کافه تلخ

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

چگونگي اطلاع از حال اموات عالم برزخ



چگونه مي توان از احوال اموات خود در عالم برزخ آگاه شد؟

برزخ حد فاصل و حايل و واسطه ميان دو چيز (ماده و روح،...) است و عالم مثال را از آن جهت عالم برزخ مى‏گويند كه حد فاصل ميان اجسام كثيفه(مادي) و عالم ارواح مجردّه و حد فاصل ميان دنيا و آخرت مى‏باشد.[1] در نظام هستى عوالم گوناگونى هست كه هر كدام داراى احكامى مى‏باشند.

اين احكام به لحاظ تفاوت عوالم، با يكديگر فرق دارند، مثلاً عالم ناسوت يا طبيعت، احكام مخصوص به خود دارد و عالم برزخ احكام مختص به خود. آدمى براى ورود و درك شهودى آن عوالم، بايد به صورتى تبدل يابد كه بتواند چنين ظرفيتى را پيدا كند. به همين جهت است كه انسان با مرگ به تحولى دست مى‏يابد تا بتواند به عالم برزخ وارد گردد؛ و تا چنين تحولي در او ايجاد نشود نمي تواند به طور کامل با برزخ و اهالي آن ارتباط برقرار کرده و از احوال آنها آگاه شود و بر مبناي همين تفاوت درجه عوالم است که برخى از انسان ‏ها بر اثر انجام يك سلسله اعمال و آداب و قدم گذاشتن در وادى سير و سلوك، ظرفيت فهم و ادراك عوالم بالاتر را در همين دنيا و قبل از مرگ و قيام قيامت احراز كرده، بسيارى از حقايق بر آن‏ها منكشف مى‏گردد.
البته علم به كنه و ماهيت آن حقايق بسيار محدود است؛ مگر براى عده كمى كه با سلوك عملى در همين دنيا به آن عالم راه يافته باشند و علم اجمالى آنها به علم تفصيلى تبديل شده باشد و از اين رو، سنخيّت و چگونگى بدن ‏هاى برزخى و... و نعمت و عذاب ‏هاى آن براى ما به صورت كامل و دقيق روشن نيست؛ در عين حال از مجموعه‏ى آيات و روايات و تحليل ‏هاى عقلى مى‏توان دورنما و كلياتي از نعمت ‏ها و عذاب ‏هاى برزخى و قيامت ارايه نمود.[2] بنا بر آنچه بيان شد يک راه آگاه شدن از احوال برزخيان تهذيب نفس و بريدن از دنياي فاني است .
راه ديگري که ارتباط با اموات را در عالم برزخ را ممکن مي کند احضار ارواح است . احضار روح و ارتباط با ارواح امري ممكن است، يعني از نظر عقل محال نيست و مي‏شود كساني پيدا شوند كه بتوانند با روح فردي ارتباط برقرار كنند . براي وضوح بيشتر سخن به چند مسئله اشاره مي‏كنيم:

1 - انسان از دو بُعد جسم و روح تشكيل شده است، جسم بعد از مرگ، جزئي از خاك شده اما روح سر از افلاك درمي‏آورد و براي هميشه باقي مي‏ماند و تا قيامت در عالم برزح به سر مي‏برد. و از آنجا که روح، يك امر مادّي نيست؛ محدوديت ماده را ندارد و به سان اشعه خورشيد كه از وراي شيشه و ابر به داخل اتاق و منزل مي‏تابد و هيچ كدام از آنها نمي‏تواند مانع از حضور و حركت حيات آفرين ذرّات آن شود، مي تواند در همه جا حاضر شود. [3] 2 - طبق آيات و احاديث[4] فراوان اين حقيقت به اثبات ‏رسيده است كه مي‏توان با ارواح ارتباط برقرار نمود و ارواح نيز مي‏توانند با افراد صحبت كنند، همان طور كه رسول خدا(ص) با كشته شدگان قريش (كه آنها را در چاه بدر انداختند) صحبت كرد و به آنها فرمود: شما چه بد همسايگاني براي رسول خدا بوديد... .و در پاسخ به اعتراض عمر كه اين كار را بي فايده انگاشت فرمود: ساكت شو اي پسر خطاب، سوگند به خدا كه تو از آنها شنواتر نيستي! .
[5] اميرالمؤمنين علي(ع) نيز بعد از جنگ جمل با كشته شدگان، صحبت نمود.[6] پس اصل امكان ارتباط با ارواح غير قابل انكار است.

