کافه تلخ

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

افسانه‌ی لیلیت بانوی شب « مادر جنیان و همسر شیطان و همسر اول آدم »





این متن از متون یهودیان و متون باستانی اقتباص شده و به دلیل جنبه افسانه‌ای بودن آن در اینجا قرار داده شده تشخیص درست یا نادرست بودن آن به عهده خوانند وبلاگ است.
آیا می دانستید حوا اولین همسر انسان نبوده این مساله در کتب عبری ذکر شده است است که آدم و لیلید هر دو از یک گل ساخته شدند و سپس از هم جداشدند
همچنین در جاهایی ذکر شده است لیلید در هنگام آفرینش آدم از گرد و غبار وی پدید آمد
آدم خواست که که لیلید را به تسخیر خود در بیاورد اما لیلید چون نمی خواست دوباره با آدم یکی شود ابتدا آدم خواست او را به زور تساحب کند اما نتوانست سپس خداوند سه فرشته را به نامهای Senoi ، Sansenoi ، و Sammangelof به دنبال لیلید فرستاد تا او را مجبور به اطاعت از آدم بکنند و به او بگویند اگر اطاعت نکند صدها نفر از فرزندان او خواهند مرد اما آن دو فرشته نیز موفق نشدند و خداوند لیلید را از عدن اخراج کرد و تبدیل به شیطان شد و لیلید در کنار دریای سرخ به همسری شیاطین در آمد.و در برخی از متون نوشته شده در مدت کمی در جزیره ای در دریای سرخ هزاران فرزند برای جن ها بوحود آورد.
بر طبق این افسانه ها لیلید مادر جنیان و همسر آسمودئوس پادشاه جنیان است و هنوز هم در غاری در دریای سرخ اقامت دارد.
در برخی از نوشته های نیز ذکر شده است که لیلید ابتدا از هم خوابی با آدم امتناع کرد تا در ازای آن مبالغی را از آدم دریافت کند و در برخی دیگر از افسانه ها نوشته شده است که لیلید همیشه از اینکه در رابطه جنسی در زیر آدم قرار بگیرد ناراضی بود و به همین دلیل آدم را ترک کرد.
سپس حوا را از دنده چپ انسان آفرید
لیلید نیز از آن پس به کشتن بچه های کوچک انسان ها و برسی سوالات فرشتگان می کند در افسانه عبری آمده است اگر مادری نام آن سه فرشته را بر فرزندانش بگذارد لیلید را از آن خانه دور می کند.و دختر ها تا بیست روز و پسر ها تا هشت روز بعد از به دنیا آمدن در معرض خشم او هستند.
از آن زمان لیلید زوزه نفرت خود را در طول شب در جهان از خاطره خودش با آدم می کشد.
در کتاب اشعیا که 540 سال قبل از میلاد مسیح نوشته شده است از لیلید به عنوان دیو شب یاد شده است
آشوری ها نیز 700 سال قبل از میلاد مسیح سه شیطان زن به نام هایardat lilit liliu lilit در اطوره های خود گنجانده اند.
چند صد سال بعد از اشعیا نوشته ای در مورد talmudic lilith بعنوان اغوا کنند و شیطانی با موهای بلند و پوشیده وبال جود دارد.و در تمام افسانه های دوران باستان لیلید شیطان مسئول مرگ نوزادان می شود.
افسانه دوم در مورد لیلید که وجود دارد این است که پس از ترک باغ عدن آدم عصبانی است و شب او را را ترک می کند و او توسط شیاطین باردار می شود.
در کتاب ظهور یهودیان از لیلید به عنوان همسر ساموئل فرشته مرگ و همسر شیطان نیز یاد می شود او با مردان همخواب می شود و باعث جمعاوری(از بین رفتن ) مایع منی که به عنوان نمادی از زندگی است می شود.
همچنین در تصاویر افسانه گیلگمش نیز از زنی بالدار یاد شده است که احتمالا منظور همان لیلید است.در فرهنگ یهود نیز لیلید شبها کودکان را دستگیر می کرده و می خورده است.ونمادی از بی قاعده گی و نافرمانی و امروزه به عنوان نماد فمنیسیم شناخته می شود.
همچنین در برخی از متون یهودی از لیلید به عنوان مسئول دیدن رویاهای جنسی توسط مردان یاد می شود.و مردان را در خواب اغوا می کند و مایع منی مورد نیاز برای باردار کردن شیاطین را تامین می کند و باعث تخلیه نیروی انسانی از مردان می شود
در متون تمدن های بابلی آشوری سومری و اساطیر عربی از لیلید به عنوان همسر اول آدم و معشوقه ی ارواح شهوت انگیز یاد شده است.
در طول تاریخ از آخرین لیلید پنج هزار ساله به عنوان جنبه ای از الهه تاریکی یاد شده است که به بیابان ها مترود شده است.از لیلید به عنوان شکنجه مار خونآشام کودکان هرزه و فاحشه و جادوگر نیز یاد شده.
بین سالهای 2500 الی 3000 قبل از میلاد نوشته شده است که لیلید مشغول سرکوب مناسک جنسی بین الهه ها بوده است
از لیلید نیز به عنوان کسی که زنان را در هنگام زایمان در خطر قرار می دد نیز یاد شده است.
همچنین در اساطیر یونانی از لیلید به عنوان ساحره مار نیز یاد شده است.در توصیفاتی که از لیلید در افسانه ها می بینیم در کنار آدم و حوا به شکل مار با نیم تنه یک زن می بینیم احتمال دارد که آدم و حوا توسط لیلید میوه ممنوعه را خورده باشند یا لیلید و شیطان در این کار همدست باشند چون در برخی دیگر از تصاویر باستانی نشان داده می شود که مار انسان را فریب داد و از بهشت بیرون کرد.


گاهی اوقات نیز به شکل یک سمندر در کنار آدم و حوا جلوه می کند
گاهی نیز دوست دارد که افعی از او آویزان شود
در اساطیر هندی نیز مار و زنی که به شکل مار توصیف شده است به عنوان نمادی از روابط انسان با اساطیر و شهوت جنسی است



در آیین هندو نیز دوشیزگان مار نیز به شکل برجسته است اما معلوم نیست این تصاویر به شیاطین مربوط است یا دختران lilith
در بابل نیز بعنوان ملکه بهشتی شیطان و شکارگر روه زنان و مردان از وی یاد شده است
در کتاب ارمیای نبی نوشته شده است آنجا بابل شده یک فنجان دروی زمین ساخته شده که تمام ملت ها را مست می کن 51:7
در کتاب مکاشفه 5-17:3 و من تو را دیدم یک زن وحشی بر برنگ مایل به زرد پر از نام توهین به مقدسات با هفت سر و ده شاخ و زن رنک قرمز مایل به زرد در بنفش با طلا و سنگهای گرانبها و یک فنجان طلایی زناکار در دست اوست پر از اعجوبه های ترسناک و پریشانی
در تورات ؛ در کتاب اشعیا ؛ باب ۳۴ ؛ آیه ۱۴ ؛ آمده است : (( وحوش صحرا به کفتارها خواهند رسید و بزهای وحشی به جفت خود ندا میکنند ؛ و عفریت شب نیز در آنجا آرام گزین شده از برای خود مکان استراحت پیدا میکند )) . تصویر عفریت شب مورد اشاره در این ایه نیز را به لیلیت نسبت داده اند .
نکته ای که در این متون وجود دارد که در دو زمان جداگانه نوشته شده اند اشاره به فنجان ای عجیب است که در متن دومی در دستان زنی با مشخصات لیلید که بر طبق متون باستانی قبلی به صحرا تبعید شده بود دیده می شود..
در متون سومری نیز کلمه لولو به معنی بی شرمی است که از لیلید گرفته می شود.
در آخر نیز به داستان حضرت سلیمان با لیلید می رسیم که یهودیان لیلیت را زنی بسیار زیبا از کمر به بالا و بسیار زشت از کمر به پایین می پندارد سلیمان نیز در مورد ملکه صبا در شک بود که آیا او لیلید است یا نه او را به استخر دعوت کرد و دامن او را بالا برد تا بتواند وارد آب شود و موهای پای او را مشاهد کرد.
در پایان لیلید مادر جنیان و همسر شیطان و همسر اول آدم است است.

۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

اینک آخرالزمان؛ یک هفته تا پایان دنیا باقیست؟


عکسی از قله کوه بوگراش در جنوب غرب فرانسه. این کوه که یک هزار و ۲۳۱ متر ارتفاع دارد، میزبان بازدیدکنندگان بسیاری بوده، ولی به دلایل امنیتی روز ۲۱ دسامبر برای بازدید عموم بسته خواهد بود
هجوم بازدیدکنندگان به روستای فرانسوی بوگراش در هفته‌های اخیر خبرساز شده است.
گفته می‌شود افرادی که راهی این روستا در دامنه کوهستان پیرنه در جنوب فرانسه شده‌اند، نگران پایان دنیا هستند و به دلایلی که به نظرشان قانع‌کننده می‌رسد، اعتقاد دارند که اگر در این روستا در پای کوه پناه بگیرند، از نبرد آخرالزمان یا همان جنگ خیر و شر در پایان دنیا در امان خواهند ماند.
آنها باور دارند که این جنگ کمتر از ده روز دیگر در ۲۱ دسامبر (اول دی) امسال رخ می‌دهد.
در این روز چرخه پنج هزار و ۱۲۵ ساله تقویم کهن مایاها به پایان می‌رسد.
مایاها قومی صاحب تمدن پیشرفته بودند که در جنوب مکزیک زندگی می‌کردند.

باورها به پایان دنیا:

پایان دنیا:
  • تخریب سیاره زمین
  • انقراض نسل بشر
  • تغییر قابل توجه در وضعیت نژاد بشری
سناریوهای غیرمذهبی‌
  • تغییرات اقلیمی مصیبت‌بار
  • اصابت سیارک یا ستاره دنباله‌دار به زمین
  • جنگ اتمی عظیم
  • بی‌ ثباتی در مدار زمین یا ماه
سناریوهای مذهبی‌
  • اسلام به "روز جزا" اشاره می‌کند
  • برخی بودایی‌ها باور دارند که در این روز آموزه‌های بودا از بین می‌رود
  • پیروان مسیحیت، پایان دنیا را به ظهور دوباره مسیح وصل می‌کنند
  • هندوها به چرخه‌های زندگی اعتقاد دارند
  • گفته می‌شود که آیین زرتشت احتمالا اولین مذهبی بوده به پایان دنیا اشاره کرده است
آنچه از تمدن مایا به جا مانده نشانگر دانش پیشرفته این قوم در نجوم، ریاضی و تعیین چرخه‌های زمانیست. آنها سال خورشیدی ۳۶۵ روزه را شناسایی کرده بودند و در یکی از معدود کتاب‌هایی که از آنها به جا مانده است، جدولی از خورشیدگرفتگی‌هایی وجود دارد که از عصر آنها تا زمان معاصر رخ داده‌اند.
طولانی‌ترین تقویم مایاها در سال سه هزار و ۱۱۴ قبل از میلاد مسیح آغاز شده و برای یک دوره ۳۹۴ ساله، تحت عنوان بکتون، ادامه دارد.
سیزدهمین بکتون مایاها ۲۱ دسامبر امسال و در روزی به پایان می‌رسد که در نجوم با عنوان انقلاب زمستانی شناخته می‌شود.
انقلاب زمستانی موعدی در سال است که با توجه به زاویه زمین نسبت به خورشید، ساکنان نیمکره شمالی کوتاه‌ترین روز و ساکنان نیمکره جنوبی طولانی‌ترین روز را در طول سال تجربه می‌کنند.
انقلاب زمستانی تقریبا با طولانی‌ترین شب سال که در فرهنگ باستانی ایرانی با عنوان شب یلدا شناخته می‌شود، نیز همزمان است.
با در نظر داشتن آنچه پژوهشگران و باستانشناسان از تمدن مترقی مایا توصیف می‌کنند، برخی باور دارند که پایان یافتن تقویم مایاها در این روز به معنای پایان دنیا و فرارسیدن موعدی است که در مذاهب مختلف با عنوان آخرالزمان شناخته می‌شود.
آنها این ایده را مطرح می‌کنند که تقویم مایاها به پایان می‌رسد چون آنها می‌دانستند که این روز (۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ میلادی) آخرین روز دنیاست و لزومی ندارد چرخه زمانی پس از این تاریخ را تعریف و پیش‌بینی کنند.
هزاران سایت اینترنتی که با چنین ایده‌ای شکل گرفته و فعالیت می‌کنند، برای اثبات این نظر، به نوشته‌هایی اشاره می‌کنند که نزدیک به یک هزار و ۳۰۰ سال پیش، روی یک سنگ کنده‌کاری شده‌اند و به پایان دنیا اشاره دارند.
صفحه ای از یکی از چهار تقویم تاریخی قوم مایا. این تقویم در موزه ای در آلمان نگهداری می شود
هرچند برخی باستانشناسان در توضیح محتوای این سنگ‌نوشته گفته‌اند که طبق این پیش‌بینی، قرار نیست فاجعه‌ای جهانی رخ دهد، بلکه پیشگویی شده است که پس از این تاریخ، دوره‌ای جدید در زندگی روی زمین آغاز می‌شود.
اسون گرونمیر، پژوهشگر (رمزگشایی) زبان مایایی به آسوشیتدپرس گفته است که طبق این سنگ‌نوشته، یکی از خدایان مایاها به زمین باز خواهد گشت.
به گفته او، در این سنگ‌نوشته آمده است که در روز موعود، بولون یوکته، خدای جنگ و خلقت در باورهای مایایی، به زمین بازمی‌گردد.
ایده‌ای که به "وعده آمدن منجی" در فرهنگ‌ها و مذاهب مختلف شباهت دارد.
اما با آن که کارشناسان و پژوهشگران فرهنگ مایا تاکید کرده‌اند که پایان این تقویم (همانند دیگر تقویم‌ها) به معنای آغاز یک دوره جدید و نه پایان یافتن دنیاست، افرادی که اعتقاد دارند زندگی روی زمین روزی به پایان خواهد رسید، با هیجان در انتظار وقایعی هستند که ممکن است در روزهای آینده رخ دهد.
این هیجان، ساکنان آمریکا تا روسیه و چین را فراگرفته است.
گزارش شده است که فروش چادر و سرپناه موقت به جز مناطق توفان‌زده آمریکا در دیگر ایالت‌ها و شهرها افزایش یافته است.
مردم در بخش‌های مختلف روسیه هم به خرید مواد غذایی کنسرو شده و بسته‌های کبریت روی آورده‌اند. قیمت شمع در سیبری چند برابر شده و حتی مغازه‌داران برخی مناطق گفته‌اند که ذخیره بسته‌های نمک در انبارهایشان تمام شده است.
برخی شرکت‌ها هم در فرصتی که فراهم شده است، بسته‌هایی را ویژه " نجات در آخرالزمان" می‌فروشند. در این بسته‌ها به جز کبریت و کنسرو، یک شیشه ودکا، صابون و تکه‌ای طناب هم گذاشته شده است.
مردم چین هم به خرید شمع روی آورده‌اند و ماه گذشته ماجرای مردی در این کشور خبرساز شد که تمام پس‌انداز زندگیش را صرف ساخت یک کشتی با ظرفیت ۲۰ نفر کرده است.
حاضران در مراسم ویژه‌ای که به مناسبت فرارسیدن موعد پایان دوره تقویم مایاها در کوبا برگزار شد

