کافه تلخ

۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه

زندگی نامه ی عطار



عطار از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری قمری است. نام اصلی او "فرید الدین ابوحامد" بوده است.عطار در روستای "کدکن" که یکی از دهات نیشابور بود به دنیا آمد و از دوران کودکی او جزئیات خاصی در دست نیست.


عطار از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری قمری است. نام اصلی او "فرید الدین ابوحامد" بوده است و اطلاع دقیقی از سال تولد او در دست نیست و تاریخ ولادتش را از سال ۵۱۳ هجری قمری تا ۵۳۷ هجری قمری دانسته اند. عطار در روستای "کدکن" که یکی از دهات نیشابور بود به دنیا آمد و از دوران کودکی او جزئیات خاصی در دست نیست. پدر عطار به شغل عطاری (دارو فروشی) مشغول بوده و "فریدالدین" هم پس از مرگ پدرش به همین شغل روی آورد.
عطار علاوه بر دارو فروشی به کار طبابت هم مشغول بود و خود در این مورد می گوید: به داروخانه پانصد شخص بودند ----- که در هر روز نبضم می نمودند آنچه مسلم است عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شد و به عرفان روی آورده است. در مورد چگونگی این انقلاب روحی داستانهایی وجود دارد که درستی آنها از نظر تاریخی معلوم نیست ولی معروف ترین آنها این است که روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد .
درویش به او گفت : ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟ عطار گفت : همانگونه که تو از دنیا می روی . درویش گفت :تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت : بله ، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت. عطار چون این را دید شدیدا" منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد.
او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت عارف رکن الدین رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود. عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماورالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد. در مورد مرگ عطار نیز روایت های مختلفی وجود دارد و بعضی می گویند که او در حمله مغولان به شهر نیشابور به دست یک سرباز مغول کشته شد و زمان مرگ او احتمالاً بین سالهای ۶۲۷ یا ۶۳۲ هجری قمری بوده است. آرامگاه عطار در نزدیکی شهر نیشابور واقع شده است.
● ویژگی های آثار
عطار شاعری است که شیفته عرفان و تصوف است. کلام عطار ساده گیر است. او با سوز و گداز سخن می گوید و اگر چه در فن شاعری به پای استادانی چون سنایی نمی رسد ولی سادگی گفتار او وقتی با دل سوختگی همراه می شود بسیار تأثیرگذار است.
عطار در مثنوی "منطق الطیر" با بیان رموز عرفان، سالک این راه را قدم به قدم تا مقصود می برد.
عطار در سرودن غزل های عرفانی نیز بسیار توانا است و اندیشه ژرف او به بهترین شکل در این اشعار نمود یافته است.
عطار برای بیان مقصود خود از همه چیز از جمله تمثیلات و حکایت هایی که حیوانات قهرمان آن هستند بهره جسته است و امروزه می توان مثنوی "منطق الطیر" را یکی از مهمترین فابل ها در ادب فارسی دانست.
بدون شک عطار سرمایه های عرفانی شعر فارسی را - که سنایی آغازگر آن است- به کمال رساند و به راستی می توان گفت که عطار راه را برای کسانی چون مولوی باز کرده است.
عطار از معدود شاعرانی است که در طول زندگی خود هرگز زبان به مدح کسی نگشود و هیچ شعری از او که در آن امیر پادشاهی را ستوده باشد یافت نمی شود.
● آثار
۱( دیوان اشعار:
مجموعه قصاید و غزلیات عطار، که بیشتر آنها عرفانی و دارای مضمونهای بلند صوفیانه است به نام "دیوان عطار" چند بار چاپ شده است.
از میان مثنویهایی که بی گمان از اوست می توان به این آثار اشاره کرد:
۲) منطق الطیر
این مثنوی، که حدود ۴۶۰۰ بیت دارد مهم ترین و برجسته ترین مثنوی عطار و یکی از مشهورترین مثنویهای تمثیلی فارسی است.
این کتاب که در واقع می توان آن را "حماسه ای عرفانی" نامید، عبارت است از داستان گروهی از مرغان که برای جستن و یافتن سیمرغ – که پادشاه آنهاست- به راهنمایی هدهد به راه می افتند و در راه از هفت مرحله سهمگین می گذرند.
در هر مرحله گروهی از مرغان از راه باز می مانند و به بهانه هایی یا پس می کشند تا این که، پس از عبور از این مراحل هفتگانه که بی شباهت به هفت خان در داستان "رستم" نیست، سرانجام از این گروه انبوه مرغان که در جستجوی "سیمرغ" بودند تنها "سی مرغ" باقی می مانند و چون به خود می نگرند در می یابند که آنچه بیرون از خود می جسته اند- سیمرغ- اینک در وجود خود آنهاست.
منظور عطار از مرغان، سالکان راه و از "سی مرغ" مردان خدا جویی است که پس از عبور از مراحل هفت گانه سلوک – یعنی طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فقر و فنا- سرانجام حقیقت را در وجود خویش کشف می کنند.
۳) الهی نامه
این منظورمه در واقع مجموعه ای است از قصه های گوناگون کوتاه و مبتنی بر گفت و شنود پدری با پسران جوان خود که بیهود در جستجوی چیزهایی برآمده اند که حقیقت آن با آنچه عامه مردم از آن می فهمند تفاوت دارد.
۴) مصیبت نامه
از دیگر منظومه های مهم عطار مصیبت نامه است که در بیان مصیبت ها و گرفتاری های روحانی سالک و مشتمل است بر حکایت های فرعی بسیار که هر کدام از آنها جذاب و خواندنی است.
در این منظومه شیخ نیشابور خواننده را توجه می دهد که فریفته ظاهر نشود و از ورای لفظ و ظواهر امر، به حقیقت و معنی اشیا پی ببرد.
۵) مختار نامه
عطار یکی از شاعرانی است که به سرودن رباعیات استوار و عمیق عارفانه و متفکرانه مشهور بوده است.
رباعیات وی گاهی با رباعیات خیام، او بسیار نزدیک شده و همین امر سبب گردیده است که بسیاری از آنها را بعدها به خیام نسبت دهند و در مجموعه ترانه های وی به ثبت برسانند.
همین آمیزش و نزدیکی فکر و اندیشه، کار تمیز و تفکیک ترانه های این دو شاعر بزرگ نیشابوری را دشوار کرده است.
۶) تذکرهٔ الاولیا
عطار از آغاز جوانی به سرگذشت عارفان و مقامات اولیای تصوف دلبستگی زیادی داشته است.
همین علاقه سبب شده است که او سرگذشت و حکایات مربوط به نودو هفت تن از اولیا و مشایخ تصوف را در کتابی به نام تذکرهٔ الاولیا گردآوری کند.
بیش از او در کتاب کشف المحجوب هجویری و طبقات الصوفیه عبدالرحمان سُلَمی نیز چنین کاری صورت گرفته است. اگر چه این دو کتاب به علت قدیمی تر بودن همیت دارند ولی تذکرهٔ الاولیای عطار، نزد فارسی زبانان شهرت بیشتری پیدا کرده است. این کتاب در سالهای آخر سده ششم یا سالهای آغاز سده هفتم هجری تألیف شده است.
● نمونه آثار
نمونه ای از شعر عطار
▪ دریغا
ندارد درد ما درمان دریغا ----- بماندم بی سرو سامان دریغا
در این حیرت فلک ها نیز دیری است----- که میگردند سرگردان دریغا
رهی بس دور میبینم در این ره----- نه سر پیدا و نه پایان دریغا
چو نه جانان بخواهد ماند و نه جان----- ز جان دردا و از جانان دریغا
پس از وصلی که همچون یاد بگذشت ----- در آمد این غم هجران دریغا
▪ نمونه ای از نثر عطار از "تذکرهٔ الاولیاء"
حکایتی از ذوالنون مصری
نقل است که جوانی بود و پیوسته بر صوفیان انکار کردی.
یک روز شیخ انگشتری خود به وی داد و گفت: "پیش فلان نانوا رو و به یک دینار گرو کن".
انگشتری از شیخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شیخ آمد و گفت: "به یک درم بیش نمی گیرند".
شیخ گفت: "پیش فلان جوهری بر تا قیمت کند." ببرد. دو هزار دینار قیمت کردند. باز آورد و با شیخ گفت. شیخ گفت: "علم تو با حال صوفیان، چون علم نانواست بدین انگشتری". جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست.
▪ حکایتی از بایزید بسطامی
نقل است که شیخ را همسایه ای گبر بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می گریست، که چراغ نداشت.
شیخ هر شب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی، تا کودک خاموش گشتی.
چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل حکایت شیخ باز گفت. گبر گفت: "چون روشنایی شیخ آمد، دریغ بُوَد که به سر تاریکی خود باز رویم".
حالی بیامد و مسلمان شد.