بالاتر اين كه هر يك از ما در عالم خواب بارها با ارواحي كه مي‏شناخته ايم (مثل اقوام فوت شده) ارتباط برقرار نموده و صحبت كرده‏ايم، و شايد از حوادث آينده خبر داده‏اند. اين‏ها همه شواهدي بر امكان ارتباط با ارواح و احضار آن ها است.
در اين باره، تجربه بزرگ مفسّر و قرآن شناس قرن، حضرت علامه طباطبايي «قدس» و نيز برادرش علامه سيد محمد حسن الهي طباطبايي بهترين مؤيد است. ايشان روح پدر و مادر خود را احضار كرده و گزارش‏هاي نهاني از اين جهان را گرفته بودند كه اين قضيه را مي‏توانيد در كتاب مهر تابان مطالعه كنيد.[7]
3 – اين نکته قابل انکار نيست که در برخي مواقع اجنه يا شياطين خود را، به جاي روح شخص معيني جا زده، و ما را فريب دهند (همان طور كه از برخي جلسات ارتباط با ارواح نقل شده است) پس هميشه ارتباط با ارواح درست نبوده و برخي مواقع دروغ مي‏باشد، علاوه اين احتمال وجود دارد که برخي از افراد شياد نيز از طريق ارتباط با جن و تسخير جن، و حتي با استفاده از قوه تخيل و تردستي بعضي كارها را انجام دهند و چنين وانمود كنند كه روح را احضار نموده‏اند كه انسان هوشيار و آگاه، بايد توجه داشته باشد و فريب آنان را نخورد.
4- هرچند احضار روح، حقيقت دارد، اما در صورتي مي توان به يافته ها و آگاهي ها و... اطمينان داشت که اين احضار توسط انسان هايي انجام پذيرد که در اين راه با مبارزه ي نفس و تهذيب آن، به اين مقام نائل گشته اند نه اين که با تحمل رياضت هاي بسيار مشکل غير شرعي به چنين قدرتي دست يافته باشند که در اين صورت اين راه ها از اعتبار برخوردار نيستند و اعتمادي هم به آن ها نيست. [8] البته بايد متذکر گرديم که برخي از فقها احضار ارواح را حرام شمرده شده اند[9].
در مجموع آنچه بيان شد و با توجه به اينکه نظام عادي خلقت بر اين مبنا است که زنده ها تنها از طريق وحي مي توانند به اطلاعات جامع و مطمئني از احوال برزخ و قيامت دسترسي پيدا کنند و راهي مستقيم براي آگاهي از احوال اموات ندارند پس راههايي که اشاره کرديم، قابل تمسک و استفاده طبيعي نمي باشند و به طور دقيق و تفصيلي نمي توانند ما را به وضعيت همه اموات رهنمون باشند و تمام جزئيات نعمتهاي آنها و عذاب ‏هاى آنها را تبيين نمايند؛ و اين به دليل همان تفاوت ذاتي دو عالم است .
در عين حال از مجموعه‏ى آيات و روايات مى‏توان دورنما و اطلاعات محدودي از حال و هواي مردگان را با توجه به اعمال و کردارشان در اين دنيا بدست آورد و يا در برخي موارد خاص از راه ارتباط با ارواح توسط افراد خاص مطمئن و درستکار مي توان به آگاهي هايي دست يافت. -------------------------------------------------------------------------------- [1] ر.ك: سيد جعفر سجادى، فرهنگ علوم فلسفى و كلامى، چاپ 1357؛ نثر طوبى يا دايرة المعارف لغات قرآن. [2] محمد رضا كاشفى، خدا شناسى و فرجام ‏شناسى، ص 100، اقتباس از سوال 939. [3] مكارم شيرازي، ناصر، عود ارواح، ص 63 و 130 [4] مثلا؛ صالح با ارواح قوم خويش سخن گفت، اعراف آيه 77 – 79، يا شعيب با ارواح گذشتگان سخن مي گويد، اعراف آيه 85 – 93، همچنين پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم با ارواح انبيا سخن گفته است، زخرف آيه 45 .
يا در بقيع با ارواح مردگان به سخن پرداخت. نک:
طبقات ابن سعد ج 2 – ص 204 – سيره ابن هشام ج 1 ص 453. اميرالمومنين زماني که از صفين برمي گشت در کنار قبرستان کوفه ايستاد و فرمود اي ساکنان خانه هاي وحشت زا و نقاط فقر و گورهاي تاريک اي هم آغوشان با خاک و دور ماندگان از وطن اي مظاهر وحشت و ترس شما بر ما سبقت گرفتيد و ما به شما مي پيونديم من شما را آگاه مي سازم خانه هاي شما تصاحب شد همسرانتان ازدواج کردند ثروتهايتان تقسيم شد، چه خبري پيش شماست و آنگاه رو کرد به ياران و فرمود اگر به آنان اجازه داده مي شد که سخن بگويند جواب مي دادند که بهترين توشه تقوا است.

نهج البلاغه خطبه 179. نک: سبحاني، جعفر، اصالت روح. [5] بحارالانوار، ج 6، ص 254، چ آخوندي. [6] حسيني طهراني، معادشناسي، ج‏2، ص 242. [7] حسيني تهراني محمد حسين ،مهر تابان، (درباره زندگي علامه طباطبايي). [8] نمايه ي: ارتباط با موجودات عوالم ديگر، سوال 293. اقتباس از سوال 1121. [9] « و يلحق بذالک [السحر] استخدام الملائکة و احضار الجن و تسخيرهم و احضار الارواح و تسخيرها و امثال ذالک ...» تحرير الوسيلة، ج 1؛ المکاسب المحرمه، مسئله ي، 16. منبع داستان

عالم برزخ


فرهنگ > الهیات > دین اسلام > شیعه > کلیات > عقاید
(cached)

روح انسان بعد از مرگ به عالمی به نام برزخ می‌رود. عالم برزخ را «عالم مثال» یا «عالم خیال» نیز می‌گویند. در عالم برزخ، ماده نیست بلکه صورت محض است.
صورت مثالی ما در خواب حرکت می‌کند و اعمالی را انجام می‌دهد، بدون این که بدن حرکتی کند. این صورت مثالی چیزی در کنار بدن و در کنار روح نیست، بلکه بدن و صورت مثالی و روح، با یکدیگر، اتحاد دارند و در واقع سه مرحله از واقعیّت انسان هستند.
انسان در موقع خوابیدن، علاقه‌اش از بدن کم می‌شود. مرگ هم که برادر خواب است به معنای قطع علاقه روح از بدن است. بنابراین طبق استدلالات عقلانی و نیز آیات و روایات صریح و فراوان، روح پس از مرگ زنده است و به نعمت‌ها یا عذاب‌های الهی مشغول می‌شود.
خداوند در آیه 169 سوره آل عمران می‌فرماید: « ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الیه امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون »؛ (ابداً گمان مکن که آنان که در راه خدا شهید شده‌اند، مرده‌اند، بلکه زنده‌اند و در نزد پروردگارشان روزی می‌خورند.)

