کافه تلخ

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

تَنَخ يا كتب مقدس يهود



من ايمان كامل دارم كه كتاب تـورا آسماني است.
(از اصول سيزده گانه ايمان يهود)


مجموعه كتب مقدس يهود كه به اختصار« تَنَخ» ناميده مي شود، دربردارنده كتابهايي است كه از طريق مُشِه رَبِنو (حضرت موسي) و ديگر پيامبران الهي به ما رسيده و ريشه هايي بس عميق در روح و روان ملت ما دارند، به حدي كه شالوده و اساس معتقدات اخلاقي، رسوم اجتماعي و ايمان يهوديت را تشكيل مي دهند و بدون آنها زندگي و حيات ديني مفهومي ندارد.
همه مطالب اين كتابها و حتي نحوه جمله بندي، گزينش واژه ها، حروف و غيره را خداوند متعال به انبيا الهام فرموده است. يهوديان سراسر دنيا اين كتب را مقدس و آسماني شمرده و به تعاليم آنها كه اصول بنيادين يهوديت است، اعتقاد راسخ دارند. 
در واقع، هيچ يهودي نمي تواند نسبت به اين مهم، بي تفاوت باشد.


تَنَخ يا كتب مقدس يهود، مجموعه اي 24 جلدي و داراي بخشهاي زير است:
تورا، نِويئيم (انبيا) و كِتوبيم (مكتوبات).


الف) تـورا :
تـورا به معناي «شريعت» يا «قانون» و مهمترين قسمت تنخ است كه از جانب خداوند توسط مشه ربنو به ما ابلاغ شده و متشكل از 5 سِفِر (جلد) است. آنها عبارتند از :


1- بِرِشيت (پيدايش)
2- شِمُوت (خروج)
3- وَييقرا (لاويان)
4- بَميدبار (اعداد)
5- دِواريم (تَثْنيه)
تـورا با آفرينش جهان آغاز مي شود و با مرگ مُشِه (حضرت موسي) پايان مي يابد. اين كتاب گاه با بيان تاريخچه، داستان و نحوه زندگي پيامبران و گاهي هم با بيان صريح اوامر و نواهي، راه زندگي صحيح را به ما مي آموزد. نيز همه دستورها و فرمانهايي كه يك يهودي موظف به اجراي آنهاست (613 فرمان)، از آن نشأت گرفته اند.


تـورا راهنماي يهوديان در تمام امور زندگي (در زندگي خصوصي، حيات اجتماعي و اجراي مراسم مذهبي) است. قوانين آن، زندگي زناشويي را مقدس و مُنزه نگه مي دارد، به والدين مي آموزد كه چگونه فرزندانشان را تربيت كنند و به فرزندان ياد مي دهد كه در برابر والدينشان چگونه رفتار نمايند. افزون بر دستورهاي مذهبي، اخلاقي و اصول خانواده، قوانين قضايي و حقوقي؛ مانند قانونهاي مربوط به مالكيت، وراثت، پرداخت غرامت و خسارت، بدهكاري و غيره نيز در تـورا است. اين كتاب آسماني به انسان مي فهماند كه همنوعان خود را دوست بدارد و با آنها در صلح و آرامش زندگي كند. همچنين داراي فرمانهايي است كه به ما مي آموزد چگونه با خواندن نمازها، دستگيري از مستمندان و توبه كردن از اعمال ناپسند به خداوند احترام بگذاريم. اعياد ذكر شده در آن ما را به تاريخ گذشته خود پيوند مي دهد و به خداوند نزديكتر مي گرداند. از تـورا مي آموزيم كه چگونه از دنيا لذت مشروع برده و هدف عالي آفرينش را دنبال كنيم، جلال خداوند را در همه جا احساس كرده و وجود او را پيوسته شاهد و ناظر بر اعمال خويش بدانيم.


انسان همواره از كلمات تـورا الهام گرفته و قوت قلب يافته است. هنگامي كه شادمان است، با سپاسگزاري و دلخوشي به تـورا روي مي آورد.
در وقتي كه افسرده و ناراحت است، براي يافتن اميد و آسايش به سوي تـورا مي رود. زماني كه آشفته و مضطرب است، براي كسب آرامش به تـورا مراجعه مي كند. چنانكه حضرت داويد مي فرمايد: «شريعت (تـوراي) خداوندْ كامل و بدون عيب و نقص است، آرامش دهنده روح (آدمي) است».


تـورا را مشه به بني اسرائيل طي 40 سال (2488-2448 عبري) اقامت در بيابان آموزش داد كه داراي 5845 پاسوق (آيه) و 54 پاراشا (بخش) است. نيز هر هفته در روز شبات و به طور معمول، يك پاراشا از روي تورايي كه بر پوست حيوان حلال گوشت و با دست نوشته شده قرائت مي شود كه ما بدين وسيله در طول يك سال، يك بار تـورا را به طور كامل مي خوانيم تا تعاليم آن را فراگرفته و اجرا نماييم .


ب) نويئيم (انبيا)


دومين قسمت از تنخ و شامل 8 جلد است. نويئيم به معناي «انبيا» و متشكل از نبوت پيامبراني است كه پس از درگذشت مشه ربنو تا اوايل آبادي بت هميقداش دوم، در مدتي نزديك به هزار سال، به هدايت و ارشاد مردم پرداخته اند. انبياي يهود 55 تن بوده كه 48 نفر آنها مرد و 7 نفر زن هستند. كتب نويئيم عبارتنداز:


1- يِهُوشوعَ : با نبوت يهوشوع و ورود بني اسرائيل به سرزمين مقدس شروع مي شود و تاريخچه ملت يهود را پس از آن بيان مي كند.


2- شُوفْطيم (داوران) : از رخدادهاي زمان داوراني چون «دِوُورا»، «گيدْعُون» و «شيمشون» كه پس از يهوشوع رهبري مردم را به عهده گرفتند، سخن مي گويد. «دوورا» از پيامبران زن يهود است كه با ايجاد اتحاد ميان بني اسرائيل عليه ظالمان وقت قيام كرد و آنها را شكست داد.


3- شِموئل: اين كتاب، دوران پس از شوفطيم را در بردارد. آغاز آن با رهبري 40 ساله «عِه لي كهن گادول» بر بني اسرائيل است كه پس از وي شموئل اين وظيفه را بر عهده مي گيرد. در شروع كتاب، چگونگي تولد شموئل بيان مي شود. «حَنّا» مادر او زني نازا بود كه از لطف الهي نااميد نشده، به استغاثه به درگاه خداوند پرداخت و با دعايي كه عه ليكهن گادول در حق وي نمود، مورد اجابت واقع شده، شموئل نبي زاده شد. همچنين در اين كتاب از گزينش شائول به نام اولين پادشاه بني اسرائيل و سلطنت داويد (حضرت داوود) سخن مي رود.


4- مِلاخيم (پادشاهان) : با شرح دوران پادشاهان بني اسرائيل پس از داويد كه از سلطنت شِلُـمُو (حضرت سليمان) است، آغاز مي شود و تا خرابي بت هميقداش اول به دست «نِبوكَدْ نِصَر» (پادشاه بابل) ادامه دارد.