زندگی‌نامة اویس قرنی



وقتی که شدت عشق و علاقه به مرحلۀ غایت و نهایت برسد عاشق واقعی جز معشوق نمی بیند و چیزی را درک نمی کند. برای این زمره از عاشقان واله و شیدا قرب و بعدی وجود ندارد. معشوق و محبوب را در همه حال علانیه و آشکار می بینند و زبان حالشان همواره گویای این جمله است که: در یمنی پیش منی. یعنی: هر جا باشی در گوشۀ دلم جای داری و هرگز غایب از نظر نبودی تا حضورت را آرزو کنم. نقطۀ مقابل این عبارت ناظر بر کسانی است که به ظاهر اظهار علاقه و ارادت می کنند ولی دل در جای دیگر است. در مورد این دسته از دوستان مصلحتی عبارت پیش منی در یمنی صادق است.

در هر صورت چون واقعه ای جاذب و جالب این دو عبارت را بر سر زبانها انداخته است، فی الجمله به ذکر واقعه می پردازیم:

اویس بن عامر بن جزء بن مالک یا به گفتۀ شیخ عطار:«آن قبلۀ تابعین، آن قدوۀ اربعین، آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمن، آن سهیل یمنی، یعنی اویس قرنی رحمة الله علیه» از پارسایان و وارستگان روزگار بوده است.

اصلش از یمن است و در زمان پیغمبر اسلام در قرن واقع در کشور یمن می زیسته است.


عاشق بی قرار پیامبر اسلام بود ولی زندگانیش را ادراک نکرد و به درک صحبت آن حضر موفق نگردید. ملبوسش گلیمی از پشم شتر بود. روزها شتر چرانی می کرد و مزد آن را به نفقات خود و مادرش می رسانید. به شهر و آبادی نمی آمد و با کسی همصحبت نمی شد مقام تقربش به جایی رسیده بود که پیامبر اسلام فرموده است:«در امت من مردی است که بعدد موی گوسفندان قبایل ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود.» پرسیدند:«این کیست که چنین شأن و مقامی دارد؟» حضرت فرمودند:« اویس قرنی» عرض کردند:«او ترا دیده است؟» فرمود:«به چشم سر و دیدۀ ظاهر ندید زیرا در یمن است و به جهانی نمی تواند نزد من بیاید ولی با دیدۀ باطن وچشم دل همیشه پیش من است و من نزد او هستم.» آری:«در یمن است ولی پیش من است.»


آن گاه حضرت رسول اکرم در مقابل دیدگان بهت زدۀ اصحاب ادامه دادند که:« اویس به دو دلیل نمی تواند نزد من بیاید یکی غلبۀ حال و دیگری تعظیم شریعت اسلام که برای مادر مقام و منزلت خاصی قابل شده است. چه اویس را مادری است مومنه و خداپرست ولی علیل و نابینا و مفلوج. برای من پیام فرستاد که اشتیاق وافر دارد به دیدارم آید اما مادر پیر و علیل را چه کند؟ جواب دادم:«تیمارداری و پرستاری از مادر افضل بر زیارت من است. از مادر پرستاری کن و من در عالم رسالت و نبوت همیشه به سراغ تو خواهم آمد. نگران نباش، در یمنی پیش منی. یک بار در اثر غلبۀ اشتیاق چند ساعتی از مادرش اجازت گرفت و به مدینه آمد تا مرا زیارت کند ولی من در خانه نبودم و او با حالت یأس و نومیدی اضطراراً بازگشت.

«چون به خانه آمدم رایحۀ عطرآگین اویس را استشمام کردم و از حالش جویا شدم اهل خانه گفتند:«اویس آمد و مدتی به انتظار ماند ولی چون زمانی را که به مادرش وعده داده بود به سر آمد و نتوانست شما را ببیند ناگزیر به قرن مراجعت کرد.» متأسف شدم و از آن به بعد روزی نیست که به دیدارش نروم و او را نبینم.» اصحاب پرسیدند:«آیا ما را سعادت دیدارش دست خواهد داد؟» حضرت فرمود:«ابوبکر او را نمی بیند ولی فاروق و مرتضی خواهند دید. نشانیش این است که بر کف دست و پهلوی چپش به اندازۀ یک درم سپیدی وجود دارد که البته از بیماری برص نیست.»

سالها بدین منوال گذشت تا اینکه هنگام وفات و ارتحال پیغمبر اکرم در رسید. به فرمان حضرت ختمی مرتبت هر یک از ملبوسات و پوشیدنیهایش را به یکی از اصحاب بخشید ولی نزدیکان پیغمبر چشم بر مرقع دوخته بودند تا ببینند آن را به کدام یک از صحابی مرحمت خواهد فرمود زیرا می دانستند که رسول خدا مرقع را به بهترین و عزیزترین امتانش خواهد بخشید.

حضرت پس از چند لحظه تأمل و سکوت در مقابل دیدگان منتظر اصحابش فرمود: «مرقع را به اویس قرنی بدهید.» همه را حالت بهت و اعجاب دست داد و آنجا بود که به مقام بالا و والای اویس بیش از پیش واقف شدند.

باری، بعد از رحلت پیغمبر در اجرای فرمانش مرتضی و فاروق یعنی علی بن ابی طالب و عمربن خطاب مرقع را برداشتند و به سوی قرن شتافتند و نشانی اویس را طلبیدند.


اهل قرن حیرت کردند و پاسخ دادند:«هواحقر شأناً ان یطلبه امیرالمؤمنین» (اطلاق لقب امیرالمؤمنین به خلفا از زمان خلیفه دوم معمول و متداول گردید.) یعنی: او کوچکتر از آن است که امیرالمؤمنین او را بخواهد و بخواند. اویس دیوانۀ احمق! و از خلق گریزان است ولی حضرت علی المرتضی و فاروق بدون توجه به طعن و تحقیر اهل قرن به جانب صحرا شتافتند و او را در حالی که شتران می چریدند و او به نماز مشغول بود دریافتند.


اویس چون آنها را دید نماز را کوتاه کرد تا ببیند چه می خواهند. از نامش پرسیدند. جواب داد:«عبدالله» گفتند:«ما همه بندگان خداییم اسم خاص تو چیست؟» گفت:«اویس».

حضرت امیر و عمر بر کف دست راست و پهلوی چپش آن علامت سپیدی را دیدند و سلام پیغمبر را ابلاغ کردند.

اویس به شدت گریست و گفت:«می دانم محمد از دار دنیا رفت و شما مرقعش را برای من آوردید.» پرسیدند:«تو که حتی برای یک بار هم پیغمبر را ندیدی از کجا دانستی که او از دار دنیا رفت و به هنگام رحلت مرقع را به تو بخشید؟»

اویس که منتظر چنین سؤالی بود سر را بلند کرد و گفت:«آیا شما پیغمبر را دیدید؟» جواب دادند:«چگونه ندیدیم؟ غالب اوقات ما در محضر پیغمبر گذشت و حتی در واپسین دقایق حیات نیز در کنارش بودیم.»

اویس گفت:«حال که چنین ادعا و افتخاری دارید به من بگویید که ابروی پیغمبر پیوسته بود یا گشاده؟ شما که دوستدار محمد بودید و همیشه درک محضرش را می کردید در چه روز و ساعتی دندان پیغمبر را شکستند و چرا به حکم موافقت، دندان شما نشکست؟» پس دهان خود باز کرد و نشان داد که همان دندانش شکسته است. آن گاه گفت:«شما که در زمرۀ بهترین و عزیزترین اصحاب و پیغمبر بوده اید آیا می دانید در چه روز و ساعتی خاکستر گرم بر سرش ریخته اند؟ اگر دقیقاً نمی توانید تطبیق کنید پس بدانید که در فلان روز و فلان ساعت چنین اتفاقی روی داده است.» پرسیدند:«به چه دلیل؟» گفت:«به این دلیل که در همان ساعت موی سرم سوخت و فرقم جراحت برداشت. آری، پیغمبر را به ظاهر ندیدم ولی همیشه در یمن و نزد من بود و هرگز او را از خود دور نمی دیدم.» فاروق گفت:«می بینم که گرسنه ای، آیا اجازه می دهی که غذایی برایت بیاورم؟» اویس دست در جیب کرد و دو درم درآورده گفت: «این مبلغ را از شتربانی کسب کرده ام. اگر تو و مرتضی ضمانت می کنید که من چندان زنده می مانم که این دو درم را خرج کنم در آن صورت قبول می کنم برای من آذوقه ای که بیش از این مبلغ ارزش داشته باشد تهیه و تدارک نمایید!» آن گاه لبخندی زد و گفت:«بیش از این رنجه نشوید و باز گردید که قیامت نزدیک است و باید بر تأمین زاد راحله و توشۀ آخرت مشغول شویم.»