بنابراین انسان، پس از مرگ، وارد عالم برزخ می‌شود و هیچ فاصله ای بین مرگ و عالم برزخ نیست.
رسول خدا فرمود:« من مات فقد قامت قیامته» ( هر کس بمیرد قیامت او بر پا شده است.)

و نیز فرمود:«القبر روضه من ریاض الجنه او حفره من حفرالنیران »؛ (قبر باغی است از باغ‌های بهشت یا گودالی است از گودال‌های جهنم. )

آیات و روایات در مورد بقای روح و عالم برزخ بسیار فراوان است، به طوری که جای هیچ شکی باقی نمی‌گذارد.
برای آشنا شدن بیشتر با عالم برزخ به بعضی از قسمت‌های آن اشاره‌ای می‌شود:

-- احضار ارواح
-- نمونه هایی از نعمت و عذاب برزخی
-- ارتباط با ارواح
-- ارتباط با برزخ

منابع:
معاد شناسی، علامه طهرانی، ج 2، مجلس دوازدهم.

عالم مثال

عالم ديگر داريم، چنانچه نسبت به بعد از مرگ اين معنا مسلم است كه ما پس از مرگ به عالم برزخ و از عالم برزخ به عالم قيامت مي‎رويم . عالم برزخ همان عالم مثال است و نمونه آن در اين عالم خواب است، چيزهايي كه در خواب مشاهده مي‎شود و لذتها يا ناراحتي هاي آن همگي وجود مثالي دارند، موجودات عالم خواب جسم هستند و طول و عرض و عمق دارند ولي جسم مادي نيستند و به آن تجرد برزخي و مثالي گفته مي‎شود.

پس هر يك از ما، دو بدن دارد: يكي بدن مادي و ديگري مثالي، كه در باطن بدن مادي وجود دارد و همان است كه در خواب فعال مي‎باشد و از بدن مادي جدا مي‎شود.

بنابراين همان گونه كه هر فردي در دنيا علاوه بر وجود مادي يك وجود مثالي و برزخي دارد كه در خواب ظاهر مي‎شود، قبل از اين كه در اين عالم موجود شود در يك عالم ديگري يك وجود مثالي داشته است و به آن عالم ملكوت مي‎گويند و نمونه هاي عالم ناسوت در آن موجود است منتها قبل بودن آن نسبت به اين عالم طولي است - نظير قبل بودن علت نسبت به معلول - نه زماني، زيرا حركت و زمان در عالم مجردات تصور نمي شود، و اين كه در قرآن آمده : (و كذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الارض)(1) و ما ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان مي‎داديم، مقصود عالمي است كه صفحه تمام نماي اين عالم است و هرچه اينجا هست در آنجا منعكس است .(2)

عالم مثال در قوس نزول و صعود

پس ما يك عالم مثال پيش از ناسوت داريم و يكي بعد از آن، و در حقيقت هر دو
[1] سوره انعام، آيه 75
[2] اسفار، ج 3، ص 512

