کافه تلخ

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

تاریخچه‌ی شيطان پرستي در جهان



● نويسنده: حمید رضا - مظاهری سیف
● منبع: هفته نامه - پگاه حوزه - 1388 - شماره 252، فروردین - تاريخ شمسی نشر 00/01/1388


شيطان گرايي يا شيطان پرستي سه دوره را از سر گذرانده است. شيطان پرستي بدوي، شيطان گراي در قرون وسطا و شيطان گرايي مدرن. شيطان پرستي مدرن ريشه در ادوار گذشته اين تفكر داشته و آموزه ها و آيين هاي آن را در خود جاي داده است و از جهت نسبتي كه با نهاد سياست و اقتصاد برقرار كرده از صور پيشين شيطان گرايي متمايز ميشود. بنابراين براي شناخت دقيق و عميق شيطان گرايي مدرن لازم است كه نظر و گذري بر تاريخچه شيطانگرايي داشته باشيم.

در اين تاريخچه كوتاه خواهيم ديد كه گروهي از يهوديان تا اواسط قرون وسطا به غني كردن داشته هاي فرهنگي خود مشغول بودند و آن را بر شالوده شيطانگرايي استوار كردند، و از آن پس يعني حدود سده هاي دوازده و سيزده به تدريج از آيين و افكار خود پرده برداشتند و امروز مي روند تا دنيا را با بينش و ارزش هاي خود هماهنگ سازند.

شيطان گرايي بدوي

مطالعات تمدني 1 و مردمنگاريهاي مربوط به قبايل بدوي 2 رد پايي از اعمالي را كه ما امروزه شيطاني مي دانيم نشان مي دهد. شيطانگرايي بدوي شالوده اي خرافي داشته و به نوعي انحراف از مسير تعاليم پيامبران گذشته بوده است. اديان ابتدايي كه پيامبران الاهي براي بشر مي آوردند مثل اديان ابراهيمي در راستاي پيوند ميان ساحت مادي و معنوي زندگي انسان بود.
پيامبران مي‌كوشيدند تا دست خلاق و روزي بخش خداوند را در چرخه اين زندگي طبيعي آشكار سازند و از اين رهگذر مسير رشد و تعالي انسان را بگشايند.

به دنبال تعاليم انبيا مردم كشت و زرع و باران و آفتاب و ساير نمودها و پديدههاي طبيعي را نشانه اي از پروردگار و لطف و رحمت او مي دانستند و همواره ميكوشيدند تا با ايمان و نيايش و آيينهاي معنوي، رحمت و بركت او را در زندگي خود جاري سازند. اما گاهي خشكسالي ميشد، يا آفتي تمام تلاش آنها را از بين ميبرد؛ در اين مواقع به جهت انحراف از تعاليم پيامبران كمكم معتقد شدند كه هميشه تدبير جهان به دست خداوند بخشنده و مهربان نيست، بلكه گاهي اوقات نيروهاي شر و شيطاني هم دست در امور جهان دراز ميكنند و بر سود و زيان انسان مسلط هستند.

باور به اينكه شر و شيطان مستقلاً منشا قدرت و اثر در عالم است، به باورهاي ثنوي و دوگانه گرايي در الوهيت و ربوبيت انجاميد و مردم گمان كردند كه با نيايش خداي خير و رحمت به تنهايي منافعشان تامين نميشود و لازم است كه نيروهاي شر را هم ستايش كنند و براي تعظيم و تجليل شيطان نيز برنامه هايي داشته باشند؛ تا بدين ترتيب از اراده شوم شيطاني در امان بمانند. از اين رو جشنهاي باروري ميگرفتند و در آن زنان و مردان بي مهابا به هم مي آميختند و موسيقي هاي محرك جنسي نواخته 3 و گاهي خون انسانها و كودكان را تقديم شياطين ميكردند. 4 قرباني كردن فرزند نخست به خصوص اگر پسر باشد در بسياري از قبايل بدوي و به خصوص در ميان عبرانيان رايج بوده است. 5

در بعضي از دوره ها شيطانپرستي نسبت خود را با شيطان گسسته و به پرستش الاهه باروري تبديل شد. الاهه باروري در حقيقت زمين بود كه در وجود زن نمود مي‌يافت. آيين آميزش آزاد، نيايش و طلب باروري و بركت در برابر الاهه زمين و گاهي خداي مذكر و بارور كننده محسوب مي‌شد. در مصر خداي مذكر كه نماد آن خورشيد بود اُزيريس نام داشت و الاهه باروري كه همسر او بود آيسيس يا ايزيس ناميده ميشد. البته گاهي اين موقعيتها جابجا شده و الاهه آسمان به صورت مونث (نوت) و خداي زمين به چهره مذكر (گب) در مي آمد. 6

اين اعمال بر اساس قوانين سحر و جادو توجيهاتي پيدا ميكرد. براي نمونه اعمال جنسي علني و جشنهايي كه در آن رفتارهاي غير اخلاقي آشكارا انجام ميشد با قانون تشابه در جادوگري هماهنگ بود. اين قانون ميگويد «هر چيزي مشابه خود را ايجاد ميكند». از اين رو براي باروري هرچه بيشتر زمين، بايد عمل جنسي و باروري را آشكارا و دسته جمعي در برابر زمين انجام داد تا محصول بيشتري ايجاد شود. 7

در آفريقا بخشي از آيينهاي شيطاني با كمي تغيير به آيين پرستش دانگبي (خدا- مار) تبديل شد. 8 و در بسياري از كشورهاي جهان هنگام كاشت يا برداشت محصول هم آغوشي يا رابطه جنسي همسران و غير همسران رايج بوده و در موارد زيادي هنوز هم ادامه دارد. 9 البته اين آيينها و نمادها همواره معناي ثابت نداشته و در سياليت معنا شناور بوده است. معمولاً هر ملتي كه بر ملت ديگر غلبه ميكرد خداي قوم مغلوب در خداي ملت پيروز منحل ميشد و به صورت جلوه اي از او در مي آمد 10 و بدين ترتيب گاهي خداي خير جلوه خداي شر ميشد و گاهي برعكس. به هرحال براي شيطان نام و آوازه اش مهم نيست، بلكه داشتن پيرواني جاهل و بندگاني تسليم، رضايت بخش تر و خواستني تر است.

در دوره هايي كه به علت غلبه تعاليم انبيا يا بازشدن افكار امكان علني شدن ايدئولوژي شيطاني وجود نداشت باز هم شاهد هستيم كه رگه هايي از تفكرات شيطاني همچنان باقي ميماند و بعدها توسعه يافته و مورد بهره برداري قرار ميگيرد. مثلاً اگر چه افلاطون فيلسوفي الاهي انديش بود ولي به جهت استفاده از منابع پيش از خود در مصر و بابل و بين النهرين اعتقاد به نمونه اعلاي انساني به صورت زن - مرد كه منشا احساس عشق است و نيز كمونيسم جنسي در طبقه اشراف معتقد شد. اينها بذرهاي نهفته شيطاني در يونان باستان است كه در روم به صورت مذاهب سري و پرستش خدايان جنسي تبديل شد 11 و در دوره رنسانس از طريق منابع عرفان يهودي بازگشت افتخار آميزي به سوي آن اتفاق افتاد و به تمدن مدرن جهت داد.

نكته قابل توجه كه تداوم و بازتوليد پي درپي شيطانگرايي را در ادوار مختلف و تا روزگار ما رقم مي زند، اين است كه در حدود سه، چهار هزار سال پيش قوم بني اسرائيل در مصر و بابل و بين النهرين و به طور كلي مناطق شمال و شرق آفريقا، جنوب شرقي اروپا و خاورميانه سرگردان بودند از اين رو هم باعث ترويج و جابه جايي اين افكار در بين ملل مختلف ميشدند و هم از آنها علوم و آيينهاي گوناگون را مي آموختند و در دوره هايي كه انبيا در بين اقوام و ملل به نشر تعاليم حق ميپرداختند و شيطان گرايي منسوخ مي‌شد، اين آيينها و باورها به صورت سري و محرمانه در بين گروه هايي از قوم بني اسرائيل يا از اقوام ديگر باقي ميماند. كه از آن روزگار تنها قوم بني اسرائيل براي ما به يادگار مانده است.

شيطان گرايي در قرون وسطا

در دوره گذر از شيطان گرايي بدوي به شيطان گرايي وسطايي يك اتفاق مهم رخ مينمايد كه سنگ بناي شيطان پرستي را تا دوره مدرن مستحكم ميكند. آن اتفاق اين بود كه قوم بني اسرائيل به احتمال قوي براي منع ديگران از فراگيري علوم و دانش ها، اساساً دنبال كردن دانش و معرفت را در مقابل ايمان و ميوه ممنوعه معرفي كردند. اين مطلب در سفر پيدايش عهد عتيق وارد شد و با تدوين كتاب مقدس به شمار تعاليم مسيحيت پيوست.

البته تا پيش از آن در تعاليم پيامبراني مثل حضرت شيث و ادريس (هرمس، كه بعدها خداي حكمت شناخته شد) و نوح، عقل و دانش انعكاس انوار خداوند و شالوده الاهي آفرينش معرفي ميشد، 12 و اسرار علوم و فنون به عنوان مطالعه آيات خداوند در كتاب آفرينش پذيرفته شده بود. 13

ولي با نگارش نهايي تورات و بعد كتاب مقدس مسيحيان، رفتن به سمت علم و دانش، عملي زد دين و شيطاني پنداشته شد و شيطان به صورت مظهر خرد و دانايي و راهنماي بشر به سوي درخت معرفت درآمد. در حكاكيهاي «لويي برتون» از شياطيني كه توسط «جان واير» شناسايي شدند، رابطه شيطان با علوم و فنون به خوبي روشن است. نخستين شيطان بعل (نام خداي خورشيد در بابل) بود كه كارشناس حقوق است و تفريحش شمشير بازي است. فوراس يا فوركاس شيطاني كه از سرپرستان ارشد جهنم است، از گياهان دارويي و خواص سنگها آگاهي داشته، ميتواند انسان را نامرئي كند و قادر است علوم معاني و بيان و منطق و رياضي را به او بياموزد. بوئر هم يكي ديگر از سرپرستان جهنم است. او در منطق و طب استاد بوده و پنجاه خانواده از شياطين در اختيار او هستند. 14

اينها فرشتگان شريري هستند كه همراه شيطان از بهشت رانده شده اند. زيرا در نگرش يهودي - مسيحي فرشتگان اسير خداوند بوده و شياطين آن دسته از فرشتگاني هستند كه براي آزادي سر به عصيان گذاشته اند. تبعيت انسان از شيطان نيز باعث آزادي از فرمانبري در برابر پروردگار است. اين احساس آزادي به خصوص براي كشاورزان و كارگران ضعيفي خوشايند و خواستني بود كه در قرون وسطا از همدستي كليسا و اشراف رنج ميبردند و به نام خدا در بند مقامات ديني و دنيوي بودند.