شلومو پادشاهي عاقل، دادگستر و عادل است كه بت هميقداش اول، معبد مقدس يا خانه خدا را كه پدرش داويد طراحي كرده بود، بنا مي كند. اين بت هميقداش پس از 410 سال ويران شده و پس از شلومو سلطنت به دو قسمت تفكيك مي شود: يك قسمت، متشكل از افراد اَسباط يهودا و بنيامين بوده كه تحت تسلط خاندان داويد بود و قسمت ديگر، ده سبط باقي مانده بني اسرائيل است كه حكومت جداگانه اي را تشكيل مي دادند.


5- يِشَعيا : از پيامبران بني اسرائيل است كه با زباني فصيح به نصيحت، توبيخ و ارشاد بني اسرائيل مي پردازد. بخشي از نبوتهاي يشعيا مربوط به پيش بيني زمان ماشيح (منجي موعود) است: «كه در آن روز چنانكه دريا پر از آب است، جهان از معرفت الهي پر خواهد شد» و «او بين امتها داوري خواهد نمود و قومهاي بسياري را توبيخ خواهد كرد و ايشان شمشيرهاي خود را براي (تبديلِ به) گاوآهن و نيزه هاي خود را براي تبديل به ارّه ها خواهند شكست».


6- يرميا: همزمان با دوران خرابي بت هميقداش اول مي زيست. او به ارشاد بني اسرائيل پرداخته، آنها را به توبه از راههاي اشتباه خود و برگشت به خداوند فرا مي خواند. وي خرابـي بت هميقداش اول را پيش بيني كرده و در مورد آن مرثيه سرود.


7- يِحِزْقِل (حزقيال) 9 : اين نبي را نبوكد نصر به اسارت بابل درآورد. او در آنجا از يك سو، به تبليغ و ارشاد در راه خداوند و توبيخ مردم به سبب اعمال ناپسندشان همت مي كرد و از سوي ديگر، به تجديد روحيه و قوت قلب دادن به افرادي كه بر اثر شكست و اسارت، روحيه و اميد خود را از دست داده بودند، مي پرداخت.


8- (كتب دوازده گانه): داراي نبوت 12 تن از پيامبران بني اسرائيل است كه به علت كم حجمي آنها در يك جلد گردآوري شده و شامل نبوتهـــاي هُوشِعَ، يُوئِل، عامُوس، عوُوَدْيا، يُونا (يونس)، ميخا، ناحوم، حَبَقوق، صِفَنْيا، حَگَي، زِخَرْيا(زكريا) و مَلآخي است.


بسياري از ايشان در زمان پادشاهان ناصالحي مي زيسته اند كه در دوران زندگي خود به مبارزه با آنان و ارشاد مردم پرداخته اند. نبوت حضرت يونس درباره شهر پرجمعيت نينوا، سبب روي آوردن حاكم و مردم آن شهر به سوي خدا شد. همچنين معجزه بلعيده شدن اين حضرت توسط ماهي و نجات او بسيار مشهور است.


حبقوق نبي: در حدود 2500 سال قبل مي زيسته و از پيامبران بني اسرائيل است كه آرامگاه او در ايران و شهر تويسركان از توابع همدان جاي دارد.


ملآخي: آخرين پيامبر بني اسرائيل است كه در حدود 2300 سال پيش در اوايل آبادي بت هميقداش دوم مي زيسته است. او در نبوتهاي خود به انجام دادن صحيح فرمانهاي الهي و به ياد داشتن و آموزش تـورا تأكيد دارد.


در ميان كتب انبيا «يشعيا» با 66 فصل، از بزرگترين و «عُوَوديا» تنها با يك فصل، از كوچكترين آنها به شمار مي آيد. هر هفته در روز شبات، همانند تورا قسمتي از نويئيم كه موضوع آن مربوط به پاراشاي هفته است، با عنوان «هفطارا» پس از تـورا قرائت مي شود.
هفطارا


در دوران بت هميقداش دوم (معبد مقدس يهوديان) و پس از خرابي آن، در دوراني كه حاكمان بت پرست بر سرزمين مقدس چيره بودند، براي جلوگيري از هرگونه انتشار فرهنگ توحيدي، قرائت و آموزش تورا به هر شكلي منع شد، به طوري كه فريضه قرائت تورا براي شبات در كنيساها ممنوع شده، متخلفان را جريمه هاي سنگيني مي كردند. در اين راه، افراد بسياري كه همواره براي اشاعه تعاليم الهي تلاش مي كردند و از جمله، ده تن از بزرگترين دانشمندان يهود مانند ربي عقيوا جان خود را ازدست دادند.


علماي يهود در آن زمان براي جلوگيري از فراموشي فرمانها و تعاليم تورا، از حكام وقت درخواست كردند كه يهوديان اجازه داشته باشند تا حتي قسمتي از كتب انبيا (نويئيم) را هر هفته به منظور يادآوري تاريخ يهود قرائت كنند، كه با اين درخواست موافقت شد. از آن پس بخشي از كتب نويئيم، دست كم و به طور معمول تا 21 پاسوق كه با پاراشاي آن هفته تورا مناسبت داشت، انتخاب شد تا به جاي تورا در روز شبات در كنيسا قرائت شده، بر آن براخا گفته شود كه «هَفطارا» نام گرفت.


همان گونه كه ذكر شد، هفطاراي هر هفته چنان انتخاب مي شد كه يادآور پاراشاي توراي آن هفته براي مردم باشد. مثلاً در هفته پاراشاي نوح، بخشي از كتاب يشعياي نبي را برمي گزيدند كه در آن متن، خداوند خطاب به يشعيا و جامعه يهود، پيمان خود را درباره عدم تكرار طوفان نوح يادآور مي شود و بدين گونه پاراشاي نوح از تورا كه موضوع اصلي آن «طوفان نوح» بود، در ذهن مردم زنده مي شد.


در مناسبتهاي ويژه مانند موعديم، روش حودش (اول ماه) و شباتهاي مخصوص، هفطاراي متناسب با موضوع آن برگزيده و قرائت مي شد. بعدها با شكست بت پرستان، اين حكم باطل شد و يهوديان دوباره به خواندن پاراشاهاي تورا پرداختند؛ اما رسم قرائت هفطارا تقريباً به همان شكل، پس از قرائت تورا در شبات و موعديم ادامه يافت.


ج) كتوبيم (مكتوبات )


به سومين بخش تنخ گفته مي شود كه شامل 11 كتاب است:


1- تهيليم (مزامير داوود): داراي 150 فصل و بيشتر آنها از نبوتهاي داويد (حضرت داوود) است. وي در اين كتاب، دلبستگي خود را به خداي يكتا نشان مي دهد. مضامين «تهيليم» بهترين وسيله ايجاد ارتباط معنوي بين انسان و خداست. به همين سبب در تفيلاهاي ما فصولي از مزامير داويد يا تهيليم گنجانده شده كه در ميان كتابهاي تنخ پس از تـورا، بيشتر از كتب ديگر مورد مطالعه و علاقه مردم است.