ارسطو / زن، مرد









ارسطو (۳۲۲ـ۳۸۴ پیش از میلاد )که حدود بیست سال شاگرد آکادمی افلاطون بود،نیز همین ایرادها را به استاد داشت .ارسطو اهل آتن نبود .در مقدونیه زاده شده بود.و و قتی افلاطون شصت و یک ساله بود به آکادمی او آمد .پدر ارسطو پزشکی نامی ـو بنابر این اهل علم و دانش ـ بود. این پیشینه خود چیزکی درباره برنامهءکار فلسفی ارسطو به ما می گوید .ولی نه تنها آخرین فیلسوف بزرگ یونانی ،بلکه اولین زیست شناس بزرگ اروپایی بود.
اگر بخواهیم مبالغه کنیم ،می توانیم بگوییم که افلاطون چنان در صور یا (مثل)جاودانه خود غرق بود که به دگرگونیهای طبیعت چندان توجه نکرد.
ارسطو ، از سوی دیگر ، سخت در اندیشهء این دگرگونیها بود .دگرگونیهایی که امروز آنها را فرایندهای طبیعی می خوانیم.افلاطون عقل خود را به کار انداخت ،ارسطو از حواس خود نیز بهره جست.در میان این دو ، به ویژه در نوشته هایشان ، به اختلافهای اساسی بر می خوریم .افلاطون شاعر پیشه و اسطوره شناس بود ،نوشتارهای ارسطو همانند دانشنامه خشک و دقیق است.
اسناد تاریخی نگارش صد و هفتاد عنوان را به ارسطو نسبت می دهند .از اینها تنها چهل و هفت اثر باقی مانده است.
اهمیت ارسطو در فرهنگ اروپایی تا حد زیادی برای آن است که وی اصطلاحاتی وضع کرد که دانشمندان هنوزه امروز به کار می برند.ارسطو سازمان دهنده بزرگی بود و علوم گونا گون را در واقع او تاسیس و طبقه بندی کرد .اکنون باید بشنوی که ارسطو چگونه نظریهء( مثل) افلاطون را رد کرد.
سپس خواهیم دید که ارسطو چگونه فلسفه طبیعی خود را تدوین کرد .و این ارسطو بود که خلاصه ای از گفته های فیلسوفان طبیعی پیش از خود را در اختیار ما گذاشت ،و نیز خواهیم دید چگونه مفاهیم را رده بندی کرد و علم منطق را پایه نهاد .و آخر سر اندکی هم دربارهء نظر ارسطو در مورد انسان و جامعه برایتان خواهم گفت. و این در واقع چکیدهء انتقاد ارسطو از نظریهء (مثل) افلاطون است.
ولی نباید فراموش کرد که خود تحول فکری چشمگیری بود .بالاترین میزان واقعیت ،در نظریهء افلاطون،اندیشیدن به یاری عقل است.ارسطو افزون بر این بالاترین میزان واقعیت را ادراک با حواس می دانست.
افلاطون عقیده داشت تمام چیزهای که در جهان طبیعی قابل روئت است بازتابی است از چیزهای موجود در هستی برتر عالم مثال ـو بنا بر این موجود در روح انسان .ارسطو درست عکس این می پنداشت .می گفت چیزهایی که در روح انسان است بازتاب اشیای طبیعی است .
پس جهان حقیقی همان طبیعت است .به اعتقاد ارسطو افلاطون خود را در تصویری اساطیری از جهان به بند انداخت و تخیلات بشر و جهان حقیقی را با هم اشتباه کرد .ارسطو می گوید همهء چیزهایی که در ضمیر ما وجود دارد قبلا با حواس ما آزموده شده است .
افلاطون می گفت :چیزی در جهان طبیهی نیست که قبلا در عالم مثال وجود نداشته باشد.ارسطو متذکر می شد که افلاطون بدین قرار تعداد چیزها را دوبرابر می کند.ارسطو معتقد بود افکار و اندیشه های ما همه از طریق آنچه دیده و شنیده ایم به ضمیر ما راه می یابد.از این گذشته،ما دارای نوعی قدرت ذاتی عقل هستیم.اما بر خلاف تصور افلاطون ، اندیشه های ذاتی نداریم.در ما این استعداد ذاتی وجود دارد که به تاثرات حسی خود را به مقولاتی طبقه بندی کنیم و سازمان دهیم .مفاهیمی چون (سنگ)،(گیاه)،(حیوان) یا (انسان) به همین نهج به دست می آید.ارسطو منکر عقل فطری بشر نبود برعکس ، به گفته او ، عقل ما کاملا تهی است .پس مثالها ، ذاتی بشر نیست.
ارسطو،پس از این که تکلیفش را با نظریهء مثل افلاطون روشن کرد ، به این نتیجه رسید که هستی یک سلسله چیزهای مختلف جداگانه است که صورت و جوهر را به هم می پیوندد .(جوهر)
عنصر سازندهء چیزها است ، و (صورت) ویژگیهای خاص آن چیز.مرغی در برابرت پر می زند (صورت)مرغ دقیقا همین است که پر می زند و قدقد می کند و تخم می گذارد .بنابراین منظور از صورت مرغ ویژگیهای خاص تیرهء ماکیان است .یا، به عبارتی دیگر ، کارهایی که این تیره می کند. وقتی که مرغ بمیرد و دیگر قد قد نکند ـ صورت آن دیگر وجود ندارد .تنها چیزی که باقی می ماند (جوهر) مرغ است .ولی این دیگر مرغ نیست.ارسطو، همانطور که قبلا گفتم در اندیشهء تغییرهای طبیعت بود .
(جوهر) همواره توان آن دارد که (صورت) خاصی را تحقق بخشد.می شود گفت (جوهر) پیوسته در تکاپو است که چیزی را از قوه به فعل در آورد.هر تغییر در طبیعت ، به نظر ارسطو ، دگرگونی یک جوهر است از قوه به فعل . به احتمال زیاد در مدرسه آموخته ایم که علت باریدن باران آن است که بخار و رطوبت در ابرها سرد که شد به شکل قطره های باران در می آید و نیروی جاذبه اینها را به زمین می آورد .ارسطو مخالفتی ندارد
ولی تذکر می دهد که تا اینجا تنها سه تا از علل را گفته ای .اول (علت مادی)یعنی وجود بخار و رطوبت در ابرها درست در لحظه ای که هوا سرد شد.دوم (علت فاعلی) یعنی به سردی گراییدن رطوبت و بخار.و سوم (علت صوری) یعنی ماهیت یا صورت آب ، که فرو آمدن به زمین است .
ولی اگر در اینجا ایستادی ، ارسطو اضافه می کند ،باران از اینها گذشته می بارد چون حیوانات و نباتات برای رشد و نمو خود به آب نیاز دارند .ارسطو این را (علت غایی )می خواند، و بدین ترتیب به قطره های باران وظیفهء حیاتی ، یا (مقصود)می دهد.