آنها از تخيل نيروهاي مرموز و سيه چهره با پوست كلفت و چروكيده كه شبيه پوست زحمت كشيده و رنج ديده خودشان بود، احساس آرامش و همدلي بيشتري پيدا ميكردند. از اين رو در سده هاي پاياني قرون وسطا ميل به شيطان پرستي و جادوگري در ميان مردم اروپا بالا گرفت. به ويژه گردهماييهايي با نام «سبت» يا «سابات» كه در روز شنبه برگزار ميشد و در آن رابطه آزاد جنسي انجام ميگرفت، هم به زندگي خالي از شادي آنها هيجاني مي داد و هم مخالفت با تعاليم كليسا و احساس خوشايند آزادي را در آنها تقويت ميكرد. نيز بايد توجه داشت كه اين اعمال غير اخلاقي براي آنها چندان غير قابل تحمل نبود، زيرا آموخته بودند كه ناموسشان را در اختيار اربابان و اشراف قرار دهند. البته معناي نمادين باروري آن جشن ها در دوره باستان و زندگي بدوي نيز براي اين رعيت هاي كشاروز قابل توجه بود.

با اين وصف خير و بركت زيادي از شيطان به انسان رسيده و «گاهي هم اگر قصد شيطان شر بوده است وقتي انسانهاي خوب و پرهيزكار و نيكوكار منصفانه با او رفتار كرده اند، حاصل كارش مبدل به خير شده». 15 اگر چه او انسان را به عصيان و سركشي وامي دارد اما انگيزه هاي سازنده اي مثل كنجكاوي، دانشجويي و آزادي را در ما برمي انگيزد و انسان را از قدرت و نفوذ بيشتر برخوردار ميكند. «او ميل و هوس به ناشناخته ها را در ما تهييج ميكند، رويا و اميد به ما مي دهد و تلخي و ناخشنودي عطا مينمايد، اما در پايان ما را به بهتر رهنمون ميشود و بدين ترتيب بيشتر در خدمت خير است. او همان نيرويي است كه در راه شر ميكوشد اما مسبب خير است.» 16

گذشته از اين او ويژگيها و صفات قابل ستايش و تقدير به خود ميگيرد. به گمان ميلتون «او يك ياغي نجيب اشرافي است كه رنج جاوداني را بر تحقير و اهانت ترجيح مي دهد» 17 و صاحب قدرت و اثر در اين دنياست و مرگ را به جهان مي آورد.(18) انسان ميتواند با علم و دانش، به خصوص فنون سحر و جادو قدرت او را به دست آورد. در آن قرنها علم و سحر به هم آميخته بود و به همين جهت كليسا به سختي با دانشمندان و جادوگران مبارزه ميكرد. در تصور قرون وسطايي شيطانگرايان «شيطان يك فردگراست. او فرمانهاي آسماني را كه رفتار و اصول اخلاقي خاصي را تحميل مينمايند برهم مي زند و واژگون ميكند». 19 و تبعيت از او قدرت و لذت در زندگي را افزايش مي دهد.

گروهي از يهوديان در طول قرون وسطا علوم و انديشه هاي به جا مانده از يونان را نيز فراگرفتند و با حضور در متن جهان اسلام انديشههاي آنها را نيز به خوبي فراگرفتند. حتي كساني مثل ابن ميمون انديشه فيلسوفان و دانشمندان مسلمان را به غرب منتقل كردند. و اين در حالي بود كه كتاب مقدس پيگيري دانش را عصيان در برابر خداوند مي دانست. حتي نظريات و انديشه هاي عرفاي مسلمان تقريباً بدون تاخير از طريق اعراب يهودي به آنها مي رسيد و اين انديشه ها را در گنجينه دانش هاي خود جا مي دادند.

شيطان گرايي مدرن

شيطانگرايي مدرن از نيمه قرن شانزده آغاز شد. «كاترين دومديچي» از خانواده بزرگ يهودي و دختر «لورنز» جادوگر بزرگ، همسر هنري دوم پادشا فرانسه بود. بعد از مرگ همسرش مراسم بلك مس (Black mass) را در بين اشراف و درباريان فرانسه بنيان گذاشت. 20 اين مراسم از روي مدل آيين هاي جادويي باروري باستاني و بدوي و گردهم آييهاي جادوگران در قرون وسطا بازسازي شد و در مدت كوتاهي به دربار ساير كشورهاي اروپا از جمله انگلستان، آلمان و اتريش راه يافت.

پس از مدتي كودكان ناخواسته اي كه پدرانشان معلوم نبود و مادران آنها را نميخواستند، به وجود آمدند. در اين جا بود كه با ابتكار «كاترين دِشي» با نام مستعار «لاوازين» مراسم اتاق درخشان طراحي شد و آيين شيطان پرستي را تكميل كرد. اين مراسم باز توليد آيين قرباني انسان بدوي بود. اتاق درخشان كاملاً سياه پوش و تنها منبع روشنايي آن شمع بود. در اين اتاق نوزادان ناخواسته قرباني ميشدند و خونشان به شيطان تقديم ميشد. 21 پس از مدتي اين قضيه لو رفت و عده اي بازداشت و مجازات شدند، اما هنگامي كه پاي شخصيتهاي بلند پايه به پرونده كشيده شد، مقامات دستور توقف پيگيري را صادر كردند و اين مراسم به طور مخفيانه و محرمانه ادامه پيدا كرد. 22

اين آيينها در طول قرنهاي هفده و هجده در قالب گروههاي سري كه توسط اشراف ايجاد و رهبري ميشد، ادامه يافت، گروههايي نظير ژرمن باكسن، پسران نيمه شب، موهاكسها و نفرين شدگان. بعضي از اين گروهها مثل «انجمن آتش دوزخ» بسيار گسترده بوده و شاخه هاي متعدد داشتند. 23 سرانجام اين گروهها به شكلگيري انجمنهاي فراماسونري در انگلستان و فرانسه، و از جمع آنها گراند لژها ايجاد شد و سپس در تمام اروپا و آمريكا و به تدريج در تمام دنيا رخنه كرد.

در قرن نوزدهم دكتر «چارلز هاكس» نوشت: «در سراسر جهان شيطان را صادقانه تر و بيش از گذشته و در مقياس عظيمتري پرستش ميكنند.» 24 در قرن نوزدهم براي جا انداختن و مقبوليت شيطان پرستي كوششهايي صورت گرفت. «ديانا وگان» در كتابي با نام اعترافات داستان زنان شيطانپرستي را مطرح كرد كه در كل اروپا محافلي را اداره ميكردند و مردان را در مراسم خود ميپذيرفتند. او نقل ميكند كه چگونه در اين گروهها و محافل براي پرستش شيطان دست به اعمال غير انساني زده و در انتظار روزي بودند كه اصول اخلاقي مقبول جامعه را براندازند. البته بعداً معلوم شد كه اين داستان دروغ بوده ولي براي معرفي و ترويج شيطانپرستي و سنجش اقبال مردم به آن نقش موثري داشت.

در آغاز قرن بيستم چهره برجسته و رسواي شيطانپرستي دانشمندي به نام «آليستركرولي» است. او تحقيقاتش را درباره حقيقت بشر و اعمال شيطاني در سال 1898 هنگام پيوستن به گروه «هرمتيك اوردر» آغاز كرد. سپس به جامعه جادوگران انگليسي زبان ملحق شد كه اعضايي مثل «دبليو. بييتس»، «آرتور مكن» و «ديون فورچون» داشت. بعدها به طور شخصي اعمال شيطاني بيسابقه اي را ابداع كرد و طرفداراني به دورش گردآمدند و انجمن «شيطان براي شيطان» را به رهبري كرولي تشكيل دادند. اين امر باعث شد كه پايگاهي دائمي در جزيره چفالو واقع در سيسيل داير كند و نام آن را صومعه تلهما (Telema Abbey of) بگذارد. او در سال 1947 از دنيا رفت و در مراسم تدفينش بلاك مس اجرا شد. 25

در همين سالها دكتر «جرالد بروسوگاردنر» كه از اعضاي گروه «سپيده طلايي» بود، مطالعات گسترده اي را درباره آيين هاي بدوي و مذاهب باستاني انجام داد و روي انديشه هاي كرولي بسيار مطالعه كرد تا اينكه در جزيره «مَن» در انگلستان و در آسيابي قديمي موزه جادوگري داير نمود.

امروزه دو جريان اصلي شيطانپرستي در جهان رواج دارد. نخست شيطانگرايي (Satenism) لاوايي كه با چهره شاخص «آنتوان ساندور لاوي» شناخته ميشود. او با تاسيس كليساي شيطان و نوشتن انجيل شيطاني در سال 1965 خود را جانشين كرولي و پاپ كليساي شيطان معرفي كرد. اين جريان معتقد است كه موجودي به نام شيطان وجود عيني ندارد و شيطان تنها نماد اميال، آرزوها و لذتطلبي انسان است.

لاوي در آغاز كار دوست و همكاري داشت به نام «مايكل آكينو» كه در پي اختلاف عقيده با لاوي از او جدا شد و در سانفرانسيسكو معبد ست را تاسيس كرد و جريان ستيانيست (Setians) را به راه انداخت. ستيانيستها به وجود عيني شيطان به عنوان پادشاه تاريكي معتقد هستند و سازمان مخفي و مخوف معبد ست را رهبر جنبش جهاني شيطانپرستي مي دانند. اين جنبش امروزه در ابعاد وسيعي فعاليت ميكند و به ويژه در عرصه هاي فرهنگي مثل نشر كتاب و نشريات و سينما پركارند.

