامشان را در قرآن نيز ذكر كرده ، به سختى دفاع مى كردند. به ويژه كه اشرف و اعيان نيز روى اغراض شخصى و استفاده هايى كه از اين راه عايدشان مى شد، آن ها را حمايت مى نمودند.
طبيعى است كه با چنين وضعى ، نوح پيغمبر كه ياورى نداشت ، براى مبارزه با آن با چه مشكلاتى مواجه شد و تا چه حدّ تحمل و بردبارى به خرج داد.
در قرآن كريم هم در بيشتر جاهايى كه داستان نوح نقل شده است ،(73)به آزارهايى كه آن حضرت در راه ترويج دين خداوند كشيد، در آن زمان مردم به حدّى به بت ها و پرستش آن ها علاقه پيدا كرده بودند كه برطبق بعضى تواريخ ، نوح سال هاى زيادى از آن ها كناره گرفت و در كوه ها و غارها به تنهايى و دور از آن مردم جاهل به عبادت و پرستش حق مشغول بود.
سيد بن طاووس از كتاب قصص محمد بن جرير طبرى نقل كرده است كه نوح تا هنگامى كه 460 سال از عمرش گذشته بود، پيوسته در كوه ها زندگى مى كرد و به عبادت حق تعالى مشغول بود و زن و فرزندى نداشت . آن حضرت جامه پشمين مى پوشيد و غذاى خود را از گياهان زمين تاءمين مى كرد تا اين كه پس از گذشت آن مدت ، جبرئيل نزد وى آمد و گفت : چرا از مردم كناره گيرى كرده اى ؟ نوح گفت : قوم من خدا را نمى شناسند، از اين رو من از ايشان كناره گيرى اختيار كرده ام . جبرئيل گفت : با آن ها جهاد كن ! نوح گفت : نيروى اين كار را ندارم و اگر عقيده ام را بدانند، مرا خواهند كشت . جبرئيل گفت : اگر نيروى اين كار به تو داده شود با آن ها جهاد مى كنى ؟ نوح گفت : اين آرزوى من است . در اين وقت نوح پرسيد: تو كيستى ؟ جبرئيل فرشتگان را صدا زد و هنگامى كه فرشتگان نزد وى جمع شدند، نوح بيمناك گرديد. سپس ‍ جبرئيل خود را معرفى نموده و سلام خداى رحمان را به وى ابلاغ كرد و مقام نبوت را به او بشارت داد و دستور داد كه پس از ابلاغ نبوت خود با عمورة ، دختر ضمران بن اخنوخ ، نخستين كسى كه بعدا به وى ايمان آورد، ازدواج كند.
نوح به دنبال ماءموريت الهى به ميان مردم رفت و عصايى در دست داشت كه با آن از ضمير مردم خبر مى داد. آن روز، روز عيد آن مردم بود.
سركرده هاى قوم نوح هفتاد نفر بودند كه آن روز نزد بت هاى خويش اجتماع كرده بودند. وقتى نوح به ميان آن ها آمد، صداى خود را به لااله الا اللّه بلندكرد و نبوت خويش و دعوت پيامبران قبل و بعد خود را به مردم ابلاغ فرمود. در اين وقت كه بت ها لرزيد و آتش هايى كه روشن كرده بودند، خاموش شد و مردم را وحشتى فراگرفت . بزرگان و سركرده ها پرسيدند كه اين مرد كيست ؟
نوح فرمود: من بنده خدا هستم كه او مرا به عنوان رسالت نزد شما فرستاده تا شما را از عذاب او بيم دهم .
وقتى عمورة سخن نوح را شنيد، بدو ايمان آورد و چون پدرش دانست او را مورد سرزنش قرار داد و گفت : به اين زودى سخن نوح در دل تو كارگر افتاد. من ترس آن دارم كه پادشاه از موضوع مطّلع گردد و تو را به قتل برساند. ولى عمورة به سخن پدر وقعى ننهاد و دست از ايمان خود برنداشت . پس از آن نيز هرچه او را تهديد كرده و به حبس ‍ كشيدند، از ايمان به خداى نوح دست نكشيد، سرانجام با حضرت نوح ازدواج كرد وسام بن نوح از وى به دنيا آمد.(74)
اين خلاصه مطلبى بود كه ابن طاووس از كتاب مزبور نقل كرده است . ولى در ازدواج نوح و نام همسر آن حضرت اختلاف است : برخى مانند يعقوبى گفته اند كه خداى سبحان به آن حضرت وحى فرمود كه هيكل دختر ناموس ابن اخنوخ را به ازدواج خويش در آورد. سيد بن طاووس احتمال داده كه هيكل لقب و وصف همان عمورة باشد و البته اين زن ، غير از آن همسر نافرمان نوح است كه قرآن كريم او را خيانت كار و كافر معرفى فرموده است .
نام نوح و اوصاف ، شمايل و ويژگى هاى آن حضرت
در روايات نام اصلى نوح ، مختلف ذكر شده است : مانند عبدالغفار، عبدالملك و در بعضى هن عبدالاعلى ، و علّت اين كه او را نوح خواندند، كثرت نوحه و گريه آن حضرت بوده است . در اوصاف آن حضرت نوشته اند كه مردى گندم گون ،
باريك چهره با قامتى كشيده و چشمانى درشت و ساق هايى باريك بود. بيانش فصيح و گفتارش روان و منطقش ‍ نيرومند بود كه وحى نيز به منطق نيرومند و بيان فصيح او كمك مى كرد.
نوح نخستين پيغمبر اولوالعزم بود كه خداوند او را با كتاب شريعتى جداگانه و به سوى همه مردم آن زمان مبعوث فرمود. كتاب او نخستين كتابى است كه مشتمل بر شرايع الهى بوده و شريعتش نيز نخستين شريعت ها بوده است .
نوح پيغمبر دومين پدر نسل كنونى انسان است كه نسب آن ها بدو باز مى گردد، چنان كه خداى تعالى در سوره صافّات فرموده :
وجعلنا ذريّته هم الباقين ؛
نژاد او را باقيماندگان (روى زمين ) قرار داديم .
و پيمبرانى كه پس از او آمدند همگى نسبشان به آن حضرت مى رسد.
خداوند در قرآن از شكرگزارى و سپاس گزارى نوح ياد كرده و در سوره اسراء فرموده انّه كان عبدا شكورا. در تفسير اين آيه آمده كه هرگاه جامه اى مى پوشيد يا خوراكى مى خورد و يا آبى مى آشاميد، خدا را شكر مى كرد و الحمداللّه مى گفت و در تفسير ديگرى آمده كه در آغاز بسم اللّه و در پايان الحمداللّه مى گفت .
در احاديث از امام باقر و امام صادق (ع ) روايت شده كه نوح در هر صبح و شام اين جمله را مى گفت :
اللّهم ، انّى اشهدك ان ما اصبح بى من نعمة فى دين او دنيا فمنك ، وحدك لاشريك لك ، لك الحمد و لك الشكر بها حتّى ترضى و بعد الرضى ؛(75)ژ
پروردگارا من تو را گواه مى گيرم كه هر نعمتى از نعمت هاى دين يا دنيا كه در صبح و شام به من مى رسد، همه از توست كه يگانه اى و شريك ندارى . ستايش مخصوص تو و سپاس تو راست تا هنگامى كه خشنود گردى و نيز پس از خشنودى .
عمر نوح (ع )
عمر طولانى نوح در ادبيات عربى و فارسى ضرب المثل واقع شده است . تواريخ و روايات عمر آن حضرت را مابين 1000 تا 2800 سال نقل كرده اند و البته برخى هم مانند يعقوبى عمر ايشان را همان 950 سالى كه مدّت توقف او ميان خود بود و قرآن كريم نيز در سوره عنكوبت نقل فرموده ، دانسته اند. مجلسى (ره ) در بحارالانوار گويد كه سيره نويسان درباره عمر نوح اختلاف كرده و 1000، 1450، 1470 و نيز 2300 سال گفته اند و البته در اخبار معتبر، عمر نوح 2500 سال ذكر شده است .(76)
مسعودى در اثبات الوصيه گفته كه سنّ حضرت نوح در هنگام مرگ طبق روايتى 1450 سال بوده و نيز در روايت ديگرى است : هنگامى كه نوح به رسالت مبعوث گرديد، 850 سال داشت و 950 سال نيز ميان قوم خود بود(و مردم را به پرستش خداى يگانه دعوت مى نمود) و پس از فرود آمدن از كشتى نيز 500 سال ديگر زندگى كرد كه جمعا 2300 سال عمر كرد. هم چنين در روايت ديگرى است كه نوح 2800 سال در دنيا زندگى كرد.(77)
چنان كه مرحوم مجلسى فرموده ، و در روايات اهل بيت - كه صدوق و على بن ابراهيم و راوندى از آن بزرگواران روايت كرده اند- عمر آن حضرت 2500 سال ذكر شده است . به اين ترتيب كه 850 سال پيش از مبعوث شدن به پيامبرى و 950 سال نيز ميان قوم خود مردم را به خداى يگانه دعوت مى كرد، سپس دويست سال دست به كار ساختن كشتى شد و پانصد سال نيز پس از بيرون آمدن از كشتى در جهان زيست و به آباد كردن شهرها و سكنى دادن فرزندان خويش در آن ها پرداخت .
به هر صورت ميان پيمبران الهى كه نامشان در قرآن مذكور است ، كسى به اندازه نوح عمر نكرد و حتى برخى مثل ثعلبى ، همين عمر طولانى آن حضرت را معجزه وى دانسته اند و گفته اند: معجزه نوح در وجود خود او بود، زيرا هزار سال عمر كرد و در اين مدت طولانى ، نه نيرويش كم شد و نه دندانى از دندان هاى او افتاد.
برخى هم كه اين عمر طولانى به نظرشان بعيد آمده است درصدد تاءويل و محمل تراشى برآمده اند كه بهتر است از نقل كلام و پاسخ آن ها خوددارى شود، زيرا اولا مسئله طول عمر افرادى مانند حضرت نوح ، به قدرت بى مانند حق تعالى مربوط مى شود و همانند هزاران امر خارق العاده ديگرى است كه گاهى به صورت معجزه و كرامت به دست پيمبران و اولياى خدا انجام شده و همگى تحت فرمان خداوند و به مشيّت و اراده نافذ اوست واذ اراداللّه لشى ء ان يقول له كن فيكون . ثانيا با توجه به زندگى ساده و آسايش خيال و خوراك هاى طبيعى انسان هاى اوّليه و نبودن بيمارى هايى كه به تدريج از پدران گذشته به مردم امروز به ارث رسيده و گرفتارى هايى كه بر اثر توسعه زندگى براى افراد بشر پيش ‍ آمده و مرگ هاى زودرسى كه براثر خوردن غذاهاى رنگين و متنّوع يا تنوع در كام جويى هاى جنسى و لذت هاى بيشتر زندگى پيش آمده ، به خوبى راز طول عمر مردم آن زمان را به دست مى آوريم و چنان كه اطبا و اهل فن گفته اند: به هر اندازه كه خيال بشر آسوده تر و زندگى اش بى آلايش و ساده تر و خوراك روزانه اش سالم تر و مراعات بهداشت در او بيشتر باشد، به همان اندازه ميزان عمرش طولانى تر خواهد شد.