ارسطو می خواست خانه تکانی کاملی در اتاق طبیعت بکند .کوشید نشان دهد که هر چیز در طبیعت به مقوله ای تعلق دارد و در زیر مقوله ای علیحده می آید.سگ برای مثال،موجودی جاندار است ،دقیقتر بگوییم حیوان است ، دقیقتر بگوییم مهره دار است ،دقیقتر بگوییم پستاندار است، دقیقتر بگوییم سگ است،دقیقتر از نژاد سگهای گله است ، دقیقتر یک سگ گلهء نر است. حال برو به اتاقت الا بختکی چیزی را از روی زمین بردار ،هر چیز را برداری می بینی متعلق به مقوله ء بزرگتری است .اگر روزی به چیزی برخوردی که نتوانی رده بندی کنی به وحشت می افتی .مثلا ، فرض کن یک چیزی که معلوم نیست چیست پیدا کنی و به راستی ندانی آیا حیوان است یا گیاه یا جماد ـفکر نکنم حتی جرئت کنی به آن دست بزنی .
ارسطو سازمان دهنده ای موشکاف بود که می خواست مفاهیم ما را روشن کند.
در حقیقت، وی علم منطق را بنا نهاد و پاره ای از قوانین حاکم بر نتیجه یا برهان را بدرستی نشان داد .
به یک نمونه بسنده می کنم .اگر ابتدا بپذیریم که موجودات زنده همه می میرند (مقدمه اول) و بعد قبول کنیم که سگ موجودی زنده است (مقدمه دوم) ، آنگاه به سهولت می توانیم نتیجه بگیریم که سگ میرنده است .ارسطو در خانه تکانی حیات ، ابتدا همه چیزهای جهان طبیعی را به دو گروه عمده تقسیم کرد .گروه اول را چیزهای بی جان می خواند ،مانند سنگ، قطره آب ، یا کپه خاک.این چیزها توان و امکان تغییر دارند .
ارسطو چیزهای جاندار را هم به دو گروه متفاوت تقسیم کرد.یکی گیاهان و دیگری مخلوقات و سرانجام (مخلوقات) را نیز به دو گروه فرعی ،حیوانات و انسانها ، بخش کرد. انسان که به گفتهء ارسطو تمامی حیات طبیعت را تجربه می کند در صدر این جدول قرار می گیرد.انسان مانند گیاهان رشد و تغزیه می کند،مانند حیوانات احساس و توان حرکت دارد ،در عین حال دارای مشخصه ای ویژهء آدمیزاد است، یعنی می تواند عقلانی بیندیشد.
بنابراین انسان جرقه ای از عقل الهی دارد.بلی ، گفتم الهی .ارسطو گاه گاه یاد آور ما می شود که باید خدایی می بود تا مبداءحرکت در جهان طبیعی شود .پس خدا را باید در قله بالا بلند جهان طبیعت قرار داد.ارسطو تصور می کرد گردش ستارگان و سیارات رهنمون کل حرکت در روی زمین است .
در ضمن باید چیزی باشد که این اجرام فلکی را به حرکت در می آورد.ارسطو این را محرک اول یا خدا خواند .محرک اول خود حرکت ندارد ولی علت صوری گردش تمامی اجرام فلکی و بنابر این هر گونه حرکت در طبیعت است .به نظر ارسطو صورت انسان از جمله روح را در بر می گیرد ، و روح بخش گیاهی ،بخش حیوانی ،و بخش عقلانی دارد .در اینجا ارسطو می پرسد :
چگونه باید زیست؟
خوب زیستن مستلزم چیست؟
و پاسخ می دهد:انسان در صورتی می تواند خوشبخت شود که همهء توانایی و شایستگی خود را به کار اندازد.ارسطو معتقد است سه نوع خوشبختی وجود دارد.نوع اول خوشبختی زندگانی سرشار از شادی و لذت .نوع دوم خوشبختی زندگانی شهروندی آزاد و مسئول .
نوع سوم خوشبختی زندگانی فیلسوفانه و اندیشمندانه .ارسطو انگاه می افزاید که هر سه ضابطه باید در آن واحد وجود داشته باشد تا انسان به خوشبختی و خرسندی برسد .ارسطو هر گونه عدم تعادل را رد می کرد.ارسطو در اینجا هم حد اعتدال را توصیه می کند .باید نه ترسو بود ونه بی باک .باید متهور بود (تهور کم ترسویی است و تهور زیاد بی باکی )باید نه خسیس بود نه مصرف .باید سخاوتمند بود.(سخاوت کم خست است و سخاوت زیاد اصراف) اخلاقیات افلاطون و ارسطو هر دو بر پایهءپزشکی یونان استوار است.فقط با اعتدال و تناسب می توان به زندگی خوش و سازگار نائل شد.
ناپسندی افراط و تفریط در برخورد ارسطو با جامعه نیز مشاهده می شود .
می گوید انسان (حیوان سیاسی ) است .بدون اجتماع پیرامون ، ما انسانها حقیقی نیستیم.ارسطو سه نوع کشورداری شایسته را شرح می دهد .یکی حکومت پادشاهی ـکه در آن فقط رئس دولت وجود دارد .این طرز حکومت به شرطی خوب است که به استبداد منجر نشود.نوع دیگر کشورداری خوب حکومت اشراف است که در آن گروهی نسبتا بزرگ فرمان می راند .این طرز حکومت باید مراقبت ورزد به الیگارشی ـ یعنی به فرمانروایی چند تن مبدل نشود.دولت نظامی نمونه ای از الیگارشی است.
نوع سوم کشورداری خوب را ارسطو حکومت جامعه می نامد .که همان دموکراسی است.ولی این طرز حکومت نیز معایبی دارد.دموکراسی می تواند به سرعت به صورت سلطه اوباش درآید.
و سرانجام نگاهی بیاندازیم به نظریات ارسطو دربارهء زنان .عقاید او در این رهگذر بدبختانه چندان دلگرم کننده نیست و به پای افلاطون نمی رسد.ارسطو متمایل به قبول این عقیده بود که زنان از جهاتی ناکامل اند.زن ( مرد نا تمام) است .
زن در تولید مثل نقش منفعل و پذیرا دارد ، حال آنکه مرد فعال و بارور است.به اعتقاد ارسطو خصوصیات کودک همه در نطفهء مرد قرار دارد .
زن خاک است بذر را می پذیرد و می رویاند.یا به زبان ارسطو مرد(صورت)کودک را فراهم می آوردو زن (جوهر) را.
البته حیرت آور و تاسف برانگیز است که مردی از سایر جهات چنان زیرک در زمینهء رابطهءزن و مرد این همه اشتباه کند .
ولی این دو چیز را نشان می دهد .اول انکه ارسطو از قرار معلوم خیلی تجربهء علمی دربارهءزندگی زنان و کودکان نداشت، و دوم می رساند هر گاه اجازه داده شود مردان یکه تاز عرصهءعلم و حکمت گردند کارها چه اندازه به خطا می رود.دید نادرست ارسطو از مرد و زن بیش از حد زیان به بار آورد چون نظر او بود نه نظر افلاطون که در سراسر قرون وسطا چیره شد.میراثی که بدین ترتیب به کلیسا رسید تصویری از زن بود که هیچ گونه مبنایی در تورات و انجیل نداشت.عیسی مطمئنا دشمن زن نبود.