اویس در جنگ صفین، مردانه جنگید تا اینکه تیری به قلبش خورد و در راه خدا شهید شد.

بنا بر قولی، مرقد مطهر این سوخته ،این عاشق پاکباخته و این دیوانه الله بین کرمانشاه و کامیاران بالای کوهی در بلند ترین ارتفاعات آن ناحیه بنا گردیده که از روحانیت خاصی برخوردار و محل زیارت سالکان ، سوخته دلان و عاشقان راه حق می باشد . بیشتر از همه مورد توجه اهالی مناطق کردنشین است که ایام هفته مخصوصا شبهای جمعه از سر شب تا هنگام نماز صبح طالبان راهش با دف به شب زنده داری مشغول و با محبوب خود در راز و نیازند.

دو حکایت
اویس قرنی به خدمت مصطفا نرسید در حیات پیغامبر، به صورت آب و گل. اگر چه هیچ خالی نبود، حجاب ها برخاسته بود و عذر او خدمت مادرش بود- آن هم به اشارت حق و رسول بعضی یاران را از حال او خبر کرده بود و گفته بود که چون بعد از من بیاید، علامت او چنین باشد. « سلام من به او برسانید، ولی با او سخن زیادتی مگویید!»
آن روز که پیامد ، بعد از وفات پیغامبر ما ، مادر او متوفا شده بود. آن بزرگان صحابه حاضر نبودند. چون بر سرخاک مصطفا زیارت کرد، صحابه او را پرسش کردند بسیار، احوال خود بگفت و عذر خود بنمود.

ایشان گفتند که « مادر و پدر چه باشد که کسی در خدمت رسول خدا تقصیر کند؟ - که ما و یاران، کشتن خویشاوندان را جهت محبت مصطفا چنان سهل می داشتیم که کشتن مگسان و شپشان.»
هرچند او عذر می گفت که « آن هم به اشارت مصطفا بود، تقاضای نفس و طبع نبود،»
البته ایشان او را مجرم به در می آوردند و سخن دراز می کردند. روی به ایشان کرد و گفت که « شما چند گاه است که ملازم حضرت مصطفا بودید؟»

هر یکی گفتند چندین سال- به آن قدر که بود- و گفتند که « هر روزی از آن هزار سال بیش ارزد. چه گونه حساب دهیم؟»
اویس قرنی گفت« اکنون ، نشان مصطفا چه بود؟»
بعضی گفتند بالا چنین بود و صورت چنین بود و رنگ چنین بود.
گفت« از این نمی پرسم ، نشان مصطفا چه بود؟»
بعضی گفتند تواضع چنین بود، سخاوت چنین بود، طاعت روز و شب چنین بود.
گفت « از این هم نمی پرسم.»
بعضی گفتند علم چنین بود، معجزه چنین بود.
گفت « از این هم نمی پرسم.»
چون ایشان عاجز شدند، گفتند که « ما جز این نشان ها نمی دانیم.» گفتند« اکنون، تو بگو!»
دهان باز کرد تا بگوید، هفده کس دراو افتادند و بی هوش شدند- نا گفته- و بر دیگران گریه و رقت پدید آمد، و چیزی دیگر دستوری نبود که بگوید و خود کسی برقرار نماند که بشنود.


۲- روزی مردی به نزد اویس قرنی رفت اویس به او گفت : برای چه کاری به اینجا آمده ای

مرد گفت : تا با تو انس گیرم

اویس به او گفت : تا به حال کسی را ندیدم که خدای خود را به خوبی بشناسد وبا کس دیگری

مانوس شود...



اویــــس قـــــرنـــــی در تذکره الاولیا
آن قبله تابعین ، آن قدوه اربعین، آن آفتاب پنهان ،آن هم نفس رحمن ، آن سهیل یمنی ، اویس قرنی ( رحمه الله علیه) گاهگاه خواجه عالم (ص) روی سوی یمن کردی و گفتی « انی لا جد نفس الرحمن من قبل الیمن» یعنی نفس رحمن از جانب یمن همی یابم. نقل است که چون رسول اکرم (ص) وفات خواست کرد. گفتند " یا رسول الله ! مرقع تو به که دهیم؟ . گفت " « به اویس قرنی»

چون اهل قرن از کوفه باز گشتند، اویس را حرمتی پدیدار آمد میان قوم. و او سر آن نمی داشت . از آنجا بگریخت و باز به کوفه آمد .بعد از آن کسی او را ندید، الا هرم بن حیان که گفت: چون بشنیدم درجه شفاعت اویس تا چه حد است ، آرزوی او بر من غالب شد. به کوفه رفتم و اورا طلب کردم . ناگاه بر کنار فرات یافتم که وضو می ساخت و جامه می شست . بدان صفت که شنیده بودم او را بشناختمو سلام کردم . او جواب داد و در من نگریست . خواستم تا دستش گیرم ، مرا نداد . گفتم : «رحمک الله یا اویس و غفرک » .چگونه ای ؟ و گریه بر من افتاد ، از دوستی وی و رحم که مرا بر وی آمد و از ضعیفی او. اویس بگریست و گفت : « حیاک الله یا هرم بن حیان» . چگونه ای و تو را که راه نموده به من ؟ . گفتم " « نام من و پدر من چگونه دانستی ؟ و مرا چون شناختی ؟ هرگز مرا نا دیده » . گفت : « نبا نی العلیم الخبیر»ـ آن که هیچ چیز از علمش بیرون نیست مرا خبر داد_ «و روح روح تو را بشناخت که روح مومنان با یکدیگر آشنا باشد» . گفتم " « مرا خبری روایت کن ، از رسول (ص) » گفت : « من او را در نیافتم ، اما اخبار او از دیگران شنیده ام . و نخواهم که محدث باشم و مفتی و مذکر . مرا خود شغل است که بدین نمی پردازم » .گفتم : « آیتی بر خوان تا از تو بشنوم» . . گفت ک « اعوذ بالله من الشیطان الرجیم » و زار بگریست پس گفت : « چنین می فرماید حق ( تعالی)

وما خلقت الجن و النس الا لیعبدون و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین.

ما خلقنا هما الا بالحق و لکن اکثر هم لا یعلمون.

الی قوله هوالعزیز الرحیم.

برخواند آنگاه بانگی بکرد که گفتم هوش از وی برفت. پس گفت : ای پسر حیان چه آورد تو را بدین جایگاه ؟ گفتم : « تا با تو انس گیرم وبتو بیاسایم » گفت : «هرگز ندانستم که کسی که خدای ( عز و جل) را شناخت با غیر او انس گیرد و به غیر او بیاسلید» پس هرم گفت : مرا وصیتی کن . گفت : « مرگ زیر بالین دار ، چون بخسبی . و پیش چشم دار چون برخیزی ودر خردی گناه منگر . در بزرگی ان نگر که در وی عاصی می شوی . اگر گناه خرد داری خداوند را خرد داشته باشی.

از او پرسیدند « خشوع در نما زچیست ؟ » . گفت : « آن که اگر تیر به پهلوی وی زنند در نماز ، خبر ندارد» وگفتند: «چگونه ای؟ » . گفت چگونه باشد کسی که بامداد بر خیزد و نداند که شب خواهد زیست ؟ . گفتند : کار تو چگونه است ؟ . گفت « آه از بی زادی و درازی راه » و گفت : « اگر تو خدای را پرستی به عبادت آسمانیان و زمینیان ، از تونپذیرند تا باورش نداری » . گفتند : چگونه باورش داریم ؟ گفت : « ایمن باشی بدانچه پذیرفته است . و فارغ بینی خود را در پرستش و به چیزی دیگر مشغول نشوی.

