کافه تلخ

۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه

پريزاده

پس از موبدان و ساسانيان ، دوره اسلام رسيد، ومحمد رسول الله ، ابليس رابرترين دشمن الله و همه مسلمانان شمرد. در کتاب مقدمة الادب خوارزمی ديده ميشود که « ابليس» ، همان مهترپريان يا شاه پريان است .
خدای ايران ، ابليس اسلام ميگردد .
در احاديث فراوان که در بحارالانوارمجلسی يا فت ميشود ، و بررسی آنها ، نياز به گفتاری ويژه و گسترده دارد ، ميتوان بطور آشکار ديد که ابليس ، خدای گبران و مجوسان بوده است ( گبرومجوس ومغ و خرمدين .. غير اززرتشتيان بودند. مثلا کابل جای پری پرستی بود. يا اهل فارس ، مغ و خرّمدين بودند ، نه زرتشتي). نامهای ديگر ابليس در عربي، همگی گواهی به اين سخن ميدهند . نام « ابليس» در قرآن بکار رفته است ، نه در تورات .
در تورات ، شکايت کننده و طاغی ، ساتان satanيا شيطانست ، و ابليس نام ندارد . محمد ، کينه توزی شديدی به فرهنگ ايران داشت ، و اين کينه توزی را ، در انتخاب نام شاه پريان ، يعنی ابليس ، روياروی الاه عرب ، نشان ميدهد . « اب » و « ابه » که پيشوند « ابليس » است ، به معنای « مادرو پرورنده » است .
« ليس» در تاتی + تالشی ، به معنای « باران شديد » ست . ابليس به معنای « مادر باران » است ، که همان « ابرسياه = سيمرغ= مگا= مغ و ميغ » در شاهنامه است .

اين خدا ، سرچشمه و اصل آبست . « ليس » درکردی ،به معنای « خيس » است ، و همان واژه « ليز » است . البته « ليس » معانی ديگر هم دارد که تصوير اين زنخدا را بيشتر نمايان سازند . مثلا « ليستن » به معنای بازی کردن و رقصيدن است . در واقع ، « ابليس » ، به معنای خدا ، يا اصل رقص و بازی نيزهست ، و البته چون خدای آب ، و آب ، سرچشمه روشنی شمرده ميشده است ، طبعا خدای

دانش و بينش هم هست . محمد رسول الله ، بزرگترين دشمن الله و مسلمانان را ، خدای بزرگ ايران ميشمرد ، که همين « شاه يا مهتر پريان » باشد.
درخدای ايران ، بينش و شادی همگوهرند . خدای ايران، خرد شاد و خندان دارد .
محمد ، رسول الله ، کينه توزی فراوانی نسبت به فرهنگ ايران ، و ايرانيان داشت ، و ازاين رو ، ابليس را ، روياروی الله قرار داد . وقتی می بينيم که مولوی صفات اين پری يا شاه پريان را در غزلياتش برميشمارد ، و انديشه هائی را که از فرهنگ ايران ، درشرف ازبين رفتن بودند ، نگاه ميدارد ، آن گاه پی ميبريم که مولوی ، چه خدمت بزرگی به بقا و دوام ِ فرهنگ ايران کرده است .



اين پری ، اين شاه پريان ، اين پريزاده کجاهست ؟
اين شاه پريان ، درچشمه ضميرهرانسانی هست . سراسر اندام شناخت انسان ، چه ادراکات حسّی ، چه نيروی رواني، مانند انديشه و وهم و تصويرو خيال ، همه ازاو ميزهند وميزايند.

پری در چشمه ضمير، خانه دارد. چشمه آب ، خانه پری است . خانه درقديم ، به معنی بيت عربی و اطاق امروزی بکار برده ميشده است . به پستان، «خانه شير» ميگفتند ،و اساسا به زن هم ، خانه ميگفتند .

