کافه تلخ

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

شیطان هنوز زندگی میکند، الواح زمردین





الواح زمردین تحوت،
این الواح توسط تحوت (thoth)خدای خرد و دانایی در مصر باستان با سر لکلک، خدایی که زبان هایروگلیف رو به مصریان اموخت، خدای اتلانتیس، پسر انکی به روایت سیتچین ، سازنده هرم بزرگ جیزه، با اسم دیگر هرمس تریسمگیستوس (هرمس کبیر) و در واقع هرمس خدای یونانیان ، تحوت که فرمانروای اتلانتیس بود بعد از غرق شدن اتلانتیس تمدن بعدی را در مصر تشکیل داد هرم بزرگ جیزه را ساخت که به اشتباه به خئوپس نسبت داده شده .در اون اسرار واحکام اتلانتیس گرداوری شده. حدود 16000 سال در مصر حکمرانی کرد و بعضی بربرهایی که در آن‌جا زندگی می‌کردند؛ از او تبعیت کرده و به تمدن بزرگ و پیشرفته ای دست پیدا کردند.
تحوت فنا ناپذیر بود و بر سایر کولونی های اتلانتیس به خصوص در امریکای مرکزی وجنوبی فرمانروایی کرد.
زمانی که ترک کردن مصر نزدیک بود هرم بزرگ را در روی ورودی” Great Halls of Amenti” ساخت،اسرار و احکامش رو در انجا قرار داد و برای انها نگهبان گذاشت.
در زمانهای بعد فرزندان این نگهبانان به کاهنان هرم منصوب شدند و تحوت رو به عنوان خدای دانش پرستیدند و در افسانه ها درگاه امنتی به دنیای زیرین، مکانی که روح برای قضاوت بعد از مرگ باید طی کند نامیده شد. تحوت سه بار در بدن های متفاوت ظهور کرد که اخرینان، که الواح زمردین در ان زمان نوشته شد در هیبت هرمس خدای یونانیان بود.
الواح زمردین 12 عدد هستند در 13 قسمت که درهرم بزرگ توسط کاهنان نگهداری می‌شدند. 
 دو لوح آخر به قدری خارق العاده ، شگفت انگیز، پیچیده و مهم هستند که انتشار ان برای عموم ممنوع است . اما اینکه چطور این اسرار برای انسان امروز فاش شد، حدود 13000 سال پیش از میلاد مسیح در مصر،خم (khem) قدیم، اوضاع مشوش بود و افراد زیادی به نقاط مختلف و دور دنیا تبعید شده بودند
در میان این افراد کاهنان هرم بودند که الواح را با خود حمل می‌کردند.  ‌این گروه به امریکای جنوبی رسیدند و در انجا با قوم درخشان مایا اشنا شدند که دانش بسیاری از قدیم می‌دانستند.
کاهنان در میان انان ماندند.


در قرن دهم مایاها یوتاکان را کاملا تخلیه کرده بودند و الواح در زیر میز سلطنتی یکی از معابد بزرگ خدای خورشید قرار داشتند. بعد از حمله اسپانیایی‌ها شهرها نابود شدند و الواح فراموش شدند.
سال‌ها بعد فردی که انتخاب شده و اگاه بود این الواح را برگرداند(1925)اما انها خیلی دیر و به سختی فاش شدند.
انها 12 لوح از زمرد سبز رنگ هستند و از راه مراحل شیمیایی بسیار پیچیده ای درست شدند، انها تجزیه ناپذیرند، در برار هر ماده ای مقاومند، در واقع ساختار اتمی و سلولی انها به قدری طوری‌ست به هیچ وجه هیچ تغییری پیدا نمی‌کنند و در واقع قانون یونیزاسیون مواد را زیر پا میگذارند. روی انها کاراکترهایی به زبان کهن اتلانتیس حک سده.
کاراکترهایی که به موج‌های فکری هم کوک پاسخ می دهند .
با آزاد کردن یک ارتعاش فکری هماهنگ با ذهن خواننده .
این الواح توسط تسمه هایی از الیاژ طلایی رنگ به یکدیگر بسته شدند و از میله ای از همان جنس اویزانند.
این یک قسمت از الواح زمردین تحوت هست که خیلی به توصیف قران از جن و یا توصیفاتی که از نژاد خزنده ها میشه شباهت داره:
در زمانهای بسیار دور قبل از حیات اتلانتیس،
انسانهایی بودند که در عالم تاریکی غوطه ور و موشکاف بودند، از جادوی سیاه استفاده می‌کردند و موجودات را فرامی‌خواندنداز پایین واعماق دنیای ما.
افرینش انها را وارد این چرخه کرد.
انها بی شکل بودند واز بعدی دیگر، از دید فرزندان انسانهای زمینی پنهان بودند.
تنها از راه خون وجود پیدا میکردند.
تنها توسط انسان در این دنیا می‌توانستند زندگی کنند.






در زمانی دور توسط اربابان مغلوب شدند، و به اعماق و جایی که از ان امدند فرستاده شدند. اما بعضی از انها باقی ماندند،
در مکانهایی که انسان ها نمیدانستند. سایه وار در اتلانتیس زندگی میکردند، اما زمانهایی بر انسان اشکار میشدند.
 هنگامی که خون باید داده میشد، انها میان انسانها حضور پیدا میکردند.






اما فقط در برار دیده ها انها انطور بودند که انسانها هستند.
و با سر مار(شیطان) هنگامی که جادو کنار میرفت
اما در میان انسانها مانند انسان جلوه میکردند.
به تدریج به سمت حاکمان پیش رفتند،

به کمک جادویشان سران حکومتی را به قتل رساندند،
به شکل انان در امدند و بر مردم حکومت کردند.
تنها توسط جادو میتوان انها را تشخیص داد.
تنها توسط صوت صورتهای‌شان دیده می‌شود.
انها از سرزمین سایه ها امدند
تا انسان را نابود کنند و بر سرزمینش فرمانروایی کنند.

اما اربابان در جادو قدرتمند بودند،
قادر به برداشتن نقاب از صورت شیطان،
قادر به برگرداندن او به جایی که از ان امد.
انها به نزد انسان امدند و راز را به اموختند،
*کلمه* را که فقط انسان میتوانست تلفظ کند
پس انها به سرعت نقاب را از صورت شیطان برداشتند.
و او را از میان انسان‌ها خارج کردند.

اما هوشیار باشید،شیطان هنوز زندگی میکند
در جایی که در بعضی زمان‌ها به این دنیا باز میشود.
انها در میان شما راه می‌روند اما از دیده پنهان‌نند
در مکان‌هایی که در سنت های قدیم گفته شده.
دوباره هنگامی که زمان بگذرد
انها شمایل انسان را خواهند گرفت.














** ارابه های آسمانی بر فراز هندوستان **


بر اساس مشاهدات و تحقیقان انجام شده ، در ماقبل تاریخ پدیده هایی وجود داشته که وقوع آنها طبق تصورات رایج و مرسوم ، غیر ممکن محسوب می شود.

به عنوان مثال در افسانه های اساطیری اسکیموها نقل شده که نخستین اقوام اسکیمو به وسیله ی (اربابی ) با بالهای فلزی به شمال آورده شدند! در قدیمی ترین افسانه های سرخپوستان نیز از یک (پرنده ی غران) (Thunderbird) نام برده شده که برای انسان ، آتش و میوه را به ارمغان آورد. و بالاخره در افسانه ی اساطیری قوم مایا – موسوم به ((پوپول وو)) Popol Vuh – نیز آمده است که (ارباب) توانایی مشاهده و تشخیص همه چیز را داشتند و دیدن کیهان ، چهار سمت آسمان و حتی چهره ی گرد زمین برای آنان میسر بود.


خیال پردازی های اسکیموها درباره ی پرندگان فلزی چه معنایی دارد؟چرا سرخپوستان درباره ی یک پرنده ی غران افسانه پردازی کرده اند؟ و اسلاف قوم مایا از کجا می دانستند که زمین گرد است؟


مایاها مردمی بسیار باهوش بودند و فرهنگ و تمدنی بسیار پیشرفته داشتند. از آنان نه تنها یک تقویم فوق العاده عجیب و افسانه ای به یادگار مانده است بلکه برای نسل های بعد محاسبات شگفت انگیز و باور نکردنی نیز باقی گذاشته اند. آنان سال سیاره ی زهره را به درستی 584 روزذکر کرده و طول سال کره ی زمین را نیز 2420/365 روز محاسبه کرده اند( دقیق ترین محاسبات امروزی 2422/365) . مایاها محاسبات نجومی ای به یادگار گذاشته اند که دامنه ی زمانی آنها به 64میلیون سال دیگر می رسد. فرمول مشهور موسوم به (فرمول کره زهره) را می توان به سادگی محصول محاسبات پیچیده ی یک حسابگر الترونیکی مدرن دانست . اما یک قوم جنگل نشین ماقبل تاریخ چگونه تواسته بود آن را محاسبه کند!؟


فرمول زهره قوم مایا به این ترتیب است:


((Tzolkin)) دارای 260 روز ، سال کره زمین دارای 365 روز و سال کره زهره دارای 584 روز است. در این اعداد ، خاصیت بخش پذیری خارق العاده و باور نکردنی وجود دارد: عدد 365 ، پنج بارو عدد 584 هشت بار بر عدد 73 قابل قسمت است. فرمول خارق العاده فوق الذکر را می توان به ترتیب زیر توضیح داد:



(کره ماه) 37960=73×2×260=73×2×13×20
(خورشید) 37960=73×5×104=73×5×13×8
(کره زهره) 37960=73×8×65=73×8×13×5



به عبارت دیگر پس از 37960 روز تمام چرخه ها و گردش اجرام فوق الذکر بر یکدیگر منطبق می شود .در اساطیر آمده است که در این زمان خاص (خدایان) به استراحتگاه بزرگ خود باز خواهند گشت.
اقوام ماقبل قوم اینکاها در خداینامه های افسانه ای خود نقل کرده اند که ستارگان مسسلامه می باشند و (ارباب) در گذشته از صورت فلکی پروین بر آنان فرود آمده بودند.
از نظر علم انسان شناسی ، امری کاملاً قابل درک است که چرا اقوام کهن ، خدایان خود را در آسمانها می جستند و برای توصیف جبروت این پدیده های غیر قابل درک ، از هیچ خیال پردازی و اغراق گویی ابا نداشتند.اما پذیرش تمام این واقعیات هم مشکل مارا حل نمی کند، چون باز هم سوالات و معماهایی باقی می ماند.


به عنوان مثال نویسنده ی (ماهاباهاراتا) از کجا می دانست که اسلحه ای می تواند وجود داشته باشد که قادر است سرزمینی را برای دوازده سال متوالی به خشکسالی مبتلا سازد؟ و حتی می تواند نطفه های متولد نشده را در بطن مادران به قتل برساند؟ این هماسه ی کهن یعنی (ماهاباهاراتا) کتابی حجیم است که هسته مرکزی آن – بر اساس برآوردهای بسیار محتاطانه- حداقل 5000 هزار سال قدمت دارد. مطالعه ی این کتاب – البته با نگاهی جدید و بدون پیشداوری های رایج – نکات بسیار جالبی را روشن می کند.