« خدا را هميشه در مقابل خود قرار مي دهم»، اين يكي از گفتارهاي داويد است كه به نخستين اصل ايماني يهوديت مبني بر حضور و نظارت خداوند متعال در هر زمان و مكان اشاره دارد. تهيليم تفاوت بارزي با ديگر كتب نَبَوي يهوديان دارد. در نوشتار انبيا، اين خداوند است كه به وساطت پيامبرانش با انسانها سخن مي گويد؛ ولي در مزامير، اين انسانها هستند كه به صورت فردي يا جمعي با خدا سخن مي گويند، گاه با نماز و استغاثه و گاهي با شكرانه و ستايش. يكي از انديشمندان مي گويد: «مزامير، آينه هايي هستند كه حتي كوچكترين تأثيرات وارد آمده بر نفس را همچون نگراني، شادماني، ترس، شك، اميد، يأس، رنج و سرگرداني منعكس مي سازند».


مزاميرحضرت داويد از چنان تنوع بياني و موضوعي برخوردار است كه هر نياز و خواسته اي را برآورده مي سازد.


شايد به سبب همين ويژگي است كه در ايام قديم، « لِوي»ها كه از نسل «لِوي» يكي از فرزندان حضرت يعقوب بودند و خداوند مسوؤليت تشريفات معبد مقدس را به آنان محول نموده بود، بسياري از مزامير را همراه مراسم قرباني در خانه خدا با آهنگ و نواهاي متنوع موسيقي مي سراييدند. نحوه سرودها تعيين كننده نوع سازهاي موسيقي و آهنگ مناسب آن سرود ويژه مي بود، زيرا يك شعر نيايشي، با سرود تسبيحي يا شعر مرثيه اي متفاوت است. البته با وجود پژوهشهاي بسيار، ماهيت ابزار موسيقي يا آهنگهايي كه در آغاز مزامير آمده اند، به گونه اي درست، روشن نشده است.


هارامبام در شرح مراتب نبوت به درجه اي اشاره مي كند كه انسان در بيداري احساس مي كند حالتي در او پديد آمده و نيرويي وي را به گفتن وامي دارد تا سخنان لطيف، حكمت آميز، ستايشگرانه، نصايح مفيد و حتي مطالب اجتماعي يا الهيات و عرفاني بر زبان راند. او اين فيض عقلاني را كه خداوند نازل كرده است، «رووَحْ هَقوُدِش» ناميده و مي گويد كه «تهيليم» حضرت داود از جمله كتابهايي است كه ا درجه «روح هقودش» نوشته شده اند و به همين دليل، اين كتاب جزو «كتوبيم»؛ يعني، «مكتوبات با الهام نوشته شده» و در مجموعه سه گانه تَنَخ جاي گرفته است. درباره همين نوع الهام است كه حضرت داويد مي فرمايد: «كلام او بر زبانم جاري است».


در نگارش، زبان و ادبيات انبياي يهود، بويژه درباره صفات و آثار باري تعالي، اصطلاحي در تلمود وجود دارد كه مي گويد «تورا با زبان انسانها سخن گفته است»؛ يعني، در ظاهر چنان نوشته شده كه همه مردم بتوانند با ساده انديشي خود، دركي از خداوند بيابند. در غير اين صورت، چگونه مي توان شكوه و عظمت الهي را به آنان تعليم داد. از اين رو برخي از صفات و افعال مادي براي معرفي و اعلام وجود الهي به عاريه گرفته شده است، زيرا يك نوآموز در ابتداي نگرش، وجود را در محسوسات يا چيزهايي حس شدني و لمس شدني مي بيند. همچنين براي بيان عدم نقص، بي نيازي و كامل بودن خداوند از بعضي كمالات كه براي انسانها به كار مي رود، استفاده شده است. پس صفات و افعال مادي كه در كتب انبيا هستند؛ مانند حركت، نزول، صعود، رفتن، ايستادن، نشستن، سكون، خروج و عبور هرگز به مفهوم مادي شان به خداوند واحد، ازلي و ابدي نسبت داده نمي شوند، بلكه براي بيان حضور، نظارت، توانايي، لطف و داوري باري تعالي و به گونه تمثيلي مورد استفاده قرار مي گيرند.


مزامير حضرت داويد، همچون هر اثر نبوي كه سرچشمه از درياي بي كران وحي دارد به يك زمان، مكان و موضوع خاصي محدود نمي شود، بلكه براي همه زمانها و نسلهاست. هر ميزموري مي تواند همراه با پيام آموزنده، ابعاد گوناگون و رموزي نهفته در خود داشته و به موضوعهاي مختلف در زمانهاي متفاوت اشاره كند. چنانكه حضرت داويد، مزاميري به نام « هَلِلِ بزرگ»5 را در وصف و ستايش خداوند و به سبب معجزات زمان خروج بني اسراييل از مصر در زمان قديم و مددهاي الهي به موحدان، در دوران خود مي سرايد. بعدها «حزقيا» يكي از پادشاهان يهودا به دليل عظمت شكست سپاهيان « سَنْخِريوْ» (آشور) و رهايي قومش، همين مزامير نَبَوي را با نگاه و برداشتي ديگر درباره شگفتيهاي زمان خودش سروده و بازگو مي كند.


روايتي به نقل از تلمود مي گويد: «افزون بر داويد، تهيليم را ده تن از بزرگان از جمله حضرت آدم، حضرت موسي و فرزندان قورح سراييدند».


2-3-4- سه كتاب ميشلِه (امثال سليمان)، قُوهِلِت (جامعه) و شيرهَشيريم (سرود سرودها) : از نبوتهاي شلومو (حضرت سليمان) هستند كه وي در دو كتاب اول، بيشتر به نكات اخلاقي و عبرت آموز مي پردازد و در كتاب سوم (شيرهشيريم)، بحثي عرفاني بين بني اسرائيل و خداوند بيان مي شود.


5- كتاب ايوب: برخي آن را نوشته حضرت مشه مي دانند كه از زندگي ايوب، آزمايشها و بحثهاي او و دوستانش درباره علت عذابهايي كه انسان در طول حياتش متحمل مي شود، سخن مي گويد. در كتاب ايوب، فلسفه پيچيده اي وجود دارد كه فهم آن، تعمق ويژه اي را مي طلبد.


6- كتاب روت: گرايش يك زن بت پرست (روت) به راه خداوند و پايداري او را در اين مسير توضيح مي دهد. اين زن با ايماني راسخ مشكلات را تحمل مي كند و سرانجام از روت، خاندان داويد پديد مي آيد.


7- اِخا (مراثيِ يرميا): پيش بيني و مراثي «يرمياي» نبي در مورد خرابي بت هميقداش اول است كه در شب و روز نهم ماه عبري آو خوانده مي شود. يرميا نعمات و مشكلات را اتفاقي نمي شمارد، بلكه آنها را بازتابي از اعمال ما مي داند كه تحت نظارت خداوند به خود ما برمي گردد.