چرا موعد به پایان رسیدن حیات در زمین این همه مورد علاقه است؟

پل اس بویر، پژوهشگر و نویسنده کتاب "وقتی زمان وجود نخواهد داشت؛ باور به وحی در فرهنگ مدرن آمریکا" می‌گوید اعتقاد به پایان دنیا "سابقه‌ای کهن در افکار بشر دارد. ریشه‌های این باور به دوره‌های قبل از مسیح باز می‌گردد؛ اسطوره‌هایی که براساس آنها بالاخره روزی نیروهای خیر (نظم) و شر (هرج و مرج) با هم رویاروی می‌شوند."
او اضافه می‌کند: "چنین باوری از نظر روانشناختی عمیقا جذاب است، چون اعتقاد به بی‌معنی بودن (زندگی)، به شدت تهدیدکننده است و جوامع بشری همواره سعی کرده‌اند با تعریف نوعی چارچوب، به روند تاریخ و زندگی شخصی افراد معنا دهند."
این رویکرد در طول قرن‌ها و سال‌ها در زندگی بشر وجود داشته است و افرادی در طول تاریخ، نه تنها سال، بلکه تاریخ و روز دقیقی را به عنوان موعد پایان یافتن حیات روی زمین اعلام کرده‌اند.
البته زنده ماندن همه ما نشان می‌دهد که این پیش‌بینی ها تاکنون تا چه اندازه نادرست بوده است.
در یکی از تاسف‌بارترین پیش‌بینی‌ها، در قرن ۱۹ میلادی حرکتی تحت رهبری ویلیام میلر آغاز شد. پیش‌بینی این بود که ۲۲ اکتبر ۱۸۴۴ میلادی آخرین روز دنیا خواهد بود.
با نزدیک شدن روز موعود، محبوبیت میلر بیشتر و بیشتر شد و تنها یک چیز توانست این جریان را بخواباند: دمیدن خورشید صبح روز ۲۳ اکتبر ۱۸۴۴.
در موردی دیگر، کشیش رونالد وینلند در سال ۲۰۰۸ میلادی در یک کتاب پیش‌بینی کرد که آمریکا در مدت دو سال نابود خواهد شد. اما هنوز در سال ۲۰۱۲ میلادی، آمریکا همچنان سرپاست.
برخلاف این کشیش، در اغلب مذاهبی که به آخرالزمان اشاره دارند، تاریخ دقیقی به عنوان موعد نهایی تعیین نشده است، بلکه این مذاهب تشخیص موعد نهایی را به وجود و شناسایی برخی نشانه‌ها منوط دانسته‌اند.
پروفسور بویر می‌گوید: "باورهای مذهبی امروزین، زیرکانه هستند. آنها می‌گویند هیچ‌کس از روز و ساعت پایان دنیا خبر ندارد، ولی چنین روزی به زودی فراخواهد رسید."
چنین اعتقادی در سال‌های اخیر با پدیده‌های علمی هم پیوند داده شد؛ در هر گامی که پژوهشگران آزمایشگاه عظیم سرن در مرز فرانسه و سوئیس برای آزمایش برخورد ذره‌ها برداشتند، معتقدان به پایان عمر زمین نیم‌خیز شدند.
بومیان مایا در جنوب مکزیک از ۲۱ دسامبر سال گذشته مراسم ویژه شمارش معکوس برای فرا رسیدن ۲۱ دسامبر امسال را آغاز کرده‌اند
این آزمایش که با هدف آزمون یکی از فرضیه‌های تشکیل جهان انجام شد، نقش مهمی در ارتقای دانش بشر درباره چگونگی آغاز دنیا داشت. اما شکاکانی بودند که می‌گفتند چنین آزمایشی می‌تواند زمینه‌ساز ایجاد سیاهچاله‌هایی در ابعاد بسیار ریز و کوچک شود و در نهایت، همین سیاهچاله‌ها بزرگتر شده و زمین را خواهند بلعید.
همچنان که بومیان مایا در جنوب مکزیک از ۲۱ دسامبر سال گذشته مراسم ویژه شمارش معکوس برای فرا رسیدن ۲۱ دسامبر امسال را آغاز کرده‌اند، ساکنان روستای بوگراش فرانسه میزبان کاوشگران و جمعیت مشتاقانی بوده‌اند که امیدوارند در روز موعود، در دامنه کوه‌های پیرنه زنده بمانند.
براساس برخی گزارش‌ها، اغلب پروازها از آمریکا به فرانسه کاملا رزرو شده‌اند و بیشتر مسافران هم بلیت‌های یکطرفه گرفته‌اند.
حتی شایعه شده است که برخی گروه‌ها، پناهگاه‌هایی را در طبقات زیرزمینی روستا ساخته‌اند و افرادی نیز مدعی هستند که شاهد جماعتی بوده‌اند که نیمه‌عریان و در حال نواختن زنگ‌هایی که در دست داشتند، از کوه بالا می‌رفتند.
مسئولان موسسه ملی تاریخ باستانشناسی مکزیک در واکنش به این باور که مایاها پایان دنیا در سال ۲۰۱۲ میلادی را پیش‌بینی کرده‌اند، گفته‌اند که از مجموع ۱۵ هزار نوشته‌ای که از تمدین کهن مایا باقی مانده و ثبت شده است، تنها در ۲ مورد به سال ۲۰۱۲ میلادی اشاره شده، هرچند در هیچ‌یک از این نوشته‌ها به پایان زندگی در زمین اشاره‌ای نشده است





۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

ما زندانيان ادراکي همديگر هستيم - کاستاندا


  بزرگترين نمونه از اين گرايش‌هاي پوچ که ما را طبقه بندي مي کند چيزي است که معتقدين گناه نخستين مي نامند، گناه آدم و حوا، که موجب مي شود همه ما براي هميشه گناهکار باشيم، موجب  مي شود که همگي مانند گناه‌کاران رفتار کنيم.

" ما زندانيان ادراکي همديگر هستيم. زنجير افکار انساني قدرتمند است.


" حتي عميق ترين احساسات‌مان طبقه بندي شده است به گونه اي که هيچ چيز نمي‌تواند از دام آن فرار کند. براي نمونه مي توان شيوه‌اي که خودمان را از زمان حال منحرف مي‌سازيم مثال زد. مجموعه‌اي از روزهاي از پيش تعيين شده داريم:


 روز مادر، روزهاي مقدس، روز عشاق، روز تولد و سالگرد ازدواج ..... آن‌ها مانند تيرک‌هايي هستند که زندگي‌مان را به آن‌ها محکم گره زده‌ايم تا گم نشويم، و بنابراين  روي زمين راه مي رويم، توصيفات‌مان مثل افساري است به گردن چهارپا که دور آن‌ها مي‌چرخيم.
گفت که زماني او و دون خوان در اطراف شهر کوچکي در مکزيک گردش مي‌کردند که روي ميزي اطراف محوطه کليسا نشسته بودند تا استراحت کنند. ناگهان ده، دوازده جوان رد شدند که پيکره اي از يهودا را که با پارچه و چوب درست شده بود با خود حمل مي کردند. آن‌را در وسط محوطه نصب کردند، چون‌که آن شب مي بايست طي مراسمي آن را آتش مي‌زدند. هر کسي مي نوشيد، همه مست بودند  و به ترتيب به عنوان سنتي مذهبي عروسک را نفرين مي کردند.
" با رفتارهايي اين چنين مردم يهودا را زنده نگه مي داشتند.


 او را يادآوري مي کردند و از اين رو آن را در جهنمي واقعي با خاطرات‌شان زنده نگه مي داشتند. و بعد از سوزاندنش، سال بعد دوباره او رازنده  مي‌کنند و باز مي‌سوزانند. عدم انعطاف پذيري رفتار بشريت در تکراراهاي‌شان آشکار مي‌شود.
" شخصي از ميان شنوندگان اجازه صحبت خواست و گفت که آيا منظور او از اينکه مردم با يادآوري يهودا او را زنده نگه مي‌دارند، واقعي بوده يا اين‌که استعاره است.
پاسخ داد:
ساحران پاسخ دادند که تا زماني‌که خاطره‌اي وجود دارد،آگاهي از بودن وجود دارد، از اين رو جريان افکار، تزريق حيات است. مرگ واقعي فراموشي است.