مثلاً در (راماجانا) می خوانیم که (ویمانا)ها – یعنی ماشینهای پرنده- با کمک جیوه و محرکه ای که باد شدید ایجاد می کرد ، در ارتفاع زیاد هدایت و ناوبری می شدند.این (ویمانا)ها می توانستند مسافت های بسیار طولانی را طی کنند ، از بالا به پایین ، از پایین به بالا و از عقب به جلو حرکت کنند.چه سفینه های فضایی ایده آلی!
در جایی از (ماهاباهاراتا) آمده است: ((بهیما به وسیله ی ویمانای خود بر روی ستون عظیمی از دود که همچون خورشید می درخشید و غرش آن از رعدهم رساتر بود ، پرواز نمود))


خیال پردازی هم نیاز به یک زمینه ی عینی دارد.مولف کتاب چگونه توانسته منظره ای را توصیف کند که به هر حال پیش شرط آن ، داشتن تصور روشنی از یک موشک است.آیا توصیف ابتدا به ساکن وسیله ای که بر روی یک ستون آتشین از دود پرواز می کند و صدایی رعدآسا و ترسناک تولید می نماید ، عجیب نیست؟



در ((سامساپتاکابادها)) Samsaptakabadha توضیحاتی در مورد تفاوت میان گردونه هایی که پرواز می کنند و آنهایی که قادر به پرواز نیستند آمده است. در اکثر فصول کتاب ((ماهاباهاراتا)) مکراراً سخن از ازدواج (ارباب) با انسانها به میان آمده است.
در این کتاب اعداد و ارقامی چنان دقیق ذکر شده است که گویی مولف دقیقاً از کمیت آنچه که شرح می دهد با خبر می باشد.نویسنده با وحشتی ملموس به شرح سلاح موحشی پرداخته که می تواند تمام جنگ اورانی را که لباس فلزی بر تن دارند را فورا ً به قتل برساند.اما چنانچه جنگ آوران به موقع از حضور این سلاح مطلع می شدند باید فوراً تمام قطعات فلزی لباسها را به دور می انداختند و خود را به آب می زدند و بدن و آنچه که لمس کرده بودند به دقت با آب می شستند.نویسنده توضیح داده است که این شستشوی سراسیمه بی دلیل نبوده است چون تاثیر این سلاح مرگبار به گونه ای بود که موی سر و ناخن دست و پا کنده می شد و تمام موجودات زنده رنگ پریده و ضعیف می گردیدند.


در فصل هشتم کتاب فوق الذکر تشریح شده که چگونه ((گورکا)) Gurkha از ماشین پرنده ی خود که یک (ویمانا)ی بسیار پر قدرت است ، تنها با پرتاب یک تیر ، شهر بزرگی را نابود نمود. در این گزارش (که شاید اولین گزارش از انفجار یک بمب هیدروژنی باشد) از اصطلاحاتی استفاده شده که ذکر آنها تنها از عهده ی شاهدان عینی بر می آید.و ما این اصطلاحات را به نقل از شهود عینی نخستین انفجار هیدروژنی در مجمع الجزایر بیکینی خوب به خاطر داریم: ((ستونی از دود سفید و ذرات گداخته ، ده هزار بار درخشنده تر از خورشید، با عظمتی بی نهایت به آسمان برخاست و سراسر شهر به خاکستر تبدیل شد))



در دو کتاب افسانه ای کشور تبت به نام (تانت جوآ)و (کانت جوآ) نیز مطالبی در مورد ماشین های پرنده ی ماقبل تاریخ – که در اینجا آنها را ((مروارید آسمان)) می نامند- ذکر شده است. در هردو کتاب تاکید شده که دانش مربوط به این موضوع سری است و عامه ی مردم نباید به آن دسترسی پیدا کنند.در این کتابها فصولی وجود دارد که به شرح کشتی های فضایی – که از منتهی الیه آنها جیوه و آتش فوران می کند – اختصاص دارند.




اما به هر حال هیچ کس حق ندارد ساده ترین راه را در پیش گیرد و متون قدیمی سانسکریت را متونی صرفاً اساطیری تلقی نماید و آنها را زاییده ی تخیلات مردم ماقبل تاریخ بداند.کثرت منابع تاریخی و کهن که برخی از آنها در بالا ذکر شد ، این حدس و گمان را به یقین تبدیل می کند که انسانهای ماقبل تاریخ به صورت واقعی با ماوراء زمینیانی سوار بر سفینه های فضایی مواجه گردیده بودند.استفاده از شیوه ی قدیمی نفی اخبار غیر متعارف ، که متاسفانه هنوز هم کاملاً مرسوم است ((چنین چیزی غیر ممکن است .. حتماً در ترجمه اشتباه شده .. اینها چیزی جز خیال پردازی های اغراق آمیز نویسنده و یا کاتب نسخه بردار نمی باشد….)) راه به جایی نمی برد .



متن کتاب (ماهاباراتا) انسان را به تفکر و تامل وا می دارد:



(( گویی جهان به آخر رسیده بود ، خورشید در دایره می چرخید، جهان که از حرارت آن سلاح گداخته شده بود، تب زده و عطشان تلوتلو می خورد ، فیل ها از شدت گرما آتش گرفته بودند و دیوانه وار به اطراف می گریختند تا شاید در برابر آن نیروی مخوف و مافوق تصور پناهگاهی پیدا کنند.آب داغ شده بود، حیوانات دسته دسته می مردند، دشمن نابود گردید و هجوم آتش درختان را مانند شعله ای که به جنگل افتاده باشد گروه گروه بر زمین می انداخت. فیل ها نعره های جان سوزی می کشیدند و لاشه ی آنها در همه جا پراکنده بود .

اسبها و ارابه های جنگی سوختند و نابود شدند و صحنه ی جنگ به شهری که در آتش سوخته باشد شباهت داشت هزاران ارابه از میان رفت . سپس سکوت سنگینی بر دریا حاکم شد ، باد دوباره وزیدن گرفت و جهان دوباره روشن شد . لاشه ی کشته شدگان در اثر شدت گرما پخته و قطعه قطعه شده بود به طوری که هیچ شباهتی به جسد آدمیزاد نداشتند. آنها که زنده ماندند ،بدن ، تجهیزات و سلاح های خود را بخوبی شستشو دادند ، چون همه چیز با نفس مرگبار (ارباب) آلوده شده بود….))
(ترجمه: سی. روی و درونا پاروا 1889 – C.Roy/ Drona Parva
منبع: http://patoghu.com
http://extict-truth.blogfa.com/post-65.aspx



جریان فراماسونری در اسطوره های مصر باستان





قایق میلیونها سال

با توجه به تاثیر پذیری فوقالعاده جریان فراماسونری از اسطوره های مصر باستان برآن شدم تا مطالبی  را در زمینه سیر تحول این اسطوره ها و تفکرات محاط و محیط حاصل از آن بر این جریان تهیه نمایم. 

اهمیت این مطلب تا جایی است که هم اکنون به عنوان مثال  فراماسون ها ایزیس(ایسیس) را مادر معنوی خود می دانند و برای نمونه حتی در جریان ساخت مجسمه آزادی توسط فردریک آگوسته بارتولدی فراماسون ، بعد ها توسط خود ماسونها فاش می شود که این مجسمه که در ظاهر تندیس تائییس (معشوقه اسکندر مقدونی است) است با توجه به چهره مادر بیوه بارتلدی و به عبارتی بهتر مادر تمامی ماسونها  (ایسیس) ساخته شده است که البته نمادهای ماسونی فراوان دیگری نیز در آن به چشم می خورد که در مقاله ای دیگر مفصلا به آن خواهم پرداخت. و یااینکه نماد چشم جهان بین که از سمبلهای اصلی فراماسونری است و هم اکنون شما آنرا بر فراز هرم 13 طبقه بر روی یک دلاری آمریکا می بینید همان چشم خدای خورشید مصریان "را" است.