جمع بندي

در اين تاريخچه كوتاه مطالب بسيار زيادي نهفته است، كه حركت تكاملي شيطانگرايي تا اواسط قرون وسطا و سپس تحرك انكشافي آن را از نيمه دوم قرون وسطا تا شيطانگرايي مدرن نشان مي دهد. در اين روند قوم بني اسرائيل ميراث بان شيطانگرايي است. از دورههاي بدوي و باستان كه در مصر و بابل و مناطق شمال آفريقا، جنوب غرب آسيا و جنوب شرق اروپا آواره بودند و از تمدنهاي مختلف توجه و تجليل از نيروهاي شر، ستايش الاهه باروري و مادر- خدا را آموختند و فنون سحر و علوم جادويي و ساير علوم و فلسفهها را به تدريج فراگرفتند و حدود قرن يازدهم تا سيزدهم كه نظريه تجلي و ساير نگرشهاي عرفاني از جهان اسلام توسط اعراب يهودي به گنجينه حكمت پنهان يهود منتقل شد. در اين دوره يعني مجموعه هزارههاي باستان تا حدود هزاره اول مسيحيت كه به اواسط قرون وسطا مي رسد، حركت تكاملي سنت شيطاني با محوريت خانوادههاي بزرگ و پر نفوذ يهودي سپري شد.

از حدود قرون دوازده و سيزده به تدريج تحرك انكشافي شيطانگرايي آغاز ميشود كه تا آغاز قرن بيست و يكم ادامه مييابد. در اين دوره كه شامل صدههاي پاياني قرون وسطا، دوران نوزايي و عصر روشنگري و دوره مدرن ميشود، شاهد پردهبرداري و انكشاف نگرشها و آيينهاي شيطاني هستيم. نخستين پرده برداري، ترويج و شيوع سحر و جادو در قرون يازده به بعد است كه تا امروز به اوج خود مي رسد. پرده دوم از قرن سيزدهم به بعد با علنيكردن عرفان يهود (كابالا/قبالا) آغاز مي شود و امروز به اوج جلوهگري خود رسيده است. پرده سوم علمگرايي و روي آوري به دانش در عصر رنسانس است، كه با تكيه بر علوم سر و مباني كابالا و در چهارچوب سنت يهودي - مسيحي رويكرد به دانش رقم ميخورد. پرده چهارم، موسيقي شيطاني است كه نمادها و آيينهاي شيطاني را آشكارا به نام شيطان معرفي ميكند. و پرده پنجم سينماي شيطاني است كه ايدئولوژي شيطانگرايي را در سراسر جهان تبليغ ميكند. و پرده جادويي به ذهن جهانيان انداخته و همانند ساحران فرعون كه ريسمانها را مارهاي زنده و جنبنده نماياندند، شيطان را مدبري قدرتمند مينمايد. در ابعاد ديگر اين تحقيق روند پرده برداري از ايدئولوژي شيطاني قابل تامل و بررسي است كه به فرصتي ديگر وا ميگذاريم.

پي نوشتها:

1. ويل دورانت ص78 تا .81

2. ژاك لانتيه.ص.334

3. دهكدههاي جادو، ص325، غ.324

4. نك:ويل دورانت، ص .62

5. شاخه زرين. ص331-.327

6. اسطورههاي مصري. ص.12

7. نك. ويل دورانت. ص79

8. شاخه زرين.ص.377

9. شاخه زرين.ص183

10. تاريخ جامع اديان.ص89 غ88

11. همان.

12. ر.ك. هرمس و سنت هرمسي. بخش اول.

13. هرمتيكا.ص95-.93

14. تاريخ جادوگري، ص .353

15. همان، ص.348

16. همان، ص.334

17. همان، ص.334

18.همان، ص.333

19. همان، ص.348

20. سيري در تاريخ جادوگري، ص.90

21. همان، ص.92

22. همان، ص.93

23. همان، ص.101

24. همان، ص.103

25. همان. ص107، غ .106

شفاعت حضرت عیسی از شیطان به نقل از آیت الله بهجت




شفاعت حضرت عیسی از شیطان به نقل از آیت الله بهجت

شیخ العرفاء، فقیه فقها، حضرت آیت الله العظمی بهجت فومنی (قدس الله نفسه الزّکیه) به مناسبتی فرمودند: در انجیل برنابا ـکه اقرب اناجیل به صحت است‌ـ نوشته شده که حضرت عیسی(ع) برای ابلیس شفاعت کرد: «خدایا این مدت‌ها عبادت تو را می‌کرد، تعلیمات می‌کرد، بیا از گناهانش بگذر»! با این‌که از زمان آدم تا زمان عیسی(ع) چه کارها، چه فسادها کرده بود.
این چه نوری است که حتی به این هم ترحم کرد (که گفت):
خدایا از تقصیراتش بگذر! (خداوند) فرمود: بله، من حاضرم ببخشم، بیاید بگوید: من گناه کردم، اشتباه کردم، ببخش، همین، بیاید بگوید: «اخطأت فارحمنی» بیاید این دو کلمه را بگوید.

حضرت عیسی(ع) خیلی خوشحال شد که کاری در عالم انجام داد، یک کاری که دیگر مثل ندارد. از زمان آدم تا به حال پر از فساد و افساد، حالا واسطه می‌شود و وساطتش اثر کرد، قبول شد. از همان راهی که داشت، شیطان را صدا زد، گفت: بیا، من برای تو بشارت آوردم! گفت: از این حرف‌ها زیاد است.
حضرت عیسی(ع) گفت: تو خبر نداری، اگر بدانی، سعی می‌کنی، حریص می‌شوی کار را بفهمی. گفت: من به تو می‌گویم اعتنا به این حرف‌ها نداشته باش، از این حرف‌ها زیاد است. گفت: تو خبر نداری (خداوند) می‌خواهد تمام این مفاسد با دو کلمه خلاص شود. گفت:
بگو ببینم چه بوده است. گفت: اینکه تو بیایی و در محضر الهی بگویی:
خدایا! أخطأت فارحمنی، من اشتباه کردم، تو ببخش. ببینید چقدر ما به خودمان ظلم می‌کنیم که به سوی خدا نمی‌رویم، به سوی چه کسی می‌رویم؟ آخرش افتادن میان چاه است، آخرش پشیمانی است؛ خوب چیزی که می‌دانی آخرش پشیمانی است، حالا دیگر نرو. شیطان گفت:
نه، او باید بیاید و بگوید من اشتباه کردم! تو ببخش! چرا! به جهت این‌که لشکر من از او زیادتر است! آن ملائکه‌ای که با من سجود نکردند و تابع من شدند، آن‌ها لشکر من هستند! شیاطین هم لشکر من هستند، آن اجنه‌ای هم که ایمان به خدا نیاوردند، لشکر من هستند، تمام بت‌پرست‌های بشر، لشکر من هستند!

جهان: داستان شفاعت حضرت عیسی از شیطان به نقل از آیت الله بهجت - جهنم چقدر جا دارد

شیطان به زیادتی لشکر در روز قیامت می‌خواهد مغرور شود! آنجا جای زیادتی و کمی نیست. هر چقدر زیاد باشد جهنم می‌گوید: «هل من مزید» (سوره مبارکه ق، آیه شریفه 30). آن وقت شیطان می‌خواهی با زیادتی لشکر کار بکنی! بله، لشکر تو زیاد است، (اما) جهنم جایشان می‌شود، جهنم نمی‌گوید:
اتاق نداریم جهنم می‌گوید: هرچقدر هست بیاورید، «هل من مزید»، یعنی این‌که بیاورید، هرچه زیادتر بیاورید، جا داریم! حضرت عیسی(ع) گفت:
برو ملعون! نتوانستم برای تو هم کاری بکنم. تو می‌گویی: خدا باید بیاید من او را ببخشم!

و در آغاز، هیچ نبود، دکتر علی شریعتی




در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،و عدم گوش نداشت …
و حرفهایی هست برای نگفتن!
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند…
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند…
و …
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند…اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند…
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراورا گم کردند، روح را ازدورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.

دکتر علی شریعتی

سفر به پایان دنیا؛ نقطه صفر

سفر به پایان دنیا؛ نقطه صفر
کافی است فقط یک بار کویر افسونت کند، آنگاه همیشه در بند آنی. لوت، کویر کویرهاست. کویر خشک است اما خالی نیست! پر از شگفتی است.

صبح سه شنبه ۱۹ دی ۸۵، گرد هم آمدیم تا برویم کویر و شگفتی‌هایش را ببینیم که چیست این لوت. از کرمان که بیشترین سهم را از کویر دارد سفرمان را به دل لوت آغاز کردیم، کویری که خراسان جنوبی، سیستان و بلوچستان و کرمان دورهاش کردهاند و با ۸۰ هزار کیلومتر مربع، پهنهای وسیع از خاک کشورمان را در خود جای داده است.

به سمت روستای گلبافت راه افتادیم تا از آنجا خود را به کشیت، آخرین نقطه مسکون در مسیر کویر برسانیم. در گلبافت باک ماشین را پر کردیم و صندوق و باربندها را هم. در آنجا بود که متوجه شدیم برای رسیدن به کشیت نقشه اندکی فریبمان داده.

پس از گلبافت ۲۰ کیلومتر به سمت کرمان بازگشتیم و از دوراهی حرمک به سمت روستای حرمک حرکت کردیم. ۴۰ کیلومتر جاده کوهستانی و زیبا را طی کردیم تا به روستای حرمک رسیدیم. آنجا پر از نخل بود؛ درختی که سمبل کویر و بیابان است و هرجا سخن از کویر به میان بیاید نخل و شتر و ریگ اولین تصویرهایی هستند که در خیال نقش میبندند.

جادهای پر پیچ و خم، نرم نرمک از حرمک بیرونمان کشاند. در آخرین پیچ گردنه ایستادیم، نگاهی به چشمانداز لطیف روستا انداختیم. قلعه بزرگ و خانههای گلی روستا را رودخانهای پرآب همراهی میکرد و آنگاه سرّ وجود انبوه نخلها برملا شد! تصویر خیالانگیز روستا ما را به آغوش خود فرامیخواند اما در سوی دیگر کویر بود و وسوسه دیدارش!