ماهيّت حيات اخروى


برابر نظر ملاصدرا حيات اخروى مفهومى نسبى است.30 عقل و نفس قبل از اين دنيا وجود متعالى داشته اند; امّا آنها عقل و نفس انسانى نيستند. بنابراين هنگامى كه نفس انسانى پا به وجود در اين جهان مى گذارد در واقع يك شيئ مخلوق است كه دوره اوّليه وجود خود را در مادّه سپرى مى كند و كسى نمى تواند از وجود قبلى آن سخن بگويد.
چون آنچه داراى وجود قبلى است نفس انسانى نيست بلكه نفس كلّى است از اين روى هرچند نفوس آدمى در اصل خلقت ارتباط متافيزيكى با اصول متعالى دارند چيزى به عنوان تفرّد يا جدايى از نفس كلّى در مورد افراد انسانى وجود ندارد. چون هرچند نفوس انسانى ابتدا در مادّه به وجود مى آيند و از ماده خلق نشده اند.

از آن جاكه هر چيزى در اين جهان ازجمله نفوس انسانى درحال حركت و رشد است و جهت همه چيز به سمت خداست حيات اخروى اصطلاحى نسبى است: گياه حيات اخروى مادّه غيرزنده است حيوان حيات اخروى گياه و انسان حيات اخروى حيوان است.

امّا ميان انسان و موجودات پست تر از او تفاوتى وجود دارد درحالى كه موجودات پست تر وقتى به سمت انواع برتر وجود رشد مى كنند بايد انواعشان تغيير يابد. يعنى افراد انواع پست تر نمى توانند به نوع بالاتر تغيير يابند بلكه فقط نوع به طور كل مى تواند تغيير پيدا كند.

(مثلاً يك ميمون نمى تواند بدل به انسان شود بلكه نوع ميمون مى تواند.اسفار ج 4 /25 سطر 1 تا 3) فقط انسان است كه در وجود فرديش (يعنى جداى از تغيير در نوع ـ از نوع پايين تر به انسان) در حركت است و همه سطوح وجود را از جنين تا عقل بالغ تجربه مى كند. افراد در نوع پايين تر هم حركت و رشد دارند; امّا هر يك در نوع خودش.31 اين درست نيست چون انسان در مرحله جنينى اش همانند يك گياه است. درنتيجه در مورد جنين حيوان هم اين چنين خواهد بود. البته نهايت انسان رسيدن به عقل است در حالى كه حيوان به عنوان يك فرد نمى تواند از نوع خودش فراتر برود.

ويژگى اصلى ديگرى وجود دارد كه فرآيند تكاملى اين حيات و حيات اخروى توصيف مى كند. در حالى كه در درجات پايين تر وجود اختلافات نوعى مهم نيستند و همه افراد يك نوع تقريباً از جهت ارزش يعنى روند تكامل به بالا يكسانند. اين اختلافات نوعى بيش تر و بيش تر مى شوند. اين بويژه در مورد انسان درست است.
دليل آن اين است كه در حالى كه در سطح پايين شكاف ميان قوا و فعاليّتها خيلى كم و در پايين تر هم مرتبه هيچ است اين شكاف هرچه بالاتر مى رويم آرايش مى يابد.
هنگامى كه به سطح نوع انسانى مى رسيم شكاف آن قدر گسترده مى شود كه مى توان در حقيقت از برخى انسانها به عنوان موجودى پايين تر از انسان و برتر از حيوانات سخن گفت. درحالى كه انسانهاى ديگرى هستند كه برتر از انسانند يعنى عقل آنان به طور كامل فعليّت يافته است.
اين ديدگاه تعريف انسان به حيوان عاقل را كه همه افراد انسان به يك اندازه در آن شراكت بهره مندند نقض نمى كند. چون تعريف تنها به استعدادها (قوا) اشاره دارد نه فعليّتها.

گويا در آغاز زندگى روح انسان در بدن او قرار دارد. امّا كم كم كه روح (نفس) خودش فعليّت پيدا مى كند. بدن روبه تحليل مى رود تا اين كه در سطح عقلانى صرف در حقيقت اين بدن است كه در روح واقع شده است.33اين نظريه ممكن است موجب تعجّب فرد مسلمان باشد به دليل ماهيّت مساوات طلبانه اسلام امّا اين تساوى اشاره به ارزش ذاتى افراد ندارد و به طور قطع قرآن و حديث بيش تر از درجات نامحدود ساكنان بهشت و جهنّم سخن مى گويد و صدرا از اين مطالب بهره بردارى مى كند. در واقع حتّى در اين جهان قرآن از كسانى كه مخالف حقيقت اند به عنوان حيوانات و حتّى بدتر از حيوانات نام مى برد. (179 ـ 7) البته متون مقدّس نه از چنين ارزش عقلانى بلكه ارزش اخلاقى سخن مى گويند. امّا در نزد صدرا ارزش و فضيلت اخلاقى در نهايت وابسته به ارزش عقلانى است.

از آن جاكه روند رشد و تحوّل از عام به خاص از نامعين و غيرمجزّا به معين و مجزّا وجود كم تر به وجود محض است مى بايد به نقطه اى ختم شود كه همه افراد بشر بويژه آنان كه مانند عقول متعالى به عقول بالفعل مبدّل شده اند انواع خودشان باشند. اين روند ريشه پس از مرگ متوقّف نمى شود.
چون هرچند در اين جا صيرورت و انتقال از بالقوگيها به فعليّتها وجود ندارد (چون بالقوگيها همان طور كه در اين جا دانستيم تنها در مادّه وجود دارد) با اين همه تغييرات فورى و دفعى در جهان آخرت (يعنى پس از مرگ جسمانى) رخ مى دهد. نفوس رشدنيافته مى توانند هنوز در آن جا تغيير يابند به بركت عذابى كه در جهان ديگر در مقابل رشدنيافتگى در اين عالم متحمّل شده اند.