يرميا ما را به توبه و بازگشت در راه پروردگار فرا مي خواند و تأكيد دارد با اعتقاد به احسانهاي خدا كه ابدي و جاودان هستند، حتي با وجود خطاهاي گذشته، جايي براي يأس و نوميدي وجود ندارد. بنابراين با چنين اعتقادي چرا با درنگ و تأخير در انجام دادن فرمانهاي الهي، سبب گرفتاري و بدبختي خود شويم؟


8- كتاب اِسْتِر (مگيلت استر ): از زندگي يهوديان در ايران و زمان پادشاهي اَحَشْوِرُُش (حدود 2400 سال پيش) همراه با توطئه هامان – نخست وزير وقت عليه يهوديان سخن مي گويد. هامان كه فردي بت پرست بود، مي خواست همه ايشان را به علت اعتقاد به خداي يگانه و عدم پرستش بت او در روز 13 ادار قتل عام سازد، ولي اين توطئه به خواست خداوند و ياري و همراهي «استر» و «مُرْدِخاي» به شكست انجاميد. اين كتاب با عنوان «مگيلاي استر»، طي مراسمي در شب و روز چهاردهم ادار (جشن پوريم) خوانده مي شود.


آرامگاه استر و مردخاي در ايران و در شهر همدان جاي دارد.


9- كتاب دانيئِل (دانيال نبي): از پيش بيني هاي دانيال، نبوتهاي او به هنگام اسارت يهوديان در بابل و شكست حكومت بابل به دست داريوش (پادشاه ايران) تشكيل شده است. وي به سبب پايداري در راه خدا و پرستش خداي يگانه با توطئه مخالفانش به چاه شيران انداخته مي شود و شيرهاي وحشي همچون حيواناتي رام و دست آموز در كنار او زانو مي زنند، ولي هنگامي كه دشمنان دانيال به درون چاه انداخته مي شوند، هنوز به انتهاي آن نرسيده اند كه شيران آنها را پاره پاره مي كنند. آرامگاه دانيال نبي در شهر شوشِ استان خوزستان ايران قرار دارد.


10- كتاب عِزْرا - نِحِمْيا: به ذكر اعمال اين دو پيامبر در ارشاد مردم و بازگشت يهوديان به ياري «كورش» به سرزمين مقدس و ساخت بت هميقداش دوم به مدد كورش و داريوش دوم كه هر دو از پادشاهان ايران بودند، مي پردازد. عِزرا در ترويج فرهنگ تورايي كوشش بسيار نمود و خدمت عظيمي در احيا و تقويت ايمان يهوديان نسبت به تـورا انجام داد. او تحصيل تـورا را بين مردم رواج داده، شالوده اي محكم براي مقدس نگه داشتن آن پايه ريزي كرد.


عزرا با عشقي عظيم، تـورا را با تفاسيري كه مشه ربنو آموزش داده بود، به مردم آموخت تا آنكه ايشان نه تنها آن را بپذيرند، بلكه آموخته و با آن زندگي كنند. حضرت موسي تـورا را براي نسلي آورد كه تازه از مصر خارج شده بودند و عزرا دانش تـورا را به نسلي بازگرداند كه تازه از اسارت بابل آزاد شده بودند.


11- كتاب ديوْرِه هَياميم (تواريخ ايام ) : شجره نامه بني اسرائيل را از «حضرت آدم تا اوايل آبادي بت هميقداش دوم» دربردارد و برخي از وقايع زمان پادشاهان را نيز شرح داده است.


لازم به ذكر است كه كتابهاي شموئل، پادشاهان، تواريخ ايام و عزرا - نحميا در اصل هر كدام يك كتاب محسوب مي شوند، ولي به صورت 2 جلدي (جلد1 و جلد 2) و كتاب «عزرا - نحميا» به صورت جداگانه؛ يعني، كتاب عزرا و كتاب نحميا نيز چاپ شده اند.


فرهنگ و بينش يهود – سال اول نظام جديد آموزش متوسطه

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

هنر رویا بینی و شاهنامه




حکیم فردوسی پیش از کاستاندا به جهان رویا بینان و اعمال انسان در جهان رویا توجه داشته و از این رو تمام وقایع هفت خوان از رویا یا به خواب رفتن رستم آغاز می‌شه. این همان روند رویا بینی است در جسم انسان
ابتدا خوابیدن و خاموشی ذهن؛ سپس خروج بدن کیهانی و عبور از بُعد اول که زمان است و بعد ورود به جهان کیهانی و ابعاد دیگر. 
در رویا هم همان‌قدر حقیقت داریم که در بیداری. باید قدر تمام امکانات بالقوه‌ی انسان خدا را بدانیم و با کار بر روی آن‌ها وارد بهشتی شویم که در آن ذهن حضور نداردو بازگشت به بهشت آسایش و آرامش انسان پیش از نصب ذهن بیگانه یا به تمثیل خوردن سیب تلخ حوا است. 