 جا دارد از  "آریارمنا ا. پریان" تشکر ویژه نمایم چراکه در تهییه مطالب تاریخی جستاری که پیش رو دارید از نوشته های ایشان بهره جسته ام. از دانش دوستان عزیز خواهشمندم که ریز بینانه تر به این مقاله بنگرند تا برایشان نیک روشن شود که چه گونه تفکرات بسیار بسیار ابتدایی و خرافی مردمانی قدیمی هم اکنون قالب اصلی فکری فراماسونری و صهیونیزم می شود ، و چگونه یهودی بیابانگرد و مسحور تمدن مصر باستان این اندیشه های اساطیری را سالها و سالها با خود حفظ می کند وفراماسونری که میراث و چکیده اندیشه کابالا و یهود است امروز سردمدار نظام فکری فرهنگی و حتی دینی جهان می شود. (با تشکر علی اکبر رائفی پور).
با وجود اینکه برخی خاستگاه "را  و یا رع"خدای خورشید  را شهر لونو در مصر می دانند ولی در واقع تنها مردم شهر لونو نبودند که به خدای خورشید خود"را"(RA) می بالیدند. زیرا در همان روزگاران مردم شهری دیگر بنام «خمنو» (Khemenu) می گفتند که اندیشه خدای خورشید (را) از آنجا آغاز شده و پیش تر این اندیشه به شهر لونو رفته است. زیرا در لونو سرور خدایان آن شهر نخست «آتوم» (Atum) بود نه را ،  و پسان تر بود که اندیشه «را» با او درآمیخت و او را «آتوم- را» (Atum-Ra) خواندند.
به دیگر سخن منطقه های گوناگون مصر که به آنها «نوم» (num) می گفتند، هریک دارای داستانهای اسطوره ای ویژه برای خود بوده و هریک از آنها دارای گروه یا خانواده ای از خدایان بود . که البته به مرور زمان در هم آمیخته می شوند و خدایانی بعضا ترکیبی به وجود می آیند و جالب تر اینکه حتی در مواردی مانند حمله هیکسوسهای آسیایی به مصر ، برخی خدایان کاملا ماهیت خود را از دست داده و دچار استحاله می گردند برای نمونه می توان به ست اشاره نمود که در ابتدا خدایی محبوب بود ولی بعدها سمبل شیطان و حتی نماد ضد ایسیس و هروس خدایان محبوب مصریان گشت. 
به هر روی شهر لونو پایتخت آیین های گروهی از خدایان بود که به آنها «گروه خدایان 9 گانه» (Ennead) می گفتند و سرور آنها همان آتوم بود. 
خمنو جایگاه «گروه خدایان 8 گانه» (Ogdoad) بود و سرور آنها «توت» (Thoth) خدای ماه نام داشت. در این شهر بود که داستان پیدایش «را» پدیدار شد اما این داستان پسان تر به لونو برده شد. در «الفانتین» گروهی سه تایی را می پرستیدند که سرور آنها «خنوم» (Khnum) خدای برآمدن و سرریزی آب بود و او را چون انسانی با سر قوچ نمایش می دادند. سرور خدایان شهر «تب» یا تبس (Thebes) «آمون» (Amun) خدای هوا و دم زندگی بود و سرور خدایان شهر «ممفیس» (Memphis) «پتاه» (Ptah).
پس می توان گفت که هر ناحیه ای در سرزمین مصر دارای باورها و خدایان ویژه خود بود.
اما در میان این شهرها و گروه خدایان، پسان تر آیین های خورشید در شهر لونو و آیین پرستش زمین در ممفیس از ناموری ویژه ای برخوردار گشتند. در شهر ممفیس بود که پتاه با «تانن» (Tanen) خدای زمین آن شهر درآمیخت و از آن پس آنرا «پتاه-تانن» Ptah-Tanen می خواندند. 
باور بر این بود که او آفریننده جهان بوده و سروری است که سرش در آسمان و پاهایش تا جهان زیرین (Duat) کشیده شده است. می گفتند او نخست بر تختی نشست و دو سرزمین (مصر بالا و مصر پایین) را آفرید. پس باور کردند که او بر کوه آسمانی بزرگی که از آبهای نخستین (نو) برآمده، نشسته است. 
پرستشگاه این خدای مصری در شهر ممفیس «هوت کاپتاه» (ساختمان روان پتاه) نام داشت و این نام همان است که یونانیان آنرا برداشته به سرزمین مصر گفتند و همان است که امروزه Egypt خوانده می شود.
چنین به نظر می رسد که باور شرکی خورشید پرستی نخست درمیان خانواده پادشاهی و درباریان پذیرفته شد. شاهزاده ای را که در آینده پادشاه می شد «پسر را» می خواندند که این نام از روزگار پادشاهی میانه    (2375-1800 پ.م) به خود پادشاه گفته می شد. پس فرعون فرزند خورشید در سرزمین مصر خوانده می شد.
گذشت روزگار نشان داد که مصریان به پرستش خورشید و نگاه به "را" گرایش داشته و آنرا از دیگر خدایان شرکی برتر می دانند. بزرگترین انگیزه برای گرایش به خورشید روشنایی بخش بودن شگفت انگیز آن و دلیل دیگر گردش پیاپی آن در آسمان بود. 
می پنداشتند نیرویی آسمانی است که خورشید را در آسمان می راند و اینکه خورشید هر بامدادان از شرق برآمده و در غرب فرونشسته و هیچگاه باز نمی ایستد، برای آنها سخت شگفت آور بود.اینکه چگونه خورشید در غرب غروب می کرد و صبح دیگر در شرق بر می آمد برایشان شگفت بود ، چه کسی بود که خورشید را دوباره به مشرق باز می گرداند ؟ مسیر بازگشت از کجا بود؟ چرا اصلا می بایست همیشه این مسیر تکرار می شد؟ چرا خورشید همیشه در آسمان نمی ماند؟ چرا روزها کوتاه و بلند می شد؟
اینها و  دهها سوال دیگر زمینه بوجود آمدن داستان ها و در پس آن اسطوره هایی شد که تا امروز گریبانگیر آن خرافات محض هستیم . به هر روی  پنداشتند خورشید نیرویی زنده و اندیشمند است و کسانی در آسمان آنرا می گردانند. پس آرام آرام چون بسیاری از مردمانی که برای دسترسی به آب  در کنار رودخانه ها یا کرانه دریاها می زیستند(جایی که اکثر تمدن های بزرگ شکل گرفته است)، پنداشتند که خورشید در قایقی نشسته و کسانی همراه او هستند که آن قایق را در آسمان می گردانند.
این قایق خورشیدی هر بامداد از شرق برمی خاست و شامگاهان در غرب فرو می رفت. پس درباره این گردش پیاپی چنین پنداشتند که شبانگاهان خورشید در قایق خود از غرب به شرق در جهان زیرین (Duat) به پیش می رود و بامدادان دوباره برمی آید.  وچون دیرینگی خورشید را  باور داشتند و از پدران خود شنیده بودند که قرن هاست که این مسیر طی می شود  ناخودآگاه قایق خورشید را «قایق میلیونها سال» نام نهادند.
«درود بر تو! ای تو که در قایقت جای داری، تو می گردی! تو می گردی! تو روشنایی را به جلو پخش می کنی، تو روشنایی را به جلو پخش می کنی! تو فرمان شادی را برای هزاران هزار مردم به مردمی که تو را دوست دارند می دهی...» (بخشی از کتاب مردگان)
«درود بر شما ای سروران که قایق سرور «میلیونها سال» را می کشید! (اشاره به خدایانی که در قایق همراه "را" بودند)که آنرا بر فراز آسمان جهان زیرین (Duat) می آورید که آنرا بر فراز «ننت» (Nent) که روانهای با (Ba) را برای تنها آمدن و ارواح آنها می سازد، گردش می دهید که با دستهایش پایه سکان را گرفته است و آنرا به راه مستقیم پیش می برد که پاروهای شما را سخت در دست گرفته است. شما دشمنان را می کشید. پس قایق شادی خواهد کرد و خدای بزرگ در راهش با آشتی و آرامش می گذرد.» (بخشی از کتاب مردگان)
پس را سرور خورشید در قایق میلیونها سال تنها نبود و سرورانی گرداگرد او در قایق بودند. همچنانکه فرعون دارای دربار، همراهان، اندرزگویان و... بود و مصریان «را» را سرور خدایان شرکی خود می دانستند. پس چنین اندیشیدند که" را " در قایق خورشید چون فرعون بر تخت نشسته و خدایانی دیگر چون درباریان گرداگرد او هستند. از میان این همراهان در قایق خورشیدی، «توت» (Thot) خدای ماه از دیگران برجسته تر بود که ویژگی او بسیار مرموز است. نقش او در این قایق، کردارهایش و سخنانی که در اسطوره های مصری از زبان او گفته شده و نیز نیایش های بسیار به او نشان می دهد که مصریان در روزگاران بسیار دور و پیش از نگاه به خورشید، به راستی او را می پرستیدند. توت سرور خدایان شهر «خمنو» (Khemennu) بود و از آنجا که پسان تر یونانیان او را با «هرمس» (Hermes) خدای خردمندی خود یکسان پنداشتند.
لذا نام این شهر(خمنو) را در نوشته های خود به «هرموپولیس»(Hermopolis) یا شهر هرمس برگرداندند.
شگفت انگیز است که یکی از نامهای فرعون «سرور خمنو» بودکه به گونه ای برتری آشکار ماه را در روزگاری دیرین نشان می دهد. پسان تر با برآمدن آیین های خورشید بسیاری از ویژگیهای ماه به خورشید جابجا گشت و ماه (توت)را نخستین همراه و اندرزگوی او دانستند. او قلب و زبان «را» و ابزار سخنوری او بود. در اسطوره های مصری نقش او در ماجراهای پرآوازه مانند نبرد هوروس و ست و نبردهای کیهانی نیکی و بدی بسیار بنیادین و سرنوشت ساز است. 
پس او را چون اندرزگویی خردمند و داوری دانستند که فرمان سرنوشت ساز را در دادگاه می گفت. از این روست که مصریان باور داشتند پس از مرگ توت است که در دادگاه «دوات»(دنیای زیرین یا دنیای مردگان) درباره روانهای مردگان داوری نموده و آنها را نیکبخت یا بدبخت می کند.
