کافه تلخ

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

تفاوت میان فرشته و ملائكه با جن و شيطان




اعتقاد بر جن که با آن چه آیات و روایات به آن تاکید داشتند امری حقیقی و مشاهده آن در گذشته و حال امری عادی بود، بهزادکلا چون در گذشته حالت جنگلی به خود داشت ( نه تنها این روستا بلکه در دیگر روستاها ) این یک امر طبیعی و برای همگان باورش قابل هضم بود که ما در این جا برای زینت این مقاله به دو نمونه از داستان ها که در خود روستا اتفاق افتاده و از شما خواننده گرامی برای اینکه نمی توانم نام آن اشخاص را بگویم معذرت می خواهم و قبل از شروع داستان چند نکته درباره فرق بین فرشته و جن ؛ نکاتی درباره زندگی جن ها و انواع جن ها را اشاره می کنم:

فرق بين فرشته و ملائكه با جن و شيطان

قرآن کریم از حقیقتی یاد کرده است بنام ملک و فرشته ؛  و از حقیقت دیگری یاد کرده است به نام شیطان و جن در آیه 15 سوره الرحمن آمده:  « و خلق الجان من مارج من نار» ترجمه:
'' و جنّ را از شعله‏هاى مختلط و متحرّک آتش خلق کرد!

قرآن همه مأمورانی را که در نظام‏ خلقت از طرف پروردگار دخالت دارند " ملک " می‏نامد،  ولی در مقابل‏ به " جن " هم قائل است. جن در ردیف ملائکه نیست، در ردیف انسان‏ است، یعنی در عالم جزء مخلوقاتی است که مکلف و موظف‏اند، مثل انسان‏، منتها جن مخلوقی است که درجه‏اش از انسان پایین‏تر است. قرآن می‏گوید ما انسان را از خاک، گل، این جور چیزها آفریدیم و جن را از شعله‏ای از آتش آفریدیم .

جنس او آتشین است، این یک جنس‏ است و او جنس دیگری، مبدأ مادی این یک چیز است و مبدأ مادی او چیز دیگری  شیطان هم راجع به آدم اول همین حرف را زد، گفت«خلقتنی من‏ نار و خلقته من طین»(اعراف/12) ''مرا از آتش آفریدی و او را از گل''. معروف است که:
جن، جسم آتشین است که به شکلهای گوناگون حتی به شکل سگ و خوک درمی آید و فرشته جسم نورانی است که به شکل های گوناگون به جز سگ و خوک در می آید. جن واقعا وجود دارد حتی تکلیف دارند و مانند انسانها عبادت می کنند. شیطان یکی از مقربان الهی بود که بعد از سالها عبادت به علت سرپیچی از فرمان الهی از درگاه الهی رانده شد او از جنیان بود و از فرمان الهی مبنی بر سجده در پیشگاه آدم سرپیچی نمود.معمولا ارتباط ملک با انسان را به شکل القاء خاطرات خوب در روح انسان بیان می‏کنند که حدیث‏ هم هست که در قلب انسان دو گوش است ، از یک گوش ملک و از گوش‏ دیگر شیطان القائات تلقین می‏کنند و در قرآن آمده است که ملک یا فرشته تمثل پیدا می‏کند یعنی ذات و جنسش جسم نیست ولی می‏تواند مثال‏ جسمانی پیدا کند و در نظر انسان ، در جلوی چشم انسان مجسم بشود . درباره‏ روح القدس و مریم می‏گوید : « فتمثل لها بشرا سویا » ترجمه:
در این هنگام، ما روح خود را بسوى او فرستادیم و او در شکل انسانى بى‏عیب و نقص، بر مریم ظاهر شد(مریم - 17) . شیطان هم‏ همین طور است ، گاهی بشر را صرفا به وسیله وسواسی که در دل او القاء می‏کند اغوا می‏نماید و گاهی در جلوی چشم بشر تمثل پیدا می‏کند فرشتگان پاک و معصومند ، و قرآن هم به پاکى و عصمت آنها اعتراف کرده ، آنجا که مى گوید :« بل عباد مکرمون لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون» ترجمه:'
'آنها بندگان گرامى خدا هستند ، در هیچ سخنى بر او پیشى نمى گیرند و فرمانهاى او را گردن مى نهند'' ( آیه 36 و 37 سوره انبیاء) . اصولا از آنجا که در جوهر آنها عقل است و نه شهوت بنا براین کبر و غرور و خودخواهى ، و بطور کلى انگیزه هاى گناه در آنها وجود ندارد .

نکاتی درباره زندگی جن ها

۱- جنيان غذا می خورند استخوان و ضايعات , غذای جنيان است و ممکن است از خوردنيها و آشامیدنيهای ديگری هم استفاده نمایند. ازدواج هم دارند و به صورت خانوادگی زندگی می کنند و جا و مکان برایشان مطرح نيست نر و ماده دارند , جفت گيری می کنند و مدت بارداری کمتر از انسان دارند و معمولا از هر شکم بیشتر از يک بچه متولد نمی شود

-  وضع حمل آن ها آسانتر از بشر است رشد بچه سريعتر و بلوغ هم دارند و ولدشان مثل انسان زياد نيست طول عمرشان بيشتر  ز آدمی است مرگ دارند , جسمشان فنا می شود و احتياج به قبرستان ندارند.

۳- سرما و گرما و درد ندارند اما لذت و خوشی و ناخوشی دارند , الفت خانوادگی و خارجی با هم دارند , کار و شغل ندارند

۴- اکثر حيوانات و جانوران آنها را می بینند و برايشان عادی است از اين رو به آنها حمله نمی کنند و می توانند خود را به صورت انسان و غير انسان در آورند آنها پديده های بسيار لطيفی هستند و توان انبساط و انقباض خويش را دارند و در حالت عادی در حال انبساطند لذا ديده نمی شوند ولی اگر منقبض شوند می توان آنها را ديد از آنها می شود عکس گرفت به شرطی که به اين کار راضی باشند

۵- جنيان می توانند از در و پنجره بسته عبور کنند هرجا که هوا بتواند عبور کند جن ها هم می توانند عبور کنند آنها مثل امواج راديو می توانند از شکاف درهای بسته و از هر منفذی بگذرند

۶- به علت نداشتن عنصر خاکی قوه طی الارض دارند و در آن واحد می توانند از يک طرف زمين به طرف ديگر بروند چون هميشه با ما در ارتباط و تماس هستند به همه زبانهای ما آشنايی دارند معايبی دارند بدتر از بشر ولی معايبی که انسان دارد آنها ندارند روزی که خداوند انسان را خلق کرد فاصله ای بين جنيان و بشر قرار داد که جنيان بدون اذن خدا اجازه نزدیک شدن و آسيب رساندن به آدميان را ندارند و اصولا اعمال زشت انسان سبب صدمه به خود آنها می شود و جنيان از طرف خداوند اجازه و اذن اذيت کردن می يابند

۷- هوششان بسیار زياد است و می توانند افکار را بخوانند ولی آينده و گذشته انسان را نمی دانند و قوه خلاقه ندارند و هر چه ذاتی و همان است که در خلقتشان گذاشته شده است . تا به حال چيزی اختراع نکرده اند

انواع جن ها

1- پري :
اين نام يك لغت پهلوي و به معناي موجودي ماورايي است كه به شكل زني بسيار زيبا نمايان مي‌شود. در اين گونه كه امكان ازدواج با انسان نيز مطرح شده است، از ديرباز در ادبيات ما نقش مهمي داشته است. اكثر اين موجودات شبيه به زنان زيبا رو و فوق العاده جذاب ظاهر مي‌شوند.

2- ديو :
 اين عنوان به تيره‌اي تنومند، بدچهره و بدكار اجنه اطلاق مي‌شود در تاوير باستاني نيز مي‌توان نقشي از ديوان يافت.

3- زار :
در جنوب ايران معتقدند كه اين تيره از جن در بادهاي وزان صحرا وجود دارند و موجوداتي بسيار خبيث و ناپاكند و اگر كسي آنها را حتي ناخواسته  مورد آزار و اذيت قرار بدهد ، روح و روان وي توسط ايشان تسخير شده و ديوانه مي‌گردد. براي درمان اين جن زدگي از يك جن گير ياري مي‌گيرند و با پرپايي رقص و آوازي ويژه ، زار را به خروج از جسم بيمار ترغيب مي‌كنند و در صورت شكست در درمان ، بيمار را در بيابان رها مي‌كنند تا او به شكلي با زار كنار بیابد.

4-آل :
زني بد هيبت و خبيث است كه زنان تازه ‌زا و باردار را مورد آزار و اذيت قرار مي‌دهد و نوزاد او را مي‌ربايد. اين مورد علاوه بر آن كه مي‌تواند توجيهي خرافي براي مرگ و مير زايمان باشد ، ممكن است به ربودن نوزاد آدمي توسط اجنه نيز اشاره داشته باشد.

 5- بختك :
گفته مي‌شود كه اين تيره‌ي جن هنگام بيدار شدن از خواب و وقتي كه فرد نيمه هوشيار است، بر روي او افتاده و توان هر گونه حركتي ، حتي فرياد زدن را از او مي‌گيرد . شايد اين مورد ، ارتباطي با توانايي اجنه در مصادره‌ي انرژي دروني انساني داشته باشد.

6- همزاد :
اعتقاد بر آن است كه همزمان با تولد هر انسان ، در دنياي اجنه نيز جني متولد مي‌شود كه سرنوشت اين دو ، به نوعي با هم ارتباط مي‌يابند ، گفته مي‌شود كه اين همزاد به اشكال مختلف سعي مي‌كند كه در كنار جفت خود بماند و در اين راه حتي از اين كه به صورت حيوان خانگي مانند سگ ، گربه ، كبوتر و ... دربيايد نيز پروا ندارد ، بارها ديده شده است كه با تولد نوزادي ، يك كبوتر يا حتي مار كوچك بي مقدمه وارد خانه شده است و با آزردن يا راندن آن از خانه وضع كودك نيز ناخوش و دگرگون شده است.

7- گورزاد :
اين تيره ، انسان گونه‌ها كوچك و ريز هستند كه در درون زمين خانه دارند و عليرغم جثه كوچكي كه دارند قيافه‌اي شبيه ما دارند، كه به آنها آدم كوچولو نيز مي‌گويند.

داستان جن
 = سوزن گیره ای و جن

یکی از اهالی محل که فوت شده و دارای شهرتی بس عظیم در زمینه علاج شکستگی استخوان بود نقل می کرد و این قضیه هنوز هم زبان زد خاص و عام است که می گفت:

مدتی بود احساس می کردم اسب من صبح ها حالت کوفتگی به خود  داشت به مانند اینکه شخصی از شب تا به صبح در خرابه ها با آن سواری انجام داده باشد تا آن که روزی تصمیم به آن گرفتم شب موقع خواب زین اسب را با روکش قیری ( سیاه و خیلی چسبناک از خانواده نفت ) بر روی اسب بگذارم تا بفهمم چه کسی بر اسب سوار می شود ، زمانی که صبح وارد تویله اسب شدم ، دیدم شخصی بر آن سوار است .
دیدم که می گوید هر چه می خواهی به تو می دهم امّا آن کلام ( همان بسم الله ) را بر زبان جاری نکن( قابل ذکر است جن بر دو قسم کافر و مسلمان هستند و فقط کافر از این کلام الهی فراری است) می گوید من سوزن گیره ای بر بازوی وی بستم و ایشان را تا عصر زندانی کردم وی انقدر ناله و زجه زد تا ان که دل همسرم به حالش سوخت ( اما همسرم خبر از جن بودن آن شخص نداشت) همسرم زمانی که ناله و زجه فراوان آن شخص را شنید داخل تویله اسب شد ، دید شخصی بر اسب سوار است و می گوید این گیره را از بازوی من باز کن.

موقع باز کردن سوزن گیره ای زمانی که به اعتقاد خودش بسم الله را بر زبان جاری کرد ؛ ولی شخصی را ندید.

داستان جن
 گاوهای زیبا

یکی از اهالی محل که فوت شده در گذشته نقل می کرد که روزی از خرابه چند گاو درشت هیکل و زیبا وارد روستا شدند و از جمله وارد سرای بنده شدند. فرزندان من نوجوان بودند و از این گاو ها خیلی خوششان آمد، اصرار کردند پدر جان حتما این گاوها را برایمان بگیر.
من به آن ها گفتم طرف این گاوها نروید و از حقیقت ماجرا تا حدودی مطلع شدم. زمانی که پسرانم خواستند به اطراف گاوها بروند آن کلمه مقدس ( بسم الله ) را بر زبانم جاری کردم که در همین لحظه بچه ها متوجه شدند اصلا گاوی در حیاط منزل ما وجود ندارد.

فروهر (Faravahar یا Farohar)





فروهر یک نشان کاملا شناخته شده و دقیق زردشتی است. معنای لغوی آن در زبان پهلوی، «من انتخاب می کنم» است. این نماد، یادآور هدف زندگی در روی زمین است؛ زندگی به شیوه ای که روح تعالی معنوی پیدا کند و به اهورا-مزدا بپیوندد. این حالت را در اوستا Frasho-kereti می گویند.

این نشان، تعمیم یافته نماد «صفحه بالدار» مصری های باستان است که به عنوان نماد پادشاهی استفاده می شده و بعدها نیز به سرزمین آشور راه یافته است. به هرحال این نماد در دین زردشتی با هدف بازنمایی روح انسانی استفاده شده است.

در دین زردشت اعتقاد بر این است که در طبیعت دو نیروی متضاد خیر (سپنتا مینو - اثر روشنی ) و شر (انگره مینو - اثر تاریکی) وجود دارد که همواره در حال نبرد با یکدیگرند. روح انسان بین این دو نیرو گرفتار است و توسط هر یک از آن ها به سمت خوبی ها و بدی ها کشیده می شود. دو پای منحنی بلند پایین تصویر که به حلقه (روح فرد) متصل شده اند، نمایشگر این دو نیرو هستند.

در وسط فروهر یک حلقه وجود دارد که نمادی از روح فرد است. شکل دایره آن یادآور ابدی و ازلی بودن روح است و بال های دو طرف، وسیله روح هستند برای پیشرفت و رشد. هر یک از این بال ها سه لایه دارند که یادآور راه آشا یا آرتا (Asha) است: پندار نیک (Humata)، گفتار نیک (Hukhta) و کردار نیک (Hvarasta). روح از طریق توسل به این سه اصل خواهد توانست به سمت تعالی پرواز کند. دامن بسته پایین نشانگر «پندار شر»، «گفتار شر» و «کردار شر» است که روح را از پرواز باز می دارد.