شهرزاد کاریابی



خوان اوّل: بيشه شير
 رستم براي رها کردن کي کاوس از بند ديوان بر رخش نشست و بشتاب رو براه گذاشت. رخش شب و روز مي تاخت و رستم دو روزه راه را به يک روز مي بريد، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جويان خورش گرديد. دشتي برگور پديدار شد. رستم پي بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوري را به بند در آورد. با پيکان تير آتشي برافروخت و گور را بريان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را بچرا رها ساخت و خود به نيستاني که نزديک بود درآمد و آنرا بستر خواب ساخت و جاي بيم را ايمن گمان برد و بخفت و برآسود.
 اما آن نيستان بيشه شير بود. چون پاسي از شب گذشت شير درنده به کنام خود باز آمد. پيلتن را بر بستر ني خفته و رخش را در کنار او چمان ديد. با خود گفت نخست بايد اسب را بشکنم و آنگاه سوار را بدرم. پس دمان بسوي رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشيد و دودست را برآورد و بر سر شير زد و دندان بر پشت او فرو برد. چندان شير را برخاک زد تا وي را ناتوان کرد و از هم دريد.
 رستم بيدار شد، ديد شير دمان را رخش از پاي درآورده. گفت «اي رخش ناهوشيار، که گفت که تو با شير کارزار کني؟ اگر بدست شير کشته مي شدي من اين خود و کمند و کمان وگرز و تيغ و ببر بيان را چگونه پياده به مازندران مي کشيدم؟»
 اين بگفت و دوباره بخفت و تا بامداد برآسود.
 خوان دوم: بيابان بي آب
 چون خورشيد سر از کوه برزد تهمتن برخاست و تن رخش را تيمار کرد و زين بروي گذاشت و روي براه آورد. چون زماني راه سپرد بياباني بي آب و سوزان پيش آمد. گرماي راه چنان بود که اگر مرغ برآن مي گذشت بريان مي شد. زبان رستم چاک چاک شد و تن رخش از تاب رفت. رستم پياده شد و ژوبين در دست چون مستان راه مي پيمود. بيابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپيدا بود. رستم بستوه آمد و روي به آسمان کرد و گفت «اي داور دادگر، رنج و آسايش همه از توست. اگر از رنج من خشنودي رنج من بسيار شد. من اين رنج را برخود خريدم مگر کردگار، شاه کاوس را زنهار دهد و ايرانيان را از چنگال ديو برهاند که همه پرستندگان و بندگان يزدان اند. من جان و تن در راه رهائي آنان گذاشتم. تو که دادگري و ستم ديدگان را در سختي ياوري کار مرا مگردان و رنج مرا بباد مده. مرا دستگيري کن و دل زال پير را بر من مسوزان.»
هم چنان مي رفت و با جهان آفرين در نيايش بود، اما روزنه اميدي پديدار نبود و هردم توانش کاسته تر مي شد. مرگ را در نظر آورد و بدريغ با خود گفت «اگر کارم با لشکري مي افتاد شيروار به پيکار آنان مي رفتم و به يک حمله آنان را نابود مي ساختم. اگر کوه پيش مي آمد بگرز گران کوه را فرو مي کوفتم و پست مي کردم و اگر رود جيحون برمن  
مي غريد به نيروي خداداد در خاکش فرو مي بردم. ولي با راه دراز و بي آب و گرماي سوزان دليري و مردي چه سود دارد و مرگي را که چنين روي آرد چه چاره مي توان کرد؟»
درين سخن بود که تن پيلوارش از رنج راه و تشنگي سست و نزار شد و ناتوان برخاک گرم افتاد. ناگاه ديد ميشي از کنار او گذشت. از ديدن ميش اميدي در دل رستم پديد آمد و انديشيد که ميش بايد آبشخوري نزديک داشته باشد. نيرو کرد و از جاي برخاست و در پي ميش براه افتاد. ميش وي را بکنار چشمه اي رهنمون شد. رستم دانست که اين ياوري از جهان آفرين به وي رسيده است. بر ميش آفرين خواند و از آب پاک نوشيد و سيراب شد. آنگاه زين از رخش جدا کرد و ويرا در آب چشمه شست و تيمار کرد و سپس در پي خورش بشکار گور رفت. گوري را بريان ساخت و بخورد و آهنگ خواب کرد. پيش از خواب رو به رخش کرد و گفت «مبادا تا من خفته ام با کسي بستيزي و با شير و ديو پيکار کني. اگر دشمني پيش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه کن.»
خوان سوم: جنگ با اژدها
رخش تا نيمه شب در چرا بود. اما دشتي که رستم برآن خفته بود آرامگاه اژدهائي بود که از بيمش شير و پيل و ديو ياراي گذشتن برآن دشت نداشتند. چون اژدها به آرامگاه خود باز آمد رستم را خفته و رخش را در چرا ديد. درشگفت ماند که چگونه کسي بخود دل داده و برآن دشت گذشته. دمان رو بسوي رخش گذاشت.
 رخش بي درنگ ببالين رستم تاخت و رسم روئين برخاک کوفت و دم افشاند و شيهه زد. رستم از خواب جست و انديشه پيکار در سرش دويد. اما اژدها ناگهان به افسون ناپديد شد. رستم گرد خود به بيابان نظر کرد و چيزي نديد. با رخش تند شد که چرا وي را از خواب باز داشته است و دوباره سر ببالين گذاشت و بخواب رفت. اژدها باز از تاريکي بيرون آمد. رخش باز بسوي رستم تاخت و سم برزمين کوفت و خاک برافشاند. رستم بيدار شد و بر بيابان نگه کرد و باز چيزي نديد. دژم شد و به رخش گفت «درين شب تيره انديشه خواب نداري و مرا نيز بيدار مي خواهي. اگر اين بار مرا از خواب باز داري سرت را بشمشير تيز از تن جدا مي کنم و خود پياده به مازندران مي روم. گفتم اگر دشمني پيش آمد با وي مستيز و کار را بمن واگذار. نگفتم مرا بي خواب کن. زنهار تا ديگر مرا از خواب برنيانگيزي.»
 سوم بار اژدهاي غرّال پديدار شد و از دم آتش فرو ريخت. رخش از چراگاه بيرون دويد اما از بيم رستم و اژدها
نمي دانست چه کند که اژدها زورمند و رستم تيز خشم بود.
 سرانجام مهر رستم او را ببالين تهمتن کشيد. چون باد پيش رستم تاخت و خروشيد و جوشيد و زمين را بسم خود چاک کرد. رستم از خواب خوش برجست و با رخش برآشفت. اما جهان آفرين چنان کرد که اين بار زمين از پنهان ساختن اژدها سرباز زد. در تيرگي شب چشم رستم به اژدها افتاد. تيغ از نيام کشيد و چون ابر بهار غريد و بسوي اژدها تاخت و گفت «نامت چيست، که جهان برتو سرآمد. مي خواهم که بي نام بدست من کشته نشوي.»
 اژدها غرّيد و گفت «عقاب را ياراي پريدن براين دشت نيست و ستاره اين زمين را بخواب نمي بيند. تو جان بدست مرگ سپردي که پا درين دشت گذاشتي. نامت چيست؟ جاي آن است که مادر برتو بگريد.» تهمتن گفت «من رستم دستان از خاندان نيرمم و بتنهائي لشکري کينه ورم. باش تا دستبرد مردان را ببيني.» اين بگفت و به اژدها حمله برد. اژدها زورمند بود و چنان با تهمتن درآويخت که گوئي پيروز خواهد شد. رخش چون چنين ديد ناگاه برجست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شير از هم بردريد. رستم از رخش خيره ماند. تيغ برکشيد و سر از تن اژدها جدا کرد. رودي از خون بر زمين فرو ريخت و تن اژدها چون لخت کوهي بي جان برزمين افتاد. رستم جهان آفرين را ياد کرد و سپاس گفت و در آب رفت و سرو تن بشست و بر رخش نشست و باز رو براه نهاد.
  