چنین ویژگیهایی بود که او را نماد خردمندی مصریان ساخت. می گفتند او سرچشمه خرد و دانش است. چون خردمندی و دانشورزی نزد آنها نیز بسیار ارزشمند بود، پس باور داشتند دانشهای گوناگون چون ریاضیات، پزشکی و... از او سرچشمه گرفته است و پسان تر گفتند که گردش یکنواخت ستارگان در آسمان، دانش پادشاهی و فرمانروایی، روش خواندن و نوشتن و ... همه از اوست. «ماه نو» نشان نمایش اندازه گیری زمان بود و او را بنیانگذار گاهشمار ماهی (تقویم قمری) خواندند که نشان می دهد گاهشماری دیرین مصریان ماهی بوده است نه خورشیدی!
از آنجا که توت در پیوند با ماه بود و پرنده لک لک سرزمین مصر بسیار دیده می شد، منقار بلند و خمیده این پرنده را نمادی از ماه نو پنداشته در هنر پیکره نگاری توت را چون مردی با سر لک لک نمایش دادند. گاهی نیز او را چون میمون مصری نمایش می دادند. زیرا این میمونها در شبانگاهان و با دیدن ماه آواهایی شگفت انگیز از خود در می آوردند و مصریان میان ماه و این جانور پیوندی می دیدند.
(توضیح عکس: "توت" خدای ماه. به سر لکلک و منقار خمیده آن توجه کنید. اینکه اغلب توت در حال کنده کاری مشاهده     می شود به دلیل این است که اورا خدای زبان نیز می دانستند)
به قایق خورشید باز گردیم. همچنانکه توت با خردمندی و دانش خود در کنار «را» بود، «مات» (Maat) نیز که یک ایزد بانو بود، همراه «را» بود. مصریان باور داشتند که مات ایزد بانوی «سامان» و نظم بوده و پاسدار «راستی»، سامان، داد و سرشت نیک است. اوست که گردش ستارگان و دگرگونی فصلهای سال را در دست دارد و نگاه دارنده کردار مردم و نیز خدایان است. پس می گفتند که اگر مات نبود جهان به آشفتگی کشیده شده و اوست که هم اکنون از آشفتگی گیتی جلوگیری می کند به عبارتی بهتر او خدای نظم و قانون بود.
از آنجا که خردمندی(توت) و سامان (مات)دو بازوی اندیشمندی، سیاست و فرمانروایی است چنین پنداشتند که مات(زن) همسر توت(مرد) بوده و هردو در دوسوی «را» در قایق خورشید ایستاده اند و این قایق را در گردش آسمانی خود راهبری می کنند. پس چنان شد که فرعون را که پاسدار قانون و داد در سرزمین مصر بود، «دوستار مات» خوانده و قانون او را بنام پیروی از مات بکار می بردند.
اندیشه راستی و داد با کردار و رفتار مردمان در پیوند بود، پس مات که پاسدار راستی و داد جهانی است، کردارهای مردمان را در دید خود داشته و اوست که نشانگر سنجش ارزش راستی و درستی کردار مردمان در دادگاه جهان زیرین و پس از مرگ است. پس قلبهای مردگان در برابر «پر» مات (که نماد او بود) سنجیده شده و چنانچه سنگینی قلبها هم ارزش با سنگینی این پر بود روان مردگان از تاریکی و شوم بختی جهان زیرین رهایی می یافت و به روشنایی خورشید که رستگاری و خوشبختی بود می پیوست(قلبی که هم وزن پر ، و سبک بود). مات در هنر پیکره نگاری مصری چون زنی که بالهایش گشوده شده و گاهی پر شتر مرغ برسرش دیده می شود نمایش داده می شد.
مات
(توضیح عکس: مات خدای نظم و سامان با بالهایی گشوده)
پس قایق خورشید بود که فرمانروایی آسمانی را در دست داشته و دایره زرین خورشید در آن جای دارد. دستاورد اندیشه قایق خورشیدی، پیوند آن با فرمانروایی فرعون در مصر بود(حکم رانی). دستاوردی دیگر گسترش پیوندی ژرف درباره این قایق خورشیدی در باورهای دینی مصریان باستان بود(دین مداری). اندیشه رهایی از تاریکی جهان زیرین (تاریکی) و پیوستن به روشنایی بی پایان خورشید و رستگاری همیشگی، امید هر مصری بود. همچنانکه بالاتر نوشتیم توت و مات که همراهان خورشید در قایق بودند، در آشکار ساختن سرنوشت روان مردگان دست داشتند. چنین شد مصریان که خوشبختی و رستگاری را در رسیدن به دشت خورشیدی «آالو» (Aalu) در شرق آسمان می دانستند، جهان زیرین را جایگاه تاریکی دانسته و آرام آرام اندیشه رویارویی و جنگ  روشنایی و تاریکی را پرورش دادند.
پس چنین پنداشتند که جانوران خزنده و ترسناک که در مصر به فراوانی دیده می شد، نماد تاریکی و پلیدی هستند و ریشه آنها در جهان زیرین است. مصریان در این باره داستانها و اسطوره های فراوانی درباره خوشبختی روانها و رسیدن به خورشید یا بدبخت شدن آنها با ماندن در جهان تاریکی نوشتند.
از آنجا که خورشید هرشب جهان را با گذر از جهان زیرین دور می زد و جهان زیرین جایگاه تاریکی و بدبختی بود، پس قایق خورشید می بایست با این بدبختی ها و پلیدی ها روبرو شده و سرنشینان آن با آنها به نبرد بپردازند. چنین بود که اندیشه نبرد پی در پی روشنایی و تاریکی به آرامی پرورده شده و داستانهای فراوانی درباره آن ساخته شد که نامدارترین آنها در «کتاب دروازه ها» نگاشته شده است. می گفتند که قایق خورشیدی در گذر از جهان زیرین با سوسمارها، مارهای بزرگ، شیرهای درنده و حتی خرسها روبرو شده و
همراهان خورشید هریک می بایست به این جانوران پلید بجنگند.
(توضیح عکس:نشان تئوسوفی که از نماد های فراماسونری،بهائیت و شیطان پرستی است)
در اینجا ذکر نکته ای را ضروری می دانم و آن اینکه خوانندگان این جستار مستحضر هستند که ماری که دم خود را گاز گرفته(تصویر بالا) و دایره ای تشکیل داده است از نماد های اصلی فراماسونری، خصوصا بهایت و شیطان پرستی است و ریشه در همین اندیشه دارد که در ادامه مفصلا در باره آن سخن خواهم راند.(در باره بهائیت باید اشاره نمود که خیل کثیری از گروندگان به آیین بهائیت یهودیانی بودند که به علت مسئله anti Semitism  که در مقاله یهود ستیزی مفصلا در باره آن توضیح دادم به این آیین جدید گرویدند و توطئه ای بزرگ را علیه دین اسلام و میهن عزیزمان ایران پی ریزی نمودند) .
به قایق "را" باز گردیم .  مردمان کهن مصری ( پدران تفکرات فراماسونری) می پنداشته که قایق خورشیدی در هریک از 12 بخش جهان زیرین با ماجراهایی ترسناک روبرو می شود و سرنشینان این قایق هستندکه از «را» پاسداری کرده جان او را پاس می دارند. چنین اسطوره های خورشیدی که در مصر باستان برای این قایق نگاشته شد آدمی را به یاد اسطوره های مردمان دیگر چون «هفت خوان» رستم ایرانی یا «سفر هرکول» در داستانهای یونانی می اندازد که این داستانها نیز به احتمال بسیار ریشه در باورهای خورشیدی مردمان خود داشت.
در کل خورشید چه برای کشاورزان و چه دامداران مظهر برکت محسوب می شد و نبود آن شب را که سراسر تاریکی و ظلمت بود به دنبال داشت در این مرحله ماه تنها امید مردمان در شبهای ظلمت بار بود و این نیز فلسفه زایش خدایی به نام خداوندگار ماه در تمدنهای گوناگون گشت .                    
اوج نبرد قایق خورشیدی، نبرد با ماری سهمگین و سترگ بنام «آپپ» (Apep) بود که می پندارند داستانش در روزگار پادشاهی نوین مصر (1580-1100 پ.م) نگاشته شده است. ریشه یابی نام آپپ هنوز جای گفتگوی فراوان دارد و بسیاری از مصرشناسان گفته اند که از واژه مصری pp (خزیدن) برگرفته شده است. برخی اسطوره ها می گویند آپپ ماری بوده که درازایش بیش از 16 یارد بوده(بیش از 14 متر، هر یارد معادل 0.9144 متراست) و سرش از سنگ چخماق ساخته شده است. این داستان خواننده را به یاد اسطوره هوشنگ پادشاه ایران می اندازد که چون می خواست ماری بزرگ و سیاه را با سنگی بزرگ بزند، سنگ به سنگی دیگر خورد و از برخورد این سنگها درخششی پدیدار شد که آتش از آن برخاست.شایان  ذکر است همانطور که در مقاله" یهود و نقش آن در انیمیشن " در باره نقش فرهنگ سازی یهود از طریق رسانه وخصوصا انیمیشن ها و کارتونهای کودکان توضیح دادم ، یاد آوری میکنم که به عنوان مثال در انیمیشن مگ مگ و دوستان شما دقیقا نام PP را بر روی جانور خزنده این انیمیشن می بینید.
بی شک تاثیرات متقابل ایران خصوصاً عهد هخامنشی و یهود بر کسی پوشیده نیست و اهمیت مطلب تا آن حد است که جستاری جدا گانه را می طلبد، به هر حال مصریان آپپ را خدای تاریکی و آشفتگی کیهانی و نماد بدی دانسته و او را دشمن روشنایی، نیکی، خردمندی (توت) و سامان (مات) می دانستند. پس او سرور دشمنان "را" خدای خورشید بود. او را مانند جانوری ترسناک مانند مار بزرگ، سوسمار و در سالهای واپسین چون اژدهایی سهمگین پنداشته و  او را گاهاً «ماری از نیل» و «سوسمار بدی» می نامیدند.
«درود بر تو ای "را"، تو که با تابندگی پرتوهای خود درخشان هستی، هنگامیکه تاریکی در چشمان آپپ است.
درود بر تو ای را، نیکی از آن توست هنگامیکه آپپ در بدی خود فرو رفته است.» (از نوشته های پرستشگاه ادفو)