خانه و چشمه ، باهم اينهمانی داشتند .خانی ، به معنای حوض و چشمه آبست ، و به همين علت ، به سيمرغ ، « همای خانی » ميگفتند ، يعنی سيمرغی که چشمه است .
و چون آب ، سرچشمه روشنائی شمرده ميشد ، چشم ، هم چشمه بود و هم روشنی .
و ماه هم که چشم آسمان شمرده ميشد ، برای آن که « چشمه ماه » بود ( ماه خونی = گاو خونی حوض= چشمه ) . چشم ، چون چشمه آب بود ، روشن ميکرد و ميديد . پس ، پری ، يا شاه پريان ، که درعربی ،

ابليس خوانده ميشد ، چشمه ای در درون انسان بود که هرچند ناپيدا بود ، ولی سراسر معرفت ، ازآن زائيده ميشد ، و به همين علت ، هم موبدان و هم محمد ، برضد شاه پريان بودند ، چون شاه پريان ، بيان «

اصالت معرفت خود هر انسانی » ، و طبعا برضد هرواسطه ای و رسولی بود .
با شناخت اين مقدماتست که ناگهان می بينيم ، آنچه بنام خرافه زدوده ميشود، درست گواه بر« اصالت معرفتی انسان» است که برضد« اصل واسطه و رسول و نبی و پيامبری » است.

زخارشهای دل ارپاک گردي

زدل يابی حلاوتهاي« والتين »

بجوشند از درون دل ، عروسان

چومرد حق شوی ، ای مردعنين

آنچه بنام « تشبيه شاعرانه » ، زدوده يا بی معنا ساخته ميشود ، بيان معرفتی است بسيارگرانبها و ارجمند . همين چشمه ضمير، همين پری يا شاه پريان است که درهرحسّی ، و درآغاز درحس بينائی ، چشم ،

سرازيرميشود ، و بينش انسان ميگردد ، چنانچه مولوی درغزلی ميگويد :

زچشمه چشم ، پريان سر برآرند

چو ماه و زُهره و خورشيد و پروين

تو وقتی ازاين سترونی و عقيمی ، يعنی بی اصالتی نجات يافتی ، آنگاه ، ازچشمه ضميرت ، درچشمه چشمت ، ماه و زُهره و خورشيد و پروين سر بر ميآورند . اينها( ماه و زهره و خورشيد و پروين )

هيچکدام ، تشبيه شاعرانه نيستند . اينها تصاويری در فرهنگ ايران بوده اند . اقتران هلال ماه با پروين ، که عروسی ماه و پروين باشد، بُن پيدايش و زايش گيتی شمرده ميشد . عروسی هلال ماه که رام يا

زهره باشد و زهدان جهانست، با پروين ، که خوشه تخمهائيست که ازآن آسمان ابری (= سيمرغ که هم ماه و هم خورشيد نيزهست ) ، آب ، زمين ، گياه ، جانور، انسان ميرويند ، قرين ميشوند. ازسوی ديگر،

هلال ماه ، رام يا زهره است و پروين و ماه و خورشيد ، سه چهره گوناگون سيمرغند .

بينش چشم هرانسانی ، چيزی جز پيدايش ماه و زُهره و خورشيد و پروين از « چشمه چشم » نيست ، به ويژه که نام چشم در هزوارش ، ايومن ( مينوی ماه ) هست . و همه اينها را مولوی به حق ، پری

ميخواند . در بينش انسان، اصل زايش و پيدايش کيهان و زمان روانست . اين پري، که چشمه زاينده در درون انسانست ، واصل پيدايش کيهان و زمان را ميزهد و ميتراود ، درست در روند همين زايش ،

جشن و شادی و بزم ميآورد . زهش آب از چشمه ، اينهمانی با « جشن زايش » دارد . اين پری ، « رندی » است که به ما جام خرسندی و نوشوی ميدهد .