راهمان را بهسوی شرق ادامه دادیم. از دور در انتهای رودخانهای، درختان گز نمایان شد. زمین باتلاقی شده بود و عبور از آن دشوار. اگر نبود تجربه بسیارِ سفر، میماندیم در این اولین خوان کویر، در باتلاق. سه ساعت طول کشید تا مرکبهای پولادینمان را از آن باتلاق برهانیم. دیگر هوا تاریک شده بود. همانجا چادرها را برافراشتیم و آتشی روشن کردیم. نخستین شب لوت را تجربه میکردیم؛ پر از ستاره بود این شب.

روز بعد، پیش از سپیدهدم برخاستیم. آفتاب که زد، از دور زمین را دیدیم. سایه روشن بود. تپههای کوچکی را هم دیدیم. شتابان به سویشان روان شدیم. در اینجا نخستین شگفتی لوت چهره به ما نشان داد. پهنههای پهناور ماسه و ریگ با رنگهای قهوهای روشن که به ملایمت با خاکستری و سیاه در هم میآمیزد. خاک سیاهش به باروت میماند. هم از این روست که آن را «گدار باروت» مینامند. تپههایی که بین شگفتهایی، شگفتتر جای دارند؛ کلوتها.

میگویم کلوت را میدانی چیست؟ 
 شهر بی‌سکنه. شهری که گاه و بیگاه پذیرای مردمانی حیران است؛ مردمانی که گویی به برج و باروهای افسانهای جن و پریان مینگرند. آنجا بزرگترین شهر کلوخی جهان است. شهر را معمار طبیعت بنا کرده است. نم بارانی میزند. خاک تلشده دور سنگ خانههای شهر کلوخی طبیعت را خلق میکند و باد کوی و برزنهایش را. چنین است افسانه شهر لوت، کلوت.

ابر شهر کلوخی دنیا، ۸۰کیلومتر عرض و ۱۴۵کیلومتر طول دارد. بیش از ۱۱ هزار کیلومترمربع مساحتش است و در ۴۰کیلومتری شرق و شمال شرق شهداد بر دل کویر یله داده.

این زیباترین شهر کلوخی دنیا تو را به خود میخواند، اما زنهار! مبادا بیمحابا به دل کوی و برزنهایش بزنی که آنگاه دیگر هیچ نقشهای در دنیا تو را به میان زندگان بازنخواهد گرداند!

در لوت جایی هست که در آن هیچ لاشهای نمیپوسد؛ یعنی گرما امان نمیدهد. لاشه خشک میشود و نپوسیده برجای میماند. اینجا زمین گرم است، گرمتر از هرجای دیگر.

● گرمترین جای زمین!

افق لوت افسونت میکند هرچه نگاه خود را دورتر میبری باز هم پس پشتش دورترکی هست! افقش لایتناهی است، افسون میشوی، اما نباید بهخواب روی؛ مراقب زیباروی کویر باش که اگر سحرش تو را افسون کند، خواب ابدی را تجربه میکنی! رخوت مرگ را، مرگ خشک را!

اگر خواستی ماه را تجربه کنی به شعبه آن در کویر برو، سفری که شاید چندان بیخطرتر از رفتن به خود ماه نباشد! در آنجا هیچ موجود زندهای را نخواهی یافت، حتی باکتری. در آنجا داغترین روز زندگی خود را تجربه میکنی. تجربهای که در هیچکجای زمین نصیبت نمیشود.

باز هم دل به کویر زدیم و پیش رفتیم تا ببینیم و تجربه کنیم این چیزها را، اما ۳۰کیلومتر که جلو رفتیم مرکبها دیگر یاریمان نمیکردند. این دستساختههای بشر را بیش از این یارای بالا رفتن از شیبهای تند و ماسههای تفته لوت نبود. پای پیاده ساعتی را به گشت و گذار در منطقه گذراندیم. آنجا رد پای گرگ و روباه و شغال دیدیدم و این خیال باطل که کویر خشک و خالی است باطل شد!

خورشید داشت در دل کویر غروب میکرد. پیش از تاریک شدن هوا به سوی کشیت بازگشتیم تا بار دیگر با برنامهای چنان که درخور لوت بزرگ باشد باز هم به سویش مرکب برانیم. کویر افسونمان کرده بود. ناگزیریم از بازگشتن به سویش!


۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

ده كليد رهايي برگرفته از كتاب با پير بلخ، محمدجعفر مصفا



محمدجعفر مصفا
 شما می‌توانید فایل PDF این مقاله را از ایـنـجـا دریافت کرده و بدون اتصال به اینترنت از روی کامپیوتر خود مطالعه نمایید.



  مقدمه
    همانطور كه در مقدمهء با پير بلخ توضيح داده‌ايم، اولين و اساسي‌ترين قدم در طريق شناخت زندان “خود“ و رهايي از آن اين است كه به خودمان برگرديم و مسئله را به اعتبار اينكه هم‌اكنون در خود ما ـ يعني در من و تو ـ وجود دارد نگاه كنيم؛ نه در يك انسان كلي. “پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت“ و نتيجتاً از بهشت واقعي و بهشت معنوي رانده شد؛ دور افتاد. بسيار خوب؛ اين مسئلهء او بود. ولي مسئلهء من انسان حي و حاضر چيست؟

    قدم اساسي ديگر، شناخت ماهيت مسئله است. بايد ببينيم زنداني كه انسان اسير و در بند آن است چيست و چه ماهيتي دارد. تا زماني كه نمي‌دانيم زندان چيست، چرا و چگونه تشكيل شده است و چه ماهيتي دارد، نمي‌توانيم هيچ كليدي را در كار گشودن آن نماييم.

--
    مولوي بارها و به شكل‌هاي مختلف هشدار مي‌دهد كه زندان انسان، و علت اسارت او و علت همهء رنج‌هاي او نوعي انديشه است.

  

    جمله خلقان سُخرهء انديشه‌اند

    زين سبب خسته دل و غم‌پيشه‌اند

    “سُخرهء انديشه‌اند“ يعني محكوم و اسير انديشه‌هاي خويشتن‌اند. و به علت اين سخرگي و محكوميت است كه اسير رنج، ملالت، پريشاني و خسته‌دلي‌اند. و اين پريشاني و خسته‌دلي چنان زندگي و هستي آنها را در خود گرفته است كه گويي پيشه و زندگي هميشگي آنان را تشكيل مي‌دهد!

    بعد درباره يك انسان رها از اسارت زندان انديشه‌ ـ كه خود او يا هر عارف رها از انديشه مي‌تواند مصداق آن باشد ـ مي‌گويد:

    من چو مرغ اوجم، انديشه مگس
    كي رسد بر من مگس را دسترس!؟

    با توجه به اينكه انديشه در راه بردن ارگانيسم و ايجاد رابطه بين آن و دنياي واقعيات نقشي مفيد و اساسي دارد، اين سئوال مطرح مي‌شود كه منظور او از انديشه‌اي كه علت اسارت و سخرگي انسان مي‌گردد چه نوع انديشه‌اي است؛ و نيز چرا وقتي انسان فارغ از مگس‌هاي حقير، كوچك و محدود انديشه است هستي‌اش “همچو مرغ اوج“ با عظمت و والا است؟
يا وقتي مي‌گويد “احتما كن، احتما ز انديشه‌ها“، نظر به چه نوع انديشه‌اي دارد؟ از كدام انديشه بايد احتما و پرهيز كرد؟
    براي تبيين اين دو نوع انديشه يعني انديشه مفيد و راهبر، و انديشه‌اي كه حقير و مزاحم و مگس‌گونه است و علت سخرگي انسان مي‌شود، يك معيار دقيق و اساسي بدست مي‌دهد:

      حاكم انديشه‌ام، محكوم ني
    چونكه بنّا حاكم آمد بر بني

(بني يعني بنا، ساختمان.)

    مي‌گويد مسئله انسان نفس انديشه نيست. موضوع اينست كه آيا تو حاكم بر انديشه‌اي يا انديشه حاكم بر توست؟ تو انديشه‌ها را بنا مي‌كني و مي‌سازي، يا انديشه‌ها تو را مي‌سازند؟

    پس ببينيم در چه صورت انديشه‌ها حاكم بر تو هستند، و در چه صورت تو حاكم بر انديشه‌اي. هنگامي كه ذهن فقط به عنوان ابزار ارتباط با دنياي واقعيات، و به عنوان وسيله حصول دانش‌هاي ضروري و مورد نياز ارگانيسم، و به عنوان ابزار يادگيري عمل مي‌كند، شخص در رابطه با انديشه‌هايش يك كيفيت آزاد، طبيعي و هنجار دارد. در اين موارد ذهن به اين جهت و به اين معنا آزاد است كه عوامل بروني حركات آنرا تعيين نمي‌كنند؛ بلكه‌ آن حركات را نيازها، ضروريات و مقتضيات خود ارگانيسم تعيين مي‌كنند. علاوه بر اين، هنگامي كه ذهن در ارتباط با واقعيات و دانش‌هاي واقعي است، مختارست كه مثلاً به برق، اتم يا هر علم و واقعيت ديگر بينديشد يا نينديشد. اين آزادي و اختيار به معناي حاكم بودن ذهن بر انديشه‌هاي خودش است.

    و زماني ذهن اختيار انديشه‌هاي خود را از دست مي‌دهد و محكوم و اسير آن مي‌گردد كه اولاً انديشه‌ها به وسيله عوامل بروني بر ذهن تحميل مي‌شوند؛ ثانياً موضوع اين انديشه‌هاي تحميلي دانش‌هاي واقعي يا نيازهاي واقعي نيست، بلكه از ذهن طلب “هستي رواني“ و “هويت رواني“ دارند. اين طلب “هستي“ و هويت رواني است كه اولاً كيفيت محكوميت به ذهن مي‌دهند؛ ثانياً در اين حركات محكومانه و اسارت‌آميز، كيفيت ناجوري و مسخ شدن پيدا مي‌كند. ذهن به اين جهت مسخ مي‌شود كه مي‌خواهد با ابزار دانش و دانستن، “هستي رواني“ بسازد. حال آنكه ذهن با جوهر صفات و كيفيت‌هاي رواني بيگانه است. ذهن حتي از دانش‌هاي واقعي ـ كه نقش ذاتي آن است ـ فقط مي‌تواند تصويري در خود ثبت نمايد ـ چه رسد به يك “هستي رواني“!