ریشه باور مصریان به آپپ به هزاره پنجم پ.م می رسد. در نگاره هایی که از آن روزگار برجای مانده است، ماری در حال یورش به یک قایق (که می تواند قایق خورشیدی باشد) دیده می شود. در نوشته های دیرین مصری نیز چون «نوشته های اهرام» و «نوشته های تابوت» و ... از دشمن «را» بنام آپپ نام برده شده است. مصریان می پنداشتند آوایش بسیار بلند و ترسناک است و گاهی او به آسمان روز نیز رخنه می کند. هنگامیکه آذرخشها در آسمان ابری پدیدار می شوند،‌ چنین می پنداشتند که آپپ به جهان بالا یورش برده در نبرد با خورشید است. 
هنگام خوشید گرفتگی می گفتند آپپ به پیروزی دست یافته و پس از پایان خورشید گرفتگی باور می کردند خورشید دوباره بر او چیره شده است. کاهنان هنگام آذرخش آسمان و نیز خورشید گرفتگی تلاش می کردند طلسم های جادویی بکار برده و مردم باهم فریاد می زدند تا او را از آسمان روز برانند.
آپپ هنگام گذشتن قایق خورشیدی از جهان زیرین در بخش هفتم آسمان(این آسمان 12 قسمت داشته است) برخاسته تا این قایق را خرد کرده و در دهان خود فروبرد. در این نبرد آپپ چون ماری سهمگین برای فروخوردن «را» به دور او می پیچد اما همراهان «را» در برابرش برخاسته با خنجر به او می زنند تا سرانجام بر او چیره شوند.(
خوب دقت کنید هنگامیکه ماری به دور خورشید که گرد است بپیچد گویا با بدن خود دایره ای تشکیل داده است بعد ها با حذف خورشید از میان این دایره ، نماد ماری که دایره ای را با بدن خود تشکیل داده بود سمبل فراماسونری،بهائیت و شیطان پرستی نوین شد).
(توضیح عکس: قایق میلیونها سال که در این نگاره "را" در وسط  و نیزه به دست و "توت خدای ماه" به شکل لکلکی در جلو قایق نشان داده شده است. البته در این تصویر اثری از "مات" و یا "ست" و دیگر خدایان مشهور دیده نمی شود،البته مشاهده می فرمایید که قایق میلیونهاسال همراهان دیگری در انتهای قایق دارد).
 ایزیس(ایسیس خدای محبوب و مادر معنوی ماسونها) نیز که یکی از همراهان قایق خورشیدی است جادویی دیگر بکار بسته یورش آپپ را بی اثر می سازد. سرانجام این ستیز، پیروزی خورشید بر مار آپپ بوده و خورشید به راه خود در جهان زیرین ادامه می دهد و از مشرق دوباره طلوع می کند.
نبرد با آپپ نامدارترین بخش گردش خورشید در زیرزمین است. هریک از بخشهای دوازده گانه خود داستانی برای خود دارد. نبرد با خدای سوسمار (Sokar) ، «سبااو» (Sebau)، ماری که پیوسته آتش از دهانش بیرون می زند، مارهای آبی خشمگین و ... که هرکدام در بخشهای گوناگون دوازده گانه بوده و به قایق خورشیدی یورش می برند.
«ای تو ] را[ ، با من در آشتی باش، بگذار به زیباییت خیره شوم، بگذار بر فراز زمین گردش کنم. بگذار نادانان را از میان بردارم. بگذار مار «سبااو» را به دو نیم تقسیم کنم. بگذار آپپ را در هنگامیکه در بالاترین نیرو و زورمندی است بکشم ...»
در پایان این گردش شبانگاهی قایق خورشیدی در دوازدهین بخش دوباره زاده شده درون ماری می رود که نامش «زندگی آسمانی» است و سرانجام مانند یک سوسک بیابانی (خپرا) در سپیده دم از شرق برمی آید از زاویه ای دیگرسوسک بیابانی و یا سوسک سرگینی(ساکرب) نماد تناسخ و بازگشت دوباره هستند که دلایل بسیاری برای چنین تصوری وجود دارد ولی به عقیده حقیر سوسکها که در قبرستانها بسیار دیده می شدند و از جنازه مردگان مردم عادی که مومیایی نمی شدند تغذیه می کردند این تصور را در ذهن بازماندگان به وجود می آوردند که امواتشان به شکل سوسک به دنیا باز گشته اند واین همان تناسخ است و یا اینکه سوسک سرگینی فضولات را دوباره به چرخه طبیعت باز می گرداند. 
از دیگر سو همان طور که عرض کردم در دوازدهین بخش قایق میلیونها سال دوباره زاده شده درون ماری می رود که نامش «زندگی آسمانی» است باید توجه داشت که مار در تفکر مردم مصر علاوه بر مواردی که ذکر شد نماد بازگشت ،رجعت وتناسخ نیز هست و آن به دلیل پوست اندازی مار و زندگی دوباره این حیوان در دیدگاه مردمان کهن آن سرزمین است. فراموش نشود که مار نماد پادشاهی (مار کبری) ، حراست ( داستان نگهبانی مار از گنج) و  جادو(هیپنوتیزم  شکار توسط مار)  نیز می باشد.
این گردش پیاپی شامگاهی در جهان زیرین نشانگر نبرد پیاپی خورشید با مارها و جانوران تاریکی و نبرد همیشگی روشنایی و تاریکی بود. مصریان باور داشتند آن هنگام که پس از فرونشستن خورشید در غرب،‌قایق آن به جهان زیرین می رفت، روان مردگان که چشم به راه آمدن خورشید بودندگرداگرد این قایق آمده تا به خوشبختی بپیوندند. اما تنها آنهایی می توانستند سوار قایق روشنایی شوند که یک جادوی ویژه بدانند. 
آن مردگانی که پس از گذر قایق در جهان زیرین نمی توانستند به آن برسند به سوگواری پرداخته و چشم به راه می ماندند تا دوباره قایق خورشید را دیده به امید اینکه بتوانند به آن راه یابند.
چنین اسطوره هایی نشان از باور دینی مصریان به نبرد خورشید در تاریکی و پیروزی آن داشت. همچنین گذشته از دیدگاه آیینی، این داستان نماد پادشاهی فرعون بر دو سرزمین مصر بالا و پایین و پیروزی او بر دشمنان مصر بود. فرعون نمایانگر «فرزند را» در روی زمین بود و صرف بودن او در پادشاهی نشان پیروزی او بر دشمنان مصر بود.
از همین روی است که با گذشت زمان بیشترین خدایان در گوشه و کنار مصر گرداگرد «را» خدای خورشید آمدند که خود نمایش یگانگی سرزمین های مصر بالا و پایین بود. پس با گذشت زمان چنان شد که ایزد بانوهای پاسدار مصر پایین و بالا ، «وجت» (Wadjet) و «نخبت» (Nekhbet) در قایق خورشیدی همراه «را» نشان داده شده و آنها را نیز پاسدار و پشتیبان فرعون خواندند.
وجت(آدجت) ایزد بانوی نگهبان پادشاهی بود. پسان تر (در هزاره سوم پ.م) او را چون مار کبرایی نشان می دادند که به دور تاج او پیچیده بود. درست همچنانکه باور داشتند به دور دایره خورشید نیز پیچیده است و از آن پس آنرا «ایارت» (Iaret) یعنی «مار کبرای پرورش یافته» خواندند.
نزد مصریان مار کبرای پرورش یافته نمادی از نیروی پادشاهی و توان آسمانی بود. می پنداشتند این مار کبرا پشتیبان دلتای نیل و نیز سراسر مصر پایین است. چون به نیروی شگفت انگیز چشم مار در هیپنوتیز کردن شکار خود پی بردند، چشم مار ایارت را نمادی از پادشاهی فرعون و سپس نیرویی آسمانی و چشم ماه و خورشید پنداشتند. از آن پس «چشم را» نمادی از تیز بینی و دور اندیشی و نیز نیروی آسمانی و شگفت انگیز «را» برای از کار انداختن توان دشمنان بود. از اینرو می پنداشتند از «چشم را» است که پرتو کور کننده و نابود سازنده به بیرون پخش شده و دشمنان خورشید را نابود می کند. آنگاه چون هاتور که ایزد بانوی راه شیری و سپس آسمان بود به مانند گاوی ماده نمایش دادند، چشمان این گاو ماده را همان چشم را می دانستند. پسان تر با برآمدن آیین های «هوروس» خدای آسمان و یکی شدن او با «را» این چشم را «چشم هوروس» خواندند و اینگونه بود که تک چشم نحس فراماسونها با عنوان چشم جهان بین از میان داستانهای خرافی و کودک مابانه مصریان زاده شد.
ra horus isis
(توضیح عکس:عکس بالا تصویر "را" خدای خورشید است و خورشید نارنجی رنگی که بر روی سرش قرار دارد به علت وجه تسمیه آن است،اگر خوب دقت کنید گرداگرد خورشید مار کبرایی پیچیده که به عقیده حقیر بازتاب افسانه نبرد "را"با مار"آپپ" است.جالب اینکه مصریان اندکی بعد این دشمنی را فراموش کرده و از آنجاکه آپپ روی سر "را"جای دارد تاج پادشاهی فراعنه نیز با همین نماد ساخته می شود و مار نماد پادشاهی و استیلا و دچار استحاله ای ۱۸۰ درجه ای می شود. اینکه سر خود "را"سر شاهین است به علت آمیختگی هروس با "را " است یعنی در این جا نیز هروس که به قولی پسر و به قولی دیگر نوه "را" است ، خود او می شود!!!! در ضمن  پیچیدن مار به دور خورشید بنیاد فکری پیدایش نماد "تئوصوفی" که نماد ماسونها، بهائیان و شیطان پرستان است می شود).
همچنانکه وجت نماد پشتیبانی مصر پایین بود، «نخبت» ایزدبانوی نگهدار مصر بالا شناخته می شد. او را چون کرکسی سپید نمایش داده که در بیشتر نگاره ها بر فراز تاج فرعون بالهایش را گشوده و در پرواز است و در چنگالهایش «حلقه شنو» (نماد زندگی) دیده می شود. پس او را «مادر مادران» می خواندند و نمایش آن همراه فرعون نشانگر پادشاهی او بر مصر بالا بود.
پس دو ایزد بانوی وجت و نخبت دو بانوی مصر بالا و پایین و در اساطیر مصری همراهان «را»‌در قایق خورشیدی بودند. نماد این دو ایزد بانو نشانگر پادشاهی بر سرزمین یکپارچه مصر بالا و پایین بود و پسان تر و در اوج باور به آنها در اسطوره «هرو بهوتت» یا «دایره بالدار» در کنار هوروس دیده شدند.
                            