همين پری يا سيمرغی که در درون انسان ، اصل زايش معرفت و طرب و زيبائی است ، درهرمذهبی ، اوراسزاواری است .
هرکسی ولو درظاهر، پابسته به هرمذهبی باشد ، ولی اين سيمرغ ، اين پری زيبا و زاينده ، دراو پنهان و نهفته است ، و اصالت هرانسانی را برغم اين مذهبها ، نگاه ميدارد . پری يا شاه پريان يا پريزاد ،

نامهای ديگری هم دارد .
موبدان، برای مبارزه با اين خدا ، که خانه درضميرهرانسانی دارد ، نامها و تصاويراورا ازهمديگر بريده و جدا ساخته اند . ما امروزه با تکه پاره های يک موزائيک ،يا يک کوزه ، کارداريم . اين تکه پاره

ها، گم نشده اند ، و هرکدام زيرخاک فراموشی يا تحريف و مسخ سازي، پراکنده شده اند ، و بايد آنهارا جست ويافت و کنارهم گذاشت ، تا موزائيک نخستين يا کوزه نخستين را بدست آوريم .

نام ديگر اين پری يا شاه پريان ، « دين » بوده است. با شنيدن اين نکته ، ما دچار ناباوری و شگفت ميشويم . علت اين است که ، هم تصاوير و هم واژه ها ، مسخ و تحريف ساخته شده اند ، وما با اين معانی

تحريف شده ، بزرگ شده ايم . برای آنکه ما با تابانيدن يک نور گذرا، نزديکی اين دو ( پری و دين ) را به هم محسوس سازيم ، فقط کفايت ميکند که گفته شود که درکردی ، « په ری » به معنای « حجله »

است( وصال درعروسی ) ،و در واژه نامه يوستی ، « پری » به معنای عشق است، و « دين » در کردی ، به معنای « ديدن و زائيدن »، و دراوستا به معنای « مادينگی » است . ازحجله عروسی ، تا

آبستنی و زائيدن ، چندانی فاصله نيست .
اينکه دين و پری يا پريزاده يا شاه پريان ، باهم اينهمانی دارند ، ميتوان از آثاری که برای ما باقی مانده اند ، بدان راه يافت .
در اوستا ، هادخت نسک ، نسکی است که ايرانيان آن را خوب ميشناخته اند .
اين نسک ، مسئله مرگ انسان را طرح و بيان ميکند. اين نسک ، درفرهنگ زنخدائی ايران ، سروده شده است ، و نزد ايرانيان

ارج فراوانی داشته است ، و نيايشی درسوگ مردگان بوده است ، ولی موبدان زرتشتي، آن را دستکاری کرده اند ، تا آنرا انطباق با الهيات خود وفلسفه جزاء و مکافات خود بدهند .
ايرنيان ، پيش از چيرگی الهيات زرتشتی ، اعتقاد به دوزخ و بهشت ، و به پاداش و کيفردادن پس ازمرگ نداشته اند . آنها براين باور بودند که همه انسانها ، پس از مرگ ، به وصال سيمرغ ميرسند ، و همه

در« جشن عشق جهانی » که سيمرغ باشد ، انباز ميشوند.
مسئله پاداش نيکی و کيفر بدی را ، بگونه ای ديگر حل ميکرده اند که در گفتاری ديگر ، بطور گسترده به آن پرداخته خواهد شد . اين همان پديده « مرگ و عروسی درآسمان » است که مولوی هميشه آنرا ياد

ميکند . آنچه را الهيات زرتشتی ، « پل جينواد » مينامد ، دراصل همين معنای رسيدن به وصال سيمرغ را داشته است .الهيات زرتشتی ، مسئله پاداش نيکی و کيفر بدی را در پيوند دو تصوير « بهشت و

دوزخ » پاسخ ميگفت که همان تصاوير به مسيحيت و يهوديت و اسلام به ارث رسيده است .
اين بهشت و دوزخ ، مقولاتی هستند که موبدان زرتشتی اختراع کرده اند . اين بود که موبدان آمدند و در اين هادخت نسک ، دست بردند و آنرا تحريف و مسخ ساختند . « دين » را که دختر زيبائی که همچند

همه زيبايان جهان است ، و در درون انسان، اصل زايش و پيدايش است ، و اصل بينش و نيکی و بزرگی است ، تبديل به « مجموعه اعمال نيک يک انسان » ، يا « مجموعه اعمال بد يک انسان » کرده اند

. « دين » که خدای آميخته در ميان انسان ، با انسان بود ، و درواقع اصل زايش ِبينش و نيکی و بزرگی بود، تبديل به « پيکريابی اعمال خوب وبد انسان » کرده اند .