هم چنين در اين كه عمر طبيعى بشر چه مقدار است ؟ اطباى معروف جهان هنوز نتوانسته اند نظرى قاطع ارائه كنند و پس از آزمايش هاى بسيار و مطالعات فراوان ، به اين نتيجه رسيده اند كه سبب مرگ انسان اين نيست كه هشتاد يا نود سال زندگى مى كند، بلكه سبب آن عوارضى است كه مانع ادامه حيات مى شود. به همين دليل بعضى از دانشمندان موفق شده اند كه يا رژيم هاى غذايى و رساندن ويتامين هاى لازم و ساير راه هاى علمى ، عمر برخى حيوانات را به 900 برابر عمر طبيعى شان برسانند و اين جمله يكى از اطباى معروف است كه گفته است : منشاء مرگ ، بيمارى است نه پيرى ! هم چنين كه نقل كرده اند دكتر الكسيس كارل ، جراح و زيست شناس معروف موفق شد قسمتى از بدن حيوانى را كه توضيح بيشتر ما را از مسير خود منحرف مى سازد، و اگر خوانندگان محترم مايل به توضيح بيشترى در اين باره باشند، مى توانند به كتاب هايى كه درباره طول عمر حضرت بقية اللّه - عجّل اللّه فرجه الشريف - نگاشته شده مراجعه نمايند و از گفتار دانشمندان فيزيولوژى و ديگران در اين باره مطلع گردند.(78)
دعوت نوح (ع ) و استدلال هاى او
چنان كه قبلا متذكر شديم ، مسئله بت پرستى در ميان قوم نوح به صورت گسترده اى نفوذ كرده بود و بت ها طرف دارانى جدّى داشتند، و همان گونه كه گفتيم : شايد يكى از دلايل آن اين بود كه مرام بت پرستى ، مرام و مسلك تازه اى بود كه مردم با آن روبه رو شده بودند و دام جديدى بود كه شيطان سر راه سعادت و كمال مردم گسترده بود. از سوى ديگر، رشد كافى هم ميان مردم آن زمان وجود نداشت تا به سود و زيان خود پى ببرند وبه زشتى عمل خود واقف گردند. به هرحال آن اوضاع مشكلات بسيارى را براى نوح ايجاد كرده و آن بزرگوار را در پيش برد هدف مقدس توحيد و خداپرستى دچار زحمت بسيارى نمود و به سختى سخنان جان بخش وى در دل مردم اثر مى كرد.
از طرز تكلم و استدلال آن پيامبر بزرگوار با مردم ، و پاسخ هايى كه آن بى خردان به او مى دادند. سبك مغزى ، لجاجت و سرسختى آن ها به خوبى معلوم مى شود تا آن جا كه برخى از آن مردم آن پيامبر بزرگوار را مورد تمسخر و استهزا قرار مى دادند كه براى نمونه ترجمه بعضى از آيات قرآن كريم را براى شما نقل مى كنيم . ما نوح را به سوى قومش ‍ فرستاديم تا به آن ها بگويد: من بيم رسانى آشكار هستم كه شما را از عذاب خدا بيم دهم ، تا جزو وى را پرستش نكنيد كه من از عذاب دردناك آن روز بر شما بيمناكم .(79)
در اين جا سران و بزرگان كافر قوم وى كه به خاطر ثروت و قدرتى كه داشتند خود را شريف تر از ديگران مى پنداشتند، به نوح گفتند:ما تو را جز بشرى مانند خود نمى بينيم ...(80) و در آيه ديگرى است كه به يك ديگر گفتند:او جز بشرى همانند شما نيست كه بدين وسيله مى خواهد برشما برترى جويد، واگر خدا مى خواست (براى هدايت افراد بشر رسولى بفرستد) فرشتگانى را مى فرستاد. و بلكه پا فراتر گذاشته نسبت جنون ، گمراهى ودروغ به نوح و پيروانش دادند و گفتند:او جز مردى ديوانه نيست (81) كه به جنون دچار شده يا گفتند: ما تو را در گمراهى آشكارى مى بينيم .(82) و در آيه ديگرى است كه اظهار داشتند: ما شما را افرادى دروغ گو مى پنداريم .(83)
كه بايد گفت كه اين سبك مغزان نابخرد و خيره سران لجوجى كه تبليغات نوح را مخالف با منافع مادّى و رياست خود تشخيص مى دادند، منطقى نداشتند تا به مبارزه با گفتار مستدّل و منطقى نوح برخيزند، لذا به اين بهانه جويى ها و سفسطه بازى ها متوسل مى شدند وگرنه هر عاقل با انصافى مى داند كه سنّت الهى در مورد بعثت انبيا به همين صورت بوده كه پيغمبر هر قومى را از جنس همان قوم ، بلكه از ميان همان ها برانگيزاند تا با معرفتى كه مردم درباره اصل و نسب و خصوصيات زندگى او دارند، بهتر از او پيروى كنند و دعوتش را بهتر بپذيرند و ترديد كمترى درباره اش باشد.
متاءسفانه قوم نوح با اين حرف نابجايى كه مى زدند، براى مخالفان و دشمنان ديگر پيمبران الهى نيز بهانه زيبنده اى به يادگار گذارده اند.
از جمله ايرادهاى ديگرى كه به نوح گرفتند اين بود كه بدو گفتند:اين چند تنى هم كه پيرويت مى كنند، جز فرومايگانى نيستند كه بدون تاءمل به سخنانت گوش داده و دعوتت را پذيرفته اند.(84) و چون برترى و فضيلت را به پول و ثروت مى دانستند، دنبال اين سخن نابجاى خود گفتند:و ما برترى ديگرى است كه از روى كمال تعجب يا تمسخر و استهزا به نوح مى گفتند:ما چگونه به تو ايمان آوريم كه پيروانت افرادى فرومايه و فقير هستند!(85) نظير همان ايرادى كه مشركان مكه به پيغمبر اسلام مى گرفتند
نوح (ع ) پاسخ گفتار آن ها را ضمن چند جمله چنين بيان فرمود:اى مردم ! من گمراه نيستم و تنها (جرم من اين است كه ) فرستاده و رسولى از جانب پروردگار جهانيانم .(86)
((اى مردم ! اگر من اب دليل روشن و برهانى از جانب پروردگار آمده باشم و رحمتى به من داده باشد كه از شما پنهان مانده ،ديگر من چگونه مى توانم شمارا با تنفّرى كه از آن داريد به پذيرش آن وادار كنم .(87)
ماءموريت من آن است كه رسالت ها (وپيام ها)ى پروردگار خود را به شما ابلاغ و شما را نصيحت كنم .
آيا تعجب مى كنيد كه تذكّرى از پروردگارتان به وسيله مردى از جنس خودتان براى شما آمده است كه شما را بيم دهد تا پرهيزگارى كنيد و شايد مورد رحمت قرار گيريد.(88) و گاهى به دليل هاى بزرگ و نشانه هاى الهى در جهان هستى اشاره مى كرد و مى فرمود:از پروردگار خود آمرزش بخواهيد كه وى آمرزنده است تا آسمان را فراوان بر شما ببارد، با اموال و فرزندان كمكتان كند و برايتان باغ ها برقرار سازد و نهرها براى شما پديد آرد. چرا شما خدا را به بزرگى باور نداريد با اين كه او شما را گوناگون آفريده است ؟ مگر نمى بينيد كه خدا چگونه آسمان هاى هفتگانه را بالاى هم آفريده و ماه را در آن ها روشن گردانده و خورشيد را چراغى قرار داده و شما را مانند گياهان از زمين برويانيد، آن گاه دوباره شما را در آن بازگرداند و سپس از آن بيرون آورد و خداست كه زمين را براى شما فرش كرده (وگسترش داد) تا در راه هاى مختلف آن رهسپار گرديد.(89) و گاهى اين جمله را - كه پيمبران ديگر نيز غالبا مى فرمودند- به گفتار خود اضافه كرده و مى فرمود:اى مردم من از شما مالى نمى خواهم (و مزدى براى تبليغ توقع ندارم ) كه مزد من تنها با خداست .(90)
واز اين كه مى گوييد پيروان تو جز افرادى فرومايه و تنگ دست نيستند، توقع داريد كه من آن ها را از پيش خود برانم كه شايد شما به من ايمان آوريد؟من هرگز نمى توانم مردمى را كه به خدا ايمان آورده و خدا را ديدار مى كنند از خود برانم ، و اگر آن ها را از خود برانم ، كيست كه در پيشگاه وى در روز قيامت مرا يارى كند (و در اين عمل از من دفاع كند)، چرا انديشه نمى كنيد.(91)
گذشته از اين كه من (از درون كار آن ها اطلاع ندارم ) نمى دانم چه مى كرده اند و حساب آن ها تنها با خداى من است ... و من چنان نيستم كه آن ها را از خود برانم .(92)
به هرصورت گفت وگوى ميان او با آن قوم سبكسر بسيار شد و چون منطقى در برابر گفتار خيرخواهانه نوح نداشتند، بناى لجاجت گزارند و به تدريج شروع به تهديد كردند، يك بار گفتند:اى نوح ! جدال را با ما از حدّ گذراندى ، اكنون اگر راست مى گويى آن عذابى كه ما را از آن بيم مى دهى بياور.(93)
بار ديگر گفتند:اى نوح اگر(دست از اين گفتارت برندارى و) بس نكنى سنگ سار خواهى شد(94).
آن گاه از پيش نوح برمى خاستند و با تاءكيد و عناد بيشترى به مردم مى گفتند:مردم (به خاطر حرف هاى نوح ) دست از معبودان خويش (بت هاى خود):ودّ، سواع ، يغوث ، يعوق ، و نسر برنداريد.(95)
آزار و صدمه اى كه نوح از مردم ديد
با توجه به عمر طولانى و سال هاى بى شمارى كه نوح ميان مردم بود و نيز افراد اندكى كه به وى ايمان آوردند وعلاقه زيادى كه قوم او به بت پرستى داشتند، مى توان حدس زد كه اين پيغمبر بزرگوار چه مقدار سختى كشيد و خون جگر خورد. گذشته از ناسزاهاى زيادى كه به او گفتند و ديوانه ، گمراه و جن زده اش خواندند، انواع شكنجه بدنى و آزار جسمى را هم به او مى رساندند.
در حديثى كه صدوق از امام صادق (ع ) روايت كرده ، گاهى مردم آن حضرت را به قدرى كتك مى زدند كه سه روز تمام به حال بى هوش مى افتاد و از گوش وى خون مى آمد.(96)