    محكوميت ذهن و انديشه‌هاي آن به خاطر “هستي“ است بر آن. ذهن خودش را به جامعه بدهكار “هستي“، “هويت“ و “شخصيت“ فرض مي‌كند. و اين “هستي“ و “هويت“ را فكر بايد بسازد ـ و درواقع در تصور ببافد. و در جريان تأديه اين بدهكاري است كه ذهن كيفيت اسارت و محكوميت پيدا مي‌كند.

    حال ببينيم مولوي براي رهايي انسان از اين محكوميت رنج‌بار چه راه‌ها و كليدهايي را عرضه مي‌كند. ولي قبل از توضيح كليدها لازم است صورت مسئله و ماهيت آنرا بيشتر به دقت و صراحت نزديك گردانيم.

    اگر چه عوامل محيط، يعني جامعه، القائات خود را به عنوان “هستي رواني“ فرد به او تحميل مي‌كند؛‌ ولي اين به آن معناي نيست كه واقعاً پديده‌‌اي به نام “هستي“، “هويت“، “من“ يا “خود“ در ذهن فرد تشكيل شده است. تحميلات و القائات عوامل محيط فقط يك مقدار كيفيت‌هاي مخرب و غلط را به ذهن فرد تحميل مي‌كند.

    و هدف عرفان مولوي و كليدهايي كه بر انسان عرضه مي‌كند، تضعيف و زوال آن كيفيت‌ها است ـ نه زوال پديده‌اي به نام “خود“، “هستي“‌ و “هويت“. زيرا چنين پديده‌اي وجود واقعي ندارد. آنچه واقعيت دارد كيفيت‌هاي غلط حاكم بر حركات ذهن است.

    به اين نكته نيز بايد توجه داشته باشيم كه تمام مثنوي كليدست. كيفيت‌هاي غلط حاكم بر ذهن، آنرا در تيرگي، توهم و جهل شديدي فرو برده است. و آنچه مي‌تواند حركات توهم‌آلود را از ذهن باز ستاند آگاهي است. و مثنوي مشحون از اشارات آگاه‌كننده است. مثلاً وقتي مي‌گويد: “اي برادر تو همه انديشه‌اي“، دارد يك آگاهي اساسي و كليدي را به من مي‌دهد. من تا به حال ـ به علت حاكميت توهم بر ذهنم ـ آگاه نبوده‌ام كه فرضاً “حقارت“ چيزي نيست جز انديشه‌اي كه ذهن خودم هم‌اكنون دارد آنرا مي‌انديشد. نتيجتاً به خاطر حقير بودن خود احساس افسردگي، ملالت و رنج مي‌كرده‌ام؛ احساس حسرت مي‌كرده‌ام؛ مدام خود را ملامت و بازخواست مي‌كرده‌ام. حال اگر عميقاً درك كنم كه حقارتي در كار نيست، و خالق آن انديشهء خودم بوده است، كلاف و شبكهء وسيعي كه از رنج، تضاد، اضطراب، سرگرداني، ملالت، و صدها مسئله ديگر در ذهن بافته شده است از آن فرو تكانده شده است.

    و زماني اين آگاهي (اين آگاهي كه همهء رنج‌ها و مسائل من حاصل انديشه‌هاي خود است) عمق بيشتري پيدا مي‌كند كه به اين اشاره او نيز توجه كنم كه مي‌گويد:

  
    در زمين مردمان خانه مكن
    كار خود كن، كار بيگانه مكن

    كيست بيگانه؟ تن خاكي تو
    كز براي اوست غمناكي تو

    (بارها ـ در با پير بلخ ـ توضيح داده‌ايم كه بدون ترديد منظور مولوي از اصطلاح “تن خاكي“، اين جسم و تن فيزيكي نيست. غمناكي انسان به خاطر جسم و تن نيست. وقتي مي‌گويد: “بر اين نفس بميريد“، منظورش اين نيست كه جسم خود را بكُشيد. آنچه تشكيل (تصوري) “نفس“ را مي‌دهد، انديشه‌هاي توهمي است. وقتي مي‌گويد:


    كنگره ويران كنيد از منجنيق
    تا رود فرق از ميان اين فريق

    نظر به ويران كردن انديشه دارد. زيرا عامل تفرق و تعين انسان‌ها انديشه است. آنچه وحدت را از درون ـ و نتيجتاً از برون ـ مختل مي‌كند، انديشه است.)

مي‌گويد: توجه كن؛ آگاه باش به اينكه انديشه‌هايي كه تو از آنها ساختمان و بنايي به نام “من“ و “هويت من“ ساخته‌اي مال خودت نيست. اين انديشه‌ها بيگانه‌اي هستند كه بر تو تحميل شده‌اند. جامعه زمين ذهن تو را به اختيار خودش درآورده؛ و تو را مجبور كرده كه در اين زمين بنايي به نام “هستي“ و “هويت“ بسازي. درست است كه زمين در اصل مال تو بوده است و هست، جامعه آنرا به تصرف غاصبانهء خودش درآورده؛ و تو را واداشته تا در آن خانه غصبي، كه حالا ديگر مال تو نيست؛ بنايي به نام “هستي“ بسازي. و اين “هستي“ نيز مال تو نيست؛ مال جامعه است. ذهن تو و انديشه‌هاي آن به صورت مباشر حمل علائم و ارزش‌هاي جامعه درآمده است ـ تحت عنوان “هستي“ تو.

    اين يعني كار بيگانه كردن. انرژي و كار مال تو است؛ ولي در خدمت بنايي بيگانه. زماني تو مي‌تواني “كار خود كني“ كه ذهن و انديشه‌ات براي اداره و راه بردن ارگانيسم عمل كند. اگر جز اين باشد،‌حاصل آن رنج و تباهي خواهد بود؛ اسارت و محكوميت خواهد بود. (چون مسئله “بيگانگي“ و شناخت ابعاد وسيع آن اهميت كليدي دارد بعداً با توضيح بيشتري به آن خواهيم پرداخت.)

    موضوع ديگري كه توجه به آن اهميت كليدي دارد اينست كه انديشه‌هاي تشكيل‌دهنده “هستي“ و “هويت فكري“، انديشه به معناي واقعي نيستند؛ بلكه وهم و خيال‌اند. انديشه را ما عبارت از حركت ذهني‌اي مي‌دانيم كه براي آن موضوع و مابازايي وجود دارد. ولي در رابطه با “هويت فكري“ چنين موضوع و مابازاء و واقعيتي جز همان انديشه‌اي كه “حقارت“ را انديشيده است دارد؟ ذهن من به مثلاً درخت مي‌انديشد. اگر انديشه من نباشد، واقعيت درخت باز هم موجود است. ولي اگر ذهن من “حقارت“ را نينديشد آيا “حقارت“ هم مثل درخت موجود است؟

    در اين اشاره كه مولوي مي‌فرمايد:

    هر خيالي را خيالي مي‌خورد
    فكر، آن فكر دگر را مي‌چرد

نظر به چنين معنايي دارد.
    يا وقتي مي‌فرمايد:
  
    لاشيئي بر لاشيئي عاشق شده است
    هيچ ني مر هيچ ني را ره زده است

منظورش از “لاشيئي“ خيال و توهم است. توهم لاشيئي است؛ “هيچ“ است. و اين لاشيئي‌ها هستند كه مدام در كار فريب يكديگرند. من از موضع فرضاً “حقارت“ به “تشخّص“ مي‌انديشم و عاشق و شيفته آنم. ولي هم “حقارت“ يك توهم است و هم “تشخّص“. و اين دو انديشه توهمي و خيالي مدام يكديگر را تغذيه مي‌كنند؛ يكديگر را مي‌چرند! فكرهايي كه ذهن محكوم به انديشيدن آنها است زندان آدمي را تشكيل مي‌دهد. و اين زندان در حقيقت يك زندان توهمي است. گيجي، سرگرداني، جهل، تيرگي و ظلمت انسان حاصل حاكميت اين انديشه‌هاي توهمي است. در اينكه مي‌فرمايد: “رفت فكر و روشنايي يافتند“، به روشني نشان مي‌دهد كه فكر عامل و علت تيرگي است ـ كما اينكه وقتي فكر رفت، روشنايي آمد. (و بديهي است كه منظورش فكرهاي تعبير و توهمي است، نه انديشه‌هاي علمي و واقعي).

    اينها هم كليد شناخت صورت وضعيت و صورت مسئله است؛ و هم كليد مقدماتي براي استفاده از ديگر كليدهايي كه به منظور رهايي از زندان توهمات عرضه مي‌كند.

    و اما ببينيم چه كليدهاي اساسي را براي گشودن زندان توهمات عرضه مي‌كند. يكي از كليدهاي اساسي، درك هر چه عميق‌تر و وسيع‌تر وخامت‌ها، رنج‌ها، سرگرداني‌ها، اضطراب‌ها و ادبارهاي ناشي از اين بازي و فريب ذهني است.

    مولوي يكي از شرايط رهايي را “استيصال“ مي‌داند. و انسان زماني در حالت و تجربه استيصال قرار مي‌گيرد كه كارد نفس پليد را در استخوان جان خويش لمس كند. درك عميق رنج‌هاي ناشي از بازي ذهني “نفس“ است كه مي‌تواند هميّت و جديّت برخاستن و خارج شدن از حصار “خود“ را در ما ايجاد كند. درك عميق رنج‌هاست كه ما را به حالت طغيان عليه اين بازي تباه‌كننده درمي‌آورد.

    در حال حاضر ما به علت وعده‌ها و فريب‌ها و مشغوليت‌هاي لذت‌آلود بازي “خود“ متوجه بازي آن نيستيم؛ در حالت غفلت و تخديرشدگي به سر مي‌بريم. وقتي شما براي سخنراني من كف مي‌زنيد لذت حاصل از آن مرا تخدير مي‌كند.