درواقع انسان را از اصالتش انداخته اند . تخم خدا يا « اصل آفريننده » را که در هرانسانی افشانده شده است ، و باز به او پرواز ميکند ، تبديل به « مجموعه اعمالی که کسی در زندگيش ميکند » کرده اند.

بدينسان ، خدا را از انسان ، بريده اند ، و همچنين ، شيوه آفرينش اين خدا را که « خود افشانی و جوانمردی » است ، بکلی نفی و حذف کرده اند .

اگرکسی به دقت هادخت نسک را بررسی کند، از تناقضات موجود درمتن، ناگهان متوجه اين موضوع ميشود که اين « دين » ، همان «پري» يا همان « زنخدای زاينده و اصل زايش و – پيدايش معرفت و

شادی و نيکی و بزرگی بوده است . حافظه مردم عوام ، بهترين سنديست که گواه براين است . اين انديشه حقيقی و اصيل ، درميان مردم ، برغم اين مسخسازی موبدان ، باقی مانده است . واين انديشه رايج در

اذهان عموم را شيخ عطار، در کتاب « الهی نامه » اش ، در حکايت سرتاپک هندی آورده است .
عطارهم مانند فردوسی ، چنين انديشه های ايرانی را مجبورا به حکمای هند نسبت ميدهند . آنها ، راه چاره

ديگر نيز نداشتند . انديشه های اصيل ايران را که گفتنش در برابر شريعت اسلام ، خطرناک بود ، به حکمای هند نسبت ميدادند .

ازجمله همين داستان سرتاپک هنديست ، که حاوی داستان زنخدای زيبای دين است که دراين داستان ، به شکل « شاه جنيان و پری و شاه پريان و دخترش » باقی مانده است ، و از مقايسه آن با هادخت

نسک ، ميتوان اينهمانی آنهارا باهم شناخت . پس از سپری شدن شب سوّم پس ازمرگ ، درميان وزش باد ، دين به شکل دوشيزه ای پيدايش می يابد . سه شبانروز ميان « مرگ »و « رستاخيز» ، « ميان

دونای » ناميده ميشد . نی در روئيدن ، به بندی ميرسيد (= قَف يا قاف ، کوه قاف از همين اصطلاح برخاسته )، ونای تازه ، ازاين بند يا « قاف» ، ميرويد و پيدايش می يابد . چون بُن رستاخيز، سه تا هستند ،

اينست که اين بند يا قاف ، با سه شبانروز، اينهمانی داده ميشود .

زندگی نخست، به بُنی و تخمی ميانجامد ، و زندگی تازه ازاين بُن ، ميرويد . اين سه شبانروز، همين بندنی يا قاف است ، و نماد رستاخيزو فرشگرد است .و « باد» که آميختگی « جان و عشق » است،

نخستين گام پيدايش و زايش است .
درهادخت نسک ميآيد که « دروزش اين باد ، دين وی به پيکردوشيزه ای براو نمايان ميشود .

دوشيزه ای زيبا ، درخشان، سپيدبازو، نيرومند، خوش چهره ، بُرزمند، با پستانهای برآمده ، نيکوتن ، آزاده و نژاده که پانزده ساله مينمايد و پيکرش همچند همه زيباترين آفريدگان زيباست ....» و روان مرده

ازاو ميپرسد که : « کيستی ای دوشيزه جوان !
ای خوش اندام ترين دوشيزه که من ديده ام » و پاسخ ميشنود که « من ، دين توام » . آنگاه روان ميپرسد : « پس کجاست آنکه ترا دوست داشت برای بزرگی و نيکی و زيبائی و خوشبوئی و نيروی پيروزی و