نماد شیطان
 (توضیح عکس: نگاره ای از "ست" البته دوستان عزیز عنایت داشته باشند که به علت شباهت آنرا با آنوبیس اشتباه نگیرند ).
اما قایق خورشیدی قهرمانان دیگری نیز داشت که یکی از نامدارترین آنها «ست» (Seth) بود که شخصیت شگفت انگیزی داشت. ست یکی از 9 خدای شهر لونو بود و نام او در زبان مصری به معنی «ستون پایداری» است. پس با ستونهای خورشیدی آن شهر بی پیوند نیست. او برادر «ازیریس» (Osiris) و «ایزیس» (Isis) بود.
ست را خدای بیابان و کاروانهای بیابانی می خواندند و در نگاره های مصری او را چون غزال و خر نمایش می دادند. با گذشت زمان و با گردآمدن خدایان 9 گانه شهر لونو پیرامون «را» ست نیز به آنها پیوست و چنان شد که او را یکی از قهرمانان قایق خورشید می خواندند !!! . پس همراه خورشید در نبرد با تاریکی و مار آپپ بود.
در اسطوره های مصری می پنداشتند که هنگام گذر قایق خورشید از جهان زیرین او بر دماغه آن ایستاده و پاسدار قایق است. پس هنگام یورش آپپ او است که پیوسته به آن نیزه زده و آنرا از سر راه برمی دارد. دستاورد این ویژگی اسطوره ای این بود که او را یک قهرمان بدانندکه به پاسداری از خورشید و قایق آن بالیده و مصریان او را روزگاری یکی از بزرگترین خدایان خود بشمارند.
اما پس از اینکه هیکسوسها آسیایی بر مصر چیره گشتند و فرمانروای دلتای نیل شدند (1800-1600 پ.م) آشکار بود آنها که سرشت جنگجویی و تندخویی داشتند و به دنبال خدایی جنگجو و ترسناک بودند، ست را پشتیبان بزرگ خود خوانده آنرا بسیار ارزش نهند. پس از واکنش مصریان و اینکه آنها هیکسوسها را دشمنی خونخوار می دیدند، ناخودآگاه ست را خدای بدی و بیگانه و پلیدی دانستند. پس هر بیگانه ای نزد مصریان سیمای آشکار ست بود و ست نماد شیطان و در گذر زمان قاتل ازیریس  برادر خود شد.
آری اینچنین بود که پس از بیرون راندن هیکسوسها، در اسطوره های مصری ست را نماینده هیکسوسهای خونخوار و نماینده تاریکی و بدی پنداشته و این خدای مصری آرام آرام ویژگیهای همان آپپ را بدست آورد. او دارنده همه ویژگیهای بدی و نابودی سرزمین مصر شد. او که پیشتر خدای بیابان بود اکنون چنان شد که خشکسالی و بی آبی سرزمین مصر را از او دانسته و می گفتند که همه جانوران ترسناک مانند خزندگان، سوسمارها و اسبهای آبی را آفریده است.
اندیشه نمایندگی بدی او نماد تاریکی تا به آنجا رسید که پسان تر یونانیان آنرا با خدای بدی خود یکسان پنداشته او را «تایفون» (Typhon) نامیدند. او را چنان می پنداشتند که دیوی خشمگین است و مصریان همیشه از گزند آسمانی او می ترسیدند. پس مصریان جانوران شکاری را برا آرام ساختن خشم او پیشکش می کردند و در نگاره ها او را چون جانوری شگفت انگیز با گوشهای بزرگ و بلند و پوزه خرطوم مانند نمایش می دادند(نقشی شبیه به گرگ با سرس سیاه).
ست و ازیریس
(توضیح عکس: ست و ازیریس).
هرچه که زمان می گذشت ویژگیهای بدی او و نماد تاریکی برای او بیشتر می شد. تا هنگام چیرگی پارسها بر مصر چنان شد که او را نماینده ویرانی، رنگ پریدگی ماه، خشکسالی و کاهش آب رود نیل می دانستند. می گفتند از اوست که از آغاز تابستان گرمای خورشید و بلندی روز رو به کاهش می رود و تا‌ آغاز زمستان پیوسته است.
اما شگفت انگیز است که در همان روزگار و پس از بیرون راندن هیکسوسها هنوز شهرهایی در مصر بودند که یاد دیرین او را گرامی داشته و ست را خدای خود می دانستند. چنانچه در شهر «تانیس» (Tanis) در شرق دلتای نیل پرستشگاهی نیز برای او برپا بود. در یک نگاره بر روی دیوار در «کارناک» (Karnak) ست را چنان نمایش داده اند که به فرعون «توتمس سوم» (Thothmes III) آموزش تیراندازی می دهد و نام دوتن از فرعونهای مصر در خاندان نوزدهم «ستی» (Sethi) بود که آشکارا با نام ست در پیوند است.
این دوگانگی باور را می توان در میان مردمان کهن دیگر مانند ایرانیان باستان نیز دید. چنانچه در باورهای هندوی آریاییان اندیشه «دیو» با آسمانی بودن و نیکی در پیوند بود اما هنگام جدایی ایرانیان از آنها و برآمدن آیین زرتشت دیو نماد پلیدی و ویرانی آسمانی گشت و به نظر می رسد که برخی خدایانی که بومیان پیش از آمدن آریاییها به سرزمین ایران پرستش می شدند، پس از چیرگی این مردمان نوین دیو خوانده شده و نماد بدی شمرده شدند به عبارتی بهتر دین جدید یا قوم غالب خدایان دین پیشین یا قوم مغلوب را نشان شیطان ،شرارت و بدی می دانست آنگونه که پس از حمله هیکسوسها ست دچار استحاله شد.
در تاریخ دیرین مصر چنان شد که پس از راندن هیکسوسهای ویرانگر پادشاهی نیرومند مصریان اینبار از نیمروز آن سرزمین (مصر بالا) آغاز گشت، اینبار اسطوره ای زاده شد که یادآور پیروزی مصریان بر هیکسوسها بوده و به راستی آنرا نبرد روشنایی با تاریکی و پیروزی فرعون می دانستند. بر همین پایه بود که «آمون» (Amun) خدای شهر «تب» (Thebes) که در آن هنگام پایتخت فرعون شده بود برجسته شد و او را با «را» خدای خورشید یکسان دانسته و نیز آرام آرام داستان شگفتی و پیروزی های هوروس خدای آسمان در میان مصریان نامور گشت.
اندیشه هوروس را باید اندیشه ای در پشت ابرهای ابهام دانست. او را خدای آسمان می دانستند و باور به او از کهن ترین روزگار (دوران پیش خاندانی –  3500-2631 پ.م ) در میان مصریان برپا بوده است. درباره نام هوروس گفتگو بسیار شده است. در نوشته های هیروگلیف آنرا hrw آورده اند که آوانگاری آن *hāru به معنی «شاهین» یا «باز» می باشد. به نظر می رسد که سرچشمه نام او از اندیشه «بلندی» و «والایی»‌ (بلنئد پروازی پرنده شاهین)برگرفته شده است.
در اسطوره های مصری او را فرزند «هاتور» (Hat hor) ایزدبانوی راه شیری و آسمان می دانستند که بخش دوم نام این ایزد بانو همان واژه hor یا هوروس است. از آنجا که او خدای آسمان و نامش بر بلند پایگی و والایی در پیوند بود پرنده شکاری باز یا شاهین را نماد او دانسته و در نگاره های مصری او را چنان نمایش می دادن که بالهایش را گشوده خورشید چشم راستش و ماه چشم چپ اوست. اما چون روشنایی ماه به اندازه روشنایی خورشید نیست، این ناهمسانی دو چشم و بزرگی و کوچکی دیگری  سرچشمه داستانهایی دلپذیر برای مصریان شد!!!. و ست خدای تاریکی را هم آورد او ساختند، پنداشتند که چشم چپ او(چشم کوچکتر که ماه بود) در جنگی بدست ست زخمی شده و کنده شده است. این زخمی شدن را نمادی از فداکاری او در نبرد با خیرگی ست خواند.
از آنجا که خورشید چشم راست هوروس بود همین اندیشه درباره چشم راست او سرچشمه ای شد که «چشم را» خدای خورشید را از آن پس با چشم راست هوروس یکی پنداشته آنرا «چشم هوروس» نامیدند.
و دومین دلیل زاده شدن تک چشم جهان بین ماسونها اینگونه زاده شد.
 پسان تر در نزد مصریان اندیشه آسمان و خورشید در هم آمیخت. هوروس که او را «هرمتی» (Harmety) (هوروس دارنده دو چشم) نیز می خواندند با «را» خدای خورشید یکسان پنداشته شده آمیخته این دو خدای مصری را «را-هرمتی) (Ra-Harmety) یا «را-هراختی» (Ra-Herakhty) یعنی «را که هوروس دو افق اوست یا را که هوروس دو چشم اوست) خواندند. پس چنان شد که هنگام نیمروز که خورشید را بر فراز آسمان و در اوج گرما می دیدند هنگام جوانی «را»‌ دانسته او را همان را-هراختی نامیدند.
این درآمیختگی سرآغاز اسطوره هایی شد که پسان تر نزد مصریان نامور شده و مردمان کهن نیز از آنها الگوبرداری نمودند. پس اندیشه هوروس به شهر لونو راه یافت و او در خانواده خدایان 9 گانه جای گرفت. این جایگزینی باز هم ریشه اسطوره ای شد که پس از راندن هیکسوسها از مصر برجسته گشت و آن اینکه هوروس که پیشتر فرزند هاتور بود اینبار فرزند ازیریس و ایزیس شناخته شد.
یعنی با به وجود آمدن شخصیت جدید هوروس مصریان گذشته او که فرزند«هاتور» (Hat hor) ایزدبانوی راه شیری و آسمان بود را فراموش کرده و داستانی جدید ساختند!!! که هوروس حاصل ازدواج ایزیس و اوزیریس(خواهر و برادر) و نوه "را" خدای خورشید بود  پس ازیریس پدر هوروس شد و آشکار است هوروس جانشین او در مصر پنداشته شود. برجستگی بیشتر این داستان از آنجا بود که در اسطوره های آفرینش خورشیدی ایزیس برای بدست آوردن تندرستی «را»‌ او را فریفت و «نام پنهان» را بدست آورد. نامی که دارنده آن دارای نیرو و پادشاهی می شد و اینگونه بود که ایزیس به راز هستی پی برد ، لذا نزد کابالاییست های یهود و ماسونها بسیار بسیار مقدس و محترم است البته به نظر حقیر دلیلی دیگر نیز  براین مطلب وجود داشت و آن  این داستان است که:
پس از ازدواج "را " با" نات" خدای آسمان آنها دارای 4  فرزند شدند 1- ایزیس (دختر) 2 -  ازیریس(پسر) 3 -  نفتیس(دختر) 4 - ست (پسر) ، ایزیس با ازیریس برادر خود ازدواج می کند ولی ست حسادت ورزیده و ازیریس برادرش را که  جانشین "را" است را می کشد و در کنار رود نیل او را قطعه قطعه می نماید . پس از آنکه ایزیس با خبر می شود به همراه خواهرش نفتیس به آنجا رفته و ازیریس را کشته و قطعه قطعه می یابد . وی تکه های بدن همسرش را در کنار هم قرار می دهد و ناگهان ازیریس جان گرفته و زنده می شود  آندو با هم نزدیکی می کنند و هوروس متولد می شود ، ازیریس دوباره می میرد وبه دنیای مردگان (غرب رود نیل) می رود و ایزیس بیوه می ماند و از آن جهت که به راز هستی پی برده مقامی والا در بین جادوگران می یابد و از همین سو است که وی در نزد کابالاییست های یهودی(معتقدین به پیشگویی ها و جادوگری ) و فراماسونها محترم است تا جایی که ماسونها او را مادر معنوی خود می دانند(ماجرای ساخت مجسمه آزادی توسط بارتلدی را به خاطر بیاورید) پس هوروس جانشینی شایسته برای فرمانروایی بر مصر می شود و اینگونه است که برای انتقام گرفتن از ست،  عموی خود (که البته دایی او نیز هست!!!) بر می خیزد و افسانهای نبرد خیر و شر (جنگ هوروس با ست و از دست دادن چشم چپش بوجود می آید).
 اینکه هوروس پسان تر در خانواده خدایان 9 گانه شهر لونو جای گرفت خود ریشه یک داستان دیگر بود. هوروس نیز یکی از همراهان قایق خورشید به شمار می رفت و در اسطوره گردش خورشید در جهان زیرین آورده اند که در بخش یازدهم و پیش از سپیده دم هوروس است که چراغهای دریای بزرگ را روشن می کند تا روشنایی سرخ رنگ و سپس سپیده دم زرین افق شرق پیش از برآمدن خورشید پدیدار شود. بر همین پایه بود که او را «هوروس زرین» و نیز خدای سپیده دم خواندند. نیز او را در کنار «آنوبیس» (Anubis) در جهان زیرین می بینیم که در حال سنجش سنگینی قلب مردگان است.
دستاورد راندن هیکسوسها از مصر و پیدایش پادشاهی نیرومند فرعونها برجستگی هوروس نزد مصریان و زاده شدن اسطوره های بسیار درباره او بود. 
هوروس نماینده مصریان و شاهین خورشید بود و او بود که نماد رهایی مصریان از ستم هیکسوسها دانسته شد. پس او هم آورد خدای جنگجوی هیکسوسها یعنی ست بود که نزد مصریان خدای تاریکی پنداشته می شد. همچنانکه بالاتر گفتیم ست خدای بدی و جانشین آپپ دشمن خورشید دانسته می شد. پس پیروزی مصریان بر بیگانگان و پیروزی خورشید بر تاریکی را در اسطوره هایی دلپذیر زنده نگاه داشتند. چنان شد که ست خدای هیکسوسها دشمن هوروس جانشین خورشید در مصر بود. داستانها و ستیز میان هوروس و ست از نامدارترین داستانهای جهان باستان بودند.
ست نماد بیگانگی و هوروس جانشین خورشید و نماد پادشاهی مصری بود. پادشاهان مصر در گذشته های دیرین (دوران پیش خاندانی) «هوروس» نامیده شده و مصریان با روشهای گوناگون در نوشتارهای هیروگلیف آنرا به نمایش می دادند چنانچه در نوشتارهای هیروگلیف نمایش یک شاهین اشاره به فرعون داشت. 
از روزگاران دیرین نام فرعون را با نمایش یک شاهین در چهار گوش نمایش می دادند. اما پس از راندن هیکسوسها و برآمدن پادشاهی نوین مصر تنها همان شاهین را برای اشاره به فرعون بکار بردند. این شاهین ها در نوشتارهای هیروگلیف بیشتر به رنگ زرین نمایش داده شده و چنین برداشت می شود که این زرین بودن نماد سربلندی، جاودانگی، پیوستگی با خورشید و نیز پیروزی بر ست دشمن روشنایی است.
از ویژگیهای نبرد هوروس و ست بود که اسطوره های فراوانی زاده شد. بالاتر از چشم چپ هوروس گفتیم که نماد ماه بود و این پندار به آنجا رسید که گفتند که چشم چپ در نبرد با ست از جا کنده شده است. دربرابر این زخمی شدن چشم چپ ،  هوروس نیز در آن نبرد به بیضه های ست آسیب رسانده او را نابارور ساخت که ریشه این داستان آشکارا با خدای بیابان(لم یزرع بودن) و ناباروری زمین بودن ست در پیوند است.
این ستیز دراز مدت هوروس و ست به آنجا رسید که داستانهایی دلکش زاده و در نوشته هایی هیروگلیف مانند «نوشته های اهرام»، «نوشته های تابوت»، «سنگ شاباکا» و ... با سیماهای گوناگون آورده شده در سراسر مصر به شکلهای گوناگون پراکنده گشت. حتی نویسندگان یونانی مانند پلوتارک نیز شیفته این داستان شدند و آنرا در کتابهای خود آوردند.شایان ذکر است که داستان "سنگ شاباکا " الگوی  نام گذاری شاباک(از بخش های سازمان موساد) اسرائیل می شود!!!.
داستانی که زاده شد به اسطوره «هوروس فرزند ازیریس»، «هوروس و ست» و ... نامدار گشت و ماجرای آن انتقام جویی هوروس از ست بود که ازیریس پادشاه قانونی را کشت و بر جایش نشست و سرانجام هوروس فرزند ازیریس او را نابود ساخت و پادشاه مصر شد.
چنین اسطوره هایی که در میان مردمان کهن بسیاری دیده می شود، به گونه ای در پیوند با نبرد کیهانی روشنایی و تاریکی بود. هوروس خدای آسمان که با خورشید و روشنایی یکسان انگاشته می شد با ست خدای تاریکی و بدی به نبرد پرداخت. چنین اسطوره ای چنان در مصر و حتی در بیرون از مصر پراکنده شد که داستانهای گوناگونی در پیوند با آن نوشتند و برای هوروس نمادهای ویژه آفریدند.
هوروس که در یک داستان پسر ازیریس بود «هوروس کوچکتر» و در داستانی دیگر که برادر ازیریس پنداشته شد «هوروس بزرگتر» نامیده شد. در شهر «لتوپولیس» (Letopolos) نزدیک ممفیس او را مردی با سر شاهین و فرزند همان هاتور می دانستند. در مصر بالا نیز همچنین.
در شهر «شدنو» (Shedenu) در مصر پایین او را به همان شکل کهن خود «هوروس با دو چشم»‌ می نامیدند. پس چنان شد که او را زمانی با سیاره کیوان یکی دانسته او را «هوروس گاو نر» خوانده و زمانی با پندار درباره جنگ و پیروزی او را با سیاره بهرام یکسان دانسته او را «هوروس سرخ» نامیدند. زمانی نیز او سیاره برجیس و «هوروس آشکار کننده رازها» خوانده می شد. شگفت انگیز است که در اسطوره های مصری چندین هوروس را می بینیم و اینکه در یک داستان دو تن همزمان با نام هوروس پدیدار می شوند که نشان از پراکندگی و گوناگونی و آمیزش اسطوره ها دارد و جای صد افسوس برای کسانی که در عصر حاضر دنباله رو این تخیلات و خرافات هستند.
چنین بود که از روزگار دیرین نگاره خورشید بالدار، چشم جهان بین، ماری که به دور خود حلقه زده است (مار ایارت )، رازآمیزی ایزیس و...  در مصر زاده شد. در برخی نگاره ها «خپرا»‌ (همان سوسک بیابانی) که نماد خورشید بامدادی بود در میان بالهای هوروس دیده شد و در بسیاری از نگاره های دیگر خدای شاهین را در هنگامیکه در اوج آسمان نیمروز بود به همراه دایره خورشید (آتن) نمایش داده آنرا «دایره بالدار) نامیدند.با گذر زمان و ورود بنی اسرائیل و سکونتشان در مصر یهودیان بیابان گرد ، شگفت زده از تمدن و عظمت مصر باستان مسحور و لا یعقل این اسطوره ها و داستان ها را به همراه خود به سرزمین های دیگر بردند و حتی آنرا در کتب آسمانی خود نیز گنجاندند و کابالا آیین پیشگویی و جادوگری یهود شکل گرفت.که البته ان شا الله  به زودی در مقاله ای دیگر سیر نفوذ تفکر کابالا در اروپا و شکل گیری جریان مخوف فراماسونری (جریان حاکم بر جهان کنونی) را مفصلاً شرح خواهم داد.