خوان چهارم: زن جادو
 رستم پويان در راه دراز مي راند تا آنکه به چشمه ساري رسيد پرگل و گياه و فرح بخش. خواني آراسته درکنار چشمه گسترده بود و بره اي بريان با ديگر خوردني ها درآن جاي داشت. جامي زرين پر از باده نيز درکنار خوان ديد. رستم شاد شد و بي خبر از آنکه اين خوان ديوان است فرود آمد و برخوان نشست و جام باده را نيز نوش کرد. سازي در کنار جام بود. آنرا برگرفت و سرودي نغز در وصف زندگي خويش خواندن گرفت:
که آوازه بدنشان رستم است
که ازروز شاديش بهره کم است
 همه جاي جنگ است ميدان اوي
 بيابان و کوه است بستان اوي
 همه جنگ با ديو و نر اژدها
 زديو و بيابان نيابد رها
 مي وجام و بو يا گل ومرغزار
 نگردست بخشش مرا روزگار
 هميشه به جنگ نهنگ اندرم
 دگربا پلنگان به جنگ اندرم
 آواز رستم ساز وي بگوش پيرزن جادو رسيد. بي درنگ خود را در صورت زن جوان زيبائي بياراست و پر از رنگ و بوي نزد رستم خراميد. رستم از ديدار وي شاد شد و براو آفرين خواند و يزدانِ را بسپاس اين ديدار نيايش گرفت. چون نام يزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره زن جادو دگرگونه شد و صورت سياه اهريمني اش پديدار گرديد. رستم تيز در او نگاه کرد و دريافت که زني جادوست. زن جادو خواست بگريزد. اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک خواست بگريزد. اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک به بند آورد. ديد گنده پيري پر آژنگ و پر نيرنگ است. خنجر از کمر گشود و او را از ميان بدو نيمه کرد.
خوان پنجم: جنگ با اولاد
 رستم از آنجا باز راه دراز را در پيش گرفت و تا شب ميرفت و شب تيره را نيز همه ره سپرد. بامداد بسرزميني سبز و خرّم و پرآب رسيد. همه شب رانده بود و از سختي راه جامه اش به خوي آغشته بود و به آسايش نياز داشت. ببر بيان را از تن بدر کرد و خود از سر برداشت و هردو را در آفتاب نهاد و چون خشک شد دوباره پوشيد و لگام از سر رخش برداشت و او را در سبزه زار رها کرد و بستري از گياه ساخت و سپر را زير سر و تيغ را کنار خويش گذاشت و در خواب رفت.
دشتبان چون رخش را در سبزه زار ديد خشم گرفت و دمان پيش دويد و چوبي گرم بر پاي رخش کوفت و چون تهمتن از خواب بيدار شد به او گفت «اي اهرمن، چرا اسب خود را در کشتزار رها کردي و از رنج من برگرفتي؟» رستم از گفتار او تيز شد و برجست و دو گوش دشتبان را بدست گرفت و بيفشرد و بي آنکه سخني بگويد از بن برکند.
دشتبان فرياد کنان گوش هاي خود را برگرفت و با سر و دست پر از خون نزد "اولاد" شتافت که درآن سامان سالار و پهلوان بود. خروش برآورد که مردي غول پيکر با جوشن پلنگينه و خود آهنين چون اژدها بر سبزه خفته بود و اسب خود را در کشتزار رها کرده بود. رفتم تا اسب او را برانم برجست و دو گوش مرا چنين برکند. اولاد با پهلوانان خود آهنگ شکار داشت. عنان را بسوي رستم پيچيد تا وي را کيفر کند.
 اولاد و لشکرش نزديک رستم رسيدند. تهمتن بر رخش برآمد و تيغ در دست گرفت و چون ابر غرّنده رو بسوي اولاد گذاشت. چون فراز يکديگر رسيدند اولاد بانگ برآورد که «کيستي و نام تو چيست و پادشاهت کيست؟ چرا گوش اين دشتبان را کنده اي و اسب خود را در کشتزار رها کرده اي. هم اکنون جهان را بر تو سياه مي کنم وکلاه ترا به خاک مي رسانم.»
 رستم گفت «نام من ابر است، اگر ابر چنگال شير داشته باشد و بجاي باران تيغ و نيزه ببارد. نام من اگر بگوشت برسد خونت خواهد فسرد. پيداست که مادرت ترا براي کفن زاده است.» اين بگفت و تيغ آبدار را از نيام بيرون کشيد و چون شيري که در ميان رمه افتد درميان پهلوانان اولاد افتاد. بهر زخم شمشير دو سر از تن جدا مي کرد. به اندک زماني لشکر اولاد پراگنده و گريزان شد و رستم کمند بر بازو چون پيل دژم در پي ايشان مي تاخت. چون رخش به اولاد نزديک شد رستم کمند کياني را پرتاب کرد و سر پهلوان را در کمند آورد. او را از اسب به زير کشيد و دو دستش را بست و خود بر رخش سوار شد. آنگاه به اولاد گفت «جان تو در دست منست. اگر راستي پيشه کني و جاي ديو سفيد و پولاد غندي را بمن بنمائي و بگوئي کاوس شاه کجا در بند است از من نيکي خواهي ديد و چون تاج و تخت را به گرز گران از شاه مازندران بگيرم ترا برين مرز و بوم پادشاه مي کنم. اما اگر کژي و ناراستي پيش گيري رود خون از جشمانت روان خواهم کرد.»
اولاد گفت «اي دلير، مغزت را از خشم بپرداز و جان مرا برمن ببخش. من رهنمون تو خواهم بود و خانه ديوان و جايگاه کاوس را يک يک بتو خواهم نمود. از اينجا تا نزد کاوس شاه صد فرسنگ است و از آنجا تا جايگاه ديوان صد فرسنگ ديگر است، همه راهي دشوار. از ديوان دوازده هزار پاسبان ايرانيان اند. بيد و سنجه سالار ديوان اند و پولاد غندي سپهدار ايشان است. سر همه نرّه ديوان ديو سفيد است که پيکري چون کوه دارد و همه از بيمش لرزان اند. تو با چنين برز و بالا و دست و عنان و با چنبن گرز و سنان شايسته نيست با ديو سفيد درآويزي و جان خود را در بيم بيندازي. چون از جايگاه ديوان بگذري دشت سنگلاخ است که آهو را نيز ياراي دويدن برآن نيست. پس از آن رودي پرآب است که دو فرسنگ پهنا دارد و از نره ديوان "کنارنگ" نگهبان آن است. آنسوي رود سرزمين «بزگوشان» و «نرم پايان» تا سيصد فرسنگ گسترده است و از آن پس تا شاه نشين مازندران باز فرسنگ هاي دراز و دشوار در پيش است. شاه مازندران را هزاران هزاران سوار است، همه با سلاح و آراسته. تنها هزارو دويست پيل جنگي دارد. تو تنهائي و اگر از پولاد هم باشي ميسائي.»
 رستم خنديد و گفت «تو انديشه مدار و تنها راه را بمن بنماي.
ببيني کزين يک تن پيلتن
چه آيد بدان نامدار انجمن
 به نيروي يزدان پيروزگر
 به بخت و به شمشير و تير و هنر
 چو نبينند تاو برو يال من
 به جنگ اندرون زخم کوپال من
 بدرّد پي و پوستشان ازنهيب
 عنان را ندانند باز از رکيب
 اکنون بشتاب و مرا به جايگاه کاوس رهبري کن.»
 رستم و اولاد شب و روز مي تاختند تا بدامنه کوه اسپروز، آنجا که کاوس با ديوان بنرد کرده و از ديوان آسيب ديده بود، رسيدند.