توانائی تو درچيرگی بردشمن ، آنچنان که تو درچشم من مينمائی » .
و دوشيزه به او پاسخ ميدهد که : » اين توئی که مرا دوست داشتی برای بزرگی و نيکی و زيبائی .... » . اگر دراين داستان دقت شود، ديده ميشود که پديده « دين » ، درفرهنگ ايران ، به کلی با اديان

ابراهيمی ، فرق داشته است . « دين» ، يک چيزی نيست که به آن شهادت بدهند، و ايمان به پيامی که به يک رسول وحی شده ، ايمان آورند ، بلکه دين ، اصل زيبائی و نيکی و بزرگی و خوشبوئی است که

درخود انسان ، زاينده و آفريننده است .
آنگاه برشگفت ما افزوده ميشود . چون به کلی با مفهومی که ما امروزه در اثرنفوذ اديان ابراهيمی و الهيات زرتشتی داريم ، غير قابل تصوراست . اين خدائی که درميان

انسان است ، به انسان ميگويد :

« دوست داشتنی بودم ، تومرا دوست داشتنی تر کردي

زيبا بودم ، تو مرا زيباترکردي
دلپسند بودم ، تو مرا دلپسند ترکردي
بلند پايگاه بودم ، تو مرا بلند پايگاه تر کردی »

البته ، اين سخن ، سازگاربا زاج موبدان زرتشتی نبود. خدا دراين عبارات ، انسان را ، اوج پيدايش خود ، يعنی « کمال خود » ميداند که برترازخودش هست . چنين انديشه ای با تصوير آنها از اهورامزدا

نميخواند . همچنين اين « مفهوم دين » ، که « دين ، خداست که به کردار اصل زاينده معرفت و شادی و اخلاق و زيبائی در درون انسان » هست ، هيچ تناسبی با مفهوم « الله » دراسلام ، نداشت وندارد .

به همين علت، محمّد ، خدای بزرگ ايران را که « پيکريابی اصالت انسان» بود ، « ابليس دربرابر الله » ساخت ، تا بدين شيوه ،فرهنگ ايران را زشت و تباه و پلشت سازد واصالت معرفت و «

خودمعياری » را از انسان بگيرد .
انسانی که تاکنون معيارو ميزان خودش بوده است، درمقابل الله که اورا از اين اصالت مياندازد ، طغيان ميکند . و با چنين پذيرشی ( شاه پريان به کردار ابليس طغيانگر) ، ايرانيان بدست خود ، خدای خود را ،

يعنی وجدان آفريننده خود را ، يعنی سرچشمه نبوغ خود را ميخشکانند، و خدای خود را همانند رستم درشاهنامه و گرشاسپ درمتون پهلوی ، بدست خود ميکُشند .
همانسان که « ديو» ، که نام اين زنخدا بود ، و معنای « دايه » را داشت ، تبديل به همان واژه « ديو» شده است ، که اصل زشتی وبدی و تباهی باشد ( موبدان زرتشتی اين نام را زشت ساخته اند ) همانسان

پری و مهترپريان( = ابليس ) خدای عشق و زيبائی و بينش وجشن ، تبديل به « ابليس » در قرآن شد .
لعن ِ ابليس ، نفرين کردن سيمرغ ، خدای ايرانست که در ضميرهرکسی است . لعن ابليس ، نفرين کردن اصالت معرفتی خود است. لعن ابليس ، انداختن انسان ، از ميزان و معيار بودن است. شيخ

عطارنيشابوری ، داستانی پرداخته ، و اين انديشه های هادخت نسک را ، نگين آن داستان ساخته است.
ميگويد که در هندوستان ، کودک بسيارباهوشی بوده است که ميخواسته است علم نجوم را بداند . علم نجوم در فرهنگ ايران بسيارارجمند بوده است ، چون مانند پزشکی ، جزو « بينش درتاريکي» شمرده

ميشده است . انسان درتاريکيهاست که ميجويد . اين کودک :