علی اکبر رائفی پور

الواح حمورابي



من حمورابي ، شاه بزرگ
من دشمن را از بالا و پايين ريشه كن كردم ،من جنگ را به پايان رساندم، من باعث شدم كه مردم دوستانه زندگي كنند ،
من سخنان خود را بر روي سنگ نبشته ام نگاشتم ،
من آنرا به پا كردم تا مجري عدالت در زمين باشد ، تا احكام زمين را جاري سازد ، تا به مظلوم عدالت دهد.


بي ترديد قانون نامه حمورابي از مهمترين متون باستاني به دست ما رسيده است.اين يادمان در ابتداي قرن بيستم در ويرانه هاي شهر شوش به دست آمد و در حال حاضر اصل آن در موزه لوور و بدل آن در ايران نگهداري مي شود . يكي از ويژگيهاي ملل باستاني بين النهرين قانونگذاري و تبعيت از قوانيني بوده است كه حكمرانان مختلف آن سرزمين وضع نموده بودند.
بدون شك حمورابي (1792 تا 1750 ق م ) يكي از بزرگترين فرمانروايان بين النهرين و سرداري جنگاور ، سياستمداري ورزيده و قانون گذاري دقيق بوده است.
هنگامي كه حمورابي به سلطنت رسيد بابل سرزميني كوچك بود كه دور تا دور آن را دولتهاي بزرگ و زورمند فرا گرفته بودند. او سالهاي آغازين سلطنت خود را صرف استحكام بخشيدن به پايه هاي حكومت خود نمود ، سپس در سال ششم ايسين را تصرف كرد و در امتداد فرات به سوي جنوب تا اوروك پيش رفت
در سال دهم اَموت بَل و مَلگوم و در سال يازدهم رَپيكتوم را فتح كرد.پس از آن حدود بيست سال اوقات خود را صرف پيراستن معابد و تقويت استحكامات شهرها كرد.
به احتمال بسيار قانون نامه نيز در همين ايام و به فرمان حمورابي مكتوب و بر لوح نوشته شده است.
در سالنامه حمورابي ، سال دوم سلطنت او تحت عموان «سالي كه او قانون را بر زمين حاكم ساخت»مشخص شده است. اين قانون نامه سواي ارزش حقوقي ، داراي ارزش ادبي نيز مي باشد كه خود بين النهريني ها بدان واقف بودند ، زيرا نسخه هايي از اين قانون نامه بر روي الواح كتابخانه آشور باني پال در نينوا يافت شده و مربوط به يازده قرن پس از تدوين تدوين نسخه اصلي سنگ نبشته است.
متن از سه قسمت مقدمه ، موخره و مجموعه قوانين در 49 ستون عمودي به شيوه قديمي ترين متون ميخي تشكيل شده است.
مترجمين و محققين 282 قانون را در آن دريافته اند.
مهمترين بخش لوح مربوط به حق و حقوق زنان و رعايت جايگاه و مقام زن در سومر تحت سلطنت حمورابي مي باشد كه اين بخش از لوح داراي حساسيت و ويژگي منحصر به فرديست چرا كه ثابت مي كند فرمانروايان و حاكمان نامي جهان باستان چگونه بر جايگاه معنوي و انساني زن توجه خاص داشته اند. براي درك بهتر مطلب بخشي از لوح را كه به حقوق زنان اشاره دارد بازگو مي كنيم . اميد كه روزي جايگاه انساني افراد بر اساس جنسيت ، نژاد و دين درجه بندي نشود.
اگر مردي دختري را كه هنوز در خانه پدرش زندگي مي كند اسير كرده و با او هم آغوش شد ، آن شخص بايد به قتل برسد و دختر آزاد است.

اگر مردي همسرش را متهم كرد ولي او را هنگام همخوابگي با مرد ديگري دستگير نكردند ، آن زن بايد در حضور خدا سوگند بخورد و آزاد شود.

اگر زني به واسطه رفتار شوي خود از او متنفر بود و به شوهر گفت «تو نبايد مرا داشته باشي». بايد پرونده او در انجمن شهر بررسي شود و اگر محق بود بي هيچ ملامتي مي تواند جهيزيه خود را بردارد و به خانه پدرش باز گردد.

اگر مردي به هنگام اهداي يك مزرعه ، باغ ميوه ، خانه يا اجناسي به همسر خود ، با او پيمان نامه مهر شده منعقد كرد ، فرزندان زن نبايد بعد از مرگ شوهر ، ادعايي بر عليه او كنند.
اگر شخصي براي پسر خود همسري انتخاب كرد اما خود نيز با آن زن هم آغوش شد ، بايد آن شخص را بسته و در آب بيندازند.
هر كس در اين سرزمين مي تواند مالكيت اموال خود را به همسر يا دخترش واگذار كند.
اگر مردي به همسرشخص ديگري نظر داشت اما كار به جايي نبرد ، بايد آن شخص بازداشت شود و نيمي از موهايش تراشيده شود.
اگر زني ولگرد بود و در نتيجه از خانه و مردش غافل شد سزاي او مرگ است.


«باغ عدن در ایران »




من درباغ عدن بوده ام
* پروفسور «رول» حضرت نوح(ع) را در منابع مختلف پيدا مي كند. تاريخي بر سيل بزرگ (توفان نوح) مي گذارد. مسير سفر نوح را تعقيب مي كندبه رشته كوه هاي زاگرس مي رسد و از دشت سومر سر در مي آورد.

اشاره؛
009660.jpg

ايران، اين سرزمين پرگهر، عظيم ترين گنجينه تاريخ و تمدن بشري را در خود دارد. چنانچه بسياري از محققان و مورخان، تاريخ آغاز تمدن بشري را در اين كشور مي دانند و با دلايل محكم و مستدل علمي، عقيده دارند كه نخستين نشانه هاي زندگي اجتماعي در اين منطقه يافت شده است. البته چندان دور از واقعيت هم نيست كه مدنيت و مظاهر آن از ايران آغاز شده باشد چرا كه فقط يك نمونه از تاريخ اين سرزمين در تپه هاي سيلك كاشان كافيست تا ثابت كند كه ايران پايه گذار فرهنگ قومي در جهان است.
كشف نخستين چرخ ريسندگي، نخستين ظروف سفالي و نخستين چرخ سفالگري مي تواند دلايل اين امر باشد. اما اين گزارش، نه بر كاشان نظر دارد و نه بر نخستين ظرف سفالي، بلكه بسيار ديرتر و ديرينه تر از آن، تاريخ تمدن بشر را در ايران به تصوير مي كشد و برخلاف عقيده برخي كه معتقدند محل زندگي آدم سرزمين هند يا آفريقا است، محل هبوط آدم را ايران ناميده است.
پروفسور ديويد رول، باستان شناس معروف، معتقد است، آدم و حوا براي نخستين بار در ايران فرود آمده اند، جايي به نام «بهشت عدن» در قلب آذربايجان.
او معتقد است كه سلاله آدم از شمال، كم كم به سوي جنوب آمدند. همين مسير را طي كردند و همچنين براساس تحقيقات اين پروفسور، نخستين پستچي تاريخ نيز همين مسير را پيموده است.
صرف نظر از اعتقادات مذهبي ما كه براي حضرت آدم و حوا(ع) به تعبير قرآن حكايت ديگري داريم اما در يافته هاي اين پروفسور اگرچه بر آدم و حوا(ع) اشاره شده اما ظاهراً مراد از آدم، انساني است كه براي نخستين بار زندگي اجتماعي را آغاز كرده است.

009665.jpg

اين گزارش را پيتر مارتين، گزارشگر نشريه معروف ساندي تايمز(Sunday Times) نگاشته است. علاوه بر اين گزارشگر، يك مترجم ايراني نيز، پروفسور رول را همراهي كرده است.
ديويد رول، باستان شناس معروف مدعي است كه بهشت عدن واقعي را در ايران يافته است.
پيتر مارتين، گزارشگر مجله ساندي تايمز، ديويد رول را همراهي كرده و بخشي از ايران را با وي گشته است تا ردپاي آدم را در آن بجويد:
پس از ۷۰۰ مايل رانندگي از اهواز در جنوب غربي ايران، از انتهاي شمالي رشته كوه هاي زاگرس بيرون آمده به استان آذربايجان و دشت مياندوآب رسيده ايم. دشت، يكپارچه زيبايي است.
كلامي جز تحسين بر زبان بيننده جاري نمي شود، فقط مي توانم بگويم: 

بهشتي بر روي زمين. پاي تپه ها هر از گاه چادرهايي سياه، نقطه هايي مدادين بر بوم سبز، خودنمايي مي كنند. بهشتي بزرگ بر روي زمين:
باغ هاي محصور در چپ و راست و انبوهي از شكوفه هاي رنگارنگ حاوي ميوه هاي گوناگون. ما به منطقه «باغ عدن» وارد شده ايم، جايي كه كتاب مقدس در مورد باغ هاي سرشار از ميوه در هر سوي آن سخن مي راند، اكنون عدن پيرامون ماست. از كنار رشته كوه هاي كوچك مي گذريم و درست روبه روي آن، پاي كوهستاني دور دست، شهر تبريز در هاله اي از دود، تن به روز سپرده است.
009690.jpg


پروفسور رول گفت: 
«به شما گفته ام كه اينجا محل هبوط آدم و حوا است، «بهشت عدن». هر شهر كوچكي در اين اطراف حداقل يك ديوار بزرگ دارد، كه روي آن منظره اي با شكوه نقاشي شده است؛ يك كوه از كوه هاي خدا كه آبشاري از دل آن بيرون مي ريزد و باغ هاي پرشكوه و مرغزاران سبز پايين آن را سيراب مي كند.
شش هزار سال پيش تمثالي مشابه، بر ديوار خانه «انكي» از خدايان سومر و همطراز «يهوه»، خداي عهد عتيق، به چشم مي خورد. در آن زمان اين منطقه به دو نام شناخته مي شد:
«آراتا» و «ادين». اما آيا واقعاً عدن مورد نظر كتاب مقدس، همين جاست؟ آيات ۱۰ تا ۱۴ فصل دوم عهد عتيق مي گويد؛ عدن سرچشمه چهار رودخانه را در خود دارد: فرات و هيدكل و جيحون و پيشون.
در مورد دو رود اوليه بحث فراوان است اما پروفسور رول مي گويد: «در اين مكان رودي به نام ارس در گذر است. اين رود قبل از استيلاي اعراب بر ايران در قرن هشتم ميلادي، گيهون (جيحون) ناميده مي شد و در قاموس هاي انجيلي اين رود، گيهون- ارس ثبت شده است. چهارمين رودي كه در عهد عتيق از آن نام برده مي شود، رود پيشون است كه دانشمندان معتقدند اين رود همان رود اوزن است.
از سويي در روايت ديگري از عهد عتيق آمده است: 

«در سرزمين نود، كه شرق عدن است…» در اين منطقه روستايي به نام نقدي وجود دارد. نام اين روستا مي تواند اثري از سرزمين نود (Nod) باشد. جايي كه قابيل پس از كشتن هابيل، به آن جا تبعيد شد.
پروفسور رول، محتمل ترين مكان عدن واقعي را همين منطقه مي داند. كار مهم ديگر پروفسور رول، كنار هم گذاشتن و ايجاد توالي بر دريافت هاي مختلف و ساختن داستاني باشكوه از آن است. او نوح را در منابع مختلف پيدا مي كند، تاريخي بر سيل بزرگ (توفان نوح) مي گذارد و جايي را كه كشتي نوح به خشكي نشسته مي يابد؛ نه، كشتي در كوه آرارات ننشست. پس از آن، مسير سفر نوح را تعقيب مي كند، به رشته كوه هاي زاگرس مي رسد و از دشت سومر سر در مي آورد. سومري ها كه اوج دورانشان هزاره هاي چهارم و سوم قبل از ميلاد بود، مردمي شگفت انگيز بودند: نويسنده، مخترع چرخ، مصنوعات فلزي و دريانوردي. رول معتقد است كه اين مردم براي نخستين بار معاهده تجارت دريايي را با شمال آفريقا منعقد كردند ، به مصر رفتند و نخستين فراعنه مصر شدند.
***
اهواز نقطه شروع سفر ما به عدن، شهري نفتي در جنوب رشته كوه هاي زاگرس است. شب قبل از عزيمت، پروفسور رول، منطق گزينش مسير را بيان كرد.
سفر به صورت زميني و از طريق دشت سومر در جنوب زاگرس آغاز شد؛ يعني در جهت عكس همان مسيري كه سلاله آدم حركت كرده بودند.
پروفسور رول گفت: «اينجا، چنان كه كتاب مقدس مي گويد؛ جايي است كه سلاله آدم پس از توفان نوح و سيل بزرگ در آن ساكن شدند. آثار سفالين به دست آمده، گواه خوبي بر آن مهاجرت فرهنگي رو به جنوب است.
قديمي ترين سفالينه، مربوط به هزاره هفتم پيش از ميلاد، از شمال زاگرس به دست آمده است. نسل بعدي سفالينه ها، از هزاره ششم، به سمت پايين تر و درون زاگرس سير مي كند. حدود ۲۰۰۰ سال بعد، نخستين سفالينه جديد در اوروك، دومين شهر روي زمين، پيدا شد. از آن به بعد ساختن ظروف سفالين با استفاده از چرخ كوزه گري و با سرعت زياد انجام مي شد و البته جنس آن از ظرف هزاره هفتم به مراتب نامرغوب تر بود.»

