کافه تلخ

۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه

زندگی‌نامة اویس قرنی



وقتی که شدت عشق و علاقه به مرحلۀ غایت و نهایت برسد عاشق واقعی جز معشوق نمی بیند و چیزی را درک نمی کند. برای این زمره از عاشقان واله و شیدا قرب و بعدی وجود ندارد. معشوق و محبوب را در همه حال علانیه و آشکار می بینند و زبان حالشان همواره گویای این جمله است که: در یمنی پیش منی. یعنی: هر جا باشی در گوشۀ دلم جای داری و هرگز غایب از نظر نبودی تا حضورت را آرزو کنم. نقطۀ مقابل این عبارت ناظر بر کسانی است که به ظاهر اظهار علاقه و ارادت می کنند ولی دل در جای دیگر است. در مورد این دسته از دوستان مصلحتی عبارت پیش منی در یمنی صادق است.

در هر صورت چون واقعه ای جاذب و جالب این دو عبارت را بر سر زبانها انداخته است، فی الجمله به ذکر واقعه می پردازیم:

اویس بن عامر بن جزء بن مالک یا به گفتۀ شیخ عطار:«آن قبلۀ تابعین، آن قدوۀ اربعین، آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمن، آن سهیل یمنی، یعنی اویس قرنی رحمة الله علیه» از پارسایان و وارستگان روزگار بوده است.

اصلش از یمن است و در زمان پیغمبر اسلام در قرن واقع در کشور یمن می زیسته است.


عاشق بی قرار پیامبر اسلام بود ولی زندگانیش را ادراک نکرد و به درک صحبت آن حضر موفق نگردید. ملبوسش گلیمی از پشم شتر بود. روزها شتر چرانی می کرد و مزد آن را به نفقات خود و مادرش می رسانید. به شهر و آبادی نمی آمد و با کسی همصحبت نمی شد مقام تقربش به جایی رسیده بود که پیامبر اسلام فرموده است:«در امت من مردی است که بعدد موی گوسفندان قبایل ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود.» پرسیدند:«این کیست که چنین شأن و مقامی دارد؟» حضرت فرمودند:« اویس قرنی» عرض کردند:«او ترا دیده است؟» فرمود:«به چشم سر و دیدۀ ظاهر ندید زیرا در یمن است و به جهانی نمی تواند نزد من بیاید ولی با دیدۀ باطن وچشم دل همیشه پیش من است و من نزد او هستم.» آری:«در یمن است ولی پیش من است.»


آن گاه حضرت رسول اکرم در مقابل دیدگان بهت زدۀ اصحاب ادامه دادند که:« اویس به دو دلیل نمی تواند نزد من بیاید یکی غلبۀ حال و دیگری تعظیم شریعت اسلام که برای مادر مقام و منزلت خاصی قابل شده است. چه اویس را مادری است مومنه و خداپرست ولی علیل و نابینا و مفلوج. برای من پیام فرستاد که اشتیاق وافر دارد به دیدارم آید اما مادر پیر و علیل را چه کند؟ جواب دادم:«تیمارداری و پرستاری از مادر افضل بر زیارت من است. از مادر پرستاری کن و من در عالم رسالت و نبوت همیشه به سراغ تو خواهم آمد. نگران نباش، در یمنی پیش منی. یک بار در اثر غلبۀ اشتیاق چند ساعتی از مادرش اجازت گرفت و به مدینه آمد تا مرا زیارت کند ولی من در خانه نبودم و او با حالت یأس و نومیدی اضطراراً بازگشت.

«چون به خانه آمدم رایحۀ عطرآگین اویس را استشمام کردم و از حالش جویا شدم اهل خانه گفتند:«اویس آمد و مدتی به انتظار ماند ولی چون زمانی را که به مادرش وعده داده بود به سر آمد و نتوانست شما را ببیند ناگزیر به قرن مراجعت کرد.» متأسف شدم و از آن به بعد روزی نیست که به دیدارش نروم و او را نبینم.» اصحاب پرسیدند:«آیا ما را سعادت دیدارش دست خواهد داد؟» حضرت فرمود:«ابوبکر او را نمی بیند ولی فاروق و مرتضی خواهند دید. نشانیش این است که بر کف دست و پهلوی چپش به اندازۀ یک درم سپیدی وجود دارد که البته از بیماری برص نیست.»