اگرچه بود در هرعلم سرکش

زجمله ، علم تنجيم آمدش خوش

درآنجا ، وصف « شاه جنيان» بود

ز« حسن دخترش » ، انجا ، نشان بود

شاه جنيان، سيمرغ است، ودخترش رام يا همان زهره است

بيک ره ، فتنه آن دلستان شد که آسان برپري، عاشق توانشد

درعلم نجوم ، وصف شاه جنيان يعنی شاه پريان و دخترش، رام بود . زُهره يا رام دخترشاه پريان است ،و « ماه و خورشيد وپروين » هرسه ، چهره های گوناگون شاه پريان هستند ، و چنانچه درپيش آمد،

مولوی ، همه آنها را « پري» ميخواند . درفرهنگ ايران ، اين خدايان ، جايگاه گرد آمدن ( انجمن شدن ) و بهم آميختن بخشهای گوناگون وجود انسان بوده اند .
همانسان ، اين بخشها ، هميشه درحال فرودآمدن

و بازگشت به انسان بوده اند ، تا دروجود انسان ازسر با هم بياميزند .
انسان درواقع ، معجون يا آميخته کيهان يا خدايان بود . درانسان،خدايان باهم ميآميختند. اين بود که انسان ، وجودی کيهانی شمرده ميشد.

اکنون اين کودک باخبراست که:

حکيمی بود ، درشهر دگر دور

که درتنجيم ودرطب بود مشهور

ندادی دسرا، کس را رهی باز

نبودش هرگزش درخانه دمساز

ازآن تنها نشستی ، تا دگر کس

نداند علم او ، او داند و بس

پدر را گفت آن کودک که يک روز

مرا برپيش آن پير دل افروز

که ميگويند ميآيد براو « شه پريان وآنگه دختر او »

دلم را آرزوی ديدن اوست بود کانجا ببينم چهره دوست

که تا گردم زهرعلمی خبردار نميرم، همچودنيادار، مردار

در دوره اسلام ، چنين علمی را ميبايستی پنهان داشت. دانستن اينکه شاه پريان کجاست ، يک دانش ضد اسلامی است . اينست که سرّی است . وقتی کسی با شاه پريان و دختراو آشناشود، ازهرعلمی

خبردارميشود. اينست که کودک، با کاربردن شيوه ها ، خود ا به کری و گنگی ميزند تا به خانه اين حکيم راه می يابد و دربودن با اين حکيم :

اگر استاد اندرخانه بودی بسی گفتی زهرعلمی ، شنودي

گرفتی ياد کودک آن سخن را

نوشتي، چون شدی درخانه تنها

بهرعلمي، چنان استادشد او که از استادخود،آزادشداو

يکی صندوق بودی قفل کرده که استادش نهفتی زيرپرده

نه مُهرش برگرفتی ، نه گشادي

نه چشم کس برآنجا اوفتادي

بدل ميگفت آن کودک که پيداست

که آن چيز که من ميجويم ، آنجاست

البته بايد با اين اصطلاح « صندوق » تا اندازه اي، آشناشد . صندوق ، نام زهدان بوده است . مثلا درشاهنامه، وقتی سيمرغ ، هنگام زاده شدن رستم ميآيد ، ميگويد :

نخستين به می ، ماه را مست کن

زدل، بيم وانديشه راپست کن

تو بنگر که بينادل ، افسون کند زصندوق تا شيربيرون کند

بگافد تهيگاه سروسهی نباشد مراورا زدرد آگهي

وزوبچه شير، بيرون کشد همه پهلوی ماه درخون کشد

صندوق ، معرب واژه « سن + دوک » است ، و سندوک ، به معنای « نای سيمرغ يا زهدان سيمرغ » است، چون « پيشوند « سن » ، همان سيمرغ است، و پسوند « دوک » همان دوخ است که به معنای