 
"ايده اين‌که زمان در يک خط راست از گذشته به آينده حرکت مي‌کند کاملاً ابتدايي است، اين موضوعي است که خلاف تجربيات ساحران و دانش مدرن قرار دارد. به خاطر محدوديت‌هاي تفسيري، بيشتر  بشريت در زندانيان زمان هستند، به گونه‌اي که سرنوشت آن‌ها تکرار بي‌پاياني از موضوعات همانند است.
"واقعيت شرايط ما اين است که به صورت انرژيتيک مسدود شده‌ايم، به دليلي که ساحران به آن « ثبوت اجتماعي پيوندگاه » مي‌گويند.
"يک پيامد بارز از چنين ثبوتي، طريقه‌اي است که ما متخصص مي‌شويم. هنگامي که خود را براي حرفه‌اي آماده مي‌کنيم، براي مثال به جاي توسعه دادن حوزه‌مان، معمولاً دست آخر خودمان را غيرمتحرک  مي‌کنيم، بدون خلاقيت و بدون هيچ تحرکي. در چند سال، زندگي‌مان خسته کننده مي‌شود، اما بدور از هرگونه پذيرش مسووليت و تغيير دادن خودمان، و شروع به سرزنش محيط اطراف‌مان مي‌کنيم.
" يکي از مهمترين عاداتي که فهرست ما را شکل مي‌دهد، اين است که هرکاري که مي‌کنيم به ديگران بگوييم، و از عمل کردن متوقف شويم. اين موضوع بخش اساسي از اجتماعي بودن‌مان را تشکيل  مي‌دهد. مي‌خواهيم که تصوير بزرگ شده‌اي از خودمان را به نمايش بگذاريم، اما تصويرمان توسط انتظارات ديگران شکل مي‌گيرد، و به اين ترتيب تبديل به رونوشتي ساختگي از آنچه بايد باشيم مي‌شويم.  يکبار که از نظر ديگران درست عمل کنيم، مجبور مي‌شويم که الگوهاي رفتاري معيني را از خودمان نشان دهيم، حتي هنگامي که توسط آن‌ها بيمار شويم و يا آن‌ها را باور نداشته باشيم، زيرا هر قصدي براي  تغيير ما را در برابر مانع قرار ميدهد.
"بيشتر مردم احساس پوچي مي‌کنند هنگامي که عشقي و يا دوستي ندارند، زيرا آنان زندگي‌شان را بر بنياني سطحي ساخته‌اند و زماني براي تعمق در سرنوشت‌شان ندارند. متاسفانه، روابط در حالت کلي بر  اساس تبادل صميميت بنا شده، در صورتي‌که بنياني‌ترين اصل روابط دنيوي اين است که هر چيزي که مي‌گوييم روزي بر عليه خودمان بکار مي‌رود. اين يک حقيقت غم‌انگيز است.
ساحران مي‌گويند که سخن گفتن در مورد خودمان ما را در دسترس قرار مي‌دهد و ضعيف مي‌سازد، اما ياد گرفتن اين‌که چگونه ساکت باشيم ما را سرشار از قدرت مي‌کند. اساسي‌ترين بخش دانش اين  است که به گونهاي خودمان را تغيير دهيم که زندگي‌مان را آنقدر غيرقابل پيشبيني کنيم که حتي خودمان ندانيم که چه اتفاقي خواهد افتاد.
تنها راه ترک فهرست اجتماعي دوري از کساني است که ما را خوب مي‌شناسند. پس از مدتي، ديوارهاي ذهني که ما را به دام انداخته اند کمي کوتاهتر شده و شروع به تسليم شدن مي‌کنند. اين زماني است  که بهترين فرصت‌ها براي تغيير ظهور مي‌يابند و مي‌توانيم کنترل دنياي‌مان را به دست بگيريم.
" اگر بتوانيم به وراي ادراکات برويم و با درک خالص روبرو شويم بدون هيچ قضاوتي، خيال دنياي اشيا فرو مي‌ريزد. به جاي آن انرژي را همان‌گونه که در دنيا جاري است مي‌بينيم. تحت چنين شرايطي  زنجير افکار ديگران ديگر هيچ تاثيري بر ما ندارد و مجبور نيستيم چيزي باشيم يا کاري انجام دهيم. پي از آن احساسات ما هيچ محدوديتي ندارد. اين يعني «ديدن».
آن را بيشتر توضيح داد:
"هدف ساحران شکستن ادراک اجتماعي تثبيت شده و ديدن مستقيم انرژي است. ديدن تجربه ادراکي کلي است.
"ديدن يک روند عملي است که تاثيرات آني بر زندگي‌مان دارد. چشم‌گيرترين بخش ان اين است که ساحران ياد مي‌گيرند زمان را ببينند،   "  انرژي در دنيا به صورت  لايه‌اي توزيع شده است. تمام موجودات هوشمند به يکي از اين لايه‌ها تعلق دارند.

روياها دروازهاي به سوي قدرت. کاستاندا

    


جهان از دو نيرو شکل گرفته که بينندگان قديم آنها را با دو مار تشبيه کردند که بهم مي‌پيچيدند. اما آن نيروها هيچ ربطي به دوگانگي هايي که ما خوب و بد، خدا و شيطان، مثبت و منفي و يا هر دو نوع ديگر از زوج هاي متضادي که مي تواين به آن‌ها فکر کنيم ندارد.
آن‌ها اساساً دو موج از انرژي هستند که به سختي مي توان توضيح داد، دو موج به نام‌هاي تونال و ناوال.


به بيان ديگر، هر چيزي را که ما، به هر روش ممکن، ميتوانيم درک کنيم و يا متصور شويم، تونال نام دارد، و مابقي آن که ما نمي توانيم نام ببريم ناوال نام دارد.
 

براي تاکيد بيشتر که آن‌ها دو نوع نيروي متضاد نيستند، بلکه بيشتر دو جنبه از يک نيروي واحد هستند که مختصراً آن را "عقاب" ناميدند، بينندگان تونال و ناوال را به دو سوي بدن فيزيکي ربط دادند، سوي  راست و سوي چپ. آن‌ها ديدند  پيکربندي سازواره ها تقريباً بر اساس تقارن دوگانه‌اي ساخته شده است، شکلي که انرژي خودش را در جهان آشکار مي‌سازد، و به اين شيوه ما درک مي کنيم.

زندگي هنگامي شکل مي گيرد که بخشي از انرژي بي نهايت - که بينندگان قديم آن را "تجليات عقاب" نام نهادند- با يک نيروي خارجي محبوس مي شود و يک موجود جديد بوجود مي آيد که از خودش  آگاه است. آن‌ها ديدند که ادراک جهان هنگاني رخ مي‌دهد که چيزي به نام "نقطه تجمع ادراک" بوجود آيد.


هرچند که اين مرکز انتخاب در هر موجود زنده‌اي در دنيا وجود دارد، اما آگاهي عمدي از خويشتن، بر روي اين کره خاکي تنها مي‌تواند توسط موجودات انساني و يک گروه سازمان يافته از موجودات  فيزيکي ويژه کمياب، که همزادها نام دارند بوجود آيد.
رابطه ميان بشر و اين موجودات زنده نه تنها ممکن است، بلکه چيزي است که عمدتاً در روياهاي‌مان صورت مي‌گيرد.
بينندگان چنين نتيجه گرفتند که آگاهي موجودات غيرارگانيک که سابقه بيشتري از ما دارند پر از چيزي است که طالب آن هستيم: دانش.

 
تحقيق در مورد وجوه انرژي ، خردمندان مکزيک کهن را واداشت که براي مردمان هم دورهاشان توضيح دهند  چه چيزي را درک کرده‌اند. در تلاش آنها براي توضيح آنچه که دريافته بودند، اين‌چنين گفتند  که هر چيزي که وجود دارد به نور و تاريکي تقسيم ميشود، مانند شب و روز. و از آنجا تمامي توصيفات دوگانه مشتق شد. اين فرماني است که بازتابي از دوگانگي بزرگ کيهاني است.

 
از طريق ديدن‌شان، آن‌ها درک کردند که دنياي انرژي از نواحي وسيعي از تاريکي به همراه لکه‌هاي روشنايي پاشيده بر آن تشکيل شده است، و چنين مشاهده کردند که نواحي تيره مرتبط است با بخش مونث  انرژي در حاليکه نواحي روشن مرتبط با بخش مذکر آن مي‌باشد. ناگزير چنين نتيجه گرفتند که کيهان در تماميت خود مونث است و انرژي مذکر ناياب است.

 
با اين تعريف، آن‌ها تاريکي را به سوي چپ، ناشناخته و مونث، و فروزندگي را به سوي راست يا تونال، شناخته و مذکر مربوط دانستند.
با پيگيري مشاهدات‌شان، عمل خلق کيهاني هنگامي رخ مي‌دهد که تاريکي کيهاني با خودش تصادم مي‌کند و از آن انفجارهايي از نور پديد مي‌آيد، جرقه‌هايي که توسعه مي‌يابند و منشا زمان و فضا هستند. 


 قانون اين دستور اين است که موجودات پاياني دارند، که مجدداً چنين نتيجه مي‌دهد که اساس يگانه و هميشگي کيهان انرژي تيره است،  مونث، خلاق و جادويي. به همين شيوه بشر به دو بخش تقسيم شده است، تونال که نمايشگر بيداري روزانه است و ناوال که با روياهاي شبانه نمايش داده مي‌شود.
 