سالها بدین منوال گذشت تا اینکه هنگام وفات و ارتحال پیغمبر اکرم در رسید. به فرمان حضرت ختمی مرتبت هر یک از ملبوسات و پوشیدنیهایش را به یکی از اصحاب بخشید ولی نزدیکان پیغمبر چشم بر مرقع دوخته بودند تا ببینند آن را به کدام یک از صحابی مرحمت خواهد فرمود زیرا می دانستند که رسول خدا مرقع را به بهترین و عزیزترین امتانش خواهد بخشید.

حضرت پس از چند لحظه تأمل و سکوت در مقابل دیدگان منتظر اصحابش فرمود: «مرقع را به اویس قرنی بدهید.» همه را حالت بهت و اعجاب دست داد و آنجا بود که به مقام بالا و والای اویس بیش از پیش واقف شدند.

باری، بعد از رحلت پیغمبر در اجرای فرمانش مرتضی و فاروق یعنی علی بن ابی طالب و عمربن خطاب مرقع را برداشتند و به سوی قرن شتافتند و نشانی اویس را طلبیدند.


اهل قرن حیرت کردند و پاسخ دادند:«هواحقر شأناً ان یطلبه امیرالمؤمنین» (اطلاق لقب امیرالمؤمنین به خلفا از زمان خلیفه دوم معمول و متداول گردید.) یعنی: او کوچکتر از آن است که امیرالمؤمنین او را بخواهد و بخواند. اویس دیوانۀ احمق! و از خلق گریزان است ولی حضرت علی المرتضی و فاروق بدون توجه به طعن و تحقیر اهل قرن به جانب صحرا شتافتند و او را در حالی که شتران می چریدند و او به نماز مشغول بود دریافتند.


اویس چون آنها را دید نماز را کوتاه کرد تا ببیند چه می خواهند. از نامش پرسیدند. جواب داد:«عبدالله» گفتند:«ما همه بندگان خداییم اسم خاص تو چیست؟» گفت:«اویس».

حضرت امیر و عمر بر کف دست راست و پهلوی چپش آن علامت سپیدی را دیدند و سلام پیغمبر را ابلاغ کردند.

اویس به شدت گریست و گفت:«می دانم محمد از دار دنیا رفت و شما مرقعش را برای من آوردید.» پرسیدند:«تو که حتی برای یک بار هم پیغمبر را ندیدی از کجا دانستی که او از دار دنیا رفت و به هنگام رحلت مرقع را به تو بخشید؟»

اویس که منتظر چنین سؤالی بود سر را بلند کرد و گفت:«آیا شما پیغمبر را دیدید؟» جواب دادند:«چگونه ندیدیم؟ غالب اوقات ما در محضر پیغمبر گذشت و حتی در واپسین دقایق حیات نیز در کنارش بودیم.»

اویس گفت:«حال که چنین ادعا و افتخاری دارید به من بگویید که ابروی پیغمبر پیوسته بود یا گشاده؟ شما که دوستدار محمد بودید و همیشه درک محضرش را می کردید در چه روز و ساعتی دندان پیغمبر را شکستند و چرا به حکم موافقت، دندان شما نشکست؟» پس دهان خود باز کرد و نشان داد که همان دندانش شکسته است. آن گاه گفت:«شما که در زمرۀ بهترین و عزیزترین اصحاب و پیغمبر بوده اید آیا می دانید در چه روز و ساعتی خاکستر گرم بر سرش ریخته اند؟ اگر دقیقاً نمی توانید تطبیق کنید پس بدانید که در فلان روز و فلان ساعت چنین اتفاقی روی داده است.» پرسیدند:«به چه دلیل؟» گفت:«به این دلیل که در همان ساعت موی سرم سوخت و فرقم جراحت برداشت. آری، پیغمبر را به ظاهر ندیدم ولی همیشه در یمن و نزد من بود و هرگز او را از خود دور نمی دیدم.» فاروق گفت:«می بینم که گرسنه ای، آیا اجازه می دهی که غذایی برایت بیاورم؟» اویس دست در جیب کرد و دو درم درآورده گفت: «این مبلغ را از شتربانی کسب کرده ام. اگر تو و مرتضی ضمانت می کنید که من چندان زنده می مانم که این دو درم را خرج کنم در آن صورت قبول می کنم برای من آذوقه ای که بیش از این مبلغ ارزش داشته باشد تهیه و تدارک نمایید!» آن گاه لبخندی زد و گفت:«بیش از این رنجه نشوید و باز گردید که قیامت نزدیک است و باید بر تأمین زاد راحله و توشۀ آخرت مشغول شویم.»