***********************

بــرگــرفتـــه از: تــــذکره اولیــــاء

شیــــــخ عطـــار


آغاز آفرینش

آغاز آفرینش (5) آغازآفر ینش ازدیدگاه قرآن ونهج البلاغه/ علی زمانی
خداشناسی | نهج البلا غه ( پر سش ها)


در بخش پیشین مقاله روشن شد که نظریه‏ى «انفجار بزرگ‏» با اشکالات متعدد روبه‏رو است و تاکنون هیچ یک از اشکال‏ها پاسخ قطعى نیافته‏اند.
اما آن‏چه از سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه و غیره به دست آمد این بود که خداوند متعال نخست جرمى آب‏گونه همراه هوا آفرید، از میان آن گاز و کفى پدید آمد، از جرم کف‏گونه، زمین آفریده شد، و از دود و گاز آن، سیارات پدید آمدند. پس مى‏توان اظهار نظر کرد که کهکشان‏ها، ستارگان و خانواده‏ى منظومه‏ى شمسى در اصل از یک توده جرم آفریده شده‏اند.

تکامل زمین
از قرآن مجید (طبق تفسیر اهل بیت علیهم السلام) درباره‏ى انبساط و تکامل تدریجى زمین مى‏توان به این آیه استدلال کرد: «ان اول بیت وضع للناس للذی ببکة مبارکا...» (1) : «نخستین خانه‏اى که براى مردم قرار داده شد در سرزمین مکه است‏» . از این رو مردى از امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال کرد چرا مکه را «ام القرى‏» مادر شهرها مى‏نامند؟ فرمود: «لان الارض دحیت من تحتها» (2) : چون زمین از زیر آن گسترش یافت.
امام صادق علیه السلام با اشاره به گسترش و تکامل تدریجى زمین از زیر کعبه فرمود: «خلقه الله قبل دحو الارض بالفى عام‏» (3) : خداوند بیت الله را دو هزار سال پیش از گسترش زمین آفرید.
امام رضا علیه السلام نیز درباره‏ى این که چرا بیت الله وسط زمین به شمار مى‏رود فرمود: «انه الموضع الذی من تحته دحیت الارض‏» (4) : کعبه جایى است که از زیر آن زمین گسترده شد.
در نتیجه در میان همه اجرام فضایى (از جمله منظومه‏ى شمسى) نخست توده‏ى کوچکى به عنوان مایه نخستین زمین خلق گشته و بعد از آن اجرام فضایى، آفریده شد و سرانجام پس از هزاران سال، زمین به تدریج‏به شکل کنونى درآمده است. شاهد بر این سخن حدیثى است از امام صادق علیه السلام که مردى از ایشان پرسید: مردم گمان دارند عمر دنیا هفت هزار سال است، فرمود: این چنین نیست، خداوند پنجاه هزار سال پس از آفرینش زمین آن را به حالت‏بیابان خشک و بدون آب و علف رها کرد. (5)
همچنین از احادیث‏به دست مى‏آید که گسترش تدریجى زمین و تکامل و بسط آن، از زیر آب به وقوع پیوسته است، مثلا آب عقب رفته و بر ساحت‏خشکى‏ها افزوده شده است، چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرماید: «فبسط الارض‏على الماء» (6) و در پى آن کوهها را به منزله سنگرگاه زمین آفرید.

بارش باران و آفرینش گیاهان
زمین در مراحل نخستین تکوین از آب‏هاى آسمانى برخوردار نبوده و همچنان خشک و احتمالا سوزان بوده، در نتیجه هیچ رستنى از آن بیرون نروییده است.
قرآن در این باره مى‏فرماید:
«ان السموات و الارض کانتا رتقا ففتقناهما وجعلنا من الماء کل شى‏ء حى‏» . (7)
«آسمان‏ها و زمین هر دو به هم پیوسته بودند ما آن دو را از هم باز و جدا ساختیم، و هر چیز زنده‏اى را از آب پدید آوردیم‏» .
امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه فرمود: باز شدن آسمان به وسیله باران و باز شدن زمین توسط نباتات و گیاهان انجام پذیرفت. «ففتق السماء بالمطر و فتق الارض بالنبات‏» . (8)
دلیل این که زمین در ابتدا خشک و سوزان بوده است‏حدیثى است از امام باقر علیه السلام مى‏فرماید: خداى عزوجل فرمان داد از آب، آتش بیرون آمد، سپس دستور فرمود آتش خاموش شد و از دود آن آسمان‏ها را آفرید و از خاکستر آن زمین را، «کان کل شى‏ء ماء، وکان عرشه على الماء، فامر الله جل‏و عز الماء فاضطرم نارا، ثم امر النار فخمدت، فارتفع من خمودها دخان، فخلق الله السماوات من ذلک الدخان وخلق الارض من الرماد...» . (9)
پس از بارش‏هاى باران، زمین کم‏کم آماده‏ى رویش گیاهان مى‏گردد و نخستین گیاهى که از زمین سر بیرون مى‏آورد بنابر آن چه از روایات به دست مى‏آید بوته‏ى «دبا» بوده است، چنان که امام رضا علیه السلام مى‏فرماید: مردى از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید نخستین درختى که روى زمین غرس شد، نامش چیست و نخستین گیاهى که در زمین رویید چه بوده است؟ «قال یا امیر المؤمنین اخبرنا عن اول شجرة غرست فی الارض؟ فقال: «العوسجة‏» و منها عصى موسى علیه السلام و ساله عن اول شجرة نبتت فی الارض فقال هی «الدبا» و هو القرع‏» . (10)
فرمود نخستین درختى که بر زمین غرس شد درخت عوسجه بوده که عصاى حضرت موسى از این نوع درخت است، اما نخستین رستنى که از زمین رویید دبا یا قرع است، قرع را کدوى رومى نیز مى‏گویند. (11)
عوسجه درختى است تقریبا به اندازه درخت انار، پرخار، برگش تند، مایل به دراز با رطوبت چسبنده، میوه‏اش به اندازه‏ى نخود مایل به دراز و به رنگ سرخ، این میوه به درخت، به مدت طولانى مى‏ماند و نمى‏ریزد، نوعى از این درخت‏برگش مایل به سرخى، خار آن بیشتر، شاخه‏ها درازتر ومیوه‏اش عریض و با غلاف است. (12)

نخستین درخت
امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرماید: نخستین درختى که روى زمین آفریده شد نوعى از درخت‏خرما به نام «عجوه‏» بوده است. (13)
عجوه نوعى از درخت‏خرماست که به عنوان بهترین خرماها و مادر آن‏ها به حساب مى‏رود. (14)
ابن عربى معتقد است‏خداوند درخت‏خرما را از زیادى طینت [سرشت] آدم علیه السلام آفرید، بنابراین نخل، خواهر آدم است که در زبان شرع از او به عنوان «عمه‏» انسان یاد شده است (15) شاید از این رو از او به عنوان عمه انسان یاد شده است که این رخت‏بسیارى از ویژگى‏هاى انسان را داراست.

نخستین چشمه
نخستین چشمه‏اى که در زمین جوشید چشمه‏ى حیوان یا آب حیات بوده است، قال امیرالمؤمنین علیه السلام : «اول عین نبعت على وجه الارض عین الحیاة‏» (16) ظاهرا با بارش باران، حیات نیز به زمین سرازیر شده، به ویژه قرآن در آیه قبل اشاره کرد: «ما هر چیز زنده‏اى را از آب آفریدیم‏» . امروزه ما به روشنى مى‏بینیم آبزیان بسیارى، از خود آب پدید مى‏آیند; مثلا قناتى احداث مى‏شود، نهرى کشیده مى‏شود، پس از مدتى نه چندان دور ماهیان فراوانى دیده مى‏شوند و... با این که مى‏دانیم هیچ‏کس در آن قنات ماهى رها نکرده است، این سخن را ابن سینا در مقاله پانزدهم از فن هشتم طبیعیات شفا در فصل اول ذکر کرده است، پس هیچ بعید نیست همه‏ى حیوانات دریایى از آب دریا به وجود آمده باشند.
بنابراین آب، منشا حیات است، حتى زمین مرده را زنده مى‏کند «ان الله یحیى الارض بعد موتها» و همچنین «والله انزل من السماء ماء فاحیا به الارض بعد موتها» . (17)
زنده شدن زمین در نخستین روزهاى بهارى توسط آب و هوا صورت مى‏گیرد، بنابراین آب و هوا هر دو حیات بخش‏اند و شرایط زندگى و حیات بسیارى از جنبدگان را فراهم مى‏آورند.