بر اساس اين مشاهدات، مابقي خرد ناوال‌ها مشتق شد. آن‌ها آموزش دادند که روياها دروازهاي به سوي قدرت هستند، زيرا تقريباً آنچه که ما را فراگرفته است انرژي تاريکي است، که بصورت دوره‌اي ما وارد  آن مي‌شويم تا تجديد انرژي کنيم. 
بر اين اساس آن‌ها تمامي توان‌شان را متوجه اين ساختند که هوشياري‌شان را در هنگام رويا ديدن نگاه دارند. آن‌ها اين نوع دقت را رويابيني ناميدند و انديشمندانه از آن  استفاده کردند تا انرژي تيره را جستجو کنند و در ارتباط با منبع کيهان قرار گيرند. بر اين اساس مشاهدات اساسي تولتک‌ها تبديل به دانش عملي شد.
يکي از جملات هميشگي کارلوس اين بود که نظراتي که در مورد هر چيزي داريم، دنياي‌مان را به چيزي بيشتر و بيشتر قابل پيش بيني تبديل مي کند، تا جايي که امکان مشاهده ديگر دنياها تبديل به افسانه مي‌شود.

مروری بر شخصیت اسطوره‌ای نخستین زن در داستان آفرینش سامی ، لیلیت، شهربانوی شب




نویسنده : آرش حجازی
 

 بسیاری از نویسندگان، هنرمندان و خلاقانِ امروز، به موضوع لیلیت، ملکه‌ی شب، مادر شیاطین، اولین همسر آدم، و ایزدبانوی فمینیست‌ها، توجه خاصی نشان داده‌اند. تفسیرهای گونه‌گون و گاه واگرا از این شخصیت، بر رمز و رازِ او افزوده و گاه با تفسیرهایی از این اسطوره روبه‌رو می‌شویم که هیچ استنادی در متون اساطیری ندارند. با وجود امکان تفسیرهای گوناگون، به‌ نظر می‌رسد که نمی‌توان یک ایزد یا ایزدبانو را از اسطوره‌اش جدا کرد. اسطوره، روح یک خدا یا مجموعه‌ی خدایان است. فی‌المثل، همه می‌دانیم که ایزدان، شهر بابل را با دستان خود خلق نکرده‌اند. اما اگر از خود مردوک کبیر بپرسیم، خاطره‌ی بسیار دقیقی از شیوه‌ی ساختن این شهر دارد. همچنین در مورد وجود تاریخی آدم و حوا بحث‌های بسیاری است، اما جدای از همه‌ی این بحث‌ها، لیلیت، خاطره‌ی کاملی از باغ عدن، هبوط، و سایر وقایع آفرینش است. بنابراین لیلیت، همان است که اسطوره‌ می‌گوید، و نمی‌توان صفاتی را از او گرفت یا صفاتی به او افزود. جنبه‌های تاریک او، بخشی از وجود اوست، و نمی‌توان او را از این صفات محروم کرد.
منشأ تاریخی لیلیت
آثاری از لیلیت، نخستین‌بار در سومر یافته شده است. در زبان سومری، واژه‌ی «لیل» به معنای «هوا» است.
 فی‌المثل، انلیل یعنی فرمانروای هوا. در قدیمی‌ترین شکل، نام او را به شکل «لیلی‌» (جمع: لیلیتو)، می‌بینیم که به معنای «روح» است. در بسیاری از فرهنگ‌های باستان، واژه‌ی «هوا»، «باد» یا «نَفَس»، به معنای «روح» نیز هست. در زبان یونانی نیز، واژه‌ی «اسپیریتوس» هم به معنای نفس است و هم روح، بنابراین، لیلیتو، در سومر، یا یک شیطانِ خاص است و یا به معنای روح. تصور بر این است که در عبری، لیلیت از واژه‌ی «لیل» به معنای شب گرفته شده است و همین تصور، منجر به تفسیر لیليت به عنوان هیولای شب شده است.
تصور بر این است که لیلیت، یک سوکوبوس سومری بوده است. در سومر، شخصیتی به نام «آردات لیلی» حضور دارد که خصوصیات او در شخصیت لیلیتِ یهودی حضور یافته است. «آردانتو» به معنای زن جوانی است که به سن ازدواج رسیده است. بنابراین، آردات لیلی، روح زن جوانی است که به شکل «بختک شبانه» تجلی می‌یابد. وی علت خواب‌های شیطانی نیز هست که باعث تخلیه‌ی نیروی زندگی از بدن مردان می‌شود.
در زبان سومری، به بی‌شرمی و هرزگی، «لولو» گفته می‌شد و به «تجمل‌گرایی»، «لالو»؛ به «شر» نیز، «لیمنو» اطلاق می‌شد. این واژه‌ها، چه از نظر تلفظ و ساخت، و چه از نظر معنا، رابطه‌ی مستقیمی با لیلیت و آردات لیلی دارند. در زبان‌های باستانی، برداشت‌های دقیقِ امروزین از زبان وجود نداشت و هر واژه می‌توانست ده‌ها معنای مختلف داشته باشد. این بازی کلمات، تا زمان اسارت یهود در بابل (600 ق.م.) متوقف ماند.
در سومر دو سند درباره‌ی وجود لیلیت دیده شده:
اولین سند، اسطوره‌ای است که در آن یک شیطان مادینه، درونِ «درخت مقدسِ زندگی» مقیم می‌شود و جلو میوه دادن و رشد این درخت را می‌گیرد. گفته می‌شود این شیطانِ مادینه، همان لیلیت است که سرانجام گیل گمش، او را از درخت بیرون می‌کشد و به صحرا می‌راند. نام او «کی ـ سیکیل ـ لیل ـ لا ـ که» ذکر شده که به «لیلاک» خلاصه شده و کريمر آن را «لیلیت» ترجمه کرده است.
دومین سند پلاک مشهوری است که زنی را با پنجه‌ها و بال‌های جغد به تصویر می‌کشد. زن بر روی دو شیر ایستاده و در هر طرفش جغدی قرار دارد. ترجمه‌ی کريمر از متن اول، منجر به این شد که این تصویر را نیز لیلیت بینگارند؛ اگر ترجمه‌ی اول نادرست باشد، این هم تصویر لیلیت نخواهد بود.
در تورات،‌ در کتاب اشعیا، باب سی و چهارم، آیه‌ي 14، آمده است: «وحوش صحرا به کفتارها خواهند رسید، و بزهای وحشی به جفت خویش ندا می‌کنند، و عفریت شب نیز در آنجا آرام گزین شده از برای خود مکان استراحت پیدا می‌کند.» تصویر عفریتِ شبِ مورد اشاره در این آیه را نيز به لیلیت نسبت داده‌اند.
ایشان را مرد و زن آفرید
در سِفْر آفرینش از کتاب مقدس، باب اول، آیه‌ی 27، می‌خوانیم: «و الوهیم آدم را به صورت خویش آفرید، به صورت خدا او را آفرید؛ ایشان را مرد و زن آفرید.»
در باب دوم سفر آفرینش، آیه‌ی 18 چنین می‌آید: «و یهوه گفت: خوب نیست آدم تنها باشد، به جهت او یاوری مناسب خواهم ساخت... و سپس یهوه از دنده‌ای که از آدم گرفته بود، زنی ساخت و او را بر آدم آورد.»
امروز مشخص شده است که باب‌های 1 و 2 از کتاب مقدس را دو نویسنده‌ی مختلف نوشته‌اند و در حقیقت دو روایت مختلف از آفرینش است. باب دوم که خدا را یهوه می‌نامد، مشتق از یک داستان سومری است، درحالی‌که باب اول، حدود سال 700 پیش از میلاد، به دست کاهنان یهودی خلق شده است و نام خدا را «الوهیم» بیان می‌کند. اما از نظر مردمی که کتاب مقدس را حقیقت مطلق می‌دانستند، تضاد بین این دو داستان آفرینش، قابل درک نبود و به دنبال توجیهی برای پیوستن این دو داستان به یکدیگر می‌گشتند.
