کافه تلخ

۱۳۸۶ مهر ۲۸, شنبه

ارسطو



ارسطو (۳۲۲ـ۳۸۴ پیش از میلاد )که حدود بیست سال شاگرد آکادمی افلاطون بود،نیز همین ایرادها را به استاد داشت .ارسطو اهل آتن نبود .در مقدونیه زاده شده بود.و و قتی افلاطون شصت و یک ساله بود به آکادمی او آمد .پدر ارسطو پزشکی نامی ـو بنابر این اهل علم و دانش ـ بود. این پیشینه خود چیزکی درباره برنامهءکار فلسفی ارسطو به ما می گوید .ولی نه تنها آخرین فیلسوف بزرگ یونانی ،بلکه اولین زیست شناس بزرگ اروپایی بود.
اگر بخواهیم مبالغه کنیم ،می توانیم بگوییم که افلاطون چنان در صور یا (مثل)جاودانه خود غرق بود که به دگرگونیهای طبیعت چندان توجه نکرد.
ارسطو ، از سوی دیگر ، سخت در اندیشهء این دگرگونیها بود .دگرگونیهایی که امروز آنها را فرایندهای طبیعی می خوانیم.افلاطون عقل خود را به کار انداخت ،ارسطو از حواس خود نیز بهره جست.
در میان این دو ، به ویژه در نوشته هایشان ، به اختلافهای اساسی بر می خوریم .افلاطون شاعر پیشه و اسطوره شناس بود ،نوشتارهای ارسطو همانند دانشنامه خشک و دقیق است.اسناد تاریخی نگارش صد و هفتاد عنوان را به ارسطو نسبت می دهند .از اینها تنها چهل و هفت اثر باقی مانده است.
اهمیت ارسطو در فرهنگ اروپایی تا حد زیادی برای آن است که وی اصطلاحاتی وضع کرد که دانشمندان هنوزه امروز به کار می برند.ارسطو سازمان دهنده بزرگی بود و علوم گونا گون را در واقع او تاسیس و طبقه بندی کرد .اکنون باید بشنوی که ارسطو چگونه نظریهء( مثل) افلاطون را رد کرد.سپس خواهیم دید که ارسطو چگونه فلسفه طبیعی خود را تدوین کرد .
و این ارسطو بود که خلاصه ای از گفته های فیلسوفان طبیعی پیش از خود را در اختیار ما گذاشت ،و نیز خواهیم دید چگونه مفاهیم را رده بندی کرد و علم منطق را پایه نهاد .و آخر سر اندکی هم دربارهء نظر ارسطو در مورد انسان و جامعه برایتان خواهم گفت. و این در واقع چکیدهء انتقاد ارسطو از نظریهء (مثل) افلاطون است.
ولی نباید فراموش کرد که خود تحول فکری چشمگیری بود .بالاترین میزان واقعیت ،در نظریهء افلاطون،اندیشیدن به یاری عقل است.ارسطو افزون بر این بالاترین میزان واقعیت را ادراک با حواس می دانست.
افلاطون عقیده داشت تمام چیزهای که در جهان طبیعی قابل روئت است بازتابی است از چیزهای موجود در هستی برتر عالم مثال ـو بنا بر این موجود در روح انسان .ارسطو درست عکس این می پنداشت .
می گفت چیزهایی که در روح انسان است بازتاب اشیای طبیعی است .پس جهان حقیقی همان طبیعت است .به اعتقاد ارسطو افلاطون خود را در تصویری اساطیری از جهان به بند انداخت و تخیلات بشر و جهان حقیقی را با هم اشتباه کرد .ارسطو می گوید همهء چیزهایی که در ضمیر ما وجود دارد قبلا با حواس ما آزموده شده است .افلاطون می گفت :چیزی در جهان طبیهی نیست که قبلا در عالم مثال وجود نداشته باشد.ارسطو متذکر می شد که افلاطون بدین قرار تعداد چیزها را دوبرابر می کند.ارسطو معتقد بود افکار و اندیشه های ما همه از طریق آنچه دیده و شنیده ایم به ضمیر ما راه می یابد.از این گذشته،ما دارای نوعی قدرت ذاتی عقل هستیم.اما بر خلاف تصور افلاطون ، اندیشه های ذاتی نداریم.در ما این استعداد ذاتی وجود دارد که به تاثرات حسی خود را به مقولاتی طبقه بندی کنیم و سازمان دهیم .مفاهیمی چون (سنگ)،(گیاه)،(حیوان) یا (انسان) به همین نهج به دست می آید.ارسطو منکر عقل فطری بشر نبود برعکس ، به گفته او ، عقل ما کاملا تهی است .پس مثالها ، ذاتی بشر نیست.