اویس در جنگ صفین، مردانه جنگید تا اینکه تیری به قلبش خورد و در راه خدا شهید شد.

بنا بر قولی، مرقد مطهر این سوخته ،این عاشق پاکباخته و این دیوانه الله بین کرمانشاه و کامیاران بالای کوهی در بلند ترین ارتفاعات آن ناحیه بنا گردیده که از روحانیت خاصی برخوردار و محل زیارت سالکان ، سوخته دلان و عاشقان راه حق می باشد . بیشتر از همه مورد توجه اهالی مناطق کردنشین است که ایام هفته مخصوصا شبهای جمعه از سر شب تا هنگام نماز صبح طالبان راهش با دف به شب زنده داری مشغول و با محبوب خود در راز و نیازند.

دو حکایت
اویس قرنی به خدمت مصطفا نرسید در حیات پیغامبر، به صورت آب و گل. اگر چه هیچ خالی نبود، حجاب ها برخاسته بود و عذر او خدمت مادرش بود- آن هم به اشارت حق و رسول بعضی یاران را از حال او خبر کرده بود و گفته بود که چون بعد از من بیاید، علامت او چنین باشد. « سلام من به او برسانید، ولی با او سخن زیادتی مگویید!»
آن روز که پیامد ، بعد از وفات پیغامبر ما ، مادر او متوفا شده بود. آن بزرگان صحابه حاضر نبودند. چون بر سرخاک مصطفا زیارت کرد، صحابه او را پرسش کردند بسیار، احوال خود بگفت و عذر خود بنمود.

ایشان گفتند که « مادر و پدر چه باشد که کسی در خدمت رسول خدا تقصیر کند؟ - که ما و یاران، کشتن خویشاوندان را جهت محبت مصطفا چنان سهل می داشتیم که کشتن مگسان و شپشان.»
هرچند او عذر می گفت که « آن هم به اشارت مصطفا بود، تقاضای نفس و طبع نبود،»
البته ایشان او را مجرم به در می آوردند و سخن دراز می کردند. روی به ایشان کرد و گفت که « شما چند گاه است که ملازم حضرت مصطفا بودید؟»

هر یکی گفتند چندین سال- به آن قدر که بود- و گفتند که « هر روزی از آن هزار سال بیش ارزد. چه گونه حساب دهیم؟»
اویس قرنی گفت« اکنون ، نشان مصطفا چه بود؟»
بعضی گفتند بالا چنین بود و صورت چنین بود و رنگ چنین بود.
گفت« از این نمی پرسم ، نشان مصطفا چه بود؟»
بعضی گفتند تواضع چنین بود، سخاوت چنین بود، طاعت روز و شب چنین بود.
گفت « از این هم نمی پرسم.»
بعضی گفتند علم چنین بود، معجزه چنین بود.
گفت « از این هم نمی پرسم.»
چون ایشان عاجز شدند، گفتند که « ما جز این نشان ها نمی دانیم.» گفتند« اکنون، تو بگو!»
دهان باز کرد تا بگوید، هفده کس دراو افتادند و بی هوش شدند- نا گفته- و بر دیگران گریه و رقت پدید آمد، و چیزی دیگر دستوری نبود که بگوید و خود کسی برقرار نماند که بشنود.


۲- روزی مردی به نزد اویس قرنی رفت اویس به او گفت : برای چه کاری به اینجا آمده ای

مرد گفت : تا با تو انس گیرم

اویس به او گفت : تا به حال کسی را ندیدم که خدای خود را به خوبی بشناسد وبا کس دیگری

مانوس شود...