توضیح اول در مورد این تضاد، جنبه‌ی قبالایی و عرفانی دارد. همان‌طور که می‌دانیم، آدم کامل آفریده شد، به چهره‌ی خدا، یا «الوهیم» آفریده شد. خدا نه مذکر است و نه مؤنث، هم مذکر است و هم مؤنث. حتا كلمه‌ي عبری الوهیم، ریشه‌ی مؤنث دارد، اما علامت جمع مذکر دارد: «الواه = الهه، ایم = علامت جمع مذکر.» یعنی الوهیم هم مرد و هم زن، هم پدر است و هم مادر، و جمع است و کامل. پس، آدم نیز حتماً در آغاز هم مرد بوده و هم زن، چرا که در غیر این صورت، نامتعادل و ناکامل بوده است. و تورات می‌گوید که خداوند انسان را کامل آفرید. کمال انسان، در هر دو جنس اوست. و شاید همین باشد که او را فراتر از فرشتگان قرار می‌دهد. از این دیدگاه آدم انسان نبود، بلکه موجودي کیهانی بود که آدم کادمون یا آدم قَدمون نام داشت. آدم صورت مثالی یا کهن‌الگویی بود که انسان‌ها بعدها براساس او پدید می‌آمدند. در اینجا به باب دوم سفر آفرینش می‌‌رسیم. همان‌گونه که وحدانیت خدا به دو قسمت تقسیم می‌شود (آب‌ها از آسمان جدا شدند) تا جهان را خلق کند، به همین ترتیب، نوع بشر نیز از جدایی آدم مثالی به دو نیمه‌ی مرد و زن پدید آمد. بنابراین، زن از مرد جدا شد، و آدم کادمون به موجودی نامتعادل، به انسان بدل شد. این جدایی در نهایت منجر به سقوط از بهشت یا هبوط شد، و هبوط، تجلی پیدایش انسان حقیقی از انسان مثالی است. زن، حوا نامیده شد که اغلب به «زندگی» ترجمه می‌شود. در حقیقت به انسان، حوا را دادند یعنی، به نوع بشر، زندگی بخشیدند.
توضیح دوم بیشتر جنبه‌ی اسطوره‌ای دارد و در همین جاست که لیلیت به عنوان نخستین همسر آدم وارد می‌شود. آیه‌ی ذکرشده در باب اول، اشاره‌ی مبهمی به حضور لیلیت است. آیه‌ی 20 از باب دوم سفر آفرینش، تأکید بیشتر بر لیلیت دانسته شد: «پس آدم تمامی بهایم و مرغان هوا و حیوانات صحرا را نام نهاد، اما از برای آدم یاوری که به همراهش باشد پیدا نبود.» جانوران زمین فقط برای کمک به آدم خلق شده بودند، و لیلیت، که بیشترین شباهت را به آدم داشت، یکی از همین جانوران بود. اما لیلیت آدم را ترک کرده بود و بنابراین، خدا تصمیم گرفت زنی از جنس خود آدم خلق کند.
این چند اشاره منجر به خلق داستانی پر رمز و راز و شگفت‌انگیز، در خرد جمعی مردم یهود شد، که گاه می‌بینیم خود داستان از ریشه‌های تاریخی آن شگفت‌انگیزتر و معتبرتر است.
 اسطوره: امتناع لیلیت
لیلیت همسر اول آدم بود، پیش از خلقت حوا، خدا او را همراه آدم و از خاک خلق کرد تا یاور او باشد. از اتحاد آدم با این زن، آسمودئوس (معادل اَئِشمه، دیو خشم در اساطیر ایرانی) خلق شد که همان شیطان یا جنی است که بعدها با لیلیت ازدواج کرد.
اما لیلیت همراه مناسبی نبود و در روش زناشويي اختلاف نظر داشتند و لیلیت حاضر نبود موقعیت تسلیم به خود بگیرد. چرا که معتقد بود هر دو از خاک خلق شده‌اند و برابرند.
آدم حاضر نشد خود را برابر لیلیت بداند که فقط به منظور همراهی او آفریده شده بود. اما لیلیت مستقیم نزد خدا رفت، و خدا اسم اعظم خود را به او آموخت. بعد، هنگامی که آدم خواست خود را به او تحمیل کند، تمکین نکرد و اسم اعظم را بر زبان آورد و به پرواز درآمد و برای همیشه از باغ عدن و آدم گریخت.
لیلیت در غاری در ساحل دریای سرخ مقیم شد و هنوز هم اقامتگاهش همان‌جاست، جن‌های دنیا را به عنوان جفت‌های خویش برگزید و در زمان کوتاهی هزاران فرزند جن به دنیا آورد. بدین ترتیب، دنیا پر از جن شد و لیلیت، مادر جنیان و همسر آسمودئوس، پادشاه جنیان لقب گرفت.
در همین هنگام، آدم از آزردن لیلیت پشیمان شد. نزد خدا رفت و از او خواست لیلیت را بازگرداند. یهوه نیز معتقد بود که یکی از ساکنان باغ عدن نمی‌تواند به همین سادگی از آن برود. بنابراین سه فرشته‌ی نگهبان فرستاد تا او را برگردانند.
این سه فرشته که سنوی، سان سنوی، و سمان گلوف نام داشتند، لیلیت را در غارش یافتند و فرمان یهوه را به او ابلاغ کردند و از او خواستند نزد آدم بازگردد. همچنین گفتند اگر حاضر نشود برگردد، هر روز صد نفر از فرزندان او را خواهند کشت تا سرانجام تسلیم شود و برگردد.
لیلیت پاسخ داد که این سرنوشت بهتر از بازگشت به باغ عدن و تسلیم شدن به آدم است، و در برابر تهدید فرشته‌ها، او نیز تهدیدی کرد. گفت به ازای درد و رنجی که بر او تحمیل می‌کنند، او نیز به هنگام زایمان، به فرزندان آدم و مادرانشان حمله خواهد کرد. گفت تمام نوزادان در معرض خشم اویند: نوزادان دختر تا بیست روز پس از تولد و نوزادان پسر تا هشت روز. همچنین تهدید کرد که در خواب به مردان حمله کند. رؤیاهای شیطانی و شهوانی بر آن‌ها مستولی کند. منی آن‌ها را بدزدد و فرزندانی بیاورد و آن فرزندان را جایگزینِ فرزندانِ مقتول خود کند. اما لیلیت هم کاملاً بی‌احساس نبود. قول داد که اگر نام آن سه فرشته را بر بدنِ کسی ببیند، نوزاد، دختر یا پسر را در امان نگاه خواهد داشت. لیلیت، همسر آسمودئوس را لیلیتِ کهتر مي‌دانند. فرزندانِ دخترِ لیلیت، «لیلیم» نام دارند.
بعدها که آدم و حوا با خوردن میوه‌ی ممنوع از بهشت رانده شدند و به زمین آمدند، لیلیت به قول خود وفا کرد. و از آنجا که میوه‌ی ممنوع را نخورده بود، فرق میان خیر و شر را نمی‌دانست و این ندانستن، او را از آتش دوزخ نجات داد. همچنین، از حکم مرگی که خدا بر آدم و حوا جاری کرد در امان ماند و بنابراین همواره زنده است.
 تفسیر عوام
مردم این داستان را کاملاً واقعی می‌دانند. لیلیت یک شیطان واقعی و مانند آل،
مسئول سر زا رفتن مادران، مردن نوزاد در رحم، مرگ نوزادان، و خواب‌های شهوانی مردان است.
نقش سوکوبویی لیلیت پیچیده‌ترین نقش اوست. زندگی مردم یهود بسیار محدود بود. برای هر عمل قانونی وجود داشت و کسی نمی‌توانست از محدوده‌ی قوانین الاهی تخطی کند. حتا فکر بد را نیز گناه مي‌دانستند. بسته بودن جامعه از نظر روابط جنسی، طبیعتاً منجر به شیوع رؤیاهای شهوانی می‌شد و این رؤیاها و احتلام حاصل از آن، شکستن ده فرمان دانسته می‌شد. اما مردان نمی‌توانستند جلو این رؤیاها و احساس گناه ناشی از آن‌ها را بگیرند. تنها راه این بود که گناه این کار را بر گردن شیطانی به نام لیلیت بیندازند.
و اما سرنوشت فرزندانِ جنی مردانی که لیلیت از نطفه‌ی آنان باردار می‌شد: به هنگام مرگِ آن مرد، این جن‌ها به دور خانه‌ی مرد جمع می‌شوند و سهم خود را از ارث او می‌خواهند. برای همین است که سکرات موت بسیار سخت و دردناک است. خانواده، به هنگام درگذشت مرد، آیین‌ها و مناسکی به جا می‌آوردند تا فرزندان جنی او را از خانه دور نگه دارند.