بدن و سر انسانی این نماد، از یک طرف نشان دهنده انسانی است که می خواهد راه خود را انتخاب کند و از طرف دیگر نشان دهنده این موضوع است که اهورا مزدا، به هر روح انسانی اختیار داده است تا بین خیر و شر به انتخاب دست بزند. چهره نیم رخ است و این به آن معنا است که با استفاده از سکان آرتا،‌ به سمت پای خیر حرکت کرده است.

بدن بالای نماد، دو دست دارد. یک دست به نشانه عمل و تلاش در راه آرتا (پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک) به سمت بالا در حال حرکت است تا به ما یادآوری کند که برای پیشرفت، نیازمند کوشش هستیم. دست دیگر حلقه ای در دست دارد. بعضی گفته اند این حلقه نشانه قرارداد و سرسپردگی به راه خیر است و برخی دیگر گفته اند این حلقه نشان دهنده تناسخ انسان در راه رسیدن به خیر است.

البته لازم به ذکر است که برخی محققان، تفسیر متفاوتی از بال ها ودامن بسته پایین ارائه می دهند. آن ها مدعی می شوند که بال ها به پنج بخش تقسیم شده اند و این پنج لایه می توانند معرف سرودهای مقدس زردشت (Gathها)، پنج بخش روز (Gehها) و پنج حس انسان باشند. و جهت حرکت توسط باله پایینی که به سه بخش پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک تقسیم شده است، مشخص می شود.

این نماد در بنای پرسپولیس و دیگر بناهای زردشتی دیده می شود. البته در جاهایی که لازم بوده در یک فضای افقی بلند جای داده شود، عناصر انسان و پاها از نماد حذف شده اند. در دوران ساسانی حلقه به عنوان نماد پادشاهی به کار رفته و به شکل هاله تقدس، به بالای سر فرد انتقال یافته است.
________________________________________

طرحي که ما امروزه آن را با نام صليب شکسته مي شناسيم يک نماد مذهبي قديمي و تقريبا جهاني است. اين نماد تقريبا در تمامي قاره ها مشاهده شده و ازگذشته بسيار دور در فرهنگ انسان هاي اعصار مختلف حضور داشته است. گاهي در ميان مردمان غيرسلتي انگلستان (پيکت ها) به نشانه سفرهاي خورشيد بر روي صخره ها حک شده است. گاهي تزيين بخش کوزه هاي سفالي يونان باستان بوده و گاهي روي سلاح هاي جنگي مردم اسکانديناوي ديده شده است و حتي بيش از هفت هزار سال قبل، در منطقه‌ اي که امروزه آن را فرانسه مي شناسيم اين نشان روي ديوار غارها کنده شده. صليب شکسته مشخص کننده آغاز بسياري از متون مقدس بودايي است و معمولا در مجسمه سازي شرقي، نمادي از جاي پاي بودا محسوب مي شود. در دين جين، صليب شکسته مشخص کننده تيرتانکارا سوپارسوا (Tirthankara Suparsva) هفتمين جينا (مقدس) است. براي بوميان آمريکا، اين نماد نشان دهنده خورشيد، چهار جهت و چهار فصل است.

صليب شکسته، يک صليب خورشيدي است با شاخه هايي که نود درجه به راست خم شده اند که اين خم شدگي نشانه چرخش و دوران است. قرن ها پيش از آنکه اين علامت توسط حرب نازي و هيتلر در آلمان استفاده شود، نمادي مقدس در اديان هندو، جين و بوديسم بوده است و در اديان الحادي اسکانديناوي، باسک، بالتيک و سلتيک نيز رواج داشته است و بارها و بارها در تروا، مصر، چين، کره و ژاپن باستان نيز مشاهده شده است.

نام اين نماد (Swastika) از زبان سانسکريت مشتق شده است. عبارت Su به معناي "خوب" و عبارت Vasti به معناي "وجود" است و ترکيب آن ها را مي توان چيزي شبيه به "خوش زيستي، رفاه، سلامتي" ترجمه کرد. به همين دليل در هند اين نماد به عنوان طلسم باروري و شانس استفاده مي شود. حتي در اوايل قرن حاضر نيز اين نماد به عنوان نماد شانس در کارت هاي پستي استفاده شده و حتي در جنگ جهاني اول صليب شکسته نشانه روي دوش لشکر چهل و پنجم آمريکا بوده است.

صليب شکسته پيچيده به راست در هند نماد خورشيد و انرژي مثبت نيز هست و معمولا در ارتباط با خداي گانش (Ganesh، خداي موفقيت و ثروت) قرار مي گيرد و حتي در نقاشي ها، اين خدا نشسته بر گل نيلوفري نشان داده مي شود که روي يک صليب شکسته قرار دارد. اين نماد نشان دهنده سيرتکاملي جهان و در عين حال مرتبط با خورشيد و خداي خورشيد (سوريا) است. هر بازوي صليب شکسته به يک جهت اشاره مي کند و به همين دليل نشاني از استواري و پايداري است و به همين دليل بر ديوار معابد نقاشي مي شود، در مراسم عروسي حضور پيدا مي کند و بر روي هدايا قرار مي گيرد. بعضي هندوها، معکوس اين نماد (يعني صليب شکسته با پيچش به سمت چپ که گاهي Sauwastika ناميده مي شود) را نشانه نيروهاي مخالف و حمايت کننده از تاريکي و نمادي از خداي کالي مي دانند. ترکيب اين دو صليب در کنار يکديگر براي شرقي ها نشان دهنده نماد يين و يانگ در تائوئيسم خواهد بود. همچنين صليب شکسته در نمادهاي مرتبط با خانواده هاي فئودال اروپايي بسيار به کار رفته است.

صليب شکسته در هنر و متون بودايي با عنوان مانجي (Manji) استفاده شده است و نشان دهنده دارما (دکترين بودا درباره نظم جهاني) و توازن نيروهاي متضاد است. هنگامي که به چپ پيچيده باشد به آن اومته مانجي (Omote Manji) يا مانجي پيشين مي گويند که نماياننده عشق و رحمت است. هنگامي که به راست پيچيده باشد، اورا اوموجه (Ura Omoje يا اوموجه معکوس) نام مي گيرد و نمايشگر قدرت و هوش هستند. مانجي متعادل معمولا در آغاز و پايان متون بودايي گذاشته مي شوند. اين نماد گاهي بر سينه مجسمه هاي بودا ديده مي شود اما بايد توجه کرد که پس از جنگ جهاني دوم، بسياري از بودايي ها براي جدا نگاه داشتن خود از ايدئولوژي نازيسم، سمت شکستگي صليب را تغيير داده اند و شکستگي را به سمت چپ تصوير کرده اند. اين نماد اين روزها روي غذاهاي ژاپني و چيني ديده مي شود که نشان دهنده گياهي بودن مطلق آنان است تا نشان دهد که مصرف آن براي بودايي هاي راست ايمان ايرادي ندارد. همچنين چيني ها و ژاپني هاي بودايي براي پيشگيري از شرور، اين نماد را بر يقه پيراهن کودکان نقش مي کنند. البته بايد توجه کرد که صليب شکسته با شکستگي به سمت چپ، در داخل هند بسيار کم ديده مي شود چرا که همانگونه که ذکر شد، نمادي از نيروهاي تاريکي و شر است.

در دين جين، صليب شکسته تنها نماد مقدس است و يکي از 24 نشانه مبارک به حساب مي آيد. اين نماد نشان دهنده هفتمين آرهات عصر حاضر است. اين نماد بايد در تمامي کتاب ها و معابد جين حضور داشته باشد و جشن ها معمولا با ايجاد اين نماد توسط برنج در محراب ها شروع مي شود و خاتمه مي يابد.

در اروپاي پيش از مسيحيت که اديان الحادي در آن حکمفرما بودند، صليب شکسته يک نماد خورشيدي محسوب مي شد اما در بسياري از موارد ديگر، کاربرد آن آنقدر قديمي است که نمي توان درباره مفهوم آن اظهار نظر قطعي کرد. در مناطق بالتيک صليب شکسته گاهي "صليب رعد" خوانده شده و با خداي رعد پرکونز (Perkons) مرتبط دانسته شده است.

اين نماد در منطقه تروا نيز مشاهده شده و به گمان مورخين، نمادي از مهاجرت مردم آريايي بوده است و به همين دليل نيز به عنوان نماد نژادپرستان آلماني انتخاب شده است.


‌این نماد در سطح جهان معمولا به عنوان نماد «اسلام» شناخته می شود و حتی تعدادی از کشورهای اسلامی، آن را بخشی از پرچم ملی خود اعلام کرده اند (از جمله ترکیه و پاکستان). این نماد از دو بخش تشکیل شده است. یک هلال ماه و یک ستاره پنچ گوشه. ترکیب این دو به عنوان یک نماد مستقل، به دوران سومرهای باستان بر می گردد که در آن تمدن از این نماد به عنوان هماهنگی خدای خورشید و خدای ماه استفاده می شده (اولین آثار مشاهده شده بر می گردد به سالهای 2100 قبل از میلاد). در موارد دیگر این نماد نشان دهنده الهه های تانیت (الهه اصلی کارتاژها) و حتی دایانا (خدای حیوانات وحشی و شکار در میان رومیان) بوده است.

در دوران گسترش اسلام، نماد هلال ماه ( به شکل ) به عنوان علامت شهر کنستانتیپول، مرکز امپراتوری روم شرقی استفاده می شد. وقتی که مسلمانان در 1453 این شهر را فتح کردند، علامت آن را نیز برای خود برگزیدند و تنها آن را چرخاندند تا نمایاننده یک ماه رو به افول (در نیمکره شمالی) باشد. بعدها این علامت به عنوان نماد عثمانی ها پذیرفته شد و از آنجایی که در آن دوران سلسله عثمانی سردمدار سیاسی اسلام بود، در جهان این نماد به عنوان نماد اسلام شناخته شد. در اوائل قرن 19، یک ستاره در کنار این ماه قرار گرفت و بعد از چندی به یک ستاره دقیقا پنچ گوش تغییر کرد. از ابتدای قرن بیستم، کشورهای اسلامی دیگری نیز این نماد را در پرچم خود قرار دادند.

ستاره پنج گوشه در این نماد، به تعبیر عده ای نشان دهنده پنج رکن دین اسلام است :
شهادت به اینکه خدایی جز الله نیست و محمد رسول او است
نماز
زکات
روزه ماه رمضان
حج
همانگونه که دیده شد، این نماد چندان ریشه در باورهای اسلامی ندارد و در قرآن یا سخنان محمد (پیامبر اسلام) نیز از آن سخنی به میان نیامده است. به همین دلیل بعضی از مسلمانان آن را به عنوان نماد دین خود قبول ندارند و حتی عده ای آن را علامتی کفر آمیز می دانند. امروزه در مواردی (از جمله پرچم ترکیه) فاصله ستاره با ماه بیشتر شده است تا ظاهر نماد با قوانین ستاره شناسی مطابقت داشته باشد
________________________________________

توضيح در مورد اين آيين:
آیین رائیل یکی از آیین های مبتنی بر UFO (بشقاب پرنده ها و موجودات فضایی) است که بر خلاف دیگر آیین های مشابه، خلقت را بر اساس مراجعه به کتب مقدس توضیح می دهد. هسته مرکزی اعتقادی این آیین این است که عبارت "الوهیم" (Elohim) در کتاب مقدس یهود به جای "خدا" باید به "آنانی که از آسمان آمده اند" ترجمه شود. بنا به اعتقاد این گروه، الوهیم از سیاره ای دیگر آمده اند و باعث ایجاد حیات بر روی زمین شده اند. آن ها اعتقادی به خدا ندارند و در عوض الوهیم (خالقان علمی ما) را مبداء حیات هوشمند در زمین می دانند

نماد اولیه یک صلیب شکسته محصور در ستاره داود بود. صلیب شکسته هیچ ربطی به نازی ها نداشت بلکه به معنای قدیمی شرقی خود، نشان دهنده حرکت چرخشی عالم وجود بود.
نماد فعلی رائیلیان، همان ستاره داود است که یک کهکشان در حال چرخش را احاطه کرده است. این نماد پس از اینکه نماد قبلی به خاطر مشابهتش با صلیب شکسته برای یهودی ها خصمانه تشخیص داده شد، تغییر کرد.




نیلوفر آبی همچنین یکی از هشت نشانه سعادت در بودیسم است. نیلوفر آبی هشت برگ در ماندالاهای بودایی به عنوان نمادی از هماهنگی کیهانی به کار رفته است. در همین متون، نیلوفر هزار برگ نمادی از روشن شدگی معنوی است. همچنین شکوفه نماد نیروهای بالقوه است. مانترای (دعاهای یک یا چند کلمه ای) مشهور بودایی "Om mane padme" به روشن شدگی «گوهر در نیلوفر» اشاره دارد.

در اسطوره شناسی مصری، نیلوفر آبی با خورشید مرتبط است چرا که در روز شکوفه می زند و در شب بسته می شود. همچنین این باور وجود دارد که نیلوفر آبی به خورشید حیات داده است.

________________________________________

بسیاری از فلاسفه قدیم به شکلی از چهارعنصر اصلی تشکیل دهنده جهان برای توضیح الگوهای موجود در طبیعت اعتقاد داشته اند. شکل یونانی این اعتقاد که به دوران پیش از سقراط بازمی‌گردد در طول قرون وسطی و رنسانس نیز به حیات ادامه داد و تاثیر خود را بر اندیشه و فرهنگ اروپایی برجای گذاشت. البته این اعتقاد به چهار عنصر بسیار پیش از این در ایران، هند، چین و خاور دور نیز حضور داشته اند و به راحتی می‌توان حضور آن را در عقاید زرتشتی، بودایی، هندو و تقریبا تمامی ادیان سری (Esoteric) نشان داد.

در یونان باستان، چهار عنصر اصلی، آتش، خاک، هوا و آب بودند که این الگو تقریبا در همه جا تکرار شده است. افلاطون از این عناصر را دارای ریشه‌های پیشا-سقراطی می‌داند. نمودار روبرو نشان دهنده خصوصیت هر یک از این چهار عنصر است:

آتش، گرم و خشک است
خاک سرد و خشک است
هوا گرم و تر است
آب سرد و تر است
به گفته گالن (Galen) این عناصر توسط هیپوکراتوس (پدر پزشکی مدرن) برای توضیح بدن انسان به عنوان چهار نوع مزاج گوناگون به کار رفته است : صفرای زرد (آتش)، صفرای سیاه (خاک)، خون (هوا) و بلغم (آب).