مرحوم طبرسى (ره ) مى نويسد: حضرت نوح 950 سال شب وروز مردم را به سوى خدا دعوت مى كرد، ولى سخنان وى در آن مردم اثرى نداشت و گاهى آن قوم به قدرى او را مى زدند كه بى هوش مى شد؛ وقتى به هوش مى آمد و مى گفت :
اللهم اهد قومى ، فانّهم لايعلمون ؛(97)
خدايا قوم مرا هدايت كن كه نمى دانند.
از وهب نقل شده است : نوح سه قرن تمام مردم را به خدا دعوت مى كرد كه هر قرن سيصد سال بود. او در اين نهصد سال ، پنهان و آشكارا دعوت خود را ابلاغ مى كرد، ولى آن مردم جز برطغيان و سركشى نيفزودند و هر قرن كه مى آمد، مردم آن قرن سركش تر از قرن پيش بودند تا جايى كه مردم دست كودكان خود را مى گرفتند و آن ها را نزد نوح مى آوردند و به آن ها سفارش مى كردند و مى گفتند:
لئن بقيت بعدى فلا تطيعنّ هذا المجنون ؛
اگر پس از من زنده ماندى ، مبادا از اين ديوانه پيروى كنى .
سپس ادامه داده مى گويد: آن مردم به نوح حمله مى كردند و او را چنان مى زدند كه از گوش هاى آن حضرت خون مى آمد و بى هوش مى شد. در اين وقت او را برداشته به خانه اى مى انداختند يا به همان حال بى هوشى بر در خانه اش ‍ گذارده و مى رفتند.(98)
از لحن قرآن كريم هم به خوبى فهميده مى شود كه آزار آن ها به آن حضرت ، شديد و سخت بوده است . خداوند در سوره هاى انبياء و صافّات مى فرمايد:... مانوح و خاندانش را از اندوه و محنت بزرگ نجات داديم .(99) و مفسران گويند كه منظور از اندوه بزرگ ، همان آزارهاى زيادى است كه مردم به آن حضرت مى كردند.
در سوره قمر حكايت فرموده كه نوح دعا كرد و گفت :پروردگارا! من مغلوب (وازپاافتاده ) هستم ، تو ياريم ده .(100)
در سوره شعراء هم آمده كه اين گونه به درگاه خداى رحمان استغاثه كرد و گفت :پروردگارا! به راستى كه اين قوم مرا تكذيب كردند، پس ميان من و ايشان گشايشى ده و مرا با مردمانى با ايمانى كه با من هستند،(از دست اينان ) نجات ده .(101)
نفرين نوح
چنان كه قرآن كريم تصريح مى كند، نوح 950 سال ميان آن مردم توقف كرد و به كار تبليغ دين و دعوت مردم به سوى خداى سبحان مشغول بود و براى پيش رفت اين آيين ، آسودگى و آسايش نداشت و همواره مردم را به ايمان به خدا و روز جزا و كسب فضيلت و تقوا دعوت مى نمود، اما باگذشت آن مدت طولانى به جز از همان افراد انگشت شمارى كه بدو ايمان آورده بودند، كسى دعوت او را پاسخ نداد و آن حضرت از ديگران ماءيوس گرديد، به ويژه كه وحى الهى نيز به اين نااميدى وى كمك كرد، زيرا خداوند به او خبر داد كه از قوم تو جز همين افرادى كه ايمان آورده اند كس ديگرى ايمان نخواهد آورد، به همين سبب از كارهايى كه اينان مى كنند، اندوهگين مباش .(102)
در حديثى است كه چون سيصد سال از دعوت نوح گذشت ، آن حضرت خواست درباره آن مردم نفرين كند و هم چنان كه نماز صبح را خوانده و به قصد نفرين نشسته بود، چند تن از فرشتگان از آسمان هفتم بروى فرود آمده سلام كردند و سپس گفتند: خواهشى از تو داريم ! نوح پرسيد: خواهش شما چيست ؟ گفتند: خواهش ما اين است كه نفرين را به تاءخير اندازى ، زيرا اين نخستين عذاب خدا در روى زمين خواهد بود. نوح در پاسخشان فرمود: تا سيصد سال ديگر آن را به تاءخير انداختم .
وقتى سيصد سال دوم نيز به پايان رسيد و خواست نفين كند، دسته ديگرى از فرشتگان از آسمان ششم آمدند و از وى خواستند تا باز هم نفرين را به تاءخير اندازد، بدين ترتيب سيصدسال ديگر نيز به تاءخير افتاد.
وچون نهصد سال تمام شد، پيروان نوح از آزار دشمنان به تنگ آمدند و از او خواستند تا گشايشى از خدا بخواهد.نوح قبول كرد و پس از نماز به درگاه خداوند دعاد كرد. جبرئيل نازل شد و به نوح گفت : خداوند دعاى تو را مستجاب كرد. اكنون به پيروان خود بگو كه خرما بخورند و هسته آن را بكارند و از آن نگهدارى كنند تا بزرگ شود. پس از بارور شدن درختان ، بلا از ايشان برطرف مى گردد و فَرَجشان خواهد رسيد.
نوح گفتار جبرئيل را به پيروان خود اطلاع داد. همگى خرسند شدند و دستور خداوند را انجام دادند. وقتى درخت ها بارور شد، نزد نوح آمدند و گفتند: زمانى را كه خبر داده بودى ، فرارسيده است . نوح از خداوند خواست تا مطابق وعده عذاب را نازل كند. وحى شد كه به ايشان بگو: اين خرما را هم بخوريد و هسته آن را بكاريد و پس ار بارور شدن درختان ، گشايش مى رسد. در اين موقع بود كه يك سوم آن مردم نيز از دين نوح دست كشيدند و بى دين شدند. دوسوم ديگر ماندند. خرماها را خوردند و هسته اش را كاشتند و هم چنان مراقبت مى كردند تا بارور گرديد. چون نزد نوح آمده و وفاى وعده حق را خواستند، دوباره به وى وحى شد كه به آن ها بگو: اين خرما را هم بخوريد و هسته اش را بكاريد در آن موقع هم يك سوم ديگر از دين بيرون رفتند و يك سوم باقى ماندند، براى بار سوم به دستور عمل كردند و چون هسته را كاشته و درخت شد و به ثمر رسيد، نزد نوح آمدند و گفتند: به جز اين افراد اندك كسى به جاى نمانده و اگر اين بار نيز فَرَج ما به تاءخير افتد، ترس آن داريم كه ما به تاءخير افتد، ترس آن داريم كه ما نيز به هلاكت در دين و گمراهى دچار شويم .
حضرت نوح نماز خواند ودعا كرد. در دعاى خود گفت : پروردگارا جز اين افراد اندك كسى در پيروى من باقى نمانده و من ترس آن دارم كه اگر اين بار فرج را به تاءخير اندازى اينان هم از دين بيرون روند. در اين وقت بود كه خداوند بدو وحى فرمود: دعايت را مستجاب كرديم ، اكنون دست به كار ساختن كشتى شو.(103)
در حديث ديگرى است كه پس از اين آزمايش ها، بيش از هفتادوچند نفر به جاى نماندند. خداى سبحان به نوح وحى كرد:اين براى آن بود تا مؤ منان خالص و پاك به جاى بمانند و افراد ناخالص از كنار تو پراكنده شوند. اكنون من به آن ها نيرويى در دين مى دهم كه ترس و بيمشان را به آسايش و امن تبديل كند تا از روى اخلاص مرا عبادت كنند.(104)
به هر صورت ، هنگامى كه نوح از ايمان آوردن قوم خويش ماءيوس گرديد و آن همه لجاجت و ستيزه جويى را ديد، ايشان را به سختى نفرين كرد و گفت :... پرودگارا ديّارى از كافران را در زمين (زنده ) مگذار، كه اگر زنده شان بگذارى بندگانت را گمراه كنند و جز بدكارانى ناسپاس توليد نكنند.(105)
خداى تعالى نيز دعاى نوح را مستجاب فرمود و عذابى قطعى را برآن مردم ستم گر مقرر كرد و حكم عذاب آن ها به گونه اى بود كه از وساطت نوح نيز درباره آن ستمكاران جلوگيرى كرد و بدو گفت :
ولاتخاطبنى فى الذين ظلموا انّهم مغرقون (106)؛
درباره اين ستم گران مرا مخاطب مساز و (وساطت نكن و نجاتشان را از من مخواه ) كه غرق شدنى هستند.
آرى مردمى كه اين قدر خيره سرند كه به جاى تقدير و تشكر از چنين پيغمبرى كه شب وروز خود را وقف هدايت آنان كرده و به طور رايگان در آن مدت طولانى كمر همّت بسته تا آن ها را از تواشع وكرنش در برابر بتان بى جان و پرستش ‍ مجسمه هاى بى روحى - كه جز ايجاد تفرقه و دودستگى و خمودى فكر و بدبختى ، ثمره ديگرى براى مردم نداشت - رهايى بخشد، او را كتك مى زنند و آن همه آزار و صدمه مى رسانند و به جاى استماع سخنان جان بخش او، چنان كه خود نوح مى گويد: انگشت ها را در گوش مى گذاردند و جامه ها را بر سرمى كشيدند كه سخنان او را نشوند، چنين مردمى مستحق نابودى و هلاكت هستند و بايد از بيخ و بن كنده شوند و به جاى آن ها نسل جديدى بيايند كه قابليّت درك حقايق و آمادگى پذيرفتن سخنان پيامبران الهى را داشته باشد.
كشتى نوح
پس از آن كه خداى تعالى به نوح خبرداد كه به جز اين افراد اندك كس ديگرى به توايمان نخواهد آورد، دستور ساختن كشتى را صادر فرمود و چنان كه از ظاهر قرآن به دست مى آيد، ساختن كشتى تا به آن روز بى سابقه بوده است ، از اين رو به نوح فرمود:كشتى را تحت نظر ما و به دستور ما بساز و درباره كسانى كه ستم كرده اند مرا مخاطب مساز (و نجاتشان را از من مخواه ) كه غرق شدنى هستند.(107)
نوح نيز طبق دستور الهى دست به كار ساختن كشتى شد و تخته ، ميخ و چوب از اطراف تهيه مى كرد و زير نظر فرشتگان الهى ، آن ها را به هم متصل ساخته و به سرعت كشتى را آماده مى كرد.
و همان گونه كه پيش از اين اشاره شد، آن مردم كوته فكر كه منطق درستى نداشتند و در صدد بودند تا به هر نحو شده نوح را بيازارند، وسيله جديدى براى آزار حضرت به دست آوردند و زبان به تمسخر شيخ ‌الانبياء گشودند و هركس به نحوى او را سرزنش و استهزا مى كرد.