بنابراين ملاّصدرا ديدگاهى را كه بقاى فرد را نمى پذيرد رد مى كند. در نظر او عوامل تجزيه كننده خيال و عقل بويژه عقل است.

اين نظريه ناسازگار و ضد با نظريات يونانيان: افلاطونى ها ارسطويى ها و نو افلاطونى هاست كه برابر نظر آنها تفرّد حاصل كار مادّه است و با از بين رفتن مادّه فرد باقى نمى ماند. درمقابل ملاّصدرا معتقد است تفرّد كاركرد و روند تكاملى خود وجود است. بالاترين مرتبه تكامل كه همان وجود محض است به معناى فرد مطلق درنتيجه خداوند فرد برترين است.

نخستين مرحله پس از مرگ مرحله قبر است يعنى مرحله حدّوسط ميان مرگ جسمانى و معاد. در نظر ملاّصدرا قبر به منزله پوشش نفس در استعدادهاى جسمانى يا خيالى است. چون در مسير (سفر) عادى نوع بشر عقل به طور كامل فعليّت پيدا نمى كند و درنتيجه تخيّل و حتّى گرايشهاى خاص جسمانى باقى مى مانند هرچند جسم مادّى از بين رفته باشد.
براى كسانى كه عقلشان فعليّت پيدا كرده است مرحله قبر يا ناديده گرفته مى شود يا از آن خيلى سريع گذر مى شود. مرحله معاد به معناى كنارگذاردن همه امور جسمانى از بخشى از روح به وسيله گرايشها يا حافظه است.

ملاّصدرا تفسيرهاى بسيارى از سنّت را نقل مى كند كه برابر آن در انسان بيخ دم (عجب الذنب) باقى مى ماند كه از راه آن خداوند همه بشر را دوباره خلق خواهد كرد. برخى فلاسفه اين اصطلاح را به معناى (نفس) مى گيرند. متكلمان اين را به معناى جزء اوّليه بدن انسان مى دانند در حالى كه ابن عربى مى گويد كه به معناى ذات و ماهيّت انسان است. مطابق نظر ملاّصدرا اين اصطلاح به معناى قدرت تخيّل است چون اين بيخ دم (عجب الذنب) است كه انسان را با جهان طبيعت يعنى ماده مرتبط مى سازد.
همين تخيّل است كه جاى مادّه را در جهان آينده مى گيرد. به همين دليل است كه حيات اخروى جريان صيرورت يا گذر از بالقوگى به فعليّت نيست. بلكه خلق آنى است; زيرا تخيّل متعلّقات خودش را يك باره ايجاد مى كند.

انسانهايى كه به وجود عقلانى محض در اين جهان دست مى يابند آنان كه در اين جا به فعليّت رسيده و پس از مرگ عقول محض مى شوند موجودات عالى مانند پيامبران اند. يا افرادى از وجود مطلق كه عقولشان به طور كامل به حيات الهى نزديك است.

هرچند اينها به عنوان افراد جداى از يكديگرند امّا تفاوتى ميان آنها نيست. مگر در حدّى كه وجود محض شايستگى كم و زيادشدن داشته باشد; يعنى در قلمرو وجود محض چيستى يا كيفيّت و چرايى آن يعنى علل صورى و غايى با هم متّحد مى شوند. اين سلسله مراتب پيش رونده از موجودات محض فى حدّ نفسه يك واحد است همان طور كه اجزاء متّصل يك جسم ممتد تشكيل واحد مى دهند. هدف اين حركت تكاملى مقام ربوبى است كه هم از جهت زمان و هم از جهت شدّت و شمار افعال نامتناهى است.
بقيه از جهت زمان نامتناهى اند ولى در شدّت يا افعال اين طور نيستند چون آنها حدّ وسط ميان وجود و جهان ممكن اند. امّا مشكل اين است كه چگونه اين عقول محض كه درنظر ملاّصدرا هم جداى از خداوندند و هم فى حدّ نفسه از جهت قلّت و كثرت وجود متفاوتند مى توانند به عنوان وجود محض و موجود مطلق توصيف شوند و چگونه ملاّصدرا از آنها به عنوان جزئى از خدا ياد مى كند چراكه روشن است كه به هر جهت اينها فى حدّ نفسه موجودات ممكن اند.

به نظر مى رسد كه جايگاه آنها شبيه جايگاه صفات الهى است كه در نزد ملاّصدرا حدّ وسط ميان وجود مطلق ذات الهى و عالم امكان است.