بعضی کیهان شناسان عنصر پنجم (اثیر یا اتر) را نیز به چهار عنصر فوق الذکر اضافه کرده اند. از جمله ارسطو که با اعتقاد به اینکه آب، باد، هوا و خاک عناصر زمینی و فساد پذیر هستند،‌ ستارگان را از اثیر / اتر می‌دانسته. اثر (Aether) در یونانی از ریشه Eternity (ازلی و ابدی) گرفته شده است.

لازم به ذکر است که بعضی متخصصین امور خفیه (Occultist) امروزی، این چهار عنصر ابتدایی را نمادی قدیمی از چهار حالت ماده دانسته اند. خاک برای جامد، آب برای مایع، هوا برای گاز و آتش برای پلاسما.

محققان درباره مشابهت این چهار عنصر بنیادین در بسیاری از فرهنگ‌ها تذکر داده اند که این چهار عنصر پایه حیات برای انسان‌ها بوده اند. خاک، غذای ما را تامین می‌کرده، آب و هوا لازمه ادامه حیات ما بوده اند و خورشید و آتش، گرما بخش زندگی بوده اند پس طبیعی است که بسیاری از گرایش های دینی، مفاهیمی خاص برای این چهار عنصر ابداع کنند یا حتی فلاسفه این چهار عنصر را عناصر اولیه جهان بدانند.

نکته : ارزشمند است بدانیم که در هندوئیسم و در سنت‌های ژاپنی، عنصر پنجم فضا (Space) و تهی (Void) است.

(Star Of David)




نمادی که ما اون رو به عنوان ستاره داود می شناسیم، دو مثلث در هم پیچیده هستند که تشکیل یک ستاره شش گوشه می دهند. در این نماد، یک مثلث رو به بالا و مثلث پایین رو به پایین قرار گرفته است. 
به هنگام شرح این ستاره شش گوشه باید در نظر گرفت که همین نماد با عناوین دیگر در تاریخ بشر بارها و بارها دیده شده است و حتی در دوران پیش از تاریخ نیز ردپاهایی از آن به چشم می خورد. 
ستاره شش گوشه نشانه چاکرای قلب است، به عنوان نماد مقدس اتحاد زن و مرد استفاده شده، در یونان نشانه ازدواج مقدس (Hieros Gamous) بوده و در هند به عنوان نماد رقص کیهانی شیوا و شاکتی به کار رفته است. اما آن چیزی که اینجا مورد نظر ما است، به طور خاص مفهوم "ستاره داود" یهودی ها است و نه ستاره های شش گوشه مشابه.
معروف است كه سليمان نبي(ع) اولين بار از آن به عنوان مهر استفاده نمود. بنابراين اين علامت مهر يك پيامبر و در نتيجه نشاني الهي است.
یهودی ها در اکثر طول تاریخ شان، قومی سرگردان بوده اند که بدون داشتن حکومتی خاص، تنها حامی خود را خداوند می دانسته اند. ستاره داود را بسیاری از علمای یهودی، نمادی شش گوشه دانسته اند که نشان دهنده حاکمیت خداوند بر کهکشان و حمایت وی از یهودی ها از هر شش جهت است (شمال،‌ جنوب، شرق، غرب، بالا و پایین). با همین استدلال، آنچیزی که ما آن را ستاره داود می نامیم، در زبان عبری Magen David یا "سپر داود" خوانده می شود و گفته می شود که داود در جنگ ها این ستاره شش گوش را به نشانه تحت حمایت قادر متعال بودن خود، بر سپرش نقش می کرده است.

تئوری دیگر این است که در طول شورش های Kochba ( در قرن اول ) روشی جدید برای ساخت سپرها کشف شده بود که طی آن با استفاده از دو مثلث به هم پیچیده در پشت سپر، قدرت دفاعی آن را تقویت می کردند.

در متون کابالا (مجموعه آموزه های یهود) دو مثلث به دوگانگی درونی انسان تعبیر شده است: 
خیر در برابر شر، روح در برابر جسم و غیره. در عین حال گفته می شود که دو مثلث، نمادی از رابطه دو طرفه قوم یهود و خدا است. 
مثلث رو به بالا، نشان دهنده کارهای خوبی هستند که به سمت بالا جریان می یابند و به نوبه خود خیر را از سمت خداوند به سمت پایین جاری می کنند. این جریان دوم، با یک مثلث به سمت پایین نشان داده می شود.

گمان دیگر، این است که این نماد شش گوشه، شکلی است که از یک مرکز شکل گرفته و وجود یافته است. مرکز شکل نمایش دهنده بعد معنوی جهان است که توسط ابعاد مادی احاطه شده است. همچنین شش گوشه می تواند نشانگر شش روز کاری هفته باشند که طی آن ها خداوند جهان را آفریده است. در این تفسیر مرکز شکل، سبت (شنبه، روز استراحت و دعای یهودی ها) خواهد بود که شش روز دیگر هفته را در تعادل قرار می دهد.

در نهایت لازم است گفته شود که این نماد بارها و بارها با اهداف تحقیر آمیز به کار رفته است. بعضی ها به استهزاء می گویند که دو مثلث در خلاف جهت یکدیگر نمایاننده تضادهای موجود میان قوم یهود هستند. علاوه بر این در دوران نازی ها، حکومت عثمانی بر فلسطین و ... نیز یهودیان به شکلی تحقیر آمیز مجبور بودند بازوبندهایی حاوی این نماد بر بازو ببندند تا همه جا شناخته شوند. 
در پاسخ به این تحقیرها، امروزه دولت اسرائیل این نماد را به رنگ آبی بر روی پرچم خود نقش کرده است، اما فراموش نکنیم که این نماد نه نماد اسرائیل است و نه حتی نماد یهودیت، نماد اصلی یهودیت شمعدان هفت شاخه ای است که خودشان آن را Menorah می نامند
مثلث متساوي‌الاضلاع نماد ارزش‌هاي برابر است و ماسون‌ها آن را با نام ستاره داوود مي‌شناسند كه از جاي گرفتن يك مثلث متساوي‌الاضلاع بر روي يك مثلث ديگر شكل مي‌گيرد. امروز آن را سمبل قوم يهود مي‌دانند كه بر پرچم اسرائيل نيز ديده مي‌شود. اما در حقيقت اصل آن مصري است. 
اولين بار شواليه‌هاي معبد آن را در تزيين ديوار كليساها به كار بردند، چون آنها اولين كساني بودند كه در اورشليم به حقايق مهمي دربارة مسيحيت دست يافتند. بعد از ازميان رفتن معبديان اين نشان در كنيسه‌ها به كار رفت. 
اما ما در فراماسونري بي‌شك با همان مفهوم كهن مصري از آن بهره مي‌گيريم و به اين صورت دو نيروي مهم را با هم تركيب مي‌كنيم. 
با پاك كردن قسمت بالا و پايين دو مثلث به علامت نادري مي‌رسيم كه آن را خوب مي‌شناسيد.
ستاره داوود ستاره 6 گوش منشكل از دو مثلث و در اصل دو هرم مي باشد. يكي با راس رو به بالا (سمبل قدرت مصريان) و ديگري هرم واژگون است كه با قدرت الهي، ظالمان سرنگون مي گردند.
در مورد زمان پيدايش آن اختلاف نظر وجود دارد، ستاره داوود را برخي سپر حضرت داوود مي دانند ولي برخي ديگر شكل گيري اين ستاره را از قرن 6 - 7 ميلادي ميدانند كه بر اساس عرفان يهود داراي ارزش هاي متفاوتي است



۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

جن، حقیقتی جسمانی و غیرمرئی




جن، حقیقتی جسمانی و غیرمرئی   

در قرآن به جن و انس " ثقلین " گفته شده است، برخلاف ملائکه که داخل در ثقلها نیستند. " ثقل " از همان ماده " ثقل " که به معنی سنگینی است. اشیائی که وزن دارند ثقل و جسمهایند که دارای سنگینی هستند. 

در اینکه انسان ثقل است یعنی دارا وزن و سنگینی است (تردیدی نیست). قرآن ملائکه را جزء ثقلها یعنی جزء اشیائی که دارای وزن و سنگینی هستند نمی شمارد. ملائکه احیاناً به به صورت یک جسم تمثل پیدا می کنند ولی تمثل معنایش این است که خود (شیء) حقیقت دیگری است اما به این صورت ظاهر می شود «فتمثل لها بشرا سویا»؛ به شکل بشری خوش اندام بر او نمایان شد. (مریم/17)
یعنی در واقع واقعیتش واقعیت جسم نیست که لازمه جسم بودن وزن داشتن و ثقل بودن هم هست بلکه به این صورت بر انسان - مثلاً بر انسانی که وحی بر او نازل می شود یا حتی بر انسانی که احیاناً وحی بر او نازل نشود مثل مریم - تمثل پیدا می کند یعنی به این صورت ظاهر می شود.

ولی جن از نظر قرآن اصلاً حقیقتش حقیقت جسمانی است، نوعی جسم است و مکرر این مطلب را عرض کرده ایم که اینکه در زبانها جن و ملک را در ردیف یکدیگر ذکر می کنند مطابق نیست با آنچه در قرآن است. در قرآن جن و انس همدوش و همردیف یکدیگر ذکر می شوند نه جن و ملک؛ یعنی جن به انس شباهت بیشتری دارد نه به ملک، منتها جن موجودی است که در عین اینکه جسم است غیرمرئی است، جسمی است غیرمرئی، ثقل است و غیرمرئی. این مسأله که آیا می شود یک شیء جسم باشد و غیرمرئی، در علم قدیم جزء مشکلات بوده است. در علم و فلسفه قدیم فرض این مطلب که یک شیء جسم باشد و در عین حال غیرمرئی یعنی غیرقابل رؤیت باشد، امر مشکلی بوده است. حداکثر آنچه که تصور می کردند (این بود که) مثلاً در مورد هوا می گفتند هوا جسم هست ولی جسم غیرمرئی است چون ما یکدیگر را به وساطت هوا و نور می بینیم اما خود هوا را نه می بینیم و نه لمس می کنیم، وجود هوا را به قرائنی به دست می آوریم، از قبیل اینکه وقتی مثلاً کوزه ای را در آب فرو می بریم می بینیم قلقل می کند، احساس می کنیم که یک چیزی دارد خارج می شود، احساس می کنیم یک چیزی با صورت و دست ما تماس پیدا می کند و فشار می آورد، در صورتی بود که (قدما) راجع به اینکه یک شیء جسم باشد و مرئی نباشد داشتند.

ولی امروز مسأله شکل دیگری پیدا کرده و آن این است: جسم یعنی شیئی که داراری جوهری باشد که دارای ابعاد است. اینکه در قدیم خیال می کردند همه جسمها سه بعدی است امروز مورد قبول نیست یعنی معتقدند که ممکن است جسمی دو بعدی باشد، جسمی یک بعدی باشد، جسمی چهار بعدی باشد، جسمی شش بعدی باشد. می گویند ما خودمان سه بعدی هستیم و ساختمان ادراک ما هم ساختمان سه بعدی است یعنی ما فقط اجسام سه بعدی را درک می کنیم. اگر اجسامی باشند که سه بعدی نباشند، دو بعدی یا چهار بعدی باشند آن وقت دیگر ما نمی توانیم آنها را درک کنیم. شاید دو بعدیها را مثلاً بتوانیم درک کنیم چهار بعدیها را نتوانیم یا بر عکس. به هر حال ادراکات ما ادراکات سه بعدی است نه کمتر و نه بیشتر.

بنابراین ممکن است در همین فضا الان اجسامی وجود داشته باشند که جسم باشند، ثقل باشند، وزن داشته باشند، ما وجود آنها را احساس نکنیم ولی آنها واقعاً وجود داشته باشند. این احکامی هم که ما آنها را برای همه اجسام، قطعی فکر می کنیم آنچنان قطعیت ندارد. مثلاً می گوییم که جسمی از جسمی نمی تواند عبور کند. اگر همین اتاق درهایش بسته باشد ما دیگر نمی توانیم از این دیوارها عبور کنیم مگر اینکه بشکافیم. بدون اینکه شیشه را بشکنیم یا در را باز کنیم و یاد دیوار را بشکافیم نمی توانیم عبور کنیم. ولی می گویند اجسامی که مثلاً دو بعدی هستند از همین دیوار عبور می کنند بدون آنکه دیوار شکافته شود. نه اینکه ما بخواهیم حرف قرآن درباره جن را به استناد اینها بپذیریم. یک نفر با ایمان.

کسی که به آنچه قرآن فرموده است ایمان پیدا کرده باشد، بعد از آنکه قرآن را شناخت اولین مستندش خود قرآن است. قرآن اینچنین بیان کرده، ما به گفته قرآن ایمان داریم که چنین خلقی در عالم وجود دارد، خلقی که در بسیاری از خصوصیات شبیه انسان است حتی در مکلف بودن و پیغمبر داشته ولی آنها پیغمبر از نوع خود ندارد، پیغمبر آنها از نوع انسانهاست، یعنی پیغمبرهای انس پیغمبر آنها هم هستند. آنها هم عذاب دارند، آنها هم نعیم دارند.
در روایات این مطلب هست که حتی آنها خوراک دارند، توالد و تناسل دارند، لذت جنسی دارند، یعنی خیلی شبیه انس هستند. این است که در مسائل مربوط به تکلیف و پاداش و کیفر، قران آنها را هم وارد می کند، چون بر اساس اعتقادی که ما از قرآن گرفته ایم پیغمبر منحصراً پیغمبر انس نبوده، پیغمبر جن هم بوده است، و قرآن و همچنین کتب آسمانی دیگر فقط کتاب انس نیست، کتاب آن موجود غیر مرئی و غیر محسوس برای ما - که اطلاعات ما درباه آن خیلی ضعیف است - نیز هست.
        