يكى مى گفت كه اى نوح پس از پيغمبرى ، نجّار شده اى ؟ ديگرى پوزخند مى زد و مى گفت كه در اين سرزمين خشك كه آبى وجود ندارد، كشتى با اين عرض و طول را براى چه مى سازى ؟ نكند در بيابان خشك مى خواهى كشتى بانى كنى ؟ سومى مى گفت كه اين كشتى را در خشكى مى سازى ، پس كجا در آب مى اندازى !
نوح در پاسخ آن ها يك جمله مى گفت و اظهار مى داشت :اگر شما امروز ما را مسخره مى كنيد، روزى خواهد آمد كه ما نيز شما را مسخره كنيم ، و به زودى خواهيد دانست كه عذاب خواركننده و ذلّت بار به سراغ كدام يك از ما دو طايفه خواهد آمد(108).
در حديث است كه چون شروع به درخت كارى كرد، كسانى كه بروى عبور مى كردند مسخره كنان بدو مى گفتند:به درخت كارى مشغول شده اى ؟ وقتى درخت ها بزرگ شد و آن ها را قطع و شروع به نجّارى كرد، بدو مى گفتند: نجّار شده اى ! و همين كه به ساختن كشتى مشغول شد بدو مى خنديدند و به يك ديگر مى گفتند: حالا ديگر در اين سرزمين بى آب به شغل كشتى بانى دست زده و ملّاح شده است ! آن دوران هم گذشت و به تدريج كشتى ساخته و حاضر شد.
در مقدار طول ، عرض ، ارتفاع و كيفيت آن كشتى اختلاف است . بعضى گفته اند: طول آن 1200، عرضش 800 وارتفاعش 80 ذراع بوده است وطبق اين قول روايتى هم از امام صادق (ع ) رسيده است ، ديگرى گفته است : طول آن 700، عرضش 500 و ارتفاعش 80 ذراغ بوده و قول سوم آن است كه طول آن 300، و عرض و ارتفاعش 30 ذراع بوده است ، واللّه اءعلم .(109)
از ابن عباس نقل شده كه كشتى مزبور داراى سه طبقه بود. طبقه زيرين براى جانوران وحشى ، طبقه وسط براى چهارپايان و طبقه بالا براى مردمى كه با نوح بودند، و حضرت نوح هر چه خوراكى و لوازم ديگر برداشته بود، در همان طبقه بالا جاى داد.(110)
به هرصورت كشتى آماده شد و نوح منتظر فرمان خداوند بود. در اين وقت دستور آمد: وقتى كه ديدى فرمان در رسييد(و نشانه هاى عذب آمد) و (آب از) تنور جوشيدن گرفت ، از هر حيوانى يك جفت بردار و خاندانت (به جز آن كسانى كه وعده عذاب آن ها را پيش از اين به تو خبر داده ايم ) و هم چنين كسانى كه به توايمان آورده اند را با خود بردار و به كشتى وارد شو، ودرباره كسانى كه ستم كرده اند با من گفت و گو مكن كه غرق شدنى هستند.(111)
تنور كجا بود و منظور از آن چيست ؟
چنان كه گفته شدن نشانه توفان ، جوشيدن آب از تنور بود. و تنور در لغت به جايگاه طبخ نان گويند مطابق چند حديث و گفتارى كه از ابن عباس و ديگران نقل شده ، تنور مزبور كه اكنون در مسجد كوفه است تنورى بود كه در خانه نوح يا در خانه زن مؤ منى قرار داشت كه براى پخت نان از آن استفاده مى كردند. زن نوح يا آن زن مؤ منه مشغول پخت نان بود كه ناگاه جوشش آب را از تنور مشاهده كرد. بى درنگ جريان را به نوح گزارش دادند. آن حضرت بيامد و مقدارى خاك رويآن ريخته و آن را مهر كرد، سپس به كنار كشتى آمد و كسانى را كه قرار بود در كشتى سوار كند و هم چنين حيوانات را در آن جاى داد. سپس بازگشت و خاك ها را از روى تنور به يك سو زد و در اين وقت آب جوشيد و آسمان نيز همانند دهانه مشك شروع به باريدن نمود و رود فرات و چشمه ها نيز طغيان كردند و آب زمين را فراگرفت .(112)
درباره تنور گفته هاى ديگرى نيز نقل شده مانند اينكه : گفته اند منظور از تنور، همان ظاهر وسطح زمين است ؛ يعنى آب از سطح زمين جوشش كرد و يا از منظور طلوع خورشيد و درخشندگى آفتاب است ، ولى همان گونه كه طبرسى و مجلسى (ره ) و ديگران گفته اند، قول اوّل صحيح تر است .
در هر حال آب از چشمه ها به شدت جوشيد و رودها طغيان نمود و از آسمان هم مانند دهانه مشك باران مى ريخت . طولى نكشيد كه سراسر زمين و دشت وبيابان را آب فراگرفت .تنها نوح و خاندان و پيروانش بودند كه به كشتى درآمدند و از غرق شدن نجات يافتند.
نوح به همراهانش گفت :در كشتى سوار شويد و به نام خدا در وقت سوار شدن و ايستادنش تبرّك جوييد كه پروردگار من آمرزنده و مهربان است .(113) آنان نيز نام خدا را برزبان جارى ساختند و همگى در كشتى جاى گرفتند.
كشتى ، آن ها را در ميان امواجى چون كوه پيش مى برد(114) و آن ها كه سوار كشتى بودند، مردم گردن كش و خيره سر كافر را مى ديدند كه چگونه در ميان امواج خروشان با مرگ دست به گريبان اند و ميان توفانِ خشم پرودگار دست وپا مى زنند و پاسخ سركشى و پوزخنده هاى خود را مى گيرند.
آرى خداى سبحان درباره آن ها مى گويد:ما، نوح و همراهانش را در آن كشتى نجات داديم ، و ديگران را غرق كرديم و به راستى كه در اين جريان عبرتى است و بيشترشان مؤ من نبودند.(115) و در جاى ديگر مى گويد:ما نوح و همراهانش را در آن كشتى نجات داديم و تنها آنان را جانشين (وباقى ماندگان ) در زمين قرار داديم و كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند غرق كرديم ، پس بنگر كه چگونه بود سرانجام بيم داده شدگان ... و به جرم خطاكارى هاى خودشان بود كه غرق شده و داخل دوزخ شدند.(116)
تعداد نجات يافتگان
در تعداد ايمان آورندگان و آن ها كه به كشتى سوار شدند، اختلاف است . و پيش از اين در حديثى گذشت كه آن ها هفتادوچند نفربودند. قرآن كريم به طور اجمال مى گويد:و جز اندكى بدو ايمان نياوردند.(117) جمعى از مفسّران گفته اند: مجموع آن هايى كه به وى ايمان آوردند، هشتاد نفر بودند و به گفته بعضى ديگرى هفتاد و هشت نفر بودند كه هفتاد و دو نفر آن ها از مردان و زنان قوم او و شش نفر ديگر پسران و زنانشان بوده اند. هم چنين در حديثى از امام صادق (ع ) است كه جمعا ده نفر بودند و نيز قولى است كه هفت نفر بوده اند.(118)
به هرحال گروه اندكى بوده اند كه سه پسر نوح ، يعنى سام ، حام و يافث - كه نژادهاى كنونى روى زمين از نسل آن هايند- با زنانشان در ميان آن بودند.
داستان پسر نوح
نوح پسر ديگرى به نام كنعان داشت كه جزء دشمنان او بود از پدر كناره گرفته و به دين و آيين او ايمان نياورده بود. هنگامى كه آب از هر سو زمين را فراگرفت و نوح و همراهانش در كشتى قرار گرفتند و آن منظره هولناك را تماشا مى كردند، ناگاه چشم نوح به آن پسر افتاد كه مانند مردم ديگر براى نجات خويش تلاش مى كند و مى خواهد به وسيله خود را از غرق شدن نجات دهد.
نوح به دليل علاقه پدرى او را صدا زد و گفت :پسرجان ! بيا با ما سوار شو(وايمان آور) و از زمره كافران بيرون آى .(119)
آن بى چاره به حدّى گرفتار غرور بود كه به جاى آن كه در آن لحظه حساس سخن پدر را بشنود و نصيحت او را بپذيرد در جواب گفت : هم اكنون به كوهى پناه مى برم تا مرا از خطر آب حفظ كند.(120)اما نمى دانست كه اين سيل و توفان معمولى نيست ، بلكه عذاب و قهر الهى است كه به صورت توفان درآمده و آن مردم خيره سر را در كام خود فرومى برد و با اين وضع ، راه فرار بروى مسدود است . نوح اين مطلب را نيز به وى تذكر داده و از روى دل سوزى گفت : امروز در برابر فرمان و عذاب الهى پناه گاه و نگهبانى وجود ندارد و تنها كسانى كه (به وسيله ايمان به خدا) مورد رحمت الهى قرار گيرند، اهل نجات هستند....(121)
شايد هنوز سخن نوح به پايان نرسيده بود كه موج برخاست و مجال ادامه سخن را از كف او ربود و ميان آن دو جدايى افكند وپسر نوح را در كام خود كشيد.
نوح كه قبل از آن وعده نجات خاندان خود را از خداى سبحان دريافت كرده بود، در اين وقت روى تضرّع و نياز به درگاه پروردگار بى نياز كرد و گفت :پروردگارا! پسر من جزء خاندان من است و وعده تو حق است .(122) و تو خود وعده كردى كه من و خاندانم را نجات بخشى !
پرودگار متعال به نوح پاسخ داد:وى از خاندان تو نيست ... و چيزى را كه بدان علم ندارى از من درخواست مكن و تو را پند مى دهم كه از نادانان نباشى .(123) حضرت رضا(ع ) در تفسير اين آيه فرمود: وى پسر صلبى و نسبى نوح بود، اما چون نافرمانى خداى عزوجل را نمود(و از آيين پدر پيروى نكرد) خداوند او را از پدر جدا كرد و از زمره خاندان نوح بيرون برد.(124)
يعنى در پيش گاه پرودگار متعال ، عمل و كردار افراد ميزان نزديكى و دورى آن ها به پيغمبران بزرگوار الهى و مردمان صالح درگاه پرودگار است و ارتباط خويشاوندى با آنان در اين باره هيچ تاءثيرى ندارد و در وقت نزول عذاب به كار نمى آيد.
آرى در اين درگه سلمان فارسى (125) براثر اطاعت حق و پيروى دستورهاى رسول گرامى اسلام از زمره خاندان آن بزرگوار گشته و به افتخار السلمان منّا اهل البيت مفتخر مى گردد، ولى پسر نوح به جرم نافرمانى و پيروى نكردن دستورهاى پدرش از خاندان وى جدا مى شود