نمونه‌های بسیاری از طلسم‌های ضد لیلیت دیده شده. کاسه‌های گلی، قدیمی‌ترین نمونه‌ی این طلسم‌هاست. در طلسم‌های متأخرتر، تمثال آن سه فرشته به همراه این جمله‌ی عبری درج شده است: «سنوی، سان‌سنوی، و سمان گلوف! آدم و حوا! دور باد لیلیت!» این طلسم‌ها را بر فراز تخت اتاق زفاف، تخت زایمان، و گهواره می‌آویختند. در بسیاری از موارد، متن را بر خانه نقش می‌کردند، تا لیلیت را وادار کنند به قول خود به آن سه فرشته وفا کند.
معتقدند راه ورودِ لیلیت به خانه‌های مردم، آینه است. لیلیت در پشت آینه زندگی می‌کند. در زیر، از قصه‌های مردمِ یهود، داستانی آمده که در آن لیلیت از راه آینه نفوذ می‌کند:
«زن آینه و اثاثیه‌ی دیگر را از زیرزمین به خانه آورد و در جای مناسب گذاشت. آینه را در اتاق دخترشان آویخت. دختر همیشه در آینه خودش را تماشا می‌کرد، و به این ترتیب، به دام لیلیت گرفتار شد. چون آن آینه، از سوی دیگرش، به غار یکی از دختران لیلیت راه داشت. آینه‌ها دروازه‌ی ورود به دنیای دیگر و غار لیلیتند. دختر لیلیت که در آن خانه زندگی می‌کرد تمام حرکات دختر جوان را زیر نظر گرفت. یک روز از آینه بیرون آمد و از راه چشم‌های دختر، وارد بدن او شد و او را در اختیار خود گرفت. و همین شد که دختر، که پیش از آن بسیار سربه‌راه و پاکدامن بود، به راه‌های زشت و ناپسند کشیده شد.» (غار لیلیت: افسانه‌های یهودی، هوارد شوارتز، هارپر، 1988).
 تفسیر مذهبی
در سنت مسیحی، روایت لیلیت افزوده‌هایی نیز دارد که بیشتر به هبوط آدم و حوا مربوط می‌شود. شاید مشهورترین نسخه‌ی لیلیت در مسیحیت، نقاشی‌های میکل آنژ در صومعه‌ی سیستین باشد. در این نقاشی‌ها،‌ این زن به شكل یک مار ‌ـ‌‌ زن نمایش داده شده و او را همان ماری می‌دانند که منجر به اغوای حوا و اخراج آدم از باغ عدن شد. ظاهراً نفرین لیلیت برای تسکین او کافی نیست و تصمیم می‌گیرد از راه زنِ جدید آدم، به او ضربه بزند.
البته در مسیحیت، مار ارغواگر را خود شیطان می‌دانند. اما نیز می‌گویند که لیلیت پس از آدم، همسر شیطان شد (یا شمائیلِ عبری). اغوای حوا، حاصل
تلاش مشترک این دو نفر بود. لیلیت به شکل مار درآمد و شمائیل به جای مار حرف زد. لیلیتی که همسر شیطان است (و نه همسر آسمودئوس)، لیلیت مهتر نامیده می‌شود.
در اسطوره‌های شاه سلیمان نیز گاهی به لیلیت برمی‌خوریم. بسیاری، ملکه‌ی سبا را لیلیت می‌دانند. سلیمان در نهان شک کرد که مبادا این ملکه همان لیلیت باشد، و بنابراین نقشه‌ای کشید تا مطمئن شود. او را به قصرش دعوت کرد و کف تالار را به شکل استخری درآورد که به نظر می‌رسید تا حد مچ پا آب داشته باشد. وقتی ملکه رسید، دامنش را بالا برد تا پایش را در آب بگذارد، و سلیمان پاهای پرموی او را ديد. یهودیان لیلیت را از کمر به بالا زنی بسیار زیبا و اغواگر، و از کمر به پایین، زشت و پرمو و هیولاوار می‌دانستند. تنها مردی که به لیلیت بسیار نزدیک می‌شد، می‌توانست به حقیقت پی ببرد و آن هنگام بسیار دیر بود. این تصویر بسیار به تصویری که مسیحیان از شیطان می‌کشند، یعنی از کمر به بالا شبیه انسان و از کمر به پایین شبیه بز، شبیه است.
 تفسیر قبالایی
قبالا، فصل دیگری نیز در زندگی لیلیت خلق می‌کند. از آنجا که لیلیت نماد افعالی است که خدا نمی‌پسندد، نمادِ روش‌های دنیا نیز هست. اعمال لیلیت رفتار مشرکانی است که روابط جنسی و لذت‌جویی را ناپسند نمی‌دانستند و قوم یهود در میان آن‌ها مستقر بود، و مهم‌ترین این اقوام، ‌بابل بود. بنابراین، در تفسیرهای بسیاری، فاحشه‌ی بابل را که در مکاشفه‌ی یوحنا ذکر شده، لیلیت می‌دانند.
پیش از ادامه‌ی بحث، باید به مفاهیمی اشاره شود. معبد بیت‌المقدس، نقش بسیار مهمی در این اسطوره دارد. همچنین آدونای (پروردگار)، و عروسِ او شکیناه یا شخینه (واژه‌ی عبری برای «حضور») نقش بسیار مهمی دارند. در این اسطوره، یگانگی عناصر مذکر و مؤنث کیهان برای ادامه‌ی خلقت اهمیت دارد که «ازدواج مقدس» نام گرفته و در مسیحیت، با داستان تولد مسیح، به اوج خود می‌رسد. در فرهنگ‌های خاورمیانه، پادشاه جدید را دامادِ ایزدبانو می‌دانستند و بنابراین پادشاه آن سرزمین، پادشاه ملکوت نیز بود. در قبالا نیز آدونای را پادشاه می‌دانستند و شکیناه، قوم اسرائیل بود.
آدونای تنها در یک مکان می‌توانست به شکیناه بپیوندد، و این مکان، معبد سلیمان بود؛ عروس و داماد، یک بار در سال در این معبد به هم می‌رسیدند و نورِ الاهی نیکی در جهان پخش می‌شد.
اما معبد ویران شد و گنجینه‌های آن را به سرزمین مشرکان بردند. بنابراین اتحاد کامل آدونای و مردمش بر هم خورد. خدا از جهان جدا شد و حاضر نشد عروسش را به شیوه‌ای ناپسند ببیند. قوم اسرائیل، یا عروس خدا، به اسارت رفت و به آن تجاوز شد. شکیناه، حضور مادی خداست و بنابراین نمی‌تواند از دنیا جدا شود، پس در رنج و تعب ماند.
اینجا دوباره لیلیت وارد می‌شود. لیلیت همان اقوام بیگانه‌ای است که شکیناه را به اسارت بردند. خدا که عروس خویش را از دست داده بود، لیلیت را موقتاً به جای شکیناه نشاند. و قوم یهود، با این داستان، ‌شکوفایی بابل را توجیه می‌کردند. اما لیلیت، شکیناه سیاه، نمی‌توانست تا ابد جای شکیناهِ حقیقی را بگیرد. مراسم سبت، یا شنبه‌ی مقدس، لیلیت را از آدونای دور می‌کرد. لیلیت ناچار بود به صحرا بگریزد و تا شب از رنج زوزه بکشد. و در این مدت، آدونای فرصتی می‌یافت تا به شکیناه حقیقی برسد. در مکاشفه‌ی یوحنا گفته می‌شود که سرانجام فاحشه‌ی بابل رانده می‌شود و اورشلیم آسمانی هبوط می‌کند و به اورشلیم زمینی، ‌یا شکیناه می‌پیوندد.
داستانِ لیلیت به همین‌جا ختم می‌شود، به‌طور خلاصه:‌ لیلیت اولین همسر آدم، همسر آسمودئوس، همسر شمائیل (شیطان)، مار اغواگر حوا، و سرانجام عروس موقت خداست.
تفسیر مدرن:‌ فمینیسم
امروز بسیاری فمینیست‌ها، داستان لیلیت را دوباره زنده کرده‌اند. تأکید عمده‌ی آن‌ها بر انتخاب لیلیت بر ترک آدم، و تحمل مرگ صدها فرزند خود، و عدم تمکین به آدم است. او قدرت و مقاومت زنانه است. حمله‌های او به مردان در طول شب، انتقام زنانی است که در طول تاریخ گرفتار ستم مردان بوده‌اند.
اما در این تفسیرِ اسطوره‌ای توجهی نمی‌شود که لیلیت به نوزادان و مادرانشان نیز حمله می‌کند.