آفرینش جنبدگان
قرآن درباره‏ى آفرینش سایر جنبدگان پس از بیان قانون عام مبنى بر آفرینش هر چیز زنده از آب مى‏فرماید:
«والله خلق کل دابة من ماء فمنهم من یمشی على بطنه ومنهم من یمشی على رجلین و منهم من یمشى على اربع یخلق الله ما یشاء ان الله على کل‏شیء قدیر» . (18)
«خداست که هر جنبده‏اى را ابتدا از آبى آفرید، پس پاره‏اى از آن‏ها بر روى دو پا و بعضى از آن‏ها بر روى چهارپا راه مى‏روند خدا هر چه بخواهد مى‏آفریند، در حقیقت‏خدا بر هر چیزى تواناست‏» .
از آیه استفاده مى‏شود که آفرینش همه‏ى جنبدگان از آب بوده است گرچه آیه مزبور در مقام بیان اصناف، تنها به گروه‏هایى از آن‏ها اشاره کرده است، ولى مى‏دانیم گروههاى نامبرده همه‏ى جنبدگان نیستند.
در حدیث مى‏خوانیم پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «کل شى‏ء خلق من الماء» (19) و از برخى روایات نیز استفاده مى‏شود که بسیارى از جنبدگان از خاک زمین آفریده شده‏اند. حضرت موسى بن جعفر علیمها السلام مى‏فرماید: خداوند چون زمین را خلق کرد بسیارى از جنبدگان زمینى که داراى خون نیستند از خاک آفرید «ان الله لما خلق الارض خلق دبابات الارض من غیر فرث و لا دم، خلقها من تراب‏» (20) و از بعضى روایات نیز استفاده مى‏شود که خلقت انسان بعد از سایر حیوانات زمینى بوده است. (21)
بنابراین آفرینش انسان پس از آن رخ داده که زمین پر از گیاه، درخت و انواع حیوانات دریایى و زمینى بوده است گویا خداوند خوان کرم گسترده ، انوع نعمت‏ها مهیا کرده و آن‏گاه انسان را به عنوان بهترین نوع آفریده‏ها خلق نموده، به مهمانى فرا خوانده و همه چیز را مسخر او داشته است.

آفرینش جن
شایان ذکر است قبل از پرداختن به کیفیت آفرینش انسان به چند حدیث توجه شود:
1.امام باقر علیه السلام در روایتى مى‏فرماید: قبل از خلقت نسل کنونى بشر خداوند هفت دوره جهان آفریده که از نسل آدم نبوده‏اند، و هر دوره پس از دوره‏اى منقرض شدند، سپس آدم ابوالبشر را آفرید و نسل کنونى را از او پراکنده ساخت. (22)
2. امام باقر علیه السلام در حدیث دیگر فرمود: «لقد خلق الله تبارک و تعالى الف الف عالم و الف الف آدم، و انت فی آخر تلک العوالم و اولئک الادمیین‏» (23) : خداوند هزار هزار [کنایه از عدد بى‏شمار] جهان و هزار هزار آدم آفرید که شما در آخرین جهان و از آخرین آدم‏ها هستید.
3. امام صادق علیه السلام در حدیثى مى‏فرماید: چون خداوند زمین را آفرید پنجاه هزار سال [کنایه از سال‏هاى زیاد] آن را رها کرد، سپس موجوداتى آفرید که نه از جنس جن بودند نه از فرشته و نه از انسان، این‏ها دهها هزار سال ماندند و سپس منقرض گشتند، سپس جن را آفرید که پس از مدتى بناى خون‏ریزى و فساد در زمین را شروع کردند، کار جن و ناس زمینه‏اى شد که فرشتگان با آفرینش انسان لب به سؤال گشودند که خداوندا، آیا مى‏خواهى در زمین باز کسى را بیافرینى که تباهى به بار آورد و خونریزى نماید؟ «اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدماء» . (24)
قرآن مجید با اشاره به آفرینش انسان خاطر نشان مى‏سازد که آفرینش جن قبل از خلقت انسان صورت گرفته است «والجان خلقناه من قبل من نار السموم‏» (25) : جن را پیش از آدم از آتش گرم و سوزان خلق کردیم، ابلیس نیز از این گروه بود که قبل از آدم به عبادت اشتغال داشت «واذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس کان‏من الجن‏» . (کهف/50) .
«هنگامى که به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، همه، جز ابلیس سجده کردند، او از گروه جن بود و از فرمان پروردگارش سرپیچید» .
على بن ابراهیم حدیث جالبى از امام باقر علیه السلام و ایشان از نوشته‏هاى امیرالمؤمنین علیه السلام نقل مى‏کند که یکى از نواده‏هاى ابلیس به نام «هام‏» خدمت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم آمد و گفت : من به دست‏حضرت نوح علیه السلام توبه کردم و با او در کشتى بودم، و هنگامى که به قومش نفرین کرد او را مورد عتاب قرار دادم، همچنین با ابراهیم علیه السلام بودم هنگامى که به آتش افتاد و خداوند آتش را بر او سرد و سلامت کرد، و هنگام غرق شدن فرعون و نجات بنى اسرائیل با حضرت موسى علیه السلام بودم همچنین با هود و صالح بودم، و در کتاب‏ها خوانده‏ام که به تو نوید مى‏دادند، سلام مى‏رساندند و تو را به عنوان افضل پیامبران و گرامى‏ترین آنان مى‏خواندند، اینک آمده‏ام به آنچه خداوند بر شما نازل فرموده مرا آموزش دهید، آن‏گاه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین علیه السلام دستور فرمود او را آموزش دهد... (26)
بر فرض صحت‏حدیث، معلوم مى‏شود مهلت‏خداوند به ابلیس تا روز قیامت‏بى‏حکمت نبوده و چه بسا فرزندان و نوادگان فراوانى از او به راه راست هدایت‏شده باشند و معلوم مى‏شود که آنان نیز چون پدرشان ابلیس از ویژگى اختیار بهره‏مندند.

آفرینش انسان
در تورات مى‏خوانیم: «خداوند آدم را از خاک زمین صورت داد و نسیم حیات را بر دماغش دمید» . (27)
قرآن، آغاز آفرینش انسان را از خاک دانسته است «خلقه من تراب‏» (28) «خلقک‏من تراب ثم من نطفة‏» (29) ، «خلقکم من تراب‏» (30) ، «خلقکم من تراب ثم من نطفة‏» (31) ، «خلقناکم من تراب ثم من نطفة‏» (32) ، بعد خاک با آب آمیخته و گل شد «خلقکم من طین‏» (33) شیطان اشاره به اینجا داشت که لب به اعتراض گشود و گفت: «ءاسجد لمن خلقت طینا» (34) ابلیس گفت: آیا براى کسى که از گل آفریدى سجده کنم، غافل از این که:
آدمى بسرشته از یک مشت گل برگذشت از چرخ و از کوکب به دل
البته این گل، ساده نبوده و اوصافى نیز داشته است، مانند چیزى که از برگزیده و عصاره «سلاله‏» گل است «لقد خلقناالانسان من سلالة من طین‏» (35) به یقین انسان را از عصاره‏اى از گل آفریدیم، این گل به گونه‏اى بوده که چسب داشته مانند گل‏هاى رسى که سرشته مى‏شوند «انا خلقناهم من طین لازب‏» (36) : ما آنان را از گلى چسبنده آفریدیم، این گل رنگش تغییر کرده تیره رنگ و لجن‏گونه شده است «من صلصال من حماء مسنون‏» (37) در حقیقت انسان را از گلى خشک، از گلى سیاه و بدبو آفریدیم. گرچه از پاره‏اى روایات به دست مى‏آید مراد از گل بدبو، طینت آدمیان بدکردار است نه گل ظاهرى آنان. (38)
بارى گل مایه انسان، به تدریج‏سفال‏گونه گردیده است «صلصال کالفخار» . (39) : انسان را از گل خشکیده‏اى سفال مانند آفرید:
یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست کادم ز تک صلصل فخار برآمد بنا به ظاهر برخى روایات نخستین عضوى که از بدن انسان آفریده شد چشمان او بوده است، (40) و چون کار بدن سازى به پایان رسید و اندام او موزون و آراسته گشت، خداوند از روح خود در او دمید «ثم سواه و نفخ فیه من روحه‏» (41) آن‏گاه او را درست اندام کرد و از روح خویش در او دمید.