    چون ببينم خلق را سرمست خويش
    از تكبر مي‌روم از دست خويش

چنان از دست خويش مي‌روم كه متوجه نيستم وابستگي به كف شما و لذت آن چه پوچي‌ها، وابستگي‌ها و اضطراب‌هايي به دنبال دارد. مولوي اين معنا را در بسياري از داستان‌ها باز مي‌نمايد. در داستان “پير چنگي“، چنگ را سمبل “خود“ و “نفس“ گرفته است. “چنگ“ يا “خود“ او يك عمر وسيله لذت، فريب و مشغوليت بوده است. در اواخر عمر متوجه فريب و بازي پوچ “خود“ مي‌گردد. خطاب به “چنگ“ ـ و درواقع به “خود“ش ـ مي‌گويد:

  

    اي بخورده خون من هفتاد سال
    اي ز تو رويم سيه پيش كمال!
   خرج كردم عمر خود را دم به دم
   دردميدم جمله را در زير و بم
   واي كز ترّي زيرافكند خُرد
   خشك شد كشت دل من، دل بمرد!

واي بر تو اي “مطرب نفس“؛ اي مطربي كه مرا در لذت پوچ آهنگ‌هاي فريبنده خود سرگرم نمودي و كشتزار دلم را خشك و بي‌حاصل كردي!

    با درك پوچي بازي و مشغوليت‌هاي فريب‌آميز و غفلت‌آلود آن به هوش مي‌آيد؛ به خود مي‌گويد: خدايا لااقل حالا كه به پايان خط رسيده‌ام بگذار چنگ را به ياد تو و براي تو به نوا درآورم؛ و درواقع “خود“ كريه و حقير را به عظمت حقيقت تو تسليم كنم. بنابراين:
  
    چنگ را برداشت، شد الله جو
    سوي گورستان يثرب آه‌گو

در گورستان ـ كه سمبل “عدم“ ونيستي است ـ آنقدر گريه مي‌كند كه از “خود“ تهي مي‌شود!

    چون بسي بگريست، و ز حد رفت درد
    چنگ را زد بر زمين و خرد كرد

“از حد رفت درد“، يعني عمق وخامت رنج‌ها و ادبارهاي “خود“ را درك كرد؛ و بنابراين چنگ را ـ و درواقع “خود“ را خرد كرد، از “خود“ تهي شد.

    (چون درك وخامت مسئلهء “خود“ از كليدهاي اساسي است، به ذكر خلاصه داستان ديگري در اين زمينه مي‌پردازيم. نصوح مردي است زن‌نما كه خود را وارد محافل زنانه ميكند، و از اين كار لذت مي‌برد. بارها وجدانش به او نهيب مي‌زند و او را از اين كار منع مي‌كند. و او نيز بارها توبه مي‌كند. ولي چون زور لذت، شهوت و هواي نفس بر وجدانش غلبه دارد و مي‌چربد، هر بار توبه خود را مي‌شكند. تا يك روز در يكي از همان محافل زنانه جواهري از دختر پادشاه گم مي‌شود. و حكم مي‌كنند كه همه زنها را بگردند. بديهي است كه نوبت جستن نصوح هم مي‌رسد. ترس عميقي نصوح را در خود مي‌گيرد.

    پيش چشم خويش او مي‌ديد مرگ
    سخت مي‌لرزيد بر خود همچو برگ

و با خود مي‌انديشد كه:

    نوبت جستن اگر در من رسد
    وه كه جان من چه سختي‌ها كشد!

و به درگاه خداوند دعا و التماس مي‌كند:

    گر مرا اين بار ستّاري كني
    توبه كردم من ز هر ناكردني

چون ترس از مرگ وجود او را در خود مي‌گيرد، بيهوش، و از “خود“ تهي مي‌شود.

      چون تهي گشت و خوديّ او نماند
    باز جانش را خدا در پيش خواند

    چونكه جانش وارهيد از ننگ من
    رفت شادان پيش اصل خويشتن

     در داستان سه ماهي كه در گرداب “خود“ به سر مي‌برند نيز بر همين معنا تاكيد مي‌كند. ماهي‌ها زماني به فكر رهايي از گرداب مي‌افتند كه خود را با خطر صيد شدن و هلاكت مواجه مي‌بينند!



    يكي ديگر از كليدهاي اساسي براي رهايي از زندان “خود“ درك عميق معناي “احتما“ يا نگرش و گرايش “منفي“ و “لائيّت“ است. “خود“ حاصل مثبت‌انديشي، يا بگوييم “هست‌مندي“ ذهن است. و تا زماني كه ذهن به وسيله انديشه در تلاش رهايي از “خود“ است، كارش ماهيت “خون به خون شستن“ را دارد. آنچه مي‌تواند خودبخود و به طور طبيعي بناي توهّمي “خود“ را به زوال و نيستي بكشاند، احتما و پرهيز از انديشه است. “احتما كن، احتما ز انديشه‌ها“.

    مولوي به شكل‌هاي مختلف اين معنا را متذكر مي‌شود. در داستان “نحوي و كشتيبان“، توصيه به محو انديشه و دانستگي است. در داستان “زن و مرد عرب“، مرد هنگامي متصل به حقيقت مي‌گردد كه “خود“ را ـ در سمبل “سبوي آب“ ـ تسليم به حقيقت مي‌كند. “آن سبوي آب دانش‌هاي ماست“. و دانش‌ها و دانستگي‌ها هستند كه تشكيل سبوي بسته و محدود و كوچك “هستي“ مجازي انسان را مي‌دهند.

    در داستان “مطرب و امير“ نيز مي‌گويد مطرب در خدمت امير سرودي مي‌خواند كه ترجيع‌بند آن “مي‌ندانم“ بود. امير برآشفت و گفت:

      آن بگو اي گيج كه می‌دانی‌اش
    مي‌ندانم مي‌ندانم درمكش

    و مولوي از زبان مطرب چنين پاسخ ميدهد:

      مي‌رمد اثبات پيش از نفي تو
    نفي كردم تا بري ز اثبات بو

    براي اينكه حقيقت‌ ـ كه غيرمتعين و توصيف‌ناپذير است ـ بر تو متجلي گردد بايد بر “هستي“ خويش بميري!

    راز رهايي از زندان “خود“ اينست كه شخص “نيست بودن“ آنچه را “هستي“ تصور مي‌كند درك و تجربه كند. ولي سئوال اين است كه چرا ما باوجود اينكه عقلاً توهمي و “نيست بودن“ "خود" را درك مي‌كنيم و مي‌دانيم، تجربه “نيستي“ ـ كه عين رهايي است ـ تحقق پيدا نمي‌كند؟

    علت آن اينست كه بعد از تشكيل نطفه “خود“ در ذهن، ذهن اسير يك مقدار عادات، كيفيت‌ها و خصوصيات مي‌گردد؛ و آن عادات و خصوصيات حكم ستون‌هاي ساختمان “خود“ را دارند. و اگر بخواهيم دقيق‌تر بگوييم، “خود“ موجوديتي مستقل و جدا از آن عادات و كيفيت‌ها و خصوصيات ندارد.

    بنابراين شناخت آن كيفيت‌ها و عادات، نتيجتاً زوال آنها عين زوال “خود“ است. (نفس شناخت عميق و وسيع آن عادات، عين تضعيف و زوال آنهاست.)

    يكي از مخرّب‌ترين كيفيت‌هايي كه به تبع القاء “خود“ بر ذهن عارض مي‌شود اينست كه فرد روز به روز اصالت و فرديّت انساني خويش را مي‌بازد، با خود بيگانه مي‌شود، و تسليم القائات تحميلي جامعه مي‌گردد. بعد از آن القائات فرديتي به عنوان يك انسان اصيل، آزاد و مستقل برايش باقي نمي‌ماند؛ بلكه تبديل به فتوكپي و المثناي جامعه و القائات آن مي‌شود. به صورت وصله‌اي درمي‌آيد كه به لباس كهنه الگوها، قالب‌ها، سنت‌ها و ارزش‌هاي جامعه خاص خود مي‌چسبد. رنج و عزاي او، عيد و شادي او، باورها و به طور كلي تمام تجليات وجودي او ماهيت فتوكپي را پيدا مي‌كند. هم‌اكنون كه من “هستي“ و “شخصيت“ خود را حقير يا متشخص، بي‌كفايت و باكفايت مي‌انديشم درواقع دارم با معيارها و الگوهايي كه مادرم به ذهنم القا كرده است هستي خود را مي‌انديشم. پس “هستي“ و “هويت“ من در حقيقت فتوكپي چيزي است كه مادرم هست ـ الگو از اوست، و انديشه از من.

    اين يعني يك خودباختگي و بي‌اصالتي تمام عيار! انساني كه وابسته و خودباخته به اجماع ـ و نتيجتاً وابسته به قالب‌هاي اجتماعي است ـ يك انسان بسيار فقير، بسته و محدود است. زيرا چيزهايي كه جامعه خاص او بر او عرضه مي‌كند محدود است. و نيز چنين انساني سطحي و بي‌ريشه است. زيرا عوامل بروني يعني قالب‌ها و الگوها، احساسات او را برمي‌انگيزانند. و نيز هستي و احساسات چنين انساني موضعي و موقتي است؛ يا به اصطلاح ما يك انسان “تك مضرابي“ است. به اين معنا كه موقعيت‌هاي خاصي ـ يعني الگوها و عوامل بروني ـ بطور موقت احساسات خاصي را در او ايجاد مي‌كنند؛ و با گذشت آن موقعيت‌ها احساسات وابسته به آنها نيز از بين مي‌روند. مثلاً چون امروز عيد است من بايد شاد باشم. چون امروز روز “نيكوكاري“ است، احساسات نيكوكارانه من به غليان مي‌آيند هزار تومان به فقرا مي‌بخشم؛ ولي از فردا باز چنگ انداختن به پيكر جامعه را شروع مي‌كنم.

    چرا حالت دائمي من انسان نبايد ـ بدون وابستگي به عيد و “روز نيكوكاري“ – در يك شادماني، خير و نيكي مستمر و بدون دليل بروني جريان داشته باشد؟

    يكي از مسائل اساسي ناشي از خودباختگي به قالب‌هاي اجتماعي در پيش گرفتن يك زندگي عادت‌گونه و كور است ـ بلانسبت، “چون خران چشم بسته در خَراس“. و زندگي از روي عادت يك زندگي كهنه، تكراري و ملالت‌بار است. آيا در اين امر كم ملالت وجود دارد كه من يك عمر است دارم قالب‌ها و الگوهاي خاص و محدود را ـ به عنوان “هستي“ و “هويت“ ـ با خود حمل و تكرار مي‌كنم؟ حمل اين قالب‌هاي تكراري است كه نمي‌گذارد من “نو به نو رسيدن هستي“ را تجربه كنم. چون “هستي“ خودم كهنه است، همه چيز زندگي نيز به نظرم كهنه مي‌رسد!