ملاّصدرا به روشنى اظهار مى كند: ضرورى است پيوستگى عقل با وجود الهى را بپذيريم تا از قبول نامتناهى محدود از هر دو طرف پرهيز كنيم; يعنى از آن جا كه هر موجود عقلانى كه بنابه فرض مجاور خداوند است همواره مى تواند به كمك موجود برترى كه درنتيجه به خدا نزديك تر شود و همين طور تا بى نهايت (اين ادامه دارد) اين پسرفت نامتناهى در بالاترين مرتبه تنها با مفهوم پيوستگى مستقيم خاتمه مى يابد.
براى خدا نقطه اوج پيوستگى همان نفس بى نهايت اوست. همان طور كه پيش از اين اشاره كرده ايم عقول و وجود هم شأن يا شبيه با صفات الهى ظهورى از خدا را نشان مى دهد. آينه اى كه اين تجلّى و بروز در آن رخ مى دهد چيزى جز وجود خدا نيست. بنابراين خداوند از راه اين ظهور در خودش تأمّل مى كند. اين نزديكى و حضور عقول در نزد خدا معاد و حيات اخروى را تشكيل مى دهد. از اين روى از اين ديدگاه عقول اشكال يا تصاوير الهى هستند.
از نظرگاه تئورى شناختى كه مستلزم اتّحاد عقل و متعلّقاتش است به نتيجه مشابهى دست مى يابيم خدا در اين مورد فاعل و عقول متعلّق متعقّل هستند. اين برخلاف اصلى است كه هيچ امر برترى در مرتبه پايين تر از خود تأمّل نمى كند. امّا عقول بخشى از خود خدا هستند (به عنوان اجزاء نازل ترند و به عنوان وجود خدا خود خدا هستند) اين عقول هم در خدا تأمّل مى كنند امّا به روشى نارسا از راه تأملشان در خود به عنوان آثار خداوند چون در غير اين صورت آنها به طور كامل با خدا يكى خواهند شد.

از آن جاكه ملاّصدرا معتقد است: تخيّل حفظ هم مى كند معتقد است كه همه حيوانات برترى كه تخيّل و حافظه آنها پيشرفته است بقاء ضرورى دارند. اين حيوانات به طور هميشگى در مرحله قبر يا عالم مثال (قلمرو صور يا ايده ها) باقى مى مانند چون اينها بالقوّگيهاى عقلانى ندارند.

گويا انسانهاى معمولى كه اكثريّت افراد را تشكيل مى دهند ـ عامه مردم زنان بچّه ها ـ براى مدّت طولانى در عالم مثال باقى مى مانند كه بستگى به ميزان غوطه ورى آنها در گرايشهاى جسمانى دارد.
همه اين نفوس بى درنگ بدنهاى خيالى; يعنى واقعى امّا غيرمادّى ايجاد مى كنند اين بدنها كه همانند سايه ها يا انعكاسات وابسته به نفوس هستند چون ديگر ابزارى براى روح نيستند تا خودشان را به وسيله آن تكامل بخشند آن گونه كه بدنهاى زمينى چنين بودند گرايشهاى بد يا خوبى كه نفوس در زمين تحصيل كرده اند منعكس مى كنند. از آن جاكه اين بدنها مكانى را اشغال نمى كنند مزاحمتى براى يكديگر ندارند و بى نهايت از آنها مى توانند در كنار هم وجود داشته باشند.

ملاّصدرا در مورد رابطه علّى ميان تأثير گرايشهاى روحى بر بدنهاى خيالى خيلى قاطع نيست. او گاه مى گويد كه آنها تحت تأثير نفس كه خود از اوضاع خاصّى در زمين تحصيل كرده است به وجود مى آيند ولى گاه اظهار مى كند كه اين صور خوب و بد كه در عالم مثال موجودند پس از مرگ در نفس آشكار مى شوند و توسّط نفس بر بدن تأثير مى گذارند و سپس نفس لذّت يا درد را به طور دقيق مانند سلامتى و مريضى جسمانى در اين عالمى كه از نفس سرچشمه مى گيرد درك مى كند و پس از آن خود نفس لذّت و راحتى يا درد و رنج را احساس مى كند.

دليل اين ابهام به نظر مى رسد اين باشد كه ملاّصدرا به دو نوع عالم مثال معتقد است يك عالم هستى شناختى مطلق كه مستقل از نفس است و عالم محدودى كه توسّط خود نفس ايجاد شده است.
به نظر مى رسد كه او هيچ گاه در مورد رابطه ميان اين دو مطمئن نيست به آن بدن حيات و قدرت شناخت دميده شده چون او انعكاسى از نفس است در حالى كه اين بدن زمينى فى حدّنفسه مرده است و حيات قواى ادراكى اش را فقط غيرمستقيم دريافت مى كند.

در اين ميان نفوس خوب اگر طعم حيات عقلانى را در اين جهان چشيده باشند پس از متنبّه شدن با آتش تصفيه به سرعت يا با تأخير به قلمرو عقلانى مى پيوندند. در غير اين صورت صرفاً از لذتهاى حسّى ـ خيالى بهره مند خواهند شد;. امّا نفوس بد تصاوير احساسى ترسناك و وحشتناك منعكس خواهند ساخت. آنان همچنان كه آزمند ستيزه جو شهوتران و هستند به صورت خوك ببر و گرگ درمى آيند. اين بدان معنا نيست كه آنان در واقع حيوانات مادّى مى شوند چون نه رجعت و نه تناسخ هيچ يك ممكن نيست.

اين بدان معناست كه چون نوع انسانى همان طور كه پيش از اين گفته شد در رشته تفاوتهاى درون نوعى اش ظاهر مى شوند همه طيف اشكال پست تر وجود يعنى نمونه هاى بد هرچند داراى بدنهاى انسانى هستند خودشان را به صورت حيوانات از انواع مختلف خواهند يافت.
اين افراد پس از اين كه مدّتى طولانى در آتش حيوانيّت بسوزند عموماً رها خواهند شد به جز شمار اندكى كه به شر علاج ناپذير دچار هستند. اين گروه آخرى هم ممكن است برابر اتّفاق انتقال يابند و يا تمايل براى عقلانيّت را از دست بدهند.

حيوانات و طبايع پست تر نيز احيأ مى شوند نه به صورت موجودات خاص يا فردى بلكه به صورت نوع. آنها بالا برده مى شوند و رجعت مى كنند به جايى كه افلاطون آن را عالم مثال مى خواند و خردمندان قديمى فارس (ارباب الاصنام).