اویــــس قـــــرنـــــی در تذکره الاولیا
آن قبله تابعین ، آن قدوه اربعین، آن آفتاب پنهان ،آن هم نفس رحمن ، آن سهیل یمنی ، اویس قرنی ( رحمه الله علیه) گاهگاه خواجه عالم (ص) روی سوی یمن کردی و گفتی « انی لا جد نفس الرحمن من قبل الیمن» یعنی نفس رحمن از جانب یمن همی یابم. نقل است که چون رسول اکرم (ص) وفات خواست کرد. گفتند " یا رسول الله ! مرقع تو به که دهیم؟ . گفت " « به اویس قرنی»

چون اهل قرن از کوفه باز گشتند، اویس را حرمتی پدیدار آمد میان قوم. و او سر آن نمی داشت . از آنجا بگریخت و باز به کوفه آمد .بعد از آن کسی او را ندید، الا هرم بن حیان که گفت: چون بشنیدم درجه شفاعت اویس تا چه حد است ، آرزوی او بر من غالب شد. به کوفه رفتم و اورا طلب کردم . ناگاه بر کنار فرات یافتم که وضو می ساخت و جامه می شست . بدان صفت که شنیده بودم او را بشناختمو سلام کردم . او جواب داد و در من نگریست . خواستم تا دستش گیرم ، مرا نداد . گفتم : «رحمک الله یا اویس و غفرک » .چگونه ای ؟ و گریه بر من افتاد ، از دوستی وی و رحم که مرا بر وی آمد و از ضعیفی او. اویس بگریست و گفت : « حیاک الله یا هرم بن حیان» . چگونه ای و تو را که راه نموده به من ؟ . گفتم " « نام من و پدر من چگونه دانستی ؟ و مرا چون شناختی ؟ هرگز مرا نا دیده » . گفت : « نبا نی العلیم الخبیر»ـ آن که هیچ چیز از علمش بیرون نیست مرا خبر داد_ «و روح روح تو را بشناخت که روح مومنان با یکدیگر آشنا باشد» . گفتم " « مرا خبری روایت کن ، از رسول (ص) » گفت : « من او را در نیافتم ، اما اخبار او از دیگران شنیده ام . و نخواهم که محدث باشم و مفتی و مذکر . مرا خود شغل است که بدین نمی پردازم » .گفتم : « آیتی بر خوان تا از تو بشنوم» . . گفت ک « اعوذ بالله من الشیطان الرجیم » و زار بگریست پس گفت : « چنین می فرماید حق ( تعالی)

وما خلقت الجن و النس الا لیعبدون و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین.

ما خلقنا هما الا بالحق و لکن اکثر هم لا یعلمون.

الی قوله هوالعزیز الرحیم.

برخواند آنگاه بانگی بکرد که گفتم هوش از وی برفت. پس گفت : ای پسر حیان چه آورد تو را بدین جایگاه ؟ گفتم : « تا با تو انس گیرم وبتو بیاسایم » گفت : «هرگز ندانستم که کسی که خدای ( عز و جل) را شناخت با غیر او انس گیرد و به غیر او بیاسلید» پس هرم گفت : مرا وصیتی کن . گفت : « مرگ زیر بالین دار ، چون بخسبی . و پیش چشم دار چون برخیزی ودر خردی گناه منگر . در بزرگی ان نگر که در وی عاصی می شوی . اگر گناه خرد داری خداوند را خرد داشته باشی.

از او پرسیدند « خشوع در نما زچیست ؟ » . گفت : « آن که اگر تیر به پهلوی وی زنند در نماز ، خبر ندارد» وگفتند: «چگونه ای؟ » . گفت چگونه باشد کسی که بامداد بر خیزد و نداند که شب خواهد زیست ؟ . گفتند : کار تو چگونه است ؟ . گفت « آه از بی زادی و درازی راه » و گفت : « اگر تو خدای را پرستی به عبادت آسمانیان و زمینیان ، از تونپذیرند تا باورش نداری » . گفتند : چگونه باورش داریم ؟ گفت : « ایمن باشی بدانچه پذیرفته است . و فارغ بینی خود را در پرستش و به چیزی دیگر مشغول نشوی.

***********************

بــرگــرفتـــه از: تــــذکره اولیــــاء

شیــــــخ عطـــار