ارسطو،پس از این که تکلیفش را با نظریهء مثل افلاطون روشن کرد ، به این نتیجه رسید که هستی یک سلسله چیزهای مختلف جداگانه است که صورت و جوهر را به هم می پیوندد .(جوهر)
عنصر سازندهء چیزها است ، و (صورت) ویژگیهای خاص آن چیز.مرغی در برابرت پر می زند (صورت)مرغ دقیقا همین است که پر می زند و قدقد می کند و تخم می گذارد .بنابراین منظور از صورت مرغ ویژگیهای خاص تیرهء ماکیان است .یا، به عبارتی دیگر ، کارهایی که این تیره می کند. وقتی که مرغ بمیرد و دیگر قد قد نکند ـ صورت آن دیگر وجود ندارد .تنها چیزی که باقی می ماند (جوهر) مرغ است .ولی این دیگر مرغ نیست.ارسطو، همانطور که قبلا گفتم در اندیشهء تغییرهای طبیعت بود .(جوهر) همواره توان آن دارد که (صورت) خاصی را تحقق بخشد.می شود گفت (جوهر) پیوسته در تکاپو است که چیزی را از قوه به فعل در آورد.
هر تغییر در طبیعت ، به نظر ارسطو ، دگرگونی یک جوهر است از قوه به فعل .
به احتمال زیاد در مدرسه آموخته ایم که علت باریدن باران آن است که بخار و رطوبت در ابرها سرد که شد به شکل قطره های باران در می آید و نیروی جاذبه اینها را به زمین می آورد .ارسطو مخالفتی ندارد .ولی تذکر می دهد که تا اینجا تنها سه تا از علل را گفته ای
.اول (علت مادی)یعنی وجود بخار و رطوبت در ابرها درست در لحظه ای که هوا سرد شد.
دوم (علت فاعلی) یعنی به سردی گراییدن رطوبت و بخار.و سوم (علت صوری) یعنی ماهیت یا صورت آب ، که فرو آمدن به زمین است .ولی اگر در اینجا ایستادی ، ارسطو اضافه می کند ،باران از اینها گذشته می بارد چون حیوانات و نباتات برای رشد و نمو خود به آب نیاز دارند .ارسطو این را (علت غایی )می خواند، و بدین ترتیب به قطره های باران وظیفهء حیاتی ، یا (مقصود)می دهد.
ارسطو می خواست خانه تکانی کاملی در اتاق طبیعت بکند .کوشید نشان دهد که هر چیز در طبیعت به مقوله ای تعلق دارد و در زیر مقوله ای علیحده می آید.سگ برای مثال،موجودی جاندار است ،دقیقتر بگوییم حیوان است ، دقیقتر بگوییم مهره دار است ،دقیقتر بگوییم پستاندار است، دقیقتر بگوییم سگ است،دقیقتر از نژاد سگهای گله است ، دقیقتر یک سگ گلهء نر است. حال برو به اتاقت الا بختکی چیزی را از روی زمین بردار ،هر چیز را برداری می بینی متعلق به مقوله ء بزرگتری است .اگر روزی به چیزی برخوردی که نتوانی رده بندی کنی به وحشت می افتی .مثلا ، فرض کن یک چیزی که معلوم نیست چیست پیدا کنی و به راستی ندانی آیا حیوان است یا گیاه یا جماد ـفکر نکنم حتی جرئت کنی به آن دست بزنی .
ارسطو سازمان دهنده ای موشکاف بود که می خواست مفاهیم ما را روشن کند.در حقیقت، وی علم منطق را بنا نهاد و پاره ای از قوانین حاکم بر نتیجه یا برهان را بدرستی نشان داد .به یک نمونه بسنده می کنم .اگر ابتدا بپذیریم که موجودات زنده همه می میرند (مقدمه اول) و بعد قبول کنیم که سگ موجودی زنده است (مقدمه دوم) ، آنگاه به سهولت می توانیم نتیجه بگیریم که سگ میرنده است .
ارسطو در خانه تکانی حیات ، ابتدا همه چیزهای جهان طبیعی را به دو گروه عمده تقسیم کرد .گروه اول را چیزهای بی جان می خواند ،مانند سنگ، قطره آب ، یا کپه خاک.این چیزها توان و امکان تغییر دارند .
ارسطو چیزهای جاندار را هم به دو گروه متفاوت تقسیم کرد.یکی گیاهان و دیگری مخلوقات و سرانجام (مخلوقات) را نیز به دو گروه فرعی ،حیوانات و انسانها ، بخش کرد.
انسان که به گفتهء ارسطو تمامی حیات طبیعت را تجربه می کند در صدر این جدول قرار می گیرد.انسان مانند گیاهان رشد و تغزیه می کند،مانند حیوانات احساس و توان حرکت دارد ،در عین حال دارای مشخصه ای ویژهء آدمیزاد است، یعنی می تواند عقلانی بیندیشد.