نای ميباشد ، وچون سيمرغ ، خدای « قداست جان » است ( همچنين زهدان، جايگاه قداست جان است ) و هرجانی را از گزند و آزار ، تندرست نگاه ميدارد ، ازاين رو ، واژه « صندوق » ، به معنای زره

پوش و« محفظه نگاهداری » نيز بکار برده شده است .. اينست که به تابوت ، صندوق ميگويند، چون زهدان سيمرغ است که از سر، مرده ، رستاخيز می يابد . فردوسی گويد :

نهفتند صندوق اورابه خاک نداردجهان ازچنين کار،باک به هامون نهادندصندوق اوی زمين شد سراسرپرازگفتگوي همچنين به مکعبی چوبين که باخاتم ميسازند، و بر روی قبر امامی يابزرگی ميگذارندوگرداگردآن آيات و اشعارمينويسند ، صندوق ميگويند . به عبارت ديگر آن امام يا بزرگ را در « زهدان » گذارده اند، تا با

نوای نای سيمرغ ،ازسر زنده شود . ازاين رو به « تابوت عهد » ، صندوق الشهادة و صندوق شمع و صندوق عهد ميگويند ، چون عهد ( قوانين ده گانه موسی ) درچنين صندوق= زهدانی ، هميشه رستاخيزمی يابد و هميشه تازه و نو است.

داستان نهادن داراب درصندوق بوسيله هما (= دختربهمن) در شاهنامه ، و همچنين نهادن موسی درصندوقی که به رود نيل انداخته ميشود، همه به اين ريشه، بازميگردند( پدرموسی ، عمران = ام رام درتورات

، نام داشت که به معنای مادررام است که همان سيمرغ ميباشد) . در داستان عطار، کودک ، در انديشه آنست که اين صندوق سربسته حکيم را که حاوی همه علومست ، بگشايد . بينش وفرزانگی درفرهنگ
ايران ، روند « زايش » است . بازکردن صندوق ، همان زايانيدن دانش است. اينست که کودک ميشکيبد تا وقتی در حادثه ای که عطارميآورد ، استاد ميميرد
بيامد کودک و بگشاد صندوق
درآنجا ديد «وصف روی معشوق »
ازاينجا به بعد، همان داستان هادخت نسک ميآيد، و ديده ميشود که مقصود از « دين = بينش زايشی » ، زاده شدن پری يا شاه پريان يا پريزاده از صندوق يا زهدان انسانست.

بيامدکودک وبگشادصندوق درآنجا دی وصف روی معشوق

کتابی کان بود درعلم تنجيم همه برخواندوشد استاد اقليم

بآخر زآرزوی آن دل افروز
نبودش صبريکساعت شب وروز
کشيد آخر خطی و درميانش
نشست وشد زهرسو خط روانش
عزيمت خواندتا بعد از چهل روز
پديدآمد « پريزاد دل افروز »

برای پيدايش پری افسون ميخواند و آنرا « پريخوان» ميگفتند . اين همان عزيمت است .دراين صندوق، او افسونی را مييابد که ميتواند پری يا سيمرغ را پديدارسازد ،و پس از چهل روز، پريزاد دل افروز

پديدارميشود .

بُتی کز وصف او گوينده لال است
چگويم زانکه وصف او محالست
اين همان شگفتست که انسان درهادخت نسک ، روياروی دين ، يا دوشيزه ِ زيبائی که همچند همه زيبايان ،زيباست، پيدا ميکند .
« حب الوطن » ، همين « جستجوی سيمرغ درصنوق زاينده وجود خود » است که ايرانيان آنرا « دين » ميناميدند که « عروس هستی هرکسی » بود، که نام ديگرش پری يا شاه پريان بوده است، و غزليات

مولوی را بدون شناخت اين شاه پريان يا پری ، نميتوان دريافت .

جلد اول « بررسی های منوچهر جمالی درباره غزليات مولوی بلخي» چاپ و منتشرشد . دراين بررسيها ، جمالی ، ريشه های ژرف انديشه های مولوی بلخی را درفرهنگ ز نخدائی – سيمرغی نشان ميدهد .