آشنایی با قرآن 6، صفحه 49-47

مشخصات جن در قرآن   
  
ببینیم جنی که قرآن نقل می کند چه مشخصاتی دارد. از نظر آنچه که قرآن برای ما بیان کرده، در خصلتها شبیه ترین موجودات به انسان است، یعنی موجودی است که مانند انسان بلکه مانند هر حیوانی تولد دارد، و مانند یک حیوان و انسان مرگ دارد، و مانند یک حیوان و انسان حشر دارد، ذریه دارد، دو جنسی است و مرد و زن دارد. همه اینها از قرآن استنباط می شود. در ملائکه هیچ کدام از اینها نیست. ملائکه نه مردند و نه زن، چون از این جنس نیستند ولی درباره جن مثلاً در همین جا تعبیری دارد که:
«و انه کان رجال من الانس یعوذون برجال من الجن؛ و مردانی از آدمیان به مردانی از جن پناه می بردند. جن/ 6» بعلاوه یک موجودی است که برخلاف انسان که اصلش خاک است و از خاک و گل آفریده شده است و یک موجود خاکی است قرآن می گوید این موجود زنده (جاندار است و حیات دارد) جنس اصلش آتش است.
همین طور که خدا حیات را در یک ماده خاکی خلق کرده - که هنوز هم جزو معماهای بزرگ عالم علم است و حل نشده که اول حیات چگونه و به چه شکل بود ولی مسلم است که حیات در روی زمین از خاک پیدا شده – قرآن می گوید که یک حیات دیگری هم در عالم پیدا شده است ولی آن حیات دیگر از آتش به وجود آمده نه از خاک. این یک امر تجربی نیست که بگوییم بیایید به ما نشان بدهید.
قرآن می گوید چنین چیزی وجود دارد. درست یک جاندار، یک موجود ذی حیات به وجود آمده است از همین آتش معمولی، همین عنصری که الآن ما به نام آتش در این عالم می شناسیم. عنصر آتش رسیده به جایی که تبدیل به یک موجود زنده شده است. حالا چگونه است، ما نمی دانیم، ولی هست.

اینها به دلیل اینکه عنصر و مبدأ اولی شان در خلقت با انسان متفاوت است تفاوتهایی با انسان دارند. در بعضی قسمتها، در آنچه که فضیلت و کمال واقعی است، از انسان پایین ترند یعنی دون انسان اند، و بعضی چیزها را از انسان بیشتر دارند که آنها کمال واقعی شمرده نمی شود.
آنچه اینها در آن از انسان پایین ترند این است که در مراحل ایمانی و معنوی «مانند انسان نیستند.» البته مانند انسان مؤمن دارند غیرمؤمن دارند، حتی مشرک و کافر دارند، منکر خدا دارند، منکر انبیا دارند، مؤمن واقعی هم دارند.
ولی افراد اینها در ایمان، آن مراتبی را که افراد بشر طی می کنند طی نمی کنند که مثلاً به مقام پیغمبری برسند. در این جهت تابع بشر هستند یعنی پیغمبرهای بشر هادی و راهنمای آنها هستند نه اینکه از خود پیغمبری داشته باشند.

و اما به دلیل اینکه عنصر اولی که اینها از آن آفریده شده اند با عنصر خاک متفاوت است تفاوتهایی با انسان دارند. یکی همان مسئله غیرمرئی بودن است، یعنی وجود دارد، مانند یک جسم هم وجود دارد ولی یک جسم غیرمرئی. دیگر مسئله سرعت است. در آنها حرکت وجود دارد ولی حرکت را به یک سرعتی انجام می دهند که برای بشر غیرقابل تصور است. در یک آن می توانند اینجا باشند و در آن بعد در دورترین کرات عالم باشند.



نقد نظر اندیشمندان متجدد درباره فرشتگان، شیطان و جن از منظر قرآن   
  
طبق توجیه روشنفکران ملائکه و فرشتگان نام قوای طبیعی است که بخیر و خوشبختی و شیاطین نام قوای طبیعی است که به شر و بدبختی دعوت می‌کنند، ولی آنچه از قرآن مجید استفاده میشود خلاف این‌ست و قرآن، ملائکه و شیاطین را یکعده موجودات بیرون از حس و دارای وجود و شعور و اراده مستقل میداند.
اما ملائکه، آیات چندی درین باره گذشت که بموجب آنها ملائکه موجودات مستقل و دارای ایمان و کارهائی که با شعور و اراده تحقق می‌پذیرد هستند و آیات بسیار دیگری نیز در قرآن مجید هست که بهمین مدعی گواهی میدهد.
و اما شیاطین ماجرای سرپیچی ابلیس از سجده آدم و محاوره ای که میان او و خدای متعال جاری گردیده است در چند جای قرآن مجید نقل شده ابلیس پس از رانده شدن از ساحت قرب میگوید:
 همه ذریه آدم را جز بندگان مخلص گمراه خواهم کرد «لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین» (ص/ 82-83) و خدای متعال در جواب میفرماید: دوزخ را از تو و پیروانی که از بشر خواهی داشت - به کیفر اعمال تان پر خواهم نمود «لا ملان جهنم منک و ممن تبعک منهم اجمعین» (سوره ص آیه 85).

بدیهی است که کیفر عمل جز با شعور و ادراک کیفر بیننده صورت نمی بندد و همچنین خدای متعال در جای دیگر از کلام خود عطف به تهدیدی که ابلیس بشر را کرده میفرماید: «و لقد صدق علهیم ابلیس ظنه فاتبعوه الا فریقا من المؤمنین»؛ ابلیس گمانی را که به ایشان داشت تحقق بخشید پس جز فرقه ای از مؤمنین پیروی او را کردند (سوره سبأ آیه 20). چنانکه می بینیم ابلیس را با ظن و گمان متصف ساخته.
و همچنین در جای دیگر میفرماید:
«و قال الشیطان لما قضی الامر ان الله وعدکم وعد الحق و وعدتکم فاخلفتکم و ما کان لی علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی و لوموا انفسکم»؛ و شیطان پس از آنکه کار خاتمه یافت میگوید: خدا به شما وعده داد وعده حق من نیز وعده دادم و تخلف کردم و مرا تسلطی بر شما نبود جز اینکه شما را - فقط - دعوت کردم و شما پذیرفتید پس مرا ملامت و سرزنش مکنید و خودتان را ملامت کنید (سوره ابراهیم آیه 22). ملامت و سرزنش نیز از اموری است که تنها به کسانی که شعور و اراده دارند تعلق می گیرد.
آیات بالا و آیات دیگری که در همین مضامین است برای شیطان صفات و حالاتی اثبات میکند که با داشتن وجود و شعور و اراده استقلالی ملازمند و بر قوای طبیعی که فاقد این صفات میباشند صدق نمی کنند.

جن:
نظائر آیاتی که درباره ملائکه و شیاطین گذشت بلکه بیشتر و روشنتر درباره جن نیز هست خدای متعال درباره فرزندانی که دعوت پدر و مادر خود را نپذیرفته ایمان نمی آورند و آئین خدا را خرافات و اساطیر گذشتگان می شمارند میفرماید: «اولئک الذین حق علیهم القول فی امم قد خلت من قبلهم من الجن و الانس انهم کانوا خاسرین»؛ آنانند کسانیکه سخن در ایشان ثابت شده در میان امتهائی که از جن و انس در گذشته اند بدرستی آنان زیانکار بودند (سوره احقاف آیه 18). به مقتضای این آیه جن نیز مانند انسان امتهای مختلف و تکالیف و مرگ و میر دارند.
و باز در جای دیگر میفرماید:
«و اذ صرفنا الیک نفرا من الجن یستمعون القرءان فلما حضروه قالوا انصتوا فلما قضی ولوا الی قومهم منذرین* قالوا یا قومنا انا سمعنا کتابا انزل من بعد موسی مصدقا لما بین یدیه یهدی الی الحق و الی طریق مستقیم* یا قومنا اجیبوا داعی الله و آمنوا به یغفرلکم من ذنوبکم و یجرکم من عذاب الیم* و من لایجب داعی الله فلیس بمعجز فی الارض و لیس له من دونه اولیاء اولئک فی ضلال مبین»؛ یادآوری میکنیم وقتی را که چندتن از جن را برای شنیدن قرآن بسوی تو برگردانیدیم تا وقتیکه برای آن حضور یافتند - بهمدیگر- گفتند گوش دهید پس همینکه خاتمه یافت برای انذار - دعوت - بسوی قوم خود روانه شدند گفتند:
ای قوم ما کتابی را گوش دادیم که پس از موسی نازل شده بسوی حق و بسوی راه راست راهنمائی میکند ای قوم داعی خدا را بپذیرید و به وی ایمان بیاورید تا خدا از گناهانتان بیامرزد و شما را از عذابی دردناک پناه دهد و کسیکه داعی خدا را نپذیرد در زمین - خدا را - عاجز کننده نیست و سرپرستان دیگری جز خدا ندارد آنان در یک گمراهی آشکار میباشند (سوره احقاف آیات 32-29).

دلالت قصه به اینکه جن نیز مانند بشر یک گروه دارای وجود مستقل و شعور و اراده و تکلیف میباشند روشن است و آیات دیگری نیز در قرآن مجید در میان آیات قیامت است که در دلالت بر این مدعی از آیات بالائی کمتر نیستند.
  
  

نظر اندیشمندان متجدد درباره وحی و نبوت
کتاب قرآن در اسلام، صفحه 71 تا 73

شباهت‌ها و تفاوتهای بین جن و انسان   


خداوند در قرآن کریم می فرماید: «و خلق الجان من مارج من نار، الرحمن/ 15»؛ ''جن را از شعله ای از آتش آفرید، قرآن موجود دیگری را عرضه می دارد به نام " جن " یا " جان ''. قرآن همه مأمورانی را که در نظام خلقت از طرف پروردگار دخالت دارند " ملک " می نامد، ولی در مقابل به " جن " هم قائل است.
جن در ردیف ملائکه نیست، در ردیف انسان است، یعنی در عالم جزء مخلوقاتی است که مکلف و موظف اند، مثل انسان، منتها جن مخلوقی است که درجه اش از انسان پایین تر است. گو اینکه از نظر بعضی از قدرتها بر انسان می چربد و تواناییهایی دارد که انسان ندارد ولی از نظر درجه وجودی از انسان پست تر است، و حتی آن کارهایی که بعضی از افرادی که سر و کارشان با جن است - البته آنهایی که راست می گویند - انجام می دهند، این ها را اهل معنا نمی پسندند، یعنی سروکار داشتن انسان با جن روح انسان را تعالی نمی دهد، تنزل می دهد و تعالی نمی دهد. حال به یک معنای دیگر (که) اساساً آنها خود به خود مسخر باشند آن مسأله دیگری است.

اینجا از خلقت انسان و خلقت جن یاد شده. قرآن می گوید ما انسان را از خاک، گل، این جور چیزها آفریدیم و جن را از شعله ای از آتش آفریدیم: «و خلق الجان من مارج من نار»" جنس او آتشین است، این یک جنس است و او جنس دیگری، مبدأ مادی این یک چیز است و مبدأ مادی او چیز دیگری. شیطان هم راجع به آدم اول همین حرف را زد، گفت " «خلقتنی من نار و خلقته من طین، اعراف/ 12»؛ مرا از آتش آفریدی و او را از گل. می خواست بگوید آتش بر گل شرافت دارد، اصل من بر اصل او شرافت دارد. «فبای الاء ربکما تکذبان»؛ پس اصل خلفت شما هم روی حساب بوده، به چه نعمت از نعمتهای پروردگار تکذیب می کنید؟ سپس می فرماید: «سنفرغ لکم ایه الثقلان، الرحمن/ 31»؛ عنقریب یکسره به (حساب) شما خواهیم پرداخت ای دو ثقل.

در قرآن به جن و انس " ثقلین " گفته شده است، بر خلاف ملائکه که داخل در ثقلها نیستند. " ثقل " از همان ماده " ثقل" که به معنی سنگینی است.
 اشیائی که وزن دارند ثقل و جسمهایند که دارای سنگینی هستند. در اینکه انسان ثقل است یعنی دارا وزن و سنگینی است (تردیدی نیست). قرآن ملائکه را جزء ثقلها یعنی جزء اشیائی که دارای وزن و سنگینی هستند نمی شمارد. ملائکه احیاناً به به صورت یک جسم تمثل پیدا می کنند ولی تمثل معنایش این است که خود (شیء) حقیقت دیگری است اما به این صورت ظاهر می شود «فتمثل لها بشرا سویا»؛ به شکل بشری خوش اندام بر او نمایان شد. (مریم/17)
یعنی در واقع واقعیتش واقعیت جسم نیست که لازمه جسم بودن وزن داشتن و ثقل بودن هم هست بلکه به این صورت بر انسان - مثلاً بر انسانی که وحی بر او نازل می شود یا حتی بر انسانی که احیاناً وحی بر او نازل نشود مثل مریم - تمثل پیدا می کند یعنی به این صورت ظاهر می شود.

ولی جن از نظر قرآن اصلاً حقیقتش حقیقت جسمانی است، نوعی جسم است و مکرر این مطلب را عرض کرده ایم که اینکه در زبانها جن و ملک را در ردیف یکدیگر ذکر می کنند مطابق نیست با آنچه در قرآن است.
در قرآن جن و انس همدوش و همردیف یکدیگر ذکر می شوند نه جن و ملک؛ یعنی جن به انس شباهت بیشتری دارد نه به ملک، منتها جن موجودی است که در عین اینکه جسم است غیرمرئی است، جسمی است غیرمرئی، ثقل است و غیرمرئی. این مسأله که آیا می شود یک شیء جسم باشد و غیرمرئی، در علم قدیم جزء مشکلات بوده است. در علم و فلسفه قدیم فرض این مطلب که یک شیء جسم باشد و در عین حال غیرمرئی یعنی غیرقابل رؤیت باشد، امر مشکلی بوده است.
حداکثر آنچه که تصور می کردند (این بود که) مثلاً در مورد هوا می گفتند هوا جسم هست ولی جسم غیرمرئی است چون ما یکدیگر را به وساطت هوا و نور می بینیم اما خود هوا را نه می بینیم و نه لمس می کنیم، وجود هوا را به قرائنی به دست می آوریم، از قبیل اینکه وقتی مثلاً کوزه ای را در آب فرو می بریم می بینیم قلقل می کند، احساس می کنیم که یک چیزی دارد خارج می شود، احساس می کنیم یک چیزی با صورت و دست ما تماس پیدا می کند و فشار می آورد، در صورتی بود که (قدما) راجع به اینکه یک شیء جسم باشد و مرئی نباشد داشتند.