بنابراین انسان جرقه ای از عقل الهی دارد.بلی ، گفتم الهی .ارسطو گاه گاه یاد آور ما می شود که باید خدایی می بود تا مبداءحرکت در جهان طبیعی شود .پس خدا را باید در قله بالا بلند جهان طبیعت قرار داد.ارسطو تصور می کرد گردش ستارگان و سیارات رهنمون کل حرکت در روی زمین است .در ضمن باید چیزی باشد که این اجرام فلکی را به حرکت در می آورد.ارسطو این را محرک اول یا خدا خواند .
محرک اول خود حرکت ندارد ولی علت صوری گردش تمامی اجرام فلکی و بنابر این هر گونه حرکت در طبیعت است .به نظر ارسطو صورت انسان از جمله روح را در بر می گیرد ، و روح بخش گیاهی ،بخش حیوانی ،و بخش عقلانی دارد .در اینجا ارسطو می پرسد : چگونه باید زیست؟ خوب زیستن مستلزم چیست؟و پاسخ می دهد:انسان در صورتی می تواند خوشبخت شود که همهء توانایی و شایستگی خود را به کار اندازد.ارسطو معتقد است سه نوع خوشبختی وجود دارد.نوع اول خوشبختی زندگانی سرشار از شادی و لذت
نوع دوم خوشبختی زندگانی شهروندی آزاد و مسئول .نوع سوم خوشبختی زندگانی فیلسوفانه و اندیشمندانه .
ارسطو انگاه می افزاید که هر سه ضابطه باید در آن واحد وجود داشته باشد تا انسان به خوشبختی و خرسندی برسد .ارسطو هر گونه عدم تعادل را رد می کرد.
ارسطو در اینجا هم حد اعتدال را توصیه می کند .باید نه ترسو بود ونه بی باک .باید متهور بود (تهور کم ترسویی است و تهور زیاد بی باکی )باید نه خسیس بود نه مصرف .
باید سخاوتمند بود.(سخاوت کم خست است و سخاوت زیاد اصراف) اخلاقیات افلاطون و ارسطو هر دو بر پایهءپزشکی یونان استوار است.فقط با اعتدال و تناسب می توان به زندگی خوش و سازگار نائل شد.
ناپسندی افراط و تفریط در برخورد ارسطو با جامعه نیز مشاهده می شود .می گوید انسان (حیوان سیاسی ) است .بدون اجتماع پیرامون ، ما انسانها حقیقی نیستیم.
ارسطو سه نوع کشورداری شایسته را شرح می دهد .یکی حکومت پادشاهی ـکه در آن فقط رئس دولت وجود دارد .این طرز حکومت به شرطی خوب است که به استبداد منجر نشود.نوع دیگر کشورداری خوب حکومت اشراف است که در آن گروهی نسبتا بزرگ فرمان می راند .
این طرز حکومت باید مراقبت ورزد به الیگارشی ـ یعنی به فرمانروایی چند تن مبدل نشود.دولت نظامی نمونه ای از الیگارشی است.نوع سوم کشورداری خوب را ارسطو حکومت جامعه می نامد .که همان دموکراسی است.ولی این طرز حکومت نیز معایبی دارد.
دموکراسی می تواند به سرعت به صورت سلطه اوباش درآید.
و سرانجام نگاهی بیاندازیم به نظریات ارسطو دربارهء زنان .عقاید او در این رهگذر بدبختانه چندان دلگرم کننده نیست و به پای افلاطون نمی رسد.ارسطو متمایل به قبول این عقیده بود که زنان از جهاتی ناکامل اند.
زن ( مرد نا تمام) است .زن در تولید مثل نقش منفعل و پذیرا دارد ، حال آنکه مرد فعال و بارور است.به اعتقاد ارسطو خصوصیات کودک همه در نطفهء مرد قرار دارد .
زن خاک است بذر را می پذیرد و می رویاند.یا به زبان ارسطو مرد(صورت)کودک را فراهم می آوردو زن (جوهر) را.
البته حیرت آور و تاسف برانگیز است که مردی از سایر جهات چنان زیرک در زمینهء رابطهءزن و مرد این همه اشتباه کند .
ولی این دو چیز را نشان می دهد .
اول انکه ارسطو از قرار معلوم خیلی تجربهء علمی دربارهءزندگی زنان و کودکان نداشت، و دوم می رساند هر گاه اجازه داده شود مردان یکه تاز عرصهءعلم و حکمت گردند کارها چه اندازه به خطا می رود
دید نادرست ارسطو از مرد و زن بیش از حد زیان به بار آورد چون نظر او بود نه نظر افلاطون که در سراسر قرون وسطا چیره شد.میراثی که بدین ترتیب به کلیسا رسید تصویری از زن بود که هیچ گونه مبنایی در تورات و انجیل نداشت.عیسی مطمئنا دشمن زن نبود.