خوان ششم: جنگ با ارژنگ ديو
 چون نيمه اي از شب گذشت از سوي مازندران خروش برآمد و به هرگوشه شمعي روشن شد و آتش افروخته گرديد. تهمتن از اولاد پرسيد «آنجا که از چپ و راست آتش افروخته شد کجاست؟» اولاد گفت «آنجا آغاز کشور مازندران است و ديوان نگهبان درآن جاي دارند و آنجا که درختي سر به آسمان کشيده خيمه ارژنگ ديو است که هر زمان بانگ و غريو برمي آورد.»
 رستم چون از جايگاه ارژنگ ديو آگاه شد برآسود و بخفت. چون بامداد برآمد اولاد را بردرخت بست وگرز نياي خود سام را برگرفت و مغفر خسروي را بر سرگذاشت و رو به خيمه ارژنگ ديو آورد. چون بميان لشکر و نزديک خيمه رسيد چنان نعره اي برکشيد که گوئي کوه و دريا از هم دريده شد. ارژنگ ديو چون آن غريو را شنيد از خيمه بيرون جست. رستم چون چشمش بروي افتاد در زمان رخش را برانگيخت و چون برق براو فرود آمد و سرو گوش و يال او را دلير بگرفت و بيک ضربت سر از تن او جدا کرد و سرکنده و پرخون او را در ميان لشکر انداخت. ديوان چون سر ارژنگ را چنان ديدند و يال و کوپال رستم را بچشم آوردند دل در برشان بلرزه افتاد و هراس در جانشان نشست و رو بگريز نهادند. چنان شد که پدر بر پسر در گريز پيشي مي گرفت. تهمتن شمشير برکشيد و در ميان ديوان افتاد و زمين را از ايشان پاک کرد و چون خورشيد از نيمروز بگشت دمان به کوه اسپروز بازگشت.
 رسيدن رستم نزد کي کاوس
آنگاه رستم کمند از اولاد برگرفت و او را از درخت باز کرد و گفت «اکنون جايگاه کاوس شاه را بمن بنما.» اولاد دوان در پيش رخش براه افتاد و رستم در پي او بسوي زندان ايرانيان تاخت.
 چون رستم به جايگاه ايرانيان رسيد رخش خروشي چون رعد برآورد. بانگ رخش بگوش کاوس رسيد و دلش شگفته شد و آغاز و انجام کار را دريافت و رو به لشکر کرد و گفت «خروش رخش بگوشم رسيد و روانم تازه شد. اين همان خروش است که رخش هنگام رزم پدرم کي قباد با ترکان برکشيد.» اما لشکر ايران از نوميدي گفتند کاوس بيهوده  مي گويد و از گزند اين بندهوش و خرد از سرش بدر رفته و گوئي در خواب سخن مي گويد. بخت از ما گشته است و از اين بند رهائي نخواهيم يافت.
در اين سخن بودند که تهمتن فرود آمد. غوغا در ميان ايرانيان افتاد و بزرگان و سرداران ايران چون طوس و گودرز و گيو و گستهم و شيدوش و بهرام او را در ميان گرفتند. رستم کاوس را نماز برد و از رنج هاي دراز که بروي گذشته بود پرسيد. کاوس وي را درآغوش گرفت و از زال زر و رنج و سختي راه جويا شد.
 آنگاه کي کاوس روي به رستم کرد و گفت «بايد هشيار بود و رخش را از ديوان نهان داشت. اگر ديو سفيد آگاه شود که تهمتن ارژنگ ديو را از پاي درآورده و به ايرانيان رسيده ديوان همه انجمن خواهند شد و رنج هاي تو را برباد خواهند داد. تو بايد باز تن و تيغ و تير خود را برنج بيفکني و رو بسوي ديو سفيد گذاري، مگر بياري يزدان بر او دست يابي و جان ما را از رنج برهاني که پشت و پناه ديوان اوست. از اينجا تا جايگاه ديو سفيد از هفت کوه گذر بايد کرد. در هرگذاري نرّه ديوان جنگ آزما و پرخاشجوي آماده نبرد ايستاده اند. تخت ديو سفيد در اندرون غاري است. اگر او را تباه کني پشت ديوان را شکسته اي. سپاه ما درين بند رنج بسيار برده است و من از تيرگي ديدگان بجان آمده ام. پزشگان چاره اين تيرگي را خون دل و مغز ديو سفيد شمرده اند و پزشگي فرزانه مرا گفته است که چون سه قطره از خون ديو سفيد را در چشم بچکانم تيرگي آن يکسر پاک خواهد شد.»
 رستم گفت «من آهنگ ديو سفيد مي کنم. شما هشيار باشيد که اين ديو ديوي زورمند و افسونگر است و لشکري فراوان از ديوان دارد. اگر به پشت من خم آورد شما تا ديرگاه در بند خواهيد ماند. اما اگر يزدان يار من باشد و او را بشکنم مرز و بوم ايران را دوباره باز خواهيم يافت.»
خوان هفتم: جنگ با ديو سفيد
آنگاه رستم بر رخش نشست و اولاد را نيز با خود برداشت و چون باد رو بکوهي که ديو سفيد در آن بود گذاشت. هفت کوهي را که در ميان بود بشتاب در نورديد و سرانجام به نزديک غار ديو سفيد رسيد. گروهي انبوه از نرّه ديوان را پاسدار آن ديد. به اولاد گفت «تاکنون از تو جز راستي نديده ام و همه جا بدرستي رهنمون من بوده اي. اکنون بايد بمن بگوئي که راز دست يافتن بر ديو سفيد چيست؟»
 اولاد گفت «چاره آنست که درنگ کني تا آفتاب برآيد. چون آفتاب برآيد و گرم شود خواب بر ديوان چيره مي شود و تو ازين همه نرّه ديوان جز چند تن ديوان پاسبان را بيدار نخواهي يافت. آنگاه بايد که با ديو سفيد درآويزي. اگر جهان آفرين يار تو باشد بروي پيروز خواهي شد.»
 رستم پديرفت و درنگ کرد تا آفتاب برآمد و ديوان سست شدند و درخواب رفتند. آنگاه اولاد را با کمندي استوار بست و خود شمشير را چون نهنگ بلا از نيام بيرون کشيد و چون رعد غرّيد و از جهان آفرين ياد کرد و در ميان ديوان افتاد سر ديوان چپ و راست به زخم تيغش برخاک مي افتاد و کسي را ياراي برابري با او نبود. تا آنکه بکنار غار ديو سفيد رسيد. غاري چون دوزخ سياه ديد که سراسر آنرا غولي خفته چون کوه پر کرده بود. تني چون شبه سياه و روئي چون شير سفيد داشت. رستم چون ديو سفيد را خفته يافت به کشتن وي شتاب نکرد. غرّشي چون پلنگ برکشيد و بسوي ديو تاخت. ديو سفيد بيدار شد و برجست و سنگ آسيائي را از کنار خود در ربود و درچنگ گرفت و مانند کوهي دمان آهنگ رستم کرد. رستم چون شير ژيان برآشفت و تيغ برکشيد و سخت بر پيکر ديو کوفت و به نيروئي شگفت يک پا و يک دست از پيکر ديو را جدا کرد و بينداخت. ديو سفيد چون پيل دژم بهم برآمد و بريده اندام و خون آلود با رستم درآويخت.
 غار از پيکار ديو و تهمتن پرشور شد. دور زورمند بر يکديگر مي زدند و گوشت از تن هم جدا مي کردند. خاک غار بخون دو پيکارگر آغشته شد. رستم در دل مي گفت که اگر يک امروز ازين نبرد جان بدر ببرم ديگر مرگ برمن دست نخواهد يافت و ديو با خود مي گفت که اگر يک امروز با پوست و پاي بريده از چنگ اين اژدها رهائي يابم ديگر روي به هيچکس نخواهم نمود. هم چنان پيکار مي کردند و جوي خون از تن ها روان بود. سرانجام رستم دلاور برآشفت و بخود پيچيد و چنگ زد و چون نرّه شيري ديو سفيد را از زمين برداشت و بگردن درآورد و سخت برزمين کوفت و آنگاه بي درنگ خنجر برکشيد و پهلوي او را بردريد و جگر او را از سينه بيرون کشيد. ديو سفيد چون کوه بيجان کشته برخاک افتاد.
 رستم از غار خون بار بيرون آمد و بند از اولاد بگشاد و جگر ديو را بوي سپرد و آنگاه با هم رو بسوي جايگاه کاوس نهادند.
اولاد از دليري و پيروزي رستم خيره ماند و گفت «اي نره شير، جهان را به زير تيغ خود آوردي و ديوان را پست کردي. ياد داري که بمن نويد دادي که چون پيروز شوي مازندران را بمن بسپاري؟ اکنون هنگام آنست که پيمان خود را چنانکه از پهلوانان درخور است بجاي آري.»
 رستم گفت «آري، مازندران را سراسر بتو خواهم سپرد. اما هنوز کاري دشوار در پيش است. شاه مازندران هنوز برتخت است و هزاران هزار ديوان جادو پاسبان وي اند. بايد نخست او را از تخت بزير آورم و در بند کنم و آنگاه مازندران را به تو واگذارم و ترا بي نيازي دهم.»
 بينا شدن کي کاوس
از آنسوي کيکاوس و بزرگان ايران چشم براه رستم دوخته بودند تاکي به پيروزي از رزم باز آيد و آنان را برهاند. تا آنکه مژده رسيد رستم به ظفر باز گشته است. از ايرانيان فغان شادي برآمد و همه ستايش کنان پيش دويدند و برتهمتن آفرين خواندند. رستم به کي کاوس گفت «اي شاه، اکنون هنگام آنست که شادي و رامش کني که جگرگاه ديو سفيد را دريدم و جگرش را بيرون کشيدم و نزد تو آوردم.»
 کي کاوس شادي کرد و بر او آفرين خواند و گفت « آفرين برمادري که فرزندي چون تو زاد و پدري که دليري چون تو پديد آورد، که زمانه دلاوري چون تو نديده است. بخت من از همه فرخ تر است که پهلوان شير افگني چون تو فرمانبردار من است. اکنون هنگام آنست که خون جگر ديو را در چشم من بريزي تا مگر ديده ام روشن شود و روي ترا باز بينم.»
 چنان کردند و ناگاه چشمان کاوس روشن شد. بانگ شادي برخاست. کي کاوس برتخت عاج برآمد و تاج کياني را بر سر گذاشت و با بزرگان و نامداران ايران چون طوس و گودرز و گيو فريبرز و رهام و گرگين و بهرام و نيو به شادي و رامش نشستند و تا يک هفته با رود و مي دمساز بودند. هشتم روز همه آماده پيکار شدند و بفرمان کي کاوس به گشودن مازندران دست بردند و تيغ در ميان ديوان گذاشتند و تا شامگاه گروهي بسيار از ديوان و جادوان را برخاک هلاک انداختند