خدایان و اساطیر یونان باستان

خدایان و اساطیر یونان باستان -
خدایان المپ یا المپ نشینان
این خدایان 12 تن بودند که پس از سرنگونی تایتانها (Titans خدایان اولیه) به حکومت پرداختند. کوه المپ محل نبرد تایتانها با خدایان دوازده گانه بود و بعدها هم به عنوان محل زندگی خدایان از آن نام برده شد. تمام المپ نشینان به نوعی با یکدیگر نسبت داشتند و بنا به شرایط زمانه هر از گاهی یک یا چند تن از آنها بیشتر مورد توجه قرار میگرفت. برای مثال اگر در زندگی واقعی، همسر حاکم یا شخص قدرتمند منطقه از شخصیت قوی یا خانواده مهمتری بود، خدایان زن و به خصوص هرا (Hera) که خدای مادر بود مورد توجه میگرفت. اگر جنگی در میان بود، معبد خدای جنگ بیشتر مورد توجه قرار میگرفت.

سنگ برجسته زئوس به همراه همسرش هرا
زئوس (Zeus)
زئوس فرزند کرونوس (Cronus)، تایتان بزرگ، بود. او پدرش را سرنگون کرد و بر سر حکومت با برادرانش پوزئیدون (Poseidon) و هادس (Hades) قرعه کشی کردند، زئوس در نتیجه این قرعه کشی به نام بزرگ خدایان شناخته شد، او فرمانروای آسمان و باران و اسلحه اش آذرخش است که آنرا به سمت کسی که او را ناخشنود کرده ، پرتاب میکرده است. یکی از مواردی که او را بسیار خشمگین میکرد دروغگویی و پیمان شکنی بوده است. زئوس هرا (Hera) را به همسری گرفت اما به خاطر داشتن ماجراهای عشقی فراوان شهرت داشته است.