نتیجه سخن
خلاصه آن چه از آیات و روایات تاکنون به دست آمد:
1. خداوند درباره آفرینش جهان ماده نخست جرمى آب‏گونه همراه هوا آفرید و از میان آن، دود و کف پدید آمد، از جرم کف، زمین آفریده شد و از دود وگاز آن اجرام فضایى.
2. همه اطراف زمین را آب گرفته بود ومکه به عنوان نخستین قطعه خشکى از این فراگیرد رخ بیرون نمود و آب به تدریج عقب نشست و بر مقدار خشکى افزود.
3. زمین در مراحل نخستین خشک و سوزان و گداخته و مرده بوده و سپس باران بر آن باریده و به تدریج آماده پذیرش حیات، توسط آب آسمان گردیده است.
4. آب باران همراه خود حیات را به زمین ارمغان داشته و چشمه‏ها جوشیده‏اند. تا جایى که زمین نیز خود حیات آفرین شده است.
5. از این پس، رستنى‏ها و درختان در زمین پدید آمده و به بار نشسته‏اند.
6. با پیدایش آب و آماده شدن خاک به عنوان دو مبدا حیات آبزیان فراوان وجنبدگان زمینى و انواع حیوانات پدیدار گشتند.
7. خداوند موجودات فراوانى آفریده است که از جنس بشر نبوده‏اند و پس از مدت طولانى منقرض شده‏اند. و شاید از جمله آن‏ها «دینوسورها» شناخته شده‏اند.
8. آفرینش جن و نسناس پیش از آفرینش انسان بوده است. خمیرمایه آفرینش جن آتش و دود است، ابلیس نیز از این گروه است.
9.قرآن مراحل تکون و پیدایش انسان را از آب، خاک، گل (ترکیبى از آب و خاک) عصاره‏ى گل، گل چسب‏دار، گل بوگرفته و تیره رنگ، گلى که چون لاى و ته نشین آب به تدریج‏خشک و سفال‏گونه گردیده است.
10. خداوند، عناصر و اجرام آب، هوا، خاک، نور و سایر عناصرى که در آن‏هاست‏به گونه‏اى آفریده که سرتاسر جهان را فراگرفته و همه رازه‏مند، با جوش و خروش، تبدیل، تغییر، دگرگونى، ناایستایى و صورت پذیر مى‏باشند، عناصر یاد شده مى‏توانند کنار هم قرار گیرند و در شرایط ویژه جرمى را روح مایه باشند، این شرایط وقتى در دریاها جمع آیند مى‏توانند موجب پیدایش آبزیان گردند و هر دسته از شرایط، یک نوع آبزى را مایه گردند، چنان که ابن سینا اشاره کرد.
بنابراین هیچ بعید نیست‏با کنار هم قرار گرفتن ذرات مناسب، در شرایط ویژه، توسط دست‏هاى مرموز و ناپیداى کارگزاران عالم، در برهه‏اى از زمان انواع حیوانات دریایى، و در پاره‏اى اوقات انواع حیوانات خشکى، و با اراده‏ى ویژه خداوند از همان مایه‏هاى آب، نور به ویژه نور خورشید و منبع لا یزال انرژى، یک مشت گل و لاى بو گرفته و تیره رنگ، موجودى به نام انسان به وجود آید، و او را هدایت کند، چنان که سایر حیوانات را هدایت کرده، و مى‏تواند از دود و آتش سوزان که در اندیشه‏ى ما هر چیز را نابود مى‏کند موجودى به نام جن بیافریند، و قبل از انسان نیز موجوداتى آفریده باشند که از مایه‏هاى دیگر، و غیر از آن‏چه ذکر شد.
11. آن چه تاکنون مورد بررسى قرار گرفت، تنها در آفرینش آسمان‏ها و زمین ما تدریج، تکامل گسترش، انبساط و بسط را مشاهده کردیم، اما در آفرینش و تنوع آغازین حیوانات اعم از دریایى و خشکى و انسان ما هیچ اثر تکامل تدریجى و تغییر انواع ندیدیم، به ویژه که بر هر یک از انواع، واژه «خلق و آفرینش‏» مستقلا به کار رفته است.
افزون بر این، در تاریخ علم دلیل قطعى بر تبدیل انواع به چشم نمى‏خورد، پس امکان ندارد خوک در اثر تکامل خرس شود و خرس به تدریج میمون گردد و...
12. این نظر امروزه به نام ثبوت انواع یاFixisme شهرت یافته و از میان دانشمندان قرون اخیر غرب اندیشورانى چون ژون رى John Ray گیاه شناس شهیر انگلیسى (1628-1704) لینهLinne دانشمند گیاه شناس سوئدى (1778-1707) و به ویژه ژرژ کوویهGeorgo cuvieh (1762-1832) دیرین شناس فرانسوى است که از این نظریه دفاع کرده‏اند. (42)
در این باره سخن و نظر دیگرى نیز وجود دارد که ما در نوشته‏ى بعد آن را پى مى‏گیریم.


پى‏نوشت‏ها:
1. آل عمران/ 96.
2. توحید صدوق، باب 36; تفسیر قمى: 2/70; احتجاج طبرسى: 2/75; بحار: 54/64، 65، 72; تفسیر نورالثقلین: 1/303 وبعد.
3 و 4.همان.
5 و 6. بحار: 54/87، 88، 93.
7. انبیاء/30.
8. بحار: 54/73، 97.
9.همان، ص 98.
10. عیون اخبار الرضا: 2/221، باب 24، ط اعلمى بیروت 1404ه.ق; بحار: 66/111.
11. تحفه حکیم مؤمن، ص 112.
12. همان، ص 182.
13. کمال الدین صدوق: 1/295; عیون اخبار الرضا: 2، باب 6; بحار: 10/21/88; 12/78; 60/39، 40; 66/112، 129.
14. محاسن برقى، ص 528و بعد.
15. فتوحات: 1/121
16. کمال الدین، ص 296; علل الشرایع: 2، باب 6; بحار: 10/21; ج‏36/375.
17. حدید/17; نحل/65.
18. نور/45.
19. بحار: 57/208.
20. همان: 48/143.
21. همان: 57/104، 206.
22. ر.ک، خصال: ابن بابویه: 2/358، باب 7، حدیث 45; بحار: 54/319.
23. خصال، ص 652; بحار: 54/321.
24. تفسیر عیاشى: 1/31; بحار: 54/86و ج‏11/103.
25. حجر/27.
26. تفسیر نور الثقلین: 3/8 ذیل آیه‏ى 27 سوره حجر.
27. تورات، سفر تکوین، فصل 2، بند8.
28. آل عمران/59.
29. کهف/37.
30. روم/20.
31. فاطر/11; غافر/67.
32. حج/5.
33. ر.ک: انعام/2; سجده/7; اعراف/12، اسرى/61، ص/76.
34. اسرى/61.
35. مؤمنون/12.
36. صافات/11.
37. حجر/33، 26.
38. تفسیر نور الثقلین: 3/7.
39. الرحمن/14.
40. بحار: 11/118; ج‏14/373.
41. سجده/9.
42. داروینیسم، دکتر محمود بهزاد، ط کتابفروشى و چاپخانه دانش، ص 2و بعد، 1330 ش; علم و دین، ایان باربور، ص 101 وبعد، مرکز نشر دانشگاهى‏1362.
کلام اسلامی-ش37

۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

قران و جفت



به تعبير قرآن :
ايمان "محبوب دل آدمي" و "زينت قلبي" اوست كه آفريدگار انسان در سرشت بشر نهاده ‌است:
وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ أُوْلَئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ
همچنانكه عشق مادري، يا عشق جنسي و ساير تمايلات غريزي در جان ما ريشه دارد ، "ايمان" نيز امري فطري است كه جاذبه معشوق در دل عاشق پرتو مي افكند . هر چند بيشتر مردم اين نور را نديده مي‌گيرند و آن را مي‌پوشانند.
عشق مادري وجودش را با اجسام مادي براي انسان قابل ملموس مي كند يعني رابطة عاطفي موجود ميان مادر و فرزند كه امري ذاتي است براي هر انساني ملموس است و همچنين است وجود غريزة جنسي انسان كه با وجود او عجين است . حال اگر ايمان نيز مانند اينها امري فطري باشد وجود خود را چگونه براي انسان قابل ملموس مي كند ؟
بله ايمان به خدا هم جزو ذات وجودي انسان است كه انسان بوسيلة آن وجود خداوند را مانند حواس ديگرش لمس مي كند كه فكر مي كنم در وجود بي خدايان نيز وجود دارد زيرا آنها نيز مدعي هستند كه انسان مي باشند پس لاجرم آنها نيز وجود خداوند را حداقل براي يكبار حس كرده اند . اما چگونه ؟
بوسيلة حس ششم !!! اين حس در وجود انسان رابطة اي مستقيم ميان انسان و خداوند عالم ايجاد مي كند و از سوي او هدايت مي گردد !
عني بوسيلة اين حس انسان با طبيعت اطراف خود رابطه بر قرار مي كند و مفاهيم خير و شر را با تمام وجود لمس ميكند و در برابر احساس خطر كه در وجود همة جانداران است واكنش طبيعي نشان مي دهد .
البته حس ششم در وجود همة جانداران وجود دارد و از آن استفادة بهينه مي برند كه براي فهميد آن مي توان به ظاهر حيوانات نگاه كرد كه هيچ وقت تغيير نمي كند يعني نه چاق مي شوند مثل ما انسانها و نه لاغر مردني ! ولي ما انسانها بواسطة اينكه تحت تسلط حكمرانان خود هستيم اين حس در وجود ما فعال نمي شود و تبديل به انساني مي شويم كه در صورت طبيعي خلق شدة خود پرورش نمي يابد و بعداً كه بزرگ شد مدعي عدم وجود خداوند مي گردد و يا حداقل به وجود خداي ناديدة و نا ملموس پناه مي برد ، اما حضرت محمد(ص) آخرين رسول خدا بود تا براي زندگي بهتر و جاويد انسانها تنهاراه را براي فعال شدن اين حس در وجود انسانها بشارت مي دهد و آن را ذكر للعالمين مي خواند يعني همة موجودات تحت نظم خاصي توسط ناظم بسوي توحيد در حركت مي باشند كه انسانها نيز در اين غافله سالار علمدار اين حركت مي باشند پس براي اين امر لازم است كه انسانهاي كامل تربيت شوند و اين پيام واقعي آن حضرت به نظر شخصي من است :
يا محمد : ان شانئك هو الابتر اي محمد : هركس كه مخالف توست ، قطعاً او به بلوغ جنسي نرسيده است.
او كيست كه پيامش را بايد دوباره شناخت ، پيامي كه براي انسانهاي حاضر و آيندگان سرنوشتي لايتغير خلق نمود و خود را خاتم النبيين خواند (ماكان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين وكان الله بكل شي عليما آيه40 سوره الاحزاب).
آن پيام منحصر به چه بود كه او را لايق خاتم النبيين نمود بطوريكه مي توان گفت خداوند متعال با انسانهاي مخلوق خود حجتي را كه توسط حضرت ابراهيم شروع نموده بود(ان هذا لفي الصحف الاولي ، صحف ابراهيم و موسي آيات 19 و20 سوره الاعلي ) بوسيله حضرت محمد به اتمام رسانده و نويد داد كه از اين تاريخ (بعثت آخرين نبي) انسان موجوديت خود را پس ازساليان دراز دوباره شناخت ورسالت تكميلي ديگري براي هدايت انسانها بسوي الله وجود نخواهد داشت.
براي درك نداي رهايي محمد بايد وجود خداوند او را در زندگي روزمره لمس و تجربه نمود و براي درك وجودي خداوند كه قطعأ ملازمه با مشاهده عيني جسم وجودي خداوند ندارد، بلكه وجود او توسط انسان باهوش ( انساني كه علاوه بر داشتن ظاهرانساني بايد داراي عقل و هوشي باشد كه او را از حيوان متمايز مي نمايد) ، حس مي گردد ، بايد اول به اين سوال پاسخ داده شود كه آيا خداوند از ميان اتسانهاي حاضر حضرت محمد را به پيامبري برگزيد ويااينكه حضرت محمد خود خداوند را از ميان گمشده انسانها پيدا نموده وسپس از جانب او براي هدايت بشريت بسوي الله مبعوث گرديد؟


اگر مورد اول را گواهي نماييم لاجرم خداوند را بايد موجودي فرا طبيعي بدانيم كه مي تواند انتخاب نمايد و موجودي مي تواند انتخاب نمايد كه داراي حيات بوده و حداقل از ميان دو چيز موجود يكي را انتخاب نمايد ولي ميدانيم كه قرآن مجيد اورا لم يلد و لم يولد(آيه سوم سوره اخلاص) ناميده است پس بر طبق اين آيه كريمه، خداوند موجودي نيست كه حيات داشته باشد و دراين تفكر چون خداوند از ميان انسانهاي حاضر پيامبر خود را بر مي گزيند ، مي توان تصويري از خداوند در ذهن ايجاد نمود كه در آسمان‌ها نظاره گر اعمال انسانها است و ملا يك او اعمال خوب وبد انسانها را يادداشت مي نمايند و هركس در نظر اوا فعالش نيك تر باشد، لايق تر براي پيامبري مي باشد ودر اين تفكرعدالت خداوند مورد ترديد واقع مي شود ( نعوذ بالله من الشيطان) چون هر انساني مي توانسته توسط موجودي فراطبيعي كه خداوند نام دارد هدايت گردد چون خود انسان را خلق نموده است!
ولي اگر مورد بعدي را گواهي نماييم علاوه بر اينكه شايستگيهاي فردي حضرت محمد را دراثبات علمي وجود خداوند در نظر گرفته ايم ، از صراط المستقيم موعود اومي توانيم در مسير ذات باريتعالي كه بسوي توحيد در حركت است قرار بگيريم وهر انساني مي تواند از صراط المستقيم محمدي وجود الله را مانند حواس ديگرش لمس نمايد و ازعظمتش بي اراده سر تعظيم فرود آورد !! حضرت محمد از چه راهي با الله ارتباط برقرار كرد و به سمت وي معراج نمود و وصل وجودش گرديد؟؟
خداوند در انسان علاوه بر حواس پنجم ، حس ششمي (پويايي ) را براي لمس احساسهاي دروني با درك آيتهاي بيروني مادي در وجود هر انساني خلق نموده است كه انسانها بوسيله آن از احساسات دروني هم آگاه مي شوند واز طريق چشم و اعمال خود احساس دروني خود را بيان مي دارند وكافيست انسان به آن حس نيز توجه نمايد تا بتواند وجود خداوند را درهر برهه از زمان لمس نمايد بطوريكه از اعمالي كه او نهي كرده است بصورت غيرارادي امتناع نمايد ، مثل بروز عكس العمل آني مغز وقتيكه پوست هر قسمت از بدن با جسم داغ تماس پيدا مينمايد! اما چگونه انساني قادر است كه وجود خداوند را بوسيله حس ششم درك و لمس نمايند و همانند محمد به خداي خود برسد وازعظمتش بي اراده سر تعظيم فرود آورد.
حضرت محمد با چه وسيله اي به وجود حس ششم در خود پي برد و اين يافته با چه انگيزه اي در وي ايجاد شد و سپس كشف شد !؟
آيا اين وسيله مادي يا معنوي مي تواند هر انساني را به خالق خود وصل نمايد تا خداي خود را بيابد، خدايي كه براي پيامبران اوللعزم قبل ازاو نيز يگانه و بي همتا بوده است.
حضرت محمد راه رسيدن به خداوند را در آيه هاي 1و2 سوره بقره به انسانها ي حاضروبه نسلهاي آنان آموخته است: الم ، ذالك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين ‚ الم ، يگانه را ه موجود براي هدايت انسانها بسوي الله است ،كه در يگانه راه بودن آن شكي نيست .
الم قطعأ بايد اول كلمه ي المراة باشد كه بصورت المرء تلفظ مي شده ، نگاشته شده است و در آيه 102 سوره بقره بوضوح در اين معني بكار برده شده است ....ما يفرقون به بين المرء و زَوِِِِجها .... (آنچه جدایی می افکند میان زن وجفتش)ودرآيات34و35 سوره عبس نيز دراين معني بكار برده شده است : يوم يفر المرء من اخيه وامه وابيه و همچنين در آيه اول سوره رعد در اين معنا بكار برده شده است: المر تلك آيات الكتب وانزل اليك من ربك الحق ولكن اكثر الناس لايومنون ... پس حضرت محمد المر را يگانه راه و وسيله براي رسيدن به خداوند دانسته است والمر يعني جنس زن يعني سر منشاء پيدايش خلقت انسان و اسباب تكاثر از جنس زوجين و در يك كلام يعني احسن الخالقين ( فتبارك الله احسن الخالقين آيه 14 سوره المؤمنون) و اين امر را در آيه يك سوره النساء بوضوح بيان مي دارد : يا ايهاالناس اتقوا ربكم الذي خلقكم من نفس واحده و خلق منها زوجها وبث منهما رجالأ كثيرا و نساء و .....