ولی امروز مسأله شکل دیگری پیدا کرده و آن این است: جسم یعنی شیئی که داراری جوهری باشد که دارای ابعاد است. اینکه در قدیم خیال می کردند همه جسمها سه بعدی است امروز مورد قبول نیست یعنی معتقدند که ممکن است جسمی دو بعدی باشد، جسمی یک بعدی باشد، جسمی چهار بعدی باشد، جسمی شش بعدی باشد.
می گویند ما خودمان سه بعدی هستیم و ساختمان ادراک ما هم ساختمان سه بعدی است یعنی ما فقط اجسام سه بعدی را درک می کنیم. اگر اجسامی باشند که سه بعدی نباشند، دو بعدی یا چهار بعدی باشند آن وقت دیگر ما نمی توانیم آنها را درک کنیم. شاید دو بعدیها را مثلاً بتوانیم درک کنیم چهار بعدیها را نتوانیم یا بر عکس. به هر حال ادراکات ما ادراکات سه بعدی است نه کمتر و نه بیشتر.

بنابراین ممکن است در همین فضا الان اجسامی وجود داشته باشند که جسم باشند، ثقل باشند، وزن داشته باشند، ما وجود آنها را احساس نکنیم ولی آنها واقعاً وجود داشته باشند. این احکامی هم که ما آنها را برای همه اجسام، قطعی فکر می کنیم آنچنان قطعیت ندارد. مثلاً می گوییم که جسمی از جسمی نمی تواند عبور کند. اگر همین اتاق درهایش بسته باشد ما دیگر نمی توانیم از این دیوارها عبور کنیم مگر اینکه بشکافیم. بدون اینکه شیشه را بشکنیم یا در را باز کنیم و یاد دیوار را بشکافیم نمی توانیم عبور کنیم.
ولی می گویند اجسامی که مثلاً دو بعدی هستند از همین دیوار عبور می کنند بدون آنکه دیوار شکافته شود. نه اینکه ما بخواهیم حرف قرآن درباره جن را به استناد اینها بپذیریم. یک نفر با ایمان، کسی که به آنچه قرآن فرموده است ایمان پیدا کرده باشد، بعد از آنکه قرآن را شناخت اولین مستندش خود قرآن است.
 قرآن اینچنین بیان کرده، ما به گفته قرآن ایمان داریم که چنین خلقی در عالم وجود دارد، خلقی که در بسیاری از خصوصیات شبیه انسان است حتی در مکلف بودن و پیغمبر داشتن ولی آنها پیغمبر از نوع خود ندارند، پیغمبر آنها از نوع انسانهاست، یعنی پیغمبرهای انس پیغمبر آنها هم هستند. آنها هم عذاب دارند، آنها هم نعیم دارند.

در روایات این مطلب هست که حتی آنها خوراک دارند، توالد و تناسل دارند، لذت جنسی دارند، یعنی خیلی شبیه انس هستند. این است که در مسائل مربوط به تکلیف و پاداش و کیفر، قرآن آنها را هم وارد می کند، چون بر اساس اعتقادی که ما از قرآن گرفته ایم پیغمبر منحصراً پیغمبر انس نبوده، پیغمبر جن هم بوده است، و قرآن و همچنین کتب آسمانی دیگر قطعاً کتاب انس نیست، کتاب آن موجود غیر مرئی و غیر محسوس برای ما - که اطلاعات ما درباه آن خیلی ضعیف است نیز هست. این است که در آیات سوره الرحمن بالخصوص، جن و انس همدوش یکدیگر مخاطب قرار گرفته اند.

خداوند در جای دیگر مى فرماید:
''بگو به من وحى شده که جمعى از جن به سخنانم گوش فرا داده اند، و گفته اند ما قرآن عجیبى شنیده ایم ''«قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرآنا عجبا، سوره جن/ 1». تعبیر اوحى الى (به من وحى شده) نشان مى دهد که پیامبر (ص) در این ماجرا شخصاً افراد جن را مشاهده نکرده، بلکه از طریق وحى به استماع آنها نسبت به قرآن مجید آگاه شده است. و در ضمن این آیه به خوبى نشان مى دهد که طایفه جن داراى عقل و شعور و فهم و درک، و تکلیف و مسؤولیت، و آشنائى به لغت، و توجه به فرق بین کلام اعجاز آمیز دارند، همچنین خود را موظف به تبلیغ حق مى دانند، و مخاطب خطابهاى قرآن نیز هستند.

آنها راجع به قرآن گفتند: این قرآن همگان را به راه راست هدایت مى کند، و به همین جهت ما به آن ایمان آورده ایم. و هرگز احدى را شریک پروردگارمان قرار نمى دهیم (یهدى الى الرشد فامنا به و لن نشرک بربنا أحدا، سوره جن، آیه 2). طایفه جن نیز، مرد و زن دارند زیرا در آن تعبیر به رجال من الجن شده است. خداوند می فرماید: «وَ أَنَّهُ کانَ رِجَالٌ مِّنَ الانسِ یَعُوذُونَ بِرِجَال مِّنَ الجِْنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقاً» (سوره جن/ 6)؛ و اینکه مردانى از بشر به مردانى از جن پناه مى بردند، و آنها سبب افزایش گمراهى و طغیانشان مى شدند.

در بین آنها استراق سمع وجود دارد که از ویژگیهای انسانی است به همین جهت می رساند که از این جهت شبیه انسانها می باشند: 

«وَ أَنَّا کُنَّا نَقْعُدُ مِنهَا مَقَاعِدَ لِلسمْع فَمَن یَستَمِع الاَنَ یجِدْ لَهُ شهَاباً رَّصداً» (جن/ 9)؛ ''و اینکه ما پیش از این به استراق سمع در آسمانها مى نشستیم اما اکنون هر کس بخواهد استراق سمع کند، شهابى را در کمین خود مى یابد!''

آنها دارای گروههای متفاوتی هستند و به دو گروه صالح و غیر صالح تقسیم می شوند: خداوند در سوره جن از زبان جنیان می فرماید:
 «وَ أَنَّا مِنَّا الصلِحُونَ وَ مِنَّا دُونَ ذَلِک کُنَّا طرَائقَ قِدَداً (11) وَ أَنَّا ظنَنَّا أَن لَّن نُّعجِزَ اللَّهَ فى الأَرْضِ وَ لَن نُّعْجِزَهُ هَرَباً (12) وَ أَنَّا لَمَّا سمِعْنَا الهُْدَى ءَامَنَّا بِهِ فَمَن یُؤْمِن بِرَبِّهِ فَلا یخَاف بخْساً وَ لا رَهَقاً (13) وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسلِمُونَ وَ مِنَّا الْقَسِطونَ فَمَنْ أَسلَمَ فَأُولَئک تحَرَّوْا رَشداً (14) وَ أَمَّا الْقَاسِطونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطباً (15)؛ ''و اینکه در میان ما افرادى صالح و افرادى غیر صالحند، و ما گروههاى متفاوتى هستیم، و اینکه ما یقین داریم هرگز نمى توانیم بر اراده خداوند در زمین غالب شویم، و نمى توانیم از پنجه قدرت او فرار کنیم، و اینکه ما هنگامى که هدایت قرآن را شنیدیم به آن ایمان آوردیم، و هر کس به پروردگارش ایمان بیاورد نه از نقصان مى ترسد و نه از ظلم، و اینکه گروهى از ما مسلمانان، و گروهى ظالمند، هر کس اسلام را اختیار کند راه راست را برگزیده، و اما ظالمان آتشگیره دوزخند!
مؤمنان جن با این سخنان روشن مى سازند که اصل اختیار و آزادى اراده بر آنها نیز حاکم است.

و افرادى صالح و غیر صالح هر دو وجود دارند، بنابراین زمینه هاى هدایت در وجود آنها فراهم مى باشد، و اصولاً یکى از عوامل تأثیر تبلیغ، شخصیت دادن به طرف مقابل، و توجه دادن او به وجود زمینه هاى هدایت و کمال است. این احتمال نیز وجود دارد که مؤمنان جن براى تبرئه آنها از موضوع سوء استفاده از مسأله استراق سمع، این سخن را گفته باشند، یعنى: گرچه بعضى از ما اخبارى را که از طریق استراق سمع به دست مى آوردند در اختیار انسانهاى شرور مى گذاردند تا مایه گمراهى مردم شوند، ولى همه طایفه جن چنین نبودند. این آیه در ضمن ذهنیات ما انسانها را درباره جن نیز اصلاح مى کند، زیرا در تصور بسیارى از مردم واژه جن با نوعى شیطنت و فساد و گمراهى و انحراف، همراه است، این آیه مى گوید آنها نیز گروههاى مختلفى دارند، صالح و غیر صالح.



پایین تر بودن درجه تکاملی جن از انسان   
  
در سوره مبارکه قل اوحی الی که به نام سوره جن معروف است نکته ای وجود دارد و آن این است: جریانی که قرآن مجید نقل فرموده است که گروهی از جن قرآن را استماع کردند، بعد رفتند در میان جمع خود مسئله را بازگو کردند و آنچه که در بین آنها گذشته است، همه را به این صورت نقل می کند که: قل اوحی الی انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرانا عجبا؛ بگو:
به من وحی شده است که تنی چند از جنیان (به وحی آسمانی) گوش فرا داشتند و گفتند: به راستی ما قرآنی شگفت آور شنیدیم. (جن/ 1) این نکته خیلی جالب توجهی است یعنی منشأ یک تفکر در انسان می شود. می فرماید:

ای پیغمبر! به مردم بگو این جور به من وحی شده است که چنین جریانی پیش آمده، یعنی پیغمبر از طریق وحی این جریان را بازگو می کند نه از طریق مستقیم، نمی گوید گروهی از جن پیش من آمدند، اینچنین گفتند و من چنین گفتم، می گوید به من وحی شده که چنین جریانی رخ داده است، گروه اندکی از آنها آمده اند و استماع قرآن کرده اند و بعد رفته اند در میان خود چنین سخنانی گفته اند، یعنی از نظر پیغمبر وقتی که جریان واقع شده است به صورت مباشر نبوده است، که پیغمبر از طریق وحی از جریان آگاه می شود. در یک جای دیگر قرآن هم که یا اشاره به همین جریان است یا به جریانی مشابه آن، عینا همین طور ذکر شده است.

در سوره احقاف می خوانیم:
«واذ صرفنا الیک نفرا من الجن یستمعون القرءان فلما حضروه قالوا انصتوا فلما قضی ولوا الی قومهم منذرین* قالوا یا قومنا انا سمعنا کتابا انزل من بعد موسی مصدقا لما بین یدیه یهدی الی الحق و الی طریق مستقیم* یا قومنا اجیبوا داعی الله و امنوا به یغفر لکم من ذنوبکم و یجرکم من عذاب الیم؛ و چون تنی چند از جنیان را به سوی تو روانه کردیم که به قرآن گوش می دادند؛ پس وقتی بر آن حضور یافتند، (به یکدیگر) گفتند: ساکت باشید و بشنوید؛ و چون به پایان رسید برای هشدار به سوی قوم خود بازگشتند. گفتند:
ای قوم ما! ما کتابی را شنیدیم که بعد از موسی نازل شده و (کتاب های) پیش از خود را تصدیق می کند و به سوی حق و به راهی راست هدایت می کند. ای قوم ما! دعوت کننده الهی را اجابت کنید و به او ایمان آورید تا (خدا) از گناهانتان بگذرد و شما را از عذابی دردناک پناه دهد. (احقاف/29 - 31)
در آنجا هم قضیه به همین شکل بازگو شده است، چرا؟ 

چون قضیه به شکل دیگری نبوده است و قهرا به شکل دیگری بازگو نشده است. حال وقتی که بناست این گروه مخلوق هم مانند گروه انسانها مکلف و موظف باشند و تکلیف و مسئولیت داشته باشند و شریعت برای آنها هم باشد چرا این برخورد یک برخورد مستقیم نبوده است که بیایند در حضور پیغمبر، او هم آنها را شهود کند و مستقیم با آنها مشافهه و مکالمه نماید؟ 
چرا قضیه به شکلی بوده که گویی در غیاب پیغمبر صورت گرفته است که بعد پیغمبر می گوید به من وحی شد که چنین جریانی رخ داد؟
من حدس می زنم این امر برای آن است که جن یک موجود منحط تر از انسان است یعنی از نظر کمالات مرتبه تکاملی در یک حد پایین تر و منحط تر از انسان است و انسان از او خیلی برتر و بالاتر است.
نه تنها با ملک قابل مقایسه نیست از آن نظر که کار ملک نوعی کار است و کار اینها نوع دیگر و آنها در مرتبه و مقامی هستند که اصلا به جن ارتباط پیدا نمی کند، بلکه یک مخلوقی است از نظر درجه تکاملی بین حیوان و انسان.

بر طبق آیات سوره جن گروهی از جن بعد از آنکه با شنیدن قرآن ایمان آوردند با قوم خودشان اینچنین گفتند: «و انا منا الصالحون و منا دون ذلک کنا طرائق قددا؛ یعنی برخی از ما صالح و شایسته هستیم و برخی دیگر اینچنین نیستیم؛ غیر این هستیم و تازه غیر این هم «که هستیم» یک جور نیستیم، طرائق و راههای مختلف هستیم» (جن/ 11). این مطلب چیست؟ عین همان جریانی که در بشر وجود دارد - چون در بشر به حکم همان اختیار و آزادی و مکلف بودن این جریانها به وجود می آید - در میان آنها هم به وجود آمده.
حیوان طرائق نیست، طریقه است، یعنی هر نوع حیوانی چون به حکم غریزه کار می کند یک راه و روش مخصوص دارد و لهذا همه افراد حیوانها از یک خصلت خاص به نحو شبیه یکدیگر برخوردار هستند. مثلا همه گربه های دنیا یک جور خصلت دارند، همه سگهای دنیا یک جور خصلت دارند، همه گوسفندها یک جور، همه اسبها یک جور، چون کارشان به حکم غریزه است، یعنی کاری که می کنند کاری است که خلقت در جلوی راه آنها گذاشته است و نوعی اجبار در کارشان هست.
ولی انسان این طور نیست، انسانها اولا تقسیم می شوند به انسانهای صالح و شایسته که راه صحیح زندگی را پیش گرفته اند و انسانهای ناصالح که راه صحیح را پیش نگرفته اند. تازه انسانهای ناصالح هم یک راه نرفته اند هر گروهشان یک راهی رفته اند. در این جهت، آنها مانند ما هستند.
      