پوزئیدون خدای دریا
پوزئیدون Poseidon
پوزئیدون برادر زئوس است و در قرعه کشی که پس از سرنگونی پدرشان انجام شد، دریا را به دست آورد و به نام خدای دریا شناخته میشود. دریانوردان و ماهیگیران از پرستندگان او به شمار می روند. پوزئیدون با آمفی تریت Amphitrite که نوه اوسیانوس Oceanus تایتان آبهای به هم پیوسته جهان، ازدواج کرد. اسلحه او یک نیزه سه شاخه است، که میتواند جهان را بلرزاند و هر چیزی را درهم بشکند. او پس از زئوس قدرتمندترین خدا است و طبیعتی ستیزه جو و حریص دارد، به همین برای به دست آوردن شهرهای خدایان دیگر، با آنها درگیر میشده است.

هادس خدار مردگان
هادس Hades
هادس، در قرعه کشی با برادرانش، بدترین سهم را برنده شد و آن جهان زیرزمین یا دنیای مردگان است. از آنجایی که رعایای هادس را مردگان تشکیل میدادند، او به کسانی که موجب افزایش جمعیت سرزمینش میشدند بسیار علاقه داشت. مانند ارینی ها Erinnyes یا خشم و ناامیدی، که کارشان تعقیب گناهکاران و سوق دادن آنها به سمت خودکشی بود. هادس به دلیل حکومت بر زیرزمین، صاحب معادن زیرزمینی هم بود و خدای پروت هم به شمار می رفت. همسر او پرسفونه بود که توسط هادس ربوده شده بود. هادس خدای جهان مردگان بود اما خدای مرگ نبود، تاناتوس Thanatos خدای مرگ بود


هستیا (Hestia)

هستیا بزرگترین خواهر زئوس و الهه حاکم بر زندگی خانوادگی و به عبارتی اجاق خانه بود. او برای فرار از تقاضای عاشقانه برادرانش پوزئیدون و آپولو، قسم خورد که همواره دوشیزه باقی بماند. هستیا الهه ایست که تخت سلطنتی ندارد، اما نگهداری از آتش مقدس المپ بر عهده او است و به همین دلیل تمام آتشکده ها و اجاقهای منازل از آن او است. هستیا ملایم ترین و مهربان ترین الهه المپ است و سمبل اتحاد بین شهر مادر Metropolis و مردم شهرکها و دهکده هایی است که برای بردن آتش به معبد می آمدند و در واقع اجاق خانه همه مردم از یک آتش گرم میشد
Hera نگهبان زندگی


هرا (Hera)
هرا همسر و خواهر زئوس بود. او نگهبان ازدواج ها بود و به خصوص حامی زنان شوهردار بود. از آنجایی که زئوس با حیله و توصل به زور او را به ازدواج راضی کرد، این ازدواج با کشمکش و ناسازگاری آغاز و با کشمکش ادامه یافته بود. یک بار که غرور زئوس به حد غیرقابل تحملی رسیده بود، هرا با خدایان بر علیه او توطئه چینی کرد و به او داروی مخدر خوراند، سپس با خدایان دیگر او را بر روی تختی با هزاران گره بستند و در باره اینکه باید با او چه کنند به مشاجره پرداختند. بریاروس Briareus که غولی 50 سر و صد دست بود به توطئه پی برد و به خاطر علاقه فراوان به زئوس، به کمک 100 دست خود گره ها را گشود و او را آزاد کرد. خشم فراوان زئوس خدایان را به زانو درآورد و هرا پس از مجازات زجرآور- که به دار آویخته شدن با زنجیری طلایی از آسمان بود- قسم خورد که دیگر بر ضد شوهرش شورش نکند. با این وجود هرا همواره به خاطر بیوفایی زئوس دسیسه چینی هایی میکرد و کاهی هم موفق میشد تا درس خوبی به شوهر خیانتکار خود بدهد. طاووس و گاو حیوانات مقدس معبد هرا هستند.


Ares خدای جنگ
آرس (Ares)
آرس پسر زئوس و هرا و خدای جنگ است. او فردی رشید و زیبا اما بسیار قسی القلب و خونخوار بوده است خواهرش اریس Eris الهه نزاع و کشمکش، یار جدایی ناپذیر او بود. آرس زمانی خوشحال میشد که صدای چکاچک شمشیرها را بشنود، در این زمان او کلاه خود درخشانش را بر سر میگذاشت و سوار بر ارابه جنگ به قلب میدان جنگ میرفت و کاری به برنده و بازنده نداشت، فقط به دنبال خونریزی بود. کسانی که همواره همراه او بودند درد، اضطراب، قحطی و گمنامی بودند. هرا و زئوس هردو به آرس بیعلاقه بودند و او بیشتر توسط اهالی تراسیا Thracia که مردمی وحشی و خشن بودند پرستیده میشد. کرکس و سگ جانورانی بودند که در کنار این خدا تصویر میشدند.


Athena الهه شهر، صنایع دستی و کشاورزی
آتنا (Athena)
آتنا، الهه باکره، دختر زئوس است و مادری ندارد، زیرا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده در زره و اسلحه از پیشانی زئوس خارج شده است. علی رغم اینکه او در نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی آمده زیرا نبردهای او همه برای دفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. آتنا الهه شهر، صنایع دستی و کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد و از دیگر نو آوریهای او میتوان به ساختن ترومپت، فلوت، دیگ، شن کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشاره کرد. او تجسم دانایی، منطق و پاکی بوده و فرزند محبوب زئوس به شمار می آمده است. به همین خاطر اجازه داشت تا از اسلحه پدرش- صاعقه- استفاده کند. شهر محبوب او آتن، درخت مورد علاقه اش زیتون پرنده او جغد بوده اند
پگاسوس (Pegasus) : پگاسوس اسبی بالدار و فرزند رابطه مدوزا و پوزئیدون است. او زمانی که سر مدوزا توسط پرسیوس از تن جدا شد، به دنیا آمد و توسط بلروفون اهلی شد. پگاسوس در طی ماجراهای این قهرمان، مرکب او بود و به او در از بین بردن کایمرا کمک کرد. اما زمانی که بلروفون میخواست به کمک او به المپ برسد، توسط زئوس از اسب سرنگون شد و پگاسوس به تنهایی به المپ رسید و در آنجا ماندگار شد.
کریسائور (Chrysaor) : کریسائور، دومین فرزند مدوزا و پوزئیدون است. درباره این موجود اطلاع زیادی در دست نیست، تنها میدانیم که او به احتمال زیاد یک غول بوده و جنگجویی قدرتمند به شمار می آمده است و نام وی شمشیر طلایی معنا میدهد
مدوزا (Medusa) : مدوزا در ابتدا دوشیزه ای بسیار زیبا بوده است، اما پس از اینکه پوزئیدون، خدای دریا او را در معبد آتنا اغوا میکند، موجب خشم این الهه میشود و آتنا، او را به شکل کریه ترین موجود ممکن، یعنی یک گورگون در می آورد. از آنجایی که مدوزا در اصل انسان بوده است، فانی بوده و در نهایت توسط یکی از قهرمانان اساطیری به نام پرسیوس (Pereus) کشته میشود. پرسیوس که تحت حمایت آتنا به نبرد با مدوزا رفته بود، موفق میشود بت هوشمندی سر او را از بدن جدا کند. گفته میشود که در این زمان، دو تا از موجودات افسانه ای، پگاسوس (Pegasus) و کریسائور (Chrysaor) که فرزند مدوزا و پوزئیدون بوده اند، از بدن مدوزا خارج شده اند.

تایفویوس (Typhoeus) : تایفویوس، اژدهایی با نفس آتشین، صد سر و خستگی ناپذیر بوده است. گایا، در اوج نا امیدی او را به دنیا آورد تا از تایتانها در مقابل المپیان محافظت کند. او تا حد زیادی موفق میشود و تعدادی از خدایان المپ را فراری داده و زئوس را به بند میکشد. هرمس به نجات زئوس میآید و زئوس هم با استفاده از تیرهای صاعقه، تایفویوس را از بین میبرد. گفته میشود که تایفویوس زیر کوه اتنا (Etna) در سیسیل دفن شده است.
سربروس (Cerberus) : سربروس هم یکی دیگر از فرزندان تایفویوس و اکیدنا است و سگی سه سر، با ماری به جای دم است. این هیولا نگهبان جهان مردگان بوده است. او به مردگان اجازه ورود میداده و مانع خروج آنها از جهان زیر زمین میشده است. تنها چند تن از افراد زنده موق شدند به طریقی از این سد بگزرند و به دنیای مردگان رفته و بازگردند. یکی از این افراد اورفئوس (Orpheus) بود که توانست با خواندن آواز او را خواب کند و به نجات همسرش یوریدیس (Eurydice) برود. هرکول نیز، در آخرین ماموریت خود موفق شد سربروس را از جایگاه خود خارج کند و به شاه یوریستئوس (Eurystheus) پیشکش کند.

سیرن ها (Sirens) : سیرن ها خواهرانی بودند که در بخشهای پر صخره دریا میزیستند. آنها آوازی بسیار زیبا و فریبنده داشتند و دریانوردان را با آوای خود گمراه کرده و به کام صخره های مرگ آور میکشیدند. گفته میشود که این چهار خواهر، فرزندان آکلوس Achelous خدای طوفان بوده اند
اکیدنا (Echidna) : هیولای مونثی که نیمی پری و نیمی مار بود و در غاری زندگی میکرد. او تنها هنگام شکار غار را ترک میکرد و هر موجودی که از آن حوالی میگذشت را میخورد. این موجود فانی اما درای عمری طولانی بود و توسط آرگوس کشته شد.