صوت کامل شاهنامه فردوسی ،‌ کتابخانه گویا






سپاس بیکران از دوست و همکار کتابخانۀ گویا، آقای رضا نجفی که گنجینۀ پرباری از کتب ادبی، تاریخی و اجتماعی - تهیه شده در مؤسسات فرهنگی و ادبی ویژۀ نابینایان - را در اختیار کتابخانۀ گویا قرار دادند.
اجرای کامل شاهنامۀ فردوسی به صورت صوتی در مؤسسۀ فرهنگی و ادبی گلایول توسط آقای قادرپناه انجام شده است. سپاس از آقای رفیعی ودیگر بنیانگذاران مؤسسۀ فرهنگی و ادبی گلایول و هم چنین امتنان بسیار ازآقای قادرپناه برای کیفیت و شیوۀ بسیار عالی اجرا.
اجرای کامل شاهنامۀ فردوسی را می توانید در فایلهای زیر بشنوید.




* راهنمای دانلود :برای دانلود فایلها و ذخیرۀ آن می توانید بر روی فایل رایت کلیک کنید و گزینۀ save target as را انتخاب کنید.
7- پادشاهی نوذر قسمت اول، دوم، سوم
10- پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران قسمت اول، دوم، سوم، چهارم
11- رزم کاووس با شاه هاماوران قسمت اول، دوم، سوم
15- گفتار اندر داستان فرود سیاوش قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم
16- داستان کاموس کشانی قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم
17- داستان خاقان چین قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم
19- داستان بیژن و منیژه قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم
20- داستان دوازده رخ قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم، نهم، دهم
22- پادشاهی لهراسپ قسمت اول، دوم، سوم، چهارم
23- پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم
24- داستان هفتخوان اسفندیار قسمت اول، دوم، سوم، چهارم
25-داستان رستم و اسفندیار قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم
26- داستان رستم و شغاد قسمت اول، دوم
30- پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود قسمت اول، دوم
31- پادشاهی اسکندر قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم
32- پادشاهی اشکانیان قسمت اول، دوم، سوم، چهارم
33- پادشاهی اردشیر قسمت اول، دوم، سوم
38- پادشاهی یزدگرد بزه‌گر قسمت اول، دوم، سوم
39- پادشاهی بهرام گور قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم، نهم، دهم، یازدهم
40- پادشاهی یزدگرد هجده سال بود. قسمت اول، دوم
41- پادشاهی قباد چهل و سه سال بود. قسمت اول، دوم
42- پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود. قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم، نهم، دهم، یازدهم، دوازدهم، سیزدهم، چهاردهم، پانزدهم، شانزدهم، هفدهم، هجدهم، نوزدهم
43- پادشاهی هرمزد دوازده سال بود. قسمت اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم

دوستی عزیز می‌نویسد که در سایتی دیده است که فایل‌های صوتی مربوط به شاهنامه که در کتابخانۀ گویا آمده‌اند، برای فروش آگهی شده‌اند. من در اینجا ناگزیر از این یادآوری هستم که این فایل‌ها به هزینۀ مؤسسۀ رودکی و همکاری مؤسسۀ گلایل برای استفادۀ نابینایان گرامی تهیه شده و نابینایان سخاوتمندانه آنرا در اختیار کتابخانۀ گویا قرار داده اند تا همگان از آن استفاده کنند. همسرم و من نیز با صرف وقتی زیاد این فایل‌ها را به داستانهای مجزا برای کتابخانۀ گویا تفکیک کرده‌ایم. بنابراین هرگونه استفادۀ مالی از این فایل‌ها نه تنها کاری غیر انسانیست بلکه تعرض به حقوق انجمن نابینایان نیز هست.