    (در رابطه با مسئله خودباختگي به اجماع اين نكته را هم ـ اگر چه خارج از بحث كليدهاست ـ يادآوري كنيم؛ ما انسان‌ها معمولاً براي تبعيت از قالب‌ها و فتوكپي‌ها اين توجيه ناموجه را در كار مي‌كنيم كه چون فلان سنت، فلان سبك شعر، فلان سبك موسيقي “مال خودمان“ است، بايد آن را حفظ كنيم.

    اين توجيه نابخردانه‌اي است. اگر سنت، زيبايي، يا هر چيز ديگر مبتني بر واقعيت، اصالت و حقيقت است، “مال خودمان“ بي‌معناست. حقيقت مال فرد يا جامعه خاصي نيست. و اگر زيبايي و كمال در آن نيست، حفظ و دفاع از آن به صرف “مال خودمان است“ كاري مفيد و بخردانه نيست.)

    يكي از هشدارهاي اساسي مولوي به انسان در مورد خودباختگي است. او براي فرديت انسان و كرامت انساني او حرمت و اهميت فوق‌العاده قائل است. برگشت به فرديت، و آزادانديشي را يكي از اساسي‌ترين كليدهاي رهايي مي‌داند. او مي‌داند كه تا وقتي فرد از خودباختگي به اجماع و جامعه رها نگشته و فرديت خودش را باز نيافته، هر تلاش و مجاهدتش براي رهايي عقيم و بي‌ثمر خواهد ماند. به اين جهت است كه بارها و به شكل‌هاي مختلف به انسان هشدار مي‌دهد و هي مي‌زند تا او را متوجه اين مسئله بنياني نمايد. مثلاً مي‌گويد:

  
    چشم داري تو، به چشم خود نگر
    منگر از چشم سفيد بي‌هنر
    گوش داري تو، به گوش خود شنو
    گوش گولان را چرا باشي گرو!؟

“گول“ هم معني شخص احمق و نادان را مي‌دهد؛ و هم معني شخصي را كه ميل فريب و تحميق ديگران را دارد.

      بي ز تقليدي نظر را پيشه كن
    هم به راي و عقل خود انديشه كن

     مرد باش و سخره مردان مشو
    رو سر خود گير و سرگردان مشو

    ديد خود مگذار از ديد خسان
    كه به مردارت كشند اين ناكسان!

    چشم چون نرگس فروبندي كه چي!
    كه عصايم كش كه كورم اي اخي!؟

    آن عصاكش كه گزيدي در سفر
    پس بدان كاو هست از تو كورتر!

    خودباختگي به اجماع ديد انسان را نسبت به واقعيت قضاياي زندگي كور مي‌كند. انسان را نسبت به خودش مأيوس و بي‌اعتماد مي‌كند. در حكايتي مي‌گويد يك روز شاگردان به استاد مكتب‌خانه گفتند “آخوند خدا بد ندهد؛ انگار رنگ شما پريده و چيزي‌تان مي‌شود…“ استاد  ابتدا به القاء و تلقين بچه‌ها اهميت نميدهد. ولي وقتي آن القائات تكرار مي‌شود، استاد باور مي‌كند كه واقعاً مريض است؛ و حتي وقتي چهره خود را در آينه مي‌بيند به نظرش مي‌رسد كه رنگش پريده است. (يعني به ديد عيني خودش اعتماد نمي‌كند، ولي القاء بچه‌ها، يعني نظر اجماع را باور مي‌كند.)

    در لطيفه حكايت ديگري مي‌گويد: صوفي با خرش وارد خانقاهي شد. صوفيان مقيم خانقاه به خادم گفتند برو خر او را بفروش تا از پول آن امشب لوت و سماعي برپا كنيم. خادم چنين كرد. شب جمع صوفيان، از جمله همان صوفي خرباخته، شروع كردند به پايكوبي و سماع و سرود. ترجيع‌بند سرودشان اين بود كه: “خر برفت و خر برفت و خر برفت.“

    صبح وقتي صوفي خواست خانقاه را ترك كند از خادم سراغ خر خود را گرفت. خادم گفت آن سرود و سماع ديشب از فروش خر تو بود. صوفي با اعتراض گفت پس چرا ديشب اين موضوع را به من خبر ندادي. خادم گفت ديشب چند بار آمدم و موضوع را در گوشت گفتم. ولي تو چنان غرق در شور و هيجان بودي كه حرف من اصلاً به گوشت نرفت. وآنگهي، خود تو وقتي ديشب با آن شور و هيجان سرود “خر برفت و خر برفت“ را تكرار مي‌كردي هيچ از خودت پرسيدي كه معنا و منظور از آن چيست؟

    صوفي گفت: من كاري به معنا نداشتم! چون همه مي‌خواندند من هم خواندم.

    اجتماع و اجماع انسان را بطور عجيبي هيجان‌زده و كور مي‌كند. همه ما به چيزهايي باور و اعتقاد داريم كه چون همه باور دارند ما هم باور داريم!

    يكي ديگر از كليدهاي مطرح شده در مثنوي، خروج از احوليت است؛ و آن را در داستاني كوتاه توضيح مي‌دهد: خواجه‌اي غلامي احول داشت. به او گفت در پستوي حجره ـ كه تاريك است؛ و سمبل تاريكي و تيرگي ذهن خود انسان است ـ يك بطري هست؛ آنرا بياور. غلام احول رفت و برگشت و گفت: استاد، در پستو دو بطري هست. كداميك را بياورم؟ خواجه گفت: نه پسر جان، در آنجا فقط يك بطري هست. چون تو دوبيني، يكي را دو تا تصور مي‌كني. غلام با ناراحتي گفت: استاد مرا طعنه مزن؛ به من تهمت دوبيني مزن…،

    (همهء ما انسان‌ها دوبينيم، ولي خودمان درك و باور نمي‌كنيم كه دوبينيم. و اين يكي از مشكلات ماست در طريق خروج از دوبيني رواني. در اين رابطه لطيفه‌اي هم هست: يك نفر دوبين‌ (احول) به دوستش گفت آن دو كلاغ را روي آن شاخه نگاه كن. دوستش نگاه كرد و يك كلاغ ديد. به او گفت فقط يك كلاغ روي شاخه است؛ ولي چون تو احولي، يكي را دو تا مي‌بيني. شخص احول گفت اگر من احول بودم آن دو كلاغ را چهار تا مي‌ديدم. پس احول نيستم.)

    باري، استاد گفت: حالا كه اصرار مي‌كني دو بطري هست، برو يكي از آن دو را بشكن. غلام چنين كرد، و با كمال شگفتي ديد بطري ديگر هم وجود ندارد.

    دو بيني معناي وسيعي دارد. زمان گذشته و آينده رواني حاصل دوبيني ماست. بازي ذهني “خود“ يا “هويت فكري“ استمرار خود را مديون نوسان ذهن در گذشته وآينده است. حال كافي است كه ذهن كاذب بودن تنها يكي از اين دو زمان را درك كند (يعني يكي از شيشه‌ها را بشكند!) تصور زمان ديگر نيز غيرممكن است. و چون ذهن از اين “دو“ زمان آزاد گردد، “خود“ مرده است.

    تصور ما انسان‌هاي احول (رواني) اين است كه “خود“ يك پديده است و صفات آن، مثلاً حقير و بي‌عرضه، پديده‌اي ديگرست. حال آنكه حقير و بي‌عرضه در شكم همان چيزي است كه “خود“ تصور مي‌شود. اگر ما يكي بودن اين “دو“ را درك كنيم، كار بازي “خود“ به پايان رسيده است.

    ما تصور مي‌كنيم “حقير“ متفاوت با “متشخّص“ است. حال آنكه اين دو بازتاب يكديگرند. آيا شما مي‌توانيد تصوري از “تشخّص“ داشته باشيد بي‌آنكه به “حقارت“ بينديشيد؟ يا برعكس؟

اينكه پيامبر اسلام مي‌فرمايند: “خودت را بشناس تا خدا را بشناسي“، به اين جهت است كه تا وقتي “خود“ و انواع دوگانگي‌هاي حاكم بر آنرا نشناخته‌اي و “خود“ زايل نگشته است، با يك درون تجزيه شده و دوگانه چه اداركي مي‌تواني از وحدت و يگانگي داشته باشي!؟ يك ذهن دوگانه‌بين فاقد ابزار و استعداد يگانه‌بيني است!



    كليد ديگر، خودداري از “مقايسه“ است.


    اول آنكس كاين قياسك‌ها نمود
    پيش انوار خدا، ابليس بود

    گفت نار از خاك بي‌شك بهتر است
    من ز نار و او ز خاك اكدر است

    شرارت و ناپاكي ابليس ـ كه تخم منيّت را بين آدميان مي‌پراكند ـ با مقايسه شروع مي‌شود. مي‌گويد چون من از آتشم، و انسان از خاك، من بر انسان مزيّت دارم.

    مقايسه زيركانه‌ترين، موذيانه‌ترين مخرب‌ترين و در عين حال نامحسوس‌ترين ابزار در خدمت حفظ و استمرار بازي ذهني “خود“ است! گفته‌ايم، و بار ديگر مي‌گوييم كه “خود“ هيچ واقعيت و محتوايي ندارد. و مقايسه يكي از راه‌هاي اجتناب از مواجه شدن ذهن با اين هيچ و پوچي و بي‌محتوايي است. من “حقارت“ خود را با “تشخص“ تو مقايسه مي‌كنم و مي‌گذرم. ديگر ضرورت اين موضوع را درك و حس نميكنم كه ببينم ماهيت واقعيت و محتواي خود صفت “حقارت“ چيست! هم‌اكنون تو حقارت خودت را با تشخص ديگري مقايسه نكن. در اين صورت چه احساسي از حقارت داري؟ اصلاً حقارتي وجود دارد كه تو آنرا حس كني؟

    من اگر حتي ميزان فهم يا هوش خود را با شما مقايسه نكنم از كجا مي‌دانم همين مقدار هوش و فهمي كه در من هست يك هوش و فهم كم است؟ (به ابليسي و شر بودن مقايسه توجه داريد؟)

    مهم‌ترين محرك و عامل استمرار بازي نمايشي “هويت“ و “شخصيت“، خشم و ميل انتقام گرفتن است. و مقايسه مهم‌ترين وسيله است براي ايجاد خشم. براي اينكه مقايسه بتواند ايجاد خشم نمايد شخص بايد خودش را به گونه‌اي مقايسه كند كه مجوز و مستمسك خشم ورزيدن را حاصل نمايد. بدين منظور لاجرم بايد هميشه يك چشم به نقاط ضعف خود داشته باشد و يك چشم به نقاط قوت ديگران.