هکتاتون کایرس (Hecatonchires) : هکتاتون کایرس به معنی "صد دست" است. این موجودات با 50 سر و 100 دست قدرتمند، فرزندان گایا و اورانوس بودند. این سه موجود صد دست، از پدر خود متنفر بودند و اورانوس آنها را به رحم مادرشان باز گرداند. آنها بعدها در شورشی علیه اورانوس شرکت کردند، اما کرونوس(برادرشان) باز هم آنها را به زندان انداخت و بعد توسط زئوس آزاد شدند و به نبرد با تایتانها پرداختند. آنها میتوانستند در آن واحد چندین تخته سنگ عظیم را به سمت دشمنان خود پرتاب کنند.
غولها (Giants) : غولها، موجودات عظیم الجثه ای بودند که در اثر بر زمین ریختن خون اورانوس به وجود آمده بودند. آنها به زئوس و خدایان المپ نشین حمله کردند و برای رسیدن به مقر آنها، بالای ک.هی رفته و با روی هم گذاشتن تجهیزات جنگی خود، راهی برای رسیدن به مقر خدایان ایجاد کردند. خدایان در نهایت توانستند با کمک هرکول، قهرمان اساطیری و فرزند زئوس، غولها را شکست بدهند و آنها را در زیر آتشفشانها دفن کنند.

گورگون ها (Gorgons) : در اساطیر یونان، گورگون هیولایی مونث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهره ای چنان زشت بوده اند که هر کس به آنها نگاه میکرد به سنگ تبدیل میشد. آنها سه تن بودند که دوتا از آنها جاودان بودند و سومی که مدوزا نام داشت فانی بود. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده میکردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند
آرگوس (Argus) : آرگوس، یکی از قهرمانان اساطیر یونان است که به آرگوس مشاهده گر مشهور است. علت این نام گذاری تعداد فراوان چشمان او بوده که در بعضی روایات 4 چشم و در بسیاری از داستانها و نقاشیها دارای 100 چشم بوده است که در سراسر بدن او قرار داشتند. این خاصیت، آرگوس را به یک نگهبان ایده آل مبدل کرده بود و هرا، همسر زئوس، او را برای نگهبانی زئوس و معشوقه اش ایو Io، گماشته بود. اما زئوس به هرمس، پیغامبر خدایان، دستور داد تا ایو را برباید و هرمس خود را به شکل چوپانی درآورد و با حکایتهای طولانی و آوای نی خود، آرگوس را به خواب برد و ایو را دزدید. در بعضی از داستانها، آرگوس در آخر به دست هرمس کشته میشود.
کایمرا (Chimaera) : کایمرا فرزند اژدهایی صد سر به نام تایفویوس (Typhoeus) و موجودی نیمه پری، نیمه مار به نام اکیدنا (Echidna) است و یکی از معروفترین هیولاهای اساطیر به شمار میرود. کایمرا موجودی با دو سر شیر و بز در یک سو و دمی با سر مار از سوی دیگر بوده است. بدن او هم نیمی شیر و نیمی بز بوده و از دهانش آتش میریخته است. این هیولا ، با از بین بردن گله های دامداران و حمله به مردم، موجب وحشت اهالی لیسیا Lycia بود و به دست مردی به نام بلروفون (Bellerophon) از اهالی کورینت (قرنت) کشته شد.

سایکلوپ ها (Cyclopes) : یونانیان خدایان و هیولاها را فرزندان تیتان ها- خدایان اولیه- میدانستند که بیشتر آنها فرزند گایا (Gaea) الهه مادر و اورانوس (Uranus) بودند. اورانوس خدای آسمان و فرزند گایا بود و گایا خود به تنهایی او را به وجود آورده بود. این دو با یکدیگر فرزندان بسیاری به وجود آوردند که شامل 12 تن از تایتان ها نیز هست. سایکلوپها، که غولهایی یک چشم بودند، سه نفر بودند و نماد رعد، برق و صاعقه به شمار می آمدند. این غولها، اولین آهنگران بودند و توسط تایتانی به نام کرونوس (Cronus)، زندانی شدند. زئوس، هنگام شورش بر علیه تایتانها، سایکلوپ ها را آزاد کرد و در عوض آنها اسلحه معروف او، صاعقه و تندر را به او هدیه دادند