                 
رابطه پیامبر (ص) با انسان و جن   
ای رسول بگو آنچه كه از وقوع آخرت و قیامت از طرف خداوند وعده دادم راست و درست است و من نمی دانم آنچه كه از عذاب الهی وعده داده شده اید نزدیك است یا اینكه پروردگارم برای آن آمد و زمانی طولانی مقرر كرده باشند.او عالم غیب است و هیچ كس را بر غیب مخصوص خودش آشكار و آگاه نسازد مگر آن كسی كه فرستاده و مورد رضایت الهی باشد.   
      
      
  
رابطه پیامبر (ص) با انسان و جن       
  
هنگامی كه پیامبر(ص) بنده خدای بزرگ برخاست و خدایش را به نماز صبح می خواند نزدیك بود جماعت جنیان یا كفار قریش برای اینكه عبادت او را ملاحظه كنند و قرائت كلماتش را درك كنند از فرط ازدحام به او بچسبند ولی تو ای پیامبر به آنها بگو همانا من پروردگارم را می خوانم و هیچ كسی را با او در این عبادتم شریك قرار نمی دهم و باز هم بگو من مالك ضرر و نفع برای شما نیستم و بگو به درستی كه مرا هیچ كس از عذاب خدای بزرگ زنهار ندهد و من به غیر او پناهی نمی یابم و من مالك ضرر و نفع به شما نیستم مگر رساندن از سوی خدای بزرگ رحمان رساندن پیامهای ایشان كه برای هدایت انسانها و جنیان است و هر كسی از انسان و جنیان كه نافرمانی و عصیان خدای بزرگ كند و نافرمانی در پیروی نكردن از فرستاده اش تجلی پیدا كند جایگاه او در آتش جهنم است و متمرد از خداوند همیشه در آتش جهنم می ماند.

مشركان از جن و انس بر دشمنی با پیامبر(ص) و خدای بزرگ ادامه می دهند تا آنچه را كه در آخرت از عذاب الهی وعده داده شده بودند ببینند پس به زودی بدانند كدام یك از گروه مومنان و مشركان از جهت یاور و تعداد، ضعیف تر و كمتر هستند.

●وقت قیامت و پذیرش آن

ای رسول بگو آنچه كه از وقوع آخرت و قیامت از طرف خداوند وعده دادم راست و درست است و من نمی دانم آنچه كه از عذاب الهی وعده داده شده اید نزدیك است یا اینكه پروردگارم برای آن آمد و زمانی طولانی مقرر كرده باشند.او عالم غیب است و هیچ كس را بر غیب مخصوص خودش آشكار و آگاه نسازد مگر آن كسی كه فرستاده و مورد رضایت الهی باشد.

وقت وقوع قیامت و پایان هستی نسبت به وجود انسان و جنیان و فرا رسیدن روز حساب از غیب الهی است كه هیچ كسی بر آن اطلاع ندارد گرچه تعبیرهایی در قرآن آمده است كه قیامت یا ساعت نزدیك است و تاریخ دقیق وقوع قیامت را جز خدای بزرگ كسی نمی داند روزی كه دادگاه عدل الهی به تمام حساب ها رسیدگی خواهد كرد اما كسانی كه به رسول خدا(ص) ایمان دارند و او را صادق می دانند هیچ تردیدی در خبررسانی حضرت ایشان از طریق وحی الهی ندارند پس وقوع قیامت حتمی است، یكی دیگر از موضوعات غیبی كه هنوز آشكار نشده است ظهور منجی جهان بشریت است كه در تمام ادیان و مذاهب امری مسلم است. 

در اسلام شیعه و سنی بر این عقیده اند مردی از نسل حضرت زهرای اطهر(س) تنها فرزند ایشان (بقیه فرزندان پیامبر(ص) در حیات ایشان فوت كردند) می آید و جهان را پر از عدالت و صلح می كند همان طوری كه جهان پر از ظلم و جنگ می شود. ولی تاریخ دقیق ظهور منجی بشریت همانند تاریخ وقوع قیامت نامعلوم است گرچه نشانه هایی از آن ظهور در لسان روایات وارد شده است.

● وحی و فرشتگان

خدای بزرگ از پیش روی رسول(ص) و از پس او نگهبانان از فرشتگان در می آورد تا رسول(ص) بداند كه فرشتگان به هنگام نزول وحی رفیق او هستند و پیغام های ارسال شده از پروردگار را بدون هیچ تغییر و تبدیل و تحریف به او رساندند و علم خداوند به آنچه كه نزد پیامبران و فرشتگان است احاطه دارد و آمار هر چیز را به عدد شمرده و احصاء كرده است در روایات وارد شده است كه چون جبرئیل وحی می آورد همراه ایشان هفتاد هزار فرشته می آمدند تا وحی را حفظ كنند و شیاطین را از استراق سمع طرد كنند همچنین از سعیدبن جبیر روایت شده است كه در هیچ محل جبرئیل نزد پیامبر(ص) نمی آمد مگر اینكه با او چهار فرشته در جلو و پشت و جانب راست و چپ بودند و او را محافظت می كردند بی تردید فرستاده الهی مور عنایت حضرت باری تعالی بود و فرشتگان الهی به آن صورت كه خداوند بزرگ می دانند در نزول به زمین و انجام وظیفه شان عمل می كردند و پیامبر اسلام(ص) فرشتگان را می دیدند و همان طور كه جبرئیل را دیدند و از ایشان وحی الهی را دریافت كردند.

●ثواب خواندن سوره جن

حنان بن سدیر از امام صادق(ع) روایت كرده است كه هر كس سوره جن را بخواند تا در دنیا باشد از شر جنیان در امان باشد و به او ضرری نرسد و در آخرت با پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) باشد و چون به ملازمت ایشان مشرف شود گوید پروردگارا به غیر از ایشان كسی دیگر را نمی خواهم و درجه ای غیر از این درجه آرزو ندارم.
      

پایین تر بودن درجه تکاملی جن از انسان   

در سوره مبارکه قل اوحی الی که به نام سوره جن معروف است نکته ای وجود دارد و آن این است: جریانی که قرآن مجید نقل فرموده است که گروهی از جن قرآن را استماع کردند، بعد رفتند در میان جمع خود مسئله را بازگو کردند و آنچه که در بین آنها گذشته است، همه را به این صورت نقل می کند که:
قل اوحی الی انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرانا عجبا؛ بگو:

به من وحی شده است که تنی چند از جنیان (به وحی آسمانی) گوش فرا داشتند و گفتند: به راستی ما قرآنی شگفت آور شنیدیم. (جن/ 1) این نکته خیلی جالب توجهی است یعنی منشأ یک تفکر در انسان می شود. می فرماید:
ای پیغمبر! به مردم بگو این جور به من وحی شده است که چنین جریانی پیش آمده، یعنی پیغمبر از طریق وحی این جریان را بازگو می کند نه از طریق مستقیم، نمی گوید گروهی از جن پیش من آمدند، اینچنین گفتند و من چنین گفتم، می گوید به من وحی شده که چنین جریانی رخ داده است، گروه اندکی از آنها آمده اند و استماع قرآن کرده اند و بعد رفته اند در میان خود چنین سخنانی گفته اند، یعنی از نظر پیغمبر وقتی که جریان واقع شده است به صورت مباشر نبوده است، که پیغمبر از طریق وحی از جریان آگاه می شود. در یک جای دیگر قرآن هم که یا اشاره به همین جریان است یا به جریانی مشابه آن، عینا همین طور ذکر شده است.

در سوره احقاف می خوانیم:

«واذ صرفنا الیک نفرا من الجن یستمعون القرءان فلما حضروه قالوا انصتوا فلما قضی ولوا الی قومهم منذرین* قالوا یا قومنا انا سمعنا کتابا انزل من بعد موسی مصدقا لما بین یدیه یهدی الی الحق و الی طریق مستقیم* یا قومنا اجیبوا داعی الله و امنوا به یغفر لکم من ذنوبکم و یجرکم من عذاب الیم؛ و چون تنی چند از جنیان را به سوی تو روانه کردیم که به قرآن گوش می دادند؛ پس وقتی بر آن حضور یافتند، (به یکدیگر) گفتند:
ساکت باشید و بشنوید؛ و چون به پایان رسید برای هشدار به سوی قوم خود بازگشتند. گفتند:
ای قوم ما! ما کتابی را شنیدیم که بعد از موسی نازل شده و (کتاب های) پیش از خود را تصدیق می کند و به سوی حق و به راهی راست هدایت می کند. ای قوم ما! دعوت کننده الهی را اجابت کنید و به او ایمان آورید تا (خدا) از گناهانتان بگذرد و شما را از عذابی دردناک پناه دهد. (احقاف/29 - 31)
در آنجا هم قضیه به همین شکل بازگو شده است، چرا؟ چون قضیه به شکل دیگری نبوده است و قهرا به شکل دیگری بازگو نشده است. حال وقتی که بناست این گروه مخلوق هم مانند گروه انسانها مکلف و موظف باشند و تکلیف و مسئولیت داشته باشند و شریعت برای آنها هم باشد چرا این برخورد یک برخورد مستقیم نبوده است که بیایند در حضور پیغمبر، او هم آنها را شهود کند و مستقیم با آنها مشافهه و مکالمه نماید؟
چرا قضیه به شکلی بوده که گویی در غیاب پیغمبر صورت گرفته است که بعد پیغمبر می گوید به من وحی شد که چنین جریانی رخ داد؟
من حدس می زنم این امر برای آن است که جن یک موجود منحط تر از انسان است یعنی از نظر کمالات مرتبه تکاملی در یک حد پایین تر و منحط تر از انسان است و انسان از او خیلی برتر و بالاتر است. نه تنها با ملک قابل مقایسه نیست از آن نظر که کار ملک نوعی کار است و کار اینها نوع دیگر و آنها در مرتبه و مقامی هستند که اصلا به جن ارتباط پیدا نمی کند، بلکه یک مخلوقی است از نظر درجه تکاملی بین حیوان و انسان.

بر طبق آیات سوره جن گروهی از جن بعد از آنکه با شنیدن قرآن ایمان آوردند با قوم خودشان اینچنین گفتند: «و انا منا الصالحون و منا دون ذلک کنا طرائق قددا؛ یعنی برخی از ما صالح و شایسته هستیم و برخی دیگر اینچنین نیستیم؛ غیر این هستیم و تازه غیر این هم «که هستیم» یک جور نیستیم، طرائق و راههای مختلف هستیم» (جن/ 11). این مطلب چیست؟ عین همان جریانی که در بشر وجود دارد - چون در بشر به حکم همان اختیار و آزادی و مکلف بودن این جریانها به وجود می آید - در میان آنها هم به وجود آمده.
حیوان طرائق نیست، طریقه است، یعنی هر نوع حیوانی چون به حکم غریزه کار می کند یک راه و روش مخصوص دارد و لهذا همه افراد حیوانها از یک خصلت خاص به نحو شبیه یکدیگر برخوردار هستند. مثلا همه گربه های دنیا یک جور خصلت دارند، همه سگهای دنیا یک جور خصلت دارند، همه گوسفندها یک جور، همه اسبها یک جور، چون کارشان به حکم غریزه است، یعنی کاری که می کنند کاری است که خلقت در جلوی راه آنها گذاشته است و نوعی اجبار در کارشان هست.
 ولی انسان این طور نیست، انسانها اولا تقسیم می شوند به انسانهای صالح و شایسته که راه صحیح زندگی را پیش گرفته اند و انسانهای ناصالح که راه صحیح را پیش نگرفته اند. تازه انسانهای ناصالح هم یک راه نرفته اند هر گروهشان یک راهی رفته اند. در این جهت، آنها مانند ما هستند.



بدی ارتباط انسان با جن   
    
به طور مسلم عده ای از انسانها - و البته انسانهای معدودی - هستند که می توانند ارتباط با جن پیدا کنند. این یک حقیقت است. البته نمی خواهم بگویم هر کسی که چنین ادعایی می کند حرفش درست است. به ندرت انسانهایی پیدا می شوند که می توانند ارتباط با جن پیدا کنند. 

ولی کسانی که به جنبه های معنوی انسان می اندیشند این کار را کار غلط و بدی می دانند و معتقدند که روح انسان را خراب و فاسد می کند، نه تنها برای انسان کمالی شمرده نمی شود، بدتر انسان را خراب می کند.
این جور ادعا می کنند که معاشرت با جن در روح انسان آن اثری را می گذارد که معاشرت با انسانهای پست منحط کوتاه فکر گرفتار به یک نوع آلودگیها. چگونه اگر انسان با آنها معاشرت داشته باشد روحش را پست و منحط می کند؟

از همین آیات سوره جن می توانیم یک نوع دستورالعملی بگیریم که در عین اینکه چنین مخلوقی در عالم وجود دارد و بهترین دلیلش همان است که قرآن از وجود این مخلوق خبر داده است، انسانها هیچ وقت دنبال این کار نروند که با این مخلوق ارتباطی برقرار کنند. 

حتی وقتی که آنها آمدند از قرآن آگاه شدند، بدون ارتباط مستقیم با شخص پیغمبر بوده و شخص پیغمبر با اینها ارتباط مستقیم نگرفت یعنی خدا نخواست که پیغمبر ارتباط مستقیم با آنها بگیرد و بیایند حرفی بزنند. نه اینکه بخواهم بگویم امر نشدنی است، ولی خداوند نخواسته به این شکل باشد. آنها آمده اند، از موضوع هم آگاه شده اند، بدون آنکه ارتباط مستقیمی با پیغمبر بگیرند رفته اند در میان جمع خودشان قضایا را در میان گذاشته اند.
و لذا قرآن می گوید:

قل.... به آنها بگو به من وحی شده که چنین جریانی رخ داده است، نه اینکه بگوید آنها آمدند پیش من، من چنین گفتم و آنها چنین گفتند، بلکه آنها آمده اند و رفته اند، کارشان گذشته و تمام شده، بعد به من وحی شد که چنین جریانی رخ داد.

حال قرآن آن جریانهایی را که در میان آنها رخ داده است و آنها در میان خود بازگو کرده اند، از آن جهت که خیلی شباهت دارد به آنچه در میان بشر رخ می دهد، بازگو کرده است.


توأم بودن علم و قدرت در قرآن   

در داستان حضرت سلیمان و ملکه سبا درباره عمل خارق العاده عفریتی از اجنه حضرت سلیمان، قرآن می گوید: «قال الذی عنده علم من الکتاب». اینجا که بحث از قدرت است علم را به میان می کشد، در سوره والنجم که بحث از علم است قدرت را به میان می کشد. این به واسطه توأم بودن ایندو است.