009670.jpg

از جنوب زاگرس، سفر ما در مسير عكس سفر سلاله آدم، از سومر به درون كوه هاي زاگرس، به سوي اولين مكان بشري يعني عدن ادامه مي يافت. در طول مسير با آثار مذهبي و باستاني فراوان و اعتقادات و باورهايي كه گاه با كتاب مقدس شباهت داشت بر مي خورديم، از جمله داستان پيدايش آدم.
ساعت ۷ صبح بود كه از اهواز به راه افتاديم و در نور خورشيد بامدادي، به درون منطقه كسل كننده نفتي رانديم كه هر گوشه آن آتشي دود آلود از چاهي برمي خاست.

ما اكنون مسير را به سوي عدن طي مي كرديم كه در زماني دور، يك مأمور ويژه سلطنتي آن را طي كرده بود. رول اين مأمور را چنين توصيف كرد: 
«نخستين پيك (پستچي) جهان كه نخستين مكتوب سلطنتي را حمل مي كرد.»
نخستين توقفگاه ما زيگورات چغازنبيل بود، تپه اي ساخت دست بشر، در جايي كه سابقاً عيلام نام داشت و در شمال سومر، واقع شده بود.توقف بعدي شهر باستاني سوسا (شوش، هزاره سوم پيش از ميلاد) و معبد دانيال نبي(ع)، مردي از كنام شيران، بود. سوسا توسط ژاك دومورگان، مصرشناس فرانسوي، كشف شد.
پروفسور رول گفت: 

«اين يكي از مهم ترين آثار باستاني برآمده از دل زمين در سطح جهان است. پس از گسترش اسلام در ايران در قرن هشتم ميلادي بسياري از مكان هاي خارجي به نام هاي عهد عتيق نام گذاري شد، نام هايي كه در قرآن نيز وجود دارد.» مسير خود را در دامنه هاي زاگرس ادامه داديم و به سرزمين عهد عتيق وارد شديم. دهكده هاي زيبا با خانه هاي سنگي و خشتي، تپه هاي شخم خورده و مزارع گسترده. اينجا سرزميني است كه گنجي عظيم در دل دارد، گنج تاريخ ،بعضي از روستاها بر سينه تپه ساخته شده اند، تاريخ آنها زير تپه ها مدفون است.
آدم كه بود؟ رول چنين مي انديشد: 

«آدم نمادي است از كهن ترين نياي آدمي، اولين انسان تاريخي، سردودمان بشر، رهبري معنوي و سياسي. من فكر مي كنم او نماينده اولين مردم ساكن بر زمين نيز هست، انسان هاي شكارچي كه پس از انقلاب پارينه سنگي آموختند حيوانات را رام كنند و در زمين، محصول بكارند.» اما شما مي توانيد اين شخصيت هاي بنيانگذار را با نام هاي ديگري در قصه هاي باستاني ملل و اديان مختلف ببينيد.
حوا در سفر پيدايش به عنوان مادر همه زندگان توصيف شده، همين توصيف براي نين هورساگ، بانوي كوهستان هاي سومري ها نيز به كار رفته است. از افسانه هاي سومري چنين استنباط مي شود كه انكي از درخت ممنوعه خورد و نين هورساگ او را به خاطر اين كار نفرين كرد. انكي در آستانه نابودي قرار مي گيرد، دنده هايش به دردي سخت دچار مي آيد، اما نين هورساگ به رحم مي آيد و الهه اي به نام نين تي را براي شفاي او مي آفريند.
نين تي يعني بانوي دنده، معني ديگري هم دارد و آن بانوي زندگي است. اين يك تجنيس سومري است. اما سفر پيدايش، معني نخست را بر مي گزيند، بنابراين آفرينش حوا را از دنده هاي آدم مطرح مي كند.
منبع: نشريه Sunday Times ‎/ برگردان: حميد ذاكري
ساعت ۸ صبح روز بعد، پس از گذراندن شبي در كرمانشاه، به بيستون، سرچشمه رود كرخه رفتيم. تا اينجا همچنان با پستچي باستاني خود همراه بود ه ايم. تمام تاريخ داريوش، بر سينه صخره با سه خط ميخي مختلف نوشته شده است. اما در دوران جديد كسي قادر به خواندن كتيبه نبود تا دهه۱۸۳۰ كه يك انگليسي به نام هنري راولينسون آن را ترجمه كرد. او براي كشف رمز كتيبه مجبور شد سه سال وقت صرف كند و بخش عمده اي از اين سه سال را با طناب از صخره آويزان شود تا بتواند متن را بخواند.
سه ساعت بعد به كردستان وارد شديم، جايي كه رول معتقد است بر قله بلندترين كوه آن سرزمين هويله كتاب مقدس جاي دارد، «سرشار از طلا و نقره». دو معدن طلا در منطقه بهره برداري شده اند و چند مايل بعد رودخانه هاي طلا و نقره (زرينه رود و سيمينه رود) جاري است.
عصر هنگام به تخت سليمان رسيديم. كوه طبيعي ديگري با درياچه اي شگرف، بر بالاي آن و جويباري جاري در پايين، سرچشمه زرينه رود. اين محل، زيارتگاهي غيررسمي و تفرجگاهي براي خانواده هاست.
وقتي كنار درياچه ايستاديم، خورشيد، افق را لمس كرد. زماني بعد، افق به رنگ برنز درآمد و ناگهان سياه شد. شب بود كه به سوي تكاب مي رانديم. فردا در عدن بوديم.


David Rohl in Kurdistan, 1998.
صبح روز بعد به دشت مياندوآب رسيديم، جايي كه پيك باستاني ما نيز از آن گذشته بود؛ مقصد او شهر «آراتا» بود. شهري كه هرگز پيدا نشده است و بدين ترتيب ما به جايي كه گمان مي رود قلب عدن باشد وارد شديم، سپس از ميان درياچه اروميه در سمت چپ و كوه سهند در سمت راستمان گذشتيم؛ دريايي از رنگ و زيبايي، و تبريز پيش رويمان بود.
اين سومين باري بود كه پروفسور رول به تبريز مي آمد اما پيش از اين هيچ گاه در چنين تابستان روشن و گرمي در اين شهر نديده بود. او گفت: «آنجا را نگاه كنيد. كوه ماوراي شهر، بي شباهت به همه رشته كوه هاي زاگرس كه در طول مسير ديده بوديم، قرمز رنگ است و در نور خورشيد بازتابي سرخ گون دارد. رول گفت: «ببينيد، كوه از خاك سرخ است. كلمه آدم در زبان عبري يعني مرد خاك سرخ. هر اسطوره و افسانه اي بايد ماده خام خود را داشته باشد.»
در لابي هتل تبريز، پروفسور رول درباره حضرت نوح(ع) برايمان حرف زد: «نوح شخصيتي است كه در فرهنگ هاي مختلف حضور دارد و حداقل سه هويت تاريخي از او در دست است.»
و اما تاريخ توفان نوح؟ پروفسور رول در كتاب خود، پس از تجزيه و تحليلي مبسوط، زمان وقوع توفان نوح را حدود ۳۱۰۰ سال پيش از ميلاد مسيح مي داند.
رول در مورد محل به خشكي نشستن كشتي نوح، كه آن را كوه آرارات مي دانند، نظري خلاف عقيده مشهور و رايج دارد. او در اين باره گفت: «كوهي كه كاشفان مسيحي از آن سخن گفته اند، كوه آرگاتز است كه در دوره ماركوپولو كوه هبوط خوانده مي شد. اين آرگاتز در شرق تركيه و شمال درياچه وان قرار گرفته است. در سفر پيدايش آمده كه كشتي نوح بر روي كوه آرارات به خشكي نشست. همه يهوديان و مسيحيان نخستين، بر اين باور بودند كه اين كوه در رشته كوه هاي زاگرس در سرزمين كردو (نام باستاني كردستان) قرار دارد. «بروسوس» تاريخ دان بابلي قرن سوم پيش از ميلاد، از مردمي سخن مي گويد كه تكه هاي قير طبيعي را از يك كشتي جدا مي كردند و به عنوان طلسم و تعويذ با خود به خانه مي بردند. پس از آن نوبت به پادشاه آسوري، سنا چريب، مي رسد. پس از لشگركشي به كردستان، حدود سال هاي ۷۰۰ پيش از ميلاد، او الواري را كه از كشتي نوح آورده بود عبادت مي كرد.
David-at-Choga-Zambil--Zigg
David Rohl at the Choga Zambil ziggurat in southern Iran.
***
روز بعد به سوي باغ معهود در شرق عدن به راه افتاديم. ده مايل خارج از تبريز، يك بار ديگر در سرزمين عهد عتيق هستيم، اما نه در سرزميني سنگي و سخت. اينجا تا چشم كار مي كند زمين هاي صاف با خاك سياه و مرتع هاي بزرگ است كه گوسفندان در آن مي چرند و نيز روستاهايي با خانه هايي از خشت خام و باغ ها.
در كتاب مقدس از كوش نام برده شده كه رود گيهون از سرتاسر آن مي گذرد. اين مكان را كوشه داغ مي گويند.
كوه سهند درياچه كوچكي را در قله خود دارد. آب آن از درون يك دودكش آتشفشان قديمي به بيرون مي جوشد، جويباري از قله پايين مي آيد و از باغ عدن مي گذرد و به درياچه اروميه مي ريزد.
وقتي به كوه سهند نزديك مي شويد به شهر كوچكي به نام «اسكو» مي ر سيد. پروفسور رول گفت: «اگر شما يك قبيله شكارچي جمع كننده بوديد (اشاره دارد به انسان هاي نخستين) و تمام منطقه را براي پيدا كردن جاي مناسب براي زندگي گشته بوديد، سرانجام همين جا ساكن نمي شديد؟ نعمات خداوندي در اينجا از حد بيرون است.»
سرانجام پس از گذر از همه اين سرزمين باشكوه، رول سؤالي را كه من در انتظارش بودم از من نپرسيد. اما اگر مي پرسيد پاسخ من اين بود: «آري باور دارم كه اينجا باغ عدن است و زماني كه به سرزمين خويش برگردم، با صداي بلند خواهم گفت: «آي مردم: من در باغ عدن بوده ام.»