کتاب مقدس و آفرینش



در سفر آفرینش از کتاب مقدس باب اول آیه ۲۷ میخوانیم : (( و الوهیم آدم را به صورت خویش آفرید ؛ به صورت خدا او را آفرید ؛ ایشان را مرد و زن آفرید ))
در باب دوم سفر آفرینش آیه ۱۸ چنین می آید : (( و یهوه گفت : خوب نیست آدم تنها باشد ؛ به جهت او یاوری مناسب خواهم ساخت ... و سپس یهوه از دنده ای که از آدم گرفته بود ؛ زنی ساخت و او را بر آدم آورد ))
توضیح اول جنبه قبالایی و عرفانی دارد . همانطور که میدانیم آدم کامل آفریده شد . به چهره خدا یا (( الوهیم )) آفریده شد . خدا نه مذکر است و نه مونث . هم مذکر است و هم مونث . حتی نام عبری الوهیم ؛ ریشه مونث دارد ؛ اما علامت جمع مذکر دارد : (( الواه = الهه ؛ ایم = علامت جمع مذکر )) . یعنی الوهیم هم مرد است و هم زن ؛ هم مادر است و هم پدر ؛ جمع است و کامل . پس آدم نیز در آغاز هم مرد بوده و هم زن . چرا که در غیر اینصورت نامتعادل بوده و ناکامل بوده است و تورات میگوید خداوند انسان را کامل آفرید . کمال انسان در هر دو جنس اوست . و شاید همین باشد که او را فراتر از فرشتگان قرار میدهد . از این دیدگاه آدم ؛ انسان نبود بلکه یک موجود کیهانی بود که آدم کادمون ( Adam Kadmon ) نام داشت . آدم صورت کهنی بود که انسانها بعدها بر اساس او به وجود می آمدند . در اینجا به باب دوم سفر آفرینش میرسیم . همانگونه که وحدانیت خدا به دو قسمت تبدیل میشود ( آبها از آسمان جدا شدند ) تا جهان را خلق کند ؛ به همین ترتیب نوع بشر نیز از جدایی آدم مثالی به دو نیمه مرد و زن پدید آمد . بنابراین زن از مرد جدا شد . و آدم کادمون به موجودی نامتعادل ؛ به انسان بدل شد . این جدایی در نهایت منجر به سقوط از بهشت یا هبوط شد ؛ و هبوط تجلی پیدایش انسان حقیقی از انسان مثالی است . زن حوا نامیده شد که اغلب به (( زندگی )) ترجمه میشود . در حقیقت به انسان حوا را دادند یعنی به نوع بشر زندگی را دادند .
توضیح دوم بیشتر جنبه اسطوره ای دارد و در همین جاست لیلیت به عنوان نخستین همسر آدم وارد میشود . آیه ذکر شده در باب اول اشاره مبهمی به حضور لیلیت دارد . آیه ۲۰ از باب دوم سفر آفرینش ؛ تاکید بیشتر بر لیلیت دانسته شده است : (( پس آدم تمامی بهایم و مرغان هوا و حیوانات صحرا را نام نهاد ؛ اما از برای آدم یاوری که به همراهش باشد پیدا نبود )) . جانوران زمین فقط برای کمک به آدم خلق شده بودند اما لیلیت بیشترین شباهت را به آدم داشت . اما لیلیت آدم را ترک کرده بود و خدا تصمیم گرفت زنی از جنس خود آدم خلق کند .
امتناع لیلیت
لیلیت همسر اول آدم بود . پیش از خلقت حوا . خدا او را همراه آدم و از خاک خلق کرد تا یاور او باشد . از اتحاد آدم با این زن ؛ آسمودئوس خلق شد که همان شیطان یا جنی است که بعدها با لیلیت ازدواج کرد .
اما لیلیت همراه مناسبی نبود و در روش همبستری اختلاف نظر داشتند و لیلیت حاضر نبود موقعیت تسلیم به خود بگیرد . چرا که معتقد بود هر دو از خاک خلق شده بودند و برابرند .
آدم حاضر نشد خود را برابر لیلیت بداند که فقط به منظور همراهی او آفریده شده بود . اما لیلیت مستقیم به نزد خدا رفت و خدا اسم اعظم خود را به او آموخت . بعد هنگامی که آدم خواست خود را به او تحمیل کند ؛ تمکین نکرد و اسم اعظم را بر زبان اورد و به پرواز درآمد و برای همیشه از باغ عدن و آدم گریخت .
لیلیت در غاری در ساحل دریای سرخ مقیم شد و هنوز هم اقامتگاهش همانجاست . جنهای دنیا را به عنوان جفتهای خود برگزید و در زمان کوتاهی هزاران فرزند جن در سرتاسر جهان به وجود آورد . بدین ترتیب لیلیت مادر جنیان و همسر آسمودئوس ؛ پادشاه جنیان لقب گرفت .
در همین هنگام آدم از آزردن لیلیت پشیمان شد . نزد خدا رفت و از او خواست لیلیت را بازگرداند . یهوه نیز معتقد بود که یکی از ساکنان باغ عدن نمیتواند به همین سادگی از آن برود . بنابراین ۳ فرشته نگهبان فرستاد تا او را باز گردانند .
این ۳ فرشته که سنوی ؛ سان سنوی ؛ و سمان گلوف نام داشتند لیلیت را در غارش یافتند و پیام یهوه را به او رساندند . همچنین گفتند اگر تسلیم نشود که برگردد هر روز ۱۰۰ نفر از فرزندان او را خواهند کشت تا عاقبت تسلیم شود و برگردد .
لیلیت پاسخ داد که این سرنوشت بهتر از بازگشتن و تسلیم در برابر آدم است و در برابر تهدید فرشته ها او نیز تهدیدی کرد . گفت : به ازای درد و رنجی که بر او تحمیل میکند ؛ او نیز به هنگام زایمان ؛ به فرزندان آدم و مادرهایشان حمله میکند . دخترها تا ۲۰ روز و پسرها تا هشت روز پس از بدنیا آمدن در معرض خشم اویند . و شب هنگام به خواب مردان حمله خواهد کرد و منی آنها را خواهد دزدید و از آنها فرزندانی جایگزین فرزندان کشته شده خود خواهد آفرید . البته گفت اگر بر بدن کسی نام ۳ فرشته را ببیند او را امان دهد .
بعدها که آدم و حوا با خوردن میوه ممنوع از بهشت رانده شدند و به زمین آمدند ؛ لیلیت به قول خود وفا کرد . و از آنجا که میوه ممنوع را نخورده بود و فرق بین شر و نیک را نمیدانست از آتش جهنم دور ماند . همچنین از حکم مرگی که خدا بر آدم و حوا صادر کرد در امان ماند و همچنان زنده است .
تفسیر عوام
مشخصا اسطوره لیلیت به عنوان شیطان شب یا همان آل که مادران را سر زایمان میبرد بسیار جدی است و همگان آن را باور داشته اند . حتی طلسمهایی نیز در اینباره وجود دارد که در موزه های فرانسه و انگلیس یافت میشود . اما چیزی که به این وبلاگ مربوط میشود و مذهبی نیز باید باشد این است که عوام مردم به خصوص پیروان ادیان یهود ( و مختصرا مسیحیت ) بر این باورند که لیلیت همسر اول آدم بوده است . به این ترتیب و بر این فرضیه داستان آفرینش انسان به کلی زیر سوال میرود که در آن آدم و حوا را اولین انسانها از جنس خاک برشمرده است در صورتیکه همانگونه که اشاره شد لیلیت نیز همانند آدم از جنس خاک و همسر اول آدم است .
تفسیر مذهبی
در سنت مسیحی ؛ روایت لیلیت افزوده هایی نیز دارد که بیشتر به هبوط آدم و حوا مربوط میشود . شاید مشهورترین نسخه لیلیت در مسیحیت ؛ نقاشی های میکل آنژ در صومعه سیستین باشد . در این نقاشی ها ؛ این زن به عنوان یک مار - زن نمایش داده شده و او را همان ماری میدانند که منجر به اغوای حوا و اخراج او و آدم از باغ عدن شد . ظاهرا نفرین لیلیت برای تسکین او کافی نیست و بنابراین تصمیم میگیرد از راه زن جدید آدم ؛ به او ضربه بزند .
البته در مسیحیت مار اغواگر را خود شیطان میدانند . اما نیز میگویند که لیلیت پس از آدم ؛ همسر شیطان شد ( یا شمائیل عبری ) . اغوای حوا ؛ حاصل تلاش مشترک این دو نفر بود . لیلیت به شکل مار در آمد و شمائیل به جای مار حرف زد .
در اسطوره های حضرت سلیمان نیز گاهی به لیلیت برمیخوریم . بسیاری ؛ ملکه سبا را لیلیت میدانند . سلیمان در نهان شک کرد که مبادا این ملکه همان لیلیت باشد و بنابراین نقشه ای کشید تا مطمئن شود . او را به قصر خویش دعوت کرد و کف تالار را به شکل استخری درآورد که به نظر میرسید تا حد مچ پا آب داشته باشد . وقتی ملکه رسید ؛ دامنش را بالا برد تا پایش را در آب بگذارد و سلیمان توانست پاهای پر موی او را ببیند . یهودیان لیلیت را از کمر به بالا زنی بسیار زیبا و اغواگر و از کمر به پایین زشت و پر مو و هیولاوار میدانستند . این تصویر بسیار به تصویری که مسیحیان از شیطان میشکند یعنی تصویری که از کمر به بالا شبیه انسان و از کمر به پاییین شبیه بز است شباهت دارد .
و در آخر : شاید این روایت ؛ همانند اسطوره ها باشد و شکل داستانی داشته باشد همانند همه اسطوره های دیگر ؛ اما چیزی که مهم است این است که در دین یهود و مسیحیت همانگونه که در متن ذکر شد به این موضوع اشاره شده و حتی در یهود بر اینکه هر دو از خاک بوده اند و لیلیت و تاکیدا لیلیت همسر اول آدم بوده است و سپس حوا به جای او بر آدم آورده شده است نظریه آفرینش را که آدم و حوا نسختین انسانها و از جنس خاک بوده اند را زیر سوال میبرد و میتواند در آن شک به وجود آورد . البته باید توجه داشت که بنده این متن و فرضیه را که مورد تایید عده ای هست را نه تایید میکنم و نه زیر سوال میبرم اما شاید بتوان آن را یکی از حقایقی از دین که بر همگان پوشیده است مورد خطاب قرار داد .
در ضمن نکته جالبی را در متن میتوانیم ببینیم . و آن اینکه تبعیضی است که بین زن و مرد از ابتدای آفرینش وجود داشت . هرچند لیلیت حاضر به پذیرش این ناعادلانه بودن آفرینش نشد اما در آخر حوا مجبور شد در برابر آدم تسلیم شود . و این شاید بتواند دلیلی بر ناعادلانه بودن جهان باشد . و همچنین ضدیتی بر حرفی که انسانها و مرد و زن را برابر میداند . ( و لیلیت را از برای آدم آفرید ) یعنی زن برای مرد آفریده شد نه به عنوان همدم او !!!
نکته بعدی اینکه بعضی دوستان درباره حقایق جن پرسیده بودند که به راستی وجود دارد یا نه ! البته الان و ذکر آن در این مبحث کار جالبی نیست اما به همین بسنده میکنیم که جن در ادیان دیگر نیز وجود دارد پس مطئمنا هست که درباره آن میگویند و لیلیت را مادر جنیان میدانند .
افسانه آل نیز که جن هست نیز همان لیلیت است که موجودیت دارد .
و در پایان لیلیت ؛ میتواند مادر جنیان . همسر شیطان . مار اغواگر حوا و همسر نخستین آدم و از جنس خاک باشد و میتواند نباشد ! چیزی که مهم است این است که انسانها دین را چه چیزی انتخاب میکنند و حقایق ادیان مختلف چیست
این متون ترجمه متن اصلی کتاب مقدس شیطانی (Satanic Bible) است که به عنوان یکی منابع مهم این گرایش به کار می‌رود. این مطلب صرفاَ برای آگاهی بیشتر خوانندگان نوشته شده‌است و هیچ‌گونه جنبه تبلیغاتی ندارد.
زندگی، بزرگ‌ترین افراط‌کردن است. مرگ، بزرگ‌ترین پرهیز است. بنابراین بیشترین زندگی {از لحاظ مدت زمانی} را ایجاد کن – اینجا و حالا!
بهشتی برای درخشیدن و افتخار وجود ندارد و نه جهنمی که گناه‌کاران در آن کباب شوند. اینجا و اکنون روز عذاب ماست! اینجا و اکنون روز لذت ماست! اینجا و اکنون فرصت ماست! این روز را برگزین، این ساعت را، در برابر هیچ زندگی رهایی بخشی!
و به قلب خودت بگو: "من نجات‌دهنده و رستگار کننده خودم هستم"
جلوی آنهایی که به تو جفا می‌کنند را بگیر. بگذار آنان که برای ضایع کردن تو تدبیر به کار می‌برند، به پریشانی و رسوایی انداخته‌شوند. بگذار آنها قبل از گردباد، بی‌ارزش شوند و بعد از اینکه از خوشی سبب نجات تو شوند.
آنگاه {پس از مرگ} تمامی استخوان‌هایت با غرور خواهند گفت: " چه کسی شبیه من بوده‌است؟ آیا من در برابر دشمنانم قدرتمند نبوده‌ام؟ آیا من خودم را با ذهن و جسم خودم رستگار نکرده‌ام؟