فردوسی شعری دارد و مضمون حدیث هم هست. البته این شعر در سطح پایین تری است: " توانا بود هر که دانا بود " دانایی و توانایی با همدیگر هستند. مقصود این است که هر کسی هر اندازه که دانا باشد بر قدرتش افزوده می شود. البته او از این راه می گوید که انسان وقتی که دانا بود قانون جهان را بهتر می داند. وقتی قانون جهان را بهتر دانست بهتر می داند که چگونه اشیاء جهان را در خدمت بگیرد.
وقتی آنها را در خدمت گرفت بر قدرت و توانایی اش افزوده می شود. ولی این معنا را به مفهوم وسیعتری قائل هستند و می گویند اساساً علم و قدرت عین یکدیگرند، علم عین قدرت است و قدرت عین علم است و این تفکیکی که انسان میان علم و قدرت می کند یک اشتباه است، اصلاً خود علم قدرت است و قدرت علم است و لهذا در ذات پروردگار هر دو به شکل واحد موجود هستند.

ما می بینیم در قرآن کریم در آن آیه که صحبت از علم است می گوید: «علمه شدید القوی»؛ او را (آن فرشته) بس نیرومند آموخته است. (نجم/ 5) نمی گوید " علمه کثیر العلم "، در اینجا که صحبت از قدرت است علم را به میان می آورد:
 «و قال الذی عنده علم من الکتاب انا اتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک»؛ کسی که از "علم کتاب" بهره ای داشت. گفت من پیش از آنکه چشمت را بر هم زنی آن را به نزدت می آورم. (نمل/ 40)







۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

(بایزید بسطامی)


یا چنان باش که هستی ، یا چنان که می نمایی .
(بایزید بسطامی)



این شخصیت ممتاز و استثنائی و کم نظیر ایرانی ابویزید طیفور بسطامی عارف بزرگ قرن دوم و سوم هجری است که عارفان و دانشمندان و شاعران و متفکران ایرانی و اسلامی او را سلطان العارفین ، برهان الموحدین ، مرادالسالکین ، برهان المحققین ، حجة الخلایق ، مرشدالسالکین نامیده اند .

سنائی غزنوی شاعر متصوف قرن پنجم و ششم هجری درباره شخصیت نادرالوجود این عارف سترگ ایرانی چه زیبا سروده است :

روزها باید که تا گردون گردان یک شبی * عاشقی را وصل بخشد یا غریبی را وطن

هفته ها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش * زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن

ماهها باید که تا یک پنبه دانه زآب و گل * شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن

سالها باید که تا یک کودکی از ذات طبع * عالمی دانا شود یا شاعری شیرین سخن

عمرها باید که تا یک سنگ خاره زآفتاب * در بدخشان لعل گردد یا عقیق اندر یمن

قرنها باید که تا از لطف حق پیدا شود * با یزیدی در خراسان یا اویسی در قرن

ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره حکومت نکبت بار امویان در شهر بسطام از ایالت کومش (( قومس )) 1 . ( 1- ایالت کومش شامل شهرهای سمنان و دامغان و شاهرود و بسطام و سنگر و شهمیرزاد در استان سمنان حالیه است ) . در محله موبدان (( زرتشتیان )) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان صورت گشود . فصیح احمد خوافی تولد بایزید بسطامی را در سال 131 هجری ثبت کرده و نوشته است که جد او سروشان والی ولایت قومس (( کومش )) بوده است 2 . ( 2- مجمل فصیحی تألیف فصیح احمد پسر جلال الدین محمد خوافی به تصحیح ، شادروان محمود فرخ خراسانی ) .

می گویند جد او سروشان زرتشتی بوده و سپس بدین اسلام در آمده است . چنین می نماید که بایزید در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هیچ یک از مشایخ تصوف نپوشیده است ، گروهی او را امی دانسته و نقل کرده اند که بسیاری از حقایق بر او کشف می شد و خود نمی دانست گروهی دیگر نقل کرده اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است .

قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست که کیست و خود چنین گفته است که مردمان علم را مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتیم که هرگز نمیرد و باز پرسیدند که پیر تو در تصوف که بود گفت پیر زنی .

بایزید از خاندان موبدان عالم و زاهد و متقی و حافظان و ناقلان علوم ایرانی مربوط به دوران قبل از اسلام بوده و از دولت مادرزاد نصیب وافر داشته است . از اقران احمد خضرویه و ابوحفص و یحیی معاذ است و شفیق بلخی را نیز دیده و با او صحبت داشته است . اینکه برای وی استادی کرد تصور کرده اند شاید نتیجه این منقول ابوموسی خادم است که سفارش کرده قبر او را پائین تر از قبر استاد نهند .

بهر جهت زندگانی این عارف بزرگ ایرانی مبهم است و خلط و مزج فراوان در آن راه یافته و اطلاع ما در این باره بسیار محدود و ناقص است ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است بهیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم می شود که وی مردی بزرگ بوده و شطح و ماثورات صوفیه را که نتیجه شدت وجد و تجربت اتحاد و حالت سکر و ندای درونی و بیان آن در حالت عدم شعور ظاهری باشد به وضوح و صراحت و تفصیل برای نخستین بار آورده است و همین گفتار و روش او در تصوف که شباهت تام و تمام به روش ملامتیه دارد موجب شده است که مردم بسطام با وی مخالف باشند .

به نقل آورده اند : چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند . وقتیکه وی را از شهر بیرون می کردند پرسید جرم من چیست ؟ گفتند : تو کافری . گفت : خوشا بحال مردم شهری که کافرش من باشم 1 . ( 1- نقل از تذکرة الاولیاء شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در شرح احوال بایزید ) .

در میان صوفیان بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت . امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار او استفاده کرده است ولی در حال حاضر چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست . بدیهی است شهرت درامی بودن بایزید نیز به علت عدم اظهار خود او و بیزاری از تظاهر به آگاهی از علوم فخرآمیز ظاهری بوده است .

ماخذ عمده احوال بایزید بسطامی کتاب النور من کلمات ابی الطیفور تالیف ابوالفضل محمد بن علی سهلکی صوفی است که از خلفاء بایزید بوده و بیشتر روایتها را به چند واسطه از خویشان و نزدیکان بایزید نقل می کند . شطحیات بایزید بسطامی که به پیر بسطام شهرت دارد در این کتاب جمع آمده است 2. ( 2– کتاب النور من کلمات ابی الطیفور به اهتمام دکتر عبدالرحمن بدوی ) . بعلاوه پاره یی ازین شطحیات را نیز جنید شرح کرده است که در کتاب اللمع سراج نقل شده است و مآخذ عمده اقوال و تعالیم بایزید همینهاست . از نورالعلوم هم که در شرح مقامات ابوالحسن خرقانی است 5 . ( 5 – مجموعه کامل نورالعلوم شیخ ابوالحسن خرقانی به کوشش عبدالرفیع حقیقت ( رفیع ) از انتشارات کتابخانه بهجت ) . اطلاعات مفید در باب بایزید بسطامی بدست می آید و در ظاهر آنچه در طبقات سلمی ، انصاری ، کشف المحجوب هجویری ، تذکرة الاولیاء عطار نفحات الانس جامی و سایر مآخذ درباره بایزید آمده است غالبا از همین منابع اخذ شده است بایزید در اوایل عمر خود به اقصی نقاط ایران ، عراق ، عربستان و شام سفر کرد و در هر جایی با دیده تیزبین خود چیزی آموخت .

برخی نوشته اند که وی شاگرد امام جعفر صادق ( ع ) امام ششم شیعیان بوده است و به روایت سهلکی دو سال برای امام سقائی کرد و در دستگاه امام او را طیفورالسقاء می خواندند . تا آنکه امام جعفر صادق وی را رخصت داد که به خانه خویش باز گردد و خلق را به خدای دعوت کند . این روایت را غالب مآخذ صوفیه ذکر کرده اند از جمله اینکه : وی مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است . گویند بعد از هفت سال روزی حضرت به بایزید فرمودند کتابی را از طاقچه اطاق بیاور ! بایزید گفت طاقچه در کجاست حضرت فرمود در این مدت شما در این خانه طاقچه ای ندیده ای ؟ جواب داد : من برای دیدن خانه و طاقچه نیامده ام بلکه جهت دیدن طاق ابروی آن قبله اولیاء آمده ام یعنی برای کسب فیض و درک معانی والای انسانیت آمده ام . ( بدیهی است این داستان برای تائید درجه مجذوبیت بایزید ساخته شده است ) حضرت فرمود : بایزید کار تحصیل تو تمام است باید به ولایت خود رفته و خلق را رهنمائی نموده و آنان را براه حق دعوت نمائی نوشته اند هنگام بازگشت بایزید از نزد اما جعفر صادق هنوز مادرش که پیرزنی پارسا و پرهیزکار بود زنده بود . وفات بایزید را به سال 234 هجری ثبت کرده اند .مزار وی در بسطام زیارتگاه اهل دل است .

درمورد ملاقات بایزید بسطامی با امام جعفر صادق ( ع ) با توجه به اینکه وفات امام جعفر صادق در سال 148 هجری اتفاق افتاده است درک محضر فیض بخش آن حضرت برای بایزید در عنفوان جوانی یعنی در شانزده و هفده سالگی بوده است 1 . ( 1 – سلطان العارفین بایزید بسطامی تألیف عبدالرفیع حقیقت ( رفیع ) صفحه 20 – 21 ) .

بایزید در بسطام خانقاه و مسجد داشت و مریدان از اطراف به دیدنش می آمدند اما با یزید در بین مریدان خویش به برادر زاده اش ابوموسی علاقه دیگر داشت . درباره او بود که بایزید گفت : آن دل دلین به ، نه دل گلین . یعنی که قلب باید مثل قلب ابوموسی باشد . به روایت سهلکی بایزید از احوال و اسرار خود آنچه را از دیگران پنهان می داشت پیش این برادر زاده خویش آشکار می کرد و می گویند ابوموسی در موقع مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بایزید به گور می برم که هیچکس را اهل آن ندیدم که با وی گویم . از سخنان اوست :

مرید من آنست که بر کناره دوزخ بایستد و هر که را خواهند بدوزخ برند دستش گیرد و به بهشت فرستد ، و خود بجای او بدوزخ رود . همچنین شخصی از او پرسید : اسم اعظم کدام است ؟ گفت تو اسم اصغر را بمن بنمای تا من بتو اسم اعظم نمایم ، یعنی اسماء حق همه عظیم اند .

بایزید نوعی معراج روحانی نیز شبیه معراج پیغمبر برای خویش حکایت کرده است که روایت های چند از آن مانده است و آن هم پر است از دعویهای بزرگ و از مقوله چیزهائی است که صوفیه آن را شطحیات می خوانند . این شطحیات گستاخانه او بعدها برای کسانی از صوفیه که تندروی و بی پروایی او را فاقد بودند اسباب دردسر شد و ناچار در تاویل آنها سعی بسیار ورزیدند وحتی جنید به تاویل بعضی از آنها پرداخت تا صوفیه را از تهمت های گران برهاند .

بایزید در تعبیر از جذبه های قلبی خویش زیاد گستاخ بوده و گویند وقتی موذن بانگ در داد : الله اکبر بایزید افزود : و انا اکبر منه . وقت دیگر سبحان الله شنید گفت : سبحان ما اعظم شانی . در تاویل سبحانی گفتن بایزید در مثنوی مولوی شرحی مبسوط هست و از این لحاظ با توجه به اینکه بایزید یکصد سال قبل از حسین منصور حلاج می زیسته پیشوای وی در گفتن اناالحق محسوب می شود .



مناظره یک عالم مسیحی با حضرت بایزید بسطامی

حضرت بایزید بسطامی عارف بزرگ اهل سنت که مقبره ایشان در دو کیلومتری شهرستان شاهرود قرار دارد.

روزی حضرت بایزید بسطامی درحالت مابین خواب وبیداری از طرف خداوند صدایی می شنود؛ای بایزید بسطامی فردا همه عالمان مسیحی ها جشن بزرگی دارند وتو هم لباس مسلمانی(عمامه و...) را از تن در بیاور وبا لباس مسیحی ها به آن جشن برو وشرکت کن .بایزید بسطامی سبحان الله گویان با ترس از خواب بیدار می شود وبا خود می گوید این صدا احتمالا از طرف شیطان است.دوباره به خواب میرود دوباره آن صدا به گوشش میرسد ای بایزید بسطامی  لباس مسلمانی را از تن در بیاور وبا لباس کافرها به آن جشن برو بایزید بسطامی دوباره سبحان الله گویان با ترس از خواب بیدار می شود وبا خود می گوید نکند این صدا از طرف شیطان است که میگوید لباس کافرها را بپشوم.دوباره به خواب میرود دوباره همان صدا؛ فهمید که این صدا از طرف خداوند است.

فردا روز با لباس مسیحی ها به مجلس مسیحی ها می رود هزار ها نفر از مسیحی ها را می بیند که به آن جشن می رود و او هم همراه آنان به آن جشن مشرکان می رود. به مکان مورد نظر می رسد همه سکوت می کنند؛یکی از بزرگان اسقف(عالم مسیحی) برای سخنرانی می آید (تبلیغ مسیحیت)،آن اسقف می خواست سخنرانی بکند که زبانش می گیرد ودوباره سعی می کند سخنرانی کند دوباره زبانش می گیرد؛آن سقف به مردم می گوید ای جماعت بین شما یک محمدی(مسلمان)است که من نمیتوانم صحبت کنم باعث می شود زبان بگیرد.

 تمام مردم با تعجب همدیگر را نگاه می کنند و می گویند چطور می شود همه ما مسیحی و بین ما مسلمی نیست اسقف می گوید:نه یک مسلمان بین شماست وباعث می شود زبانم بگیرد نتوانم صحبت کنم. آن عالم مسیحی می گوید هرکس که باشد به حرمت پیامبرش حضرت محمد ص بلند شود وخودش را معرفی کند،حضرت بایزید بسطامی بسم الله می گوید وبلند می شود،

تمام مسیحی ها می گویند او را سریعا بکشیم آن اسقف می گوید صبر کنید او را الان نکشیم.

اسقف بایزید بسطامی را صدا می کند ای مسلمان ما سوالات زیادی از شما داریم اگر به سوالات ما جواب بدهی ما شاید مسلمان می شویم واگر نتوانی جواب بدهی سرت را ازتن ات جدا خواهیم نمود ؛بازید بسطامی می گوید :اگر هرسوالی داری بپرس     ان شالله جواب خواهم داد.