    نتيجه چنين مقايسه‌اي آن است كه شخص نمي‌تواند لحظه‌اي از وضع موجود خود احساس رضايت و شادماني داشته باشد. بايد مدام در تلاش تبديل وضع موجود به وضع ديگر باشد. ولي براي اين تلاش و تبديل هرگز پاياني نيست. زيرا آن وضع ديگر نيز ـ به علت مقايسه ـ قابل قبول نيست.

    و همين جريان مقايسه است كه علت سيري‌ناپذيري "هويت فكري" مي‌شود به قول حضرت مولوي هفت دريا را هم كه درآشامد ذره‌اي از عطش آن حلق‌سوز كاسته نمي‌گردد.

    البته خود شخص دويدن‌ها و چنگ انداختن‌هاي ناشي از مقايسه را ـ كه هدف آن ايجاد خشم است ـ به حساب ميل موفقيت و پيشرفت مي‌گذارد.

    كليد ديگر، خودداري از “ملامت“ است. ملامت جهنمي‌ترين شلاقي است كه فرد بر گرده ذهن خويش مي‌كوبد؛ و با اين شلاق خود را در جهت محكوميت و اسارت مي‌راند.

    ما بايد به يك نكته اساسي توجه داشته باشيم: گفتيم تنها مسئله ما اينست كه حاكم بر انديشه‌هاي خود نيستيم. جامعه نوعي اسارت و محكوميت را بر ذهن ما تحميل كرده است. و مشكل ما اين است كه ـ ندانسته ـ با اين عامل اسارت و محكوميت همكاري مي‌كنيم. تو فكر مي‌كني كه وقتي خودت را با ديگري مقايسه مي‌كني، يا وقتي خودت را ملامت مي‌كني، چه جرياني واقع شده است؟ هيچ، جز اينكه تحت عنوان پيشرفت يا اصلاح رفتارهاي خود داري خود را در اسارت بيشتر مي‌پيچاني و پيش مي‌روي؛ داري شبكه اسارت‌بار حاكم بر خود را استمرار مي‌دهي! داري پديده‌اي را استمرار مي‌دهي كه آن حاكم است و اصالت تو محكوم آن!

    و اين پديدهء‌ حاكم به طور عجيبي ذهن وادراك ما را كور و بي‌منطق كرده است. و ببينيد حرف و هشدار مولوي در اين رابطه به ما چقدر روشن و منطقي است. مي‌فرمايد: پسر جان، وضع تو از اين قرار است كه:

    نيم عمرت در پشيماني رود
    نيم ديگر در پريشاني شود

(پشيماني و ملامت داراي يك ماهيت و يك جريان‌اند) تو وقتي امروز صبح خودت را ملامت كردي، تا شب و شب‌هاي بسيار احساس پريشاني و ملامت خواهي كرد. روحيه‌ات ملول و گرفته و افسرده است! پس:

    ترك اين فكر و پشيماني بگو
    حال و كار و بار نيكوتر بجو

    ور نداري كار نيكوتر بدست
    پس پشيمانيت بر فوت چه است!؟

    تو فلان عمل و رفتار را داشته‌اي. اگر بهتر از عملي كه انجام داده‌اي سراغ داري، چرا قبل از آن عمل آنرا انجام ندادي؟ و اگر بهتر از عملي كه انجام داده‌اي عمل بهتري را نمي‌شناخته‌اي چگونه مي‌داني كه همان عمل انجام گرفته بد عملي بوده است، و قابل ملامت است!

  

    گر همي داني، ره نيكوپرست
    ور نداني، چون بداني كاين بد است!؟

    آخرين كليدهايي كه در حقيقت مي‌توان آنرا يك كليد دانست، “توجه“، “مراقبه“، “حضور“ يا “نگاه به آنچه هست“ يا نگاه به واقعيت است؛ و بدون واسطه الفاظ، صورت‌ها و كلمات به واقعيت نهفته در پشت آنها نگاه كردن است. نگاه بدون واسطه الفاظ، و “حضور“ و “نگاه به آنچه هست“ داراي يك ماهيت مشابه‌اند.

خان بلخ مي‌گويد:

    ميم و واو و ميم و نون تشريف نيست
    لفظ مؤمن جز پي تعريف نيست

    هيچ نامي بي‌حقيقت ديده‌اي!؟
    يا ز گاف و لام گل، گل چيده‌اي!؟


    كلمه “مؤمن“ غير از واقعيت و جوهر كيفيتي است كه "ايمان" ناميده مي‌شود. دو حرف گل “گ“ و “ل“ غير از واقعيت پديده‌اي است كه گل ناميده مي‌شود. براي رابطه صحيح و پر و پيمان با واقعيت هر چيز، از كلماتي كه نماينده آن چيز است بگذر و به خود آن چيز ـ بدون استفاده از كلمه ـ نگاه كن!

    اسم خواندي، رو مُسمّي را بجو
    مه به بالا بين، نه اندر آب جو

زيرا آنچه در آب مي‌بيني تصوير و بازتاب واقعيت ماه است.
يا مي‌گويد:

    چند بازي عشق با نقش سبو؟
    بگذر از نقش سبو، رو آب جو

    صورتش ديدي، ز معني غافلي
    از صدف دُر را گزين گر عاقلي


    همهء اين تمثيلات بروني مقدمه‌اي است براي اينكه انسان را به درون خويشتن خود برگرداند و او را متوجه واقعيت هستي خويش ـ منهاي الفاظي كه ظاهراً “هستي“ او را تشكيل داده‌اند ـ نمايد:

    مغز نغزي دارد آخر آدمي
    يكدمي آنرا طلب گر آدمي

    و توضيح مي‌دهد كه الفاظ فقط فهرست هستي تو را تشكيل مي‌دهند! و تو به اين جهت در سطح الفاظ و فهرست‌ها باقي مانده‌اي كه جرأت نزديك شدن به ماهيت پوچ “هستي لفظي“، و ذهني و اعتباري خود را نداري!

    در پايان توضيح اجمالي كليدها ذكر چند نكته را لازم مي‌دانم: همهء كليدها مرتبط با يكديگراند؛ و در حقيقت حكم يك كليد را دارند. و شما هر يك از آنها را در كار كنيد از زندان “خود“ رها شده‌ايد؛ و بنابراين استفاده از ساير كليدها بي‌مورد است. اگر ذهن از فرضاً احوليّت خارج گردد جايي براي مقايسه، ملامت، ميل چنگ انداختن، “رسيدن“ و “شدن“ نيز باقي نمانده است؛ و ذهن يكباره از بازي “خود“ خارج گشته است. احوليت منجر به نوسان ذهن بين مثلاً حقير و متشخص مي‌گردد. حال اگر ذهن از احوليت خارج گردد و درك كند كه فرضاً تنها حقارت ـ يا تنها يك بطري ـ در كار است، حقارت يعني همان يك بطري هم ديگر وجود ندارد. چون يكي بشكست، ديگر(ي) شد ز چشم“. آيا شما مي‌توانيد حتي تصوري از حقارت داشته باشيد بي‌آنكه حقارت را با تشخص مقايسه كنيد؟ يا اگر حقارت را ملامت نكنيد، آيا حقارت واقعيتي دارد؟ آنچه را ما حقارت فرض مي‌كنيم، حقارت نيست بلكه همان ملامت است! بر فرض محال كه حقارت واقعيتي داشته باشد، اگر شما آنرا ملامت نكنيد اصلاً آگاه نيستيد به اينكه آدم حقيري هستيد.


    نكته ديگر توضيح اين مطلب است كه كليدها منحصر به اينهايي كه ما ذكر كرديم نيست. مثلاً اعراض از خواستن، جستجوگري و آزمندي يك كليد است. خشم نورزيدن يك كليد است. ولي استفاده عملي از اين نوع كليدها تقريباً امري است محال. تا زماني كه انسان به پوچي جست‌وجوها و خواسته‌هاي منبعث از “خود“ پي نبرده است نمي‌تواند دست از خواستن بكشد. تا وخامت مسئله را با عمق وجود خود درك نكرده است نمي‌تواند دست از بازي ذهني “خود“ بردارد.

    بعضي‌ها، مخصوصاً عرفان سنّتي، عشق ورزيدن را يك كليد اساسي مي‌دانند. درست است. اگر عشق بيايد همهء كوچكي‌ها و مشغوليت‌هاي ذهني را پاك مي‌كند. ولي باوجود حاكميّت شديد خشم و نفرت، عشق از كجا بيايد؟

فهرست كليدها را در اينجا تكرار مي‌كنيم:

           1ـ آگاهي نسبت به اين واقعيت كه همهء رنج‌هاي تو حاصل انديشه است.
           2ـ آگاهي نسبت به بيگانگي و تحميلي بودن آن انديشه‌ها.
           3ـ آگاهي نسبت به خيالي و توهّمي بودن انديشه، و نتيجتاً
               همهء رنج‌هاي حاصل از آن.
           4ـ تحقّق استيصال از طريق درك وخامت مسئلهء حاكميت “هويت فكري“.
           5ـ نگرش احتمايي.
           6ـ رهايي از خودباختگي به اجماع.
           7ـ خارج كردن ذهن از احوليت.
           8ـ خودداري از مقايسه.
           9ـ خودداري از ملامت.
         10ـ گذشتن از الفاظ.


هرگونه نقل و يا استفاده از مطالب و محتويات سايت، منوط به کسب اجازه از دفتر محمدجعفر مصفا است.