در این تفسیر، اسطوره‌ای که در آن گیل‌گمش، زن شیطانی را از درخت
زندگی می‌راند، نمادی از تسلط جامعه‌ی مردسالار است.
واژه‌ی «آدم» اغلب به «نوع بشر» ترجمه می‌شود. آدم، نوع بشر است و در نوع بشر، زن و مرد، ‌پیر و جوان وجود دارد. آدم، همان تمدن است. آدم تصویر خدا و تجلی اوست. آدم همان ملکوت، یا عالم ماده است. ملکوت همان ذهن هشیار است. بنابراین، آدم، هشیاری ماست. «مَن» یا «اِگو»ی ماست، ذهن بیدار ماست. آدم همان چیزی است که «رفتار مناسب» را در جامعه تحمیل می‌کند.
لیلیت که همراه آدم خلق شد، کهن‌الگوی «سایه» است. ناهشیار ماست. بخش حیوانی، مقاوم، غیرمتمدن، پرشور، و طبیعی ماست. «جنسیت» است. در حقیقت تمام آن عناصری است که در وجود انسان حضور دارند و قوانین جامعه آن را طرد می‌کند.
حوا نیز ناهشیار ماست. اما بخش کوچکی از ضمیر درون ماست که ضمیر ناهشیار بر آن تسلط کامل دارد. اراده‌ی آزاد ندارد و فقط بخشی از آدم است. حوا بخشی از ماست که به عنوان انسانِ متمدن، به دیگران نشان می‌دهیم. حوا همان بخش ناهشیار ماست که «پذیرفتنی» فرض می‌شود. قطب مخالف لیلیت است. حوا و لیلیت، با هم ضمیر درون انسان را تشکیل می‌دهند. این تفسیر آدم و حوا/لیلیت به عنوان هشیار و ناهشیار، بسیار قدیمی است و در کارتِ «عشاق» از مجموعه کارت‌های تاروت‌ نیز همین تصویر آمده، و فرشته‌ای به عنوان «خویشتنِ برتر» نیز به آن افزوده شده است.
شمائیل یا شیطان، مَلِک خشونت است. او تجسم خشونت الاهی است.
فرزندانِ لیلیت، شیطان‌های شخصی ما هستند. روان‌نژندی‌ها و رفتارهای زشت ما هستند. عدم تعادل ذهن ما هستند که ممکن است به ویرانی ما منجر شود.
اصرار آدم بر داشتن موقعیت‌ غالب به هنگام زناشويي، تلاش ذهن متمدن برای غلبه و سرکوبی حیوان درون خویش است. فرار لیلیت از باغ عدن و پناه بردن به غار، تبعید غرایز حیوانی ما به تاریک‌ترین مغاک‌های ذهن ماست. حتا هنگامی که آدم از او می‌خواهد بازگردد، بسیار دیر است و آسیب حقیقی وارد شده.
آسیب حقیقی این است: ‌لیلیت هزاران فرزند شیطانی می‌آورد. این شیطان‌ها در بخش‌های مهر و موم شده و فراموش‌شده‌ی ذهن ما به دنیا می‌آیند. حتا اگر تلاش کنیم، و فرشتگان نگهبان را بفرستیم تا آن‌ها را قتل‌عام کنند، تعداد آنان بیشتر از قدرت ماست. در حقیقت چیزی را سرکوب کرده‌ایم که سرکوب‌شدنی نیست. لیلیت در تاریکی خویش، صاحب بال جغد شده است. لیلیتِ زیبا، به هیولا بدل شده که هر لحظه ما را تهدید می‌کند. در خواب به ما حمله می‌کند و از نطفه‌ی اتفاق‌های روزمره‌ی ما، شیاطین دیگری خلق می‌کند. به شکل مار، به بهشت بازمی‌گردد تا ما را از بهشت بیرون براند. ذهن هشیار ما آمدن او را نمی‌بیند. لیلیت حوا را اغوا می‌کند تا آن لقمه‌ی مهلک را به دهان ببرد. از درون به ما حمله می‌کند؛ از همان نقطه‌ای که گمان می‌کردیم بر آن استیلا یافته‌ایم، از راه حوای تسلیم و سربه‌راه. ناگهان متوجه می‌شویم در هم شکسته‌ایم. قوانین اجتماعی را زیر پا می‌گذاریم و به دیگران و خویش آسیب می‌رسانیم. هبوط از باغ عدن را تجربه کرده‌ایم.
این داستان جنبه‌ی اجتماعی نیز دارد. اگر به اسطوره‌ از زاویه‌ای بازتر نگاه کنیم، شمائیل یا شیطان را می‌بینیم. وقتی مسائل طبیعی و زیبا برچسب «نادرست» می‌خورند، چه اتفاقی می‌افتد؟ لجن‌های جامعه به سوی آن زیبایی‌ها جذب می‌شوند. جنسیت زیبا و لذت‌بخش و بارور، به فحشا تبدیل می‌شود. زیبایی اگر در لجن بیفتد، به شیوه‌ی لجن از آن استفاده می‌شود.
وقتی کودکی که بنا به طبیعت، دنبال لذت‌جویی می‌رود، برچسب «کودک بد» می‌خورد، کودک بد می‌شود، و انسان بد. این همان ازدواج لیلیت با شیطان است. شیطان، پنجه‌ها و بال‌های جغدوارِ لیلیت است. نیمه‌ی پرموی بدن اوست. اگر انسان با لیلیتِ‌ زیبای درون خویش کنار نیاید و او را آن‌گونه که هست نپذیرد، لیلیت هیولایی می‌شود و او را از درون نابود می‌کند.
در اینجا، شخصیت دیگری نیز وارد داستان می‌شود: قابیل. داستانی هست که می‌گوید قابیل فرزند آدم نیست و از صحبت حوا با لیلیت / شمائیل به وجود آمد. و بنابراین آکنده از نفرت، حسادت، و خشم است که سرانجام منجر به قتل و فساد جامعه می‌شود. برادر او هابیل، فرزند آدم و حوا،‌ دنیایی است که آرزویش را داریم. هابیل، امیدی است که همواره به دست قابیل به قتل می‌رسد.
اما خوشبختانه موضوع همواره این‌طور نومیدکننده نیست. ما کودکانی هم داریم که نمی‌گذارند لیلیتِ درون آن‌ها با شیطان ازدواج کند، و بعدها به شاعران، خلاقان و هنرمندان بزرگی تبدیل می‌شوند. هنرمندان «آدم‌»‌هایی هستند که از لیلیت می‌خواهند به باغ عدن بازگردد، و هم «معشوق» باشد و هم «عاشق». این عمل، لیلیت و حوا را به هم می‌پیوندد و هر دو را به مکان سزاوار خود درون آدم بازمی‌گرداند. این مثلث، دوباره به آدم کادمون، آدم اعظم تبدیل می‌شود که فراتر از فرشتگان است.
اندک افرادی به این مقام می‌رسند. اما شاید روزی امید باشد. شاید روزی انسان بتواند خودش باشد و کمی هم شرور باشد، اما جنایت‌کار نشود. البته آرمان‌شهر هرگز به‌وجود نخواهد آمد. اما باید سعی کنیم حوا و لیلیت را به هم بپیوندیم و این پیوند را با آدمِ درون خویش وحدت بخشیم. تنها در این صورت می‌توان معبد درونی را ساخت و شکیناه را به نزد آدونای بازگرداند. تنها در این صورت است که هابیل، بختی برای بقا می‌یابد.
و سرانجام، لیلیت، مادرِ شب است، لیلیت همان زیبایی‌های تاریک درون شب است. لیلیت رازهای نهانی است که جامعه ترجیح می‌دهد مردم نشناسند. اما این رازها وجود دارند و اگر آن‌ها را نپذیریم به هیولاهای شب تبدیل خواهند شد.
 منابع:
Robert Graves and Raphael Patai, Hebrew Myths
J. Dan, The Hebrew Story in the Middle Ages
Lilith's Cave: Jawish tales of the supernatural, edited by Howard Schwartz (San Francisco: Harper & Row, 1998)
I. Epstein, the Babylonian Talmud, London: Socino Press, 1978
Angelo S. Rappoport., Ancient Israel: myths and Legends
Sigmund Hurwitz, Lilith: the First Eve by Einsiedeln: Daimon Verlag, 1992.
Barbara Black Kotluv, The Book of Lilith, S. Weiser, 1986.
Raphael Patati, The Hebrew Goddess; Detroit: Wayne State University Press, 1990)