اسقف بزرگ(عالم مسیحی) سوال می کند:

آن چیست؛

یکی است دوتا نمی شود؟
دوتا است سه تا نمی شود؟
سه تا است چهارتا نمی شود؟
چهار تا است پنج تا نمی شود؟
پنج تا است شش تا نمی شود؟
شش تا است هفت تا نمی شود؟
هفت تا است هشت تا نمی شود؟
هشت تا است نه تا نمی شود؟
نه تا است ده تا نمی شود؟
ده تا است یازده تا نمی شود؟
یازده تا است دوازده تا نمی شود؟
دوازده تا است سیزده تا نمی شود؟

سوال 13) آن چیست که روح ندارد،جان ندارد، واجب هم نیست،یه چیز جامد است اما بازهم به مکه رفته و طواف کرده برگشته؟
سوال14) یه چشمه ای (آبی)است که دارای یک ورودی اما از چهار خروجی بیرون می آید و موقع خروج از هر دهانه با رنگ وطعم متفاوتی خارج می شود؟
سوال15) درختی است که ریشه و ساقه اش یکی است و12 شاخه دارد که هر شاخه 30 برگ دارد وهربرگ 5میوه دارد که هر میوه 2تا درروشنایی و 3تا در سایه است؟
سوال16) قبری که با فردی که داخل اش خوابیده حرکت کرد؟
سوال17) انسانهایی است که گفته هایش درست اعتکافش درست ولی بازهم کافراست؟
سوال18) آن کیست که بدون پدر ومادر بدنیا آ مد؟

حضرت بایزید بسطامی جواب میدهد(که پاسخ سوالات را از درون قرآن می دهد):

آن چیز که یکی است ودوتا نمی شود،خداوندیکتاست.
وآن دوتا است که سه تا نمی شود، روز وشب است.

وآن سه تا که چهارتا نمی شود،حضرت موسی از حضرت خضر به سه دلیل جدا شد (جزء 16قرآن) که جواب همان سه علت است.

وآن چهار تا که پنج تا نمی شود، چهار کتاب آسمانی تورات ، انجیل ، زبور وقرآن است که به غیر از این چهار کتاب آسمانی هیچ کتاب آسمانی وجود ندارد.

وجواب پنج تا که شش تا نمی شود،پنج وقت نماز مسلمانان است که شش وقت نمی شود.
شش تا است هفت تا نمی شود ،خداوند متعال آسمان وزمین را در 6روز(6مرحله)خلق کرد.
وجواب هفت تا است هشت تا نمی شود،هفت آسمان است.
هشت تا است نه تا نمی شود،هشت فرشته که سبحان الله گویان عرش را نگه داشته اند .

و آن 9 چیزکه ده تا نمی شود، 9 معجزه ای که خداوند به حضرت موسی داد.
 و جواب ده تا است که یازده تا نمی شود،کسی که حج تمتع می کند یک گوسفند باید ذبح کند که اگر نتوانست 10 روز باید روزه بگیرد وجواب همان  10روز روزه گرفتن است.
و یازده تا است دوازده تا نمی شود،11برادر حضرت یوسف است.
 دوازده تا است سیزده تا نمی شود، 12ماه از سال است،که هیچ وقت 13 ماه نمی شود.

 وپاسخ سوالی که روح ندارد،جان ندارد، واجب هم نیست،یه چیز جامد است اما بازهم به مکه رفته و طواف کرده برگشته؛ آن کشتی حضرت نوح است که موقع طوفان وسیل همراه جریان آب 7بار دور کعبه چرخید وطواف کرد.

ودرختی  ریشه و ساقه یکی دارد و12 شاخه دارد که هر شاخه 30 برگ دارد وهربرگ 5میوه دارد که هر میوه 2تا درروشنایی و 3تا در سایه است ؛ جوابش سال است که 12ماه دارد و هر ماه 30روز دارد وهرروز5وقت نماز(جواب 5میوه) داردکه دو وقت آن نمازظهر وعصر در روشنایی(روز) است و سه وعده دیگر نمازصبح مغرب و عشاء که در سایه(غیر روز) خوانده می شود.

چشمه ای (آبی) که از یک ورودی می آید اما از چهار خروجی بیرون می آید و موقع خروج از هر دهانه با رنگ وطعم متفاوتی بیرون می آید،جواب آن چشمه ،سرانسان است که از چشم به یک نوع بیرون می آید و گوش به نوع دیگر ودهان جور دیگر واز بینی هم به یک نوع دیگر بیرون می آید که منبع همگی یکی است.

وآن قبری که با فرد داخلش حرکت میکرد؛ماهی که حضرت یونس را بلعیده بود وحضرت یونس سه شبانه روز داخل آن ماهی تسبیح میگفت(خداوند می فرماید اگر یونس تسبیح نمی گفت من او را تا قیامت داخل ماهی اسیر می گذاشتم).جواب همان ماهی است.

وآن انسان‌هایی که گفته های‌شان درست ولی بازهم کافرهستند دو گروه مسیح و یهود که به همدیگر کافر می گویند ودرست هم می گویند ولی باز هم خودشان کافرند(مسیحی ها به یهودی ها می گفتند کافر ویهودی ها هم به مسیحی ها می‌گفتند کافر)

وآن کسی که بدون پدر ومادر بدنیا آ مد حضرت آدم ع است.

بعد از این جوابهایی که حضرت بایزید بسطامی به آن اسقف داد ؛بایزید بسطامی به آن عالم مسیحی گفت :تو سوالات زیادی از من پرسیدی وحالامن فقط یک سوال از تو دارم همه حاضرین گفتند سوالت را بگو.

حضرت بایزید بسطامی ازآن عالمی مسیحی پرسید، کلید بهشت چیست؟
با این سوال اسقف سکوت می کند، بقیه مردم سروصدا می کنند واز اسقف می خواهند جواب دهد.
اسقف به مسیحی ها میگوید: جوابش را می دانم اما از شما می ترسم.
حاضرین اصرارمی کنند که جواب را بدهد آن عالم مسیحی در جواب می گوید :
کلید بهشت (‏(اشهد ان لا اله الاالله و اشهد ان محمد رسول الله))
با این جواب همه مسیحی ها و خود اسقف مسلمان شدند وآن کلیسا را تبدیل به مسجد می کنند.


منصور حلاج

شطح یا شطحیات

در تعریف لغوی و اصطلاحی شَطَح، اختلافات زیادی وجود دارد. از دیدگاه صوفی، شَطَح در زبان راندن عبارتی است که به­ظاهر گزاف و گران و سنگین باشد، مانند «انا الحق» حلاج و «سبحانی ما اعظم شأنی» بایزید بسطامی.

و از دیدگاه فقه، یعنی به زبان راندن عبارات کفرآمیز که منع شرعی دارد.

صاحب تاج‏العروس كه يكي از دانشمندان به­نام لغت است، مي­گويد: اكثر ائمه لغت اين كلمه را ذكر نكرده­‏اند؛ تنها بعضي از صرفيون آن را در باب «اسمأ اصوات» ذكر نموده‏اند.

او سپس از يكي از استادان خود نقل مي­كند كه او گفته: من در كتب لغت بر اين كلمه واقف نگشتم. گويا اين كلمه، عاميانه باشد؛ در عين حال در اصطلاح تصوف به كار مي­رود.

تفسير اصطلاحي شطح

روزبهان بغلی شیرازی پس از تفسير لغوي شطح می­گويد: پس در سخن صوفيان، شطح مأخوذ است از حركات دلشان... از صاحب وجد كلامي صادر شود از تلهب احوال و ارتفاع روح در علّو مقامات كه ظاهر آن متشابه باشد، و عبارتي باشد، آن كلمات را غريب يابند. چون وجهش نشناسند و در رسوم ظاهر و ميزان آن نبينند، به انكار و طعن از قائل مفتون شوند.[1]

وقتی این جریان وارد تصوف شد، بحران شدیدی درست شد و کشته هم داد. حسین بن منصور حلاج، اوّلین مقتول این جریان است و عین القضاة همدانی دومین کشته معروف آن میباشد.

بایزید بسطامی، از بزرگ­ترین کسانی است که شطحیات زیادی از وی نقل شده است.
بایزید را گفتند که جمله خلایق در تحت لوای محمد خواهند بود:گفت بالله که لوای من از لوای محمد عظیم­تر است.[2]
مولوي حكايت «سبحاني ما اعظم شأني» گفتن بايزيد را آورده و آن را با كرامتي از وي نيز مقرون ساخته است:

با مريدان آن فقير محتشم           با يزيد آمد كه نك يزدان منم
گفت مستانه عيان آن ذوفنون       لااله الاانا ها فاعبدون
چون گذشت آن حال و گفتندش صباح**تو چنين گفتي و اين نبود صلاح
گفت اين بار ار كنم اين مشغله      كاردها در من زنيد آن دم هله
حق منزّه از تن و من با تنم            چون چنين گويم ببايد كشتنم
چون وصيت كرد آن آزادمرد             هرمريدي كاردي آماده كرد
مست گشت او باز از آن سغراق زفت**آن وصيت­هاش از خاطر برفت
عقل آمد نقل او آواره شد               صبح آمد شمع او بيچاره شد



تا آن­جا كه مي­‌گويد:

چون هماي بيخودي پرواز كرد    آن سخن را با يزيد آغاز كرد
عقل را سيل تحير در ربود         زان قوي­تر گفت كاوّل گفته بود
نيست اندر جبه‏ام الا خدا          چندجويي در زمين و در سما
آن مريدان جمله ديوانه شدند     كاردها در جسم پاكش مي‏زدند
هر يكي چون ملحدان گرد كوه    كارد مي‏زد پير خود را بي‏ستوه
هر كه اندر شيخ تيغي مي‏خليد  باژگونه او تن خود مي‏دريد
يك اثر ني بر تن آن ذوفنون         وان مريدان خسته در غرقاب خون
هر كه او سوي گلويش زخم برد  حلق خود ببريده ديد و زار مرد
وآن­كه او را زخم اندر سينه زد     سينه‏اش بشكافت شد مرده ابد
وآن­كه آگه بود از آن صاحب قران   دل ندادش كه زند زخم گران[3]



مشایخ صوفیه به توجیه این شطحیات مبادرت ورزیده­اند، از جمله روزبهان بغلی (متوفای 606 ق) بزرگ­ترین کتاب را در توجیه شطحیات نوشته است. این جریان تا به امروز ادامه دارد و علمای شیعه با آن مخالفت نموده­اند. حضرت امام خمینی(ره) ضمن مخالفت جدی با شطحیات آن­را نشانه خودخواهی و وسوسه شیطان و تکبر می­داند. ایشان می­فرماید:

اي مدعي معرفت و جذبه و سلوك و محبّت و فنا، تواگر به­راستي اهل الله و از اصحاب قلوب و اهل سابقه حسنایي هنيئاً لك؛ ولي اين قدر شطحيات و تلوينات و دعوي­هاي گزاف كه از حب نفس و وسوسه شيطان كشف مي­كند، مخالفت با محبّت و جذبه است؛ «ان اوليائي تحت قبائي لايعرفهم غيري». تو اگر از اولياي حق و محبين و مجذوبيني، خداوند مي­داند؛ به مردم اين قدر اظهار مقام و مرتبت مكن. و اين قدر قلوب ضعيفه بندگان خدا را از خالق خود به مخلوق متوجه مكن و خانه خدا را غضب مکن! بدان که این بندگان خدا عزیزند و قلوب آن­ها پرقیمت است، باید صرف محبّت خدا شود. این قدر با خانه خدا بازی مکن و به ناموس او دست درازی نکن؛ «فان للبیت ربا».

پس اگر در دعوی خود صادق نیستی، در زمره دورویان و اهل نفاقی.[4]

و در جایی دیگر می­فرمایند:
همه شطحيات، از نقص سالك و سلوك و خودي و خودخواهي است.[5]
به هرحال، این جریان باعث بروز درگیری بین تشیع و تصوف و همچنین علمای اهل سنت و تصوف گردید .

منصور حلاج

یکی از جنجالی­ترین چهره­های تصوف، حسین بن منصور حلاج است. وی کسی است که اوّلین شطحیات را گفت و به­خاطر بسیاری از انحرافاتی که وارد دین کرد، توسط علمای شیعه وسنی وقت تکفیر و بردار شد.

متأسفانه صوفیان همیشه سعی نموده­‌اند تا حلاج را تطهیر نمایند و مخالفان وی را به قشری­گری متهم کنند.  صوفی­ها از جریان کشته شدن حلاج نهایت بهره­‌برداری را کردند و داستان­‌های زیادی در این مورد ساختند که از آن می‌­توان به هلوکاست صوفیه تعبیر کرد.

بزرگان علمای شیعه تاکنون از مخالفان حلاج بوده­‌اند. اتهام حلاج فقط این موضوع نبوده و در دادگاه وی مسایل زیادی طرح شده است

برخی از اتهامات حلاج به شرح ذیل است:

۱. سحر و جادوگری: عروس حلاج در دادگاه چهل مورد از آن­ها را نقل کرده است که در کتاب تراژدی حلاج بسیاری از آن­ها مطرح شده است.

۲. ادعای خدایی: نامه­ای در منطقه­ای به­نام دینور کرمانشاه از یکی از مریدان وی به­دست آمد که حلاج در آن نوشته بود: از رحمن رحیم، به فلان بن فلان.

۳. تبدیل عبادات به­ویژه حج: وی برای مریدانش جایگزین درست کرده بود؛ که به جای رفتن به مکه در خانه احرام کنید و در جایی نیت و به جای حج آن­جا را طواف کنید.[6]

۴. دفاع از شیطان وفرعون: حلاج می­گوید، صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است؛ به آتش بترسانیدند ابلیس را، از دعوی خود بازنگشت. فرعون را به دریا غرق کردند و از دعوی بازنگشت.
فرعون از روی کشفی که از خدا پیدا کرده بود، ادعای ربوبیت کرد.[7]

در ادامه نظرات امام خمینی (ره) را در مورد منصور حلاج مورد بررسی قرار می دهیم .

[1] . شرح شطحيات، ص 57.
[2] . شرح شطحیات، ص 131.
[3] . مثنوی، دفتر چهارم،  ص 249.
[4] . چهل حديث، حديث 9.
[5] . مصباح الهدايه، ص 207.
[6] . مصائب حلاج، 153.
[7] . الطوامیس، ص 51.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 4:12  توسط حقیقت