اي مردمان به خداوند خود ايمان آوريد ، اوست كه آفريد انسان را از يك جنس واحد واز درونش برايش جفتي نيز بيافريد و بدينگونه از آنان مردان و زنان بي شماري خلق نمود .... انسانها تنها وقتي مي توانند نسلهاي خود را بسوي توحيد هدايت نمايند كه زن و مرد جفت يكديگر باشند به نحوي كه در كنار يكديگر احساس آرامش نمايند و از اينكه در كنار يكديگرند شكر گذار خداوند بوده واز وجود يكديگر لذت ببرند ودر نگاه يكديگر ذات باريتعالي را جستجو نمايند و انسانهاي ديگر در نظر آنان مخلوقات خداوند هستند وبه آنان نيز عشق خواهند ورزيد و در خود شعف و انرژي احساس مي نمايند كه درمبارزه باسختيها به هيچ وجه نااميد نمي گردند(وجوه یومئذ ناعمه لسعیها راضیه فی جنته عالیه آیه 8و9و10سوره الغاشیه) واز گناه بي اختيار پرهيز مي نمايند چون بي نيازند.


زن چگونه جفت خود را پيدا مي نمايند وزوجین كامل تشكيل مي گردد و بدينگونه در روح وروان يكي مي شوند ودر مسير ذات باريتعالي قرار مي گيرند و به خداي خود ميرسند : عشق موهبتيست الهي كه خداوند متعال به انسانها هديه داده استتا انسانهاي مختلف الجنس جفت يكديگر را بيابند و بدينوسيله در صراط المستقيم حضرت محمد قرار گرفته و بسوي معبود خود حركت خواهند كرد و پاداش آنها زندگي دربهشت است كه در آن از نعمات بيكران الله استفاده خواهند برد ( اين نعمات يا با وجود انسان عجين هستند مثل وجود لذت ويا قابل كشف توسط انسان است مثل كشف روشنايي از الكتريسيته توسط اديسون) و قطعاً در زمان حيات خود اثري جاوداني براي نسل بشرايجاد خواهند كرد،(بل تؤثرون الحيوة الدنيا والاخرة خيرو ابقي آيات 17 و18 سوره الاعلي ) ، عشق در ميان انسانها رابطه اي الوهيت ايجاد مي نمايد و زوجين را به يك بلوغ عقلي مي رساند وآنها عشق را با نگاه و اعمال خود به نسلهاي بعدي خود منتقل خواهند نمود و وضع ظاهري آنها بيان كننده ايمان باطني آنان خواهد بود چون اگر جفت يكديگر باشند علاوه بر اينكه شاداب و سرحال هستند، نبايد در شكل ظاهري آنها هم تغييري حاصل گردد يعني نه چاق مي شوند ونه لاغر زيرا حكم آيه هفتم سوره الغاشيه است (لا يسمن و لا يغني من جوع) و در پي عقبه خود خواهند رفت و به آنها نيز عشق خواهند ورزيد.
حديث نبوي ؛ مي فرمايند، با ازدواج كردن نصف دين تكميل مي گردد(پس نصف تكميلي بعدي دين توسط زوجين پيش گرفته مي شود يعني تلاش براي تكامل انسانها ). حضرت محمد با دين اسلام به بشريت راه رسيدن (صراط المستقيم) بسوي الله را مي آموزد وپيام حضرت محمد اينست كه انسانها براي اينكه به خداي خود برسند و در بهشت موعود زندگي نمايند ناگزير از جفت يابي هستند و تنها در اينصو رت است كه انسانهاي متعالي آموزش و پرورش مي يابند.


خداوند در وجود انسان مانند ساير حيوانات ، نيازهايي را خلق نموده است كه اين نيازها با گذشت زمان نه كم مي گردد و نه تغييري در آن حاصل مي گردد و اگر اين نيازها توسط حكمرانان آنان تآمين گردد، محيط مناسبي را براي جفت يابي فراهم نموده ايم زیرا خداوند برای هر انسان جفتی نیز آفریده است(و خلقناكم ازواجاً ، سورة النبا آيه 8) که انسانها در دوران گذر از کودکی به نو جوانی او را می یابند و بدینگونه به بلوغ جنسی میرسند ، يعني سن تكليف زيرا هر انساني بعد از يافتن جفت خود آثار بلوغ جنسي در وي ظاهر و حس ششم در وجودش فعال ميگردد( براي اثبات اين موضوع ، كافيست كه يك جاندار ماده را با مولود مؤنث خود در يكجا نگهداري نماييم بطوريكه هم نوع خود را نه ببينند و نه صدايش را بشنوند ، قطعاً در وجود مولود آثار بلوغ جنسي كه همراه با تغيير فيزيكي در جسمش باشد را مشاهده نخواهيم كرد) وچون زن زودتر به بلوغ جنسي مي‌رسد اوست كه جفت خود را مجذوب خود مينمايد واين راز سعادتمندي انسانها در اين جهان هستي مي باشد كه حضرت محمد (ص) پيام آور آن بوده است لذا چنانچه شرایط مناسب برای برقراری ارتباط بين زوجين پس از جفت يابي فراهم گردد تا آنها بتوانند تا رسيدن به سن ازدواج كنار هم باشند و با هم بزرگ شوند، خیلی زود آنها به خدای خود رسيده ووصل وجودش میگردند و در بهشت موعود (في الجنه عاليه) پاک و مطهر ، بيش از سيصد سال خواهند زيست( ...انهم فتيه امنوا بربهم و زدنهم هدي ...آية 13 سورة كهف).


بنابراین در دین حضرت محمد (ص) نه شیعه داریم ونه سنی و نه اديان ديگرتاب مقاومت در برابر پيام بر حق او كه برخاسته از ذات باريتعالي است را دارند.
چون يگانه راهيست كه انسان را به خداي خود ميرساند ومفهوم دين چيزي نيست جز راه رسيدن به الله و اسلام يعني تسليم شدن به اراده خداوند در تعيين جفت انسان ، يعني او مالك يوم الدين است .0


ما ادراك ما يوم الدين ، ثم ما ادراك ما يوم الدين، يوم لاتملك نفس لنفس شيئاً، و الامر يومئذ لله (سورة انفطار) يعني او است كه تعيين مي كند چه كسي مالك چه كسي شود و اين تملك فقط به اذن الله است كه براي دختران ايجاد حق مي نمايد تا جفت خود را مالك گردند و اين حق توسط خداوند به هنگام رسيدن آنها به بلوغ جنسي كه همراه با سن تكليف است داده مي شود لذا حضرت محمد(ص) در مقام بيان اين حكم الهي بوده كه اولين حقوق زن حق انتخاب جفتش است كه توسط خداوند تعيين مي گردد و انسانها در انتخاب آن دخالتي ندارند و اين حكم خداوند را قرآن مجيد ناميد (بل الذين كفروا في تكذيب ، والله من ورائهم محيط ، بل هو قرآن مجيد ، في لوح محفوظ ، سورة البروج) كه هيچ انساني نمي تواند منكر وقوع آن پيام گردد زيرا تحقق آن لازمة رسيدن انسان به بلوغ جنسي است كه هيچ وقت تغيير نمي كند و هركس مدعي عدم وقوع ان گردد از منظر قران مجيد او به بلوغ جنسي نرسيده است . والسلام عليكم
نتيجه گيري علمي :1- انسان نيز مانند ساير جانداران جفت يابي مي كند
.2- اين عمل در سنين حداكثر 9 براي اناث وحداقل 12براي ذكور است
. 3- تنها راه فعال شدن حس ششم پيوند جفتها با يكديگر مي باشد .
ضمناً اگردر اين سنين علائم بلوغ در وجود آنان ظاهر نشود بايد به پزشك مراجعه شود . سرپرست هر دختر با ديدن علائم بلوغ جنسي در فرزند خود كه در دختران برجسته شدن سينه و شروع قاعدگي و در پسران سفت شدن سينه و پشت لب سياه شدن مي باشد ، مي تواند بسادگي بفهمد كه فرزندش جفتش را يافته است .

نامه نگاری عمر و یزدگرد




متن نامه عمربن الخطاب ، به یزدگرد سوم
بسم الله الرحمن الرحیم
از : عمربن الخطاب خليفه مسلمين
به : يزدگرد سوم شاه فارسی
من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبولکرده و بيعت نمايی . زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می‌کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟
ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده وملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در
جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به
حقيقت .
الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد واسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک وپرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد . با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ،‌ اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد . الله اکبر
خليفه مسلمين عمربن الخطاب



متن نامه یزدگرد سوم ، به عمربن الخطاب
به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد

از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان

تو در اين نامه ما پارسيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بداني ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهي به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم

شگفتا که تو در جايگاه خليفه عرب نشسته اي ولی آگاهي تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرستند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های نيک ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد
تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می يازند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟
به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟
ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشد و گرمی دلپذير آن، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگاه داريم.
خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.
چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟

شما از دل بيابان‌های تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟
شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟

امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.

به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.